بازارسال شده از عماریار
قدرت موشکی ایران از اتاقهای شیشهای و آزمایشگاههای لوکس متولد نشد؛ از دل بیابانها، سولههای ساده و شبهای بیپایان مردانی برخاست که سالها زیر فشار تحریم و تهدید، دست از کار نکشیدند...
۹
۱۸:۱۵
#اربعین#جنگ
@resanebidari_ir
۲۷۲
۱۹:۲۵
بازارسال شده از اکران مردمی عمار
۵
۲۰:۱۳
مردان الحاضر(۱)پرده اول: معجزه
شبیه معجزه بود، هم کاری که کرده بود و هم پیدا کردنش.گوشی زنگ خورد: روی صفحه گوشی نوشته بود: هادی مزرعه الحاضرـ سلام آقا هادی. خوبی؟ در خدمتم.ـ احمد محمدی رو میشناسی؟ فردا یه کاروان راهیان نور داره میاره خرمشهر. صبح اینجا باش.در آسمانها دنبالش میگشتم، حالا روی زمین خوزستان پیدایش شده بود. از وقتی فهمیدم یکی از پرستارهای الحاضر ۱۴ ماه دست داعش اسیر بوده دلم میخواست خاطراتش را توی کتاب بیاورم. اول صبح سوار ماشین شدم و تا خرمشهر تخته گاز رفتم. چندجا را دنبالش گشتم، مسجد جامع، خانه آقا هادی، بالاخره در موزه دفاع مقدس خرمشهر دیدمش. آنقدر مشغول کار و جمع و جور کردن کاروان بود که فرصتی بیشتر از یک احوال پرسی پیدا نکردیم. باید دنبال کاروان میرفتم، از موزه دفاع مقدس تا شلمچه، از شلمچه تا نهر خین. هوا تاریک شد. بالاخره کاروان را راهی اهواز کرد و کنارم نشست. معطلش نکردم.چطور رفتی الحاضر؟
اعزام اولم بود. همون روزی که الحاضر آزاد شد، من و محمدحسین قاسمی رفتیم و بیمارستان الحاضر رو دیدیم. خیلی داغون شده بود. چهار روز افتادیم به جونش و هر طوری بود تمیزش کردیم. بعد از چند روز به دستور دکتر حمید از الحاضر رفتم پست امداد مریمین، چند روز بعد اسیر شدم.آنقدر محو صحبتهایش بودم که نفهمیدم کی به اهواز رسیدیم. فردا شب را وعده کردیم برای ادامه صحبتها. همه چیز آماده بود که حاج احمد زنگ زد:_ مصطفی جان، شرمندم! بچه حالش بد شد. مجبور شدم سریع برگردم اراک.بعد از آن تماس دیگر نشد درست و حسابی با حاج احمد صحبت کنم و منتظر فردا شبی که وعده کرده بودیم ماندم. تمام مدت حسرت میخوردم که چرا نشد ادامه صحبت حاج احمد را بشنوم. خدا خدا میکردم یکبار دیگر ببینمش.ادامه دارد....
" />
مصطفی شالباف
#جنگ
@resanebidari_ir
شبیه معجزه بود، هم کاری که کرده بود و هم پیدا کردنش.گوشی زنگ خورد: روی صفحه گوشی نوشته بود: هادی مزرعه الحاضرـ سلام آقا هادی. خوبی؟ در خدمتم.ـ احمد محمدی رو میشناسی؟ فردا یه کاروان راهیان نور داره میاره خرمشهر. صبح اینجا باش.در آسمانها دنبالش میگشتم، حالا روی زمین خوزستان پیدایش شده بود. از وقتی فهمیدم یکی از پرستارهای الحاضر ۱۴ ماه دست داعش اسیر بوده دلم میخواست خاطراتش را توی کتاب بیاورم. اول صبح سوار ماشین شدم و تا خرمشهر تخته گاز رفتم. چندجا را دنبالش گشتم، مسجد جامع، خانه آقا هادی، بالاخره در موزه دفاع مقدس خرمشهر دیدمش. آنقدر مشغول کار و جمع و جور کردن کاروان بود که فرصتی بیشتر از یک احوال پرسی پیدا نکردیم. باید دنبال کاروان میرفتم، از موزه دفاع مقدس تا شلمچه، از شلمچه تا نهر خین. هوا تاریک شد. بالاخره کاروان را راهی اهواز کرد و کنارم نشست. معطلش نکردم.چطور رفتی الحاضر؟
اعزام اولم بود. همون روزی که الحاضر آزاد شد، من و محمدحسین قاسمی رفتیم و بیمارستان الحاضر رو دیدیم. خیلی داغون شده بود. چهار روز افتادیم به جونش و هر طوری بود تمیزش کردیم. بعد از چند روز به دستور دکتر حمید از الحاضر رفتم پست امداد مریمین، چند روز بعد اسیر شدم.آنقدر محو صحبتهایش بودم که نفهمیدم کی به اهواز رسیدیم. فردا شب را وعده کردیم برای ادامه صحبتها. همه چیز آماده بود که حاج احمد زنگ زد:_ مصطفی جان، شرمندم! بچه حالش بد شد. مجبور شدم سریع برگردم اراک.بعد از آن تماس دیگر نشد درست و حسابی با حاج احمد صحبت کنم و منتظر فردا شبی که وعده کرده بودیم ماندم. تمام مدت حسرت میخوردم که چرا نشد ادامه صحبت حاج احمد را بشنوم. خدا خدا میکردم یکبار دیگر ببینمش.ادامه دارد....
#جنگ
@resanebidari_ir
۵۹۹
۱۸:۵۳
مردان الحاضر(۱)پرده دوم: الوعده وفا
گوشی زنگ خورد. روی صفحه گوشی چیزی دیدم که باورم نمیشد: احمد محمدی! سریع گوشی را جواب دادم با هیجان گفتم: « سلام حاج احمد. چه عجب! کجایی؟» قهقهای زد و گفت:«خوبی مصطفی جان؟ ما داریم میایم خوزستان. امشب رو یادمان هویزه میمونیم. میای ببینمت؟» بالاخره فردا شبی که منتظرش بودم رسید، فردایی که ۳۴۷ روز طول کشید. ساعت ۱۰ شب به یادمان هویزه رسیدم.بالأخره حاج احمد را دیدم. محکم بغلم کرد و با خنده و لهجه باحال اراکیش در گوشم گفت: «نامرداش فحش میدن. حلال کن، بچهها رو سر و سامون بدم، خدمت هستم.»بیرون حسینیه در سرمایی که سالی چند روز مهمان خوزستان است جلسه دوم مصاحبه با احمد محمدی شروع شد. تا کجا صحبت کردیم؟
تا اونجا که اسیر شدی.لبخند کم جانی زد. بعد از چند ثانیه مکث خاطرات را ادامه داد:« من شده بودم پست امداد سیار. هر جا رو بچهها میگرفتن، میرفتم و پست امداد رو یک خط میبردم جلوتر. از یک جایی به بعد مسیر را بلد نبودم. فریدون، از بچههای بهداری قدس نشست پشت فرمان آمبولانس. من کنارش بودم و دکتر اسماعیل گنجی هم چون مسیر رو یکی دوبار رفته بود همراهمون آمد. سر دوراهی مسیر سمت چپ رو رفتیم. تعدادی از نیروهای عراق آنجا بودند. میخواستم آدرس را ازشان بپرسم که دکتر اسماعیل گفت: «یکم بریم جلوتر میپرسیم.» ۲۰۰ متر پایینتر باز تعدادی از نیروهای عراقی را دیدیم. درازکش آماده عملیات بودند. یکیشان آمد جلو، ازش درباره مجروحها سوال کردم. نفر دومی که نزدیک آمبولانس میشد، به من خیره شده بود. شاید من را جایی دیده بود.حاج احمد مکث کوتاهی کرد. سیگار را از جیش درآورد و فندک را کشید زیرش. هنوز دود اولین پکی که به سیگار زده بود کامل از دهانش بیرون نیامده بود که ادامه داد: چشمش خورده بود به اتیکت لبیک یا زینب روی لباسم. وقتی فهمیدیم اینها نیروهای ما نیستند که داشتند از تو آمبولانس خرکشمون میکردند به سمت پایین جاده. این اول ماجرای ۱۴ ماه اسارت من و فریدون احمدی دست داعشیها بود.تمام مدت میخکوب بودم و فقط به حرفهایش گوش میدادم. به بعضی جاهای ماجرا که میرسید حرفش را میخورد و سراغ موضوع دیگری میرفت. یادآوری بعضی خاطرات اذیتش میکرد. این را از سیگارهایی که آتش به آتش روشن میکرد میفهمیدم. میدانستم اگر اینبار هم از پیشش بروم معلوم نیست چند وقت دیگر ببینمش. آنقدر سؤال پیچش کردم تا کمی از جزییات شکنجهها و ماجرای فرارش از زندان داعشیها را تعریف کرد. از همان وقتی که از سقف آویزانش کردند، از همان وقتی که چندبار نزدیک بود از سرما پایش را از دست بدهد و از مشکلات روحی که برایش به یادگار مانده.دلم میخواست تا صبح پیشش بمانم، ولی دلم برای خستگیش سوخت. چشمانش از بیخوابی سرخ شده بود. سؤالاتم را جمع و جور کردم و به سمت اهواز راه افتادم، ولی از آن روز هزار بار با خودم گفتم کاش دلم برایش نمیسوخت. کاش بیشتر پیشش میماندم. کاش یک بار دیگه ببینمش.
ادامه دارد...
" />
مصطفی شالباف
#جنگ
@resanebidari_ir
گوشی زنگ خورد. روی صفحه گوشی چیزی دیدم که باورم نمیشد: احمد محمدی! سریع گوشی را جواب دادم با هیجان گفتم: « سلام حاج احمد. چه عجب! کجایی؟» قهقهای زد و گفت:«خوبی مصطفی جان؟ ما داریم میایم خوزستان. امشب رو یادمان هویزه میمونیم. میای ببینمت؟» بالاخره فردا شبی که منتظرش بودم رسید، فردایی که ۳۴۷ روز طول کشید. ساعت ۱۰ شب به یادمان هویزه رسیدم.بالأخره حاج احمد را دیدم. محکم بغلم کرد و با خنده و لهجه باحال اراکیش در گوشم گفت: «نامرداش فحش میدن. حلال کن، بچهها رو سر و سامون بدم، خدمت هستم.»بیرون حسینیه در سرمایی که سالی چند روز مهمان خوزستان است جلسه دوم مصاحبه با احمد محمدی شروع شد. تا کجا صحبت کردیم؟
تا اونجا که اسیر شدی.لبخند کم جانی زد. بعد از چند ثانیه مکث خاطرات را ادامه داد:« من شده بودم پست امداد سیار. هر جا رو بچهها میگرفتن، میرفتم و پست امداد رو یک خط میبردم جلوتر. از یک جایی به بعد مسیر را بلد نبودم. فریدون، از بچههای بهداری قدس نشست پشت فرمان آمبولانس. من کنارش بودم و دکتر اسماعیل گنجی هم چون مسیر رو یکی دوبار رفته بود همراهمون آمد. سر دوراهی مسیر سمت چپ رو رفتیم. تعدادی از نیروهای عراق آنجا بودند. میخواستم آدرس را ازشان بپرسم که دکتر اسماعیل گفت: «یکم بریم جلوتر میپرسیم.» ۲۰۰ متر پایینتر باز تعدادی از نیروهای عراقی را دیدیم. درازکش آماده عملیات بودند. یکیشان آمد جلو، ازش درباره مجروحها سوال کردم. نفر دومی که نزدیک آمبولانس میشد، به من خیره شده بود. شاید من را جایی دیده بود.حاج احمد مکث کوتاهی کرد. سیگار را از جیش درآورد و فندک را کشید زیرش. هنوز دود اولین پکی که به سیگار زده بود کامل از دهانش بیرون نیامده بود که ادامه داد: چشمش خورده بود به اتیکت لبیک یا زینب روی لباسم. وقتی فهمیدیم اینها نیروهای ما نیستند که داشتند از تو آمبولانس خرکشمون میکردند به سمت پایین جاده. این اول ماجرای ۱۴ ماه اسارت من و فریدون احمدی دست داعشیها بود.تمام مدت میخکوب بودم و فقط به حرفهایش گوش میدادم. به بعضی جاهای ماجرا که میرسید حرفش را میخورد و سراغ موضوع دیگری میرفت. یادآوری بعضی خاطرات اذیتش میکرد. این را از سیگارهایی که آتش به آتش روشن میکرد میفهمیدم. میدانستم اگر اینبار هم از پیشش بروم معلوم نیست چند وقت دیگر ببینمش. آنقدر سؤال پیچش کردم تا کمی از جزییات شکنجهها و ماجرای فرارش از زندان داعشیها را تعریف کرد. از همان وقتی که از سقف آویزانش کردند، از همان وقتی که چندبار نزدیک بود از سرما پایش را از دست بدهد و از مشکلات روحی که برایش به یادگار مانده.دلم میخواست تا صبح پیشش بمانم، ولی دلم برای خستگیش سوخت. چشمانش از بیخوابی سرخ شده بود. سؤالاتم را جمع و جور کردم و به سمت اهواز راه افتادم، ولی از آن روز هزار بار با خودم گفتم کاش دلم برایش نمیسوخت. کاش بیشتر پیشش میماندم. کاش یک بار دیگه ببینمش.
ادامه دارد...
#جنگ
@resanebidari_ir
۵۴۷
۶:۳۱
مردان الحاضر(۱)پرده سوم: تقدیر
هر چه تماس گرفتم جواب نداد. یک سالی شده که ندیدمش. فصل اول کتاب الحاضر را با خاطره اسارت او شروع کردم. فصلها را برای همه راویها فرستادم تا بررسی کنند، ولی از حاج احمد خبری نبود. همیشه بد تماس بود. توی سه سالی که با هم رفیق شدیم میدانستم یا باید بهش پیام بدهم یا باید منتظر بمانم تا باز کاروان را برای راهیان نور بیاورد خوزستان و ببینمش.قبل از عید پیام دادم: «حاج احمد امسال کاروان میاری راهیان نور؟» بعد از دو روز پیام داد: «هنوز قطعی نیست. اگه قرار شد بیایم بهت زنگ میزنم.» منتظر تماسش بودم که جنگ شد. مطمئن شدم دیگر نمیآید. چند وقتی از جنگ گذشته بود که آخرین صفحات کتاب را نوشتم. بد تماس بود ولی هیچوقت بیشتر از دو سه روز جواب دادنش طول نمیکشد. با خودم گفتم تا جواب بدهد، کار کتاب را تمام کنم و عکس و فیلمها را مرتب کنم. توی اینترنت سرچ کردم: احمد محمدی پرستار اسیر مدافع حرم. داشتم عکسهایش را یکی یکی نگاه میکردم. همان موقع که با قنداق اسلحه سرش را شکافته بودند. وقتی با فریدون برای بازجویی برده بودنشان. عکسی نظرم را جلب کرد. تا حالا این عکسش را ندیده بودم. زیر عکس نوشته بود پیام مسئول علوم پزشکی اراک... . مثل پوستر بود. گفتم حتما به خاطر سختیها و زحمتهای حاج احمد از او تقدیر کردند. روی عکس زدم و صفحه را باز کردم. خشکم زد. متن زیر عکس را چند بار خواندم. شوکه شدم. هم از متن تقدیر تعجب کردم، هم از تقدیر حاج احمد. باورم نمیشد. نمیتوانستم حتی از سر جایم تکان بخورم. با خودم میگفتم:«بعد از اون همه سختی و شکنجه تازه داشت یه نفس راحت میکشید. بچهش هنوز خیلی کوچیکه! از دست داعش فرار کرد که بعد چند سال این بلا سرش بیاد؟»نمیدانستم چه باید بکنم. اشک توی چشمم حلقه زد. هزار جور اسمش را توی گوگل سرچ کردم تا خبر دیگری دستم بیاید، ولی هیچی نبود. یاد هادی مزرعه افتادم، همان کسی که اولین بار من را با حاج احمد آشنا کرد. تماس گرفتم ولی جواب نداد. پیام داد: « سلام آقا هادی... از حاج احمد خبر داری؟ این چیزا که توی اینترنت زده راسته؟»بیخبری داشت دیوانهام میکرد. خودم را از زمین کندم و توی خانه راه میرفتم. هر چه همسرم میپرسید: « چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» فقط نگاهش میکردم. صدای آلارم گوشی را که شنیدم به سمت صدا دویدم. پیام آمده بود، از هادی مزرعه: « سلام برادر. خوبی؟ آره درسته. جنگ که شروع شد احمد یه مأموریت اومد خوزستان برای مداوای مجروحین. چند وقت بعدش یه مأموریت رفت تهران.» از اینجا به بعد متن را بریده بریده میدیدم. هر قطره اشک که از چشمم میچکید صفحه گوشی واضح میشد: « توی بمببارون..... یه موشک.... مستقیم میخوره به احمد... هیچی از پیکرش....»
" />
مصطفی شالباف
#جنگ
@resanebidari_ir
هر چه تماس گرفتم جواب نداد. یک سالی شده که ندیدمش. فصل اول کتاب الحاضر را با خاطره اسارت او شروع کردم. فصلها را برای همه راویها فرستادم تا بررسی کنند، ولی از حاج احمد خبری نبود. همیشه بد تماس بود. توی سه سالی که با هم رفیق شدیم میدانستم یا باید بهش پیام بدهم یا باید منتظر بمانم تا باز کاروان را برای راهیان نور بیاورد خوزستان و ببینمش.قبل از عید پیام دادم: «حاج احمد امسال کاروان میاری راهیان نور؟» بعد از دو روز پیام داد: «هنوز قطعی نیست. اگه قرار شد بیایم بهت زنگ میزنم.» منتظر تماسش بودم که جنگ شد. مطمئن شدم دیگر نمیآید. چند وقتی از جنگ گذشته بود که آخرین صفحات کتاب را نوشتم. بد تماس بود ولی هیچوقت بیشتر از دو سه روز جواب دادنش طول نمیکشد. با خودم گفتم تا جواب بدهد، کار کتاب را تمام کنم و عکس و فیلمها را مرتب کنم. توی اینترنت سرچ کردم: احمد محمدی پرستار اسیر مدافع حرم. داشتم عکسهایش را یکی یکی نگاه میکردم. همان موقع که با قنداق اسلحه سرش را شکافته بودند. وقتی با فریدون برای بازجویی برده بودنشان. عکسی نظرم را جلب کرد. تا حالا این عکسش را ندیده بودم. زیر عکس نوشته بود پیام مسئول علوم پزشکی اراک... . مثل پوستر بود. گفتم حتما به خاطر سختیها و زحمتهای حاج احمد از او تقدیر کردند. روی عکس زدم و صفحه را باز کردم. خشکم زد. متن زیر عکس را چند بار خواندم. شوکه شدم. هم از متن تقدیر تعجب کردم، هم از تقدیر حاج احمد. باورم نمیشد. نمیتوانستم حتی از سر جایم تکان بخورم. با خودم میگفتم:«بعد از اون همه سختی و شکنجه تازه داشت یه نفس راحت میکشید. بچهش هنوز خیلی کوچیکه! از دست داعش فرار کرد که بعد چند سال این بلا سرش بیاد؟»نمیدانستم چه باید بکنم. اشک توی چشمم حلقه زد. هزار جور اسمش را توی گوگل سرچ کردم تا خبر دیگری دستم بیاید، ولی هیچی نبود. یاد هادی مزرعه افتادم، همان کسی که اولین بار من را با حاج احمد آشنا کرد. تماس گرفتم ولی جواب نداد. پیام داد: « سلام آقا هادی... از حاج احمد خبر داری؟ این چیزا که توی اینترنت زده راسته؟»بیخبری داشت دیوانهام میکرد. خودم را از زمین کندم و توی خانه راه میرفتم. هر چه همسرم میپرسید: « چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» فقط نگاهش میکردم. صدای آلارم گوشی را که شنیدم به سمت صدا دویدم. پیام آمده بود، از هادی مزرعه: « سلام برادر. خوبی؟ آره درسته. جنگ که شروع شد احمد یه مأموریت اومد خوزستان برای مداوای مجروحین. چند وقت بعدش یه مأموریت رفت تهران.» از اینجا به بعد متن را بریده بریده میدیدم. هر قطره اشک که از چشمم میچکید صفحه گوشی واضح میشد: « توی بمببارون..... یه موشک.... مستقیم میخوره به احمد... هیچی از پیکرش....»
#جنگ
@resanebidari_ir
۶۲۹
۱۳:۰۹
بازارسال شده از انتشارات راه یار
۲
۸:۲۸
بازارسال شده از اکران مردمی عمار
۱۶
۱۵:۲۹
مدارس، ادارات، مساجد و گروههای فرهنگی و دانشجویی میتونن با دریافت بن ویژه تا ۳۰٪ تخفیف از محصولات نوشتافزار رسانه بیداری تهیه کنن.
کافیه درخواستتون رو اعلام کنید تا بنهای اختصاصی در اختیارتون قرار بگیره و بتونید با تخفیف ویژه، راحت و اقتصادی خرید کنید.
جهت دریافت بن به ما پیام دهید.
۸۲
۱۳:۴۲