هوای این روزای من
برای نماز مغرب و عشا رفته بودم مسجد روستا که بطور اتفاقی امیرحسین رو دیدم. رفاقت من با امیرحسین بیش از ده ساله. زمانی که پروژه شهید صدرزاده رو کار میکردم. امیرحسین فرمانده تیپ هجومی سیدالشهدا در سوریه بود و سال ۹۴ در حلب جانباز قطع نخاع شد. اما بچه بسیجیای امام خامنهایی تا نفس دارن و خون در بدن، پای کار انقلاب هستند.دم امیرحسین گرم. از صحبت های شهریاری نماینده مجلس خیلی عصبانی بود. جواب خزعبلات شهریاری رو در کانالش داده. گوش بدید.
پ.ن.۱: آدرس کانال امیرحسین حاجینصیری https://eitaa.com/Esmaeilhalab64R_Kپ.ن.۲: کتاب خاطرات ایشون با نام "هوای این روزای من" از انتشارات شهید کاظمی منتشر شده.
۱۴۰۵/۰۵/۰۲
@revayate_mardom
برای نماز مغرب و عشا رفته بودم مسجد روستا که بطور اتفاقی امیرحسین رو دیدم. رفاقت من با امیرحسین بیش از ده ساله. زمانی که پروژه شهید صدرزاده رو کار میکردم. امیرحسین فرمانده تیپ هجومی سیدالشهدا در سوریه بود و سال ۹۴ در حلب جانباز قطع نخاع شد. اما بچه بسیجیای امام خامنهایی تا نفس دارن و خون در بدن، پای کار انقلاب هستند.دم امیرحسین گرم. از صحبت های شهریاری نماینده مجلس خیلی عصبانی بود. جواب خزعبلات شهریاری رو در کانالش داده. گوش بدید.
پ.ن.۱: آدرس کانال امیرحسین حاجینصیری https://eitaa.com/Esmaeilhalab64R_Kپ.ن.۲: کتاب خاطرات ایشون با نام "هوای این روزای من" از انتشارات شهید کاظمی منتشر شده.
۴۴۵
۲۱:۰۱
آقای مقصودی هم برای ساخت مستند اومدن جنوب. سرپایی درباره اهمیت روایت جنگ جنوب و سوژههای جنوب با هم صحبت کردیم. آخرش گفتم آقای مقصودی تا شهید نشدی بیا یه عکس با هم بندازیم.
۴۵۷
۲۱:۲۶
این خانواده آقای جواد ذاکریه. اهل روستای کوهستک بخش بِمانی شهرستان سیریک.مردمای اینجا خیلی مهمون نواز هستند.مثل خانواده آقای ذاکری اینجا زیاده. هر خانواده هر کاری که از دستش برمیاد برای رزمندهها انجام میدن. از پخت نان و غذا و شیرینی گرفته تا درست کردن شربت و رسوندن آب یخ به رزمندهها.
۴۴۴
۲۱:۳۹
ایشون فاطمه خانوم هستند. هر روز پای تنور توی گرمای بالای ۵۰درجه و شرجی جنوب، برای رزمندهها نان محلی درست میکنه. از پرچمها میپرسم. فاطمه خانوم میگه: این پرچم قرمز رو تشییع آقا از مشهد آوردم. با پرچم ایران هم هر شب میرم تجمع. شیرزنان جنوب اینطوری پای کار هستند.
۴۵۶
۲۱:۴۶
ایشون شمسی خانوم هستند. معلم مکتبی قرآن بچههای روستا و همچنین معلم مدرسه روستا. در ایام جنگ توی خونش به بچهها درس یاد میداده. میگفت خودم مدرسه نرفتم. بعدها به تشویق پدرم کلاسهای نهضت سوادآموزی رفتم و بعدش هم دانشگاه رفتم و معلم بچههای روستا شدم.
۵۲۶
۲۱:۵۰
اینم نون خوشمزه توموشی برای رزمندهها
۶۶۹
۲۱:۵۵
دیشب یکصد و پنجاهمین شب از رستاخیز بزرگ مردم مبعوث رقم خورد.معجزهای که همهی ما بخشی از مجرای تحقق #نصرت_الهی برای حفظ نظام بودیم.آنچه رخ داد، تاریخ به چشم خود ندیده و از اینجا به بعد نیز تکرارنشدنی است.
پ.ن: روستای شهیدمردان بخش بمانی شهرستان سیریک
۱۴۰۵/۰۵/۰۷
@revayate_mardom
پ.ن: روستای شهیدمردان بخش بمانی شهرستان سیریک
۲۸۰
۶:۴۴
ما همه در خروشیم، وطن نمیفروشیم
توی روستای «شهیدمردان»، دعوت کردن که تجمع شرکت کنیم.اینجا قصه یهجور دیگهست. ساعت ۹ شب که میشه، مردم دورِ گلزار شهدا جمع میشن و راهپیمایی شروع میشه. نه دوربینی در کاره، نه رسانهای؛ مردم ۱۵۰ شبه که اینجوریان! یعنی این شور و قیام، دیگه برای این مردم یه «سبک زندگی» شده، نه فقط یه تجمع ساده. شاید ما توی تهران یا شهرهای دیگه، بعد از تفاهم، فکر کنیم دیگه همهچی آروم شده، اما اینجا هر شب جنگه. مردم اینجا هر شب صدای موشک رو میشنون و زیر آتیش و خطر، توی میدون حضور دارن. اینجا مردها، همهشون یه جورایی رزمندهان و از کرانه خلیج فارس محافظت میکنن؛ زنها و بچهها هم هر شب خیابونها رو نگه داشتن. شعارگوی اینجا نه یه مردِ جاافتاده با صدای رسا، بلکه یه پسربچهست! یه کوچولویی که با صدایی که انگار از عمق وجودش میآد، فریاد میزنه: «ما همه در خروشیم، وطن نمیفروشیم...»صدای این پسر بچه، روایتِ واقعیِ نسلیه که با عشق به خاک، رشد کرده
۱۴۰۵/۰۵/۰۷
@revayate_mardom
توی روستای «شهیدمردان»، دعوت کردن که تجمع شرکت کنیم.اینجا قصه یهجور دیگهست. ساعت ۹ شب که میشه، مردم دورِ گلزار شهدا جمع میشن و راهپیمایی شروع میشه. نه دوربینی در کاره، نه رسانهای؛ مردم ۱۵۰ شبه که اینجوریان! یعنی این شور و قیام، دیگه برای این مردم یه «سبک زندگی» شده، نه فقط یه تجمع ساده. شاید ما توی تهران یا شهرهای دیگه، بعد از تفاهم، فکر کنیم دیگه همهچی آروم شده، اما اینجا هر شب جنگه. مردم اینجا هر شب صدای موشک رو میشنون و زیر آتیش و خطر، توی میدون حضور دارن. اینجا مردها، همهشون یه جورایی رزمندهان و از کرانه خلیج فارس محافظت میکنن؛ زنها و بچهها هم هر شب خیابونها رو نگه داشتن. شعارگوی اینجا نه یه مردِ جاافتاده با صدای رسا، بلکه یه پسربچهست! یه کوچولویی که با صدایی که انگار از عمق وجودش میآد، فریاد میزنه: «ما همه در خروشیم، وطن نمیفروشیم...»صدای این پسر بچه، روایتِ واقعیِ نسلیه که با عشق به خاک، رشد کرده
۲۴۸
۷:۳۶
شمسیخانوم
وقتی ۱۰ سال پیش با زنان پشتیبانی جنگ ملارد مصاحبه میگرفتم، فکرش رو نمیکردم یه روزی برسه که همون فضا و همون آدمها رو از نزدیک ببینم. «شمسیخانوم کندری» شخصیت موردعلاقهم توی اون کار بود؛ حالا بعد از ۱۰ سال، دوباره شمسیخانومی رو با همون روحیه دیدم. کجا؟ توی جنوب. یه روستا در ساحل خلیج فارس که با روستای ملارد بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله داره.«*شمسیخانوم افضلی» اهل روستای شهیدمردان، برای من تداعیکننده شمسیخانوم اهل ملارده.*قصهی شمسیخانوم، قصهی دختری روستاییه که ۱۵ سالگی ازدواج کرد. اوایل زندگی مشترکشون، همسرش (آقاموسی) مجروح شد و تمام بار زندگی افتاد روی دوش شمسیخانوم. همزمان از همسرش مراقبت میکرد، هم بچهداری میکرد، هم کار میکرد تا خرج زندگی رو بده و هم درس میخوند. سالها پرستار و مسئول خانه بهداشت روستا بود. هنوزم مردم روستا هر وقت مشکل پزشکی یا بهداشتی دارن، به شمسیخانوم زنگ میزنن. دهه ۷۰، روستا به روستا و خونه به خونه رفت تا به بچههای روستایی قطره فلج اطفال بده؛ یعنی خیلی از بچههای روستا، سلامتیشون رو مدیون شمسیخانوم هستن. همین که شمسیخانوم بازنشسته شد، جنگ رمضان شروع شد. ایشون دوباره آستینهای همت رو بالا زد و با کمک زنهای روستا، نون رزمندهها رو تامین کرد. ۱۵۰ روزه که صبحها از ساعت ۵ تا ۷ و بعدازظهرها از ۵ تا ۷ غروب، خودش و همسرش خونه به خونه میرن و نونهای محلی رو که زنهای روستا پختن رو جمع میکنن تا نون تازه و داغ به دست رزمندهها برسه. وقتی از بازخورد رزمندهها پرسیدم، گفت: «خودشون که خیلی پیام میدن و تشکر میکنن، اما مادرانشون هم به من زنگ میزنن و از اینکه به فکر بچههاشون هستیم تشکر میکنن.» شمسیخانوم میگفت: «من همیشه فکر میکنم انگار دارم برای بچههای خودم نون میپزم.»شمسیخانوم برای من یعنی «اراده». ارادهای که دشمن نمیتونه شکستش بده.
پ.ن.۱: شمسی خانوم کندری چندسال پیش به رحمت خدا رفت و به یاران شهیدش پیوست.پ.ن.۲: خاطرات زنان پشتیبانی جنگ ملارد با عنوان "ماهم جنگیدیم" توسط انتشارات راهیار منتشر شده.
۱۴۰۵/۰۵/۰۷
@revayate_mardom
وقتی ۱۰ سال پیش با زنان پشتیبانی جنگ ملارد مصاحبه میگرفتم، فکرش رو نمیکردم یه روزی برسه که همون فضا و همون آدمها رو از نزدیک ببینم. «شمسیخانوم کندری» شخصیت موردعلاقهم توی اون کار بود؛ حالا بعد از ۱۰ سال، دوباره شمسیخانومی رو با همون روحیه دیدم. کجا؟ توی جنوب. یه روستا در ساحل خلیج فارس که با روستای ملارد بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله داره.«*شمسیخانوم افضلی» اهل روستای شهیدمردان، برای من تداعیکننده شمسیخانوم اهل ملارده.*قصهی شمسیخانوم، قصهی دختری روستاییه که ۱۵ سالگی ازدواج کرد. اوایل زندگی مشترکشون، همسرش (آقاموسی) مجروح شد و تمام بار زندگی افتاد روی دوش شمسیخانوم. همزمان از همسرش مراقبت میکرد، هم بچهداری میکرد، هم کار میکرد تا خرج زندگی رو بده و هم درس میخوند. سالها پرستار و مسئول خانه بهداشت روستا بود. هنوزم مردم روستا هر وقت مشکل پزشکی یا بهداشتی دارن، به شمسیخانوم زنگ میزنن. دهه ۷۰، روستا به روستا و خونه به خونه رفت تا به بچههای روستایی قطره فلج اطفال بده؛ یعنی خیلی از بچههای روستا، سلامتیشون رو مدیون شمسیخانوم هستن. همین که شمسیخانوم بازنشسته شد، جنگ رمضان شروع شد. ایشون دوباره آستینهای همت رو بالا زد و با کمک زنهای روستا، نون رزمندهها رو تامین کرد. ۱۵۰ روزه که صبحها از ساعت ۵ تا ۷ و بعدازظهرها از ۵ تا ۷ غروب، خودش و همسرش خونه به خونه میرن و نونهای محلی رو که زنهای روستا پختن رو جمع میکنن تا نون تازه و داغ به دست رزمندهها برسه. وقتی از بازخورد رزمندهها پرسیدم، گفت: «خودشون که خیلی پیام میدن و تشکر میکنن، اما مادرانشون هم به من زنگ میزنن و از اینکه به فکر بچههاشون هستیم تشکر میکنن.» شمسیخانوم میگفت: «من همیشه فکر میکنم انگار دارم برای بچههای خودم نون میپزم.»شمسیخانوم برای من یعنی «اراده». ارادهای که دشمن نمیتونه شکستش بده.
پ.ن.۱: شمسی خانوم کندری چندسال پیش به رحمت خدا رفت و به یاران شهیدش پیوست.پ.ن.۲: خاطرات زنان پشتیبانی جنگ ملارد با عنوان "ماهم جنگیدیم" توسط انتشارات راهیار منتشر شده.
۲۱۷
۱۰:۱۵
اینم خونه شمسی خانوم که همه اعضای خانواده مشغول کارند.سعی میکنم از شمسی خانوم بیشتر بگم.
۲۰۵
۱۰:۲۰