لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان 💜ر
۶۱۲ عضو

رمان 💜

اللهم‌عجل‌الولیڪ‌الفرجسفر عشق از آن روز شروع شد که خدامهر یک بی کفن انداخت میان دل های ما...undefinedundefined
-
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ خرداد
زاده‌شدم‌تا‌تورا‌دوست‌بدارم؛

۲۷۶

۱۸:۴۳

۶ خرداد
بازارسال شده از رمان 💜

یادت باشد.pdf

۲۶.۴۹ مگابایت

رمـان : #یادت_باشد
نوسینـده : #محمدرسول_ملا_حسنی
ژانـر : #عاشقانه - #اجتماعی
خلاصـه :قصه حول دو جوان متدین دهه هفتادی  است که ماجراهای گوناگونی را در طی رسیدن به هم و بعد از آن در طول زندگی مشترک طی میکنند . روایتی از دو جوان عاشق که پا بر امیال نفسانی میگذارند و علی رغم سختی ها مانع یکدیگر نمیشوند .سبک قصه به گونه ای نوشته شده است که نه تنها ملال آور نیست ، بلکه خواننده خود را در درون قصه می بیند و انگار او نیز مثل حمید و فرزانه از نزدیک این ماجراها را مشاهده میکند! ↬@ROMONBOGHLAYA

۱

۹:۵۷

بازارسال شده از رمان 💜

24036.PDF

۱.۵۶ مگابایت

#شاهرخ.حر.انقلاب.اسلامی
نوشتن متن كتاب تمام شــده بود. ميخواستم مقدمه را بنويسم. به دنبال شعريــا مطلبي ازبــزرگان بودم كه درآغاز مقدمه بياورم. اماهر چه گشــتم مطلبيمناسب شخصيت او نيافتم.آخر شــب، مشغول خواندن قرآن بودم. دوباره به فكرمقدمه كتاب افتادم. بهناگاه آيات آخر سوره فرقان بهترين جمله را به من نشان داد:"كســي كه توبه كند و ايمان بياوردو كار شايســته انجام دهد، اينها كســانيهســتند كه خدا بدي هايشــان را به خوبي ها تبديل ميكند و خداوند آمرزنده ومهربان است"آري شــاهرخ را به راستي ميتوان مصداقي کامل براي اين آيه قرآن معرفيكرد. چرا که او مدتي رادر جهالت سپري كرد. اما خدا خواست که او برگردد.
☆☆☆☆☆☆
سه یا چهارساله بود که با مادرش به حمام رفته بود ، مسئول گرمابه (حمام عمومی) او را راه نداد و گفت او حداقل ده سال سن دارد!!

☆☆☆☆☆☆

کله پاچهشاهرخ مي گفت: من نمي دونم، بايد هر طور شده کله پاچه پيداکني!گفتم: آخه آقا شــاهرخ تو اين آبادان محاصره شده غذاهم درست پيدا نميشه چه برسه به کله پاچه!؟بالاخره با کمک يکي ازآشــپزها کله پاچه فراهم شــد. گذاشتم داخل يکقابلمــه، بعد هم بردم مقرّ شــاهرخ ونيروهاش. فکر کردم قصد خوشــگذرانيوخوردن کله پاچه دارند. اما شــاهرخ رفت ســراغ چهار اسيري که صبح همانروز گرفته بودند.آنهارا آورد و روي زمين نشــاند. يکي ازبچه هاي عرب راهم براي ترجمهآورد. بعد شروع به صحبت کرد:خبرداريد ديروز فرمانده يکي از گروهان هاي شــما اسير شد. اسراي عراقيباعلامت ســر تائيد کردند. بعد ادامهداد: شــما متجاوزيد. شــما به ايران حمله کرديد. ما هراسيري را بگيريم ميکشيم ومي خوريم!!مترجم هم خيلي تعجب کرده بود. اما ســريع ترجمه مي کرد. هر چهار اسيرعراقي ترســيده بودند و گريه مي کردند. مــن و چند نفر ديگر از دور نگاه مي کردیم و میخندیدیم شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوي اســرا آمد وگفت: فکرمي کنيد شــوخي مي کنــم؟! اين چيه!؟ جلويصورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقي بيشتر شده بود. مرتب نالهمي کردند. شاهرخ ادامه داد: اين زبان فرمانده شماست!! زبان،مي فهميد؛زبان!!زبان خودش را هم بيرون آوردونشانشــان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شمابايد بخوگرفت. ترس سربازان عراقي بيشتر شده بود. مرتب نالهمي کردند. شاهرخ ادامهداد: اين زبان فرمانده شماست!! زبان،مي فهميد؛زبان!!زبان خودش را هم بيرون آوردونشانشــان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شمابايد بخوريدش!من وبچــه هاي ديگه مرده بوديم ازخنده ،براي همين رفتيم پشــت ســنگر.شــاهرخ مي خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتي حسابي ترسيدندخودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابي آنهارا ترسانده بود.ســاعتي بعد درکمال تعجب هر چهار اســير عراقي را آزاد کرد. البته يکي ازآنهاکه افسر بعثي بود را بيشتر اذيت کرد.بعد هم بقيه کله پاچه را داغ کردند وبا رفقا تا آخرش را خوردند.آخر شــب ديدم تنها در گوشهاي نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسيدم : آقا شاهرخ يک سوال دارم؛ اين کله پاچه، ترسوندن عراقي ها،آزاد کردنشون!؟براي چي اين کارها رو کردي؟! شــاهرخ خنده تلخي کرد. بعد از چند لحظه ســکوت گفــت: ببين يک ماهونيم از جنگ گذشــته،دشــمن هم ازما نمي ترســه، مي دونه ما قدرت نظامينداريم. نيروي نفوذي دشــمن هم خيلي زياده. چند روز پيش اسراي عراقي رافرســتاديم عقب، جالب اين بود که نيروهاي نفوذي دشمن اسرارو ازما تحويلگرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما بايد يه ترسي تو دل نيروهاي دشمن ميانداختيــم. اونها نبايد جرات حمله پيدا کنند. مطمئن باش قضيه کله پاچه خيليسريع بين نيروهاي دشمن پخش مي شه!

۱

۹:۵۷

بازارسال شده از رمان 💜

hemat-2-min.pdf

۳۱۴.۲۵ کیلوبایت

#معلم.فراری

۱

۹:۵۷

تلخی عشق از تظاهرهای شیرین بهتر است ، سیلی مادر کجا و بوسه‌ی نامادری .

۱۹۷

۱۰:۰۲

همۀمن‌حسین)).mp3

۰۰:۴۰-۷۲۵.۶ کیلوبایت

۲۰۲

۱۰:۰۵

و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر !شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ؟
undefined۱

۲۰۴

۱۰:۰۹

۸ خرداد
خواهد دلِ من شربت دیدار و دگر هیچاین است علاجِ دل بیمار و دگر هیچ...
undefined۲

۱۶۶

۱۰:۵۷

۱۸ خرداد
چقدر امروز و فردا میکنی من ترس از آن دارم ،به جای ِمن ببوسی عاقبت سنگ مزارم را .
undefined۲

۸۴

۳:۴۹

روز را می‌گذرانی و طاقت می‌آوری اما شب،شب قصه‌ی خودش را دارد عزیزِ من:)
undefined۲

۸۳

۳:۴۹