لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𝓝𝓸𝓿𝓮𝓵 𝓒𝓪𝓯𝓮𝓝
۲۰ عضو

𝓝𝓸𝓿𝓮𝓵 𝓒𝓪𝓯𝓮

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ مرداد
thumbnail
مادر کاترین(الیف جینجر)زنی حدود سی‌ساله؛ ساده، سرد و بی‌رحم.شخصیتی خشن و تندخو دارد و برخلاف ظاهر ساده‌اش، خیلی زود از کوره درمی‌رود. اهل کوتاه آمدن نیست و وقتی عصبانی شود، کنترل خشمش را از دست می‌دهد. زنی که مهربانی و ملاحظه، جایی در رفتارهایش ندارند.

۱۲

۱۸:۲۹

thumbnail
پدر کاترین(مایل کرتنر)مردی حدود سی‌ساله؛ بی‌قید، هوس‌باز و بی‌رحم.مردی خودخواه و سرد که تنها خواسته‌های خودش برایش اهمیت دارند. وفاداری برایش معنایی ندارد و خیانت بخشی از زندگی‌اش شده است. در ظاهر شاید آرام و بی‌تفاوت به نظر برسد، اما پشت آن چهره‌ی خونسرد، شخصیتی خشن و غیرقابل‌پیش‌بینی پنهان شده؛ کسی که برای رسیدن به خواسته‌هایش از هیچ‌کس نمی‌گذرد.

۱۳

۱۸:۳۰

thumbnail
برادر کاترین(جوزف کرتنر)پسری هجده‌ساله؛ درس‌خوان، مهربان و بی‌آلایش.کمی بی‌خیال و ساده‌دل، اما با قلبی بزرگ و شخصیتی با‌معرفت. از آن آدم‌هایی که شاید همیشه جدی به نظر نرسند، اما وقتی پای رفاقت و اعتماد وسط باشد، هیچ‌وقت پشت آدم را خالی نمی‌کنند. برای کسانی که دوستشان دارد، قابل‌اعتماد و وفادار است و بودنش می‌تواند حس آرامش و امنیت بدهد.
undefined۱

۱۳

۱۸:۳۲

𝓝𝓸𝓿𝓮𝓵 𝓒𝓪𝓯𝓮
#بعد_از_باران پارت1 از اون شب دیگه نتونستم آدم سابق شم جوری باهام رفتار میکنن که انگار من بچشون نیستم برادرم که اصلا باهام حرف نمیزنه من توی یه خونواده چهار نفره زندگی میکنم مامان بابام و برادرم ولی یجوری باهام رفتار میکنن از وقتی به دنیا اومدم اینجوری بودم وقتی بچه بودم مامان بزرگم ازم مراقبت میکرد و فقد اون بود که بهم اهمیت میداد وقت اون مرد دیگه کسیو به جز رفیقم که همیشه پشتمه رو ندارم نه برام لباسی می‌خرن نه چیزی نه حرفی.. من از حالمو رفتار خونوادم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم هرشب شراب میخورمو عرق،سیگار میکشم من همش توی خونه ام مادر پدرم سرکارن تا شب برادرمم همش با رفیقاش بیرونه نمیزارن من برم بیرون و درو قفل میکنن من توی اتاقم یه پنجره دارم که قایمکی رفیقم از اونجا میاد تا همو ببینیم و اون میدونه من زندگیم چجوریه درکم میکنه میدونم این چیزایی که مصرف میکنم بده ولی خب.. چیکار باید بکنم،همه چی داره اذیتم میکنه من آرزومه یبار با رفیقم برم بیرون حتا توی این سن آدمارو درست ندیدم امشب رفیقم نصف شب قرار بود.بیاد منم بیدار بودمو منتظرش بودم ادامه دارد...
#بعد_از_بارانپارت2ساعت تقریبا دو صب بود یکم استرس داشتم،نمیدونم چرا ولی از اینکه استرسم کمتر بشه نشستم روی صندلی پشت میزمکتاب مورد عالاقمو خوندم یهو یه صدایی از پنجره شنیدم دیدم الی اومد وای چرا اینقدر دیر کردی؟-بابا به سختی شراب و عرق پیدا کردمعاها اوکی بیا...بیا تو فقد آروم بیدار نشن -اوکی حواسم هست اولین بارم که نیسبعله دیگه‌تجربه زیادوقت الی کامل اومد تو محکم بغلش کردم -هی آرومدلم برات تنگ شده بود-منم عزیزمخب بشینیم؟-اره بزار لباسمو در بیارم اوکی من یکم‌خوراکی دارم اونارو آماده میکنم-از کجا؟جوزف برام آورده قایمکی بهم داد -براچی قایمکی؟چون مامان بابام نمیزارن دیگه خودت میدونی-اوک اره راس میگی خب بشینیم دیگه مگه‌توام‌میخوایی بخوری؟-نه بابا فقد میگم‌بشینیم اوکیداشتم همینجوری با الی حرف میزدم می‌گفتیم میخندیدم منم‌همینجوری هی عرق‌میخوردم‌هعی شراب میخوردم دیگه هوشیاریمو از دست داده بودم -کاترین اروم‌باش چجوری آروم باشه وقتی با الی حرف میزدم‌گریه‌میکردم چون وقتی مست میکردمکلا همه چی میاد تو ذهنم‌به همچی هم‌زمان فک میکردم و گریم‌می‌گرفت همینجوری داشتم باهاش دردل میکردمو گریه میکردم یهو منو بغل کرد به زور منو گذاشت روی تخت -اروم‌باش من اینجام هیچی نیس من مواظبتم مرسی که هستی چشامو بستم و نمیدونستم اون موقع چه اتفاقی داره میفتهخوابم برد (الی)وقتی دیدم که‌ کاترین خوابش برده وسایلارو جمع کردم تا یه موقع خانوادش نبیننمنم پتو انداختم روی کاترین و رفتم ادامه دارد...
undefined۵

۱۶

۲۰:۵۷

۲۱ مرداد
دوباره ممبرررر

۱۱

۱۴:۱۶

ذوققققق

۱۱

۱۴:۱۶

بمونیم خاهشا بمونین فعالیت میکنیم جدی میگم

۱۱

۱۴:۱۶

بیست‌و پنج ممبر رمان بعدی

۱۰

۱۷:۱۳

ینی موضوع بعدی جیگرا

۱۰

۱۷:۱۴

thumbnail

۹

۱۹:۰۵