بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۲۶
۱۸:۱۶
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴
۱۸:۰۶
چند سالی ست که خوردن کله پاچه گریه مان می اندازد یاد پدربزرگ می افتیم که چقدر کله پاچه دوست داشت. به همان سالی یکی دوبار کله پاچه پختن مادربزرگ قانع نبود چون مادربزرگ می گفت بیشتر برایش ضرر دارد، یواشکی با دوست هایش می رفت کله پزی.وقتی کله پاچه را بار می گذاشتند و بویش می پیچید توی خانه صلوات فرستادنش شروع می شد که امشب ملائک تا صبح توی خانه ما هستند و صلوات بفرستید...سرسفره دامادها سربه سرش می گذاشتند و منتظر پرتاب پرازخنده ی لیموترش ها و پیازها به مجازات گرامی نداشتن کله پاچه بودند.
همیشه روی لباس یا صورتش تکه های کوچک نخ پیدا می شد و خیلی وقت ها جای زخم سوزن روی انگشت شستش چسب داشتآن وقت ها که سرحال بود و هنوز دوتا تصادف با موتور راه رفتنش راسخت نکرده بود، صبح قبل از بیدار شدن ما برایمان حلیم می خرید و می رفت مغازه تا سر ظهر که با هندوانه بزرگ در خورجین دوچرخه یا موتورش برمی گشت و بعد از ناهار و استراحت باز هم می رفت پی دوختن پیراهن های مردانه ای که سفارش گرفته بودبعضی وقت ها توی خانه هم صدای چرخ خیاطی به راه بود و سفارش ها را تکمیل می کرد
زیاد حرف نمی زد رَوِش خودش را داشت برای نشان دادن محبت عمیقش به ما نوه ها،هنوز صدای تو دماغی اش توی گوشم است وقتی دست های ترک خورده و لرزانش را به هم می چسباند و سرش را به نشانه احترام خم می کرد و می گفت حالا احترام ژاپنی!من نوکرتم من چاکرتم...و ما ریسه می رفتیم: که نگید اینجوری...
هر کداممان هم لقب خاص خودمان را داشتیم من که هم اسم مادربزرگش بودم می شدم بی بی کوچیکه و خواهرم که هم اسم خواهرش بود، دده کوچیکه (همان خواهر کوچیکه به زبان ما) و...
اگر از سرشب نمی خوابید،شب خوابش نمی بردولی ما در دنیای شر و شلوغمان به این چیزها فکر نمی کردیمبعد از یک سال همین دوهفته عید جمع دخترخالگی مان در خانه شان جمع می شد و کسی نمی توانست ساکتمان کند..تازه خوابش برده بود که با صدای ما بیدار می شد و بی خواب ولی هیچ اعتراضی نمی کرد.
گفته بود یکی دوتا از عکس های محمدامین، که اولین نتیجه اش می شد ،را بزرگ برایش چاپ کنم تا بزند جلوی چشمش و صد حیف که بقیه نتیجه ها ندیدندش و پسر ۲ ساله ی آن روزهای من هم کوچکتر از آن بود که خاطره ای از عشق خالصانه پدربزرگم در ذهنش باقی بماند...از دار دنیا سه دانگ خانه داشت در محله لشکر اهوازو سرقفلی مغازه اجاره ای کارون...مردم آن محله هنوز هم خاطراتی از دست و دلبازی ها و روی گشاده پدربزرگ که به اسم آقای کارون می شناختندش در ذهن دارند ما بعدها شنیدیم که چقدر قرض الحسنه هایی که داده و نه جایی یادداشتشان کرده و نه پسشان گرفتهوقت های فراغتش را هم می رفت کمیته امداد کار می کرد...
غروب یک روز دلگیر نیمه خرداد سایه باباافضلان برای همیشه از سرمان کم شد و دیگر هیچ چیز جای خنکای مهرش را در گوشه خالی قلبمان پر نکرد...
بر سرم منت می گذارید اگر برای شادی روح بابا افضلان من ،مرحوم حاج عبدالمحمدافضلان ، صلوات یا فاتحه ای هدیه کنید
@RahaaMan
همیشه روی لباس یا صورتش تکه های کوچک نخ پیدا می شد و خیلی وقت ها جای زخم سوزن روی انگشت شستش چسب داشتآن وقت ها که سرحال بود و هنوز دوتا تصادف با موتور راه رفتنش راسخت نکرده بود، صبح قبل از بیدار شدن ما برایمان حلیم می خرید و می رفت مغازه تا سر ظهر که با هندوانه بزرگ در خورجین دوچرخه یا موتورش برمی گشت و بعد از ناهار و استراحت باز هم می رفت پی دوختن پیراهن های مردانه ای که سفارش گرفته بودبعضی وقت ها توی خانه هم صدای چرخ خیاطی به راه بود و سفارش ها را تکمیل می کرد
زیاد حرف نمی زد رَوِش خودش را داشت برای نشان دادن محبت عمیقش به ما نوه ها،هنوز صدای تو دماغی اش توی گوشم است وقتی دست های ترک خورده و لرزانش را به هم می چسباند و سرش را به نشانه احترام خم می کرد و می گفت حالا احترام ژاپنی!من نوکرتم من چاکرتم...و ما ریسه می رفتیم: که نگید اینجوری...
هر کداممان هم لقب خاص خودمان را داشتیم من که هم اسم مادربزرگش بودم می شدم بی بی کوچیکه و خواهرم که هم اسم خواهرش بود، دده کوچیکه (همان خواهر کوچیکه به زبان ما) و...
اگر از سرشب نمی خوابید،شب خوابش نمی بردولی ما در دنیای شر و شلوغمان به این چیزها فکر نمی کردیمبعد از یک سال همین دوهفته عید جمع دخترخالگی مان در خانه شان جمع می شد و کسی نمی توانست ساکتمان کند..تازه خوابش برده بود که با صدای ما بیدار می شد و بی خواب ولی هیچ اعتراضی نمی کرد.
گفته بود یکی دوتا از عکس های محمدامین، که اولین نتیجه اش می شد ،را بزرگ برایش چاپ کنم تا بزند جلوی چشمش و صد حیف که بقیه نتیجه ها ندیدندش و پسر ۲ ساله ی آن روزهای من هم کوچکتر از آن بود که خاطره ای از عشق خالصانه پدربزرگم در ذهنش باقی بماند...از دار دنیا سه دانگ خانه داشت در محله لشکر اهوازو سرقفلی مغازه اجاره ای کارون...مردم آن محله هنوز هم خاطراتی از دست و دلبازی ها و روی گشاده پدربزرگ که به اسم آقای کارون می شناختندش در ذهن دارند ما بعدها شنیدیم که چقدر قرض الحسنه هایی که داده و نه جایی یادداشتشان کرده و نه پسشان گرفتهوقت های فراغتش را هم می رفت کمیته امداد کار می کرد...
غروب یک روز دلگیر نیمه خرداد سایه باباافضلان برای همیشه از سرمان کم شد و دیگر هیچ چیز جای خنکای مهرش را در گوشه خالی قلبمان پر نکرد...
بر سرم منت می گذارید اگر برای شادی روح بابا افضلان من ،مرحوم حاج عبدالمحمدافضلان ، صلوات یا فاتحه ای هدیه کنید
@RahaaMan
۲۱۴
۱۸:۲۹
پیشترها ۲۵خرداد، ساعت ۱۱:۴۵ نیمه شب ،ساعت تولدم،چیزی از حال و هوایم به یادگار می نوشتم. نمی دانم از چندسالگی به بعد احساس روز تولدم ،مخلوطی از حسهای متضاد شد، احساس هایی میان خوف و رجا..یکی از آن حسها شادی دلچسب است. روز تولد تنها روزی است که متعلق به خودم میدانمش. شاید فرصتی برای اینکه شیرینی لطیف محبت کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند را عینیتر مزه مزه کنم.بعد از دبیرستان از فاطمه یادگرفتم تولد دوستانم را یادداشت کنم و با یک جمله کوتاه هم که شده تبریک بگویم. به این امید که برای لحظاتی، شادی کوچکی را مهمان قلبشان کنم. مهر دوستان به تلافی این شادی بخشی، روز تولد با جملاتی ناب شامل حالم می شود.از سال پیش شهادت دسته جمعی خانواده فاطمه و بابای کبری عزیزم، غم را به مجموعه احساس های این روز اضافه کرده است.حسرت حس جدید بعدیست. این یکی با شنیدن خاطرات کسانی که توفیق مصاحبت با رهبرشهیدم را داشته اند، به دلم چنگ میزند. حسرت کارهایی که نکردم تا به چشمش بیایم.. نکند حسرت جدایی از اولیای خدا در آن دنیا هم عذاب بزرگ زندگیام باشد؟!حس شکرگزاری هم هست البته و حس شگفتی. اتفاق غریبیست که با پایان ۴۰ سالگی ،به فرمودهی رهبر شهیدم، مبعوث شدهام و این تنها اثر خون شهید میتواند باشد که چون منی را هم به خیل مبعوث شدگان پیوند بدهد. ۴۱مین سال زندگیام، از همان روز اول، عجیب ترین و سخت ترین سال زندگیام بوده است. خدا خواسته با امتحانِ سختِ ترک تعلقات، امسال بیش از یک سال بزرگم کند. روحم برای وسعت یافتن، در تلاشی سخت میان خوف و رجا دست و پا میزند تا زنحیر دلبستگیها را از بالهای پروازش باز کند.
این بار همشب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها گذشتومن غوطهور میان حسهای تلخ و شیرینچو تخته پارهای برموجباقی ماندم...
پ.ن: عکس مال تولد پایان ۴۰ سالگیست با نمایی از خانه ای که فعلا هااین طور شاد و خوش رنگ نیست، با لبخندهایی که نمی دانم باز از ته دل و پر رنگ خواهند شد یا نه؟
ز.بزاز@RahaaMan
این بار همشب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها گذشتومن غوطهور میان حسهای تلخ و شیرینچو تخته پارهای برموجباقی ماندم...
پ.ن: عکس مال تولد پایان ۴۰ سالگیست با نمایی از خانه ای که فعلا هااین طور شاد و خوش رنگ نیست، با لبخندهایی که نمی دانم باز از ته دل و پر رنگ خواهند شد یا نه؟
۱۴۱
۱۳:۰۹
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۲۰
۶:۰۱
توی این هشتاد و چند روز بار دوم بود که با خواهر و بچه هایش می آمد هوای اینجا را نفس بکشند.به نظر چهل و چند ساله می آمد. به قول خودش بعد از جنگ ۱۲ روزه "بیدار" شده بود. خدا را شکر می کرد که ۹ ماه با عشق آقا را دوست داشته:((خوش به حال سوپری سر کوچه که همنفس آقا بوده.خوش به حال سنگ و آجرهای اینجا که هوای بودن آقا را از نزدیک درک کردهاند.خوش به حال ابرها که بالای سرش رد شدهاند.))رد نگاهش را روی همسایه های به ظاهر بی جان آقا دنبال کردم. توی چشم هایش حماسه بود و اشتیاق:((چه کشور پرقدرتی برایمان ساخت.ما با ابرقدرت شدنمان انتقام خون آقا را گرفتهایم. .خون ناقابل دشمن ها ارزش مقایسه با خون رهبرشهید ما را ندارد.))شال سبزش را روی سرش مرتب کرد:((مطمئنم آخرش خوش است چون ما برحقیم و حق حتما پیروز است.ارزش تحمل سختی ها را دارد))خوشبحالش که این نه ماه عشق داشت نگاهش رابه معشوق شبیهتر میکرد.دل بیدارش لبریز از ایمان و امید شده بود...
ز.بزاز
@RahaaMan
@RahaaMan
۸۲
۶:۲۰
یادگاری
اشکهایش از زیر عینک آفتابی یکییکی سر می خوردند روی صورتش.آنقدر خیره خیره زل زد به سکو و زیلوها و عکس آقا تا مطمئن شود همه جزییات توی ذهنش حک شده اند. باز احساس کرد که کافی نیست. از همه زاویه هایی که می توانست عکس گرفت. می رفت و می آمد. دور و نزدیک می شد. گاهی موبایل را می گرفت بالای سرش تا از جاهایی که شاید قدش نمی رسد هم عکس داشته باشد.پر از حسرت بود.((فقط یه دفعه اومده بودم اینجا اونم طبقه بالای حسینیه جام شد. دیدار دانشجویی اربعین نتونستم بیام. آقا هم نیومدن تو اون دیدار. ولی نامه های بچه ها رو جواب دادن. چفیه براشون فرستادن. من هیچ یادگاریای ازشون ندارم.))عینکش را برداشت. صورتش خیس خیس بود.((بعد از هشتاد و چند روز خودمو راضی کردم بیام اینجا بلکه بتونم رفتنشونو بپذیرم))حتما توی راه برگشت به قم هزار و چند بار دیگر عکس ها را مرور می کرد و باز شانه های می لرزید.تنها یادگاری هایی بود که با خودش می برد...
ز.بزاز
@RahaaMan
اشکهایش از زیر عینک آفتابی یکییکی سر می خوردند روی صورتش.آنقدر خیره خیره زل زد به سکو و زیلوها و عکس آقا تا مطمئن شود همه جزییات توی ذهنش حک شده اند. باز احساس کرد که کافی نیست. از همه زاویه هایی که می توانست عکس گرفت. می رفت و می آمد. دور و نزدیک می شد. گاهی موبایل را می گرفت بالای سرش تا از جاهایی که شاید قدش نمی رسد هم عکس داشته باشد.پر از حسرت بود.((فقط یه دفعه اومده بودم اینجا اونم طبقه بالای حسینیه جام شد. دیدار دانشجویی اربعین نتونستم بیام. آقا هم نیومدن تو اون دیدار. ولی نامه های بچه ها رو جواب دادن. چفیه براشون فرستادن. من هیچ یادگاریای ازشون ندارم.))عینکش را برداشت. صورتش خیس خیس بود.((بعد از هشتاد و چند روز خودمو راضی کردم بیام اینجا بلکه بتونم رفتنشونو بپذیرم))حتما توی راه برگشت به قم هزار و چند بار دیگر عکس ها را مرور می کرد و باز شانه های می لرزید.تنها یادگاری هایی بود که با خودش می برد...
@RahaaMan
۱۲۴
۶:۲۱
شب ها صحن حرم امام رضا پر می شود از بچه هایی که مشغول فرستادن اسباب بازی کوچک چرخانشانشان به آسمان هستند با نهایت زورشان کش اش را می کشند و رهایش می کنن بعد هم با چشم های مشتاق منتظرشان مسیر حرکتش را دنبال می کنن که چقدر بالاتر می رود؟گاهی هم چندتایشان باهم مسابقه می دهند که نور کوچک اسباب بازی کدامشان بالاتر رفته است...بعضی ها هم زورشان نمی رسد خوب پرتش کنند و می سپارندش به بزرگتری که تمام زورش را بریزد در کش پشت اسباب بازی و بکشدش تا دورتر پرت شودباز هم به همان اندازه مشتاق و منتظر دیدن ارتفاع پرواز شکوهمندش هستند...و این بار امیدوارتر که حتما حالا که کسی کمکشان می کند ستاره کوچکشان تا بالاتر خواهد درخشیدو بعد هم منتظر فرودش می ایستند و با عجله می روند تا بَرَش دارند و دوباره بفرستندش بالا و بالاتر...
بعضی از بچه ها هم که به هر دلیلی هنوز از این ستاره های کوچک پرواز کنان نخریده اند چشمشان با حسرت دنبال بلندپروازترین ستاره درخشان کوچک است و شاید تصور می کنند روزی ستاره ای اگر داشته باشند حتما محکم تر کشش را می کشند تا دورتر بتواند برود بالاتر از ستاره بقیه
ما هم هر کدام دلمان پر است از این ستاره های بلندپرواز کوچک درخشان ،دعاهایی که به هزار امید رهایشان می کنیم به سمت آسمان با نهایت زوری که داریم...گاهی هم می دهیمشان دست کسی که زورش بیشتر از ما باشد تا دعاها را بالاتر بفرستد برایمان..و می نشینیم منتظر و چشم به راه ودوست داریم بتوانیم ببینیم که دعایمان تا کجاها رفته است و و حالا دست کدام فرشته استجابت است و کِی و کجا فرود می آید... باچشم های خیسمان زل می زنیم به ستاره های کوچکی که معلوم نیست دعای در انتظار اجابت کدام مخلوق تنها و دلشکسته در کدام نقطه عالم است...شاید یکی از آن ها دعاهای ما باشد در راه آسمان های بالاتر...گاهی دلمان قرص است که دعایمان داده ایم کسی برایمان بالا بفرستد که ضرب شستش تا همان بالا بالا ها می رسد...آقای امام رضا ما از این ستارههای کوچک سوسو زن زیاد داریم ...وقتی آمده ایم اینجا یعنی زور خودمان نرسیده تا بالا بفرستیمشان...و امید داریم که وقتی بدهیمشان دست شما دیگر تمام است..می روند بالاتر از آن جایی که بتوانیم ببینیمشان و به زودی باز خواهند گشت و نجاتمان خواهند داد...اگر نه در این دنیا ،طبق قول و قرار شما در آن دنیا و در روزی که دستمان خالی ست و محتاج تر از همیشه....
تصویر ۳۰ خرداد ۱۴۰۵احتمالا نوشتهی خرداد ۱۴۰۳
ز.بزاز@RahaaMan
بعضی از بچه ها هم که به هر دلیلی هنوز از این ستاره های کوچک پرواز کنان نخریده اند چشمشان با حسرت دنبال بلندپروازترین ستاره درخشان کوچک است و شاید تصور می کنند روزی ستاره ای اگر داشته باشند حتما محکم تر کشش را می کشند تا دورتر بتواند برود بالاتر از ستاره بقیه
ما هم هر کدام دلمان پر است از این ستاره های بلندپرواز کوچک درخشان ،دعاهایی که به هزار امید رهایشان می کنیم به سمت آسمان با نهایت زوری که داریم...گاهی هم می دهیمشان دست کسی که زورش بیشتر از ما باشد تا دعاها را بالاتر بفرستد برایمان..و می نشینیم منتظر و چشم به راه ودوست داریم بتوانیم ببینیم که دعایمان تا کجاها رفته است و و حالا دست کدام فرشته استجابت است و کِی و کجا فرود می آید... باچشم های خیسمان زل می زنیم به ستاره های کوچکی که معلوم نیست دعای در انتظار اجابت کدام مخلوق تنها و دلشکسته در کدام نقطه عالم است...شاید یکی از آن ها دعاهای ما باشد در راه آسمان های بالاتر...گاهی دلمان قرص است که دعایمان داده ایم کسی برایمان بالا بفرستد که ضرب شستش تا همان بالا بالا ها می رسد...آقای امام رضا ما از این ستارههای کوچک سوسو زن زیاد داریم ...وقتی آمده ایم اینجا یعنی زور خودمان نرسیده تا بالا بفرستیمشان...و امید داریم که وقتی بدهیمشان دست شما دیگر تمام است..می روند بالاتر از آن جایی که بتوانیم ببینیمشان و به زودی باز خواهند گشت و نجاتمان خواهند داد...اگر نه در این دنیا ،طبق قول و قرار شما در آن دنیا و در روزی که دستمان خالی ست و محتاج تر از همیشه....
تصویر ۳۰ خرداد ۱۴۰۵احتمالا نوشتهی خرداد ۱۴۰۳
۱۰۰
۱۶:۲۴
_مامان کلمن و پرچم بهم می دی می خوایم با بچه های همسایه ایستگاه صلواتی بزنیم؟
خودشان مسئولیت ها را تقسیم کرده اند۶ نفرند و بزرگترینشان ۱۰ ساله است.مسئول آب تند تند می دود و بطری های آب معدنی را از حیاط مسجد پر از اب می کند تا می رسد باید بطری بعدی را ببردمسئول شربت لیوان ها را پر می کندمسئول صندوق حواسش به دخل و خرج استیکی دوتا هم مشغول هم زدن شربت جدید هستند وسط کارهایشان سینی شربت را برای کاسب های محل یا رانندگان می برند صورت های مصمم شان گل انداخته است سایه درخت کوچک سرکوچه، سرظهر تابستان چیزی از گرمای هوا کم نمی کند.
ایده و اجرا همه اش مال خودشان بود به هر کس شربت تعارف می کنند می گویند کمک به ایستگاه صلواتی فراموش نشود!و مردم محل هم الحق سنگ تمام گذاشته اند برای این هیات کوچک و بی ریای امام حسین علیه السلام.از مرد مهربانی که رفته بود برایشان یک جعبه آب معدنی و شربت خریده بود و چون برایش ضرر داشت حتی یک لیوان شربت نخورده بودتا کسانی که دست در جیب می کردند و هرچه در توان داشتند دست بچه ها می دادندبا همین اعتماد رهگذران ایستگاه صلواتی نیم ساعتی شان چند ساعت تمدید شد و قرار چند روز آینده را هم گذاشته اندیخ های فریزر برای شربت های فردا کافی نیست...کاسه های یادگار مادربزرگ هم می شد قالب یخ باشندکاسه ها را پر کنمیکی به نیت مادربزرگشاید همان کاسه ای که روزی تویش خورشت ریخته بودیک کاسه به نیت پدربزرگشاید آن کاسه ای که یک روز که در گرمای اهواز از سخنرانی برگشته بوده، تویش ماست و خیار خورده بودیک کاسه به نیت آن یکی پدربزرگ ..
حالا فردا که دل عزاداران اباعبدالله به خنکای شربت دست ساز بچه ها خنک می شود مادر بزرگ و پدربزرگ ها هم اجر میزبانی شان را خواهند گرفت...
ز.بزازتیرماه۱۴۰۳۵محرم الحرام۱۴۴۶
@RahaaMan
خودشان مسئولیت ها را تقسیم کرده اند۶ نفرند و بزرگترینشان ۱۰ ساله است.مسئول آب تند تند می دود و بطری های آب معدنی را از حیاط مسجد پر از اب می کند تا می رسد باید بطری بعدی را ببردمسئول شربت لیوان ها را پر می کندمسئول صندوق حواسش به دخل و خرج استیکی دوتا هم مشغول هم زدن شربت جدید هستند وسط کارهایشان سینی شربت را برای کاسب های محل یا رانندگان می برند صورت های مصمم شان گل انداخته است سایه درخت کوچک سرکوچه، سرظهر تابستان چیزی از گرمای هوا کم نمی کند.
ایده و اجرا همه اش مال خودشان بود به هر کس شربت تعارف می کنند می گویند کمک به ایستگاه صلواتی فراموش نشود!و مردم محل هم الحق سنگ تمام گذاشته اند برای این هیات کوچک و بی ریای امام حسین علیه السلام.از مرد مهربانی که رفته بود برایشان یک جعبه آب معدنی و شربت خریده بود و چون برایش ضرر داشت حتی یک لیوان شربت نخورده بودتا کسانی که دست در جیب می کردند و هرچه در توان داشتند دست بچه ها می دادندبا همین اعتماد رهگذران ایستگاه صلواتی نیم ساعتی شان چند ساعت تمدید شد و قرار چند روز آینده را هم گذاشته اندیخ های فریزر برای شربت های فردا کافی نیست...کاسه های یادگار مادربزرگ هم می شد قالب یخ باشندکاسه ها را پر کنمیکی به نیت مادربزرگشاید همان کاسه ای که روزی تویش خورشت ریخته بودیک کاسه به نیت پدربزرگشاید آن کاسه ای که یک روز که در گرمای اهواز از سخنرانی برگشته بوده، تویش ماست و خیار خورده بودیک کاسه به نیت آن یکی پدربزرگ ..
حالا فردا که دل عزاداران اباعبدالله به خنکای شربت دست ساز بچه ها خنک می شود مادر بزرگ و پدربزرگ ها هم اجر میزبانی شان را خواهند گرفت...
@RahaaMan
۷۱
۵:۳۴
تازه ۵ ماهش شده بودبا آن لباس ها ی سبز و سفید و سربند قرمز خیلی خواستنی تر شده بود
لباس عربی سفید و چفیه کوچک روی سرش را مادربزرگش از کربلا اورده بودپیشانی بند و یک روپوش سبز هم توی مراسم می دادند به همه بچه ها..
با مامان و بابا رفته بودم مصلی .بابا توی ماشین ماند و من و مامان ،که ذوق بردن اولین نوه اش به مراسم شیرخوارگان را داشت، رفتیم توی شبستانراستش بیشتر اصرار مامان و بابا بود که انروز برویم مراسم شیرخوارگان حسینی.
انبوه مادران سیاه پوش و نوزادان پیچیده در پارچه های سفید وسبز ترکیب بی نظیری بودمداحی را پس زمینه صدای گریه بچه ها از گوشه و کنار سوزناک تر می کرد..طبیعی بود که من هم مثل بقیه ی مادرهایی که یک دلشان پیش بچه ها بود و یک دلشان با روضه ها، بخشی از روضه را نشونم یا گاهی گریه نکنم... و با چشمانی پر از اشک به بچه ام لبخند بزنم ،مبادا یک وقت دل کوچکش بلرزد .از بین همه روضه ها یکی بیشتر از همه دلم را لرزاند..
شب خواب میدیدم دلم رو بردی!از دست من غذا میخوردی!یه چند تا دندون درآوردی!مادر یادت باشه یه بارم به من مادر نگفتی ...بقیه روضه را انگار نمی شنیدم...
محمدامین هنوز دندان نداشت و حرف نمی زد همان غان و غون شیرینش انگار تمام دنیایم بود. هنوز لذت شنیدن مامان را از دهان کوچکش تجربه نکرده بود امااین تک مصرع از همان روز تا همیشه برایم سوزناک ترین و مادرانه ترین روضه علی اصغر شد...
یادت باشه یه بارم به من مادر نگفتی...
اشکم بند نمی آمد...محکمتر به سینه فشارش دادم و زجه هایم را رها کردم...
ز.بزاز
پ.ن۱: این متن تیرماه ۱۴۰۳ در ایرنا منتشر شده است:life.irna.ir/news/85539621/
پ.ن ۲:امشب دنبال عکسی می گشتم برای نوشته ام. این کودک معصوم را در حرم دیدم. به نظر بزرگتر از ۱ سال می آید اما توان حرکت دادن اعضای بدنش را ندارد.چشم های مادرش درحالی که داشت از زوایای مختلف عکسش را با حرم می گرفت، از برق ذوقی مادرانه می درخشید. امشب برای شفایش دعا کنید..
@RahaaMan
لباس عربی سفید و چفیه کوچک روی سرش را مادربزرگش از کربلا اورده بودپیشانی بند و یک روپوش سبز هم توی مراسم می دادند به همه بچه ها..
با مامان و بابا رفته بودم مصلی .بابا توی ماشین ماند و من و مامان ،که ذوق بردن اولین نوه اش به مراسم شیرخوارگان را داشت، رفتیم توی شبستانراستش بیشتر اصرار مامان و بابا بود که انروز برویم مراسم شیرخوارگان حسینی.
انبوه مادران سیاه پوش و نوزادان پیچیده در پارچه های سفید وسبز ترکیب بی نظیری بودمداحی را پس زمینه صدای گریه بچه ها از گوشه و کنار سوزناک تر می کرد..طبیعی بود که من هم مثل بقیه ی مادرهایی که یک دلشان پیش بچه ها بود و یک دلشان با روضه ها، بخشی از روضه را نشونم یا گاهی گریه نکنم... و با چشمانی پر از اشک به بچه ام لبخند بزنم ،مبادا یک وقت دل کوچکش بلرزد .از بین همه روضه ها یکی بیشتر از همه دلم را لرزاند..
شب خواب میدیدم دلم رو بردی!از دست من غذا میخوردی!یه چند تا دندون درآوردی!مادر یادت باشه یه بارم به من مادر نگفتی ...بقیه روضه را انگار نمی شنیدم...
محمدامین هنوز دندان نداشت و حرف نمی زد همان غان و غون شیرینش انگار تمام دنیایم بود. هنوز لذت شنیدن مامان را از دهان کوچکش تجربه نکرده بود امااین تک مصرع از همان روز تا همیشه برایم سوزناک ترین و مادرانه ترین روضه علی اصغر شد...
یادت باشه یه بارم به من مادر نگفتی...
اشکم بند نمی آمد...محکمتر به سینه فشارش دادم و زجه هایم را رها کردم...
پ.ن۱: این متن تیرماه ۱۴۰۳ در ایرنا منتشر شده است:life.irna.ir/news/85539621/
پ.ن ۲:امشب دنبال عکسی می گشتم برای نوشته ام. این کودک معصوم را در حرم دیدم. به نظر بزرگتر از ۱ سال می آید اما توان حرکت دادن اعضای بدنش را ندارد.چشم های مادرش درحالی که داشت از زوایای مختلف عکسش را با حرم می گرفت، از برق ذوقی مادرانه می درخشید. امشب برای شفایش دعا کنید..
@RahaaMan
۸۴
۱۶:۵۲