لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𝚁𝙴𝙳 𝚆𝙸𝙽𝙴🍷🖤𝚁
۷۳۱ عضو

𝚁𝙴𝙳 𝚆𝙸𝙽𝙴🍷🖤

"REDWINE" the story of a criminal love... :)IV, AIKOhttps://harfeto.timefriend.net/16966986078083 (ناشناس)@aikothistime@siiiiny
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۷ مرداد ۱۴۰۳
#ناشناس"سلام سلام خوشگلای من شبتون بخیرundefined امیدوارم هرچه زودتر مشکلا و کاراتون حل بشهundefined🥲 بنده از طرف خودم قول میدم تا اخرین پارت باهاتون باشم و ردواین جذااااب رو بخونم اخر داستان هرجور که باشه من بازم دوستش دارم و همه ی پارتاش رو برای خودم ذخیره کردم تا برای همیشه داشته باشمundefinedundefined فایتینـــــــــــــــــگ عزیزای دلمundefinedundefined"اللهی که من بممیرمممundefinedundefined بینهایتتت ممنونم از حمایتت، سر شبی کلی ذوق کردممم🫠 خوشحالم که اثرمونو دوست داشتی امیدوارم خوشحالت کنه... فایتینگگگگ🤍undefined#aiko
undefined۸
undefined۱

۱.۱K

۱۹:۱۹

۳۰ مرداد ۱۴۰۳
این شما و این پارت ۴۲ رمان ردواین:#Redwine
undefined۴

۹۲۶

۲۰:۳۱

مامان تتسویا شیرینی‌ها رو روی میز گذاشت و روی صندلی خودش نشست. هانول نگاه معناداری به جونگ‌کوک انداخت و دستش رو لای موهاش برد. جونگ‌کوک نگاهی به جیمین، یونگی و تهیونگ انداخت که هیچکدوم به نظر نمیرسید بخوان چیزی بگن. پس خودش شروع کرد:- خانوم اگزایل... باور کنید همه‌ی ما میدونیم که شما از همه‌ی ما غمگین‌ترین. این مسئله هم درمورد نوه‌تونه. متوجهیم که چقدر براتون مهمه.مامان تتسویا با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بودن به جونگ‌کوک نگاه کرد. این چشم‌ها از دفعه‌ی قبلی خیلی سردتر شده بودن. جونگ‌کوک ناخودآگاه به تهیونگ نگاه کرد تا ببینه نگاه اون هم سرد شده یا نه. معلومه که سرد شده بود...+ اگه متوجه این موضوع هستین، دیگه اصرارتون برای گرفتن حضانت بچه چیه؟جونگ‌کوک به جلو خم شد:- مسئله اینه که توی وصیت‌نامه‌ی رسمی جفتشون این موضوع گفته شده که بعد از مرگ احتمالیشون، کیم تهیونگ سرپرست اول باشه.جیمین در حمایت از جونگ‌کوک گفت:- درسته... باور کنید اصرار ما برای گرفتن حضانت از شما نیست. ولی میخوایم آخرین درخواستشون به درستی اجرا بشه.هانول با امیدواری به مامانش نگاه کرد و منتظر جوابش موند:+ قانون کلیسا کاملا مشخصه. حضانت بچه در صورتی به دو نفر میرسه که اونا یه زوج متاهل باشن.یونگی درحالی که به فرش چشم دوخته بود با بی‌احساس‌ترین حالت ممکن گفت:- پس اگه تهیونگ همینجا از جونگ‌کوک خواستگاری کنه مشکل شما حل میشه؟هانول با صدای کم گفت:+ طبق قانون اساسی همجنسگراها نمیتونن به صورت رسمی ازدواجشون رو ثبت کنن.جونگ‌کوک نفسش رو بیرون داد و موهاش رو کنار زد.- یعنی شما بخاطر قانون حاضرین وصیت پسرتون رو اجرا نکنین؟مامان تتسویا با صدای بلند و تند و گفت:+ بخاطر قانون نه پسرجون... بخاطر داشتن نوه‌م! خون من توی رگ‌های اون بچه در جریانه و شما... شما فقط دوست‌های پدر اون محسوب میشین!هانول زیر لب گفت:- مامان آروم باش...یونگی گفت:+ پناهگاه پدرش، و تنها خانواده‌ای که مادرش داشت. دوست برای توصیف رابطه‌ی تتسویا و تهیونگ کلمه‌ی ناچیزیه.تهیونگ همچنان نگاهش رو به زمین دوخته بود. - ببینید آقایون، رابطه شما با پسر من هرچی هم که بوده باشه، شما از لحاظ قانونی نمیتونین اون بچه رو بگیرین!جیمین کلافه گفت:+ با رضایت قیم اولیه میشه! اصولا بچه‌ها بعد از مرگ پدر و مادرشون، به پدربزرگ یا مادربزرگ پدری‌شون میرسن. مگر اینکه در وصیت‌نامه‌ی پدر بچه غیر از این بیاد. ولی اگه قیم اولیه که یعنی خانواده پدر رضایت بدن، هر کسی میتونه حضانت رو بگیره.هانول گفت:- مامان بهش فکر کن. اگه این واقعا چیزی بوده که هیونگ میخواسته... منظورم اینه که... اون راحت به کسی اعتماد نمیکرد. من میدونم چندساله با تهیونگ دوسته. اون برای ما غریبه نیست. جونگ‌کوک هم عملا برادر هیوری حساب میشه. فقط فکر کن داریم آیوی رو پیش دایی و عموش میذاریم.+ اونا عمو و داییش نیستن هانول... تو خاله‌ی اون بچه‌ای! نمیخوای پیش خودمون بزرگ بشه؟- خانوم اگزایل.تهیونگ این رو گفت و سرش رو بالاخره بلند کرد.- اگه میشه این صدا رو گوش بدین. فکر کنم توی نظرتون تاثیر داشته باشه.جونگ‌کوک، یونگی و جیمین با کنجکاوی به تهیونگ نگاه می‌کردن که گوشی‌ش رو از توی جیبش بیرون میکشید. صدایی از گوشی تهیونگ پخش شد:"سلام... من اگزایل تتسویا هستم و در سلامت کامل روانی این صدا رو ضبط میکنم. چند روز پیش همسر من، هوانگ هیوری در حادثه‌ی آتش‌سوزی کشته شد. حالا دختر من مامان نداره و من... من نمیتونم پدری باشم که به دختر کوچیکش میگه مادرش رو بخاطر شغل خطرناک پدرش از دست داده. من نمیتونم پدر آیوی باشم وقتی چشم‌هاش..."چند لحظه سکوت شد و صدای هق هق تتسویا تنها چیزی بود که میشد شنید. تهیونگ سرش رو پایین انداخته بود و موهاش صورتش رو پنهون کرده بودن. جیمین درحالی که اشک دیدش رو تار کرده بود، به یونگی نگاه کرد. به زمین خیره شده بود و روی شلوارش نقطه‌های پررنگ بود. جیمین به چشم‌های یونگی خیره شد. یونگی هیچوقت تا حالا گریه نکرده بود. حداقل نه جلوی جیمین."به هر حال... من، به عنوان قیم قانونی دخترم آیوی، قیم بعدی اون رو کیم تهیونگ، سرگرد اول اداره پلیس کره معرفی میکنم. اون و جئون جونگ‌کوک، کارآموز اداره مرکزی پلیس با رضایت کامل من میتونن حضانت آیوی رو به عهده بگیرن. ازت معذرت می‌خوام تهیونگا... منم دارم میرم و تو با دختر من که درمورد مرگ پدر و مادرش کلی سوال داره تنها می‌مونی. متاسفم که اونقدر قوی نبودم که پیش آیوی بمونم. ولی میدونی چه حسی داره وقتی به چشم‌های کسی نگاه کنی و فکر کنی اون‌ها رو یه جای دیگه هم دیدی؟ فکر کنی، چطور ممکنه چشم‌های دونفر انقدر شبیه هم باشن... نمیتونم تهیونگا. معذرت می‌خوام که تو، جونگ‌کوک، جیمین و یونگی باید عکس‌های ما رو بهش نشون بدین و بهش بگین که ما کی بودیم... بهش بگو باباش خیلی دوستش داره. مامانش هم همینطور. مراقبش باش.
undefined۸
undefined۱

۹۸۹

۲۰:۳۱

بهت اعتماد دارم رفیق."یونگی از جا بلند شد و از در خونه رفت بیرون. جونگ‌کوک به جیمین اشاره کرد که دنبالش بره. تهیونگ دستی به صورتش کشید و موهاش رو کنار زد.- چیزی که شنیدین رو کشیک کلیسا برای من پخش کرد. بعد، برگه‌ی تحویل حضانت رو بهم داد و رفت. گفت تتسویا گفته اونا رو توی مراسم ختم بهم بدن.مامان تتسویا با دست، صورتش رو پوشوند. هانول مادرش رو در آغوش کشید و چشم‌هاش رو بست. جونگ‌کوک از چیزی که شنیده بود شوکه شده بود. نمیتونست گریه کنه یا عصبانی بشه. اون فقط... فقط حس میکرد خیلی خیلی دلتنگ هیوریه. دلش میخواست یه بار دیگه با هم توی خیابون راه برن و هیوری برای بچه‌های کوچولو زیرپا بگیره. دلش میخواست یه بار دیگه توی خونه‌ی هیوری و تتسویا جمع بشن و دور هم صبحانه درست کنن. دلش میخواست هیچوقت گریه‌ی یونگی رو نمی‌دید. دلش میخواست گرمای چشم‌های تهیونگ برگردن. دلش میخواست دوباره لبخندش رو ببینه.مامان تتسویا گفت:+ فقط در صورتی که هر هفته ببینمش.هانول از جا بلند شد و دستش رو روی دهنش گذاشت. جونگ‌کوک چیزی که می‌شنید رو باور نمیکرد. سمت تهیونگ برگشت و با چشم‌های گردش نگاهش کرد.- یعنی ما میتونیم...+ میتونین حضانت آیوی رو داشته باشین. برگه رضایت رو پر میکنم. پسر من به معنای واقعی کلمه دیوونه‌ی اون دختر بود.تهیونگ پرسید:- اون دختر منظورتون هیوریه یا آیوی؟مامان تتسویا لبخندی زد و گفت:+ جفتشون آقای کیم... جفتشون. تهیونگ پوزخندی زد و باز به فرش نگاه کرد.- بخاطر اتفاقی که افتاد متاسفم خانوم اگزایل. دوستی پسر شما با من به قیمت جون خودش و زنش تموم شد.هانول به سمت تهیونگ و جونگ‌کوک اومد و رو به روشون ایستاد.+ تهیونگ. یه بار دیگه اینو بگی کنار تتسویا برات یه قبر میگیرم. اون انتخاب کرد. جفتشون انتخاب کردن. شما دوتا بهترین عمو و دایی آیوی میشین باشه؟جونگ‌کوک سرش رو تکون داد. بلند شد و دست تهیونگ رو گرفت.- پاشو تهیونگا... ما یه بچه داریم که باید تحویل بگیریم.پوزخند تهیونگ تبدیل به لبخند شد. بلند شد و جونگ‌کوک رو در آغوش گرفت. احساس کرد این لحظه، پایان همه‌ی چیزهاییه که اتفاق افتاده بودن.جونگ‌کوک و تهیونگ، جیمین و یونگی رو روی پله‌های ورودی پیدا کردن. جونگ‌کوک کنار جیمین و تهیونگ کنار یونگی نشست. یونگی پرسید:+ چیشد؟- آیوی الان رسما دختر ماست.جیمین با ذوق جونگ‌کوک رو نگاه کرد و اون رو بغل کرد.+ تبریک میگم.یونگی آهی کشید و گفت:- چه چیزهایی رو از سر گذروندیم...تهیونگ گفت:+ اوهوم. برنامه‌م برای این دوسال اصلا همچین چیزی نبود.جونگ‌کوک شونه بالا انداخت و گفت:- برنامه‌ی من خودکشی بود.تهیونگ خندید. جیمین گفت:+ خب، برنامه‌ت با برنامه‌ی سیگار کشیدن تهیونگ تداخل داشت.- حداقل تهیونگ برای تبرئه شدن از اتهام قتل استخدامم نکرد!چند ثانیه‌ای در سکوت گذشت. بعد از حدود یه دقیقه جونگ‌کوک گفت:+ تهیونگا.- هوم؟+ ما هیچکدوم بلد نیستیم پوشک بچه عوض کنیم.
undefined۹
undefined۳
undefined۱

۱K

۲۰:۳۲

سلام عزیزای دلمundefined، امیدوارم حالتون خوب باشه نمیدونم این کارم دخالت به حساب میاد یا نه اما اگه میشه حتی وقتی که پارت جدید رو نمیزارید بازم بیاد یه حرفی بزنید تا من مطمئن بشم حالتون خوبه وقتایی که یه مدت طولانی پیام نمیزارید نگرانتون میشم(خودمم دلیلشو نمیدونم🥲) مثل این دفعه که ۲۳ روز گذشته اما هیچ خبری ازتون نیست، و من واقعا نگرانتون شدم undefined🥺 مثلا بیاید بگید ما خوبیم، سرمون شلوغه، پارت بعدی اماده شده، پارت بعدی قراره اماده نشه فعلا، الان مسافرتیم یا یچیز توی همین حد و حدود فقط یه حرفی بزنید تا منم خیالم راحت بشه دوستتون دارمundefinedشب بخیروای چه انرژی قشنگیییییببخشید بابت این یه ماه عزیزماز این به بعد حتما یه چیزی میگیم وقتی نبودیمundefinedسلامممم فیکیتون خارق‌العاده‌اس و من تا اینجاش خیلی خوشم اومددد خیلی قشنگههه دمتون گرممممم خسته نباشیددددقربونت🤍🫂جان مادرتون پارت جدیدو بزاریننننناقا من بقیه پیام های مثل اینو نمیذارم دیگهundefinedآپ شدددسلااااام شبتون بخیرundefined ببخشید دخترا پارت ۴۲ رو کی میزارید؟آپ شددد🪄
لبخند های یونگی موقع در آغوش گرفتن جیمین، خنده های تهیونگ قبل از بوسیدن جونگ کوک، آغوش گرم هیوری و تتسویا...کجا رفتن؟بهشت شاید...؟undefined
#ناشناس#jeon_iv
undefined۹
undefined۳

۱.۲K

۲۰:۳۶

۴ شهریور ۱۴۰۳
واقعا نمیدونم چی بگمundefinedundefined انگاری که رمان واقعی باشه من واقعا برای جونگ کوک و تهیونگ خوشحالم که حالا یه دختر کوچولوی ناز دارن... 🥹🥹عزیزممممundefinedundefined#ناشناس#jeon_iv
undefined۹
undefined۲

۱.۱K

۱۲:۰۵

۲۲ مهر ۱۴۰۳
𝚁𝙴𝙳 𝚆𝙸𝙽𝙴🍷🖤
بهت اعتماد دارم رفیق." یونگی از جا بلند شد و از در خونه رفت بیرون. جونگ‌کوک به جیمین اشاره کرد که دنبالش بره. تهیونگ دستی به صورتش کشید و موهاش رو کنار زد. - چیزی که شنیدین رو کشیک کلیسا برای من پخش کرد. بعد، برگه‌ی تحویل حضانت رو بهم داد و رفت. گفت تتسویا گفته اونا رو توی مراسم ختم بهم بدن. مامان تتسویا با دست، صورتش رو پوشوند. هانول مادرش رو در آغوش کشید و چشم‌هاش رو بست. جونگ‌کوک از چیزی که شنیده بود شوکه شده بود. نمیتونست گریه کنه یا عصبانی بشه. اون فقط... فقط حس میکرد خیلی خیلی دلتنگ هیوریه. دلش میخواست یه بار دیگه با هم توی خیابون راه برن و هیوری برای بچه‌های کوچولو زیرپا بگیره. دلش میخواست یه بار دیگه توی خونه‌ی هیوری و تتسویا جمع بشن و دور هم صبحانه درست کنن. دلش میخواست هیچوقت گریه‌ی یونگی رو نمی‌دید. دلش میخواست گرمای چشم‌های تهیونگ برگردن. دلش میخواست دوباره لبخندش رو ببینه. مامان تتسویا گفت: + فقط در صورتی که هر هفته ببینمش. هانول از جا بلند شد و دستش رو روی دهنش گذاشت. جونگ‌کوک چیزی که می‌شنید رو باور نمیکرد. سمت تهیونگ برگشت و با چشم‌های گردش نگاهش کرد. - یعنی ما میتونیم... + میتونین حضانت آیوی رو داشته باشین. برگه رضایت رو پر میکنم. پسر من به معنای واقعی کلمه دیوونه‌ی اون دختر بود. تهیونگ پرسید: - اون دختر منظورتون هیوریه یا آیوی؟ مامان تتسویا لبخندی زد و گفت: + جفتشون آقای کیم... جفتشون. تهیونگ پوزخندی زد و باز به فرش نگاه کرد. - بخاطر اتفاقی که افتاد متاسفم خانوم اگزایل. دوستی پسر شما با من به قیمت جون خودش و زنش تموم شد. هانول به سمت تهیونگ و جونگ‌کوک اومد و رو به روشون ایستاد. + تهیونگ. یه بار دیگه اینو بگی کنار تتسویا برات یه قبر میگیرم. اون انتخاب کرد. جفتشون انتخاب کردن. شما دوتا بهترین عمو و دایی آیوی میشین باشه؟ جونگ‌کوک سرش رو تکون داد. بلند شد و دست تهیونگ رو گرفت. - پاشو تهیونگا... ما یه بچه داریم که باید تحویل بگیریم. پوزخند تهیونگ تبدیل به لبخند شد. بلند شد و جونگ‌کوک رو در آغوش گرفت. احساس کرد این لحظه، پایان همه‌ی چیزهاییه که اتفاق افتاده بودن. جونگ‌کوک و تهیونگ، جیمین و یونگی رو روی پله‌های ورودی پیدا کردن. جونگ‌کوک کنار جیمین و تهیونگ کنار یونگی نشست. یونگی پرسید: + چیشد؟ - آیوی الان رسما دختر ماست. جیمین با ذوق جونگ‌کوک رو نگاه کرد و اون رو بغل کرد. + تبریک میگم. یونگی آهی کشید و گفت: - چه چیزهایی رو از سر گذروندیم... تهیونگ گفت: + اوهوم. برنامه‌م برای این دوسال اصلا همچین چیزی نبود. جونگ‌کوک شونه بالا انداخت و گفت: - برنامه‌ی من خودکشی بود. تهیونگ خندید. جیمین گفت: + خب، برنامه‌ت با برنامه‌ی سیگار کشیدن تهیونگ تداخل داشت. - حداقل تهیونگ برای تبرئه شدن از اتهام قتل استخدامم نکرد! چند ثانیه‌ای در سکوت گذشت. بعد از حدود یه دقیقه جونگ‌کوک گفت: + تهیونگا. - هوم؟ + ما هیچکدوم بلد نیستیم پوشک بچه عوض کنیم.
دوست دارین بنویسیم پارت اخرشو؟🫠
undefined۱۷
undefined۶
undefined۱

۹۷۸

۱۹:۲۷

۲۷ خرداد ۱۴۰۴
بازارسال شده از چون آقای بوالی گفت
thumbnail

۷۸

۱۰:۴۱

بازارسال شده از چون آقای بوالی گفت
thumbnail

۶۳

۱۰:۴۱

#پخش_حداکثری
undefined۷

۵۰۹

۱۰:۴۲