باید زنده بمانم
چقدر میخوابی پاشو دیگه. از صبح هیچی نخوردی میمیری بچه.
مامان تقریباً سرم داد میکشد. ساعت را نگاه میکنم. متوجه میشوم که ده ساعت است خوابیدهام. خستگی و بیخوابی دیشب را بهانه میکنم. سرم را زیر پتو میبرم. دلم نمیخواهد ببینم دیگر توی مصلی نیستم و همراه جمعیت فریاد خونخواهی سر نمیدهم. نمیخواهم باور کنم بهجای موکتهای خاکی زائرسرای چهل سرا روی تختخواب گرم و نرمم خوابیدم. خیال میکنم هنوز هم توی خیابانهای اربعینی تهران، میان مهر و محبت مردم قدم میزنم. پتو از رویم کنار میرود. گرمای دست مامان را روی پیشانیام حس میکنم.
چته زهرا؟ مریض شدی؟با چشمهای نگران نگاهم میکند. موهایم را که از خیسی عرق چسبیده به پیشانی کنار میزند. _ تب که نداری. چرا نمیای پایین یه چیزی بخوری. صبحانه و ناهار که نخوردی پاشو شامت رو بخور حداقل.میگویم گرسنه نیستم و فعلاً کاری به کارم نداشته باشد؛ فقط بگذارد استراحت کنم. رویم را به سمت دیوار برمیگردانم. پتو را تا زیر چانه بالا میکشم و باز چشمهایم را میبندم. آخرین تصویرم از مراسم تشییع پیش چشمم جان میگیرد. سیل جمعیتی که از شرق تهران، زیر شدت آفتاب، عرقریزان، تندتند قدم برمیداشت تا زودتر به غرب برسد. صدای قاروقور شکمم میپیچد میان همهمهٔ شعارهای توی سرم و هقهق گریههای مردم و شعرخوانیهای محمد رسولی. پایم را مثل نوزادی توی شکم جمع میکنم تا صدای قاروقورش ساکت شود. فکرم را میبرم سمت موکبهای اطراف مصلی و دلم میخواهد مزه خورشت سبزی موکب قزوینیها هنوز زیر زبانم باشد. دوست ندارم به روزمرگی و تجربه زندگی قبل از این سه روز برگردم. اصلاً انگار یادم نمیآید زندگیام قبل از دیدن آقا در جمع عاشقهایش چطور بود. کسانی که با هزار زحمت و سختی خودشان را از دور و نزدیک به مصلی رسانده بودند. دوست دارم زقزق پاهایم، رد سوختگی تیغه بینی و گونههایم، سوزش جای بندهای کوله روی دوشم و درد گردنم تا همیشه همراهم باشد. این دردها و خستگیها یادم میاندازد کجا و چرا رفته بودم. یادم میاندازد که موقع مداحی "باید برخاست" دستم را رو به تابوت آقا بالا آوردم؛ انگشتهای عرق کردهام را مشت کردم؛ قول دادم که پای عهدم هستم. یادم میاندازد در حضور آقا و خانوادهاش به امامزمان و نایبش قول یاری دادم و لبیک گفتم.
با هر جانکندنی است، خودم را از تخت بلند میکنم. با خیالپردازی و خواب و اعتصاب غذا قولی که داده بودم عملی نمیشد. از اتاق بیرون میروم. مامان سفره را انداخته. بوی آبگوشت میزند زیر بینیام. کاسههای گلسرخی را از کمد بیرون میکشم. ملاقه را پر میکنم از آب سرخ و میریزم توی کاسهها. چارهای نیست. باید تا روز انتقام زنده بمانم و زندگی کنم.
هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست.
(روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید)
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#یالثارات_الحسین #مرگ_بر_آمریکا
زهرا نجفییزدیشنبه | ۲۷ تیر ۱۴۰۵ | #یزد
#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد
@revayateyazd
چقدر میخوابی پاشو دیگه. از صبح هیچی نخوردی میمیری بچه.
مامان تقریباً سرم داد میکشد. ساعت را نگاه میکنم. متوجه میشوم که ده ساعت است خوابیدهام. خستگی و بیخوابی دیشب را بهانه میکنم. سرم را زیر پتو میبرم. دلم نمیخواهد ببینم دیگر توی مصلی نیستم و همراه جمعیت فریاد خونخواهی سر نمیدهم. نمیخواهم باور کنم بهجای موکتهای خاکی زائرسرای چهل سرا روی تختخواب گرم و نرمم خوابیدم. خیال میکنم هنوز هم توی خیابانهای اربعینی تهران، میان مهر و محبت مردم قدم میزنم. پتو از رویم کنار میرود. گرمای دست مامان را روی پیشانیام حس میکنم.
چته زهرا؟ مریض شدی؟با چشمهای نگران نگاهم میکند. موهایم را که از خیسی عرق چسبیده به پیشانی کنار میزند. _ تب که نداری. چرا نمیای پایین یه چیزی بخوری. صبحانه و ناهار که نخوردی پاشو شامت رو بخور حداقل.میگویم گرسنه نیستم و فعلاً کاری به کارم نداشته باشد؛ فقط بگذارد استراحت کنم. رویم را به سمت دیوار برمیگردانم. پتو را تا زیر چانه بالا میکشم و باز چشمهایم را میبندم. آخرین تصویرم از مراسم تشییع پیش چشمم جان میگیرد. سیل جمعیتی که از شرق تهران، زیر شدت آفتاب، عرقریزان، تندتند قدم برمیداشت تا زودتر به غرب برسد. صدای قاروقور شکمم میپیچد میان همهمهٔ شعارهای توی سرم و هقهق گریههای مردم و شعرخوانیهای محمد رسولی. پایم را مثل نوزادی توی شکم جمع میکنم تا صدای قاروقورش ساکت شود. فکرم را میبرم سمت موکبهای اطراف مصلی و دلم میخواهد مزه خورشت سبزی موکب قزوینیها هنوز زیر زبانم باشد. دوست ندارم به روزمرگی و تجربه زندگی قبل از این سه روز برگردم. اصلاً انگار یادم نمیآید زندگیام قبل از دیدن آقا در جمع عاشقهایش چطور بود. کسانی که با هزار زحمت و سختی خودشان را از دور و نزدیک به مصلی رسانده بودند. دوست دارم زقزق پاهایم، رد سوختگی تیغه بینی و گونههایم، سوزش جای بندهای کوله روی دوشم و درد گردنم تا همیشه همراهم باشد. این دردها و خستگیها یادم میاندازد کجا و چرا رفته بودم. یادم میاندازد که موقع مداحی "باید برخاست" دستم را رو به تابوت آقا بالا آوردم؛ انگشتهای عرق کردهام را مشت کردم؛ قول دادم که پای عهدم هستم. یادم میاندازد در حضور آقا و خانوادهاش به امامزمان و نایبش قول یاری دادم و لبیک گفتم.
با هر جانکندنی است، خودم را از تخت بلند میکنم. با خیالپردازی و خواب و اعتصاب غذا قولی که داده بودم عملی نمیشد. از اتاق بیرون میروم. مامان سفره را انداخته. بوی آبگوشت میزند زیر بینیام. کاسههای گلسرخی را از کمد بیرون میکشم. ملاقه را پر میکنم از آب سرخ و میریزم توی کاسهها. چارهای نیست. باید تا روز انتقام زنده بمانم و زندگی کنم.
(روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید)
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#یالثارات_الحسین #مرگ_بر_آمریکا
زهرا نجفییزدیشنبه | ۲۷ تیر ۱۴۰۵ | #یزد
۳۹
۱۸:۳۲
غمِ مهربان
ساعت یازده و چهلوپنج دقیقه بود. آفتاب مستقیم و بیمهابا در کلهام میکوبید. از صحن کوثر وارد شدم. جمعیت چونان آبِ در حال جوش، در تلاطم و قلیان بود؛حالِ هاجر را داشتم در صحرای عرفات؛ همانقدر مغموم و غمزده و طاقتطاق شده.
قابِ چشمانم فقط او را میجست، اما او را نمیدیدم.
عکسِ چسبیده به گوشهوکنارهی صحن کوثر، مردی با لبخند و سکنات همیشگیاش را نشان میداد؛ عکسِ آقای شهید ایران؛ مردی ایستاده و با صلابت.
خودم را مثل گوشهی تاخوردهی یک پرچم جمع کردم و لابهلای صفِ نماز جا دادم.
پیرزن کنارم با قامتی خمیده، همچنان استوار ایستاده بود. عکسِ آقای شهید را در دستِ چپش گرفته بود و پرچم ایران را در دستِ راستش. همانطور خیره به عکس نشست. شکسته و خسته… نشست.خیلی شکسته و خیلی خسته.
نشست همانجا روی فرشهای داغِ حرم و دستش را بالا برد؛ بعد کوبید توی سرش.آه بلندی کشید و افتاد به گریه؛هقهقِ تلخ و عمیق.
هقهقِ پیرزن، مرا هم به گریه انداخت.
بعد پرچم سهرنگِ رنگورورفتهی ایران را روی سرش کشید تا از آفتاب در امان بماند. سپس همان پرچم را روی سر من هم گرفت و سایهاش را با من شریک شد.
در این صد و سیوچند روز گذشته، بارها در خیابان گریستهام؛ در آغوش خانمهایی که هفتپشتِ غریبه بودهاند.بارها و بارها حلوای دستپختِ زنانی را خوردهام که پیش از این ندیده بودمشان؛ زنانی که حتی من را هم نمیشناختند. اما همه خودشان را صاحبِ عزا میدانستند.
غمِ آقای شهید مهربان است؛غمی که دستهای غریبه را به هم رساند، مشت کرد، سایهها را شریک کرد و دلها را به هم نزدیکتر کرد.
غمش ما را مهربانتر کرده است… خیلی مهربانتر.
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#آقای_شهید_ایران#مرگ_بر_آمریکا
فاطمه کولتیرماه ۱۴۰۵ | #یزد
#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد
@revayateyazd
ساعت یازده و چهلوپنج دقیقه بود. آفتاب مستقیم و بیمهابا در کلهام میکوبید. از صحن کوثر وارد شدم. جمعیت چونان آبِ در حال جوش، در تلاطم و قلیان بود؛حالِ هاجر را داشتم در صحرای عرفات؛ همانقدر مغموم و غمزده و طاقتطاق شده.
قابِ چشمانم فقط او را میجست، اما او را نمیدیدم.
عکسِ چسبیده به گوشهوکنارهی صحن کوثر، مردی با لبخند و سکنات همیشگیاش را نشان میداد؛ عکسِ آقای شهید ایران؛ مردی ایستاده و با صلابت.
خودم را مثل گوشهی تاخوردهی یک پرچم جمع کردم و لابهلای صفِ نماز جا دادم.
پیرزن کنارم با قامتی خمیده، همچنان استوار ایستاده بود. عکسِ آقای شهید را در دستِ چپش گرفته بود و پرچم ایران را در دستِ راستش. همانطور خیره به عکس نشست. شکسته و خسته… نشست.خیلی شکسته و خیلی خسته.
نشست همانجا روی فرشهای داغِ حرم و دستش را بالا برد؛ بعد کوبید توی سرش.آه بلندی کشید و افتاد به گریه؛هقهقِ تلخ و عمیق.
هقهقِ پیرزن، مرا هم به گریه انداخت.
بعد پرچم سهرنگِ رنگورورفتهی ایران را روی سرش کشید تا از آفتاب در امان بماند. سپس همان پرچم را روی سر من هم گرفت و سایهاش را با من شریک شد.
در این صد و سیوچند روز گذشته، بارها در خیابان گریستهام؛ در آغوش خانمهایی که هفتپشتِ غریبه بودهاند.بارها و بارها حلوای دستپختِ زنانی را خوردهام که پیش از این ندیده بودمشان؛ زنانی که حتی من را هم نمیشناختند. اما همه خودشان را صاحبِ عزا میدانستند.
غمِ آقای شهید مهربان است؛غمی که دستهای غریبه را به هم رساند، مشت کرد، سایهها را شریک کرد و دلها را به هم نزدیکتر کرد.
غمش ما را مهربانتر کرده است… خیلی مهربانتر.
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#آقای_شهید_ایران#مرگ_بر_آمریکا
فاطمه کولتیرماه ۱۴۰۵ | #یزد
۱۹
۶:۲۴
مسافر کربلا
(بخش اول)
صد و سی و هفت روز بود که آتشی آرام، بیوقفه در سینهام میسوخت و قلبم را آتش میزد. اما به چشمانم اجازه نمیدادم اشک بریزند. سخت بود اما مقاومت میکردم. اشک را آبی بر آتش میدانستم. نمیخواستم تا روز موعود، داغ و سوز درونیام ذرهای کم شود.
خودم را رساندم تشییع تهران؛ از دماوند تا امام حسین و از امام حسین به انقلاب. گفتند مسیر بدرقه را از شرق به غرب از امام حسین و انقلاب منحرف کردند به سمت آزادی! چرا؟ نمیدانم ولی با چشمانم دیدم دلهایی که شکست از این تصمیم و قدمهایی که همانجا ایستادند؛ مبهوت، بیصدا و با حسرت.شب نشده خودمان را رساندیم قم به امید اینکه شاید آنجا فرجی بشود.از همان ساعات آغازین شب، جمعیت در مسیر بلوار پیامبر اعظم به سمت جمکران به راه افتاده بود؛ عاشقانی که این بار خبر داشتند که آقا قرار است به جمکران بیایند.
قرار بود نماز بر پیکر آقا را ساعت ۶ صبح اقامه کنند. حدود ساعت هفت و نیم بود که مکبر اعلام کرد: «صفوف نماز از جمکران تا حرم مطهر حضرت معصومه(س)، در تمام مسیر هفت کیلومتری متصل است؛ نماز صحیح است.»آیتالله جوادی آملی تکبیر گفتند. «... اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، إِنَّهُ نَزَلَ عِنْدَکَ شَهِیداً لِلْإِسْلَامِ وَ الْقُرْآنِ وَالْعِتْرَةِ». از فرش تا عرش بر این شهادت گریستند. آن صبح، قم یک صف واحد بود که پشت سر ولیّ شهیدش ایستاده بود.حدود ساعت ۱۰ پیکر رسید به عمود شماره ۴۵. خودمان را رساندیم به عمود ۳۵، با پسر و دو دخترم ایستادیم وسط باغچه بلوار. قلبم به تپش افتاده بود. ماشین حمل پیکرهای شهدا نزدیک میشد. ماشین مداحی از جلویمان گذشت. آماده و منتظر بودیم که آقا هم برسند. ناگهان چشمانمان چیزی را دید که قلبمان دوست نداشت باور کند!
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
(روایتی از تشییع آقای شهید ایران)
محمدحسین فیاضتیرماه ۱۴۰۵ | #تهران #قم
#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد
@revayateyazd
(بخش اول)
صد و سی و هفت روز بود که آتشی آرام، بیوقفه در سینهام میسوخت و قلبم را آتش میزد. اما به چشمانم اجازه نمیدادم اشک بریزند. سخت بود اما مقاومت میکردم. اشک را آبی بر آتش میدانستم. نمیخواستم تا روز موعود، داغ و سوز درونیام ذرهای کم شود.
خودم را رساندم تشییع تهران؛ از دماوند تا امام حسین و از امام حسین به انقلاب. گفتند مسیر بدرقه را از شرق به غرب از امام حسین و انقلاب منحرف کردند به سمت آزادی! چرا؟ نمیدانم ولی با چشمانم دیدم دلهایی که شکست از این تصمیم و قدمهایی که همانجا ایستادند؛ مبهوت، بیصدا و با حسرت.شب نشده خودمان را رساندیم قم به امید اینکه شاید آنجا فرجی بشود.از همان ساعات آغازین شب، جمعیت در مسیر بلوار پیامبر اعظم به سمت جمکران به راه افتاده بود؛ عاشقانی که این بار خبر داشتند که آقا قرار است به جمکران بیایند.
قرار بود نماز بر پیکر آقا را ساعت ۶ صبح اقامه کنند. حدود ساعت هفت و نیم بود که مکبر اعلام کرد: «صفوف نماز از جمکران تا حرم مطهر حضرت معصومه(س)، در تمام مسیر هفت کیلومتری متصل است؛ نماز صحیح است.»آیتالله جوادی آملی تکبیر گفتند. «... اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، إِنَّهُ نَزَلَ عِنْدَکَ شَهِیداً لِلْإِسْلَامِ وَ الْقُرْآنِ وَالْعِتْرَةِ». از فرش تا عرش بر این شهادت گریستند. آن صبح، قم یک صف واحد بود که پشت سر ولیّ شهیدش ایستاده بود.حدود ساعت ۱۰ پیکر رسید به عمود شماره ۴۵. خودمان را رساندیم به عمود ۳۵، با پسر و دو دخترم ایستادیم وسط باغچه بلوار. قلبم به تپش افتاده بود. ماشین حمل پیکرهای شهدا نزدیک میشد. ماشین مداحی از جلویمان گذشت. آماده و منتظر بودیم که آقا هم برسند. ناگهان چشمانمان چیزی را دید که قلبمان دوست نداشت باور کند!
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
(روایتی از تشییع آقای شهید ایران)
محمدحسین فیاضتیرماه ۱۴۰۵ | #تهران #قم
۱۴
۶:۲۶
۱۴
۶:۲۶
مسافر کربلا
(بخش پایانی)
ماشین آقا رفته بود سمت لاین کندرو بلوار. هرکس زودتر میفهمید، میدوید به آن سمت. ما هم دویدیم ولی ازدحام جمعیت اجازه نمیداد جلوتر برویم و درست ببینیم. هنوز بیست متری مانده بود تا پیکر حضرت خورشید به ما برسد. دوباره رفتیم وسط بلوار و روی جدولها ایستادیم. قد کشیدیم تا آقا را بهتر ببینیم. دلم طاقت نیاورد. دوست داشتم نزدیکتر شوم به محضر نور...هُدی را گذاشتم روی دوش مهدی. پرچم را دادم به دست کوثر. چفیه را بستم به سرم. دلم طاقت نیاورد و پاهایم زودتر از دلم به سمت ماشین دوید، او میکشید قلاب را. عمود ۳۳، آخرین جایی بود که بعد از آن، ماشین به زیر پل میرفت و از چشمها پنهان میشد. دو ردیف آدمهایی که مانع دیدن بودند و یک ردیف داربست فلزی که اجازه جلو رفتن نمیداد! باید کاری میکردم. شاید هرگز خودم را نمیبخشیدم اگر به حرف قلبم گوش نمیدادم. خودم را به سختی کشیدم جلو. حالا داربستها تنها مانع بودند. باز هم راضی نشدم. دو دستم را به داربستها گره زدم. داربست زیر دستهایم میلرزید. فقط چند ثانیه مانده بود. اگر نمیرسیدم، ماشین زیر پل گم میشد. خودم را بالا کشیدم، با توانی که منشأش شاید دل بود و نه بازوها. وقتی ایستادم، دیگر هیچکس بین من و آقا نبود. انگار تمام آن جمعیت کنار رفته بودند و زمان، برای چند نفس، ایستاد!حس عجیبی تمام وجودم را گرفت. تو بگو دریای نور، نمیدانم. بگو بال فرشتگان، نمیدانم. ارواح شهدا! همانها که به دور آستان او در طوافند، نمیدانم. هرچه بود، همانجا بود...
چشمها دیگر به حرفم توجهی نکردند انگار از قلب دستور میگرفتند. دست تعقل را بستند و عاشقانه فوران کردند. تابوت که روزگاری صاحبش برای ما سکینه بود و عزت، روبهرویم قرار گرفت. یک عمر خاطرات بود که مرور میشد. باورم نمیشد که داشت میرفت. شده بود مسافر کربلا و من چاوشیخوان کاروانش. «هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...»فریاد زدم: «سلام آقاجان!» صدایم در همهمه جمعیت گم شد. جواب سلام را نشنیدم؛ باورش کردم. مگر نه اینکه پاسخ سلام واجب است؟ قلب و زبانم با خداحافظ بیگانه بود آن هم با کسی که با عطیه شهادت، حیّ شده بود. سلام آخر را به مسافری شهید دادم که راهش از قم میگذشت و مقصدش کربلا بود.
آن لحظات نه دیگر تکرارشدنی است و نه میشود با روایتی یا تصویری وصفشان کرد. آقا جان! به سیّد شهیدان سلام برسانید، به امام شهیدان سلام برسانید. آقای خوب ما! زود برگردید.آقا که رفتند، حسم را مرور کردم. خوشحال از اینکه مرجع تقلیدم، رهبرم، آقا و محبوبم بعد از عمری مجاهدت خالصانه فی سبیل الله، با ردای شهادت و در اوج عزت و افتخار به دیدار معشوقش، مسافر کرب و بلا شد؛ و گوشه قلبم هم ناراحت از اینکه باز عاشقانی که از عمود ۳۵ تا حرم مطهر، ساعتها منتظر دیدار قائد شهیدشان بودند، از این دیدار محروم شدند و این حسرت شاید تا رجعت و شاید تا قیام قائم بر دلشان خواهد ماند.
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
(روایتی از تشییع آقای شهید ایران)
محمدحسین فیاضتیرماه ۱۴۰۵ | #تهران #قم
#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد
@revayateyazd
(بخش پایانی)
ماشین آقا رفته بود سمت لاین کندرو بلوار. هرکس زودتر میفهمید، میدوید به آن سمت. ما هم دویدیم ولی ازدحام جمعیت اجازه نمیداد جلوتر برویم و درست ببینیم. هنوز بیست متری مانده بود تا پیکر حضرت خورشید به ما برسد. دوباره رفتیم وسط بلوار و روی جدولها ایستادیم. قد کشیدیم تا آقا را بهتر ببینیم. دلم طاقت نیاورد. دوست داشتم نزدیکتر شوم به محضر نور...هُدی را گذاشتم روی دوش مهدی. پرچم را دادم به دست کوثر. چفیه را بستم به سرم. دلم طاقت نیاورد و پاهایم زودتر از دلم به سمت ماشین دوید، او میکشید قلاب را. عمود ۳۳، آخرین جایی بود که بعد از آن، ماشین به زیر پل میرفت و از چشمها پنهان میشد. دو ردیف آدمهایی که مانع دیدن بودند و یک ردیف داربست فلزی که اجازه جلو رفتن نمیداد! باید کاری میکردم. شاید هرگز خودم را نمیبخشیدم اگر به حرف قلبم گوش نمیدادم. خودم را به سختی کشیدم جلو. حالا داربستها تنها مانع بودند. باز هم راضی نشدم. دو دستم را به داربستها گره زدم. داربست زیر دستهایم میلرزید. فقط چند ثانیه مانده بود. اگر نمیرسیدم، ماشین زیر پل گم میشد. خودم را بالا کشیدم، با توانی که منشأش شاید دل بود و نه بازوها. وقتی ایستادم، دیگر هیچکس بین من و آقا نبود. انگار تمام آن جمعیت کنار رفته بودند و زمان، برای چند نفس، ایستاد!حس عجیبی تمام وجودم را گرفت. تو بگو دریای نور، نمیدانم. بگو بال فرشتگان، نمیدانم. ارواح شهدا! همانها که به دور آستان او در طوافند، نمیدانم. هرچه بود، همانجا بود...
چشمها دیگر به حرفم توجهی نکردند انگار از قلب دستور میگرفتند. دست تعقل را بستند و عاشقانه فوران کردند. تابوت که روزگاری صاحبش برای ما سکینه بود و عزت، روبهرویم قرار گرفت. یک عمر خاطرات بود که مرور میشد. باورم نمیشد که داشت میرفت. شده بود مسافر کربلا و من چاوشیخوان کاروانش. «هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...»فریاد زدم: «سلام آقاجان!» صدایم در همهمه جمعیت گم شد. جواب سلام را نشنیدم؛ باورش کردم. مگر نه اینکه پاسخ سلام واجب است؟ قلب و زبانم با خداحافظ بیگانه بود آن هم با کسی که با عطیه شهادت، حیّ شده بود. سلام آخر را به مسافری شهید دادم که راهش از قم میگذشت و مقصدش کربلا بود.
آن لحظات نه دیگر تکرارشدنی است و نه میشود با روایتی یا تصویری وصفشان کرد. آقا جان! به سیّد شهیدان سلام برسانید، به امام شهیدان سلام برسانید. آقای خوب ما! زود برگردید.آقا که رفتند، حسم را مرور کردم. خوشحال از اینکه مرجع تقلیدم، رهبرم، آقا و محبوبم بعد از عمری مجاهدت خالصانه فی سبیل الله، با ردای شهادت و در اوج عزت و افتخار به دیدار معشوقش، مسافر کرب و بلا شد؛ و گوشه قلبم هم ناراحت از اینکه باز عاشقانی که از عمود ۳۵ تا حرم مطهر، ساعتها منتظر دیدار قائد شهیدشان بودند، از این دیدار محروم شدند و این حسرت شاید تا رجعت و شاید تا قیام قائم بر دلشان خواهد ماند.
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
(روایتی از تشییع آقای شهید ایران)
محمدحسین فیاضتیرماه ۱۴۰۵ | #تهران #قم
۲۵
۶:۲۷
انگورهای سرخ
استان واسط نزدیک زبیدیه راننده اتوبوس عراقی کنار یک موکب بین راهی توقف کرد.موکبی که نام و نشان نداشت.دو پسر نوجوان چابک و فرز، با دستهایی پر از انگورهای سرخ دانه درشت، از پلههای اتوبوس آمدند بالا و انگورها را به زائران تعارف کردند.یکی دو کلمه فارسی هم یاد گرفته بودند؛بفرمایید انگور! جَلدی رفتند پایین. رفتم پایین و غذای مختصر و مقداری دوغ خوردم.حرکاتشان را زیر نظر داشتم.مسئول موکب بهشان تذکر داد. چون ظاهراً بدون اجازه و آداب پذیرایی داشتند اینکار را انجام میدادند. تا چشم بزرگترها را دور دیدند دوباره شروع کردند. موقع سوار شدن اسمشان را پرسیدم.
_شِسمک؟_عَمار. _حُسین. _فلوس ایرانی؟
یادگاری میخواستند!بهشان کمی پول دادم.
خواستم عکس یادگاری بگیرم که حسین در رفت.عمار با خجالت جلو آمد و عکس گرفتم. یادم آمد توی کوله پشتیام چند تا عکس از آقای شهیدمان دارم. رفتم و از روی سن و سال، یکی از بزرگان موکب را پیدا کردم، با صدای بلند میگفت: چای، چای ایرانی!با زبان عربی دست و پا شکسته به آنها حالی کردم عکس قائد شهید را میخواهم به شما هدیه بدهم. خوشحال شد.یکی دیگر از موکب دارها هم آمد. دو نفری یک عکس یادگاری گرفتند.
راننده اتوبوس عراقی با صدای بلند داد زد: یالا حَرِکْ!فرصتی نبود درد و دل کنیم و شاید چیز بیشتری بتوانم بپرسم.خداحافظی کردم.سوار شدم و اتوبوس راه افتاد.
#امام_حسین#اربعین
محمد لیریایی دوشنبه | ۶ مرداد ۱۴۰۵ | #عراق #استان_واسط
#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد
@revayateyazd
استان واسط نزدیک زبیدیه راننده اتوبوس عراقی کنار یک موکب بین راهی توقف کرد.موکبی که نام و نشان نداشت.دو پسر نوجوان چابک و فرز، با دستهایی پر از انگورهای سرخ دانه درشت، از پلههای اتوبوس آمدند بالا و انگورها را به زائران تعارف کردند.یکی دو کلمه فارسی هم یاد گرفته بودند؛بفرمایید انگور! جَلدی رفتند پایین. رفتم پایین و غذای مختصر و مقداری دوغ خوردم.حرکاتشان را زیر نظر داشتم.مسئول موکب بهشان تذکر داد. چون ظاهراً بدون اجازه و آداب پذیرایی داشتند اینکار را انجام میدادند. تا چشم بزرگترها را دور دیدند دوباره شروع کردند. موقع سوار شدن اسمشان را پرسیدم.
_شِسمک؟_عَمار. _حُسین. _فلوس ایرانی؟
یادگاری میخواستند!بهشان کمی پول دادم.
خواستم عکس یادگاری بگیرم که حسین در رفت.عمار با خجالت جلو آمد و عکس گرفتم. یادم آمد توی کوله پشتیام چند تا عکس از آقای شهیدمان دارم. رفتم و از روی سن و سال، یکی از بزرگان موکب را پیدا کردم، با صدای بلند میگفت: چای، چای ایرانی!با زبان عربی دست و پا شکسته به آنها حالی کردم عکس قائد شهید را میخواهم به شما هدیه بدهم. خوشحال شد.یکی دیگر از موکب دارها هم آمد. دو نفری یک عکس یادگاری گرفتند.
راننده اتوبوس عراقی با صدای بلند داد زد: یالا حَرِکْ!فرصتی نبود درد و دل کنیم و شاید چیز بیشتری بتوانم بپرسم.خداحافظی کردم.سوار شدم و اتوبوس راه افتاد.
#امام_حسین#اربعین
محمد لیریایی دوشنبه | ۶ مرداد ۱۴۰۵ | #عراق #استان_واسط
۱۸
۱۶:۴۲
۱۸
۱۶:۴۲
۱۸
۱۶:۴۲
۱۸
۱۶:۴۲
نگهبانانِ خاکِ سوخته(روایتِ ایستادگی در زیرِ سایهیِ موشکها)
در جنوب، جایی که آسمان با گرمای زمین یکی میشود، داستانِ زندگی با صدای صلح نوشته نمیشود؛ اینجا، زندگی در میانهیِ انفجار موشکهای دشمن متخاصم، دشمنانی که پایبند هیچ اصول اخلاقی و قوانینی نیستند معنا مییابد. روایتِ سربازانِ جنوب، روایتِ مردانی است که در میانهیِ جانیترین لحظاتِ تاریخ، نه برای افتخار، که برای حفظِ تاریکترین شبهایِ وطن، ایستادهاند.
جنوب یعنی، جایی که زمین از شدتِ گرمای هوا میلرزد، اما ناگهان با لرزشی دیگر، زمین از ضربه موشکها به خود میپیچد. آسمان آبی و دریایی بیکران زلال، حالا با دودِ سیاه و رگههایی از آتش، به رنگِ خون درآمده است. در این میان، سربازانی ایستادهاند؛ با چهرههایی که گردِ باروت و خاک بر آنها نشسته، اما چشمانی که از یقین، روشنتر از هر چراغی است.
آنها زیرِ بارانِ موشکها، تنها جزئی از یک جبهه نیستند؛ آنها خودِ جبهه هستند. وقتی موشکها از آسمان فرو میریزند تا سکونِ خاک را بر هم بزنند، این سربازان هستند که همچون کوههایِ استوار، در برابرِ طوفانِ مرگ، سدِ سنگی میسازند. آنها در میانهیِ آتش، نه به دنبالِ پناهگاه، که به دنبالِ جایی هستند تا ایستادگیشان را به رخِ جبهه باطل بکشند.
در جنوب، وقتی موشکها فرود میآیند، سکوت نمیآید؛ بلکه فریادِ خاکِ سوخته برمیخیزد.سربازانِ جنوب، در حالی که پوستشان از حرارتِ انفجارها میسوزد و گوشهایشان از غرشِ توپها کر میشود، هنوز هم پاسبانِ مرزهایِ نفوذناپذیرند. آنها به ما آموختند که «ترس»، واژهای است که در لغتنامهیِ این مردان معنا ندارد؛ چرا که وقتی پایِ دفاع از زمین و خون و حریم وطن به میان میآید، مرگ تنها یک گذار است و ایستادن، تنها یک تکلیف.
اینها قهرمانانِ میدانهایِ جنگ نیستند، اینها نگهبانانِ آرامشِ ما در خانههایمان هستند. آنها در حالی که زیرِ سایهیِ مرگ ایستادهاند، به ما اجازه میدهند که در سایهیِ امنیت، بخوابیم. روایتِ آنها، روایتِ آن لحظهیِ حساس است که میانِ یک شلیک و یک ایستادگی، تنها ایمان قرار دارد.
#جنگ_رمضان#نبرد_هرمز
خانم ل. مپنجشنبه | ۸ مرداد ۱۴۰۵ | #یزد
#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد
@revayateyazd
در جنوب، جایی که آسمان با گرمای زمین یکی میشود، داستانِ زندگی با صدای صلح نوشته نمیشود؛ اینجا، زندگی در میانهیِ انفجار موشکهای دشمن متخاصم، دشمنانی که پایبند هیچ اصول اخلاقی و قوانینی نیستند معنا مییابد. روایتِ سربازانِ جنوب، روایتِ مردانی است که در میانهیِ جانیترین لحظاتِ تاریخ، نه برای افتخار، که برای حفظِ تاریکترین شبهایِ وطن، ایستادهاند.
جنوب یعنی، جایی که زمین از شدتِ گرمای هوا میلرزد، اما ناگهان با لرزشی دیگر، زمین از ضربه موشکها به خود میپیچد. آسمان آبی و دریایی بیکران زلال، حالا با دودِ سیاه و رگههایی از آتش، به رنگِ خون درآمده است. در این میان، سربازانی ایستادهاند؛ با چهرههایی که گردِ باروت و خاک بر آنها نشسته، اما چشمانی که از یقین، روشنتر از هر چراغی است.
آنها زیرِ بارانِ موشکها، تنها جزئی از یک جبهه نیستند؛ آنها خودِ جبهه هستند. وقتی موشکها از آسمان فرو میریزند تا سکونِ خاک را بر هم بزنند، این سربازان هستند که همچون کوههایِ استوار، در برابرِ طوفانِ مرگ، سدِ سنگی میسازند. آنها در میانهیِ آتش، نه به دنبالِ پناهگاه، که به دنبالِ جایی هستند تا ایستادگیشان را به رخِ جبهه باطل بکشند.
در جنوب، وقتی موشکها فرود میآیند، سکوت نمیآید؛ بلکه فریادِ خاکِ سوخته برمیخیزد.سربازانِ جنوب، در حالی که پوستشان از حرارتِ انفجارها میسوزد و گوشهایشان از غرشِ توپها کر میشود، هنوز هم پاسبانِ مرزهایِ نفوذناپذیرند. آنها به ما آموختند که «ترس»، واژهای است که در لغتنامهیِ این مردان معنا ندارد؛ چرا که وقتی پایِ دفاع از زمین و خون و حریم وطن به میان میآید، مرگ تنها یک گذار است و ایستادن، تنها یک تکلیف.
اینها قهرمانانِ میدانهایِ جنگ نیستند، اینها نگهبانانِ آرامشِ ما در خانههایمان هستند. آنها در حالی که زیرِ سایهیِ مرگ ایستادهاند، به ما اجازه میدهند که در سایهیِ امنیت، بخوابیم. روایتِ آنها، روایتِ آن لحظهیِ حساس است که میانِ یک شلیک و یک ایستادگی، تنها ایمان قرار دارد.
#جنگ_رمضان#نبرد_هرمز
۲۲
۱۶:۴۴