داستان سرهنگ
حس میکردم انگشتهام داره توی پوتین یخ میزنه. باید ششدانگ حواسم رو جمع میکردم. هفتهشت شب پیش، یکی از همخدمتیهام رو با تیر زده بودند. هر لحظه فکر میکردم الآن یه نفر از پلهها میاد بالا. چند بار وسوسه شدم که توی اتاقک بالای بُرجک آتیش درست کنم؛ اما ترسیدم. حس کردم چیزی از وسط تاریکی به طرفم مییاد. گلنگدن رو کشیدم. ترسیده بودم. سیاهی جلوتر اومد. با تمام قدرت داد زدم: «ایییست. اسمِ شب رو بگو وگرنه شلیک میکنم». عرق میریختم. دعا میکردم که خرس باشه؛ اما دیدم رفت به سمت سیم خاردار. مجبور بودم شلیک کنم. صدای شلیک توی کوهها پیچید. سیاهی فریاد زد: «نزن». وقتی مطمئن شدم که آدمه بیشتر ترسیدم. برای اطمینان دوباره گفتم: «اسمِ شب» و اسلحه رو به سمتش نشونه رفتم. فرار کرد. شلیک کردم. میدونستم که اعضای گروهکها معمولاً تنها نیستند. تمام خشابم رو شلیک کردم. خیلی سریع خشاب دوم رو گذاشتم. یه لحظه سایهای رو روی تپۀ نزدیک دیدم که داره فرار میکنه. دو تا رگبار به سمتش زدم. تمام بدنم از ترس عرق کرده بود. با شنیدن صدای ماشین پاسبخش خیالم راحت شد. پنج تا سرباز رسیدند. بعد از گزارش، پُست رو تحویل دادم و برگشتم به خوابگاه. همۀ یگان صدای تیرها رو شنیده بودند. یک ساعت بعد از چادر فرماندهی من رو خواستند. چشمهام از خواب باز نمیشد. وقتی وارد شدم، فرماندۀ یگان نشسته بود. یه استوار غریبه هم با چشمهای نگران کنارش بود. خبردار ایستادم. زیر نگاه سنگین سرهنگ له شدم. با صدای بلند گفت: «سرباز، این سروصداها رو تو راه انداخته بودی؟» گفتم: «قربان، یه نفر به سیم خاردار نزدیک شد. ایست دادم و بعد با رعایت همۀ قوانین شلیک کردم». داد زد: «میدونی کسی که بهش شلیک کردی، همین سرکار اُستوار بوده که تازه به یگان ما اعزام شده؟» نگاهی به سرکار اُستوار انداختم که معلوم بود سرهنگ حسابی از خجالتش دراومده. خواستم حرف بزنم که سرهنگ رئیس دفترش رو خواست و گفت: «بیست روز اضافهخدمت برای این سرباز بزن و سهماه مرخصیهاش رو لغو کن» و نگاهی به من کرد و گفت: «برو بیرون». بهم برخورده بود. دلم رو به دریا زدم و گفتم: «ولی جناب سرهنگ، من در حال انجام وظیفه بودم و باید شلیک میکردم. فکر کنید اگر دشمن بود چی میشد». سرهنگ بلند شد و گوشم رو گرفت و گفت: «نادون! دو تا خشاب خالی کردی و این سرکار اُستوار الآن اینجا نشسته. اگه دشمن بود که کلاهت پس معرکه بود. مطمئن باش اگه زده بودیش، الآن کارتِ پایانِ خدمتت رو از فرماندهی میگرفتم».
نویسنده: مهدی میرعظیمیمعمار روایت
️ با رسانه رادیو یک صفحهای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#داستان
حس میکردم انگشتهام داره توی پوتین یخ میزنه. باید ششدانگ حواسم رو جمع میکردم. هفتهشت شب پیش، یکی از همخدمتیهام رو با تیر زده بودند. هر لحظه فکر میکردم الآن یه نفر از پلهها میاد بالا. چند بار وسوسه شدم که توی اتاقک بالای بُرجک آتیش درست کنم؛ اما ترسیدم. حس کردم چیزی از وسط تاریکی به طرفم مییاد. گلنگدن رو کشیدم. ترسیده بودم. سیاهی جلوتر اومد. با تمام قدرت داد زدم: «ایییست. اسمِ شب رو بگو وگرنه شلیک میکنم». عرق میریختم. دعا میکردم که خرس باشه؛ اما دیدم رفت به سمت سیم خاردار. مجبور بودم شلیک کنم. صدای شلیک توی کوهها پیچید. سیاهی فریاد زد: «نزن». وقتی مطمئن شدم که آدمه بیشتر ترسیدم. برای اطمینان دوباره گفتم: «اسمِ شب» و اسلحه رو به سمتش نشونه رفتم. فرار کرد. شلیک کردم. میدونستم که اعضای گروهکها معمولاً تنها نیستند. تمام خشابم رو شلیک کردم. خیلی سریع خشاب دوم رو گذاشتم. یه لحظه سایهای رو روی تپۀ نزدیک دیدم که داره فرار میکنه. دو تا رگبار به سمتش زدم. تمام بدنم از ترس عرق کرده بود. با شنیدن صدای ماشین پاسبخش خیالم راحت شد. پنج تا سرباز رسیدند. بعد از گزارش، پُست رو تحویل دادم و برگشتم به خوابگاه. همۀ یگان صدای تیرها رو شنیده بودند. یک ساعت بعد از چادر فرماندهی من رو خواستند. چشمهام از خواب باز نمیشد. وقتی وارد شدم، فرماندۀ یگان نشسته بود. یه استوار غریبه هم با چشمهای نگران کنارش بود. خبردار ایستادم. زیر نگاه سنگین سرهنگ له شدم. با صدای بلند گفت: «سرباز، این سروصداها رو تو راه انداخته بودی؟» گفتم: «قربان، یه نفر به سیم خاردار نزدیک شد. ایست دادم و بعد با رعایت همۀ قوانین شلیک کردم». داد زد: «میدونی کسی که بهش شلیک کردی، همین سرکار اُستوار بوده که تازه به یگان ما اعزام شده؟» نگاهی به سرکار اُستوار انداختم که معلوم بود سرهنگ حسابی از خجالتش دراومده. خواستم حرف بزنم که سرهنگ رئیس دفترش رو خواست و گفت: «بیست روز اضافهخدمت برای این سرباز بزن و سهماه مرخصیهاش رو لغو کن» و نگاهی به من کرد و گفت: «برو بیرون». بهم برخورده بود. دلم رو به دریا زدم و گفتم: «ولی جناب سرهنگ، من در حال انجام وظیفه بودم و باید شلیک میکردم. فکر کنید اگر دشمن بود چی میشد». سرهنگ بلند شد و گوشم رو گرفت و گفت: «نادون! دو تا خشاب خالی کردی و این سرکار اُستوار الآن اینجا نشسته. اگه دشمن بود که کلاهت پس معرکه بود. مطمئن باش اگه زده بودیش، الآن کارتِ پایانِ خدمتت رو از فرماندهی میگرفتم».
نویسنده: مهدی میرعظیمیمعمار روایت
#داستان
۱۷۵
۱۴:۳۰
یک خط شعر، پیش از خواب:
چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیماشک وداع شبنم بیدار کرد ما را
صائب
https://ble.ir/RadioYek
چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیماشک وداع شبنم بیدار کرد ما را
صائب
https://ble.ir/RadioYek
۱۳۸
۱۹:۳۰
قول بامدادی، پس از بیداری:
من امروز قول میدهم بعضی جوابها را به زمان بسپارم.
رادیو یک صفحهایhttps://ble.ir/RadioYek
من امروز قول میدهم بعضی جوابها را به زمان بسپارم.
رادیو یک صفحهایhttps://ble.ir/RadioYek
۱۲۶
۳:۳۰
۱۳۰
۵:۳۰
خودت را، هیچچیز رادستکم نگیر!
برای نسل زدیهای عزیز
اگه دانشآموزی، دانشجویی یا تازه وارد دنیای کار شدی، احتمالاً خیلی وقتها با خودت میگی:من هنوز سابقه ندارم...سرمایه ندارم...آدمهای زیادی رو نمیشناسم...حتی یه جای درستوحسابی هم ندارم که تواناییهام رو نشون بدم.خب، طبیعیه!تو تازه اول راهی.ولی بذار یه چیزی رو بهت بگم:برای شروع، همیشه به یه فرصت بزرگ نیاز نداری.چند روز پیش، توی یه نمایشگاه بزرگ، فضایی به ما پیشنهاد شد که فقط چهل در چهل سانتیمتر بود؛ تقریباً اندازه جای یه گلدون!خیلی راحت میشد گفت:«این که غرفه نیست... بیخیال!»ولی من بهجای اینکه فقط کوچیکی اون فضا رو ببینم، از خودم پرسیدم:«با همین چهل سانتیمتر چه کاری میتونم انجام بدم؟»چند ساعت بعد، کوچکترین غرفه نمایشگاه مدیریت شهری برپا شد.یه غرفه خیلی کوچیک که دیده شد، دربارهاش حرف زدند، ازش عکس و فیلم گرفتند و خبرش منتشر شد.جالبتر اینکه یکی از گروههایی که خیلی به این غرفه توجه کردند، همنسلهای خودت بودند؛ جوونهایی که میایستادند، با تعجب نگاه میکردند، گوشیشون رو درمیآوردند، فیلم میگرفتند و قصه غرفه رو برای بقیه تعریف میکردند.و حالا وقتی توی گوگل عبارت «کوچکترین غرفه نمایشگاه» رو جستوجو میکنیم، قصه همون چهل سانتیمتر، بالای نتایج دیده میشه.میدونی چرا؟چون گاهی یه غرفه کوچیک توی یه نمایشگاه بزرگ، خیلی مهمتر از یه غرفه بزرگ توی یه نمایشگاه کوچیکه.این فقط قصه یه غرفه نیست.قصه خیلی از فرصتهاییه که توی مدرسه، دانشگاه یا روزهای اول کار از کنارشون رد میشیم؛ فقط چون در نگاه اول بهاندازه کافی بزرگ، خفن یا هیجانانگیز نیستند.البته منظورم این نیست که هر پیشنهاد بیارزش، رایگان یا نامناسبی رو قبول کنی.ولی قبل از اینکه فوری بگی «نه»، چند ثانیه صبر کن و چند تا سوال مهم رو از خودت بپرس:
• از این تجربه چی یاد میگیرم؟• چه آدمهایی ممکنه منو ببینند؟• میتونم ازش یه نمونهکار بسازم؟و مهمتر از همه:• چطور میتونم از همین امکان کوچیک، یه فرصت جدی دربیارم؟
اگه اول راهی، منتظر نمون یکی یه صحنه بزرگ و آماده تحویلت بده.گاهی باید روی کوچکترین صحنه بایستی و بهترین کاری رو که بلدی انجام بدی؛ اونوقت ممکنه خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی دیده بشی.شاید فرصتی که منتظرشی، فقط چهل سانتیمتر جا گرفته باشه.دستکم نگیرش.و از اون مهمتر...خودت رو هم دستکم نگیر.برای شروع، همین تو، همین چیزهایی که بلدی و همین امکانات کوچیکی که داری، کافیه.تو به تنهایی کافی هستی، همینی که هستی کافی و باعث افتخاره.
مهدی میرعظیمیمعمار روایت۵ مهر ۱۴۰۵شیراز
با رادیو یک صفحهای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
برای نسل زدیهای عزیز
اگه دانشآموزی، دانشجویی یا تازه وارد دنیای کار شدی، احتمالاً خیلی وقتها با خودت میگی:من هنوز سابقه ندارم...سرمایه ندارم...آدمهای زیادی رو نمیشناسم...حتی یه جای درستوحسابی هم ندارم که تواناییهام رو نشون بدم.خب، طبیعیه!تو تازه اول راهی.ولی بذار یه چیزی رو بهت بگم:برای شروع، همیشه به یه فرصت بزرگ نیاز نداری.چند روز پیش، توی یه نمایشگاه بزرگ، فضایی به ما پیشنهاد شد که فقط چهل در چهل سانتیمتر بود؛ تقریباً اندازه جای یه گلدون!خیلی راحت میشد گفت:«این که غرفه نیست... بیخیال!»ولی من بهجای اینکه فقط کوچیکی اون فضا رو ببینم، از خودم پرسیدم:«با همین چهل سانتیمتر چه کاری میتونم انجام بدم؟»چند ساعت بعد، کوچکترین غرفه نمایشگاه مدیریت شهری برپا شد.یه غرفه خیلی کوچیک که دیده شد، دربارهاش حرف زدند، ازش عکس و فیلم گرفتند و خبرش منتشر شد.جالبتر اینکه یکی از گروههایی که خیلی به این غرفه توجه کردند، همنسلهای خودت بودند؛ جوونهایی که میایستادند، با تعجب نگاه میکردند، گوشیشون رو درمیآوردند، فیلم میگرفتند و قصه غرفه رو برای بقیه تعریف میکردند.و حالا وقتی توی گوگل عبارت «کوچکترین غرفه نمایشگاه» رو جستوجو میکنیم، قصه همون چهل سانتیمتر، بالای نتایج دیده میشه.میدونی چرا؟چون گاهی یه غرفه کوچیک توی یه نمایشگاه بزرگ، خیلی مهمتر از یه غرفه بزرگ توی یه نمایشگاه کوچیکه.این فقط قصه یه غرفه نیست.قصه خیلی از فرصتهاییه که توی مدرسه، دانشگاه یا روزهای اول کار از کنارشون رد میشیم؛ فقط چون در نگاه اول بهاندازه کافی بزرگ، خفن یا هیجانانگیز نیستند.البته منظورم این نیست که هر پیشنهاد بیارزش، رایگان یا نامناسبی رو قبول کنی.ولی قبل از اینکه فوری بگی «نه»، چند ثانیه صبر کن و چند تا سوال مهم رو از خودت بپرس:
• از این تجربه چی یاد میگیرم؟• چه آدمهایی ممکنه منو ببینند؟• میتونم ازش یه نمونهکار بسازم؟و مهمتر از همه:• چطور میتونم از همین امکان کوچیک، یه فرصت جدی دربیارم؟
اگه اول راهی، منتظر نمون یکی یه صحنه بزرگ و آماده تحویلت بده.گاهی باید روی کوچکترین صحنه بایستی و بهترین کاری رو که بلدی انجام بدی؛ اونوقت ممکنه خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی دیده بشی.شاید فرصتی که منتظرشی، فقط چهل سانتیمتر جا گرفته باشه.دستکم نگیرش.و از اون مهمتر...خودت رو هم دستکم نگیر.برای شروع، همین تو، همین چیزهایی که بلدی و همین امکانات کوچیکی که داری، کافیه.تو به تنهایی کافی هستی، همینی که هستی کافی و باعث افتخاره.
مهدی میرعظیمیمعمار روایت۵ مهر ۱۴۰۵شیراز
۲۰۰
۷:۴۹
یک خط شعر، پیش از خواب:
دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدممشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را
صائب
https://ble.ir/RadioYek
دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدممشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را
صائب
https://ble.ir/RadioYek
۱۲۷
۱۹:۴۶
قول بامدادی، پس از بیداری:
من امروز قول میدهم امروز را فقط به امید فردای بهتر زندگی نکنم.
رادیو یک صفحهایhttps://ble.ir/RadioYek
من امروز قول میدهم امروز را فقط به امید فردای بهتر زندگی نکنم.
رادیو یک صفحهایhttps://ble.ir/RadioYek
۱۱۳
۳:۳۰
۱۱۸
۵:۳۰
زبان نسل نو!
معاون پایۀ ششم توی دفترش نشسته بود. هوای خنک با بوی شاخ و برگ و خاک نم خورده از پنجرۀ نیمهباز به صورتم میخورد. صدای باران هم با روح و روانم مشغول بود.آخرین سطر طرح اردوی داستان را که نوشتم صدای درِ دفتر بلند شد. پسرکی دوازده ساله با لباس فرم مدرسه و بارانی نارنجی را توی قابِ در دیدم. کفشهایش خیس بود و موهایش کمی بههم ریخته.رو به معاون گفت: «سلام. ببخشید، امروز خواب موندم و مجبور شدم با اسنپ بیام. مامانم نتونست زنگ بزنه، لطفاً یه نامه بدید تا برم سر کلاس!»تمام این حرفها را زد بدون اینکه صدایش بلرزد. نگاهش را هم از چشمهای معاون ندزدید.معاون جواب سلامش را داد و یادداشتی برای آموزگار نوشت. سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: «بیا عزیزم، این نامه رو به معلمت بده».دانشآموز کیفش را همان دم در روی زمین گذاشت و بدون ترس آمد و نامه را گرفت.قبل از اینکه کیفش را بردارد، صدای معاون را شنیدم: «پسرم؛ چه برنامهای داری که از این به بعد خواب نمونی و تاخیر نداشته باشی؟»در دلم به این برخورد محترمانه معاون آفرین گفتم و برای لحظهای ترس و واهمه نسل خودمان از مدرسه و مدیر و معاون را به یاد آوردم.پسرک درنگی کرد و با تعجب برگشت و به معاون نگاه کرد. ابروهایش را بالا داد تا چشمانش بازتر به نظر برسد. چند خط روی پیشانیاش ایجاد شد.با صدایی نه چندان بلند اما بدون لکنت گفت: «همون برنامهای که از اول سال تا حالا داشتم!»کیفش را برداشت و با گامهای آهسته به سمت کلاس رفت.آقای معاون رو به من کرد، سرش را به نشانۀ رضایت تکان داد و با لبخند گفت: «کیف کردم! یعنی مگه من تا حالا دیر اومده بودم که این سوال رو از من میکنی؟ مگه من بینظمم؟»گفتم: «البته به نظرم باید با ادبتر حرف میزد».پاسخ داد: «من مسئول تربیت او هستم. قبل از اینکه چیزی بگم، باید حرفم رو میسنجیدم. اینا بچههای نسل نو هستن، این ما هستیم که باید روش گفتوگو باهاشون رو یاد بگیریم.!»ساعتی بعد برای سخنرانی به دبیرستان دخترانهای رفتم، کمی دیر رسیدم. وارد سالن که شدم یکی از دختران گفت: «دیر اومدید. معطل شدیم. قهریم!»صدای پسربچۀ دبستانی توی گوشم پیچید. میکروفن را روشن کردم، پیش از سلام، عذرخواهی کردم. عذرخواهی کردنِ من انگار آبی بود روی آتش دانشآموزان.هنگام خداحافظی، دو سه تا از دخترها جلو آمدند. یکی از آنها از جیب کاپشنش یک قورباغۀ کاغذی درآورد، مقابلم گذاشت و گفت: «اینو را برای شما ساختم. آشتی!»خندیدند و دویدند و رفتند.
نویسنده: مهدی میرعظیمیمعمار روایت
️ با رسانه رادیو یک صفحهای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
معاون پایۀ ششم توی دفترش نشسته بود. هوای خنک با بوی شاخ و برگ و خاک نم خورده از پنجرۀ نیمهباز به صورتم میخورد. صدای باران هم با روح و روانم مشغول بود.آخرین سطر طرح اردوی داستان را که نوشتم صدای درِ دفتر بلند شد. پسرکی دوازده ساله با لباس فرم مدرسه و بارانی نارنجی را توی قابِ در دیدم. کفشهایش خیس بود و موهایش کمی بههم ریخته.رو به معاون گفت: «سلام. ببخشید، امروز خواب موندم و مجبور شدم با اسنپ بیام. مامانم نتونست زنگ بزنه، لطفاً یه نامه بدید تا برم سر کلاس!»تمام این حرفها را زد بدون اینکه صدایش بلرزد. نگاهش را هم از چشمهای معاون ندزدید.معاون جواب سلامش را داد و یادداشتی برای آموزگار نوشت. سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: «بیا عزیزم، این نامه رو به معلمت بده».دانشآموز کیفش را همان دم در روی زمین گذاشت و بدون ترس آمد و نامه را گرفت.قبل از اینکه کیفش را بردارد، صدای معاون را شنیدم: «پسرم؛ چه برنامهای داری که از این به بعد خواب نمونی و تاخیر نداشته باشی؟»در دلم به این برخورد محترمانه معاون آفرین گفتم و برای لحظهای ترس و واهمه نسل خودمان از مدرسه و مدیر و معاون را به یاد آوردم.پسرک درنگی کرد و با تعجب برگشت و به معاون نگاه کرد. ابروهایش را بالا داد تا چشمانش بازتر به نظر برسد. چند خط روی پیشانیاش ایجاد شد.با صدایی نه چندان بلند اما بدون لکنت گفت: «همون برنامهای که از اول سال تا حالا داشتم!»کیفش را برداشت و با گامهای آهسته به سمت کلاس رفت.آقای معاون رو به من کرد، سرش را به نشانۀ رضایت تکان داد و با لبخند گفت: «کیف کردم! یعنی مگه من تا حالا دیر اومده بودم که این سوال رو از من میکنی؟ مگه من بینظمم؟»گفتم: «البته به نظرم باید با ادبتر حرف میزد».پاسخ داد: «من مسئول تربیت او هستم. قبل از اینکه چیزی بگم، باید حرفم رو میسنجیدم. اینا بچههای نسل نو هستن، این ما هستیم که باید روش گفتوگو باهاشون رو یاد بگیریم.!»ساعتی بعد برای سخنرانی به دبیرستان دخترانهای رفتم، کمی دیر رسیدم. وارد سالن که شدم یکی از دختران گفت: «دیر اومدید. معطل شدیم. قهریم!»صدای پسربچۀ دبستانی توی گوشم پیچید. میکروفن را روشن کردم، پیش از سلام، عذرخواهی کردم. عذرخواهی کردنِ من انگار آبی بود روی آتش دانشآموزان.هنگام خداحافظی، دو سه تا از دخترها جلو آمدند. یکی از آنها از جیب کاپشنش یک قورباغۀ کاغذی درآورد، مقابلم گذاشت و گفت: «اینو را برای شما ساختم. آشتی!»خندیدند و دویدند و رفتند.
نویسنده: مهدی میرعظیمیمعمار روایت
۱۱۸
۱۴:۳۰
یک خط شعر، پیش از خواب:
آتش خشم فرو خور، که سراپای پلنگاز برون دادن این آتش پنهان داغ است
صائب
https://ble.ir/RadioYek
آتش خشم فرو خور، که سراپای پلنگاز برون دادن این آتش پنهان داغ است
صائب
https://ble.ir/RadioYek
۳۶
۱۹:۳۰