🫠۱۰
۷۳۶
۲۱:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
امشب پارت نداریم فردا میذارم
۶۶۲
۱۹:۴۱
رمانیوم ( رمان مافیایی و عاشقانه )
پیام
تا همتون شرکت نکنید پارت نداریم
۵۹۱
۱۵:۲۱
۸۱ عضوید بعد ۵۱ نظر دادند 🥺
۵۹۵
۱۵:۲۱
دوستان عذرمیخوام من یه حادثه ای بدی برای یکی از عزیزام اتفاق افتاده دعا کنید حالش خوب نیست ، من این چند روز باید بیمارستان باشم ،شرمنده
۵۵۱
۱۱:۲۸
#رقاص_دلربا
#part_14
حرصی صورتم رو پاک کردم و خونسرد سمت اتاق رفتم و وارد شدم.
عصبی لب زدم:
- چی زدی به این صورتم نجلا که هرکاری میکنم پاک نمیشه؟
سرمو برگردوندم که با یزدان سینه به سینه شدم...
آب دهنمو قورت دادم و یک قدم عقب رفتم..
این لعنتی چرا مثل سایه دنبالم بود؟ از در بیرونش میکردم از پنجره میومد تو..
نگاه سردش رو روی خودم حس میکردمعصبی با فک قفل شده ای غرید:
- معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
اخمی کردم:- چه وضع صحبت کردنه؟ درست حرف بزن ببینم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که فاصله ی نیمه تموم رو با قدماش طی کرد!
صورتم مماس صورتش بود
تمام اون عصبانیتم پر کشید و به جاش حس خجالت و ترس جاشون رو گرفت..
جرعت سر بالا کردن رو نداشتم
دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا برد
نیشخندی زد:
- سوالم رو با سوال جواب نده ، فهمیدی یا حالیت کنم؟
بی اختیار سری تکون دادم که خوبه ای زمزمه کرد
#part_14
حرصی صورتم رو پاک کردم و خونسرد سمت اتاق رفتم و وارد شدم.
عصبی لب زدم:
- چی زدی به این صورتم نجلا که هرکاری میکنم پاک نمیشه؟
سرمو برگردوندم که با یزدان سینه به سینه شدم...
آب دهنمو قورت دادم و یک قدم عقب رفتم..
این لعنتی چرا مثل سایه دنبالم بود؟ از در بیرونش میکردم از پنجره میومد تو..
نگاه سردش رو روی خودم حس میکردمعصبی با فک قفل شده ای غرید:
- معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
اخمی کردم:- چه وضع صحبت کردنه؟ درست حرف بزن ببینم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که فاصله ی نیمه تموم رو با قدماش طی کرد!
صورتم مماس صورتش بود
تمام اون عصبانیتم پر کشید و به جاش حس خجالت و ترس جاشون رو گرفت..
جرعت سر بالا کردن رو نداشتم
دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا برد
نیشخندی زد:
- سوالم رو با سوال جواب نده ، فهمیدی یا حالیت کنم؟
بی اختیار سری تکون دادم که خوبه ای زمزمه کرد
۴۲۸
۲۱:۵۰
سلام به همگی
۴۱۳
۲۱:۵۰
رمانیوم ( رمان مافیایی و عاشقانه )
#رقاص_دلربا #part_14 حرصی صورتم رو پاک کردم و خونسرد سمت اتاق رفتم و وارد شدم. عصبی لب زدم: - چی زدی به این صورتم نجلا که هرکاری میکنم پاک نمیشه؟ سرمو برگردوندم که با یزدان سینه به سینه شدم... آب دهنمو قورت دادم و یک قدم عقب رفتم.. این لعنتی چرا مثل سایه دنبالم بود؟ از در بیرونش میکردم از پنجره میومد تو.. نگاه سردش رو روی خودم حس میکردم عصبی با فک قفل شده ای غرید: - معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ اخمی کردم: - چه وضع صحبت کردنه؟ درست حرف بزن ببینم... هنوز حرفم تموم نشده بود که فاصله ی نیمه تموم رو با قدماش طی کرد! صورتم مماس صورتش بود تمام اون عصبانیتم پر کشید و به جاش حس خجالت و ترس جاشون رو گرفت.. جرعت سر بالا کردن رو نداشتم دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا برد نیشخندی زد: - سوالم رو با سوال جواب نده ، فهمیدی یا حالیت کنم؟ بی اختیار سری تکون دادم که خوبه ای زمزمه کرد
دوستان من یکی از عزیزانمو از دست دادم امروز خاکسپاریشون بود ، با این حال من براتون پارت ها را میگذارم ولی ساعتی دقیقی نداره
۴۱۳
۲۱:۵۴
این کانال دگر فعالیت نمی کند ( تا اطلاع ثانوی )
۲۴۴
۲۳:۲۸