لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل محمدمهدی رحیمی | روایتگرم
۱.۹ هزار عضو

محمدمهدی رحیمی | روایتگر

روایتگر مردم قهرمان، مقاوم و شریفی هستم
که برای نابودی کفر و باطل مبعوث شده‌اند.

حرفی، سوژه‌ای، روایتی اگر بود؛ می‌شنوم @rahimi3195
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ مرداد
thumbnail
هوای این روزای من
برای نماز مغرب و عشا رفته بودم مسجد روستا که بطور اتفاقی امیرحسین رو دیدم. رفاقت من با امیرحسین بیش از ده ساله. زمانی که پروژه شهید صدرزاده رو کار می‌کردم. امیرحسین فرمانده تیپ هجومی سیدالشهدا در سوریه بود و سال ۹۴ در حلب جانباز قطع نخاع شد. اما بچه بسیجیای امام خامنه‌ایی تا نفس دارن و خون در بدن، پای کار انقلاب هستند.دم امیرحسین گرم. از صحبت های شهریاری نماینده مجلس خیلی عصبانی بود. جواب خزعبلات شهریاری رو در کانالش داده. گوش بدید.
پ.ن.۱: آدرس کانال امیرحسین حاجی‌نصیری https://eitaa.com/Esmaeilhalab64R_Kپ.ن.۲: کتاب خاطرات ایشون با نام "هوای این روزای من" از انتشارات شهید کاظمی منتشر شده.
undefined۱۴۰۵/۰۵/۰۲undefined@revayate_mardom
undefined۱۹
undefined۷

۴۴۵

۲۱:۰۱

thumbnail
آقای مقصودی هم برای ساخت مستند اومدن جنوب. سرپایی درباره اهمیت روایت جنگ جنوب و سوژه‌های جنوب با هم صحبت کردیم. آخرش گفتم آقای مقصودی تا شهید نشدی بیا یه عکس با هم بندازیم.
undefined۱۹
undefined۱

۴۵۷

۲۱:۲۶

thumbnail
این خانواده آقای جواد ذاکریه. اهل روستای کوهستک بخش بِمانی شهرستان سیریک.مردمای اینجا خیلی مهمون نواز هستند.مثل خانواده آقای ذاکری اینجا زیاده. هر خانواده هر کاری که از دستش برمیاد برای رزمنده‌ها انجام میدن. از پخت نان و غذا و شیرینی گرفته تا درست کردن شربت و رسوندن آب یخ به رزمنده‌ها.
undefined۲۵
undefined۳

۴۴۴

۲۱:۳۹

thumbnail
ایشون فاطمه خانوم هستند. هر روز پای تنور توی گرمای بالای ۵۰درجه و شرجی جنوب، برای رزمنده‌ها نان محلی درست می‌کنه. از پرچم‌ها می‌پرسم. فاطمه خانوم میگه: این پرچم قرمز رو تشییع آقا از مشهد آوردم. با پرچم ایران هم هر شب میرم تجمع. شیرزنان جنوب اینطوری پای کار هستند.
undefined۲۹
undefined۶
undefined۱

۴۵۶

۲۱:۴۶

thumbnail
ایشون شمسی خانوم هستند. معلم مکتبی قرآن بچه‌های روستا و همچنین معلم مدرسه روستا. در ایام جنگ توی خونش به بچه‌ها درس یاد می‌داده. می‌گفت خودم مدرسه نرفتم. بعدها به تشویق پدرم کلاس‌های نهضت سواد‌آموزی رفتم و بعدش هم دانشگاه رفتم و معلم بچه‌های روستا شدم.
undefined۲۸
undefined۵

۵۲۶

۲۱:۵۰

thumbnail
اینم نون خوشمزه توموشی برای رزمنده‌ها
undefined۲۷
undefined۲

۶۶۹

۲۱:۵۵

۷ مرداد
thumbnail
دیشب یک‌صد و پنجاهمین شب از رستاخیز بزرگ مردم مبعوث رقم خورد.معجزه‌ای که همه‌ی ما بخشی از مجرای تحقق #نصرت_الهی برای حفظ نظام بودیم.آنچه رخ داد، تاریخ به چشم خود ندیده و از اینجا به بعد نیز تکرارنشدنی است.
پ.ن: روستای شهیدمردان بخش بمانی شهرستان سیریک
undefined۱۴۰۵/۰۵/۰۷undefined@revayate_mardom
undefined۱۰
undefined۴
undefined۱

۲۸۰

۶:۴۴

thumbnail
ما همه در خروشیم، وطن نمی‌فروشیم
توی روستای «شهیدمردان»، دعوت کردن که تجمع شرکت کنیم.اینجا قصه یه‌جور دیگه‌ست. ساعت ۹ شب که می‌شه، مردم دورِ گلزار شهدا جمع می‌شن و راهپیمایی شروع می‌شه. نه دوربینی در کاره، نه رسانه‌ای؛ مردم ۱۵۰ شبه که این‌جوری‌ان! یعنی این شور و قیام، دیگه برای این مردم یه «سبک زندگی» شده، نه فقط یه تجمع ساده. شاید ما توی تهران یا شهرهای دیگه، بعد از تفاهم، فکر کنیم دیگه همه‌چی آروم شده، اما اینجا هر شب جنگه. مردم اینجا هر شب صدای موشک رو می‌شنون و زیر آتیش و خطر، توی میدون حضور دارن. اینجا مردها، همه‌شون یه جورایی رزمنده‌ان و از کرانه‌ خلیج فارس محافظت می‌کنن؛ زن‌ها و بچه‌ها هم هر شب خیابون‌ها رو نگه داشتن. شعارگوی اینجا نه یه مردِ جاافتاده با صدای رسا، بلکه یه پسربچه‌ست! یه کوچولویی که با صدایی که انگار از عمق وجودش می‌آد، فریاد می‌زنه: «ما همه در خروشیم، وطن نمی‌فروشیم...»صدای این پسر بچه، روایتِ واقعیِ نسلیه که با عشق به خاک، رشد کرده
undefined۱۴۰۵/۰۵/۰۷undefined@revayate_mardom
undefined۱۴
undefined۵

۲۴۸

۷:۳۶

thumbnail
شمسی‌خانوم
وقتی ۱۰ سال پیش با زنان پشتیبانی جنگ ملارد مصاحبه می‌گرفتم، فکرش رو نمی‌کردم یه روزی برسه که همون فضا و همون آدم‌ها رو از نزدیک ببینم. «شمسی‌خانوم کندری» شخصیت موردعلاقه‌م توی اون کار بود؛ حالا بعد از ۱۰ سال، دوباره شمسی‌خانومی رو با همون روحیه دیدم. کجا؟ توی جنوب. یه روستا در ساحل خلیج فارس که با روستای ملارد بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله داره.«*شمسی‌خانوم افضلی» اهل روستای شهیدمردان، برای من تداعی‌کننده شمسی‌خانوم اهل ملارده.*قصه‌ی شمسی‌خانوم، قصه‌ی دختری روستاییه که ۱۵ سالگی ازدواج کرد. اوایل زندگی مشترکشون، همسرش (آقاموسی) مجروح شد و تمام بار زندگی افتاد روی دوش شمسی‌خانوم. همزمان از همسرش مراقبت می‌کرد، هم بچه‌داری می‌کرد، هم کار می‌کرد تا خرج زندگی رو بده و هم درس می‌خوند. سال‌ها پرستار و مسئول خانه بهداشت روستا بود. هنوزم مردم روستا هر وقت مشکل پزشکی یا بهداشتی دارن، به شمسی‌خانوم زنگ می‌زنن. دهه ۷۰، روستا به روستا و خونه به خونه رفت تا به بچه‌های روستایی قطره فلج اطفال بده؛ یعنی خیلی از بچه‌های روستا، سلامتی‌شون رو مدیون شمسی‌خانوم هستن. همین که شمسی‌خانوم بازنشسته شد، جنگ رمضان شروع شد. ایشون دوباره آستین‌های همت رو بالا زد و با کمک زن‌های روستا، نون رزمنده‌ها رو تامین کرد. ۱۵۰ روزه که صبح‌ها از ساعت ۵ تا ۷ و بعدازظهرها از ۵ تا ۷ غروب، خودش و همسرش خونه به خونه می‌رن و نون‌های محلی رو که زن‌های روستا پختن رو جمع می‌کنن تا نون تازه و داغ به دست رزمنده‌ها برسه. وقتی از بازخورد رزمنده‌ها پرسیدم، گفت: «خودشون که خیلی پیام می‌دن و تشکر می‌کنن، اما مادرانشون هم به من زنگ می‌زنن و از اینکه به فکر بچه‌هاشون هستیم تشکر می‌کنن.» شمسی‌خانوم می‌گفت: «من همیشه فکر می‌کنم انگار دارم برای بچه‌های خودم نون می‌پزم.»شمسی‌خانوم برای من یعنی «اراده». اراده‌ای که دشمن نمی‌تونه شکستش بده.
پ.ن.۱: شمسی خانوم کندری چندسال پیش به رحمت خدا رفت و به یاران شهیدش پیوست.پ.ن.۲: خاطرات زنان پشتیبانی جنگ ملارد با عنوان "ماهم جنگیدیم" توسط انتشارات راهیار منتشر شده.
undefined۱۴۰۵/۰۵/۰۷undefined@revayate_mardom
undefined۱۳
undefined۱

۲۱۷

۱۰:۱۵

thumbnail
اینم خونه شمسی خانوم که همه اعضای خانواده مشغول کارند.سعی می‌کنم از شمسی خانوم بیشتر بگم.
undefined۱۶
undefined۱
undefined۱

۲۰۵

۱۰:۲۰