باید #بدانیم از چه #دفاع میکنیم و پای چه چیزی ایستادهایم؟
اسلام ناب محمدی! در یک کلام اخلاق...
پیامبر اسلام (ص) میفرماید: «من مبعوث شدهام تا خوبیهای اخلاقی را تمام کنم». اخلاق علاوه بر اینکه یک امر دینی است یک امر فطری و عقلانی هم هست.اما استکبار به تبعیت از جبههی باطل میخواهد صفات و اعمال نیک و بد را با هم جابهجا کند تا بتواند ذات و اعمال زشتش را زیبا جلوه داده و مورد پسند دیگران کند. همانطور که خداوند میفرماید: «زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطَانُ أَعمَالَهُمْ».
#بردگی را #آزادی جلوه میدهد.انحرافات اخلاقی را اختلاف رنگینکمانی ...و جنگافروزی، اعمال زور، جنایات و وحشیگریاش را دفاع از حقوق بشر...در عوض دفاع از مظلوم را حمایت از تروریسم اعلام میکند.از هیچ رذیلت اخلاقی روی گردان نیست اما در ادعا گوش فلک را کر کرده است.
ما ایستادهایم تا او نتواند بد را به جای خوب و خوب را به جای بد بر همگان غالب کند. ما ایستادهایم تا به حول و قوه الهی سنت پیامبران و دین خدا را از شرارت مستکبران حفظ کنیم.
۱.۷K
۱۰:۴۵
۱.۸K
۱۲:۵۱
نقدی به اظهارات حسین جنّتی در برنامه مدرسه آزاد - مرداد ۱۴۰۵
یک روانشناس انگلیسی به نام خانم مایرا سالی هانتر میگوید: «یک روز در دانشگاه با جوانی مواجه شدم که شمایلَش مرا به یاد مردم اسکاندیناوی میانداخت: موهای طلایی، چشمانی آبی و استخوانبندی کشیده. بعد از آن مواجهه، بارها در ذهن خود تصورش کردم. او را در ذهن خود یک وایکینگ تمام عیار میدیدم که پشت سکّان یک کشتیِ پارویی دارد دریای شمال را به قصد ماجراجویی پشت سر میگذارد. بعد از یک ماه دوباره همون جوان را دیدم و به طرز شگفتانگیزی نشناختمش. در حدی که مجبور شد خودش را به من معرفی کند. انگار موهایش تیره تر بود. آبیِ چشمانَش سیرتر، و هیکلش عضلانی تر! مشکل این نبود که من قیافهی او را فراموش کرده باشم. مسئله این بود که من چون آن جوان را یک جوانِ اسکاندیناویایی میدانستم، او را در یک تصور قالبی ریخته بودم. و همین مسئله باعث شده بود ذهنیت من نسبت به او از خود واقعیاَش فاصلۀ فراوانی گرفته بود.»حسین جنّتی در برنامۀ گفتگومحور مدرسه آزاد ثابت میکند که سلطانِ تفکر قالبی است. مثلاً تمامِ کسانی که در شش ماه گذشته کف خیابان آمدهاند و در دفاع از وطن شعار سر دادهاند را فقط افرادی توصیف میکند که چون هویت مذهبی شان به خطر افتاده، همینک «ای ایران» میخوانند. حال اینکه هرکس یکبار! فقط یکبار (مخصوصاً در آن چهل روز ابتدایی و در ایامِ درگیری نظامی) پای در خیابان ها گذاشته باشد از کثرت سلیقه و عقیدۀ مردم شگفتزده شده است. یا در جای دیگری از گفتگو مردمِ کف خیابان را افرادی بیمطالعه توصیف میکند که تمام تفکرات و عقایدشان را از شبکه خبر و بیست و سی دریافت میکنند. حال اینکه تو گویی ندیده یا نخواسته ببیند که از عبدالکریم سروش گرفته تا این همه دانشجو و استادِ گمنام که هرچقدر هم از نامرادیها تلخکام بوده باشند، چگونه در زمانِ فاجعه، دل به کینه نسپرده و پشت به پشت مدافعین وطن داده اند و در برابر متجاوز قد علم کرده اند! جای دیگری از گفتگو تفکر قالبی خود در خصوص رهبر شهـید را با بیانصافی و بی صداقتی به زبان جاری میکند. او با چَشمانی نازک و صدایی کلفت میگوید آقای خامنهای در پاسخ به شعر من گفت: «مراقب جوجههایَت باش!» بعد، با لحنی عاقل اندر سفیه پاسخِ خودش را تکرار میکند که من نیز گفتم «یکی باید مراقب گربهها باشد!» (جوجه در اینجا استعاره از ایمان، و گربه استعاره از شک است). حال اینکه به گواهی فیلمِ آن جلسه، در بیان خاطرهی آن شب، نه صداقت در لحن را رعایت میکند و نه در محتوا. همچنین نمیگوید رهبر شهـید تقریباً از تمام ابیاتِ او با تحسین و تمجید استقبال کردهاند. یا نمیگوید رهبر شهید در همان جلسه با مهربانی میپذیرد که باید مراقب راهزنان ایمان نیز بود؛ اما او را به مراقبت فردی از ایمانَش توصیه کرده است. حال اینکه خاطره را به نحوی نقل میکند تو گویی رهبر شـهید مُنکرِ راهزنان اجتماعیِ ایمان شده است. من از شما میپرسم: چگونه میتوان به صداقت فردی که یک جلسۀ عمومی که فیلمَش موجود است را اینچنین مغشوش روایت میکند، اعتماد کرد؟ چگونه میتوان دل در گرو دیگر خاطراتش سپرد؟ خاطرهای که از فردای جلسهی شب شعر میگوید تا چه حد راست است؟ خاطرهای که از کافه و رفتارِ آن فرد سپـاهی نقل میکند تا چه حد دقیق است؟ من قضاوتی دربارهی عقدههای فراوانی که در بیان دیدگاهها، لحن و کلام، اَکت و ریاَکت، و همچنین میزانسن و دکوپاژِ خاطرات حسین جنتی موج میزند ندارم. عقدههای او تا چه حد روا و تا چه حد نارواست، نمیدانم! شاید واقعاً در حق او بی انصافیهایی شده باشد. اما مگر در حق ما نشده؟ اصلاً شما یک نفر را پیدا کن که در حقش بیانصافی نشده باشد! سؤال من این است که ما تا چه اندازه حق داریم عقدههایمان را در رفتار و گفتارِ اجتماعیمان تسرّی دهیم؟! احتمالاً هر انسان با انصافی میگوید: حق نداریم!به هر حال از خداوند متعال عاجزانه تقاضا میکنم همهی ما را به سوی حق و حقیقت هدایت کند.
۵۵۸
۱۷:۳۸
بازارسال شده از انسانرسانه
۱۱
۵:۲۲
این روزها که صحبت از محاصره میشود، به محاصره دولت دکتر مصدق توسط بریتانیا فکر میکنم؛به روزهایی که ایران عزیز، تحت فشار یک ابرقدرت، در تنگنای محاصرهای سخت و نفسگیر قرار گرفته بود.شباهت عجیبی است میان آن روزها و این روزها...آن روز، بریتانیای کبیر ایران را در محاصره اقتصادی و سیاسی قرار داده بود؛فشار آورد، راهها را بست و تلاش کرد ارادهی خود را بر ملت ایران تحمیل کند.
مصدق برای شکستن این محاصره، چشم امیدش را به آمریکا و اختلافی که تصور میکرد با بریتانیا دارد دوخت؛ اما آن امید، آنگونه که انتظار میرفت، به سرانجام نرسید؛و تاریخ، پایان تلخی را برای نهضت ملی رقم زد.نهضت ملی شدن نفت شکست خورد و ایران عزیزمان، در برابر آن محاصره، متاسفانه طعم تلخ شکست را چشید.و شد آنچه شد...
اما امروز؛با وجود همه این شباهتها، یک تفاوت بزرگ و بنیادین وجود دارد.امروز، ایران اسلامی در برابر فشار و محاصرهی ابرقدرت جهان ایستاده است؛اما اینبار، چشم امیدش به هیچ ابرقدرتی نیست.اینبار، قرار نیست شرق و غرب، ناجی ایران باشند. اینبار، قرار نیست قدرتی از میان قدرتهای دنیا بیاید و دست ما را بگیرد.
آموزههای امام خمینی و رهبر عظیمالشأنمان به ما آموخته است که قدرت حقیقی، نه در شرق است، نه در غرب! نه در سلاح ابرقدرتهاست، نه در هیبت ظاهری آنان، و نه در هیچ قدرت مادی و فانی دیگر...
قدرت حقیقی، آن چیزی نیست که جهان با هیاهو و نمایش، قدرت مینامد؛ قدرت حقیقی و مطلق، تنها از آنِ حضرت باریتعالی است؛همان قدرتی که همه قدرتهای عالم، با تمام هیبت و عظمت ظاهریشان، در برابر اراده او چیزی جز ناتوانی نیستند.
و ما اینبار، به جای آنکه چشم به قدرتهای دنیا بدوزیم، دل به صاحب حقیقی قدرت سپردهایم و اینبار، به او پناه بردهایم.به همان قدرتی که فراتر از همه قدرتهاست؛به همان خدایی که هیچ قدرتی در برابر اراده او، قدرت نیست.و آنکه به خدا پناه ببرد،از هیچ قدرتی هراس نخواهد داشت.تکیهگاهِ ما خدایی است که وعدهاش حق است؛ خدایی که فرجام نصرت را به بندگان مؤمنش وعده داده است.پس یقین داریم این محاصره خواهد شکست؛دیوارهای این محاصره فرو خواهد ریخت و به فضل و نصرت الهی، صبحِ پیروزی نزدیک است.آن روز، به چشم خواهیم دید که وعده خداوند حق است؛ که «إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ».
نه به قدرت ما؛ که به نصرت او.
به اذنالله؛#قطعاً_سننتصر
۷۵۹
۱۷:۳۹
رضاخان، هرچه بود، نه مقتدر بود، نه شجاع و نه میهنپرست و نه دلسوز ایران!
شاید برخی درباره گفتوگوها و روابط خصوصی او در تاریخ تردید داشته باشند، اما یکی از مهمترین شواهد تاریخیِ انکارناپذیر، اشغال ایران توسط متفقین در سوم شهریور ۱۳۲۰ و تبعید رضاخان است. بررسی همین یک رویداد تاریخی کافی است تا تصویری که برخی از رضاخان ساختهاند، تَرَک بردارد.
او مقتدر نبود. برخلاف تصویری که از خود نشان میداد، در عمل اقتدار واقعی نداشت. به نظر میرسد توانایی او بیشتر در سرکوب عشایر و مردم ضعیف کشور خودش خلاصه میشد. اگر بخواهیم او را در یک زمینه متخصص بدانیم، آن زمینه نظامیگری بود؛ بنابراین، دستکم انتظار میرفت در امور نظامی اقتدار و توانایی بیشتری از خود نشان دهد. با اینحال، ارتشی که سالها برای آن هزینه شده بود و رضاخان به آن افتخار میکرد، در برابر تهاجم متفقین کوچکترین مقاومت مؤثری نشان نداد.
رضاخان شجاع هم نبود. شجاعت یک نظامی در میدان جنگ محک میخورد. فرماندهی که از میدان نبرد بگریزد، در بسیاری از نظامها به خیانت متهم و مجازات میشود. اما رضاماکسیم، که بعدها رضامیرپنج و سپس سردار سپه شد، در دوران پادشاهی خود، بدون مقاومت جدی در برابر متفقین، تسلیم شد و کشور را ترک کرد.
او را نمیتوان دلسوز ایران نیز دانست. از واگذاری نقاط مهم و راهبردی کشور به بیگانگان و پیامدهایی که هنوز با آن دستوپنجه نرم میکنیم، میگذریم. از زمینها و املاک فراوانی که پس از رسیدن به سلطنت به نام خود ثبت کرد نیز میگذریم. اما در لحظهای که کشور به حمایت و ایستادگی نیاز داشت، در برابر یورش متفقین کنار رفت و مسئله اصلیاش حفظ سلطنت و به تخت نشستن پسرش بود.
این چه نوع اقتدار، شجاعت ومیهندوستی و دلسوزی برای ایران است که طرفدارانش مدعی آن هستند؟
۸۵۵
۱۵:۲۱
وقتی قهرمان ایرانی با جهان بیگانه تعریف می شود. (نقد و بررسی انیمیشن کوتاه سرباز)
انیمیشن کوتاه «سرباز» تلاشی برای ساختن قهرمان/منجی در دوگانه اسطورهای خیر و شر است؛ اما تناقض بنیادین آن دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: قهرمانان ایرانی را از دل غنیترین لایههای اسطوره و تاریخ بیرون میکشد، ولی برای تصویر کردن جهان آنها بیش از آنکه زبان بصری خود را بسازد، به حافظه فانتزی و آخرالزمانی غرب تکیه میکند. ایده امتداد نسلی مقاومت و ترسیم زنجیرهای تاریخی از قهرمانان برای دفاع از ایران دارد، ولی در مقام ایده باقی می ماند و تعریفی از ایران ارائه نمی دهد.داستان در سرزمینی خشک، ویران و آخرالزمانی روایت میشود؛ جایی که موجوداتی ناشناخته به مردم حمله میکنند و تنها یک دختربچه از این یغما جان سالم به در میبرد. گروهی از سربازان ایرانی به فرماندهی شهید سلیمانی، موجودی را به زنجیر کشیده و برای نابودی دشمن راهی نبردی نابرابر میشوند. در این مسیر، شخصیتهایی چون رستم، آرش، میرزا کوچکخان و تعدادی دیگر از یاران با فداکاری، امکان نجات دختر و تداوم زندگی را فراهم میآورند. انتخاب عنوان «سرباز» که یادآور وصیت سپهبد سلیمانی است، هوشمندانه است؛ چرا که در این روایت، نامها نماینده یک «مفهوم»اند نه صرفاً یک فرد. همه اسطورهها و تاریخسازان ذیل مفهوم «سرباز»، در لحظه تهدید برای حفظ سرزمین میایستد و ایثار می کنند.
«سرباز» یک انیمیشن سهبعدی با پرداختی کاملاً سینمایی، طراحی واقعگرایانه و حرکات مبتنی بر موشنکپچر است. این انتخاب فرمی، به جای لطافتِ کارتونی، حس سنگینی و جدیت جنگ را منتقل میکند. فضای بصری بر خاک، ویرانی و پالت رنگی خاکی استوار است که جهان آخرالزمانی اثر را برجسته میسازد. میزانسن و حرکت دوربین نیز به زبان سینمای اکشن هالیوودی نزدیک است؛ قابهای باز برای نشان دادن مقیاس نبرد و نماهای نزدیک برای تأکید عاطفی. تدوین ضرباهنگ را بالا نگه میدارد و افکتهای جنگی انرژی صحنهها را تامین میکنند.
بزرگترین چالش اثر، فرم آن است؛ «سرباز» بیش از آنکه یک انیمیشن مستقل با جهان روایی منسجم باشد، کلاژی از حافظه تصویری سینمای جهان است. ترکیبی از اتمسفر «Mad Max»، زامبیمحوری «Stranger Things» و فانتزیهای «LOTR». به نظر میرسد فیلمسازان حوزه دفاع مقدس، به جای مرور آرشیو «روایت فتح»، اکانت نتفلیکس خریدهاند! جهان بصری اثر کمتر به جغرافیا، معماری و تخیل تصویری ایران تکیه میکند و بیشتر از الگوهای تثبیتشده فانتزی غربی بهره میگیرد و امضای بومی آن به اندازه تکنیکش پررنگ نیست و هویت ایرانی مستقلی نمیسازد.
هسته روایی فیلم ساختن یک زنجیره قهرمانی است: رستم و آرش در قلمرو اسطوره، میرزا کوچکخان در تاریخ ، حاج قاسم در زمان معاصر و دختر بچه نماینده نسل آینده. این ایدهای درخشان است که اثر را از یک نمایش صرفاً قهرمانانه فراتر میبرد. اما اگر هدف اصلی، آشنا کردن نوجوان با این مفاخر باشد، پرسشی اساسی مطرح میشود: اگر نامها و شباهتهای ظاهری را برداریم، چه شناختی باقی میماند؟ نوجوان میفهمد اینها قهرماناند، اما الزاماً درنمییابد آرش چه کرده، میرزا در چه بستری جنگیده یا شهید سلیمانی چرا ماندگار شده است. وقتی از خود میپرسیم این دشمن کیست، این جهان دقیقاً کجاست و چرا این شخصیت خاص اینجا حضور دارد، پاسخ چندان روشنی پیدا نمیکنیم. فیلم برای نوجوان کنجکاوی ایجاد میکند، اما شناخت تاریخی عمیقی نمیسازد.
خلأ مهم دیگر، کمرنگ بودن هویت اسلامی این قهرمانان است. تأکیدی روشن بر مفهوم شهادت و نشانهای جدی از جهانبینی توحیدی آنان در ساختار روایت دیده نمیشود. حتی در پایان، بیش از پیروزی، احساس شکست را در چهره شخصیت ها القا می کند؛ در حالی که اگر شهادت نقطه اوج روایت است، باید در فرم و محتوا معنای پیروزیِ شهادت نیز بازتاب پیدا کند. در غیر این صورت، رشادت و ازخودگذشتگی صرفاً به دیدگاه اومانیستی «نجات زندگی» تقلیل مییابد؛ گویی حیات مقصد نهایی است، نه وسیلهای برای پاسداری از حق و حقیقت.
درنهایت، «سرباز» میتواند جرقه آشنایی با قهرمانان ایرانی یا حتی سینماتیکِ آغازین یک بازی ویدئویی باشد. مسئله اصلی «سرباز» شکست تکنیکی نیست، بلکه مشکل اینجاست که تکنیک از فرم جلو زده است و دچار بی هویتی شده است. اهمیت نقد این اثر در طرح این پرسش است: چگونه قهرمانان ایران را برای نسل امروز روایت کنیم؟ چگونه راوی فتح و مقاومت باشم؟ پاسخ آینده، شاید نه در حذف زبان جهانی، بلکه در ساختن جهانی ایرانی با اعتمادبهنفس بصری و روایی باشد؛ جهانی که فقط شخصیتها، ماکتی با اسامی و ظاهر آشنا نباشند.، بلکه در جغرافیای اعتقادی و ایمانی خویش نفس بکشند.
۹۶۵
۱۰:۳۰
#ساعت_پرواز
۱K
۶:۱۱
سلام محمد جان!خوش آمدی به دنیا پسرم!خوشی آوردی مادر!چشمان عبدالله روشن و چشمان عبادالله!خوش به حال دنیا و خوش به حال آخرت!و بد به حال کسانی که تو را ندیدند و قبل از تو آمدند و زیستند و رفتند !بعضی فقط خبر آمدنت را در گوش هم و در مجالس مخفی شان نقل کردند و از ترس آمدنت زمین و زمان را به هم دوختند تا نباشی یا اگر بودی به انحراف بکشانندت!مادر جان! عزیز دلم!تو چقدر برای دنیا خیر آوردی و آنان چقدر برای دنیا شرّ!تا بزرگ شدنت و پیامبر شدنت کم سنگ اندازی نکردند و وقتی پیامت به دلها نشست و غبار از روی فطرت ها کنار رفت و امت اسلام شکل گرفت، چه کینه ها که به دل نگرفتند!پسرم! چه ها که نکردند و چه فتنه ها که به راه نینداختند و چه شمشیر ها که بر سر حقیقت نکوفتند و نبریدند و ...مگر نور خاموش شدنی بود که تاریکی این چنین برای نابودی اش مجاهدت می کرد؟!محمد جان! گرمای نوری که خدایت به دست تو روشن تر کرد در جان های بیدار و خفته و همراه با تاریخی که حالا دیگر مقدس شده بود، می آمد و در کام آیندگان چنان مزه می نمود که شیخ کلینی ها و شیخ صدوق ها و علامه مجلسی ها و علامه طباطبایی ها را پدیدار کرد و جان به جان گشت و هر چند به ظاهر حکومتی نداشتی و امتی، در اندیشه و بیان و بازوان فرزندت آقا سید روح الله حلول کرد و چنان حساب و کتاب های آنان را به هم زد که انقلاب شد! انقلابی که دیگر وقتش بود تا زمینه ساز بروز و ظهوری شود!فرزندم! میوه دلم!فرزندانت حالا در دل زمان بزرگ شده اند و هر کدامشان می خواهند برای تو سلمان باشند و ابوذر باشند و مقداد!همین آقا سید علی را می بینی شمشیر تدبیرش چه جولانی می دهد و چه برقی می زند در دنیای جهل و تاریکی!؟می بینی برای همان اسلامی که تو عمرت را فدایش کردی چه نظام سازی و چه تمدن سازی می کند! می بینی او هم عمرش را فدای اسلام کرد! دیدی او نیز مانند پسرمان حسین با همچون یزیدی بیعت نکرد و با خونش دوباره این شجره ی طیبه را جان بخشید!محمدجان!دیدی شجره ی طیبه را! دیدی شجره خبیثه ملعونه چه بر سر فرزندان علی آورد!؟ و دیدی پدران و مادرانشان را ...من دیدم تو را در همان صحنه، من دیدم که فرزندان شجره ی طیبه را یکی یکی در آغوش کشیدی و آنها را شاد و خندان در جنت الاعلی به دست ملائک سپردی..محمدم! من تو را در پای لانچر موشک ها و پهپادها و پدافندها دیدم که همراه با اخلاص رزمندگانی از جنس علی بر ابو سفیان ها و معاویه ها و حرمله ها و اربابان یهودی شان حمله ور شدند!من دست پرورده های آقا سید علی را در خیابان ها زیر آتش شیاطین عالم به نظاره نشسته بودم!دست مریزاد پسرم! روزت مبارک عزیز دل مادر!به تو افتخار می کنم و به امتی که مبعوث شده اند! به امتی که دیگر تنهایت نمی گذارند! امتی که هر کدامشان برای خود پیامبری شده اند و برای اسلام و ایرانی قوی تر نقش می خواهند؛ غیور و بصیر! اینها نه تنها خسته نمی شوند که تمام دغدغه شان اینست که نکند خیابان ها تعطیل شوند! نکند زیست انقلابی شان تعطیل شود! نکند زندگی شان تعطیل شود! می بینی محمد! اینها کوفی نیستند! واقعی واقعی هستند! با دار و ندارشان آمده اند تا حق اسلام را از تاریخ بگیرند!تولدت مبارک محمد! تو امروز دوباره ظهور کردی و خیر و برکت را به دنیا هدیه آوردی! مردم دنیا هم زنده تر شده اند، آنها هم از نظام ها و حکومت ها و فرقه ها جانشان به لب آمده و دنبال تو می گردند!می بینی عکس های آقا سیدمجتبی را در دستان مردم جهان! می بینی آنها ولی شان را پیدا کرده اند! می بینی برای اینکه همه بگویند امام سید مجتبی خامنه ای چه اهتمامی دارند، می بینی برای امام و امت چه استدلال ها می آورند؟ مبعوث شده اند دیگر، و به هیچ چیز جز ظهور راضی نخواهند شد، اینها تو را می خواهند و فرزندت را برای اطاعت، برای سربازی، برای مجاهدت، خودشان، همسرانشان و فرزندانشان و خانواده شان!ظهور کن ای آفتاب پشت ابر، بتاب بر دل خستگان از ظلمت، ببار بر جان تشنگان، مردم دنیا منتظرند!تولدت مبارک محمد جان!
۵۸۳
۱۸:۳۰
بازارسال شده از نهضت کتابخوانی اثر
نگارش متن: فاطمه حبیبوندگوینده: فاطمه حبیبوندتدوین: علی لرستانی
اگر دغدغه فرهنگ دارید، اگر میخواهید روایتی معتبر از تاریخ ایران را بخوانید، اگر دوست دارید سراغ کتابهای رهبر شهید انقلاب بروید، همراه ما باشید برای آشنایی با کتابی که یک گنج واقعی است و خواندنش بر شما اثر بزرگی خواهد گذاشت.
#شهیدسیدعلیحسینیخامنهای#سیرکتبرهبرشهید#رهبر#معرفیکتاب#دغدغههایفرهنگی#بااثربمانیم@asarmedia
۱۷
۱۰:۵۰