لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل |—رٰاویِ‌وَطَن—| ✍🏻 زینب تاج‌الدین|
۵۳۸ عضو

|—رٰاویِ‌وَطَن—| ✍🏻 زینب تاج‌الدین

نویسندهروزنامه‌نگارحماســـــــــــه‌نگارروایتــــــ‌گر وطن...!undefinedاز خوشی‌های عالم مرا همین بس که سروکار واژه‌هایم با |شهداست|undefined
bestravi04@
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ تیر
یعنی رفتی برای همیشه..؟!undefined
undefined۱۶

۳۱۴

۱۹:۵۶

۲۴ تیر
thumbnail
کتاب تازه متولد شده «رازِ نو»؛ به سراغ هجده مسجد معاصر در اصفهان رفته و هجده نویسنده، هجده روایت از این مساجد را در این کتاب نوشته‌اند.دیدار من با «مسجد انقلاب» از مساجد فعال اصفهان در زمان هشت سال دفاع مقدس بوده که جستار آن در این کتاب منتشر شده است.خلاصه که فردا در حوزه هنری اصفهان، قرار رونمایی داریم...!
undefinedundefined@raviivatan
undefined۱۳
undefined۱

۲۹۷

۷:۱۴

۲۷ تیر
thumbnail
گُلِ من یک نشانی در بدن داشت…!
روایت پدر و مادری که سه روز دنبال پیکر پسر ۱۷ ساله‌شان گشتند «ایلیا علیخانی»؛ پسری که نشان نوکری امام حسین(ع) روی دستش آخرین نشانی برای پیدا کردن او شد
زینب تاج‌الدین undefined
پدر سه روز بود که میان نام‌ها و کدها دنبال یک نشانی می‌گشت. می‌گفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابه‌جا شده، کدها باید بررسی شود و عکس‌ها تطبیق داده شود. اما او چیزی می‌خواست که از همه این نشانه‌ها مطمئن‌تر بود؛ نشانی که سال‌ها پیش، در موکب عزاداری امام‌حسین(ع) و میان چوب و زغال و چای آتشی، روی دست پسرش مانده بود.گفت: «شما دنبال کد نگردید. عکس هم لازم نیست. فقط دست چپش را نگاه کنید. اگر بریدگی و جای بخیه روی دستش بود، پسر من است.» دو ساعت بعد تلفن زنگ خورد. پیکر ایلیا پیدا شده بود. همان زخمی که روزی پدر را ناراحت کرده بود، حالا آخرین راه شناختن پسر شده بود؛ زخمی که ایلیا آن را نه یک درد، که «نشانِ نوکری امام حسین» می‌دانست. جزیره کیش؛ سال ۸۶ ، نقطه شروع زندگی مشترک مسیب علیخانی و شیدا خانی، پدر و مادر شهید «ایلیا علیخانی» است؛ جایی که هرسه فرزندشان نیز در آن متولد می‌شوند و از همان‌جا و از همان نقطه مکانی، تربیت دینی آن‌ها آرام آرام شکل می‌گیرد.

undefinedundefined@raviivatan
undefined۲۴
undefined۳

۹۸۷

۱۱:۵۷

۲۸ تیر
thumbnail
گُلِ من یک نشانی در بدن داشت...!
undefined روایت پدر و مادری که سه روز دنبال پیکر پسر ۱۷ ساله‌شان گشتند، ایلیا علیخانی؛ پسری که نشان نوکری امام حسین علیه اسلام روی دستش، آخرین نشانی برای پیدا کردن او شد

undefinedundefined@raviivatan
undefined۱۲
undefined۲

۷۰۱

۳:۳۱

۹ مرداد
thumbnail
داشتم به این فکر می‌کردم آدم چطور می‌تواند بی‌توفیق شود وقتی حتی کوله رفتنش را هم بسته باشد ‌اما یک‌مرتبه چشم باز کند و ببیند توی بیمارستان است و زیر سرم...!توی تب و لرز و اشک‌هایی که می‌آمد پایینیک پیام از وسط بین‌الحرمین به من رسیداز طرف زینب؛ مهربون‌ترین شاگردم
گفتم آقای امام حسین، خبر از دلِ‌تنگم داری؟
undefinedundefined@raviivatan
undefined۹
undefined۳

۲۶۶

۷:۳۷

۱۱ مرداد
thumbnail
توام بی‌قرارِ حسینی؟!
سلام مرا هم به حسین برسان...
undefinedundefined@raviivatan
undefined۱۰

۲۶۲

۵:۴۰

۱۵ مرداد
thumbnail
آدم‌ها اینجا همه زندگی‌شان وقف جنگ است!روایت یک نویسنده اصفهانی از سفر به «هرمزگان» و روستاهای «سیریک» و مردمانی که دور از قاب دوربین‌ها، بار پشتیبانی جنگ را به‌دوش گرفته‌اند
زینب تاج‌الدینundefined<img style=" />undefined
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کرده‌اند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستاده‌اند. اما هر جنگ، جبهه‌ای خاموش هم دارد؛ جبهه‌ای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمی‌آورد. جبهه‌ای که در آن، نه اسلحه‌ای شلیک و نه فرماندهی عملیات را هدایت می‌کند؛ زنانی هستند که نان می‌پزند، کشاورزانی که از محصول اندکشان می‌گذرند، رانندگانی که کامیون و لودرشان را بی‌چشمداشت در اختیار جبهه می‌گذارند و خانواده‌هایی که درِ خانه‌هایشان را به روی رزمنده‌هایی باز می‌کنند که شاید هیچ‌وقت دوباره نبینندشان. این تصویر، نه متعلق به چهار دهه پیش است و نه برگرفته از خاطرات دفاع مقدس. این روایت، امروز در روستاهای شهرستان سیریک در شرق هرمزگان جریان دارد؛ جایی که مردم، جنگ را نه یک خبر دوردست، بلکه بخشی از زندگی روزانه خود می‌دانند.
isfahanziba.ir/137208
undefinedundefined@raviivatan
undefined۱۴
undefined۱

۲۸۰

۱۲:۰۰

۱۸ مرداد
thumbnail
خبرنگاری میان قاب عکس‌ها و زندگی‌ها…!روایت من از سال‌هایی که پای قصه آدم‌هایی نشستم که پیش از رفتن نشانه‌های ماندگار از خود به‌جا گذاشتند
زینب تاج‌الدینundefined
سال‌هاست وارد خانه‌هایی می‌شوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داده است. خانه‌هایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجره‌ها، همان رفت‌وآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است. یک صدا، یک خنده، یک حضور. خانه‌هایی که گاهی هنوز بوی زندگی در آن‌ها مانده است؛ بوی غذایی که دیگر کسی آن را مثل قبل نمی‌پزد، صدای کودکی که هنوز مادرش را صدا می‌زند، قاب عکسی که جای یک آدم را روی دیوار گرفته و سکوتی که گاهی از هر حرفی بلندتر است. من از سال ۹۳ نوشتن در حوزه ایثار و شهادت را شروع کردم. آن روزها، وقتی برای اولین بار قدم در این مسیر گذاشتم، یک سوال بیشتر از هر چیز دیگری همراهم بود؛ سوالی که باعث شد ساعت‌ها پای خاطرات بنشینم، میان آلبوم‌ها، عکس‌ها را ورق بزنم و به حرف‌های آدم‌هایی گوش بدهم که بخشی از زندگی‌شان در سال‌های جنگ گذشته بود. می‌خواستم بدانم چه چیزی در وجود این آدم‌ها بود که توانست آن‌ها را قهرمان کند؟ چه چیزی در فکر و نگاهشان، در انتخاب‌هایشان، در سبک زندگی‌شان وجود داشت که مسیرشان را از خیلی‌های دیگر جدا کرد؟ چه اتفاقی افتاد که یک انسان معمولی، تبدیل به کسی شد که نامش سال‌ها بعد، با احترام و افتخار برده می‌شود؟ آن سال‌ها، جنگ برای من بیشتر در فاصله‌ای دور جریان داشت. در خاطرات هشت سال دفاع مقدس، در روایت مردانی که از روزهای جبهه می‌گفتند، در عکس‌های قدیمی که گوشه‌هایشان رنگ زمان گرفته بود. آدم‌هایی که روبه‌رویشان می‌نشستم، سال‌ها از آن روزها فاصله گرفته بودند و من تلاش می‌کردم از میان روایت‌هایشان، تصویری از آن دوران بسازم.

isfahanziba.ir/137370
undefinedundefined@raviivatan
undefined۱۸

۱۷۷

۹:۵۳

|—رٰاویِ‌وَطَن—| ✍🏻 زینب تاج‌الدین
undefined خبرنگاری میان قاب عکس‌ها و زندگی‌ها…! روایت من از سال‌هایی که پای قصه آدم‌هایی نشستم که پیش از رفتن نشانه‌های ماندگار از خود به‌جا گذاشتند زینب تاج‌الدینundefined سال‌هاست وارد خانه‌هایی می‌شوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داده است. خانه‌هایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجره‌ها، همان رفت‌وآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است. یک صدا، یک خنده، یک حضور. خانه‌هایی که گاهی هنوز بوی زندگی در آن‌ها مانده است؛ بوی غذایی که دیگر کسی آن را مثل قبل نمی‌پزد، صدای کودکی که هنوز مادرش را صدا می‌زند، قاب عکسی که جای یک آدم را روی دیوار گرفته و سکوتی که گاهی از هر حرفی بلندتر است. من از سال ۹۳ نوشتن در حوزه ایثار و شهادت را شروع کردم. آن روزها، وقتی برای اولین بار قدم در این مسیر گذاشتم، یک سوال بیشتر از هر چیز دیگری همراهم بود؛ سوالی که باعث شد ساعت‌ها پای خاطرات بنشینم، میان آلبوم‌ها، عکس‌ها را ورق بزنم و به حرف‌های آدم‌هایی گوش بدهم که بخشی از زندگی‌شان در سال‌های جنگ گذشته بود. می‌خواستم بدانم چه چیزی در وجود این آدم‌ها بود که توانست آن‌ها را قهرمان کند؟ چه چیزی در فکر و نگاهشان، در انتخاب‌هایشان، در سبک زندگی‌شان وجود داشت که مسیرشان را از خیلی‌های دیگر جدا کرد؟ چه اتفاقی افتاد که یک انسان معمولی، تبدیل به کسی شد که نامش سال‌ها بعد، با احترام و افتخار برده می‌شود؟ آن سال‌ها، جنگ برای من بیشتر در فاصله‌ای دور جریان داشت. در خاطرات هشت سال دفاع مقدس، در روایت مردانی که از روزهای جبهه می‌گفتند، در عکس‌های قدیمی که گوشه‌هایشان رنگ زمان گرفته بود. آدم‌هایی که روبه‌رویشان می‌نشستم، سال‌ها از آن روزها فاصله گرفته بودند و من تلاش می‌کردم از میان روایت‌هایشان، تصویری از آن دوران بسازم. isfahanziba.ir/137370 undefinedundefined @raviivatan
به مناسبت هفدهم مراد، روز‌خبرنگار؛ نوشتم!
undefined۱۰
undefined۱

۲۰۲

۱۰:۱۱

۲۴ مرداد
thumbnail
دختری که «بابا» را ندید!روایت همسر شهید «محمد همتی» از مردی که دخترش را ندید؛ اما برای آمدنش رویا ساخته بود
زینب تاج‌الدینundefined
ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دی‌ماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماه‌ها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی می‌دانست اولین کلمه‌ای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»! اما زندگی برای محمد و دخترش، یک قرار ناتمام گذاشت. فاصله میان شنیدن خبر تولد «مهدیه» و رسیدن به آرزوی شهادت، فقط چند ساعت بود. چند ساعت میان یک خانه که برای روز پدر تزیین شده بود و میدانی که آخرین مأموریت زندگی محمد همتی در آن رقم خورد . «میدان شهید علیخانی…»! محدثه؛ همسر شهید محمد همتی هنوز آن شب را با جزئیات به یاد دارد. پله‌هایی که بالا رفت، با وجود اینکه پزشک گفته بود در روزهای آخر بارداری باید بیشتر مراقب خودش باشد. خانه‌ای که برای آمدن محمد آماده کرد. کیکی که خرید. هدیه‌ای که کادو کرد. دلش می‌خواست وقتی محمد از مأموریت برمی‌گردد، خوشحال شود. اولین روز پدر شدنش بود؛ حتی اگر هنوز مهدیه به دنیا نیامده بود. «یک شلوار براش گرفته بودم. خونه رو تزیین کردم. کیک گرفتم. دوست داشتم خوشحال بشه.» محمد آن شب آمد. لبخند زد. هدیه را گرفت. عکس هم گرفتند. اما محدثه یک چیز را از همان شب به یاد دارد؛ سکوت محمد. مردی که همیشه از آینده حرف می‌زد، آن شب کمتر حرف زد. مردی که همیشه از آرزوهایش برای دخترشان می‌گفت، آن شب انگار آرام‌تر از همیشه بود. «محمد همیشه شوخی می‌کرد. همیشه از آرزوهاش می‌گفت. از اینکه دخترمون رو چطور بزرگ کنیم. اما اون شب یه حال دیگه‌ای داشت. نه اینکه ناراحت باشه، ولی انگار فکرش یه جای دیگه بود.»آن شب، آخرین شب زندگی مشترکشان بود. اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند. هیچ‌کس نمی‌داند آخرین بار، آخرین بار است. آخرین خنده. آخرین عکس. آخرین جشن. اما قصه محمد و محدثه از آن شب شروع نشده بود. قصه آنها از روزهایی شروع شد که هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند قرار است زندگی‌شان چقدر کوتاه و در عین حال، پر از خاطره باشد.
isfahanziba.ir/137897
undefinedundefined@raviivatan
undefined۱۷
undefined۱۳

۶۲۵

۹:۴۵