عکس پروفایل تِتیسا | یادداشت‌های سین.سین.حت

تِتیسا | یادداشت‌های سین.سین.ح

۹۴ عضو
thumbnail
تماشاچی نیستم
هر شب با یک پلاکارد تازه می‌آید؛ اما ماجرا فقط به پلاکاردهایش ختم نمی‌شود. شیشه‌های ماشینش هم پر از نوشته است، انگار خودرویش را به تابلوی سیاری برای حرف‌هایش تبدیل کرده باشد.
بعد از تجمع میدان امام حسین، خودش را به میدان شهدا می‌رساند. چوبی در دست دارد که دو طرفش را مقوا چسبانده و روی آن‌ها می‌نویسد. هر شب نوشته‌ای تازه، هر شب حرفی نو. می‌گوید یکی از وکلات خوانده و کارش سردفتر‌داری‌ ست، اما اینجا بیشتر از هر عنوانی، با نوشته‌هایش شناخته می‌شود.
روی یکی از پلاکاردها نوشته بود: «موج ۱۳۸». از او پرسیدم یعنی چه؟
گفت: «این صد و سی و هشتمین مطلبی است که از شروع جنگ نوشته‌ام و به خیابان آورده‌ام.»
بعضی شب‌ها نوشته‌هایش مردم را دور خودش جمع می‌کند. موافق و مخالف می‌ایستند، بحث می‌کنند و حرف می‌زنند. می‌گوید: «همه که موافق نیستن، می‌ایستیم و گفت‌وگو می‌کنیم. به هر حال باید روشنگری کرد. باید حرف زد. آدم نباید تماشاچی باشد.»
آخر سر از او پرسیدم تا کی قرار است پلاکارد بنویسد. مکثی کرد و گفت:
«من فقط یک سرباز نظامم. حتی اگر روزی آخرین نفر باشم، باز هم با پلاکاردهایم به میدان می‌آیم. برای دفاع از ایران، برای خون رهبر و سردارانمون.»
او از آن آدم‌هایی است که هر شب، حرفش را روی مقوا می‌نویسد و به خیابان می‌آورد؛ مبادا روزی در برابر اتفاقات زمانه، فقط تماشاچی مانده باشد.
سین.سین.حundefined| خرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
undefined۳

۳۶

۸:۰۰

اللّٰهُمَّ إِنَّهُ لَايُجِيرُنِى مِنْكَ أَحَدٌ..
خدایا به‌ یقین جز تو،احدی مرا پناه نمی‌دهد..undefined
@samanotes
undefined۴

۳۱

۱۳:۱۳

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۹

۷:۴۷

بازارسال شده از ماهتو | روایتی‌از‌دلِ‌مازندران
thumbnail
مباهله یعنی:دلت را به خدا بسپار...
دستت را از دست پنج‌ تن
رها مکن
وگرنه گُم می‌شوی!!!undefined

undefined | @revayate_mazandaran |

۱

۷:۴۷

صبحِ قرار فرا رسید.
چشم‌ها به دوردست دوخته شده بود. شاید بسیاری انتظار داشتند او با جمعی از یارانش از راه برسد؛ با چهره‌های شناخته‌شده و صفی بلند از همراهان.
اما وقتی نمایان شد، تنها چند نفر کنارش بودند.
دست کودکی را گرفته بود و کودکی دیگر در کنار او گام برمی‌داشت. پشت سرش بانویی می‌آمد که وقار حضورش نگاه‌ها را به خود جلب می‌کرد و مردی که سال‌ها در سخت‌ترین روزها کنار او دیده شده بود.
حسن و حسین، فاطمه و علی.
همین.
در میان جمعیت، همه یک چیز را می‌دیدند؛ پیامبر نه با بزرگان قبایل آمده بود و نه با انبوهی از یارانش. کنار او نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش ایستاده بودند؛ کسانی که هیچ‌کس برایش عزیزتر از آنان نبود.
گفته‌اند هنگامی که هیئت نجران این صحنه را دید، رنگ از چهره‌شان پرید. آنان در چهره این پنج تن، اطمینانی را دیدند که با هیچ استدلالی قابل توصیف نبود. چرا که حقیقت، خود به میدان آمده بود.
تصویری که قرن‌ها بعد هم در روایت‌ها باقی ماند؛ مردی که در یکی از حساس‌ترین لحظه‌های زندگی‌اش، در میان انبوه مردم، تنها با چهار نفر ایستاده بود.
سین.سین.حundefined| خرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
undefined۲
undefined۱

۲۲

۷:۵۴

thumbnail
مولانا توی یکی از داستان‌های مثنوی میگه که:اگه دونه‌ای رو کاشتی به هیچکس راجع بهش نگو. چون حتی اگه یه کلاغ جای اونو یاد بگیره ثمره‌ی کارتو از دست میدی. چه برسه به اینکه آدم‌ها ازش با خبر بشن. هر ایده، هدف، تفکر، برنامه‌ای تو ذهنتون هست تا زمان به ثمر نشستنش به کسی چیزی نَگین...
@samanotes
undefined۴

۲۷

۱۷:۱۶

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۱

۴:۵۴

thumbnail
کلماتی که قد می‌کشند
این روزها دور میدان امام حسین، نهضتی به راه افتاده است؛ نهضتِ پلاکارد به دست‌ها.
هر شب آدم‌هایی را می‌بینی که تکه‌ای مقوا، کاغذ، کارتن یا تخته‌ای کوچک در دست دارند و جمله‌ای روی آن نوشته‌اند. بعضی شعار است، بعضی درد دل، بعضی مطالبه و بعضی فقط چند کلمه ساده. اما انگار همه آمده‌اند تا حرفی را که در دل دارند، بلندتر بگویند.
کنجکاو شدم بدانم این نوشته‌های خوش‌خط و خوانا از کجا می‌آیند. رد پلاکاردها را که گرفتم، رسیدم به یک میز ساده در گوشه میدان. پشت میز مردی نشسته بود که با حوصله روی مقواها می‌نوشت. هر کس چیزی می‌خواست، می‌گفت و او با خطی خوش روی کاغذ می‌آورد.
نامش ابوالقاسم اکبری فولادی است؛ رزمنده دفاع مقدس و به قول خودش «سرباز پیر وطن».
بیش از پنجاه سال است که خوشنویسی می‌کند. می‌گفت وقتی می‌بیند هر کسی به سهم خودش برای وطن کاری انجام می‌دهد، این کمترین کاری است که از دست او برمی‌آید. از آغاز مراسم تا پایانش می‌ماند؛ با مقواها، ماژیک‌ها و دستخطی که حالا بخشی از چهره میدان شده است.
می‌گفت بیشتر مراجعه‌کنندگان جوان‌ها هستند. حتی بچه‌ها هم می‌آیند و از او می‌خواهند شعارهایشان را بنویسد. بعد با لبخند خاطره‌ای تعریف کرد: «یک روز دختر کوچکی آمد که قدش حتی به میز هم نمی‌رسید. گفت عمو، برایم بنویس هشتگ ۱۶۸ میناب.»
و در ادامه از علاقه‌اش به پلاکارد نویسی، گفت: «پشت هر کدام از این پلاکاردها یک حرف و یک فلسفه هست. برای همین دوستشان دارم.»
وقتی فهمیدم رزمنده دفاع مقدس بوده، از روزهای جنگ پرسیدم. انتظار داشتم از عملیات و خط مقدم بگوید؛ اما باز هم پای خط و نوشتن در میان بود.
گفت آن روزها هم کارش نوشتن بود. روی جعبه‌های مهمات می‌نوشت که محتویاتشان چیست و متعلق به کدام تیپ و دسته‌اند. پارچه‌نویسی می‌کرد و هر جا لازم بود، کلمات را به خدمت جبهه درمی‌آورد.
آخر گفت‌وگو از من پرسید: «شما چکاره‌اید؟»گفتم: «نویسنده‌ام.»لبخندی زد و جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است: «پس شما با کلمه حرف می‌زنید؛ من هم با خطم حرف می‌زنم.»
بعضی آدم‌ها اسلحه‌شان کلمات است. یکی با نوشتن، یکی با خوشنویسی و یکی با بلند کردن یک پلاکارد. فقط شکل حرف زدنشان فرق می‌کند؛ وگرنه همه‌شان دارند از یک چیز دفاع می‌کنند: از آنچه دوستش دارند.
سین.سین.حundefined| خرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
undefined۳

۳۱

۵:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined۱

۱۳

۹:۱۴

thumbnail
هَرَس
کمی شاخه‌های دلم را زدم همان شاخه‌های مزاحم، اضافی سبک‌تر شدم. گمان می‌کنم دلم را رها از قفس کرده‌امببین! خودم را هَرَس کرده‌ام.
@samanotes
undefined۳

۱۵

۹:۱۶