۱۸۷
۱۰:۱۸
داستانهای کوتاه
۳ پاکت نامه

آقای اسمیت بهتازگی مدیرعامل ۱ شرکت بزرگ شده بود روزی مدیرعامل قبلی ۳ پاکت به او داد و گفت:" هر وقت با مشکل مواجه شدی پاکتها را بهترتیب باز کن .""بعد از مدتی شرکت دچار مشکل شد آقای اسمیت فوراً به سراغ پاکت اول رفت و آن را باز کرد در آن نوشتهشده بود همه تقصیرها به گردن مدیرعامل قبلی بینداز آقای اسمیت همین را کرد و توانست دوباره میزان فروش را افزایش دهد یکسال بعد که دوباره فروش شرکت کم شد آقای اسمیت به سراغ پاکت دوم رفت در آن نوشته شده بود تغییر ساختار بده آقای اسمیت دستور را اجرا کرد اینبار هم توانست فروش را سروسامان بدهد و بار سوم که شرکت دچار رکود شد آقای اسمیت به سراغ پاکت سوم رفت در آن نوشتهشده بود ۳ پاکت نامه آماده کن
@razederakhtkag

@razederakhtkag
۱۸۷
۱۳:۴۹
رمان راز درخت کاج
فصل دوم بیداریپارت پونزدهم آن روز آقای حسینی هم قول داد که از طریق سپاه و بسیج دنبال زینب بگردد در سالهای اول جنگ بنزین کوپنی بود و خیلی سختگیر میآمد امامجمعه کوپن بنزین به آقای روستا داد تا ما بتوانیم بهراحتی به جاهای مختلف سر بزنیم و دنبال دخترم بگردم قبلاز هر کاری به خانه برگشتم میدانستم که مادرم و شهرام و شهلا منتظر و نگران هستند آنها هم مثل من از شنیدن خبرهای جدید نگرانتر از قبل شدند مادرم ذکر یا حسین ع یا زینب س یا علی ع از دهنش نمیافتاد نذر مشکلگشا کرد مادرم هرچه اصرار کرد که کبرا ۱ استکان چایی بخور ۱ تکه نان دهنت بگذار رنگت مثل گچ سفید شده من قبول نکردم حس میکردم طنابی دور گردنم بهسختی پیچیده شدهاست حتی صدای ناله هم بهزور خارج میشود شهرام هم سوار ماشین آقای روستا شد و برای جستجوی باما آمد نمیدانستم به کجا سر بزنم روز دوم عید بود و همهجا تعطیل بود فقط به بیمارستانها و درمانگاه ها و دوباره به پزشکی قانونی و پایگاه بسیج سر زدیم وقتی هوا روشن بود کمتر میترسیدم انگار حضور خورشید توی آسمان دلگرمم میکرد اما بهمحض اینکه هوا تاریک میشد افکار زشت و ترسناک از همه طرف به من هجوم میآورد شب دوم از راه رسید و خانوادهی من هم چون من در سکوت و انتظار و ترس دستوپا میزدند تازه میفهمیدم که درد و گم کردن عزیز چقدر سخت است .گمشده من معلوم نبود که کجاست نمیتوانستم بنشینم یا بخوابم و هر طرف نگاه میکردم سایهی زینب را میدیدم همیشه جانماز و چادر نمازش در اتاقخواب رو به قبله پهن بود در اتاقی که فرش نداشت و سردترین و اتاق خانه ما بود هیچکس در آن اتاق نمیخوابید و ازآن استفاده نمیکرد آنجا بهترین مکان برای نمازهای طولانی زینب بود
@razederakhtkag

@razederakhtkag
۱۸۴
۱۹:۰۹
رمان آخرین شاگرد
فصل اول انتقام جادوگر
بخش ۱ هفتمین پسر 🧍
پارت ۸ ساعتی بعد آن اتفاق مشغول خوردن شام شدم و میدانستم که فردا صبح خانه را ترک میکنم پدرم هم مثل همیشه شروع به خواندن دعا کرد ما هم زیر لب آمین گفتیم مادرم مثل همیشه سرش را پایین انداخت و به غذایش زل زد و منتظر ماند دعای پدر تمام شود بهمحض تمام شدن دعا مادر بهم لبخندی زد لبخندش گرم و معنیدار بود اما فکر نمیکنم کسی متوجه کارش شده باشد با این کارش حالم کمی بهتر شد آتش بخاری دیواری زبانه میکشید و گرمای مطبوعی به آشپزخانه میداد وسط میز چوبی بزرگ آشپزخانهایمان شمعدان برنجی قرار داشت آنقدر برقش انداخته بودند که میتوانستی صورتت را در آن ببینی شمع از موم ساختهشده و قیمتی بود اما مادر بهخاطر بوی سوختگی اش اجازه نمیداد روشنش کنیم پدر برای کارهای مزرعه تصمیم میگرفت اما در بعضی موارد مادر کار خودش را میکرد سرشام وقتی برای خودم غذا میکشیدم احساس کردم که پدر چهقدر پیر و رنجور شدهاست حالتی در صورتش وجود داشت بهنظرم دلخور بود فقط بعد از اینکه جک درباره قیمت گوسفندها و زمان آمدن قصاب صحبت کرد کمی چهرهاش باز شد و گفت:" بهتره یه ماه یا بیشتر صبر کنیم قیمتها حتماً بالا میره."
@razederakhtkag

@razederakhtkag
۱۸۹
۱۹:۱۵
داستانهای کوتاه
قفل ساز افسانهای روزی از هودینی که تردست و قفلساز افسانهای زمان خودش بود خواستند تا در ۱ مبارزه شرکت کند و هنر تردستی خود را برای فرار از زندانی که بینهایت به محکم بودن قفلهای آن اطمینان داشتن به نمایش بگذارد روز مسابقه هودینی با غرور وارد زندان شد درهای بزرگ آهنی به روی او بسته شد و با دقت کار خود را شروع کرد و بعد از ۱۵ دقیقه اعتماد به نفسش رو از دست داد و بعد از ۳۰ دقیقه گیج شد و بعد از ۲ ساعت هودینی در مقابل دری که هرگز قفل نبود شکست خورد و از پا افتاد درها فقط در ذهن هودینی و قفل بودند.
"" همواره هرچه خواهی بکن اما نخست از آنان باش که توان خواستن دارند""
@razederakhtkag

"" همواره هرچه خواهی بکن اما نخست از آنان باش که توان خواستن دارند""
@razederakhtkag
۱۹۱
۱۵:۰۵
رمان راز درخت کاج
فصل دوم بیداری پارت ۱۶ روی سجادهی زینب افتادم از همان خدایی که زینب عاشقش بود با التماس و گریه خواستم که زینب را تنها نگذارد مادرم که حال مرا میدید پشت سره هم همهجا میآمد و میگفت:" کبری مرا سوزاندی کبری آرام بگیر." آن شب تا صبح خواب به چشمم نیومد از پشت پنجره به آسمان خیره شده بودم همه زندگیام از بچگی تا ازدواج تا بدنیا آمدن بچهها و جنگ مثل ۱ فیلم از جلوی چشمهایم میگذشت آن شب فهمیدم که همیشه در زندگیام رازی وجود داشته رازی نگفتنی انگار همهچیز بههم مربوط میشد زندگی و سرنوشت من طوری رقم خورده بود و پیشرفته بود که باید آخرش به اینجا میرسید آن شب حوصله حرف زدن با هیچکس را نداشتم دلم میخواست تنهای تنها باشم خودم و خدا باید دوباره زندگیام را مرور میکردم تا آن راز را پیدا کنم رازی را که میدانستم وجود دارد اما جرأت بیانش را نداشتم باید از خودم شروع میکردم من کی هستم ؟از کجا آمدهام ؟پدر و مادر من چه کسانی بودند؟ زندگیام چطور شروع شد و چطور گذشت؟ زینب که نیمه گمشده وجودم بود چطور به اینجا رسید؟ اگر به همه این جوابها میدادم شاید میتوانستم بفهمم که دخترم کجاست و شاید قدرت پیدا میکردم که آن ترس را از خودم دور کنم و خودم را برای شرایطی بدتر و سختتر در زندگی آماده کنم ای خدای بزرگ ای خدای محبوب زینب که همیشه تو را عاشقانه صدا میزد و هیچچیز را مثل تو دوست نداشت من مادر زینب هستم مرا کمک تا نترسم تا بایستم تا تحمل کنم باید از گذشته خیلی خیلی دور شروع کنم از روزی که بدنیا آمدم
@razederakhtkag

@razederakhtkag
۲۰۸
۱۸:۰۳
۱۶۴
۹:۲۰
۱۶۴
۹:۲۰

پاکت هدیه
رمان (راز درخت کاج)🌲🌹
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
عیدتون مبارک

عیدتون مبارک

پاکت هدیه
رمان (راز درخت کاج)🌲🌹
میلاد با سعادت امام موسی را تبریک عرض میکنم

