سه شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵ به وقت دعای عرفه میدانی! خبر شهادتت عین قلابی در قلبم گیر کرده و هرچه نخ ان را میکشم ، زخمم عمیق تر میشود.نبودن بچه ها دست و بالم را برای انتخاب دعای عرفه باز گذاشته بود . برنامه میادین مختلف را چک کردم .در نهایت تصمیمم میدان ونک بود . گوشه جوب نشستم و دل از دنیا کندم! ساعت حدود ۸ شب بود که با سر درد به خونه رسیدم . نمیدانم از ونک تا خونه چطور رانندگی کردم. سر درد ناشی از نشستن در افتاب و گریه کردن و روزه بدون سحری که هنوز افطار نشده ، تمام توانم را گرفته بود . نماز را که خواندم فقط رسیدم لیوانی شیر و خرما بخورم . نمیشد امشب میدان را خالی بگذاریم . به تبع همسر برای اولین بار چهار راه خوردین مقصد بود .در چهار سوی چهار راه قدم میزدم که کاسه ای عدسی داغ سهمم شد . نگاهش کردم . برای من که از دیروز ظهر تا به الان فقط همان لیوان شیر و خرما را خوردم، حکم غذای بهشتی را دارد .مگر قرار نیست بعد از خواندن دعا، قلب ادمی ارام بگیرد ؟ مگر قرار نیست اگر اشک ریختی درد کم شود ؟ چرا تا نماهنگی از اقایم پخش شد و صدایش در چهار راه طنین انداخت قلبم دوباره از حرکت ایستاد ! چرا اشک هایم با وجود سر درد و چشم هایی که خوب نمیبیند هنوز جاری هستند . چرا بغضم سبک نشده ! ناگهان تمام توان خوردنم را از دست دادم . کاسه عدسی را به اولین رهگذری که میگذشت تقدیم کردم . امروز در تمام طول دعا داشتم فکر میکردم امام حسین (ع) با دل همراهانش چه کرد ؟ وقتی تک به تک به اعضای عزیز بدنش قسم یاد میکرد ! وقتی کلمه به کلمه دعایش را با اشک روان میخواند و خدا را به عظمتش قسم میداد. وقتی همراهانش میشنیدند که هر چه به انتهای دعا نزدیک میشود کلماتش لطیف تر و حرف هایش با خدا عاشقانه تر میشود. چه بر کاروان حسین(ع)بعد از شهادتش گذشت وقتی دعای امام را دوره میکردند و جملاتش را به یاد می اوردند . وقتی ما بعد از ۱۴۰۰ سال با خواندن جملاتش روح از بدنمان خارج میشود ، حسین (ع) با دل زینبش چه کرد ؟ آقایم من که هنوز طنین صدایت تمام روح و روانم را بهم میریزد . قلبم از اندوه شما رها نشده است . من از سوگ بر تو خسته نشده ام . میدانی! خبر شهادتت عین قلابی در قلبم گیر کرده و هرچه نخ ان را میکشم ، زخمم عمیق تر میشود .
گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون ، بر آستانم می رود
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون ، بر آستانم می رود
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۲.۵K
۲۰:۰۱
پنج شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ روز عید غدیر من با تو تاریخ را زیسته ام میدانی اقا جان این روزها فکر میکنم خوب شد من زمان صدر اسلام نبودم . اگر خدا به من رحم میکرد و در ان زمان هم، مسیر ولایت را برمیگزیدم، آیا قلب حقیر من تاب و تحمل محبت ولی معصوم را داشت؟ ایا توان تحمل ظلمی که بر امامانم میرفت را داشتم ؟ ایا داغ از دست دادن ولی معصوم زمانم برایم ممکن بود ؟قلبم هنوز از نبودن تو میسوزد چون تو برایم تجلی همه یا لیتنا کنا معک هایم بودی .یا لیتنا کنا معک من بودی وقتی که درباره زنان مهاجر و انصار میخواندم و حسرت نزیستن در زمان پیامبر اکرم(ص) را داشتم ،تو را به جایگزین پیامبری که ندیدم و در زمانش نزیسته ام دوست داشتم! یا لیتنا کنا معک من بودی برای غدیر خم که بگویم اگر چه من نبودم تا از ولایت امیر المومنین دفاع کنم اما امروز تو را همراهی میکنم تا ثابت کنم که اگر بودم در کدام طرف تاریخ می ایستادم ...... مثال همان شعار که ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند .اری من تو را به جایگزین محبت امیر المومنین (ع) دوست داشتم که برایم دست نیافتنی بود .تو یا لیتنا کنا معک من بودی وقتی در محرم رخت عزا برتن میکردم. همراهی تو را چون همراهی حسین بن علی(ع) در میدان مبارزه میدیدم .تو یا لیتنا کنا معک من بودی برای حسرت تمام یارانی که در تاریخ شیعه ثبت شده اند و اطاعت از ولی زمانشان !نامشان را در تاریخ به نیکی ثبت کرده است . من اطاعت از تو را نماد اطاعت از امام زمانم میدانستم که غایب از نظر است و حقارت روح من ! توان درک غربت و حضورش را ندارد . اطاعت از تو تمام حسرت ها و ای کاش های من را جواب بود . با از دست دادن تو دوباره پیامبر از دست دادم . دوباره داغدار امیر المومنین شدم ! دوباره کربلا تکرار شد . تو تکرار تاریخ بودی و مظلومیت شهادتت به اندازه ۱۴۰۰ سال مظلومیت اسلام و شیعه بود .من تو را به حسرت تمام نبودن هایم دوست دارم ،برای ۱۴۰۰ سال دیر به دنیا امدن و به اندازه ۱۴۰۰ سال حسرت !غم از دست دادنت را دارم .تو را دوست دارم چون نماینده امام زمانم بودی در کوتاهی دستم از دامنش .خوب شد من در زمان صدر اسلام نبودم ،که روح کوچک من نه میتوانست محبت معصوم را درک کند و نه قلبم تحمل غم مظلومیتشان را داشت.
به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده مرا جان ، خودی به من برساند ....
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده مرا جان ، خودی به من برساند ....
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۲.۲K
۸:۱۵
روایتی از سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
روزی که این کانال رو زدم، اوایل جنگ دوازده روزه بود، آن روزها من پر از شور مبارزه بودم. حس شیرین قدرت، جوری من را مست مبارزه کرده بود که تلخی جنگ را حس نمیکردم. ترس را که هیچگاه تجربه نکردم، اما دو سالی بود غم مظلومیت مسلمانان شدیدتر گلویم را میفشرد و تلخی از دست دادنهای مداوم در کامم بود. تلخی از دست دادن حاج قاسم، سید حسن و حاجیزادهها یک طرف و مظلومیت عالَم اسلام در طرفی دیگر. تلخکامی سختیها با توان مبارزه و مقاومت کشورم و رجزهای رهبرم در کامم شیرین مینمود. آن روز اینجا شد روزنوشت مقاومت.
این روزها اما فکر میکنم این پیج هنوز هم روزنوشت مقاومت است. منتها مقاومت من برای زنده ماندن تا رسیدن منتقم. من برای زنده ماندن مقاومت میکنم. مقاومت میکنم که وقتی وارد منزل شهید میشوم جان نمیدهم.
از درب منزلتان که وارد شدیم! شما مثل نور میدرخشیدید. نمیدانستم میتوانم در آغوشتان بگیرم یا دوست ندارید. اما تمنای وجودم برای در آغوش کشیدنتان به رعایت حرمت و احترام پیروز شد و در آغوش کشیدمتان. ما نماز را در مسجد نزدیک منزلتان خوانده بودیم. بقیه جمع اما در اتاق پشتی نماز جماعت میخواندند و من نزدیکترین مبل به شما را انتخاب کردم و شما مهربانانه شروع به تعریف و صحبت کردید. غرق در شیرینی صحبت کردنتان شده بودم. از خودتان گفتید. از شهید و همراهی و نزدیکی چند سالهاش با آقا. از سختی آن روزها و سختی این روزها. من میشنیدم و برای زنده ماندن مقاومت میکردم. در این چند روز بارها حرفهایتان را در ذهنم دوره کردم. شما رهبرم را مظلوم مقتدر خواندید. به قول الهام سادات نمیدانم چرا فراموش کردم که جلسه را ضبط کنم.
الهام سادات که از پیراهن اهدایی اقا پرسید و شما به بشری جان اجازه دادید پیراهن را بیاورد، ضربان قلبم بالا رفت. شما مشغول تعریف داستان پیراهن بودید و من چشمم به دنبال سبدی بود که میچرخید و اخرین نفر قرار بود به من برسد.
لباسی که اقایم با ان در ضریح علی ابن موسی الرضا(ع) نماز خوانده بود و دستمالی که با آن غبارروبی حرم را کرده بود در دستانم بود. در نزدیکی من! اما نه میتوانستم لمسش کنم، نه مانند بقیه تبرک بجویم. نگاهش میکردم و با خودم میجنگیدم و من باز هم مقاومت میکردم. تمام حرفهایم یادم رفته بود. لمسش هم نمیتوانستم بکنم. تکهپارچهای که به واسطه شما ارشمند شده بود.
منزلتان انقدر ساده، صمیمی و دوستداشتنی بود و پذیرایی به قدری دلچسب که من دل از خانه و هوای نفَس شما نمیکندم، اما وقت رفتن بود. چقدر سر پا نگهتان داشتیم تا دلمان بیاید که خداحافظی کنیم و چه خودخواهانه دوباره در آغوش کشیدمتان. این بار آغوشتان شیرینتر و دوستداشتنیتر بود.
من در منزل شما برای زنده ماندن مقاومت کردم. مقاومت کردم که شنیدم و دیدم و نمردم!! پس این صفحه هنوز هم روزنوشت مقاومت است.
بعضی رزقها در زندگی ادم معنویاند. رفاقت با این جمع و ساعتی همنشینی با شما و نفس کشیدن در هوای منزلتان از همان رزقهای معنوی بیحد و اندازه خدا بود.
بی تو جهان چه جای دلگیریست دلم گرفته از خودم دیریست هوای گم شدن دارمز.ح.ر
پ.ن: شهید سعید صاحبدل همراه و یار چندین ساله حضرت اقا همان روز و همراه حضرت آقا شهید شدند. در فضایل و ویژگیهای این شهید حرفهای نگفته بسیار هست. من اما هم زبان الکنی دارم هم توان نوشتن نداشتم.پ.ن۲: در این چند روز توان نوشتنم نبود
#روزنوشت #روزهایجنگ #روایتگرزندگیعادی
https://ble.ir/roozneveshtt
روزی که این کانال رو زدم، اوایل جنگ دوازده روزه بود، آن روزها من پر از شور مبارزه بودم. حس شیرین قدرت، جوری من را مست مبارزه کرده بود که تلخی جنگ را حس نمیکردم. ترس را که هیچگاه تجربه نکردم، اما دو سالی بود غم مظلومیت مسلمانان شدیدتر گلویم را میفشرد و تلخی از دست دادنهای مداوم در کامم بود. تلخی از دست دادن حاج قاسم، سید حسن و حاجیزادهها یک طرف و مظلومیت عالَم اسلام در طرفی دیگر. تلخکامی سختیها با توان مبارزه و مقاومت کشورم و رجزهای رهبرم در کامم شیرین مینمود. آن روز اینجا شد روزنوشت مقاومت.
این روزها اما فکر میکنم این پیج هنوز هم روزنوشت مقاومت است. منتها مقاومت من برای زنده ماندن تا رسیدن منتقم. من برای زنده ماندن مقاومت میکنم. مقاومت میکنم که وقتی وارد منزل شهید میشوم جان نمیدهم.
از درب منزلتان که وارد شدیم! شما مثل نور میدرخشیدید. نمیدانستم میتوانم در آغوشتان بگیرم یا دوست ندارید. اما تمنای وجودم برای در آغوش کشیدنتان به رعایت حرمت و احترام پیروز شد و در آغوش کشیدمتان. ما نماز را در مسجد نزدیک منزلتان خوانده بودیم. بقیه جمع اما در اتاق پشتی نماز جماعت میخواندند و من نزدیکترین مبل به شما را انتخاب کردم و شما مهربانانه شروع به تعریف و صحبت کردید. غرق در شیرینی صحبت کردنتان شده بودم. از خودتان گفتید. از شهید و همراهی و نزدیکی چند سالهاش با آقا. از سختی آن روزها و سختی این روزها. من میشنیدم و برای زنده ماندن مقاومت میکردم. در این چند روز بارها حرفهایتان را در ذهنم دوره کردم. شما رهبرم را مظلوم مقتدر خواندید. به قول الهام سادات نمیدانم چرا فراموش کردم که جلسه را ضبط کنم.
الهام سادات که از پیراهن اهدایی اقا پرسید و شما به بشری جان اجازه دادید پیراهن را بیاورد، ضربان قلبم بالا رفت. شما مشغول تعریف داستان پیراهن بودید و من چشمم به دنبال سبدی بود که میچرخید و اخرین نفر قرار بود به من برسد.
لباسی که اقایم با ان در ضریح علی ابن موسی الرضا(ع) نماز خوانده بود و دستمالی که با آن غبارروبی حرم را کرده بود در دستانم بود. در نزدیکی من! اما نه میتوانستم لمسش کنم، نه مانند بقیه تبرک بجویم. نگاهش میکردم و با خودم میجنگیدم و من باز هم مقاومت میکردم. تمام حرفهایم یادم رفته بود. لمسش هم نمیتوانستم بکنم. تکهپارچهای که به واسطه شما ارشمند شده بود.
منزلتان انقدر ساده، صمیمی و دوستداشتنی بود و پذیرایی به قدری دلچسب که من دل از خانه و هوای نفَس شما نمیکندم، اما وقت رفتن بود. چقدر سر پا نگهتان داشتیم تا دلمان بیاید که خداحافظی کنیم و چه خودخواهانه دوباره در آغوش کشیدمتان. این بار آغوشتان شیرینتر و دوستداشتنیتر بود.
من در منزل شما برای زنده ماندن مقاومت کردم. مقاومت کردم که شنیدم و دیدم و نمردم!! پس این صفحه هنوز هم روزنوشت مقاومت است.
بعضی رزقها در زندگی ادم معنویاند. رفاقت با این جمع و ساعتی همنشینی با شما و نفس کشیدن در هوای منزلتان از همان رزقهای معنوی بیحد و اندازه خدا بود.
بی تو جهان چه جای دلگیریست دلم گرفته از خودم دیریست هوای گم شدن دارمز.ح.ر
پ.ن: شهید سعید صاحبدل همراه و یار چندین ساله حضرت اقا همان روز و همراه حضرت آقا شهید شدند. در فضایل و ویژگیهای این شهید حرفهای نگفته بسیار هست. من اما هم زبان الکنی دارم هم توان نوشتن نداشتم.پ.ن۲: در این چند روز توان نوشتنم نبود
#روزنوشت #روزهایجنگ #روایتگرزندگیعادی
https://ble.ir/roozneveshtt
۲.۵K
۲۱:۴۰
من سرگردان و حیرانم. فقدان تو حفره ای در قلبم ایجاد کرده که جای خالی ان پر نمیشود. سیاه چاله ای که شاید بشود نام ان را دلتنگی گذاشت. گوشه دنجی برای مردن میخواهم. جایی که کسی من را نشناسد ومن نگران نباشم. چفیه ام را روی صورتم بکشم و فریاد بزنم از حفره تو خالی قلبم. گوشه ای میخواهم تنهای تنها در میان این مردم داغدار تا بر سر و سینه بکوبم و تا اخرین قطره خونم را در گوشه خرابه ای از این شهر بی شما، اشک بریزم و دق کنم و بمیرم . ای قلب بی وفای من کاش با من همراهی میکردی و همین لحظه در همین گوشه شهر بی او می ایستادی!
۱.۳K
۹:۲۰
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم !
۱.۳K
۱۹:۰۹
*دوشنبه، ۲۹ تیرماه ۱۴۰۵*ساعت ۲۳:۲۰ دقیقه شب خانه در سکوت عجیبی فرو رفته. مدتی هست به خاطر حضور شبانه در میدان، بچهها دیرتر میخوابند؛ اما امشب هر دو زودتر از همیشه خوابشان برد. ساعت حدود ۱۱ شب است؛ همسرم هنوز نیامده و من میز شام را همانطور رها کردم و دراز کشیدم.
راستش اول دوست داشتم از این سکوت برای درس خواندن استفاده کنم. عصر که مطالعه میکردم، بچه ها آنقدر صدایم کردند و با من حرف زدند که هیچ تمرکزی برای درس خواندن نداشتم وحتی نتوانستم یک مسئله ساده را حل کنم. میز، کتاب و جزوهها را به حال خودشان رها کرده بودم و مشغول کارهای روزمره خانه شدم. وقتی بچهها خوابیدند و تکتک چراغها را خاموش می کردم، سعی کردم بدون نگاه کردن به میزِ آشفته و کتابهای رها شده از کنارشان رد شوم؛ اصلاً دیگر حوصلهی درس خواندن و جزوه نوشتن نداشتم.
در مسیر اتاق، روبهروی کتابخانهام ایستادهام. به ردیف کتابهای خوانده نشده نگاه کردم، کتابی برداشتم و همانجا نشستم. ورق زدم، اما سردرد اجازه و حوصله مطالعه به من نداد. درنهایت چراغ اخر را خاموش کردم و دراز کشیدم. نت ضعیفتر از آن بود که حتی گروههای «بله» را برایم باز کند. گوشی را خاموش کردم و قصد خواب کردم، هر چند که مدتهاست خواب از چشمان من فراری است.
کمی که پهلو به پهلو شدم، دوباره گوشی را برداشتم. ناخودآگاه وارد گالری شدم و پوشه «تو» را باز کردم. فیلمها و عکسها را با حوصله پشت سر هم ورق زدم که ناگهان صدایت در سکوت اتاقم پیچید و دلتنگی باز چون گرگ گرسنه ای به من حمله کرد و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، قلبم را درید. دلم برایت تنگ شد؛ برای بودنت، برای حس امنیتی که با تو داشتم، برای پخش شدنِ صدایت از تلویزیونِ خانهام.حتی دلم برای دوست داشتنت تنگ شد.
هنوز هم نمیخواهم باور کنم که نیستی. من با تو در مصلی وداع کردم؛ یک صبح تا شب تو را تشییع کردم. یک هفته هرجا رفتی من سوختم . با هر تکان به پیکرت قلبم لرزید. هر روز دنبال کردم تا پیکر عزیزت در حرم امن مولای رئوف ارام بگیرد. اشک ریختم، ضجه زدم، ناله کردم و غصه خوردم، اما هرگز دل نبریدم. هنوز هم بیحوصلهام، بیتابم، بغض دارم و اشک میریزم ...
اصلاً من دلم برایت تنگ شده. برای زیر پرچم ولایتت بودن، و برای نفس کشیدن زیر آسمان همان شهری که تو هم در آن نفس میکشیدی. دلتنگیام را چارهای کن!
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو عالم پر است از تو و خالیست جای تو
ز.ح.ر#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
راستش اول دوست داشتم از این سکوت برای درس خواندن استفاده کنم. عصر که مطالعه میکردم، بچه ها آنقدر صدایم کردند و با من حرف زدند که هیچ تمرکزی برای درس خواندن نداشتم وحتی نتوانستم یک مسئله ساده را حل کنم. میز، کتاب و جزوهها را به حال خودشان رها کرده بودم و مشغول کارهای روزمره خانه شدم. وقتی بچهها خوابیدند و تکتک چراغها را خاموش می کردم، سعی کردم بدون نگاه کردن به میزِ آشفته و کتابهای رها شده از کنارشان رد شوم؛ اصلاً دیگر حوصلهی درس خواندن و جزوه نوشتن نداشتم.
در مسیر اتاق، روبهروی کتابخانهام ایستادهام. به ردیف کتابهای خوانده نشده نگاه کردم، کتابی برداشتم و همانجا نشستم. ورق زدم، اما سردرد اجازه و حوصله مطالعه به من نداد. درنهایت چراغ اخر را خاموش کردم و دراز کشیدم. نت ضعیفتر از آن بود که حتی گروههای «بله» را برایم باز کند. گوشی را خاموش کردم و قصد خواب کردم، هر چند که مدتهاست خواب از چشمان من فراری است.
کمی که پهلو به پهلو شدم، دوباره گوشی را برداشتم. ناخودآگاه وارد گالری شدم و پوشه «تو» را باز کردم. فیلمها و عکسها را با حوصله پشت سر هم ورق زدم که ناگهان صدایت در سکوت اتاقم پیچید و دلتنگی باز چون گرگ گرسنه ای به من حمله کرد و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، قلبم را درید. دلم برایت تنگ شد؛ برای بودنت، برای حس امنیتی که با تو داشتم، برای پخش شدنِ صدایت از تلویزیونِ خانهام.حتی دلم برای دوست داشتنت تنگ شد.
هنوز هم نمیخواهم باور کنم که نیستی. من با تو در مصلی وداع کردم؛ یک صبح تا شب تو را تشییع کردم. یک هفته هرجا رفتی من سوختم . با هر تکان به پیکرت قلبم لرزید. هر روز دنبال کردم تا پیکر عزیزت در حرم امن مولای رئوف ارام بگیرد. اشک ریختم، ضجه زدم، ناله کردم و غصه خوردم، اما هرگز دل نبریدم. هنوز هم بیحوصلهام، بیتابم، بغض دارم و اشک میریزم ...
اصلاً من دلم برایت تنگ شده. برای زیر پرچم ولایتت بودن، و برای نفس کشیدن زیر آسمان همان شهری که تو هم در آن نفس میکشیدی. دلتنگیام را چارهای کن!
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو عالم پر است از تو و خالیست جای تو
ز.ح.ر#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۲K
۱:۲۲
دوشنبه ۱۲ مرداد این که از اسامی آخرت «یوم الحسره» است را قبلاً اصلاً درک نمیکردم. نه اینکه حسرت را نشناسم، اما من آدمِ حسرت کشیدن نیستم. از دنیا هیچگاه حسرتِ داشتههایش را نداشتهام. نه اینکه تلاش نکردم، نخریدم و به دست نیاوردم، اما حسرت نداشتم هیچگاه. اگر داشتهام، خریدهام؛ اگر نداشتهام، برایم مهم نبوده است هیچوقت. مثلاً حسرتِ موبایلِ بهترِ فلانی یا ماشین و خانه و رستوران و...، حتی حسرتِ شغل و موقعیت.
اما این روزها زیاد حسرت میخورم؛ اصلاً حسرت را با گوشت و پوست و استخوانم درک میکنم.
مثلاً همین امشب که نماز مغرب و عشا تمام شد، طبق عادت دراز کشیدم و به آسمانی که هنوز روشن بود نگاه کردم. هیچ ستارهای در آسمان تهران دیده نمیشد. سرم کنارِ مهر بود و تسبیحم در دستم و دلم در تب و تاب. باد نه چندان خنکی میوزید. سکوت این گوشه از جهان را دوست دارم. اصلاً منتظرم تا اذان مغرب را بگویند، وضو بگیرم، در را باز کنم، تکه فرش کوچکم را پهن کنم، جانمازم را بندازم و بعد از نماز، دراز بکشم روی زمینی که به خاطر آفتابِ ظهرِ تابستان هنوز گرم است و آنگاه به یاد گرمای جنوب بیفتم و حسرت بخورم.
مثلاً حسرت اینکه چه میشد ان روز در مدرسه شجره طیبه میناب بودم.چه میشد اگر همسرم مأموریت میگرفت جنوب کشور و من را هم با خود همراه میکرد و من، مثل همیشه که نمیتوانم آرام بگیرم، سری به مدرسه میناب زده بودم تا در همان روزهایی که آنجا هستم، کلاس فوقالعادهای بگذارم؛ یا اصلاً اردوی جهادی رفته بودیم و من در مدرسه شجره طیبه دوره فشرده آموزش گذاشته بودم برای بچههای مدرسه.
یا اصلاً کاش من معلم مدرسه میناب بودم و آن زمان دقیقاً در کلاس ماکان بودم؛ کنار ماکان ایستاده بودم وتمرین هایش را چک میکردم. کاش میتوانستم گرمای دستانش را وقتی داشتم بابت تمیز و خوشخط نوشتنِ تمرینهایش تشویقش میکردم، حس کنم. شاید فرصت میکردم پیکر پسرکم را هل دهم تا تکهای از بدنش به مادرش برگردد و آنگاه خودم باشم که هیچ شوم و خبری از من نباشد.
یا مثلاً حسرت بخورم که کاش من هم مرد بودم تا بدون هیچ دغدغهای، یک روز، کوله کوچکی ببندم و زن و فرزندم را به خدا بسپارم و به عنوان نیروی داوطلب، خودم را به جنوب کشور برسانم. بالاخره آنجا کاری از دستم برمیآید که انجام دهم؛ من بیکار نمیماندم.یا حتی حسرت جاماندن از سفر اربعین ...
آنگاه این حسرتها بغض میشوند و تکتک سلولهای تنم بیتاب میشوند و با خود فکر میکنم: «یومالحسره بر من چگونه خواهد گذشت؟»
حسرت، درد بزرگی است. احساس میکنی نه راه عقب رفتن داری و نه روبهرویت چیزی برای ادامه دادن هست. معلق و ناتوان؛ و من این روزها سخت میفهمم که حسرت چقدر میتواند دردناک باشد که از اسامی آخرت است.
بعد سعی میکنم برای رها شدن از حسِ حسرت، یکییکی کارهایی که باید انجام دهم تا «یومالحسره» برایم سخت نباشد را به یاد بیاورم و خوب میفهمم که چقدر دست و بالم خالی است و حسرتِ روزهای رفتهی عمرم بر حسرتِ زنده ماندن اضافه میشود و آنگاه حسرت انچه نمانده، بر حسرتِ آنچه رفته، چون آتشی بر آتش، مینشیند؛ و من تنها تماشاچیِ سوختنِ خویشتنم.
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
اما این روزها زیاد حسرت میخورم؛ اصلاً حسرت را با گوشت و پوست و استخوانم درک میکنم.
مثلاً همین امشب که نماز مغرب و عشا تمام شد، طبق عادت دراز کشیدم و به آسمانی که هنوز روشن بود نگاه کردم. هیچ ستارهای در آسمان تهران دیده نمیشد. سرم کنارِ مهر بود و تسبیحم در دستم و دلم در تب و تاب. باد نه چندان خنکی میوزید. سکوت این گوشه از جهان را دوست دارم. اصلاً منتظرم تا اذان مغرب را بگویند، وضو بگیرم، در را باز کنم، تکه فرش کوچکم را پهن کنم، جانمازم را بندازم و بعد از نماز، دراز بکشم روی زمینی که به خاطر آفتابِ ظهرِ تابستان هنوز گرم است و آنگاه به یاد گرمای جنوب بیفتم و حسرت بخورم.
مثلاً حسرت اینکه چه میشد ان روز در مدرسه شجره طیبه میناب بودم.چه میشد اگر همسرم مأموریت میگرفت جنوب کشور و من را هم با خود همراه میکرد و من، مثل همیشه که نمیتوانم آرام بگیرم، سری به مدرسه میناب زده بودم تا در همان روزهایی که آنجا هستم، کلاس فوقالعادهای بگذارم؛ یا اصلاً اردوی جهادی رفته بودیم و من در مدرسه شجره طیبه دوره فشرده آموزش گذاشته بودم برای بچههای مدرسه.
یا اصلاً کاش من معلم مدرسه میناب بودم و آن زمان دقیقاً در کلاس ماکان بودم؛ کنار ماکان ایستاده بودم وتمرین هایش را چک میکردم. کاش میتوانستم گرمای دستانش را وقتی داشتم بابت تمیز و خوشخط نوشتنِ تمرینهایش تشویقش میکردم، حس کنم. شاید فرصت میکردم پیکر پسرکم را هل دهم تا تکهای از بدنش به مادرش برگردد و آنگاه خودم باشم که هیچ شوم و خبری از من نباشد.
یا مثلاً حسرت بخورم که کاش من هم مرد بودم تا بدون هیچ دغدغهای، یک روز، کوله کوچکی ببندم و زن و فرزندم را به خدا بسپارم و به عنوان نیروی داوطلب، خودم را به جنوب کشور برسانم. بالاخره آنجا کاری از دستم برمیآید که انجام دهم؛ من بیکار نمیماندم.یا حتی حسرت جاماندن از سفر اربعین ...
آنگاه این حسرتها بغض میشوند و تکتک سلولهای تنم بیتاب میشوند و با خود فکر میکنم: «یومالحسره بر من چگونه خواهد گذشت؟»
حسرت، درد بزرگی است. احساس میکنی نه راه عقب رفتن داری و نه روبهرویت چیزی برای ادامه دادن هست. معلق و ناتوان؛ و من این روزها سخت میفهمم که حسرت چقدر میتواند دردناک باشد که از اسامی آخرت است.
بعد سعی میکنم برای رها شدن از حسِ حسرت، یکییکی کارهایی که باید انجام دهم تا «یومالحسره» برایم سخت نباشد را به یاد بیاورم و خوب میفهمم که چقدر دست و بالم خالی است و حسرتِ روزهای رفتهی عمرم بر حسرتِ زنده ماندن اضافه میشود و آنگاه حسرت انچه نمانده، بر حسرتِ آنچه رفته، چون آتشی بر آتش، مینشیند؛ و من تنها تماشاچیِ سوختنِ خویشتنم.
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۱.۷K
۱۸:۲۱
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵شب صد و شصت و نمیدانم چندم است؛ شمارش شبها از دستم در رفته است. راستش شمارش آنها اهمیتی هم ندارد. شبهای میدان جزئی از سبک زندگیمان شده است. من امشب گوشه ای نشسته ام و ذهنم را پرواز میدهم .
شاید به سالها بعد! که مویم سپید شده است و صورتم و دستهایم چروکیده اند و توان برخاستن از جایم را هم ندارم، هنگامی که دخترکم سرش را روی پایم گذاشته است و از من میخواهد «مامانبزرگ، برایم قصه بگو»، برایش از شبهایی صحبت کنم که در میدانهای مختلف گذراندم.نمیدانم میشود این شبها را تعریف کرد یا نه؟ نمیدانم باید از کدام شب و کدام حس و حالم برایش تعریف کنم؟نمیدانم یا یادم نیست چه کسی گفت به خیابان بیاییم و دورهم باشیم؛ فقط میدانم غم بهیکباره آنقدر سنگین بود که هیچکس توان حملش را به تنهایی نداشت. شبهای اول، بهت زده و غمگین و پر از فریاد در خیابان ها بودیم. برای من مثل دستگاه کمکی برای بیماری بود که اگر قطع شود او هم میمیرد. گاهی باران بود و سرد. من معمولاً افطار نکرده به خیابان میرفتم و بیسکوییت و چایی میدان هم گرمم میکرد هم سیر.یادم هست شبهایی که باد و باران شدید بود و جنگندههای دشمن در ارتفاع پایین پرواز میکردند؛ ما سریعتر لباس میپوشیدیم و خودمان را به میدان میرساندیم.
راستش را بخواهید، این میدانرفتنهای شبانه من همگی برای رضای خدا نبوده است. اعتراف میکنم که عوامل مختلفی من را میدان میکشاند.بعضی شبها برای نوشیدن قهوهی یزدی به میدان پونک رفتم؛ قهوه غلیظ و شیرین یزدی هرچند برای من که همیشه تلخ میخورم طعم جدیدی بود اما من ان شبها حتی توان درست کردن قهوه برای خودم را نداشتم و طمع لیوان کوچک قهوه من را به میدان میکشاند. قهوه ساعت ده شبی که منِ بیخواب را بیخوابتر میکرد.
شبهای زیادی انتخاب مقصد میدان با ریحانه و محمد است و با دوستانشان قرار میگذارند. من گوشهای از میدان مینشینم و سر در گریبان میبرم و بچهها به شیطنت و بازی مشغول میشوند. هر چند دقیقه هم آب و شربتی به من میرسانند و میگویند: «مامان، ما هنوز بازیمون تموم نشده. بازم بشین.» و من از خدا خواسته به بهانه بچه ها ساعت دیگری مینشینم و در خود فرو میروم. میدان تهرانیمقدم پسر کتابفروشی دارد که من هر شب که آنجا برویم سری به او میزنم. راستش بیشتر کتاب سفارش میدهم؛ او هم معمولا تهیه میکند و شبهای بعد تحویل میگیرم. گاهی ساعتی کنار بساط کتابش می ایستم و فصلی از یک کتاب را تندتند مطالعه میکنم.
در میدان صادقیه غرفهای هست که آموزش تفنگ دارد. شبهای اول شلوغ و غلغله بود. ساعتها کنار محمد و ریحانه میایستادم تا نوبتشان شود و کلاشینکف را دست بگیرند. میایستادم تا مبادا کسی حرفی بزند و بچه ها با حوصله دل و رودهی تفنگ را بیرون بریزند و دوباره جمع کنند و من در دلم قربان صدقه اشان بروم. این شبهای آخر غرفه خلوت تر است، ما اما همچنان به انجا سری میزنیم. محمد و ریحانه هر دو به جزییات تفنگ وارد شده اند. ریحانه این اواخر زمان میگیرد که بتواند در کمتر از یک دقیقه تفنگ را باز و بسته کند.
یک شبهایی در همین میدان با دوستانمان قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم. زیرانداز بردیم، چای، میوه، حلوا و خرما! هر کس هر چه داشت آورد و دور هم نشستیم و دلتنگی هایمان را تقسیم کردیم! گاهی با همین غم بزرگمان، از ته دل خندیدیم. مگر میشود دوستان کنار هم جمع باشند و بساط خنده و شوخی پهن نباشد؟
یادم هست بعضی شبها آنقدر خسته بودم که اگر مینشستم خوابم میبرد؛ دور تا دور میدان قدم زدم و راه رفتم تا نخوابم. یک شب حالم خیلی بد بود؛ با بچهها رفتیم میدان، یک دور پنج دقیقهای زدیم! سرگیجه اما نگذاشت بیشتر بمانیم، برگشتیم. رفت و برگشتمان بیشتر از میدان بودنمان طول کشید اما رفتیم تا بگوییم میدان را خالی نمیکنیم . من در همین میدانها دوستانم را در آغوش گرفتم و از ته دل گریه کردم. در همین میدانها در کنار دوستانم خندیدم. نه اینکه هر شب میدان رفتن راحت باشد، اما من به شکل وظیفه به آن نگاه کردم. به منطور اطاعت از ولی زمانم. از نظر من فرق است بین انها که هر شب میدان رفتند و انها که در خانه نشستند. و من هنوز غمگین تر از انم که این غم را تنها به دوش بکشم. هنوز اگر فرصتی دست بدهد گوشه ای کز میکنم و روضه های محرم و صفر را در میدان اشک میکنم.
آری، تاریخ بعدها این شبها و این مردم حاضر در صحنه را درست قضاوت خواهد کرد و من میتوانم با افتخار تعریف کنم که حتی شده به عنوان یک سیاهی لشکر هر شب در میدان حضور داشته ام .ما خیابان ها را رها نمیکنیم.پ.ن۱ : عکس برای همین امشب میدان تهرانی مقدم . من هیچ وقت عکاس خوبی نمیشوم. ارزش عکس اما به مستند بودن ان است.پ.ن۲: این شبها غم شدید است و متن ویرایش ندارد .ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
شاید به سالها بعد! که مویم سپید شده است و صورتم و دستهایم چروکیده اند و توان برخاستن از جایم را هم ندارم، هنگامی که دخترکم سرش را روی پایم گذاشته است و از من میخواهد «مامانبزرگ، برایم قصه بگو»، برایش از شبهایی صحبت کنم که در میدانهای مختلف گذراندم.نمیدانم میشود این شبها را تعریف کرد یا نه؟ نمیدانم باید از کدام شب و کدام حس و حالم برایش تعریف کنم؟نمیدانم یا یادم نیست چه کسی گفت به خیابان بیاییم و دورهم باشیم؛ فقط میدانم غم بهیکباره آنقدر سنگین بود که هیچکس توان حملش را به تنهایی نداشت. شبهای اول، بهت زده و غمگین و پر از فریاد در خیابان ها بودیم. برای من مثل دستگاه کمکی برای بیماری بود که اگر قطع شود او هم میمیرد. گاهی باران بود و سرد. من معمولاً افطار نکرده به خیابان میرفتم و بیسکوییت و چایی میدان هم گرمم میکرد هم سیر.یادم هست شبهایی که باد و باران شدید بود و جنگندههای دشمن در ارتفاع پایین پرواز میکردند؛ ما سریعتر لباس میپوشیدیم و خودمان را به میدان میرساندیم.
راستش را بخواهید، این میدانرفتنهای شبانه من همگی برای رضای خدا نبوده است. اعتراف میکنم که عوامل مختلفی من را میدان میکشاند.بعضی شبها برای نوشیدن قهوهی یزدی به میدان پونک رفتم؛ قهوه غلیظ و شیرین یزدی هرچند برای من که همیشه تلخ میخورم طعم جدیدی بود اما من ان شبها حتی توان درست کردن قهوه برای خودم را نداشتم و طمع لیوان کوچک قهوه من را به میدان میکشاند. قهوه ساعت ده شبی که منِ بیخواب را بیخوابتر میکرد.
شبهای زیادی انتخاب مقصد میدان با ریحانه و محمد است و با دوستانشان قرار میگذارند. من گوشهای از میدان مینشینم و سر در گریبان میبرم و بچهها به شیطنت و بازی مشغول میشوند. هر چند دقیقه هم آب و شربتی به من میرسانند و میگویند: «مامان، ما هنوز بازیمون تموم نشده. بازم بشین.» و من از خدا خواسته به بهانه بچه ها ساعت دیگری مینشینم و در خود فرو میروم. میدان تهرانیمقدم پسر کتابفروشی دارد که من هر شب که آنجا برویم سری به او میزنم. راستش بیشتر کتاب سفارش میدهم؛ او هم معمولا تهیه میکند و شبهای بعد تحویل میگیرم. گاهی ساعتی کنار بساط کتابش می ایستم و فصلی از یک کتاب را تندتند مطالعه میکنم.
در میدان صادقیه غرفهای هست که آموزش تفنگ دارد. شبهای اول شلوغ و غلغله بود. ساعتها کنار محمد و ریحانه میایستادم تا نوبتشان شود و کلاشینکف را دست بگیرند. میایستادم تا مبادا کسی حرفی بزند و بچه ها با حوصله دل و رودهی تفنگ را بیرون بریزند و دوباره جمع کنند و من در دلم قربان صدقه اشان بروم. این شبهای آخر غرفه خلوت تر است، ما اما همچنان به انجا سری میزنیم. محمد و ریحانه هر دو به جزییات تفنگ وارد شده اند. ریحانه این اواخر زمان میگیرد که بتواند در کمتر از یک دقیقه تفنگ را باز و بسته کند.
یک شبهایی در همین میدان با دوستانمان قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم. زیرانداز بردیم، چای، میوه، حلوا و خرما! هر کس هر چه داشت آورد و دور هم نشستیم و دلتنگی هایمان را تقسیم کردیم! گاهی با همین غم بزرگمان، از ته دل خندیدیم. مگر میشود دوستان کنار هم جمع باشند و بساط خنده و شوخی پهن نباشد؟
یادم هست بعضی شبها آنقدر خسته بودم که اگر مینشستم خوابم میبرد؛ دور تا دور میدان قدم زدم و راه رفتم تا نخوابم. یک شب حالم خیلی بد بود؛ با بچهها رفتیم میدان، یک دور پنج دقیقهای زدیم! سرگیجه اما نگذاشت بیشتر بمانیم، برگشتیم. رفت و برگشتمان بیشتر از میدان بودنمان طول کشید اما رفتیم تا بگوییم میدان را خالی نمیکنیم . من در همین میدانها دوستانم را در آغوش گرفتم و از ته دل گریه کردم. در همین میدانها در کنار دوستانم خندیدم. نه اینکه هر شب میدان رفتن راحت باشد، اما من به شکل وظیفه به آن نگاه کردم. به منطور اطاعت از ولی زمانم. از نظر من فرق است بین انها که هر شب میدان رفتند و انها که در خانه نشستند. و من هنوز غمگین تر از انم که این غم را تنها به دوش بکشم. هنوز اگر فرصتی دست بدهد گوشه ای کز میکنم و روضه های محرم و صفر را در میدان اشک میکنم.
آری، تاریخ بعدها این شبها و این مردم حاضر در صحنه را درست قضاوت خواهد کرد و من میتوانم با افتخار تعریف کنم که حتی شده به عنوان یک سیاهی لشکر هر شب در میدان حضور داشته ام .ما خیابان ها را رها نمیکنیم.پ.ن۱ : عکس برای همین امشب میدان تهرانی مقدم . من هیچ وقت عکاس خوبی نمیشوم. ارزش عکس اما به مستند بودن ان است.پ.ن۲: این شبها غم شدید است و متن ویرایش ندارد .ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۱.۶K
۱۸:۵۷
پنج شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند روبه روی ظرفشویی ایستادهام و تندتند ظرفهای صبحانه را آب میزنم. صبح ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و ترجیح میدهم این دو تا تکه ظرف رو به جای چیندن در ماشین، با دست بشورم تا زودتر جمع بشه. صدای جلز و ولز پیاز تو ماهیتابه میآید. هر از چندی سرک میکشم که پیازهام نسوزه و به موقع مرغ رو اضافه کنم که با هم تفت بخورن. ذهنم همه جا هست و هیچ جا نیست. ظرف را که در جاظرفی میگذارم، درِ قابلمه لیز میخوره و روی دستم میافته. آب پخش میشود و جلوی لباسم خیس میشود. دردم میآید. دردم میآید و ناخودآگاه انگار تحملم تمام میشود. اشک چشمهایم را پر میکند و به ثانیه نمیکشد که تا میشوم و در سه کنج ظرفشویی و گاز مینشینم. سرم را روی پاهایم میگذارم و بلندبلند زار میزنم. برای چه گریه میکنم؟ نمیدانم!
درد دستم! دلتنگی! برای حجم کارهای عقبافتادهام! برای هزار حرف ناگفته در ذهنم! برای ناتوانیهایم! شاید فقط برای ظرفهای نشسته یا حتی پیازهای سوخته در قابلمه! خندهدار است اما فکر می کنم ممکن است برای خیس شدن تیشرتم گریه کنم. برای تمام شدن محرم و صفر! شاید! شاید برای اینکه باید لباس مشکی ام را در بیاورم. بله از اخرین روز ماه صفر این توصیه و این باید روی قلبم تلنبار شده است و گریه ای عمیق میخواهد.
این روزها هزار بار به فرار فکر کردهام. مثلاً نیمهشبی سوییچ را بردارم و یواش و بیصدا سوار ماشین شوم و بروم. به هزار مقصد فکر کردم؛ به اینکه به جنگلهای شمال فرار کنم. راستش اگر ۶ ماه پیش بود احتمالاً مقصد خوبی بود، اما ذهنم سریع جواب منفی را میدهد و قطعاً تنها گزینه بعدی برای من مشهد است. با خودم فکر میکنم میتوانم ده-دوازده ساعت بیوقفه رانندگی کنم و بعد به بهشت برسم. گوشی را خاموش کنم و گوشه دنجی بنشینم. بعد یکبهیک وابستگیهایم در ذهنم بزرگ میشوند.محمد صبح زود اول که بیدار میشود به سراغ من میآید و گونهام را در خواب میبوسد. این یعنی مامان من بیدار شدهام. ریحانه اگر من نباشم لقمهای صبحانه نمیخورد، عجیب وابسته شده است. مهدی اگر زنگ بزند و گوشیام خاموش باشد چه کار میکند؟
مامان و بابا، فاطمه! کلاسهای مدرسه را چه کار کنم؟ دوستانم آیا از مفقود شدنم باخبر میشوند؟ بعد دوباره با خودم میگویم یک هفته، فقط یک هفته میروم، به شرطی که بتوانم ذهنم را جا بگذارم! نمیشود. هزار فکر و مسئولیت به ذهنم حمله میکند که «خب رفتی بعدش چه؟ بلند شو خودت را جمع کن. دنیا تا بوده همین بوده است.»
بلند میشوم و پیازهای سوخته را در ظرفشویی خالی میکنم. قابلمه را میشورم، دوباره پیاز پوست میکنم و با دقت بیشتری خرد میکنم و منتظر میشوم تا طلایی شوند.
و باز فکر و خیال! کاش میشد از تهران رفت، همه با هم برویم. خانه کوچک جمعوجوری چسبیده به حرم امام رضا داشته باشیم و صبح و ظهر و عصر نمازمان را روی فرشهای سبز جذابش بخوانیم. کاش میشد تا دلم از دنیا پر شد بروم رو به روی ضریحش بایستم و نگاهش کنم و سلامی دهم. فقط نگاه! کاش میشد بی خوابی های شب تا سحرم را در حرمش بنشینم!
کاش اصلاً از ایران دل میکندیم، میرفتیم تا نجف و بعد هر هفته زیارت کربلا! سامرا ......
لعنت به این وابستگیهای دنیایی.
باید پاروی دلم بگذارم. لباسهای مشکی را در بیاورم. پروفایلم را عوض کنم. باید خستگی و تنهایی و دلتنگی را در قلبم زندانی کنم. نقاب «من خوشبختم» را به چهره بزنم و کلید قلب خستهام را در دستانم بفشارم. آن وقت شبها که همه خواباند، یواشکی سری به زندان قلبم بزنم و با غمهایم یکی شوم.غمت برای همیشه با من است. تا ابد. من این غم را نفس به نفس به فرزندان و نوه هایم منتقل میکنم تا انتقام تو را بگیریم. هر چند این انتقام ۱۴۰۰ سال طول بکشد. ما ۱۴۰۰ سال است که منتقم خون حسینیم. شیعه صبور است. انتقام ما پایان صهیونیسم است. غمت تا همیشه در قلبم هست. منتها این غم برای خودم میماند. خلوتی میان من و تو و خدا. با هر دمی فرو میدهمش و قلبم را میسوزانم و با هر بازدمی خاکسترم را بیرون میدهم. بگذار بقیه فقط نفس کشیدنم را ببینند نه خاکستر قلب سوخته ام در هر نفس را. تا ابد دوستت دارم تا ابد عزادار توامتا ابد منتقم توامچشم عاشق نتوان بست که معشوق نبیند ز.ح.ر#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
درد دستم! دلتنگی! برای حجم کارهای عقبافتادهام! برای هزار حرف ناگفته در ذهنم! برای ناتوانیهایم! شاید فقط برای ظرفهای نشسته یا حتی پیازهای سوخته در قابلمه! خندهدار است اما فکر می کنم ممکن است برای خیس شدن تیشرتم گریه کنم. برای تمام شدن محرم و صفر! شاید! شاید برای اینکه باید لباس مشکی ام را در بیاورم. بله از اخرین روز ماه صفر این توصیه و این باید روی قلبم تلنبار شده است و گریه ای عمیق میخواهد.
این روزها هزار بار به فرار فکر کردهام. مثلاً نیمهشبی سوییچ را بردارم و یواش و بیصدا سوار ماشین شوم و بروم. به هزار مقصد فکر کردم؛ به اینکه به جنگلهای شمال فرار کنم. راستش اگر ۶ ماه پیش بود احتمالاً مقصد خوبی بود، اما ذهنم سریع جواب منفی را میدهد و قطعاً تنها گزینه بعدی برای من مشهد است. با خودم فکر میکنم میتوانم ده-دوازده ساعت بیوقفه رانندگی کنم و بعد به بهشت برسم. گوشی را خاموش کنم و گوشه دنجی بنشینم. بعد یکبهیک وابستگیهایم در ذهنم بزرگ میشوند.محمد صبح زود اول که بیدار میشود به سراغ من میآید و گونهام را در خواب میبوسد. این یعنی مامان من بیدار شدهام. ریحانه اگر من نباشم لقمهای صبحانه نمیخورد، عجیب وابسته شده است. مهدی اگر زنگ بزند و گوشیام خاموش باشد چه کار میکند؟
مامان و بابا، فاطمه! کلاسهای مدرسه را چه کار کنم؟ دوستانم آیا از مفقود شدنم باخبر میشوند؟ بعد دوباره با خودم میگویم یک هفته، فقط یک هفته میروم، به شرطی که بتوانم ذهنم را جا بگذارم! نمیشود. هزار فکر و مسئولیت به ذهنم حمله میکند که «خب رفتی بعدش چه؟ بلند شو خودت را جمع کن. دنیا تا بوده همین بوده است.»
بلند میشوم و پیازهای سوخته را در ظرفشویی خالی میکنم. قابلمه را میشورم، دوباره پیاز پوست میکنم و با دقت بیشتری خرد میکنم و منتظر میشوم تا طلایی شوند.
و باز فکر و خیال! کاش میشد از تهران رفت، همه با هم برویم. خانه کوچک جمعوجوری چسبیده به حرم امام رضا داشته باشیم و صبح و ظهر و عصر نمازمان را روی فرشهای سبز جذابش بخوانیم. کاش میشد تا دلم از دنیا پر شد بروم رو به روی ضریحش بایستم و نگاهش کنم و سلامی دهم. فقط نگاه! کاش میشد بی خوابی های شب تا سحرم را در حرمش بنشینم!
کاش اصلاً از ایران دل میکندیم، میرفتیم تا نجف و بعد هر هفته زیارت کربلا! سامرا ......
لعنت به این وابستگیهای دنیایی.
باید پاروی دلم بگذارم. لباسهای مشکی را در بیاورم. پروفایلم را عوض کنم. باید خستگی و تنهایی و دلتنگی را در قلبم زندانی کنم. نقاب «من خوشبختم» را به چهره بزنم و کلید قلب خستهام را در دستانم بفشارم. آن وقت شبها که همه خواباند، یواشکی سری به زندان قلبم بزنم و با غمهایم یکی شوم.غمت برای همیشه با من است. تا ابد. من این غم را نفس به نفس به فرزندان و نوه هایم منتقل میکنم تا انتقام تو را بگیریم. هر چند این انتقام ۱۴۰۰ سال طول بکشد. ما ۱۴۰۰ سال است که منتقم خون حسینیم. شیعه صبور است. انتقام ما پایان صهیونیسم است. غمت تا همیشه در قلبم هست. منتها این غم برای خودم میماند. خلوتی میان من و تو و خدا. با هر دمی فرو میدهمش و قلبم را میسوزانم و با هر بازدمی خاکسترم را بیرون میدهم. بگذار بقیه فقط نفس کشیدنم را ببینند نه خاکستر قلب سوخته ام در هر نفس را. تا ابد دوستت دارم تا ابد عزادار توامتا ابد منتقم توامچشم عاشق نتوان بست که معشوق نبیند ز.ح.ر#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
۲۸.۸K
۸:۴۶
پنج شنبه ۹ مهر میدان پونک از درب مدرسه وارد میشوم اما مثل سالهای پیش سبکبال و رها تا کلاسم پرواز نمیکنم. هفته های اخر شهریور برای من همیشه پر از فعالیت و شور و شوق شروع مدارس بوده! امسال اما اینطور نبود....
دو هفته قبل تقریبا خانه را کامل تکاندم. از ان تکاندن هایی که بوی مواد شوینده همه جا را پر میکند و دور دست ترین نقطه در انتهایی ترین کابینت و کمد که خودش هم از وجودش خبر ندارد را تمیز میکنی. دیوار ها را دستمال کشیدم. ظرف ها را در کابینت جا به جا کردم. کمد ها را برق انداختم و لباس های کوچک شده بچه ها یا اسباب بازی های از رده خارج را جدا کردم.
راستش هر سال با هزار شور و شوق برای شروع مدرسه اینکار را میکردم و اول مهر به سمت مدرسه پرواز میکردم. امسال اما خودم را به زور مجبور کردم. به ظاهر با اسکاچ و سیم و شوینده شیشه گاز را از چربی پاک میکردم اما در باطن سوهان بر قلبم میکشیدم. با سر و صدا جای ظرف ها را عوض میکردم تا صدای فریاد حسرت را درون خودم خفه کنم. با هزار زحمت تخت و مبل و کمد را جا به جا میکردم و به درد دست و کمر و زانویم توجه نمیکردم بلکه درد بی پایان قلبم را بپوشانم. لباس ها را زیر و رو میکردم تا رد کردنی ها را انتخاب کنم اما در واقع با حسرت لباس های مشکی ام را لمس میکردم.محمد را برای جشن شکوفه ها همراهی کردم و لبخند زدم و کاردستی درست کردم اما در دلم هزاران غم بود.شنبه صبح ۴ مهر برای اولین بار در این سالها روز اول مهر دیر رسیدم که صبح پای بیرون رفتن از منزل نداشتم. به هر بهانه ای چرخیدیم دور خودمان تا عاقبت دیر شد. عکس اول سال تحصیلی را هم حتی گرفتم اما نه مثل هر سال؛ فقط برای رفع تکلیف.
من نه حس و حال اول مهر را داشتم و نه شور و شوق شروع مدارس. امسال مدرسه یک چیز کم دارد. نه، اشتباه میکنم؛ امسال مدرسه هزار چیز کم دارد یا هیچ چیز ندارد. امسال مدرسه داغ ۱۶۸ دانش اموز مینابی دارد؛ داغ هزاران شهید دارد.
امسال تو نیستی که پیام اول سال بگذاری، تو نیستی که فرمان جهاد تبیین بدهی. تو نیستی که من دلم به بودنت خوش باشد و غربت شیعه در غیبت ولی زمانش به چشمم نیاید.
تو نیستی و من انگار هیچ ندارم و باز بغض های فروخورده و اشک های اماده و دل نازکم برگشته. من از اینکه زندگی بدون تو برایم عادی شود میترسم. من به خودم یاداوری میکنم که باید اتش نبودنت را در زیر خاکستر قلبم و چهره ارام و خندانم مخفی کنم تا انتقام تو را بگیریم. من هنوز هم نیمه شبها گاهی روی سجاده ام مچاله میشوم و خودم را دراغوشم میفشارم تا بلکه درد نبودنت را کم کنم.امسال من حتی حاضر نیستم برای رسیدن به آرمان هایم در مدرسه بجنگم. به دیوار که میخورم فقط فرو میریزم. از درب مدرسه وارد میشوم اما مثل سالهای پیش سبکبال و رها تا کلاسم پرواز نمیکنم که پر پروازم .....
من این روزها زندگی میکنم اما حال و حوصله زندگی کردن ندارم. مثل قبل نیستم. میبینم اما حرف نمیزنم. خراشیده میشوم اما اعتراض نمیکنم. میسوزم اما فریاد نمیزنم. میخندم اما شاد نمیشوم. من زنده ام اما زندگی نمیکنم.ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادی
https://ble.ir/roozneveshtt
دو هفته قبل تقریبا خانه را کامل تکاندم. از ان تکاندن هایی که بوی مواد شوینده همه جا را پر میکند و دور دست ترین نقطه در انتهایی ترین کابینت و کمد که خودش هم از وجودش خبر ندارد را تمیز میکنی. دیوار ها را دستمال کشیدم. ظرف ها را در کابینت جا به جا کردم. کمد ها را برق انداختم و لباس های کوچک شده بچه ها یا اسباب بازی های از رده خارج را جدا کردم.
راستش هر سال با هزار شور و شوق برای شروع مدرسه اینکار را میکردم و اول مهر به سمت مدرسه پرواز میکردم. امسال اما خودم را به زور مجبور کردم. به ظاهر با اسکاچ و سیم و شوینده شیشه گاز را از چربی پاک میکردم اما در باطن سوهان بر قلبم میکشیدم. با سر و صدا جای ظرف ها را عوض میکردم تا صدای فریاد حسرت را درون خودم خفه کنم. با هزار زحمت تخت و مبل و کمد را جا به جا میکردم و به درد دست و کمر و زانویم توجه نمیکردم بلکه درد بی پایان قلبم را بپوشانم. لباس ها را زیر و رو میکردم تا رد کردنی ها را انتخاب کنم اما در واقع با حسرت لباس های مشکی ام را لمس میکردم.محمد را برای جشن شکوفه ها همراهی کردم و لبخند زدم و کاردستی درست کردم اما در دلم هزاران غم بود.شنبه صبح ۴ مهر برای اولین بار در این سالها روز اول مهر دیر رسیدم که صبح پای بیرون رفتن از منزل نداشتم. به هر بهانه ای چرخیدیم دور خودمان تا عاقبت دیر شد. عکس اول سال تحصیلی را هم حتی گرفتم اما نه مثل هر سال؛ فقط برای رفع تکلیف.
من نه حس و حال اول مهر را داشتم و نه شور و شوق شروع مدارس. امسال مدرسه یک چیز کم دارد. نه، اشتباه میکنم؛ امسال مدرسه هزار چیز کم دارد یا هیچ چیز ندارد. امسال مدرسه داغ ۱۶۸ دانش اموز مینابی دارد؛ داغ هزاران شهید دارد.
امسال تو نیستی که پیام اول سال بگذاری، تو نیستی که فرمان جهاد تبیین بدهی. تو نیستی که من دلم به بودنت خوش باشد و غربت شیعه در غیبت ولی زمانش به چشمم نیاید.
تو نیستی و من انگار هیچ ندارم و باز بغض های فروخورده و اشک های اماده و دل نازکم برگشته. من از اینکه زندگی بدون تو برایم عادی شود میترسم. من به خودم یاداوری میکنم که باید اتش نبودنت را در زیر خاکستر قلبم و چهره ارام و خندانم مخفی کنم تا انتقام تو را بگیریم. من هنوز هم نیمه شبها گاهی روی سجاده ام مچاله میشوم و خودم را دراغوشم میفشارم تا بلکه درد نبودنت را کم کنم.امسال من حتی حاضر نیستم برای رسیدن به آرمان هایم در مدرسه بجنگم. به دیوار که میخورم فقط فرو میریزم. از درب مدرسه وارد میشوم اما مثل سالهای پیش سبکبال و رها تا کلاسم پرواز نمیکنم که پر پروازم .....
من این روزها زندگی میکنم اما حال و حوصله زندگی کردن ندارم. مثل قبل نیستم. میبینم اما حرف نمیزنم. خراشیده میشوم اما اعتراض نمیکنم. میسوزم اما فریاد نمیزنم. میخندم اما شاد نمیشوم. من زنده ام اما زندگی نمیکنم.ز.ح.ر
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادی
https://ble.ir/roozneveshtt
۴۶.۵K
۱۸:۲۷