من نمره پایینی میگیرم 

۱۳۶
۱۰:۲۶
تمرین امروز این باشه که نمره خودمون در این فرمایش امام، محاسبه کنیم. اگر هم دوست داشتید برام بفرستید و من هم در این گروه بدون اسم بگذارم. دلیل این نمره را هم بگید.
۱۳۹
۱۰:۲۸
رو به راه
این هم جلد کتاب ریچارد
چند نفر پیگیر ادامه موضوع شانسی محتوای کتاب ریچارد بودند. شما چقدر علاقمند هستيد نتیجه زحمات ایشان را بدانید؟
۲۵۷
۱۰:۳۰
جنایتکار کودک کش به دنبال سلاحهای جدید
۱۹۱
۱۷:۵۸
۸۰
۹:۵۱
آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!
مکان: در فضا؛ ایستگاه فضایی «میر»زمان: زمستان ۱۹۹۱
«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید:
«سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»
تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! تلخ است، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود. اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!
و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد! و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: «بلاتکلیفیِ مطلق».
آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد... معلوم نیست، فقط صبر کن.»..
سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی، در فضا، تنهای تنها، دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک»را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد.
او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود.
سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند.
سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.
این روزها، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک در آسمان. چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران جنگ و ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم. اقتصاد بیثبات، سایه جنگ و قیمتهای افزایشی، آیندهیِ شغلی روی هوا و مدام منتظر «بالاخره چه میشود؟».
این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کردهایم، یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود.
اما ای عزیز وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان! تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری. تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی. اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.
پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده.
این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند:"دیدی تمام شد؟!خوشآمدی به خانه."
«رو به راه» باشید.
@rouberah
مکان: در فضا؛ ایستگاه فضایی «میر»زمان: زمستان ۱۹۹۱
«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید:
«سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»
تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! تلخ است، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود. اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!
و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد! و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: «بلاتکلیفیِ مطلق».
آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد... معلوم نیست، فقط صبر کن.»..
سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی، در فضا، تنهای تنها، دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک»را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد.
او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود.
سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند.
سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.
این روزها، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک در آسمان. چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران جنگ و ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم. اقتصاد بیثبات، سایه جنگ و قیمتهای افزایشی، آیندهیِ شغلی روی هوا و مدام منتظر «بالاخره چه میشود؟».
این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کردهایم، یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود.
اما ای عزیز وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان! تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری. تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی. اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.
پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده.
این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند:"دیدی تمام شد؟!خوشآمدی به خانه."
«رو به راه» باشید.
۲۲۶
۱۳:۵۵
بخشی از کتاب انسان در جستجوی معنا که شرایط سخت در اردوگاه نازیسم را روایت میکرد: «در اردوگاهی که فردا معلوم نبود وجود دارد یا نه، آنهایی دوام آوردند که دلیلی برای زنده ماندن داشتند، نه شرایطی بهتر»!
«رو به راه» باشید.
@rouberah
«رو به راه» باشید.
۴۵۴
۱۰:۵۵
امیرالمؤمنین علی علیه السلام: "من صلح را، تا آن گاه كه مايه وهن اسلام نباشد؛ كارسازتر از جنگ يافتهام. كسى كه از آفريدگار پيروى كند؛ از خشم آفريـدهها بـاكى نـدارد."
فرمایش حضرت در مورد صلح، برای همه اختلافات فردی، جمعی، اجتماعی و حتی بینالمللی کارگشا است.
غررالحكم و دررالكلم ، ح 10138
«رو به راه» باشید.
@rouberah
فرمایش حضرت در مورد صلح، برای همه اختلافات فردی، جمعی، اجتماعی و حتی بینالمللی کارگشا است.
غررالحكم و دررالكلم ، ح 10138
«رو به راه» باشید.
۴۵۳
۹:۳۳
امیرالمومنین علی (ع):
«زیان و آسیبی که بیخرد به خود میزند؛ دشمن به دشمنش نمیزند».
«رو به راه» باشید.
@rouberah
«زیان و آسیبی که بیخرد به خود میزند؛ دشمن به دشمنش نمیزند».
«رو به راه» باشید.
۱.۲K
۱۱:۰۰
بعد از هزار روز بمباران وحشیانه غزه و در میانه خرابه و ویرانی، زندگی همچنان ادامه دارد!
۱۷۸
۵:۲۷