عکس پروفایل سهند ایرانمهرس

سهند ایرانمهر

۱.۱ هزار عضو
undefinedجنگ و‌ مسئولیت در برابر حافظه جمعی
undefined<img style=" />undefinedسهند ایرانمهر
به جز جنگی که حالا آتش‌بس آن هم به قول همولایتی‌های ما «دق‌جگر»مان کرده، جنگ دیگری هم برپاست. حالا جامعه دارد درباره خودش هم فکر می‌کند اینکه در روزهای جنگ -که قربانیان نه حتی بخاطر حضور در خیابان یا شعارشان که به صرف زندگی در جغرافیای ایران بالقوه یک هدف بودند- هرکس کجا ایستاده بود.جنگ کنونی دیگر بر سر اصل وقوع جنگ نیست بلکه دعوا بر سر حافظه‌ است، اینکه چه چیزی باید یادمان بماند، چه چیزی انکار شود و چه چیزی مشمول بخشش قرار گیرد؟در آن روزها بخشی از ایرانیان که از نظام حاکم خشمگین بودند، از حمله خارجی استقبال کردند. این خشم البته پدیده عجیبی نبود زیرا هیچ جامعه‌ای از اعتراض، نارضایتی یا مخالفت سیاسی خالی نیست. اما آنچه محل بحث امروز است، مخالفت با حکومت نیست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که برخی از این مخالفان، حمله به کشور را راه‌حل مشکلات کشور دانستند؛ از رهبران دولت‌های مهاجم تشکر کردند؛ خواهان تشدید فشارها شدند و هر صدایی را که نسبت به جنگ هشدار می‌داد، با برچسب‌هایی چون «همراه حکومت» یا «مزدور» از میدان بیرون راندند.
آنان جنگ را نه جنگ علیه ایران، بلکه جنگ علیه جمهوری اسلامی نامیدند؛ گویی میان دولت و ملت، میان حکومت و سرزمین، میان ساختار سیاسی و زندگی میلیون‌ها انسان دالانی چراغانی شده وجود دارد که موشک‌ها می‌توانند هوشمندانه از آن عبور کنند و اهداف را بدون آنکه آب در دل کسی تکان بخورد، دستچین کنند حال آنکه واقعیت، برخلاف آرزوهای سیاسی، حضور خود را به رخ می‌کشد. جنگ هیچ‌گاه فقط به سراغ حکومت‌ها نمی‌رود. نخستین قربانیان آن معمولاً همان مردمی هستند که قرار است به نام آنان تجاوز شود. زیرساخت‌ها، اقتصاد، امنیت روانی، ارتباطات اجتماعی و زندگی روزمره مردم، همه بخشی از میدان جنگ می‌شوند؛ خواه کسی این واقعیت را بپذیرد یا نپذیرد.
مسئله امروز اما داوری اخلاقی یا سیاسی صرف نیست بلکه این پرسش است که یک جامعه پس از تجربه چنین شکافی چگونه با حافظه خود سر کند؟
تجربه تاریخی نشان می‌دهد جوامع در چنین لحظاتی معمولاً بر سر سه‌راهی انتقام، فراموشی، و مسئولیت‌پذیری‌اند.
انتقام، نخستین واکنش طبیعی است. جامعه‌ای که آسیب دیده، میل دارد مرزها را سخت و قطعی کند و کسانی را که در سوی «غلط» می‌داند، حذف، طرد یا بی‌اعتبار کند. این مسیر البته که در کوتاه‌مدت احساس برقراری عدالت را ایجاد می‌کند اما مشکلی از عمیق‌تر شدن شکاف‌ها حل نمی‌کند.
فرانسه بعد از جنگ جهانی هم به صرافت تسویه‌حساب با همراهات متجاوز آلمانی در دوران حکومت ویشی افتاد و البته خون‌ها ریخته و تسمه‌ها به گرده‌ها کشیده شد اما خیلی طول نکشید که جامعه دید به ته‌خط رسیده است و عنقریب است که فروپاشی دیگری گریبانش را بگیرد در نتیجه، روندی حقوقی و نهادی شکل گرفت که میان سطوح مختلف همکاری تفاوت می‌گذاشت و راه سومی انتخاب شد که در آن نه کسی یادش برود و نه کسی از هول انتقام، آتش شکاف و نزاع اجتماعی را پُف کند.
در مقابل، اسپانیا پس از پایان دیکتاتوری فرانکو مسیر متفاوتی را آزمود. با توافق نخبگان سیاسی، نوعی «سکوت جمعی» درباره گذشته شکل گرفت تا انتقال قدرت بدون بازگشت به جنگ داخلی انجام شود. این فراموشی نسبی، در کوتاه‌مدت به ثبات کمک کرد، اما در بلندمدت دوباره مثل چوب‌پنبه به سطح آمد؛ زیرا نسل‌های بعدی، بدون تجربه مستقیم جنگ، دوباره پرسش درباره مسئولیت‌ها و خشونت‌های گذشته را زنده کردند در نتیجه معلوم شد حافظه، حتی اگر سرکوب شود، حذف نمی‌شود.
نقطه مشترک این تجربه‌ها این بود که هیچ‌کدام از این جوامع با حذف کامل حافظه یا با انتقام مطلق به ثبات نرسیدند. ثبات، نسخه‌ای نبود که متوقف به قبول یکی از این دو روش باشد بلکه نیازمند شکل‌‌دادن نوعی مسئولیت‌پذیری نسبت به گذشته بود.
اگر جامعه‌ای مثل آدمی که از یک سوءقصد ناغافل یا زورگیری جَسته، درست لحظاتی بعد از شوک اولیه از خود بپرسد چگونه ممکن است کسی از رنج و سرکوب مردم سخن بگوید اما از بمباران همان مردمی که مدعی دفاع از آنان است نیز استقبال کند؟ چگونه می‌توان از آزادی سخن گفت اما ویرانی را مقدمه آزادی دانست؟ و مهم‌تر از همه، چگونه می‌توان پس از پایان ماجرا چنان رفتار کرد که گویی هیچ‌کدام از این مواضع هرگز وجود نداشته‌اند؟ لزوما در حال مقدمه‌چینی برای انتقام نیست و این عمل می‌تواند نوعی تقلا برای شکل‌گیری یا مرور حافظه باشد البته که بسیاری دوست دارند آن را به سمت انتقام سوق دهند اما جهت درست شکل‌گیری حافظه است و این با انتقام فرق دارد زیرا انتقام می‌خواهد مجازات کند و حافظه می‌خواهد فراموش نکند تا بتواند مانع تکرار بسترهای آن شود.جامعه‌ای که حافظه خود را از دست بدهد، در حقیقت توانایی قضاوت اخلاقی و سیاسی خود را از دست داده است.
ادامه در مطلب بعدundefined
undefined۹
undefined۴
undefined۱
undefined۱

۱.۱K

۲۱:۱۰

ادامه مطلب پیشینundefined
اگر هیچ تفاوتی میان کسی که در روزهای سخت کنار مردم ایستاده و کسی که از تشدید رنج آنان استقبال کرده وجود نداشته باشد، آنگاه مفاهیمی چون مسئولیت، پاسخگویی و حتی اخلاق سیاسی بی‌معنا خواهند شد.
به همین دلیل است که ملت‌های مختلف پس از سرکوب‌ها، جنگ‌ها و اشغال‌ها، مسئله را صرفاً به عنوان یک اختلاف سیاسی ندیده‌اند. در فرانسه پس از تجاوز و اشغال آلمان، در نروژ پس از پایان جنگ جهانی دوم و در بسیاری از تجربه‌های مشابه، جامعه میان مخالفت سیاسی و همکاری با قدرت خارجی تفاوت قائل شد. کسی به خاطر داشتن عقیده‌ای متفاوت محکوم نشد؛ اما همکاری با نیرویی که کشور را هدف قرار داده بود نیز به عنوان یک «نظر شخصی» از حافظه عمومی حذف نشد.
دلیلش هم روشن است زیرا یک جامعه می‌تواند با خطا کنار بیاید، اما نمی‌تواند با انکار خطا کنار بیاید.اگر کسی امروز بگوید برای مخالفتم با نظام سیاسی دلیل قانع کننده‌ای دارم اما تحلیل من برای چاره‌جویی اشتباه بود، پیامدهای انسانی جنگ را دست‌کم گرفته بودم یا در داوری خود دچار خطا شده بودم، بخش دیگری از جامعه ممکن است با او موافق نباشد، اما دست‌کم با نوعی مسئولیت‌پذیری مواجه است. اما هنگامی که همان مواضع بدون هیچ توضیحی انکار شوند یا کسانی که دیروز مشوق جنگ بودند، امروز خود را سخنگوی قربانیان آن معرفی کنند، مسئله دیگر صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مسئله بی‌صداقتی در برابر حافظه جمعی است.
حقیقت این است که هیچ ملتی با انتقام پایدار نمی‌ماند. اما هیچ ملتی نیز با فراموشی ساخته نمی‌شود. آنچه ملت‌ها را حفظ می‌کند، توانایی آنان در به خاطر سپردن است؛ البته نه برای انتقام و حذف بلکه برای روشن ماندن مرزها.
شاید مهم‌ترین مرزی که جامعه ایران امروز نیازمند بازشناسی آن است، همین باشد یعنی واضح‌کردن مرز میان انتقاد یا از اساس مخالفت با تصمیم‌ها و رویکردهای حاکمیت و حمایت از اقدام نظامی خارجی. اولی حق هر شهروند است و بدون آن سیاست به استبداد می‌رسد اما دومی انتخابی سیاسی و اخلاقی است که ناگزیر باید درباره آن پاسخ داد.
تاریخ نشان داده است که ملت‌های بالغ نه بر پایه فراموشی ساخته می‌شوند و نه بر بنیاد کینه. آنان گذشته را به یاد می‌آورند، مسئولیت‌ها را ثبت می‌کنند و اجازه نمی‌دهند گردوغبار زمان، مرز میان خطا و مسئولیت را محو کند زیرا آنچه یک ملت را از تکرار اشتباهاتش حفظ می‌کند، نه قدرت حافظه در تشخیص اهداف یا اشخاصی که باید حذف شوند، بلکه شجاعت حافظه در یادآوری شرایط و لحظاتی است که سبب شد بخشی از اجزای آن از سر خشم، نفرت یا توهم، ویرانی خانه را راهی برای آباد کردن آن بپندارند.https://ble.ir/sahandiranmehr
undefined۲۲
undefined۳

۱.۴K

۲۱:۱۱

undefinedتا که خورد؟!
undefined<img style=" />undefinedسهند ایرانمهر
در حمله به لامرد، برای اولین‌‌بار از موشک PrSM استفاده شد؛ موشکی که با انفجار در ارتفاع و پراکندن هزاران ترکش تنگستنی در گستره‌ای وسیع، برای ایجاد حداکثر پوشش تخریبی طراحی شده است.
‏برای توضیح ویژگی‌های فنی، قدرت کشندگی و کارایی چنین سلاح‌هایی هزاران صفحه گزارش و تحلیل نوشته می‌شود. اما به گمان من، مهم‌ترین شاخص در سنجش «برد مؤثر» یک سلاح، نه بُرد پروازی آن، بلکه «هویت هدف» است.
‏اگر گوشت و خونی که زیر این ترکش‌ها قرار می‌گیرد ایرانی، افغانستانی، عراقی یا اهل غزه باشد ــ عمداً نمی‌گویم «انسان»، چون معمولاً پیش از هدف قرار گرفتن، در رسانه‌ها از انسانیت نیز خلع می‌شود ــ آن سلاح بسیار مؤثر و کاربردی تلقی می‌شود؛ آن‌قدر مؤثر که حتی می‌توان، به تعبیر دونالد ترامپ درباره ماجرایی دیگر، از آن «تفریحی» استفاده کرد و آب از آب تکان نخورد.
‏اما کافی است همان سلاح، یا حتی بسیار کم‌خطرتر از آن، در تصور و تخیل متوجه یکی از نورچشمی‌های جهان غرب شود. آن‌وقت ناگهان همه چیز تغییر می‌کند؛ همان‌گونه که نماینده اسرائیل در سازمان ملل یک ریزپرنده چند گرمی را در دست گرفت و فغان برآورد که دنیا بداند نظامیان هنگام تجاوز به جنوب لبنان چطور به خنجر نامردمی این وسیله کشته می‌شوند.
‏بنابراین هویت هدف باید تکه‌پاره‌شدنش ملس باشد و اگر نباشد در آن لحظه، همه دنیا به تکاپو می‌افتد، نشست‌های اضطراری تشکیل می‌شود، بیانیه‌ها صادر می‌شوند و سلاحی که تا دیروز عادی و مشروع بود، ناگهان چنان اهریمنی می‌شود که به درد موزه‌ها می‌خورد.
لینک گزارش نیویورک تایمزhttps://www.nytimes.com/video/world/middleeast/100000010916281/us-missile-iran-deaths-civilians.html
https://ble.ir/sahandiranmehr
undefined۱۷۴
undefined۱۰۲
undefined۴۴
undefined۲۳

۶.۹K

۱۰:۵۱

undefinedآخر داستان، کاش!همیشه «آب» باشد
undefined<img style=" />undefinedسهند ایرانمهر
از جنگ۱۲ روزه تا دی‌ماه و از آنجا تا جنگ۳۹ روزه، و از آن تا امروز. حتی اگر مثل «شهاب‌الدین نسوی» آنقدر خوش‌قلم باشی که در «نفثه‌المصدور» اعجازِ ایجاز را با طبع خوش‌تراش‌ات در وصف تلخی زمانه حمله مغول اینگونه به رخ بکشی که « پیوسته‌ پسته‌وار بر شوربختی خود می‌خندم» یا « بلارک( شمشیر پولادی) آب‌خورده تا خونخوار شد، خون، خوار شد» باز هم صِرف نوشتن از «دی‌ماه تا جنگ و از جنگ تا امروز» با همه جزییاتش، ثابت می‌کند که واژه، دچار چه عجز بالفطره‌ای است. جملات تا چه اندازه از حمل بار وقایع ناتوان‌اند. وقایع از شرح درد فرو می‌مانده‌ و درد برای آشکار کردن ژرفای آنچه بر جان آدمی گذشته، چقدر ناکافی است. میان تجربه و تعبیر، همیشه فاصله‌ای هست؛ فاصله‌ای که هیچ واژه‌ای آن را به تمامی پر نمی‌کند.
می‌گوییم «از جنگ۱۲ روزه تا دی‌ماه و‌از آن‌ تا جنگ ۳۹ روزه و از آن تا تعلیق جانکاه آتش‌بس »؛ و چنین می‌نماید که از چند برگ تقویم سخن می‌گوییم که ورق خورده‌اند و گذشته‌اند. اما مگر زمان را با برگ‌های تقویم می‌توان سنجید؟ گاه یک روز، به وسعت یک عمر است و گاه سالی، چون لحظه‌ای کوتاه می‌گذرد. در میان این دو تاریخ، روزهایی بود که اضطراب در آنها کش می‌آمد و پایان نمی‌گرفت؛ روزهایی که خبرها نه بر گوش، که بر جان فرود می‌آمدند؛ و زمان چنان سنگین گام برمی‌داشت که گویی خود نیز از بار حوادث به ستوه آمده بود.
با این همه اکنون، تصویر زاینده‌رود را می‌بینیم؛ آبی که دوباره در بستر خویش روان شده است. مردمانی که بر بستر یا کناره‌های رود ایستاده‌اند، حضور آب که چون قدیسی، لطافت شفابخش دستانش را بر سر باورمندانش می‌گذارد، و آن رنگ لبخندهای محتاط بر طرح‌لب‌هایشان که هنوز چیزی از تردید را در خود پنهان کرده‌اند.
گویی آدمی همواره در جست‌وجوی نشانه‌ای است تا به خویشتن بگوید: فصلی سپری شد، شبی به پایان رسید، کابوسی دست از سر ما برداشت. آدمی گاهی آغاز چیزی مبارک را عجولانه نشانه پایان چیزی نامبارک می‌گیرد و این هم گواهی بر خصلت امیدپروری است که نیازش به آرامش را به قانون خودخوانده جهانی تبدیل می‌کند که روشنا و تاریکی‌اش همیشه در هم تنیده‌اند.
جهان چندان که ما می‌خواهیم، اهل نقطه و پایان نیست. دردها ناگهان خاتمه نمی‌یابند. نگرانی‌ها با عبور یک تاریخ از میان نمی‌روند. زخم‌های جمعی، همچون زخم‌های فردی، حافظه‌ای دیرپا دارند؛ سال‌ها پس از آنکه حادثه پایان یافته باشد، در اعماق جان به زیستن ادامه می‌دهند. گاه واقعه تمام می‌شود، اما پژواک آن همچنان در درون ما می‌پیچد و‌ به قول هدایت مثل خوره آدم را می‌خورند.
با این همه، انسان موجود شگفتی است. حافظه دارد و فراموشی؛ و چه بسا بخش مهمی از زندگی او از کشاکش همین دو نیرو ساخته شده باشد. از یک سو نمی‌خواهد آنچه را بر او گذشته از یاد ببرد، و از سوی دیگر نمی‌تواند زیر بار همه خاطره‌ها تاب بیاورد. از این‌رو برای خود نشانه می‌سازد؛ آغازها و پایان‌ها را نام‌گذاری می‌کند؛ سال نو را جشن می‌گیرد، سالگردها را پاس می‌دارد، و بازگشت آب را به رود، به فال نیک می‌گیرد. نه بدان سبب که حقیقتاً همه چیز از نو آغاز شده است، و نه از آن رو که همه چیز به پایان رسیده است؛ بلکه چون روح آدمی برای ادامه دادن، محتاج معناست، و معنا غالباً در همین نشانه‌ها متولد می‌شود.
ژاپنی‌ها برای این راز پنهان در هستی، واژه‌ای دارند: «ناگاره»، یعنی جریان. از نگاه آنان، زندگی در ادامه یافتن حرکت معنا می‌شود نه حذف موانع. رود، سنگ را از سر راه برنمی‌دارد؛ از کنار آن می‌گذرد، شکاف‌هایش را پر می‌کند، پیرامونش خم می‌شود و راهی دیگر می‌یابد. سنگ بخشی از مسیر است، نه پایان مسیر. شاید از همین روست که آب، در فرهنگ آنان، آموزگار حکمت شمرده می‌شود؛ زیرا ذهن‌پخته را نیز به آب مانند می‌کنند: ذهنی که با جهان درنمی‌افتد، اما تسلیم آن هم نمی‌شود؛ سختی‌ها را انکار نمی‌کند، اما در آنها متوقف نیز نمی‌ماند.
زاینده‌رود امروز هم یحتمل بیش از آنکه خبر بازگشت آب باشد، یادآور همین اندیشه و نیاز کهن انسانی باشد؛ نیاز به باور کردن اینکه زندگی هنوز راهی برای جاری شدن پیدا می‌کند. اینکه پس از روزهای تلخ نیز شاید می‌توان صدای آب را شنید و مثل داستان‌ها وقفه‌ای یا تنفسی را در آن حدس زد، هرچند خاطره خشکی و تَرَک از ذهن پاک نشده باشد و هرچند می‌دانی زندگی این‌گونه نیست که دردها و رنج‌هایش آغاز و پایانش اینقدر واضح و حدس‌زدنی باشد یا همه‌اش در این خلاصه شده باشد که چقدر کلمات برای توصیف رنج ناکافی‌اند. خلاصه حرفم این است که اولین بخش شوم خاطره اگر آتش است، آخرش کاش که همیشه آب باشد.https://ble.ir/sahandiranmehr
undefined۳۶

۶۸۹

۱۰:۵۴

thumbnail
undefinedمی‌گوید: «آمریکایی‌ها باید به مردم ایران کمک کنند؛ نه برای مردم ایران، بلکه برای منافع خودشان… شما نشان ندادید که می‌توانید این حکومت را ساقط کنید… این فرصت را از دست دادید.»
‏اما جانِ کلامی که جرأت بیان صریحش را ندارد و پشت بازی با واژه‌ها پنهان می‌کند، چیز دیگری است: «همان بمب اتمی که یک‌بار پیشنهادش را دادم و بعد ناچار شدم حذفش کنم.»
‏هرچه بیشتر می‌کوشد با آچار فرانسه واژه «مردم» و جابه‌جایی کلمات مقصودش را بپوشاند، تناقض سخنانش آشکارتر می‌شود؛ زیرا تمام استدلال او در نهایت به این گزاره فروکاسته می‌شود که مشکل این بود که آمریکا به «ترومن پلاس» روی نیاورد!‏تکرار وقاحت زاییده اطمینان به فراموشی است.
https://ble.ir/sahandiranmehr
undefined۳۸
undefined۴
undefined۲
undefined۱

۱K

۱۴:۱۰

thumbnail
undefinedاز زمین واقعیت تا افق آرزو(معرفی فیلم)
undefined<img style=" />undefinedسهند ایرانمهر
در نگاه اول، آدم‌های پیرامون ما انگار به دو دسته ساده تقسیم می‌شوند؛ واقع‌اندیشان و آرزواندیشان. دسته نخست، دست‌کم در ابتدا، چندان دل‌فریب نیستند؛ کم‌هیجان، سرد و حسابگر، گاهی حتی ناامیدکننده، اما در عوض دقیق‌اند. جهان را همان‌طور که هست می‌بینند، بی‌پرده و بی‌تعارف. در مقابل، دسته دوم پر از شور و امیدند؛ الهام‌بخش و گرم، اما گاهی دور از مرزهای سخت و زمخت امکان.
فیلسوفان هم در همین دوگانه ایستاده‌اند؛ بعضی تمام وزن نگاهشان را بر آرمان گذاشته‌اند و بعضی دیگر بر واقعیت. و البته گروهی هم همیشه تلاش کرده‌اند میان این دو پل بزنند و آشتی برقرار کنند؛ کاری که ساده گفته می‌شود، اما در عمل همیشه دشوار بوده است.
فیلم غریبه‌ها در پارک در ظاهر، قصه دو پیرمرد است؛ یکی در قامت آرمان‌گرایی و دیگری در چهره واقع‌گرایی. هر روز در پارکی در بوئنوس‌آیرس روی نیمکتی ثابت می‌نشینند و گفت‌وگویی را آغاز می‌کنند که در ظاهر ساده است، اما آرام‌آرام به قلب یکی از قدیمی‌ترین پرسش‌های انسانی نفوذ می‌کند.
فیلم، در عمق خود، درباره کشمکش میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» است. یکی از این دو هنوز در جهان آرمان‌ها نفس می‌کشد؛ جهانی که در آن انسان باید برای عدالت، حقیقت و تغییر ایستادگی کند. دیگری به واقعیت پناه برده است؛ به این درک تلخ اما آرام که جهان همیشه مطابق میل ما پیش نمی‌رود و گاهی تنها راه ادامه دادن، کنار آمدن با آن است.
زیبایی فیلم در این است که هیچ‌کدام را برنده یا بازنده نمی‌کند. هیچ‌کدام را تقدیس یا تحقیر نمی‌کند. به جای آن، آرام و بی‌صدا نشان می‌دهد که افراط در هر دو سوی این طیف چگونه می‌تواند انسان را به بن‌بست برساند. هر یک از این دو پیرمرد چیزی را در اختیار دارد که دیگری از آن محروم است؛ یکی هنوز توان رؤیا دیدن دارد و دیگری توان دوام آوردن.
پارک در این میان فقط یک مکان نیست؛ استعاره‌ای است از خود جهان. جهانی که آدم‌ها در آن می‌آیند، می‌نشینند، حرف می‌زنند و می‌روند، بی‌آنکه همیشه به توافقی روشن برسند. گفت‌وگوهای این دو پیرمرد فقط درباره زندگی شخصی‌شان نیست؛ انعکاسی است از همان پرسش قدیمی که تاریخ بشر را شکل داده است. هر تمدنی از دل آرزو زاده شده و هر تمدنی به مدد واقع‌بینی دوام آورده است.
در لحظاتی از فیلم، حس می‌کنیم این دو پیرمرد بیرون از ما نیستند. هر کدامشان در درون ما نشسته‌اند و با دیگری بحث می‌کنند. ما هم بارها در زندگی با این پرسش روبه‌رو شده‌ایم؛ اینکه باید جهان را همان‌طور که هست پذیرفت یا آن‌طور که می‌خواهیم تغییرش داد. اینکه خرد در سازگاری است یا در ایستادگی. اینکه بلوغ یعنی کنار گذاشتن رؤیاها یا حفظ کردن آن‌ها با وجود شکست‌ها.
فیلم اما هیچ نسخه‌ای تجویز نمی‌کند. نه نصیحت می‌کند و نه شعار می‌دهد. فقط آرام نشان می‌دهد که انسان تا زمانی زنده است که میان این دو جهان در رفت‌وآمد باشد؛ با پا روی زمین بایستد و با نگاهش افق را گم نکند. کسی که فقط آرزو دارد، زمین زیر پایش را از دست می‌دهد، و کسی که فقط واقعیت را می‌بیند، افق را فراموش می‌کند.
در واقع مسئله‌ای که باید بدانیم این است که به‌جای انتخاب یکی از این دو، باید یاد بگیریم که جایی میان این دو زندگی کنیم. جایی که نه رؤیا تحقیر می‌شود و نه واقعیت نادیده گرفته می‌شود. جامعه نیز درست در همین نقطه معنا پیدا می‌کند؛ در تعادل ناپایدار میان امید و امکان، میان خواستن و توانستن.
با این نگاه فیلم با طنزی آرام و انسانی، به ما یادآوری می‌کند که گاهی اگر این دو سوی به ظاهر متضاد، به جای جنگیدن با هم، کنار هم بنشینند، حتی ممکن است بتوانند همان «دختر دست‌نیافتنی پارک» را هم بهتر ببینند یا دست‌کم بفهمند مسئله فقط رسیدن به او نیست، بلکه نوع نگاه کردن به خود واقعی اوست.
#معرفی_فیلم https://ble.ir/sahandiranmehr
undefined۱۵

۶۲۶

۱۰:۲۵

undefinedایران و لحظه تغییر پارادایم
undefined<img style=" />undefinedسهند ایرانمهر
در پی حملات ویرانگر اسراییل به جنوب لبنان، ایران که پیشتر هدف قرار دادن صاحبه را جزو شروط حفظ آتش‌بس اعلام کرده بود، حملات موشکی خود به مناطق شمالی اسراییل را طبق وعده‌ای که داده بود، عملی کرد.
آنچه در این رخداد بیش از خود عملیات اهمیت دارد، پیامی است که در پس آن نهفته است. سال‌ها تحلیلگران منطقه‌ای از دکترین بازدارندگی ایران با این فرض سخن می‌گفتند که تهران عمدتاً در موضع واکنش قرار دارد؛ یعنی ابتدا ضربه‌ای را دریافت می‌کند و سپس در زمانی و مکانی که خود مناسب می‌داند پاسخ می‌دهد. اما آنچه اکنون مشاهده می‌شود، دست‌کم از منظر ادراکی، نشانه تغییر مهمی در این الگو است.
ایران با این اقدام نشان داد که دیگر لزوما خود را مقید به انتظار برای وقوع حمله و سپس پاسخ متقابل نمی‌بیند. مهم‌تر آنکه این پیام نیز مخابره شد که نسبت میان کنش و واکنش، از نگاه تهران الزاماً یک نسبت مکانیکی و ریاضی نیست. در گذشته، بسیاری از بازیگران منطقه تصور می‌کردند هر اقدام، پاسخی هم‌وزن و هم‌مقیاس به دنبال خواهد داشت؛ اما اکنون این تصور با چالش روبه‌رو شده است. پیام جدید این است که اگر خطوط قرمز تعیین‌شده از سوی ایران نادیده گرفته شود، پاسخ ممکن است نه‌تنها محدود به همان سطح نباشد، بلکه دامنه‌ای گسترده‌تر و هزینه‌ای فراتر از انتظار طرف مقابل پیدا کند.
این تحول را نمی‌توان صرفا در چارچوب یک عملیات نظامی تحلیل کرد. آنچه اهمیت دارد، سطحی از اعتمادبه‌نفس راهبردی است که در پس چنین تصمیمی دیده می‌شود. دولت‌ها زمانی دست به تغییر قواعد بازی می‌زنند که احساس کنند موازنه محیطی، ظرفیت‌های داخلی و شرایط منطقه‌ای به آنان اجازه می‌دهد ابتکار عمل را در دست بگیرند. به همین دلیل، شاید مهم‌ترین پیام این رخداد در این گزاره نهفته باشد که ایران خود را در موقعیتی می‌بیند که می‌تواند بخشی از قواعد تعامل را به طرف مقابل تحمیل کند، نه آنکه صرفاً در چارچوب قواعد تحمیل‌شده بازی کند.
از همین منظر، مسئله شروط و خطوط قرمز نیز معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. در سیاست بین‌الملل، اعتبار یک کشور با میزان پایبندی آن به تعهدات و هشدارهایش سنجیده می‌شود. هر شرطی که اعلام شود اما در برابر نقض آن واکنشی صورت نگیرد، بخشی از اعتبار بازدارندگی را فرسوده می‌کند. برعکس، هنگامی که یک بازیگر نشان می‌دهد میان گفتار و رفتار او فاصله‌ای وجود ندارد، پیام اصلی نه به دشمنان، بلکه به همه ناظران منطقه‌ای و بین‌المللی مخابره می‌شود. پیام این است که آنچه گفته می‌شود، صرفاً یک موضع تبلیغاتی نیست؛ بلکه بخشی از محاسبات واقعی قدرت است.
اما این سکه، روی دیگری نیز دارد. تغییر قواعد بازی از سوی تهران، تل‌آویو را در برابر یک دوراهی استراتژیک و حیاتی قرار می‌دهد؛ تصمیمی که شکل و شمایل آینده منطقه را ترسیم خواهد کرد. در این فضا، سه سناریو پیش‌روی اسرائیل است که هرکدام به شکلی مستقیم، بر محاسبات دونالد ترامپ در واشنگتن سایه می‌اندازد:
اگر اسرائیل به سمتی برود که پاسخی همه‌جانبه، عمیق و ویرانگر به این اقدام بدهد، عملاً به معنای پذیرش قمار جنگ منطقه‌ای است. تل‌آویو با این انتخاب می‌کوشد بازدارندگی ترک‌خورده خود را با زور عریان بازسازی کند. اما این مسیر، دونالد ترامپ را در وضعیتی ناخواسته قرار می‌دهد. ترامپ، چه در قاب یک تاجر و چه در قامت یک سیاستمدار، همواره از «جنگ‌های بی‌پایان و پرهزینه» گریزان بوده اما در عمل دچار آن شده است. یک جنگ گسترده در خاورمیانه، دکترین ثبات اقتصادی و قدرتش در برقراری توافق را به مخاطره بیشتر می‌اندازد، قیمت انرژی را بیش از وضعیت کنونی تکان می‌دهد و واشنگتن را به باتلاقی فجیع‌تر می‌کشاند. در این سناریو، ترامپ احتمالاً ناگزیر خواهد شد میان حمایت مطلق سنتی از اسرائیل و اولویت‌های داخلی‌اش دست به انتخابی دردناک بزند؛ امری که می‌تواند به فشارهای پنهان اما شدید واشنگتن بر تل‌آویو برای مهار دامنه بحران ختم شود.
احتمال دوم، الگویی از واکنش است که در ادبیات نظامی به آن «پاسخ متناسب اما زیر آستانه جنگ» می‌گویند؛ ضرباتی دقیق، نقطه‌ای و عمدتاً نمادین که هم مخالفت راستگرایان در داخل اسرائیل را ترمیم کند و هم فضای گریز از یک رویارویی فراگیر را باقی بگذارد. این سناریو، مطلوب‌ترین حالت برای دونالد ترامپ است. در این مختصات، ترامپ می‌تواند نقش کلاسیک آمریکا به عنوان «برقرارکننده نظم» را بازی کند. او از یک سو بر تعهد آهنین خود به امنیت اسرائیل پافشاری می‌کند و از سوی دیگر، با تکیه بر دیپلماسی فردی و اهرم‌های اقتصادی، خود را به عنوان منجی صلح و مانع بزرگ وضعیت بحرانی‌تر معرفی خواهد کرد. ادامه در مطلب بعدیundefined
undefined۱۵

۹۰۳

۲۱:۳۳

ادامه پست پیشینundefined
این وضعیت به ترامپ اجازه می‌دهد تا دکترین «صلح از طریق اقتدار» را بدون پرداخت هزینه‌های یک جنگ واقعی، به نمایش بگذارد.
گزینه سوم، سکوت موقت یا امتناع از پاسخ مستقیم نظامی است؛ رویکردی که در آن تل‌آویو ضربه را می‌پذیرد اما واکنش را به شبکه‌های نیابتی، ترورهای هدفمند یا حملات سایبری در طول زمان موکول می‌کند. تحقق این فرض، برای ترامپ یک فرصت طلاییِ تاکتیکی است. او این خویشتن‌داری را به حساب کارآمدی فشارها و تهدیدهای خود خواهد گذاشت و ادعا خواهد کرد که سایه حضور او در کاخ سفید، مانع از انفجار منطقه شده است. با این حال، این سناریو ترامپ را ترغیب خواهد کرد که فشار اقتصادی و سیاسی بر تهران را تشدید کند تا به شرکای منطقه‌ای خود اطمینان دهد که عدم پاسخ نظامی، به معنای رها کردن آنان نیست.
کوتاه سخن اینکه در تحول اخیر، ایران تلاش کرده تصویری از خود ارائه دهد که در آن، نه منتظر تعیین تکلیف از سوی دیگران است، نه پاسخ‌هایش را صرفا بر مبنای اصل تقارن تنظیم می‌کند و نه در اجرای خطوط قرمزی که اعلام می‌کند دچار تردید است. اینکه این راهبرد در بلندمدت تا چه اندازه موفق خواهد بود، موضوعی است که زمان درباره آن داوری خواهد کرد؛ اما دست‌کم در مقطع کنونی، تهران کوشیده این پیام را به‌روشنی منتقل کند که دوران بی‌هزینه بودن نقض شروط اعلامی‌اش به پایان رسیده است؛ پیامی که حالا هم تل‌آویو در حال وزن‌کشی آن و هم واشنگتن در حال تنظیم چرتکه‌های استراتژیک خود با آن است.https://ble.ir/sahandiranmehr
undefined۲۴
undefined۵
undefined۱
undefined۱

۹۵۰

۲۱:۳۳

thumbnail
undefined۱۲

۵۴۰

۱۲:۰۱

thumbnail
undefined۱۰
undefined۴

۵۶۱

۱۲:۰۱