حتما مطالعه شود!
یکشنبه | ۱۴ تیر ۱۴۰۵ |
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
۳۲۰
۲۰:۳۳
بسم رب القلم
فراخوان ارسال روایت های نگارش شده جهت انتشار در نشریه مکتوب:
راوین: بردوش واژه ها(ویژه نامه روایی به مناسبت تشییع آقای ایران)
مهلت بارگذاری: 27 تیرماه
نکات مهم:۱. هفته آینده جلسه نقد و بررسی آنلاین متون با حضور اساتید و منتور ها در پیش خواهد بود. لطفا همه بزرگواران سعی کنند تا قبل از جلسه متنشون رو ارسال کرده باشند.
۲. همه متن های ارسالی در فرم توسط منتورها و یا اساتید بررسی و نکات اصلاحی به بزرگواران منتقل خواهد شد. حتی در صورت عدم پذیرش متن جهت چاپ در این شماره از نشریه، بازهم نکات و دلایل عدم پذیرش جهت رشد نویسنده مطرح خواهد شد.
۳. در صورتی که قصد ثبت بیش از یک متن را دارید، هر متن و یادداشت نوشته شده را بصورت جداگانه در لینک بارگذاری نمائید.
فرم ارسال متن: https://formafzar.com/form/vazheha4
جمعه | ۱۹ تیر ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@fotros_msg#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
راوین: بردوش واژه ها(ویژه نامه روایی به مناسبت تشییع آقای ایران)
نکات مهم:۱. هفته آینده جلسه نقد و بررسی آنلاین متون با حضور اساتید و منتور ها در پیش خواهد بود. لطفا همه بزرگواران سعی کنند تا قبل از جلسه متنشون رو ارسال کرده باشند.
۲. همه متن های ارسالی در فرم توسط منتورها و یا اساتید بررسی و نکات اصلاحی به بزرگواران منتقل خواهد شد. حتی در صورت عدم پذیرش متن جهت چاپ در این شماره از نشریه، بازهم نکات و دلایل عدم پذیرش جهت رشد نویسنده مطرح خواهد شد.
۳. در صورتی که قصد ثبت بیش از یک متن را دارید، هر متن و یادداشت نوشته شده را بصورت جداگانه در لینک بارگذاری نمائید.
جمعه | ۱۹ تیر ۱۴۰۵ |
۳۳۸
۱۶:۵۴
آقای خامنه ای!
من برعکس همه با چشمانی اشک نشان به مصلی نمی آیم. نه چون این روزها نان در تمایز است؛ چون من برای اولین دیدارمان خیلی خوشحالم. قلبم شکفته است، ذوق دارم.
امروز لبخند میزنم و برازنده ترین سیاهم را به تن میکنم. لبخند میزنم و چادرم را به رنگ بختم روی سر میکشم. همان جایی که نهم اسفند، مشت مشت خاک بر آن ریختم. لبخند میزنم و قاب عکستان را به کیفم امانت میدهم. این روزها همانطور که میدانید در اغوش گرفتن ادم ها کار راحتی نیست. خصوصا اگر زمینی نباشند. پس چه دارایی ای با ارزش تر از این مستطیل چوبی که نزدیک ترین لبخند شماست به من؟
وقت رفتن که میشود به آسمان نگاه میکنم، ماه 3 بامدادی هنوز اینجاست. هنوز بر خیابان ها و میدان ها نور میبارد، مثل چشم من که چلچراغ در ان روشن است و ستاره باران است با وعده ی اولین دیدار. دیدار با شمایی که زیر هر تیر چراغ برق، تبسم پدرانه ی تان تکرار میشود. پیاده میشوم. حالا خورشید سرک کشیده. خنکای هوا با نسیمی نرم روی صورت ها می لغزد. راه مرا به شما نزدیک تر میکند و از کنار مردی با موهای سفید مهتابی عبور میدهد. از گوشه ی چشم به او نگاه میکنم. ویلچرش میگوید که او هم روزی مثل امروز من، با شعف و حرارتی در دل به سویتان دویده اما قدم هایش در بیت جا مانده. حالا دیگر نمیتواند مثل قدیم خطبه های نماز جمعه تان را سراپا گوش باشد. و گونه هایش اشک مینوشد مثل تمام این کسانی که خیابان منتهی به منزل یار را گز میکنند. به هر قامتی مینگرم، دارد خیابان گرگ و میش که با کاج ها و سرو ها قاب گرفته شده را از نظر میگذراند. و کلمه از دهان هیچکس نمیچکد. من برخلاف تمام انها تبسمی از تصویرتان قرض میگیرم. نه چون این روزها نان در تمایز است؛ چون من برای اولین دیدارمان خیلی خوشحالم. قلبم شکفته است، ذوق دارم.
منتهی ذوقم خراب است. انگار که لشکریان کوفه یک دور پاشنه کوبیده اند بر ذوق من و بعد امام کشی کرده اند. ذوقم تو سری خورده است. تار و گس.
دنیای ما فقرا همین است دیگر. دست اویزی برای نازیدن و مباهات نداریم و مسکینانه بر روشن ترین سایه ای از یاران شوق میباریم. حتی توسری خورده، تار و گس. من به همین ذوق محروم مانده چنگ میزنم چون تیغ حسرت ان دی ماه را به خاطرم منبت کرده که کاغذی با نام من زیر انگشتان مسئول قرعه کشی لغزید و دیدار رهبری نصیبم شد. دزدکی خوشحال شدم و وانمود کردم که نه. انقدر ها هم خوشحال نیستم. یک دیدار ساده است دیگر. چیزی که زیاد است وقت و دیدار. و بالاخره این کفران نعمت کار دست ما بی لیاقت ها داد و گفتند نامم در قرعه کشی دوم درنیامده. دیدارتان نصیبم نشد.
و تنها بارهایی که شما را از نزدیک دیدم از فاصله ی جایی که نشسته بودم تا تلویزیون و قاب عکستان بود. اما اقا من قول میدهم در اولین دیدارم با شما؛ از همین فاصله ای که حسرت ندیدگان میان ما انداخته اند، دیدار دوم را قسمت خود کنم. دیداری از نزدیک. نزدیک تر از من تا قاب تلویزیون. انقدر نزدیک که نخ عبایتان را ببینم و انعکاس نور بر عقیق دستتان را.
انقدر لبخند میزنم و انقدر اشک شوق میریزم که دروغم را باور کنید. باور کنید که من هنوز ذره ذوقی در دل دارم و برای همان هم که شده مرا زودتر همسفر راهتان کنید. به سمت مصلی میروم و زیر لب میخوانم: «*میگذرد کاروان*»
زینب کاظمی
#بر_دوش_واژه_ها
یکشنبه | 28 تیر ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@fotros_msg#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
من برعکس همه با چشمانی اشک نشان به مصلی نمی آیم. نه چون این روزها نان در تمایز است؛ چون من برای اولین دیدارمان خیلی خوشحالم. قلبم شکفته است، ذوق دارم.
امروز لبخند میزنم و برازنده ترین سیاهم را به تن میکنم. لبخند میزنم و چادرم را به رنگ بختم روی سر میکشم. همان جایی که نهم اسفند، مشت مشت خاک بر آن ریختم. لبخند میزنم و قاب عکستان را به کیفم امانت میدهم. این روزها همانطور که میدانید در اغوش گرفتن ادم ها کار راحتی نیست. خصوصا اگر زمینی نباشند. پس چه دارایی ای با ارزش تر از این مستطیل چوبی که نزدیک ترین لبخند شماست به من؟
وقت رفتن که میشود به آسمان نگاه میکنم، ماه 3 بامدادی هنوز اینجاست. هنوز بر خیابان ها و میدان ها نور میبارد، مثل چشم من که چلچراغ در ان روشن است و ستاره باران است با وعده ی اولین دیدار. دیدار با شمایی که زیر هر تیر چراغ برق، تبسم پدرانه ی تان تکرار میشود. پیاده میشوم. حالا خورشید سرک کشیده. خنکای هوا با نسیمی نرم روی صورت ها می لغزد. راه مرا به شما نزدیک تر میکند و از کنار مردی با موهای سفید مهتابی عبور میدهد. از گوشه ی چشم به او نگاه میکنم. ویلچرش میگوید که او هم روزی مثل امروز من، با شعف و حرارتی در دل به سویتان دویده اما قدم هایش در بیت جا مانده. حالا دیگر نمیتواند مثل قدیم خطبه های نماز جمعه تان را سراپا گوش باشد. و گونه هایش اشک مینوشد مثل تمام این کسانی که خیابان منتهی به منزل یار را گز میکنند. به هر قامتی مینگرم، دارد خیابان گرگ و میش که با کاج ها و سرو ها قاب گرفته شده را از نظر میگذراند. و کلمه از دهان هیچکس نمیچکد. من برخلاف تمام انها تبسمی از تصویرتان قرض میگیرم. نه چون این روزها نان در تمایز است؛ چون من برای اولین دیدارمان خیلی خوشحالم. قلبم شکفته است، ذوق دارم.
منتهی ذوقم خراب است. انگار که لشکریان کوفه یک دور پاشنه کوبیده اند بر ذوق من و بعد امام کشی کرده اند. ذوقم تو سری خورده است. تار و گس.
دنیای ما فقرا همین است دیگر. دست اویزی برای نازیدن و مباهات نداریم و مسکینانه بر روشن ترین سایه ای از یاران شوق میباریم. حتی توسری خورده، تار و گس. من به همین ذوق محروم مانده چنگ میزنم چون تیغ حسرت ان دی ماه را به خاطرم منبت کرده که کاغذی با نام من زیر انگشتان مسئول قرعه کشی لغزید و دیدار رهبری نصیبم شد. دزدکی خوشحال شدم و وانمود کردم که نه. انقدر ها هم خوشحال نیستم. یک دیدار ساده است دیگر. چیزی که زیاد است وقت و دیدار. و بالاخره این کفران نعمت کار دست ما بی لیاقت ها داد و گفتند نامم در قرعه کشی دوم درنیامده. دیدارتان نصیبم نشد.
و تنها بارهایی که شما را از نزدیک دیدم از فاصله ی جایی که نشسته بودم تا تلویزیون و قاب عکستان بود. اما اقا من قول میدهم در اولین دیدارم با شما؛ از همین فاصله ای که حسرت ندیدگان میان ما انداخته اند، دیدار دوم را قسمت خود کنم. دیداری از نزدیک. نزدیک تر از من تا قاب تلویزیون. انقدر نزدیک که نخ عبایتان را ببینم و انعکاس نور بر عقیق دستتان را.
انقدر لبخند میزنم و انقدر اشک شوق میریزم که دروغم را باور کنید. باور کنید که من هنوز ذره ذوقی در دل دارم و برای همان هم که شده مرا زودتر همسفر راهتان کنید. به سمت مصلی میروم و زیر لب میخوانم: «*میگذرد کاروان*»
#بر_دوش_واژه_ها
یکشنبه | 28 تیر ۱۴۰۵ |
۱۳۶
۱۷:۳۳