شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵شب هفتادم .ساعت ۱۲ و ۳۰ دقیقه . وسط میدان صادقیه پشت ماه همه رفته اند و من همچنان نشسته ام .....خوابیدن یکی از نعمت های بزرگ خداست . مخصوصا اگر بتوانید عمیق و ارام بخوابید . انوقت تمام استرس ها و فشارهای روز در شب تمام میشوند و صبح فردا روزی بهتر خواهد بود . به شعله های اتش نگاه میکردم و به محمد که با ذوق کودکانه شاخه های نازک را با دستان کوچکش در اتش پرتاب میکرد و ذوق میکردو بعد خودم را به یاد می اورم که روی زمین نشسته ام و همه وجودم یخ زده است . دقیقا بخشی از حافظه ام که مربوط به افتادن محمد در اتش است را ندارم . خیلی به ان فکر کرده ام . تلاش کرده ام به یاد بیاورم اما هیچ چیز در خاطرم نیست . قبلش هست ، نشستن خودم روی زمین را هم یادم هست . دویدن خواهرم و صدای گریه محمد را هم دارم . اما همان تکه در اتش افتادنش را ندارم . کمی از دوسال فقط بیشتر داشت که با دو دست در اتش افتاد . دو دستش کامل با ذغال های گداخته سوخته بود . برای من مادر، سوختن و درد کودکم خیلی گران بود چه بسا که خودم را مقصر هم میدانستم . از خواب و خوراک افتاده بودم.تا حدود یک ماه یک روز در میان باید پانسمان دستش را باز میکردیم میشستیم و تاول ها را میکندیم(من که اصلا توانش را نداشتم .باز کردن پانسمان و شستن زخم ها به عهده خواهرم بود. بعد پدرم با حوصله بچه را بغل میکرد و پوست های اضافی تاول ها را میکند و من تمام مدت در خودم میسوختم) و بعد به بیمارستان مراجعه میکردیم تا دکتر پماد و پانسمان جدید انجام دهد . یکبار دکتر گفت ممکن است تاندون های دستش کوتاه شود و دستش خمیده بماند. لای پانسمان چوبی چیزی گذاشتند و کامل دستانش را باز کردند و بعد پانسمان کردند . آن زمان من از خوابیدن میترسیدم . بسته شدن چشمانم مساوی بود با کابوس های وحشتناک . افتادن محمد در اتش . سوختن صورتش . اسیب چشمش و هزار اما و اگر که ضربان قلبم را تند میکرد. استرس تمام وجودم را میگرفت . پس پسرکم را در آغوش میگرفتم و تا صبح راه میرفتم و راه میرفتم تا سیاهی شب تمام شود . در روشنایی روز حداقل ان کابوس ها انقدر واضح نبودند . در کمتر از یک هفته ده روز مریض شدم و مجبور شدم برای خوابیدن از قرص های ارامبخش استفاده کنم .الان اما ماجرا برعکس شده است . این روزها کابوس را زندگی میکنیم . روزها بدتر از شبهاست . حالا من دلم میخواهد بتوانم دقیقه ای بخوابم و فراموش کنم . اما نه خواب شب را دارم و نه ارامش روز و بیداری را . همه که میخوابند تازه هجوم افکار شروع میشود . راه میروم . کتاب ورق میزنم . کار میکنم . غلت میزنم . پای سجاده مینشینم .چرا شب تمام نمیشود ؟ شبها کش می ایند . شبها درد ها سنگین ترند . کشنده ترند .و روز که میشود دوباره شروع ماجراست . هر لحظه هر اتفاق یاداوری میکند که تو نیستی. دل و دماغ انجام هیچ کاری نیست . شور و شوق زندگی در من مرده است . به دنبال ارامش میگردم . گاهی اگر خوابم ببرد بیدار خوابیده ام . ناارام . از ان خوابها که ترجیح میدهی نخوابیده باشی . شبها و روزهایی که تمامی ندارند و کش میایند . خسته ام . خسته ام و سکوت کرده ام . خسته ام از نبودنت . از درد نبودنت . از درد رفتنت . از یادِ رفتنت .دلم خودت را میخواهد . صدایت . سخنرانی ات . دلگرمی ات . دلم میخواهد تند تند خانه ام را سر و سامان دهم تا هنگام پخش سخنرانی هیچ کاری نداشته باشم و بتوانم از اول تا اخر نگاهت کنم. دلم راهنمایی هایت را میخواهد . از انها که با جملات کوتاه و دقیق مسیر را روشن میکرد . دلم میخواهد دوباره رجز بخوانی و ما غرق در شور مبارزه و پیروزی شویم . من همیشه میگفتم هیچ غمی ماندگار نیست ، بعد از هر شبی صبحی هست .اما اشتباه میکردم . این غم برای همیشه با من ماندگار است .تازه تر و دردناک تر از روز اول . این شب تمام نمیشود . تا ظهر ظهور شب باقی میماند. اللهم عجل لولیک الفرج اللهم عجل لولیک الفرج اللهم عجل لولیک الفرج ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۲K
۱:۲۴
پنج شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵آقایم دنیا بی رحم است .کار خوب را تو کردی که آن را رها کردی و رفتی . به دنیایی که بعد از رفتن تو اینقدر زود عادی میشود نباید دل بست. زندگی ریتم روزمره و عادی خود را پیدا کرده. جهان بعد از تو هنوز از هم نپاشیده است. ستاره ها هنوز خاموش نشده اند .آبها هنوز آبی هستند. کوهها از هم نپاشیده اند . اما من! از درون فروریخته ام .کتاب را رها میکنم و با بیحوصلگی از جایم بلند شدم . ساعت ۵ است واز آشپزخانه من هنوز هیچ بوی غذایی بیرون نمیاید. البته عطر وانیل کیک صبح هنوز در آشپزخانه هست . صبح به درخواست محمد و ریحانه پای سیب بدون سیب پختیم. چون محمد سیب وسط آن را دوست ندارد . بعد از اینکه محمد و ریحانه به اندازه کافی به هم ارد و تخم مرغ پرت کردند به این نتیجه رسیدند که نیمی از کیک را سیب بگذاریم و نیمی را بدون سیب بپزیم . تا ساعتها مشغول تمیز کردن آشپزخانه بودم . وقتی بچه ها در پخت کیک کمک میکنند در آشپزخانه بمب میترکد . همه جا پر از ارد و تخم مرغ و روغن میشود اما به خنده ها و زمانی که با هم میگذرانیم می ارزد .ظاهرا شهر زندگی عادی خود را سر گرفته. مردم در رفت و امدند .اما برای من هنوز هیچ چیز عادی نشده است . پیاز ها را خرد میکنم و به بهانه پیاز اجازه میدهم اشک هایم تمام صورتم را پر کنند .بغض اما سبک نمیشود . گلویم را میخراشد و راه نفسم را میبندد. بیتابی من را بیتاب کرده . خسته ام ،دلتنگم . دنبال کوچکترین بهانه هستم که گریه کنم تا بغض گلویم سبک شود . تا بگویم بعد رفتن تو هیچ چیز برایم عادی نمیشود . حتی اگر کیک بپزم ، غذا درست کنم ، خانه ام را تمیز کنم یا هرچه . از بیرون من هم عادی ام اما از درون چیزی برایم نمانده است . این دلشوره و اضطراب دایمی نبودنت دارد من را میکشد . بیتاب شده ام .گاهی دلم میخواهد بدوم و بدوم و بدوم و گاهی نشسته ام و ساعتها به روبه رویم زل زده ام. صفحات کتاب جلو نمیروند . کلمات در ذهنم جای نمیگیرند. من در هر لحظه بیقرارم . قلبم ناارام میزند مثل قلب گنجشکی که در دستان گربه ای اسیر است. دلم فقط رهایی میخواهد . دلم میخواهد بروم . بروم از این شهر و به هیچ چیز فکر نکنم . به گوشه ای از دنیا بروم که هیچ کس نباشد .هیچ کس من رانشناسد . نه ! فرار از این شهر فایده ای ندارد ! به هر گوشه ای از این دنیا بروم دلتنگی و اضطراب نبودن تو من را رها نمیکند . اشک من را سبک نمیکند . بغض تمام نمیشود . دلشوره رهایم نمیکند . جامانده ام . من جامانده ام . از زندگی عادی بی تو بیزارم .از عادی شدن زندگی بیزارم.دلم برایت تنگ شده. تو اما کار خوبی کردی که این دنیا را گذاشتی و رفتی . دنیا خیلی بی رحم است . دنیا خیلی بی رحم است. دزدیده چون جان! میروی اندر میان جان منسرو خرامان منی ،ای رونق بستان من
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۱.۸K
۱۶:۵۹
سه شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵ به وقت دعای عرفه میدانی! خبر شهادتت عین قلابی در قلبم گیر کرده و هرچه نخ ان را میکشم ، زخمم عمیق تر میشود.نبودن بچه ها دست و بالم را برای انتخاب دعای عرفه باز گذاشته بود . برنامه میادین مختلف را چک کردم .در نهایت تصمیمم میدان ونک بود . گوشه جوب نشستم و دل از دنیا کندم! ساعت حدود ۸ شب بود که با سر درد به خونه رسیدم . نمیدانم از ونک تا خونه چطور رانندگی کردم. سر درد ناشی از نشستن در افتاب و گریه کردن و روزه بدون سحری که هنوز افطار نشده ، تمام توانم را گرفته بود . نماز را که خواندم فقط رسیدم لیوانی شیر و خرما بخورم . نمیشد امشب میدان را خالی بگذاریم . به تبع همسر برای اولین بار چهار راه خوردین مقصد بود .در چهار سوی چهار راه قدم میزدم که کاسه ای عدسی داغ سهمم شد . نگاهش کردم . برای من که از دیروز ظهر تا به الان فقط همان لیوان شیر و خرما را خوردم، حکم غذای بهشتی را دارد .مگر قرار نیست بعد از خواندن دعا، قلب ادمی ارام بگیرد ؟ مگر قرار نیست اگر اشک ریختی درد کم شود ؟ چرا تا نماهنگی از اقایم پخش شد و صدایش در چهار راه طنین انداخت قلبم دوباره از حرکت ایستاد ! چرا اشک هایم با وجود سر درد و چشم هایی که خوب نمیبیند هنوز جاری هستند . چرا بغضم سبک نشده ! ناگهان تمام توان خوردنم را از دست دادم . کاسه عدسی را به اولین رهگذری که میگذشت تقدیم کردم . امروز در تمام طول دعا داشتم فکر میکردم امام حسین (ع) با دل همراهانش چه کرد ؟ وقتی تک به تک به اعضای عزیز بدنش قسم یاد میکرد ! وقتی کلمه به کلمه دعایش را با اشک روان میخواند و خدا را به عظمتش قسم میداد. وقتی همراهانش میشنیدند که هر چه به انتهای دعا نزدیک میشود کلماتش لطیف تر و حرف هایش با خدا عاشقانه تر میشود. چه بر کاروان حسین(ع)بعد از شهادتش گذشت وقتی دعای امام را دوره میکردند و جملاتش را به یاد می اوردند . وقتی ما بعد از ۱۴۰۰ سال با خواندن جملاتش روح از بدنمان خارج میشود ، حسین (ع) با دل زینبش چه کرد ؟ آقایم من که هنوز طنین صدایت تمام روح و روانم را بهم میریزد . قلبم از اندوه شما رها نشده است . من از سوگ بر تو خسته نشده ام . میدانی! خبر شهادتت عین قلابی در قلبم گیر کرده و هرچه نخ ان را میکشم ، زخمم عمیق تر میشود .
گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون ، بر آستانم می رود
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون ، بر آستانم می رود
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۱.۹K
۲۰:۰۱
پنج شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ روز عید غدیر من با تو تاریخ را زیسته ام میدانی اقا جان این روزها فکر میکنم خوب شد من زمان صدر اسلام نبودم . اگر خدا به من رحم میکرد و در ان زمان هم، مسیر ولایت را برمیگزیدم، آیا قلب حقیر من تاب و تحمل محبت ولی معصوم را داشت؟ ایا توان تحمل ظلمی که بر امامانم میرفت را داشتم ؟ ایا داغ از دست دادن ولی معصوم زمانم برایم ممکن بود ؟قلبم هنوز از نبودن تو میسوزد چون تو برایم تجلی همه یا لیتنا کنا معک هایم بودی .یا لیتنا کنا معک من بودی وقتی که درباره زنان مهاجر و انصار میخواندم و حسرت نزیستن در زمان پیامبر اکرم(ص) را داشتم ،تو را به جایگزین پیامبری که ندیدم و در زمانش نزیسته ام دوست داشتم! یا لیتنا کنا معک من بودی برای غدیر خم که بگویم اگر چه من نبودم تا از ولایت امیر المومنین دفاع کنم اما امروز تو را همراهی میکنم تا ثابت کنم که اگر بودم در کدام طرف تاریخ می ایستادم ...... مثال همان شعار که ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند .اری من تو را به جایگزین محبت امیر المومنین (ع) دوست داشتم که برایم دست نیافتنی بود .تو یا لیتنا کنا معک من بودی وقتی در محرم رخت عزا برتن میکردم. همراهی تو را چون همراهی حسین بن علی(ع) در میدان مبارزه میدیدم .تو یا لیتنا کنا معک من بودی برای حسرت تمام یارانی که در تاریخ شیعه ثبت شده اند و اطاعت از ولی زمانشان !نامشان را در تاریخ به نیکی ثبت کرده است . من اطاعت از تو را نماد اطاعت از امام زمانم میدانستم که غایب از نظر است و حقارت روح من ! توان درک غربت و حضورش را ندارد . اطاعت از تو تمام حسرت ها و ای کاش های من را جواب بود . با از دست دادن تو دوباره پیامبر از دست دادم . دوباره داغدار امیر المومنین شدم ! دوباره کربلا تکرار شد . تو تکرار تاریخ بودی و مظلومیت شهادتت به اندازه ۱۴۰۰ سال مظلومیت اسلام و شیعه بود .من تو را به حسرت تمام نبودن هایم دوست دارم ،برای ۱۴۰۰ سال دیر به دنیا امدن و به اندازه ۱۴۰۰ سال حسرت !غم از دست دادنت را دارم .تو را دوست دارم چون نماینده امام زمانم بودی در کوتاهی دستم از دامنش .خوب شد من در زمان صدر اسلام نبودم ،که روح کوچک من نه میتوانست محبت معصوم را درک کند و نه قلبم تحمل غم مظلومیتشان را داشت.
به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده مرا جان ، خودی به من برساند ....
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده مرا جان ، خودی به من برساند ....
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۱.۶K
۸:۱۵
روایتی از سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
روزی که این کانال رو زدم، اوایل جنگ دوازده روزه بود، آن روزها من پر از شور مبارزه بودم. حس شیرین قدرت، جوری من را مست مبارزه کرده بود که تلخی جنگ را حس نمیکردم. ترس را که هیچگاه تجربه نکردم، اما دو سالی بود غم مظلومیت مسلمانان شدیدتر گلویم را میفشرد و تلخی از دست دادنهای مداوم در کامم بود. تلخی از دست دادن حاج قاسم، سید حسن و حاجیزادهها یک طرف و مظلومیت عالَم اسلام در طرفی دیگر. تلخکامی سختیها با توان مبارزه و مقاومت کشورم و رجزهای رهبرم در کامم شیرین مینمود. آن روز اینجا شد روزنوشت مقاومت.
این روزها اما فکر میکنم این پیج هنوز هم روزنوشت مقاومت است. منتها مقاومت من برای زنده ماندن تا رسیدن منتقم. من برای زنده ماندن مقاومت میکنم. مقاومت میکنم که وقتی وارد منزل شهید میشوم جان نمیدهم.
از درب منزلتان که وارد شدیم! شما مثل نور میدرخشیدید. نمیدانستم میتوانم در آغوشتان بگیرم یا دوست ندارید. اما تمنای وجودم برای در آغوش کشیدنتان به رعایت حرمت و احترام پیروز شد و در آغوش کشیدمتان. ما نماز را در مسجد نزدیک منزلتان خوانده بودیم. بقیه جمع اما در اتاق پشتی نماز جماعت میخواندند و من نزدیکترین مبل به شما را انتخاب کردم و شما مهربانانه شروع به تعریف و صحبت کردید. غرق در شیرینی صحبت کردنتان شده بودم. از خودتان گفتید. از شهید و همراهی و نزدیکی چند سالهاش با آقا. از سختی آن روزها و سختی این روزها. من میشنیدم و برای زنده ماندن مقاومت میکردم. در این چند روز بارها حرفهایتان را در ذهنم دوره کردم. شما رهبرم را مظلوم مقتدر خواندید. به قول الهام سادات نمیدانم چرا فراموش کردم که جلسه را ضبط کنم.
الهام سادات که از پیراهن اهدایی اقا پرسید و شما به بشری جان اجازه دادید پیراهن را بیاورد، ضربان قلبم بالا رفت. شما مشغول تعریف داستان پیراهن بودید و من چشمم به دنبال سبدی بود که میچرخید و اخرین نفر قرار بود به من برسد.
لباسی که اقایم با ان در ضریح علی ابن موسی الرضا(ع) نماز خوانده بود و دستمالی که با آن غبارروبی حرم را کرده بود در دستانم بود. در نزدیکی من! اما نه میتوانستم لمسش کنم، نه مانند بقیه تبرک بجویم. نگاهش میکردم و با خودم میجنگیدم و من باز هم مقاومت میکردم. تمام حرفهایم یادم رفته بود. لمسش هم نمیتوانستم بکنم. تکهپارچهای که به واسطه شما ارشمند شده بود.
منزلتان انقدر ساده، صمیمی و دوستداشتنی بود و پذیرایی به قدری دلچسب که من دل از خانه و هوای نفَس شما نمیکندم، اما وقت رفتن بود. چقدر سر پا نگهتان داشتیم تا دلمان بیاید که خداحافظی کنیم و چه خودخواهانه دوباره در آغوش کشیدمتان. این بار آغوشتان شیرینتر و دوستداشتنیتر بود.
من در منزل شما برای زنده ماندن مقاومت کردم. مقاومت کردم که شنیدم و دیدم و نمردم!! پس این صفحه هنوز هم روزنوشت مقاومت است.
بعضی رزقها در زندگی ادم معنویاند. رفاقت با این جمع و ساعتی همنشینی با شما و نفس کشیدن در هوای منزلتان از همان رزقهای معنوی بیحد و اندازه خدا بود.
بی تو جهان چه جای دلگیریست دلم گرفته از خودم دیریست هوای گم شدن دارمز.ح.ر
پ.ن: شهید سعید صاحبدل همراه و یار چندین ساله حضرت اقا همان روز و همراه حضرت آقا شهید شدند. در فضایل و ویژگیهای این شهید حرفهای نگفته بسیار هست. من اما هم زبان الکنی دارم هم توان نوشتن نداشتم.پ.ن۲: در این چند روز توان نوشتنم نبود
#روزنوشت #روزهایجنگ #روایتگرزندگیعادی
https://ble.ir/roozneveshtt
روزی که این کانال رو زدم، اوایل جنگ دوازده روزه بود، آن روزها من پر از شور مبارزه بودم. حس شیرین قدرت، جوری من را مست مبارزه کرده بود که تلخی جنگ را حس نمیکردم. ترس را که هیچگاه تجربه نکردم، اما دو سالی بود غم مظلومیت مسلمانان شدیدتر گلویم را میفشرد و تلخی از دست دادنهای مداوم در کامم بود. تلخی از دست دادن حاج قاسم، سید حسن و حاجیزادهها یک طرف و مظلومیت عالَم اسلام در طرفی دیگر. تلخکامی سختیها با توان مبارزه و مقاومت کشورم و رجزهای رهبرم در کامم شیرین مینمود. آن روز اینجا شد روزنوشت مقاومت.
این روزها اما فکر میکنم این پیج هنوز هم روزنوشت مقاومت است. منتها مقاومت من برای زنده ماندن تا رسیدن منتقم. من برای زنده ماندن مقاومت میکنم. مقاومت میکنم که وقتی وارد منزل شهید میشوم جان نمیدهم.
از درب منزلتان که وارد شدیم! شما مثل نور میدرخشیدید. نمیدانستم میتوانم در آغوشتان بگیرم یا دوست ندارید. اما تمنای وجودم برای در آغوش کشیدنتان به رعایت حرمت و احترام پیروز شد و در آغوش کشیدمتان. ما نماز را در مسجد نزدیک منزلتان خوانده بودیم. بقیه جمع اما در اتاق پشتی نماز جماعت میخواندند و من نزدیکترین مبل به شما را انتخاب کردم و شما مهربانانه شروع به تعریف و صحبت کردید. غرق در شیرینی صحبت کردنتان شده بودم. از خودتان گفتید. از شهید و همراهی و نزدیکی چند سالهاش با آقا. از سختی آن روزها و سختی این روزها. من میشنیدم و برای زنده ماندن مقاومت میکردم. در این چند روز بارها حرفهایتان را در ذهنم دوره کردم. شما رهبرم را مظلوم مقتدر خواندید. به قول الهام سادات نمیدانم چرا فراموش کردم که جلسه را ضبط کنم.
الهام سادات که از پیراهن اهدایی اقا پرسید و شما به بشری جان اجازه دادید پیراهن را بیاورد، ضربان قلبم بالا رفت. شما مشغول تعریف داستان پیراهن بودید و من چشمم به دنبال سبدی بود که میچرخید و اخرین نفر قرار بود به من برسد.
لباسی که اقایم با ان در ضریح علی ابن موسی الرضا(ع) نماز خوانده بود و دستمالی که با آن غبارروبی حرم را کرده بود در دستانم بود. در نزدیکی من! اما نه میتوانستم لمسش کنم، نه مانند بقیه تبرک بجویم. نگاهش میکردم و با خودم میجنگیدم و من باز هم مقاومت میکردم. تمام حرفهایم یادم رفته بود. لمسش هم نمیتوانستم بکنم. تکهپارچهای که به واسطه شما ارشمند شده بود.
منزلتان انقدر ساده، صمیمی و دوستداشتنی بود و پذیرایی به قدری دلچسب که من دل از خانه و هوای نفَس شما نمیکندم، اما وقت رفتن بود. چقدر سر پا نگهتان داشتیم تا دلمان بیاید که خداحافظی کنیم و چه خودخواهانه دوباره در آغوش کشیدمتان. این بار آغوشتان شیرینتر و دوستداشتنیتر بود.
من در منزل شما برای زنده ماندن مقاومت کردم. مقاومت کردم که شنیدم و دیدم و نمردم!! پس این صفحه هنوز هم روزنوشت مقاومت است.
بعضی رزقها در زندگی ادم معنویاند. رفاقت با این جمع و ساعتی همنشینی با شما و نفس کشیدن در هوای منزلتان از همان رزقهای معنوی بیحد و اندازه خدا بود.
بی تو جهان چه جای دلگیریست دلم گرفته از خودم دیریست هوای گم شدن دارمز.ح.ر
پ.ن: شهید سعید صاحبدل همراه و یار چندین ساله حضرت اقا همان روز و همراه حضرت آقا شهید شدند. در فضایل و ویژگیهای این شهید حرفهای نگفته بسیار هست. من اما هم زبان الکنی دارم هم توان نوشتن نداشتم.پ.ن۲: در این چند روز توان نوشتنم نبود
#روزنوشت #روزهایجنگ #روایتگرزندگیعادی
https://ble.ir/roozneveshtt
۱.۹K
۲۱:۴۰
من سرگردان و حیرانم. فقدان تو حفره ای در قلبم ایجاد کرده که جای خالی ان پر نمیشود. سیاه چاله ای که شاید بشود نام ان را دلتنگی گذاشت. گوشه دنجی برای مردن میخواهم. جایی که کسی من را نشناسد ومن نگران نباشم. چفیه ام را روی صورتم بکشم و فریاد بزنم از حفره تو خالی قلبم. گوشه ای میخواهم تنهای تنها در میان این مردم داغدار تا بر سر و سینه بکوبم و تا اخرین قطره خونم را در گوشه خرابه ای از این شهر بی شما، اشک بریزم و دق کنم و بمیرم . ای قلب بی وفای من کاش با من همراهی میکردی و همین لحظه در همین گوشه شهر بی او می ایستادی!
۷۱۸
۹:۲۰
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم !
۷۰۹
۱۹:۰۹
*دوشنبه، ۲۹ تیرماه ۱۴۰۵*ساعت ۲۳:۲۰ دقیقه شب خانه در سکوت عجیبی فرو رفته. مدتی هست به خاطر حضور شبانه در میدان، بچهها دیرتر میخوابند؛ اما امشب هر دو زودتر از همیشه خوابشان برد. ساعت حدود ۱۱ شب است؛ همسرم هنوز نیامده و من میز شام را همانطور رها کردم و دراز کشیدم.
راستش اول دوست داشتم از این سکوت برای درس خواندن استفاده کنم. عصر که مطالعه میکردم، بچه ها آنقدر صدایم کردند و با من حرف زدند که هیچ تمرکزی برای درس خواندن نداشتم وحتی نتوانستم یک مسئله ساده را حل کنم. میز، کتاب و جزوهها را به حال خودشان رها کرده بودم و مشغول کارهای روزمره خانه شدم. وقتی بچهها خوابیدند و تکتک چراغها را خاموش می کردم، سعی کردم بدون نگاه کردن به میزِ آشفته و کتابهای رها شده از کنارشان رد شوم؛ اصلاً دیگر حوصلهی درس خواندن و جزوه نوشتن نداشتم.
در مسیر اتاق، روبهروی کتابخانهام ایستادهام. به ردیف کتابهای خوانده نشده نگاه کردم، کتابی برداشتم و همانجا نشستم. ورق زدم، اما سردرد اجازه و حوصله مطالعه به من نداد. درنهایت چراغ اخر را خاموش کردم و دراز کشیدم. نت ضعیفتر از آن بود که حتی گروههای «بله» را برایم باز کند. گوشی را خاموش کردم و قصد خواب کردم، هر چند که مدتهاست خواب از چشمان من فراری است.
کمی که پهلو به پهلو شدم، دوباره گوشی را برداشتم. ناخودآگاه وارد گالری شدم و پوشه «تو» را باز کردم. فیلمها و عکسها را با حوصله پشت سر هم ورق زدم که ناگهان صدایت در سکوت اتاقم پیچید و دلتنگی باز چون گرگ گرسنه ای به من حمله کرد و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، قلبم را درید. دلم برایت تنگ شد؛ برای بودنت، برای حس امنیتی که با تو داشتم، برای پخش شدنِ صدایت از تلویزیونِ خانهام.حتی دلم برای دوست داشتنت تنگ شد.
هنوز هم نمیخواهم باور کنم که نیستی. من با تو در مصلی وداع کردم؛ یک صبح تا شب تو را تشییع کردم. یک هفته هرجا رفتی من سوختم . با هر تکان به پیکرت قلبم لرزید. هر روز دنبال کردم تا پیکر عزیزت در حرم امن مولای رئوف ارام بگیرد. اشک ریختم، ضجه زدم، ناله کردم و غصه خوردم، اما هرگز دل نبریدم. هنوز هم بیحوصلهام، بیتابم، بغض دارم و اشک میریزم ...
اصلاً من دلم برایت تنگ شده. برای زیر پرچم ولایتت بودن، و برای نفس کشیدن زیر آسمان همان شهری که تو هم در آن نفس میکشیدی. دلتنگیام را چارهای کن!
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو عالم پر است از تو و خالیست جای تو
ز.ح.ر#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
راستش اول دوست داشتم از این سکوت برای درس خواندن استفاده کنم. عصر که مطالعه میکردم، بچه ها آنقدر صدایم کردند و با من حرف زدند که هیچ تمرکزی برای درس خواندن نداشتم وحتی نتوانستم یک مسئله ساده را حل کنم. میز، کتاب و جزوهها را به حال خودشان رها کرده بودم و مشغول کارهای روزمره خانه شدم. وقتی بچهها خوابیدند و تکتک چراغها را خاموش می کردم، سعی کردم بدون نگاه کردن به میزِ آشفته و کتابهای رها شده از کنارشان رد شوم؛ اصلاً دیگر حوصلهی درس خواندن و جزوه نوشتن نداشتم.
در مسیر اتاق، روبهروی کتابخانهام ایستادهام. به ردیف کتابهای خوانده نشده نگاه کردم، کتابی برداشتم و همانجا نشستم. ورق زدم، اما سردرد اجازه و حوصله مطالعه به من نداد. درنهایت چراغ اخر را خاموش کردم و دراز کشیدم. نت ضعیفتر از آن بود که حتی گروههای «بله» را برایم باز کند. گوشی را خاموش کردم و قصد خواب کردم، هر چند که مدتهاست خواب از چشمان من فراری است.
کمی که پهلو به پهلو شدم، دوباره گوشی را برداشتم. ناخودآگاه وارد گالری شدم و پوشه «تو» را باز کردم. فیلمها و عکسها را با حوصله پشت سر هم ورق زدم که ناگهان صدایت در سکوت اتاقم پیچید و دلتنگی باز چون گرگ گرسنه ای به من حمله کرد و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، قلبم را درید. دلم برایت تنگ شد؛ برای بودنت، برای حس امنیتی که با تو داشتم، برای پخش شدنِ صدایت از تلویزیونِ خانهام.حتی دلم برای دوست داشتنت تنگ شد.
هنوز هم نمیخواهم باور کنم که نیستی. من با تو در مصلی وداع کردم؛ یک صبح تا شب تو را تشییع کردم. یک هفته هرجا رفتی من سوختم . با هر تکان به پیکرت قلبم لرزید. هر روز دنبال کردم تا پیکر عزیزت در حرم امن مولای رئوف ارام بگیرد. اشک ریختم، ضجه زدم، ناله کردم و غصه خوردم، اما هرگز دل نبریدم. هنوز هم بیحوصلهام، بیتابم، بغض دارم و اشک میریزم ...
اصلاً من دلم برایت تنگ شده. برای زیر پرچم ولایتت بودن، و برای نفس کشیدن زیر آسمان همان شهری که تو هم در آن نفس میکشیدی. دلتنگیام را چارهای کن!
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو عالم پر است از تو و خالیست جای تو
ز.ح.ر#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۱.۲K
۱:۲۲
دوشنبه ۱۲ مرداد این که از اسامی آخرت «یوم الحسره» است را قبلاً اصلاً درک نمیکردم. نه اینکه حسرت را نشناسم، اما من آدمِ حسرت کشیدن نیستم. از دنیا هیچگاه حسرتِ داشتههایش را نداشتهام. نه اینکه تلاش نکردم، نخریدم و به دست نیاوردم، اما حسرت نداشتم هیچگاه. اگر داشتهام، خریدهام؛ اگر نداشتهام، برایم مهم نبوده است هیچوقت. مثلاً حسرتِ موبایلِ بهترِ فلانی یا ماشین و خانه و رستوران و...، حتی حسرتِ شغل و موقعیت.
اما این روزها زیاد حسرت میخورم؛ اصلاً حسرت را با گوشت و پوست و استخوانم درک میکنم.
مثلاً همین امشب که نماز مغرب و عشا تمام شد، طبق عادت دراز کشیدم و به آسمانی که هنوز روشن بود نگاه کردم. هیچ ستارهای در آسمان تهران دیده نمیشد. سرم کنارِ مهر بود و تسبیحم در دستم و دلم در تب و تاب. باد نه چندان خنکی میوزید. سکوت این گوشه از جهان را دوست دارم. اصلاً منتظرم تا اذان مغرب را بگویند، وضو بگیرم، در را باز کنم، تکه فرش کوچکم را پهن کنم، جانمازم را بندازم و بعد از نماز، دراز بکشم روی زمینی که به خاطر آفتابِ ظهرِ تابستان هنوز گرم است و آنگاه به یاد گرمای جنوب بیفتم و حسرت بخورم.
مثلاً حسرت اینکه چه میشد ان روز در مدرسه شجره طیبه میناب بودم.چه میشد اگر همسرم مأموریت میگرفت جنوب کشور و من را هم با خود همراه میکرد و من، مثل همیشه که نمیتوانم آرام بگیرم، سری به مدرسه میناب زده بودم تا در همان روزهایی که آنجا هستم، کلاس فوقالعادهای بگذارم؛ یا اصلاً اردوی جهادی رفته بودیم و من در مدرسه شجره طیبه دوره فشرده آموزش گذاشته بودم برای بچههای مدرسه.
یا اصلاً کاش من معلم مدرسه میناب بودم و آن زمان دقیقاً در کلاس ماکان بودم؛ کنار ماکان ایستاده بودم وتمرین هایش را چک میکردم. کاش میتوانستم گرمای دستانش را وقتی داشتم بابت تمیز و خوشخط نوشتنِ تمرینهایش تشویقش میکردم، حس کنم. شاید فرصت میکردم پیکر پسرکم را هل دهم تا تکهای از بدنش به مادرش برگردد و آنگاه خودم باشم که هیچ شوم و خبری از من نباشد.
یا مثلاً حسرت بخورم که کاش من هم مرد بودم تا بدون هیچ دغدغهای، یک روز، کوله کوچکی ببندم و زن و فرزندم را به خدا بسپارم و به عنوان نیروی داوطلب، خودم را به جنوب کشور برسانم. بالاخره آنجا کاری از دستم برمیآید که انجام دهم؛ من بیکار نمیماندم.یا حتی حسرت جاماندن از سفر اربعین ...
آنگاه این حسرتها بغض میشوند و تکتک سلولهای تنم بیتاب میشوند و با خود فکر میکنم: «یومالحسره بر من چگونه خواهد گذشت؟»
حسرت، درد بزرگی است. احساس میکنی نه راه عقب رفتن داری و نه روبهرویت چیزی برای ادامه دادن هست. معلق و ناتوان؛ و من این روزها سخت میفهمم که حسرت چقدر میتواند دردناک باشد که از اسامی آخرت است.
بعد سعی میکنم برای رها شدن از حسِ حسرت، یکییکی کارهایی که باید انجام دهم تا «یومالحسره» برایم سخت نباشد را به یاد بیاورم و خوب میفهمم که چقدر دست و بالم خالی است و حسرتِ روزهای رفتهی عمرم بر حسرتِ زنده ماندن اضافه میشود و آنگاه حسرت انچه نمانده، بر حسرتِ آنچه رفته، چون آتشی بر آتش، مینشیند؛ و من تنها تماشاچیِ سوختنِ خویشتنم.
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
اما این روزها زیاد حسرت میخورم؛ اصلاً حسرت را با گوشت و پوست و استخوانم درک میکنم.
مثلاً همین امشب که نماز مغرب و عشا تمام شد، طبق عادت دراز کشیدم و به آسمانی که هنوز روشن بود نگاه کردم. هیچ ستارهای در آسمان تهران دیده نمیشد. سرم کنارِ مهر بود و تسبیحم در دستم و دلم در تب و تاب. باد نه چندان خنکی میوزید. سکوت این گوشه از جهان را دوست دارم. اصلاً منتظرم تا اذان مغرب را بگویند، وضو بگیرم، در را باز کنم، تکه فرش کوچکم را پهن کنم، جانمازم را بندازم و بعد از نماز، دراز بکشم روی زمینی که به خاطر آفتابِ ظهرِ تابستان هنوز گرم است و آنگاه به یاد گرمای جنوب بیفتم و حسرت بخورم.
مثلاً حسرت اینکه چه میشد ان روز در مدرسه شجره طیبه میناب بودم.چه میشد اگر همسرم مأموریت میگرفت جنوب کشور و من را هم با خود همراه میکرد و من، مثل همیشه که نمیتوانم آرام بگیرم، سری به مدرسه میناب زده بودم تا در همان روزهایی که آنجا هستم، کلاس فوقالعادهای بگذارم؛ یا اصلاً اردوی جهادی رفته بودیم و من در مدرسه شجره طیبه دوره فشرده آموزش گذاشته بودم برای بچههای مدرسه.
یا اصلاً کاش من معلم مدرسه میناب بودم و آن زمان دقیقاً در کلاس ماکان بودم؛ کنار ماکان ایستاده بودم وتمرین هایش را چک میکردم. کاش میتوانستم گرمای دستانش را وقتی داشتم بابت تمیز و خوشخط نوشتنِ تمرینهایش تشویقش میکردم، حس کنم. شاید فرصت میکردم پیکر پسرکم را هل دهم تا تکهای از بدنش به مادرش برگردد و آنگاه خودم باشم که هیچ شوم و خبری از من نباشد.
یا مثلاً حسرت بخورم که کاش من هم مرد بودم تا بدون هیچ دغدغهای، یک روز، کوله کوچکی ببندم و زن و فرزندم را به خدا بسپارم و به عنوان نیروی داوطلب، خودم را به جنوب کشور برسانم. بالاخره آنجا کاری از دستم برمیآید که انجام دهم؛ من بیکار نمیماندم.یا حتی حسرت جاماندن از سفر اربعین ...
آنگاه این حسرتها بغض میشوند و تکتک سلولهای تنم بیتاب میشوند و با خود فکر میکنم: «یومالحسره بر من چگونه خواهد گذشت؟»
حسرت، درد بزرگی است. احساس میکنی نه راه عقب رفتن داری و نه روبهرویت چیزی برای ادامه دادن هست. معلق و ناتوان؛ و من این روزها سخت میفهمم که حسرت چقدر میتواند دردناک باشد که از اسامی آخرت است.
بعد سعی میکنم برای رها شدن از حسِ حسرت، یکییکی کارهایی که باید انجام دهم تا «یومالحسره» برایم سخت نباشد را به یاد بیاورم و خوب میفهمم که چقدر دست و بالم خالی است و حسرتِ روزهای رفتهی عمرم بر حسرتِ زنده ماندن اضافه میشود و آنگاه حسرت انچه نمانده، بر حسرتِ آنچه رفته، چون آتشی بر آتش، مینشیند؛ و من تنها تماشاچیِ سوختنِ خویشتنم.
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۷۹۸
۱۸:۲۱
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵شب صد و شصت و نمیدانم چندم است؛ شمارش شبها از دستم در رفته است. راستش شمارش آنها اهمیتی هم ندارد. شبهای میدان جزئی از سبک زندگیمان شده است. من امشب گوشه ای نشسته ام و ذهنم را پرواز میدهم .
شاید به سالها بعد! که مویم سپید شده است و صورتم و دستهایم چروکیده اند و توان برخاستن از جایم را هم ندارم، هنگامی که دخترکم سرش را روی پایم گذاشته است و از من میخواهد «مامانبزرگ، برایم قصه بگو»، برایش از شبهایی صحبت کنم که در میدانهای مختلف گذراندم.نمیدانم میشود این شبها را تعریف کرد یا نه؟ نمیدانم باید از کدام شب و کدام حس و حالم برایش تعریف کنم؟نمیدانم یا یادم نیست چه کسی گفت به خیابان بیاییم و دورهم باشیم؛ فقط میدانم غم بهیکباره آنقدر سنگین بود که هیچکس توان حملش را به تنهایی نداشت. شبهای اول، بهت زده و غمگین و پر از فریاد در خیابان ها بودیم. برای من مثل دستگاه کمکی برای بیماری بود که اگر قطع شود او هم میمیرد. گاهی باران بود و سرد. من معمولاً افطار نکرده به خیابان میرفتم و بیسکوییت و چایی میدان هم گرمم میکرد هم سیر.یادم هست شبهایی که باد و باران شدید بود و جنگندههای دشمن در ارتفاع پایین پرواز میکردند؛ ما سریعتر لباس میپوشیدیم و خودمان را به میدان میرساندیم.
راستش را بخواهید، این میدانرفتنهای شبانه من همگی برای رضای خدا نبوده است. اعتراف میکنم که عوامل مختلفی من را میدان میکشاند.بعضی شبها برای نوشیدن قهوهی یزدی به میدان پونک رفتم؛ قهوه غلیظ و شیرین یزدی هرچند برای من که همیشه تلخ میخورم طعم جدیدی بود اما من ان شبها حتی توان درست کردن قهوه برای خودم را نداشتم و طمع لیوان کوچک قهوه من را به میدان میکشاند. قهوه ساعت ده شبی که منِ بیخواب را بیخوابتر میکرد.
شبهای زیادی انتخاب مقصد میدان با ریحانه و محمد است و با دوستانشان قرار میگذارند. من گوشهای از میدان مینشینم و سر در گریبان میبرم و بچهها به شیطنت و بازی مشغول میشوند. هر چند دقیقه هم آب و شربتی به من میرسانند و میگویند: «مامان، ما هنوز بازیمون تموم نشده. بازم بشین.» و من از خدا خواسته به بهانه بچه ها ساعت دیگری مینشینم و در خود فرو میروم. میدان تهرانیمقدم پسر کتابفروشی دارد که من هر شب که آنجا برویم سری به او میزنم. راستش بیشتر کتاب سفارش میدهم؛ او هم معمولا تهیه میکند و شبهای بعد تحویل میگیرم. گاهی ساعتی کنار بساط کتابش می ایستم و فصلی از یک کتاب را تندتند مطالعه میکنم.
در میدان صادقیه غرفهای هست که آموزش تفنگ دارد. شبهای اول شلوغ و غلغله بود. ساعتها کنار محمد و ریحانه میایستادم تا نوبتشان شود و کلاشینکف را دست بگیرند. میایستادم تا مبادا کسی حرفی بزند و بچه ها با حوصله دل و رودهی تفنگ را بیرون بریزند و دوباره جمع کنند و من در دلم قربان صدقه اشان بروم. این شبهای آخر غرفه خلوت تر است، ما اما همچنان به انجا سری میزنیم. محمد و ریحانه هر دو به جزییات تفنگ وارد شده اند. ریحانه این اواخر زمان میگیرد که بتواند در کمتر از یک دقیقه تفنگ را باز و بسته کند.
یک شبهایی در همین میدان با دوستانمان قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم. زیرانداز بردیم، چای، میوه، حلوا و خرما! هر کس هر چه داشت آورد و دور هم نشستیم و دلتنگی هایمان را تقسیم کردیم! گاهی با همین غم بزرگمان، از ته دل خندیدیم. مگر میشود دوستان کنار هم جمع باشند و بساط خنده و شوخی پهن نباشد؟
یادم هست بعضی شبها آنقدر خسته بودم که اگر مینشستم خوابم میبرد؛ دور تا دور میدان قدم زدم و راه رفتم تا نخوابم. یک شب حالم خیلی بد بود؛ با بچهها رفتیم میدان، یک دور پنج دقیقهای زدیم! سرگیجه اما نگذاشت بیشتر بمانیم، برگشتیم. رفت و برگشتمان بیشتر از میدان بودنمان طول کشید اما رفتیم تا بگوییم میدان را خالی نمیکنیم . من در همین میدانها دوستانم را در آغوش گرفتم و از ته دل گریه کردم. در همین میدانها در کنار دوستانم خندیدم. نه اینکه هر شب میدان رفتن راحت باشد، اما من به شکل وظیفه به آن نگاه کردم. به منطور اطاعت از ولی زمانم. از نظر من فرق است بین انها که هر شب میدان رفتند و انها که در خانه نشستند. و من هنوز غمگین تر از انم که این غم را تنها به دوش بکشم. هنوز اگر فرصتی دست بدهد گوشه ای کز میکنم و روضه های محرم و صفر را در میدان اشک میکنم.
آری، تاریخ بعدها این شبها و این مردم حاضر در صحنه را درست قضاوت خواهد کرد و من میتوانم با افتخار تعریف کنم که حتی شده به عنوان یک سیاهی لشکر هر شب در میدان حضور داشته ام .ما خیابان ها را رها نمیکنیم.پ.ن۱ : عکس برای همین امشب میدان تهرانی مقدم . من هیچ وقت عکاس خوبی نمیشوم. ارزش عکس اما به مستند بودن ان است.پ.ن۲: این شبها غم شدید است و متن ویرایش ندارد .ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
شاید به سالها بعد! که مویم سپید شده است و صورتم و دستهایم چروکیده اند و توان برخاستن از جایم را هم ندارم، هنگامی که دخترکم سرش را روی پایم گذاشته است و از من میخواهد «مامانبزرگ، برایم قصه بگو»، برایش از شبهایی صحبت کنم که در میدانهای مختلف گذراندم.نمیدانم میشود این شبها را تعریف کرد یا نه؟ نمیدانم باید از کدام شب و کدام حس و حالم برایش تعریف کنم؟نمیدانم یا یادم نیست چه کسی گفت به خیابان بیاییم و دورهم باشیم؛ فقط میدانم غم بهیکباره آنقدر سنگین بود که هیچکس توان حملش را به تنهایی نداشت. شبهای اول، بهت زده و غمگین و پر از فریاد در خیابان ها بودیم. برای من مثل دستگاه کمکی برای بیماری بود که اگر قطع شود او هم میمیرد. گاهی باران بود و سرد. من معمولاً افطار نکرده به خیابان میرفتم و بیسکوییت و چایی میدان هم گرمم میکرد هم سیر.یادم هست شبهایی که باد و باران شدید بود و جنگندههای دشمن در ارتفاع پایین پرواز میکردند؛ ما سریعتر لباس میپوشیدیم و خودمان را به میدان میرساندیم.
راستش را بخواهید، این میدانرفتنهای شبانه من همگی برای رضای خدا نبوده است. اعتراف میکنم که عوامل مختلفی من را میدان میکشاند.بعضی شبها برای نوشیدن قهوهی یزدی به میدان پونک رفتم؛ قهوه غلیظ و شیرین یزدی هرچند برای من که همیشه تلخ میخورم طعم جدیدی بود اما من ان شبها حتی توان درست کردن قهوه برای خودم را نداشتم و طمع لیوان کوچک قهوه من را به میدان میکشاند. قهوه ساعت ده شبی که منِ بیخواب را بیخوابتر میکرد.
شبهای زیادی انتخاب مقصد میدان با ریحانه و محمد است و با دوستانشان قرار میگذارند. من گوشهای از میدان مینشینم و سر در گریبان میبرم و بچهها به شیطنت و بازی مشغول میشوند. هر چند دقیقه هم آب و شربتی به من میرسانند و میگویند: «مامان، ما هنوز بازیمون تموم نشده. بازم بشین.» و من از خدا خواسته به بهانه بچه ها ساعت دیگری مینشینم و در خود فرو میروم. میدان تهرانیمقدم پسر کتابفروشی دارد که من هر شب که آنجا برویم سری به او میزنم. راستش بیشتر کتاب سفارش میدهم؛ او هم معمولا تهیه میکند و شبهای بعد تحویل میگیرم. گاهی ساعتی کنار بساط کتابش می ایستم و فصلی از یک کتاب را تندتند مطالعه میکنم.
در میدان صادقیه غرفهای هست که آموزش تفنگ دارد. شبهای اول شلوغ و غلغله بود. ساعتها کنار محمد و ریحانه میایستادم تا نوبتشان شود و کلاشینکف را دست بگیرند. میایستادم تا مبادا کسی حرفی بزند و بچه ها با حوصله دل و رودهی تفنگ را بیرون بریزند و دوباره جمع کنند و من در دلم قربان صدقه اشان بروم. این شبهای آخر غرفه خلوت تر است، ما اما همچنان به انجا سری میزنیم. محمد و ریحانه هر دو به جزییات تفنگ وارد شده اند. ریحانه این اواخر زمان میگیرد که بتواند در کمتر از یک دقیقه تفنگ را باز و بسته کند.
یک شبهایی در همین میدان با دوستانمان قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم. زیرانداز بردیم، چای، میوه، حلوا و خرما! هر کس هر چه داشت آورد و دور هم نشستیم و دلتنگی هایمان را تقسیم کردیم! گاهی با همین غم بزرگمان، از ته دل خندیدیم. مگر میشود دوستان کنار هم جمع باشند و بساط خنده و شوخی پهن نباشد؟
یادم هست بعضی شبها آنقدر خسته بودم که اگر مینشستم خوابم میبرد؛ دور تا دور میدان قدم زدم و راه رفتم تا نخوابم. یک شب حالم خیلی بد بود؛ با بچهها رفتیم میدان، یک دور پنج دقیقهای زدیم! سرگیجه اما نگذاشت بیشتر بمانیم، برگشتیم. رفت و برگشتمان بیشتر از میدان بودنمان طول کشید اما رفتیم تا بگوییم میدان را خالی نمیکنیم . من در همین میدانها دوستانم را در آغوش گرفتم و از ته دل گریه کردم. در همین میدانها در کنار دوستانم خندیدم. نه اینکه هر شب میدان رفتن راحت باشد، اما من به شکل وظیفه به آن نگاه کردم. به منطور اطاعت از ولی زمانم. از نظر من فرق است بین انها که هر شب میدان رفتند و انها که در خانه نشستند. و من هنوز غمگین تر از انم که این غم را تنها به دوش بکشم. هنوز اگر فرصتی دست بدهد گوشه ای کز میکنم و روضه های محرم و صفر را در میدان اشک میکنم.
آری، تاریخ بعدها این شبها و این مردم حاضر در صحنه را درست قضاوت خواهد کرد و من میتوانم با افتخار تعریف کنم که حتی شده به عنوان یک سیاهی لشکر هر شب در میدان حضور داشته ام .ما خیابان ها را رها نمیکنیم.پ.ن۱ : عکس برای همین امشب میدان تهرانی مقدم . من هیچ وقت عکاس خوبی نمیشوم. ارزش عکس اما به مستند بودن ان است.پ.ن۲: این شبها غم شدید است و متن ویرایش ندارد .ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۲۹۹
۱۸:۵۷