#اُوِن_گرین_آشپز_میشود
این، یک کتاب کودکانه و آموزنده دربارهی پذیرش تفاوتها، تواناییهای افراد دارای معلولیت، و باور به خود است.
داستان کتاب به کودکان نشان میدهد که داشتن معلولیت به معنای ناتوانی نیست و هر کسی میتواند با تلاش، امید و حمایت دیگران به خواستههایش برسد.
این کتاب با زبانی ساده و فضای داستانی کودکانه، به بچهها یاد میدهد که مهربانی، احترام و همدلی با افراد متفاوت، بخش مهمی از زندگی اجتماعی است. همچنین به والدین و مربیان کمک میکند تا دربارهی معلولیت و نگاه درست به آن با کودکان صحبت کنند
~~~~~~~~~~~♡♡♡♡♡♡♡♡~~~~~~~~~~
خیلیها میگویند برای اینکه آشپز خوبی شوید، باید دو دست قدرتمند، ذهنی متمرکز، انگیزهای قوی و قوهی چشایی عالی داشته باشید. اَوِن هم آشپزی عالی بود؛ حتی با اینکه حدوداً یک هفته تجربهی آشپزی داشت و به جای دو دست قوی، دو پای قوی و توانمند داشت. شاید اُوِن هیچ بازویی روی بالاتنهاش نداشت، اما کاری نبود که به خاطر نداشتن دست از پسش برنیاید. داستی بولینگ در کتاب اوِن گرین آشپز میشود، ماجرای آماده شدن اُوِن برای مسابقهی آشپزی مدرسه را تعریف میکند.
#با_کتاب_شو#ققنوس#بهشت_مادرانه#کمتوان_جسمی#کتاب_خوب#کتاب_کودک
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
این، یک کتاب کودکانه و آموزنده دربارهی پذیرش تفاوتها، تواناییهای افراد دارای معلولیت، و باور به خود است.
داستان کتاب به کودکان نشان میدهد که داشتن معلولیت به معنای ناتوانی نیست و هر کسی میتواند با تلاش، امید و حمایت دیگران به خواستههایش برسد.
این کتاب با زبانی ساده و فضای داستانی کودکانه، به بچهها یاد میدهد که مهربانی، احترام و همدلی با افراد متفاوت، بخش مهمی از زندگی اجتماعی است. همچنین به والدین و مربیان کمک میکند تا دربارهی معلولیت و نگاه درست به آن با کودکان صحبت کنند
~~~~~~~~~~~♡♡♡♡♡♡♡♡~~~~~~~~~~
خیلیها میگویند برای اینکه آشپز خوبی شوید، باید دو دست قدرتمند، ذهنی متمرکز، انگیزهای قوی و قوهی چشایی عالی داشته باشید. اَوِن هم آشپزی عالی بود؛ حتی با اینکه حدوداً یک هفته تجربهی آشپزی داشت و به جای دو دست قوی، دو پای قوی و توانمند داشت. شاید اُوِن هیچ بازویی روی بالاتنهاش نداشت، اما کاری نبود که به خاطر نداشتن دست از پسش برنیاید. داستی بولینگ در کتاب اوِن گرین آشپز میشود، ماجرای آماده شدن اُوِن برای مسابقهی آشپزی مدرسه را تعریف میکند.
#با_کتاب_شو#ققنوس#بهشت_مادرانه#کمتوان_جسمی#کتاب_خوب#کتاب_کودک
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۱.۶K
۱۱:۲۸
در حاشیهی فوتبال....
دیروز پسرهای مجتمع دوچرخهسواری میکردند. پسرم هم کنارشان میچرخید. نه با آنها، کنارشان. چون توی بازی راهش نمیدهند.
یکی از پسرها که هماسم پسرم است، به دوستش گفت: «بیا مسابقه بدیم.» دوستش اشاره کرد به پسرم و گفت: «نمیشه. حسین خنگه، به چرخم میزنه.»
آنقدر توی دلم شکست که برگشتم گفتم: «خنگ خودتی.»
چند روز قبل، پدر همین پسر با پدر بچهای که به طرف پسرش سنگ پرتاب کرده بود، یقهبهیقه شد. دو سه روز بعد، زخمِ روی بدن پسرش خوب شد.
اما پدر آن پسر کجاست که پسرش با یک کلمه، زخم زد روی روح من و پسرم؟زخم تن پیدا بود، داد و فریاد و یقه گرفتن داشت. زخم روح را اما نمیبینی. فقط میدانی جای جایی درونت درد میگیرد و معلوم نیست دو سه روزه خوب بشود یا نه…
#تلنگرانه#بیشفعال#تأخیررشد#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
دیروز پسرهای مجتمع دوچرخهسواری میکردند. پسرم هم کنارشان میچرخید. نه با آنها، کنارشان. چون توی بازی راهش نمیدهند.
یکی از پسرها که هماسم پسرم است، به دوستش گفت: «بیا مسابقه بدیم.» دوستش اشاره کرد به پسرم و گفت: «نمیشه. حسین خنگه، به چرخم میزنه.»
آنقدر توی دلم شکست که برگشتم گفتم: «خنگ خودتی.»
چند روز قبل، پدر همین پسر با پدر بچهای که به طرف پسرش سنگ پرتاب کرده بود، یقهبهیقه شد. دو سه روز بعد، زخمِ روی بدن پسرش خوب شد.
اما پدر آن پسر کجاست که پسرش با یک کلمه، زخم زد روی روح من و پسرم؟زخم تن پیدا بود، داد و فریاد و یقه گرفتن داشت. زخم روح را اما نمیبینی. فقط میدانی جای جایی درونت درد میگیرد و معلوم نیست دو سه روزه خوب بشود یا نه…
#تلنگرانه#بیشفعال#تأخیررشد#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۵۷۱
۱۸:۱۳
چراغ قرمز، بمب ساعتی
چراغ قوه را گرفتم سمت تانک آب. میترسیدم هر لحظه از دل آن تاریکیِ زیر راهپله و پشت تانک، یک گربه یا سوسک بیرون بپرد.
صدای «مامان مامان» گفتن دخترم را از طبقه دوم میشنیدم. نگران شدم و زود سوار آسانسور برگشتم. با اینکه موقع دستشویی رفتن بهش گفتم: «نیاز نیست دستاتو بشویی»، ولی غیر از آن صابونمالی هم کرده بود. حالا با انگشتان کفی و لیزِ دو دست به دنبال من میگشت تا نجاتش دهم.
به اداره آب زنگ زدم. متوجه شدم قطعی آب مربوط به ساختمان است. در این فاصله دو بار به همسر تماس گرفتم تا بیاید و ما را از بیآبی و بیناهاری نجات دهد. ولی گفت نهایت دو ساعت دیگر میآیم.
نمیدانم چه حسی است؛ هر وقت آب قطع میشود، همزمان گلو خشک میشود و مثانه لبریز.
همسر میگفت: «کاری ندارد. برو زیرزمین، پشت تانک یک دستگاه است. اگر چراغش قرمز بود و کلمه ارور، یعنی باید خاموش و روشنش کنی.» اما مشکل من دقیقاً همان پشت تانک بود. همسایهها به ایشان تماس گرفته بودند و علت قطعی آب را جویا شده بودند. پسر نوجوانم که تشنج و سیپی داشتن سالهاست او را رها نکرده ، درست همان وقت هشدار دستشویی داشتنش روشن شده بود. حتی آفتابه هم داخل صندوق ماشین بود و ماشین دست همسر. حوصلهی خلاقیت در شستشو نداشتم. آب باید وصل میشد. آن یکی هم صدایش بلند شد: «مامان نهار نداریم؟» بماند که ظرفشویی پر از ظرفهای کفمالشدهی باقیمانده بود.
اینطور نمیشد ادامه داد. دیگر آب داشتن یا نداشتنمان به میزان شجاعت من برمیگشت. میشد تا دو ساعت تحمل کرد. میشد بروم و امتحان کنم، شاید پمپ دوباره فعال شود.
تصمیم گرفتم باز بروم پایین و اقلًا آن دستگاه روی دیوار و پریز برق را پیدا کنم. رفتم پایین. دم پلهها ایستادم. کمی خم شدم جلو. نور چراغ را انداختم. دستگاه با چراغ قرمزِ چشمکزن، برایم شبیه بمب ساعتی تداعی شد. کمی رفتم جلوتر تا پریز را پیدا کنم. باید زیرِ سهگوشِ راهپله، سیم را از پریز درمیآوردم و دوباره وصل میکردم. نمیتوانستم بپذیرم که تا آن زیر بروم. نکند یک گربهی سیاه، آن پشت نشسته باشد. مثل چند سال پیش که اینجا خانه کرده بود. ولی شیشه سکوریت که بسته است، نمیتوانسته بیاید. یک وقت آن سوسکهای بزرگ قهوهای به طرف صورتم نپرند.
یک قدم جلوتر رفتم. کنار باریکهی بین تانک و نردهی پله. «کاش همسر اینجا بود. من مجبور نبودم چنین کار سختی انجام دهم.»
نشستم و جلوتر رفتم. بدنم در آن باریکه کمی فشرده شد. لحظهای به یاد شرایط جنگ افتادم. توی کانالها، راهپلهها را جزء مکانهای امن نام برده بودند. «اگر وسط انفجار بودی و تنها پناهگاه امن، همین سهگوش زیر راهپله بود، انتخابش نمیکردی؟»
زمان جنگ و بمباران گفته بودند در خانههایتان مکان امن پیدا کنید. ما گوشهی هال، کنار دستشویی را مکان امنمان کرده بودیم. نگاهی به زیر پله انداختم. نور انداختم زیر پله. گربهای در کار نبود. سوسکی هم نبود. نشستم. چهارچنگول رفتم داخل سهگوشِ کوتاهِ زیر راهپله. سیم را از پریز بیرون آوردم. دوباره وصل کردم. چراغ دستگاه سبز شد. از آن تنگنا بیرون آمدم. تانک روشن شد و صدای شرشر آب طنینانداز.
صدای دخترها آمد: «مامان آب اومد!» داخل آسانسور شدم. توی آینه نگاهم افتاد به خودم: «آفرین. تو قهرمان گمنام این ساختمونی. همه رو از بیآبی دو ساعته نجات دادی.»
#حظ_عمیق_مادری#سیپی #تشنج#ققنوس #بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
چراغ قوه را گرفتم سمت تانک آب. میترسیدم هر لحظه از دل آن تاریکیِ زیر راهپله و پشت تانک، یک گربه یا سوسک بیرون بپرد.
صدای «مامان مامان» گفتن دخترم را از طبقه دوم میشنیدم. نگران شدم و زود سوار آسانسور برگشتم. با اینکه موقع دستشویی رفتن بهش گفتم: «نیاز نیست دستاتو بشویی»، ولی غیر از آن صابونمالی هم کرده بود. حالا با انگشتان کفی و لیزِ دو دست به دنبال من میگشت تا نجاتش دهم.
به اداره آب زنگ زدم. متوجه شدم قطعی آب مربوط به ساختمان است. در این فاصله دو بار به همسر تماس گرفتم تا بیاید و ما را از بیآبی و بیناهاری نجات دهد. ولی گفت نهایت دو ساعت دیگر میآیم.
نمیدانم چه حسی است؛ هر وقت آب قطع میشود، همزمان گلو خشک میشود و مثانه لبریز.
همسر میگفت: «کاری ندارد. برو زیرزمین، پشت تانک یک دستگاه است. اگر چراغش قرمز بود و کلمه ارور، یعنی باید خاموش و روشنش کنی.» اما مشکل من دقیقاً همان پشت تانک بود. همسایهها به ایشان تماس گرفته بودند و علت قطعی آب را جویا شده بودند. پسر نوجوانم که تشنج و سیپی داشتن سالهاست او را رها نکرده ، درست همان وقت هشدار دستشویی داشتنش روشن شده بود. حتی آفتابه هم داخل صندوق ماشین بود و ماشین دست همسر. حوصلهی خلاقیت در شستشو نداشتم. آب باید وصل میشد. آن یکی هم صدایش بلند شد: «مامان نهار نداریم؟» بماند که ظرفشویی پر از ظرفهای کفمالشدهی باقیمانده بود.
اینطور نمیشد ادامه داد. دیگر آب داشتن یا نداشتنمان به میزان شجاعت من برمیگشت. میشد تا دو ساعت تحمل کرد. میشد بروم و امتحان کنم، شاید پمپ دوباره فعال شود.
تصمیم گرفتم باز بروم پایین و اقلًا آن دستگاه روی دیوار و پریز برق را پیدا کنم. رفتم پایین. دم پلهها ایستادم. کمی خم شدم جلو. نور چراغ را انداختم. دستگاه با چراغ قرمزِ چشمکزن، برایم شبیه بمب ساعتی تداعی شد. کمی رفتم جلوتر تا پریز را پیدا کنم. باید زیرِ سهگوشِ راهپله، سیم را از پریز درمیآوردم و دوباره وصل میکردم. نمیتوانستم بپذیرم که تا آن زیر بروم. نکند یک گربهی سیاه، آن پشت نشسته باشد. مثل چند سال پیش که اینجا خانه کرده بود. ولی شیشه سکوریت که بسته است، نمیتوانسته بیاید. یک وقت آن سوسکهای بزرگ قهوهای به طرف صورتم نپرند.
یک قدم جلوتر رفتم. کنار باریکهی بین تانک و نردهی پله. «کاش همسر اینجا بود. من مجبور نبودم چنین کار سختی انجام دهم.»
نشستم و جلوتر رفتم. بدنم در آن باریکه کمی فشرده شد. لحظهای به یاد شرایط جنگ افتادم. توی کانالها، راهپلهها را جزء مکانهای امن نام برده بودند. «اگر وسط انفجار بودی و تنها پناهگاه امن، همین سهگوش زیر راهپله بود، انتخابش نمیکردی؟»
زمان جنگ و بمباران گفته بودند در خانههایتان مکان امن پیدا کنید. ما گوشهی هال، کنار دستشویی را مکان امنمان کرده بودیم. نگاهی به زیر پله انداختم. نور انداختم زیر پله. گربهای در کار نبود. سوسکی هم نبود. نشستم. چهارچنگول رفتم داخل سهگوشِ کوتاهِ زیر راهپله. سیم را از پریز بیرون آوردم. دوباره وصل کردم. چراغ دستگاه سبز شد. از آن تنگنا بیرون آمدم. تانک روشن شد و صدای شرشر آب طنینانداز.
صدای دخترها آمد: «مامان آب اومد!» داخل آسانسور شدم. توی آینه نگاهم افتاد به خودم: «آفرین. تو قهرمان گمنام این ساختمونی. همه رو از بیآبی دو ساعته نجات دادی.»
#حظ_عمیق_مادری#سیپی #تشنج#ققنوس #بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
🥳۲
۱.۴K
۱۰:۳۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
خدای دخترها
جیغ و هوارش خانه را برداشته بود.چندبار خودش را باصورت پرت کرد و سرش را کوبید زمین.طبق معمول و عادت همیشه، به این رفتارهاش بیتفاوت بودم، همینجور که سرم را هردفعه ای برمیگرداندم و نگاهش میکردم؛ برای همسرم خاطره میگفتم،چای میریختم، موبایل چک میکردم و وسط های حرف هام، آقای همسر را قسم میدادم که راهی برای رفتن به تشییع "آقا" پیدا کند.وانقدر این حرف تکرار شد که دست آخر گفت:«تو سلمارو داری، اولویتت تو تصمیم گیری باید سلما باشه. بشین توخونه قرآن بخون! ثوابش بیشتره»
ترک خوردم، آنقدر عمق ترک زیاد بود کهنفهمیدم یا نخواستم بفهمم برای بار چندم ،سلما لباسم را چسبیده و به من آویزان شده.خسته بودم از صدایش ، نادیده گرفتن,هنوز بهترین کار بود.همسرم کلافه بغلش کرد، توپید به من:«حواست هست چقدر بهت چسبید ومحلش ندادی؟!»گفتم:« ولش کن، خیلی مهم نیست چون الان ناراحتیش بیدلیله، من همه کار براش کردم.»
همه کار یعنی: کتاب خواندم،بازی کردم، شعر خواندم، چهاربار پوشکش را تعویض کردم.همه کار ،در ذهن من یک بار بزرگ بود که حالا گذاشته بودمش روی زمین و عرق ریزان و خسته میخواستم زیربادکولر خستگی در کنم.
جواب داد:«نباید شب سوم محرم باشه و دختر سه سالهی من انقدر جیغ بکشه...»
با حرفش انگار که یکهو از عرش افتادم زمین!سه روز از محرم گذشت؟!امشب شب حضرت رقیهاست؟!سلمای من سه ساله شده؟!
اصلا دختر سه سالهها چجوری هستند؟! چه شکلی هستند؟! چه جوری حرف میزنند؟!
یعنی حضرت رقیه همسن دختر من بودند؟!همیشه فکر میکردم اگر به سه سالگی دخترم برسم برای روضهی حضرت رقیه خون گریه میکنماما الان نمیفهمم، اصلا یک دختر سه ساله چجوری میگوید بابا؟!دخترکِ لطیفِ مهربانِ عصبانی منمثل دختر های دوسالهاست؛ حتی شاید کمتر.
بیصدا رفتم توی آشپزخانه، ظرف کتلت را ار یخچال درآوردم و رویش یک تکه نان تافتون گذاشتم و گرمش کردم.نشستم کنار سلما، به جیغ جیغ هاش گوش کردم و به قد و بالاش نگاه.
گشنه بود، کتلت هارا لقمه لقمه کردم و جلوش چیدم.حسینیهی معلا روشن بود.اقای اقامیری میگفت:«باباها خدای دخترهاشان هستن»دیدم که یک چیزی توی چشم همسرم لرزید.دست کشید توی موهاش.آمد کنارش نشست و لقمه هارا برداشت.
گفتم: «خودش میخوره!»نگاهش غم داشت یا شرم یا هر دوگفت : «آخه باباها خدای دختر هاشون هستن...»
" />
#نرگس_صغیرا#دلنوشته#تأخیررشد#میکروسفالی#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
جیغ و هوارش خانه را برداشته بود.چندبار خودش را باصورت پرت کرد و سرش را کوبید زمین.طبق معمول و عادت همیشه، به این رفتارهاش بیتفاوت بودم، همینجور که سرم را هردفعه ای برمیگرداندم و نگاهش میکردم؛ برای همسرم خاطره میگفتم،چای میریختم، موبایل چک میکردم و وسط های حرف هام، آقای همسر را قسم میدادم که راهی برای رفتن به تشییع "آقا" پیدا کند.وانقدر این حرف تکرار شد که دست آخر گفت:«تو سلمارو داری، اولویتت تو تصمیم گیری باید سلما باشه. بشین توخونه قرآن بخون! ثوابش بیشتره»
ترک خوردم، آنقدر عمق ترک زیاد بود کهنفهمیدم یا نخواستم بفهمم برای بار چندم ،سلما لباسم را چسبیده و به من آویزان شده.خسته بودم از صدایش ، نادیده گرفتن,هنوز بهترین کار بود.همسرم کلافه بغلش کرد، توپید به من:«حواست هست چقدر بهت چسبید ومحلش ندادی؟!»گفتم:« ولش کن، خیلی مهم نیست چون الان ناراحتیش بیدلیله، من همه کار براش کردم.»
همه کار یعنی: کتاب خواندم،بازی کردم، شعر خواندم، چهاربار پوشکش را تعویض کردم.همه کار ،در ذهن من یک بار بزرگ بود که حالا گذاشته بودمش روی زمین و عرق ریزان و خسته میخواستم زیربادکولر خستگی در کنم.
جواب داد:«نباید شب سوم محرم باشه و دختر سه سالهی من انقدر جیغ بکشه...»
با حرفش انگار که یکهو از عرش افتادم زمین!سه روز از محرم گذشت؟!امشب شب حضرت رقیهاست؟!سلمای من سه ساله شده؟!
اصلا دختر سه سالهها چجوری هستند؟! چه شکلی هستند؟! چه جوری حرف میزنند؟!
یعنی حضرت رقیه همسن دختر من بودند؟!همیشه فکر میکردم اگر به سه سالگی دخترم برسم برای روضهی حضرت رقیه خون گریه میکنماما الان نمیفهمم، اصلا یک دختر سه ساله چجوری میگوید بابا؟!دخترکِ لطیفِ مهربانِ عصبانی منمثل دختر های دوسالهاست؛ حتی شاید کمتر.
بیصدا رفتم توی آشپزخانه، ظرف کتلت را ار یخچال درآوردم و رویش یک تکه نان تافتون گذاشتم و گرمش کردم.نشستم کنار سلما، به جیغ جیغ هاش گوش کردم و به قد و بالاش نگاه.
گشنه بود، کتلت هارا لقمه لقمه کردم و جلوش چیدم.حسینیهی معلا روشن بود.اقای اقامیری میگفت:«باباها خدای دخترهاشان هستن»دیدم که یک چیزی توی چشم همسرم لرزید.دست کشید توی موهاش.آمد کنارش نشست و لقمه هارا برداشت.
گفتم: «خودش میخوره!»نگاهش غم داشت یا شرم یا هر دوگفت : «آخه باباها خدای دختر هاشون هستن...»
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۶۷۸
۱۹:۲۱
ققنوس
گرهی روسریام را سفت کردم و سعی کردم صاف و صوف راه بروم. قبلا موهای علیرضا را با ژل غسل داده بودم و حسابی به تیپش رسیده بودم. هر سه عطر زده و مرتب و آماده بودیم. نمیدانم چرا، ولی فکر میکردم اگر خوش تیپتر و مرتبتر باشیم، احتمال قبولی هم به همان اندازه بالاتر میرود. با هر قدمی که نزدیک میشدیم هر تپش قلبم زودتر جایش را به قبلی میداد. سرم داغ شده بود؛ و بزرگ! احساس میکردم جریان خونی که از پیشانی به پشت سر و بعد به شقیقهها و چشمهایم در حرکت است، برای همه قابل دیدن است. خانم جوانی که همراه با دخترش جلوی در بود گفت: "زود برو توو...دارن میبندن!" پرسیدم: "چرا؟" جواب داد: "زدن..." دیگر معطل پرسش و پاسخ من نماند و سوار ماشین شد و با دخترش تقریبا پا به فرار گذاشت! زدن؟ چه کسی را؟ کجا را؟ ضربان قلبم شدیدتر شد. به علیرضا نگاه کردم، به در ورودی پایگاهی که قرار بود آزمون گرفته شود و به آدمهایی که همه با عجله از آنجا بیرون میآمدند. بیتوجه به آنچه که شنیده بودم و میدیدم، دست علیرضا را گرفتم و گفتم: "بیا مامان...بریم توو..." خیلی مودبانه و با صدایی رسا سلام کردم و گفتم: "برای آزمون سنجش آمدهایم. نوبتمان امروز بوده." مرد جوانی که مسئول وارد کردن اسمها در سیستم بود با اکراه و دودِلی گفت: "شناسنامه" و نگاهی به خانمی که بعدا متوجه شدم خانم جلالیست انداخت و پرسید: "آزمون میگیرید؟" خانم جلالی که از تمام چهره و حرکاتش تشویش و ترس نمایان بود گفت: "نه...دیگه بسه...مام ببندیم بریم...بچههام...بچههام مدرسهند..." ما و دو خانوادهی دیگر در سالن انتظار مرکز بودیم. پدر دخترِ کمرویی که موهایش را حتما مادرش برایش بافته بود، به آقای جوان گفت: "حالا فعلا که چیزی نشده...آزمون این چند نفری که اینجا هستن رو بگیرید بعد تعطیل کنید...". من هم که زندگیام به این آزمون و نتیجهاش بستگی داشت سریع و در ادامهی حرفِ آن آقا گفتم: "بله دیگه...حالا که ما اینجا هستیم حداقل کار این چند نفر رو انجام بدید که دیگه ما دوباره مجبور نشیم بیاییم.." و آن خانوادهی دیگر هم ما را همراهی کردند و علیرغم غر زدنهای خانم جلالی و دو خانمِ ممتحنِ دیگر که حالا از اتاقهایشان بیرون آمده بودند و آنها هم نگران و پریشان بودند، شناسنامهی علیرضا دریافت شد و نشستیم تا نوبتمان شود. بوم... صدا نزدیک بود. آنجایی که ما بودیم نزدیک بود به سه یا چهار مدرسهی دیگر...شروع کردم به صلوات فرستادن... بوم... اسم علیرضا خوانده شد و وارد اتاقِ مربوط به تست بینایی سنجی و شنوایی سنجی شد. صدای جیغ و داد دانشآموزانی که حتما داشتند به سمت خانههایشان میدویدند به راحتی داخل این مرکز سنجش شنید میشد. چشمهایم را بستم. به هفتهای که گذشت فکر کردم. چرا هنوز حالت تهوع دارم؟ این اضطراب چرا تمام نمیشود؟ به دو سال اخیر فکر کردم. به تمام سفرهایی که نرفتیم. به اتاق تاریک. به خانم دکتر احمدی که پریروز به من اطمینان داد و گفت: "علیرضا فقط خیلی زیاد شیطونه؛ قبول میشه نگران نباش..." به آن جلیقهی پر از سُربِ سنگین و غیرقابل تحمل، که سر کلاسهای کاردرمانی تنش میکنند. به آن باند محکمی که دور دست و بازوهایش میبستند تا لِیلِی برود. به خواهرم که دلم میخواست خبر قبولی علیرضا را اول به او بدهم. بوم... دیگر نمیتوانستم بنشینم. خانم جلالی هم در اتاق را باز کرد با حالی واقعا مضطرب تقریبا التماس میکرد که مرکز را ببندند و هرکس برود پی زندگیاش. آقای جوان از او خواهش کرد که فقط آزمونِ این سه بچه را بگیرد و بعد برود. به او حق میدادم. مادر بود و نگران بچههایش. آن موقع نمیدانستم در همان لحظات ماکانِ نصیریِ هفت ساله قرار است جاویدالاثر شود! به خودم اطمینان میدادم که برای جاهایی مثل مدارس هیچ اتفاقی نمیافتد و اینطور مکانها حتما امنترین جاها در زمان جنگ محسوب میشوند. آن موقع هنوز ویدئوی مهیار زنگانه را ندیده بودم که بدانم میلهای بخاطر موج انفجار از آسمان به سرش کوبیده میشود و درجا شهید میشود. خب آدم چه میداند دشمن چه خوک کثیفیست... ادامه دارد....
ادامه قسمت اول
آدم چه میداند در همان شب قرار است با صدای هلهلهها کر شود. آدم چه میداند جایی دیگر جانمان را نشانه رفتهاند. آدم اینها را از قبل نمیداند.با طمانینه و البته همراه با ترس و اضطرابی که اصلا برای جنگ نبود، رفتم جلوی در مرکز. قیامت بود. مادرها و پدرها سمت مدرسه میدویدوند. مغازهدارها داشتند کرکرهها را پایین میدادند. در آن خیابان باریک و کماهمیت، ترافیک شدیدی شده بود. دختران نوجوان که مقنعههایشان دور گردنشان بود بشکن زنان میخندیدند و میدویند و با هیجانی که سراسر از ذوق بود میگفتند: "تنکیو ترامپ...مرسی بیبی جون..." دخترکانِ کوتهاندیش. دخترکانِ تسخیر شده. دلم به حالشان سوخت که دست به دامانِ چه عتیقهای شدهاند که مثلا بیاید و نجاتشان دهد! حالا از که و چه بماند. سرم دیگر داشت کمکم گیج میرفت. نبضی که شقیقههایم را تکان میداد، هرلحظه شدیدتر میشد. برگشتم داخل سالن. علیرضا از آن اتاقِ لعنتی بیرون آمد و خانم جلالی گفت: "بره توی اون اتاق، پیش خانم محبی..."
لابد منظورش آن اتاق مخوفی بود که قرار بود سوالات هوش و چیزهایی که مربوط به توجه و تمرکز بود ازش پرسیده شود. ترسم بیشتر شد. صلوات میفرستادم. حضرت زهرا (س) را صدا میزدم. برایم مهم نبود که جنگ شده. علیرضا دیگر فرصتی ندارد. اگر امسال هم نتواند برود کلاس اول همه چیز جور دیگری میشود. هسرم اشاره کرد که بیا بنشین. کنارش نشستم و باز هم صلوات میفرستادم. گفت نگران نباشم. اما بودم. میگفتند اینترنتها قطع شده. برایم مهم نبود. فرد دیگری گفت: "کلا خطا رو قطع کردن...نمیشه زنگم زد.." باز هم برایم مهم نبود. همینطور که ریز ریز در دلم صلوات میفرستادم و تمام ائمه را در ذهنم نفر به نفر صدا میزدم به آن روزی فکر کردم که علیرضا توانست "ق" را تلفظ کند. چقدر خوشحال شده بودم. کلی شیرینی خریدم و بردم کلینیک. به آن روزی فکر کردم که مامانِ آراد -همکلاسی پیشدبستان علیرضا- با حالت معناداری بعد از اینکه علیرضا بارها شیرجه زد روی آسفالتِ کفِ حیاطِ مدرسه، از من پرسید: "واااا...چرا اینجوری میکنه؟ اذیت نمیشهههه...؟!!!" و من سعی کردم نشنیده بگیرم و جواب ندهم. به اشک ریختنهای جشنِ پایانِ سال تحصیلی فکر کردم. همهی مامانها خوشحال بودند و عکس میگرفتند و من روی آخرین ردیف از صندلیهای نشسته بودم و زار زار و البته طوری که کسی متوجه نشود، گریه میکردم که چرا بچهی من نمیتواند سال دیگر به کلاس اول برود...؟! یعنی میشد این کابوس تمام شود؟ یعنی میشد علیرضا هم بتواند روزی بخواند و بنویسد؟در اتاق باز شد.علیرضا با آن موهای آب و شانه شده و لباسهای شیک و تمیز آمد بیرون. دویدم سمت آن اتاق. پرسیدم: "تمام شد؟" گفت: "بله" میترسیدم بپرسم قبول شده یا نه. آب دهنم را قورت دادم و سعی کردم صدایم را که حتما داشت میلرزید کنترل کنم. دوباره پرسیدم: "برگهای چیزی نمیدین که برای ثبتنام کلاس اول ارائه بدم؟" گفت از اون آقا بپرسید. تمام این رویاها و توانبخشی رفتنها و گریههای شبانه و افتادنها و شکستنها و دوباره بلند شدنها بستگی داشت به جواب آن آقای جوان. پرسیدم قبول شد؟ گفت: "بله". حس میکردم به اندازهی یک پَر سَبُکم. حس میکردم تازه زایمان کردهام و علیرضا را بعد از هفت سال و نیم دوباره به دنیا آوردهام. یعنی تمام شد؟ یعنی من الان...
بوووممم...
و تازه جنگ شروع شده بود...
#داستان_دلبران#ققنوس#بهشت_مادرانه#ADHD#سنجش #مدرسه#جنگ
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
آدم چه میداند در همان شب قرار است با صدای هلهلهها کر شود. آدم چه میداند جایی دیگر جانمان را نشانه رفتهاند. آدم اینها را از قبل نمیداند.با طمانینه و البته همراه با ترس و اضطرابی که اصلا برای جنگ نبود، رفتم جلوی در مرکز. قیامت بود. مادرها و پدرها سمت مدرسه میدویدوند. مغازهدارها داشتند کرکرهها را پایین میدادند. در آن خیابان باریک و کماهمیت، ترافیک شدیدی شده بود. دختران نوجوان که مقنعههایشان دور گردنشان بود بشکن زنان میخندیدند و میدویند و با هیجانی که سراسر از ذوق بود میگفتند: "تنکیو ترامپ...مرسی بیبی جون..." دخترکانِ کوتهاندیش. دخترکانِ تسخیر شده. دلم به حالشان سوخت که دست به دامانِ چه عتیقهای شدهاند که مثلا بیاید و نجاتشان دهد! حالا از که و چه بماند. سرم دیگر داشت کمکم گیج میرفت. نبضی که شقیقههایم را تکان میداد، هرلحظه شدیدتر میشد. برگشتم داخل سالن. علیرضا از آن اتاقِ لعنتی بیرون آمد و خانم جلالی گفت: "بره توی اون اتاق، پیش خانم محبی..."
لابد منظورش آن اتاق مخوفی بود که قرار بود سوالات هوش و چیزهایی که مربوط به توجه و تمرکز بود ازش پرسیده شود. ترسم بیشتر شد. صلوات میفرستادم. حضرت زهرا (س) را صدا میزدم. برایم مهم نبود که جنگ شده. علیرضا دیگر فرصتی ندارد. اگر امسال هم نتواند برود کلاس اول همه چیز جور دیگری میشود. هسرم اشاره کرد که بیا بنشین. کنارش نشستم و باز هم صلوات میفرستادم. گفت نگران نباشم. اما بودم. میگفتند اینترنتها قطع شده. برایم مهم نبود. فرد دیگری گفت: "کلا خطا رو قطع کردن...نمیشه زنگم زد.." باز هم برایم مهم نبود. همینطور که ریز ریز در دلم صلوات میفرستادم و تمام ائمه را در ذهنم نفر به نفر صدا میزدم به آن روزی فکر کردم که علیرضا توانست "ق" را تلفظ کند. چقدر خوشحال شده بودم. کلی شیرینی خریدم و بردم کلینیک. به آن روزی فکر کردم که مامانِ آراد -همکلاسی پیشدبستان علیرضا- با حالت معناداری بعد از اینکه علیرضا بارها شیرجه زد روی آسفالتِ کفِ حیاطِ مدرسه، از من پرسید: "واااا...چرا اینجوری میکنه؟ اذیت نمیشهههه...؟!!!" و من سعی کردم نشنیده بگیرم و جواب ندهم. به اشک ریختنهای جشنِ پایانِ سال تحصیلی فکر کردم. همهی مامانها خوشحال بودند و عکس میگرفتند و من روی آخرین ردیف از صندلیهای نشسته بودم و زار زار و البته طوری که کسی متوجه نشود، گریه میکردم که چرا بچهی من نمیتواند سال دیگر به کلاس اول برود...؟! یعنی میشد این کابوس تمام شود؟ یعنی میشد علیرضا هم بتواند روزی بخواند و بنویسد؟در اتاق باز شد.علیرضا با آن موهای آب و شانه شده و لباسهای شیک و تمیز آمد بیرون. دویدم سمت آن اتاق. پرسیدم: "تمام شد؟" گفت: "بله" میترسیدم بپرسم قبول شده یا نه. آب دهنم را قورت دادم و سعی کردم صدایم را که حتما داشت میلرزید کنترل کنم. دوباره پرسیدم: "برگهای چیزی نمیدین که برای ثبتنام کلاس اول ارائه بدم؟" گفت از اون آقا بپرسید. تمام این رویاها و توانبخشی رفتنها و گریههای شبانه و افتادنها و شکستنها و دوباره بلند شدنها بستگی داشت به جواب آن آقای جوان. پرسیدم قبول شد؟ گفت: "بله". حس میکردم به اندازهی یک پَر سَبُکم. حس میکردم تازه زایمان کردهام و علیرضا را بعد از هفت سال و نیم دوباره به دنیا آوردهام. یعنی تمام شد؟ یعنی من الان...
بوووممم...
و تازه جنگ شروع شده بود...
#داستان_دلبران#ققنوس#بهشت_مادرانه#ADHD#سنجش #مدرسه#جنگ
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۱.۴K
۱۱:۵۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#بادام
*آیا تا به حال فکر کردهاید که اگر «احساس» در شما نباشد، زندگی چطور خواهد بود؟
تصور کنید دنیا را با دقت میبینید، رفتار آدمها را ثبت میکنید، اما هیچکدام از آنها را «حس» نمیکنید. نه ترس، نه خشم و نه حتی همدلی...
رمان «بادام» اثر سون وونپیونگ، ما را به دنیای «یونجه» میبرد؛ نوجوانی که به دلیل یک تفاوت زیستی در مغزش (آمیگدال یا همان بادامک)، از تجربه هیجانات محروم است. او برای اینکه در جامعه «عادی» به نظر برسد، باید حرکات انسانی را حفظ کند و واکنشهای درست را مثل یک تمرین یاد بگیرد.

این کتاب فقط یک داستان نیست؛ یک سفر عمیق در لایههای روانشناختی و اجتماعی است که از ما میپرسد: «انسان بودن واقعاً یعنی چه؟ آیا انسان بودن فقط حس کردن است یا یاد گرفتنِ مهربانی؟»
اگر به دنبال داستانی هستید که هم تکاندهنده باشد و هم نگاهتان را به دنیای اطرافیان تغییر دهد، حتماً «بادام» را بخوانید.

#با_کتاب_شو
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#کتاب_نوجوان
#کتاب_خوب
#آلکسیتیمیا
#اوتیسم
---همراه با •❈• ققنوس •❈•
دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
*
ایتا | | بله
*آیا تا به حال فکر کردهاید که اگر «احساس» در شما نباشد، زندگی چطور خواهد بود؟
تصور کنید دنیا را با دقت میبینید، رفتار آدمها را ثبت میکنید، اما هیچکدام از آنها را «حس» نمیکنید. نه ترس، نه خشم و نه حتی همدلی...
رمان «بادام» اثر سون وونپیونگ، ما را به دنیای «یونجه» میبرد؛ نوجوانی که به دلیل یک تفاوت زیستی در مغزش (آمیگدال یا همان بادامک)، از تجربه هیجانات محروم است. او برای اینکه در جامعه «عادی» به نظر برسد، باید حرکات انسانی را حفظ کند و واکنشهای درست را مثل یک تمرین یاد بگیرد.
این کتاب فقط یک داستان نیست؛ یک سفر عمیق در لایههای روانشناختی و اجتماعی است که از ما میپرسد: «انسان بودن واقعاً یعنی چه؟ آیا انسان بودن فقط حس کردن است یا یاد گرفتنِ مهربانی؟»
اگر به دنبال داستانی هستید که هم تکاندهنده باشد و هم نگاهتان را به دنیای اطرافیان تغییر دهد، حتماً «بادام» را بخوانید.
#با_کتاب_شو
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#کتاب_نوجوان
#کتاب_خوب
#آلکسیتیمیا
#اوتیسم
---همراه با •❈• ققنوس •❈•
دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۲۷۶
۱۲:۳۸
ما مثل هم نیستیم!
دیشب که پیامش را دیدم، یکهو دلم گرفت . اشکم جاری شد..نه از کینه، که از تعجبِ این دنیا.
دوسال پیش، اولین سالی بود که پسرم میرفت پیشدبستانی. آن موقع مامان بچهی دیگری هر وقت من را میدید، با نگاهِ پر از تحقیرش و لحنی خیلی تلخ و سوزنده، میپرسید: «این بچه چرا اینجوریه؟!
»
یک روز توی جلسهی مدرسه به مدیر گفته بود:«چرا این مدل بچهها رو میذارین کنار بچههای ما؟ اینا نباید تو مدرسهی عادی باشن!»
صدای خورد شدن دلم را میشنیدم ولی سکوت میکردم. به پسرم نگاه میکردم که هیچ تقصیری نداشت و گریه....
حالا امشب... نوتیف جدید روی گوشیم افتادبازش کردم ،از همان خانمی بود که پسرم را تحقیر میکرددرخواست شفا کرده بود برای نوزادِ تازه متولد شدهاش که با اختلال قلبی به دنیا آمده بود.
به گریه افتادم، از صمیم قلب از خدا خواستم بچهاش شفا بگیرد
🩹من برخلاف رفتار تلخ خودش؛ از صمیم قلب خواستم خدا با بچهاش امتحانش نکند.
دنیای عجیبیست
انگار توی این دنیا، سلامتی فقط و فقط برای شکرگزاریست؛ نه مایهی مباهات و فخر فروشی.
#تلنگرانه#تاخیررشد#اختلال_قلب#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
دیشب که پیامش را دیدم، یکهو دلم گرفت . اشکم جاری شد..نه از کینه، که از تعجبِ این دنیا.
دوسال پیش، اولین سالی بود که پسرم میرفت پیشدبستانی. آن موقع مامان بچهی دیگری هر وقت من را میدید، با نگاهِ پر از تحقیرش و لحنی خیلی تلخ و سوزنده، میپرسید: «این بچه چرا اینجوریه؟!
یک روز توی جلسهی مدرسه به مدیر گفته بود:«چرا این مدل بچهها رو میذارین کنار بچههای ما؟ اینا نباید تو مدرسهی عادی باشن!»
صدای خورد شدن دلم را میشنیدم ولی سکوت میکردم. به پسرم نگاه میکردم که هیچ تقصیری نداشت و گریه....
حالا امشب... نوتیف جدید روی گوشیم افتادبازش کردم ،از همان خانمی بود که پسرم را تحقیر میکرددرخواست شفا کرده بود برای نوزادِ تازه متولد شدهاش که با اختلال قلبی به دنیا آمده بود.
به گریه افتادم، از صمیم قلب از خدا خواستم بچهاش شفا بگیرد
دنیای عجیبیست
انگار توی این دنیا، سلامتی فقط و فقط برای شکرگزاریست؛ نه مایهی مباهات و فخر فروشی.
#تلنگرانه#تاخیررشد#اختلال_قلب#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۱K
۱۷:۰۵
خیلی شک و نگرانی به دلم میانداخت. شیطان ملعون رو میگم.
نکنه نتونه درس بخونه. نکنه تو پایهها عقب بیفته از سنّش. نکنه بچه ها تو مدرسه مسخرهاش کنند. نکنه اصلاً ثبتنامش نکنند. نکنه... نکنه...
نهلعنت بر شیطان
بچهام به لطف خدا مشتاق یاد گرفتنِ خوندن و نوشتنه.
همین نشونه برام بسه
میریم جلو، توکل بر خدا.
و امروز نازنین زینبم کارنامهاش رو گرفت
نه شاید بهتر باشه بگم؛ من کارنامهم رو گرفتم
دختری که دو سال پیش دکتر و دیگران بهم میگفتند مدرسه ثبت نامش نکن، اختلال تحصیلی میخوره، سرخورده میشه و... حالا امروز تو پایه دوم دبستان بیشترِ درسهاش خیلی خوب شده و دوتاش خوب🥰
این برای من بعد از بندگی خدا، بزرگترین هنر و دستاورده. البته این موفقیت رو هنر خودم نمیدونم، هنر خدای مهربونمه که به من القا کرد یأس کار شیطانه و توکّلم فقط به خودش باشه. شبها و روزهای فوقالعاده سخت، تنهایی و دلشکستگی فراوانی تجربه کردم تو این هشت سال، اما خدا رو همیشه در کنار فرزندم و خودم دیدم.
اصلاً دارم به این باور میرسم که خدا برای زینب بیشتر خداست. یه چیزهایی براش خارج از برنامهریزی و حساب و کتابهای مادی ردیف میشه که متحیّر میشم.
خدا گر ز حکمت ببندد دریز رحمت گشاید در دیگری
الحمدلله رب العالمین به تعداد بی نهایت
#حظ_عمیق_مادری#اتیسم_خفیف#ای_دی_اچ_دی#اختلال_توجه#مدرسه#کارنامه#ققنوس #بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | | بله
نکنه نتونه درس بخونه. نکنه تو پایهها عقب بیفته از سنّش. نکنه بچه ها تو مدرسه مسخرهاش کنند. نکنه اصلاً ثبتنامش نکنند. نکنه... نکنه...
بچهام به لطف خدا مشتاق یاد گرفتنِ خوندن و نوشتنه.
همین نشونه برام بسه
میریم جلو، توکل بر خدا.
و امروز نازنین زینبم کارنامهاش رو گرفت
نه شاید بهتر باشه بگم؛ من کارنامهم رو گرفتم
دختری که دو سال پیش دکتر و دیگران بهم میگفتند مدرسه ثبت نامش نکن، اختلال تحصیلی میخوره، سرخورده میشه و... حالا امروز تو پایه دوم دبستان بیشترِ درسهاش خیلی خوب شده و دوتاش خوب🥰
این برای من بعد از بندگی خدا، بزرگترین هنر و دستاورده. البته این موفقیت رو هنر خودم نمیدونم، هنر خدای مهربونمه که به من القا کرد یأس کار شیطانه و توکّلم فقط به خودش باشه. شبها و روزهای فوقالعاده سخت، تنهایی و دلشکستگی فراوانی تجربه کردم تو این هشت سال، اما خدا رو همیشه در کنار فرزندم و خودم دیدم.
اصلاً دارم به این باور میرسم که خدا برای زینب بیشتر خداست. یه چیزهایی براش خارج از برنامهریزی و حساب و کتابهای مادی ردیف میشه که متحیّر میشم.
خدا گر ز حکمت ببندد دریز رحمت گشاید در دیگری
الحمدلله رب العالمین به تعداد بی نهایت
#حظ_عمیق_مادری#اتیسم_خفیف#ای_دی_اچ_دی#اختلال_توجه#مدرسه#کارنامه#ققنوس #بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۲۰۱
۱۵:۴۹