بسم الله الرحمن الرحیم
۳۰
۵:۴۷
خ مثل خبرنگار
فکر میکنم خبرنگارها یک بیماری مشترک دارند؛ هیچوقت با یک سؤال تمام نمیکنند.حتی وقتی جلسه تمام شده، حتی وقتی همه از اتاق بیرون رفتهاند، حتی وقتی ضبط را خاموش کردهای و خودکار را گذاشتهای لای دفتر. همین سؤالداشتن باعث میشود خبرنگار بعد از جلسه هم دنبال ماجرا برود.بازدید از صنایع را همیشه دوست دارم.شاید برای خیلیها، کارخانه فقط یک ساختمان بزرگ با چند دستگاه و چند سالن باشد؛ برای من اما هر کارخانه یک قصه است. قصه آدمهایی که صبح میآیند و چرخ دستگاهی را روشن میکنند و تا عصر، بخشی از زندگیشان را میان صدای ماشینها جا میگذارند.در صنایع چوب و کاغذ که راه میروی، صدای دستگاهها اجازه نمیدهد معمولی حرف بزنی. باید نزدیکتر بروی، گوش بدهی، نگاه کنی. باید بفهمی این کاغذی که بعدها روی میز ما قرار میگیرد، از کجا آمده و چه آدمهایی پشت تولیدش ایستادهاند.آنوقت تولید دیگر یک کلمه در گزارش مدیران نیست. آدم دارد. دست دارد. عرق دارد. چرخ دارد. و هزار قصه ناگفته.سایت پسماند هم برای من همینطور بود. جایی که شاید در نگاه اول چندان تماشایی نباشد، اما خبرنگار مگر فقط دنبال چیزهای تماشایی است؟ باید ببینی چه چیزی دور ریخته میشود، چه چیزی دوباره به چرخه برمیگردد و کجا هنوز یک جای کار میلنگد.من همیشه دوست داشتم پشت خبر را ببینم. پشت عددها را. پشت آمارها را. پشت همان جملههای رسمی که گاهی آنقدر شبیه هماند که اگر چشم بسته بخوانی، نمیفهمی کدام مدیر آن را گفته است.گاهی همراه استاندار و مدیران، از این شهر به آن شهر میرویم. هر جا چیزی برای دیدن باشد، میایستیم.یک بار مسیرمان به ارتفاعات مازندران و روستای کوات افتاد. جاده هرچه بالاتر میرفت، شهر بیشتر از ما فاصله میگرفت. هوا عوض میشد، منظره عوض میشد و انگار خبر هم شکل دیگری پیدا میکرد. آن بالا دیگر خبری از سالنهای رسمی و میزهای جلسه نبود. آدم بود و زندگی. و من دوباره همان کار همیشگی را میکردم؛ میدیدم و میپرسیدم.گاهی فکر میکنم خبرنگار بودن یعنی همین که بتوانی از یک کارخانه تا یک روستای دورافتاده، از صدای دستگاهها تا سکوت کوه، دنبال یک روایت مشترک بگردی؛ روایت آدمهایی که هر کدام به شکلی دارند این سرزمین را میسازند.میان همه اینها، یک خاطره هست که برای من جنس دیگری دارد.روزی که فرصت مصاحبه با رئیسجمهور شهید را داشتم. آن روز، من هم مثل همیشه یک خبرنگار بودم؛ با چند سؤال، یک دفترچه و ذهنی که مدام جملهها را مرور میکرد تا چیزی از قلم نیفتد. اما بعضی لحظهها را آدم همان موقع نمیفهمد که قرار است بعدها برایش مهم شوند.شاید یکی از زیباییهای این شغل همین باشد؛ اینکه نمیدانی کدام روز معمولی، بعدها تبدیل به خاطرهای غیرمعمولی خواهد شد.من خبرنگاری را اینطور تجربه کردهام. با دویدن. با بودن. با پرسیدن. با دوباره پرسیدن.با جادههایی که طولانی بودهاند و جلسههایی که گاهی کوتاه، اما پر از حرف بودهاند. با کارخانههایی که فهمیدهام چرخ تولید فقط با دستگاهها نمیچرخد؛ با آدمها میچرخد.با روستاهایی که فهمیدهام فاصلهشان از مرکز شهر، دلیل نمیشود حرفی برای گفتن نداشته باشند. با مسئولانی که گاهی باید از آنها سؤال سخت پرسید و گاهی باید اجازه داد چند دقیقه از پشت میز و عنوانشان بیرون بیایند و از چیزی بگویند که واقعاً دغدغهشان است.من خبرنگارم. خبرنگاری برای من، راهی است برای نزدیکتر شدن به زندگی. به آدمها.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
فکر میکنم خبرنگارها یک بیماری مشترک دارند؛ هیچوقت با یک سؤال تمام نمیکنند.حتی وقتی جلسه تمام شده، حتی وقتی همه از اتاق بیرون رفتهاند، حتی وقتی ضبط را خاموش کردهای و خودکار را گذاشتهای لای دفتر. همین سؤالداشتن باعث میشود خبرنگار بعد از جلسه هم دنبال ماجرا برود.بازدید از صنایع را همیشه دوست دارم.شاید برای خیلیها، کارخانه فقط یک ساختمان بزرگ با چند دستگاه و چند سالن باشد؛ برای من اما هر کارخانه یک قصه است. قصه آدمهایی که صبح میآیند و چرخ دستگاهی را روشن میکنند و تا عصر، بخشی از زندگیشان را میان صدای ماشینها جا میگذارند.در صنایع چوب و کاغذ که راه میروی، صدای دستگاهها اجازه نمیدهد معمولی حرف بزنی. باید نزدیکتر بروی، گوش بدهی، نگاه کنی. باید بفهمی این کاغذی که بعدها روی میز ما قرار میگیرد، از کجا آمده و چه آدمهایی پشت تولیدش ایستادهاند.آنوقت تولید دیگر یک کلمه در گزارش مدیران نیست. آدم دارد. دست دارد. عرق دارد. چرخ دارد. و هزار قصه ناگفته.سایت پسماند هم برای من همینطور بود. جایی که شاید در نگاه اول چندان تماشایی نباشد، اما خبرنگار مگر فقط دنبال چیزهای تماشایی است؟ باید ببینی چه چیزی دور ریخته میشود، چه چیزی دوباره به چرخه برمیگردد و کجا هنوز یک جای کار میلنگد.من همیشه دوست داشتم پشت خبر را ببینم. پشت عددها را. پشت آمارها را. پشت همان جملههای رسمی که گاهی آنقدر شبیه هماند که اگر چشم بسته بخوانی، نمیفهمی کدام مدیر آن را گفته است.گاهی همراه استاندار و مدیران، از این شهر به آن شهر میرویم. هر جا چیزی برای دیدن باشد، میایستیم.یک بار مسیرمان به ارتفاعات مازندران و روستای کوات افتاد. جاده هرچه بالاتر میرفت، شهر بیشتر از ما فاصله میگرفت. هوا عوض میشد، منظره عوض میشد و انگار خبر هم شکل دیگری پیدا میکرد. آن بالا دیگر خبری از سالنهای رسمی و میزهای جلسه نبود. آدم بود و زندگی. و من دوباره همان کار همیشگی را میکردم؛ میدیدم و میپرسیدم.گاهی فکر میکنم خبرنگار بودن یعنی همین که بتوانی از یک کارخانه تا یک روستای دورافتاده، از صدای دستگاهها تا سکوت کوه، دنبال یک روایت مشترک بگردی؛ روایت آدمهایی که هر کدام به شکلی دارند این سرزمین را میسازند.میان همه اینها، یک خاطره هست که برای من جنس دیگری دارد.روزی که فرصت مصاحبه با رئیسجمهور شهید را داشتم. آن روز، من هم مثل همیشه یک خبرنگار بودم؛ با چند سؤال، یک دفترچه و ذهنی که مدام جملهها را مرور میکرد تا چیزی از قلم نیفتد. اما بعضی لحظهها را آدم همان موقع نمیفهمد که قرار است بعدها برایش مهم شوند.شاید یکی از زیباییهای این شغل همین باشد؛ اینکه نمیدانی کدام روز معمولی، بعدها تبدیل به خاطرهای غیرمعمولی خواهد شد.من خبرنگاری را اینطور تجربه کردهام. با دویدن. با بودن. با پرسیدن. با دوباره پرسیدن.با جادههایی که طولانی بودهاند و جلسههایی که گاهی کوتاه، اما پر از حرف بودهاند. با کارخانههایی که فهمیدهام چرخ تولید فقط با دستگاهها نمیچرخد؛ با آدمها میچرخد.با روستاهایی که فهمیدهام فاصلهشان از مرکز شهر، دلیل نمیشود حرفی برای گفتن نداشته باشند. با مسئولانی که گاهی باید از آنها سؤال سخت پرسید و گاهی باید اجازه داد چند دقیقه از پشت میز و عنوانشان بیرون بیایند و از چیزی بگویند که واقعاً دغدغهشان است.من خبرنگارم. خبرنگاری برای من، راهی است برای نزدیکتر شدن به زندگی. به آدمها.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
۳۵
۶:۱۲
راستش را بخواهید، امسال نمیخواستم دربارهی روزخبرنگار بنویسم.نه اینکه حرفی نداشته باشم؛ اتفاقاً آنقدر نوشتهام که بعضی حرفها دیگر خودشان را تکرار میکنند.میخواستم فقط بگویم روزها، بیشتر از آنکه مهم باشند، بهانهاند.بهانهای برای یادآوری آدمهایی که دوستشان داریم،برای زنگ زدن،برای دیدن،برای کنار هم نشستن،برای گفتنِ «خوشحالم که هستی»؛حتی اگر هیچ مناسبتی در تقویم نباشد.آخرش هم دنیا آنقدرها فرصت نمیدهد که همه حرفها را بگذاریم برای روزهای خاص.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
۴۶
۷:۴۵
بسم الله الرحمن الرحیم
۲۲
۸:۴۴
زنانی که میدان را خالی نکردند
اول، صدای قدمها آمد منظم، آرام و یکدست. چند قدم که گذشت، تصویر عوض شد؛ زنانی بودند با سلاح. یکی پشت دوشکا نشسته بود، یکی فرمان خودرو را در دست داشت و زنانی هم پیاده، سلاح به دست، رژه میرفتند. برای چند لحظه، تصویر را نمیشد با آن چیزی که همیشه از «زن» در ذهن داریم کنار هم گذاشت. اما شاید اشتباه همینجا باشد. چون زن، فقط یک تصویر نیست. او مادر، همسر، دختر یک خانواده؛ کارمند، معلم، استاد دانشگاه، طلبه، دانشآموز است و گاهی، همین زن، وقتی پای میدان به میان میآید، سلاح هم به دست میگیرد.این سومین رژه نمادین گردانهای کوثر خواهران شهرستان ساری ست. حدود ۲۰۰ زن کنار هم ایستادهاند. اما اگر بخواهیم صحنه را فقط با عدد و عنوان توضیح بدهیم، اصل ماجرا را از دست دادهایم.ماجرا از امروز شروع نشده است. این زنان مدتهاست که برای روزهای سخت آماده میشوند. آموزش دیدهاند؛ از امداد و نجات و تزریقات و CPR گرفته تا برپایی چادراسکان، پخت نان و آموزش سلاح. یعنی برای روزی که شاید دیگر فرصتی برای پرسیدن «چه کسی باید این کار را انجام دهد؟» نباشد. خودشان باید بلد باشند. در روزهای جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان این آموزشها دیگر فقط یک کلاس و تمرین نبود. معنای دیگری پیدا کرد. پشتیبانی از جنگ، برایشان یک واژه روی کاغذ نبود. باید بتوانند امداد برسانند. باید بتوانند شرایط سخت را مدیریت کنند. باید بتوانند بخشی از نیازهای اولیه را خودشان تأمین کنند و شاید مهمتر از همه، باید بدانند اگر روزی کشور به حضورشان احتیاج داشت، بنا نیست فقط تماشاچی باشند. خیلیهایشان در پویش جانفدا ثبتنام کردند. میگفتند: «اگر لازم باشد، ما میرویم.» سالهاست درباره زن ایرانی حرف زدهایم؛ از مادر بودنش، همسر بودنش، دختر بودنش. اما زن ایرانی فقط در خانه تعریف نمیشود. او میتواند مادر باشد و میداندار هم باشد. میتواند همسر باشد و در روزهای سخت، تکیهگاه باشد. میتواند کارمند باشد و بعد از ساعت کاری، آموزش امداد ببیند. میتواند در کنار همه این نقشها، برای مسئولیتهای اجتماعیاش آماده بماند. این همان تصویری است که شاید کمتر دیدهایم: زنی که قرار نیست برای حضور در میدان، زن بودنش را کنار بگذارد. بلکه با تمام هویت زنانهاش وارد میدان میشود.رهبر شهید انقلاب در سخنانی درباره حضور اجتماعی زنان، بر همین معنا تأکید کردهاند؛ اینکه زن مسلمان ایرانی با انقلاب اسلامی از حاشیه به متن جامعه آمد و همچون مردان، مسئولیت اجتماعی دارد.شاید امروز، در این رژه، بتوان بخشی از آن «متن» را دید. زنی که فقط برای دیده شدن نیامده است. آمده که نشان بدهد میتواند. بلد است. و اگر روزی لازم باشد، میایستد. در میان این زنان، خواهر شهیدی را هم میبینم. او جنگ را فقط در کتابها نخوانده است. جنگ را در جای خالی یک برادر دیده. در قاب عکس. در خاطرات یک مادر. در خانهای که یک نفر از آن رفت و دیگر برنگشت. شاید برای همین است که وقتی از «میدان» حرف میزند، این واژه برایش غریبه نیست.دوباره صدای قدمها میآید. این بار به سلاحها نگاه نمیکنم. به دستها نگاه میکنم. همان دستهایی که شاید صبح، دست کودکشان را گرفتهاند. همان دستهایی که نان پختهاند. همان دستهایی که دفتر دانشآموزی را ورق زدهاند. همان دستهایی که در خانه چای ریختهاند. حالا همان دستها، سلاح به دست گرفتهاند. و این تصویر، بیش از آنکه درباره سلاح باشد، درباره مسئولیت است. دانشآموز کنار معلم قدم میزند. طلبه کنار کارمند. مادری کنار دختری جوان. سنها متفاوت است. شغلها متفاوت. زندگیها متفاوت. اما قدمها یک ریتم دارد. و همین، زیباترین بخش ماجراست. اینکه میدان، یک شکل و یک سن و یک شغل نمیشناسد. هرکس، به اندازه توانش، سهمی دارد. آنها بخشی از روایتی هستند که زن را از تماشاگر بودن بیرون میآورد. زنی که میخواهد در لحظههای سخت، کنشگر باشد. مادر بماند. همسر بماند. دختر بماند. اما میدان را هم خالی نکند.اقتدار زن همین است؛ اینکه برای میدان رفتن، از زن بودنش عبور نکند. بلکه زن بودنش را با مسئولیتپذیری، آگاهی و آمادگی همراه کند.رژه تمام میشود. صفها آرامآرام از مقابل چشم دور میشوند. اما تصویر آن زن که پشت دوشکا نشسته بود، هنوز در ذهنم مانده است. زنی که شاید چند ساعت دیگر، دوباره به خانه برگردد. مادر باشد. همسر باشد. دختر باشد. چای دم کند. به فرزندش برسد. به کارش برگردد. و زندگی عادیاش را ادامه دهد. اما حالا میدانم پشت این زندگی عادی، زنی ایستاده که خودش را برای روزهای غیرعادی آماده کرده است.و شاید تمام حرف این رژه همین باشد:زن ایرانی، فقط تماشاگر تاریخ نیست. گاهی تاریخ، روی قدمهای او جلو میرود.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
اول، صدای قدمها آمد منظم، آرام و یکدست. چند قدم که گذشت، تصویر عوض شد؛ زنانی بودند با سلاح. یکی پشت دوشکا نشسته بود، یکی فرمان خودرو را در دست داشت و زنانی هم پیاده، سلاح به دست، رژه میرفتند. برای چند لحظه، تصویر را نمیشد با آن چیزی که همیشه از «زن» در ذهن داریم کنار هم گذاشت. اما شاید اشتباه همینجا باشد. چون زن، فقط یک تصویر نیست. او مادر، همسر، دختر یک خانواده؛ کارمند، معلم، استاد دانشگاه، طلبه، دانشآموز است و گاهی، همین زن، وقتی پای میدان به میان میآید، سلاح هم به دست میگیرد.این سومین رژه نمادین گردانهای کوثر خواهران شهرستان ساری ست. حدود ۲۰۰ زن کنار هم ایستادهاند. اما اگر بخواهیم صحنه را فقط با عدد و عنوان توضیح بدهیم، اصل ماجرا را از دست دادهایم.ماجرا از امروز شروع نشده است. این زنان مدتهاست که برای روزهای سخت آماده میشوند. آموزش دیدهاند؛ از امداد و نجات و تزریقات و CPR گرفته تا برپایی چادراسکان، پخت نان و آموزش سلاح. یعنی برای روزی که شاید دیگر فرصتی برای پرسیدن «چه کسی باید این کار را انجام دهد؟» نباشد. خودشان باید بلد باشند. در روزهای جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان این آموزشها دیگر فقط یک کلاس و تمرین نبود. معنای دیگری پیدا کرد. پشتیبانی از جنگ، برایشان یک واژه روی کاغذ نبود. باید بتوانند امداد برسانند. باید بتوانند شرایط سخت را مدیریت کنند. باید بتوانند بخشی از نیازهای اولیه را خودشان تأمین کنند و شاید مهمتر از همه، باید بدانند اگر روزی کشور به حضورشان احتیاج داشت، بنا نیست فقط تماشاچی باشند. خیلیهایشان در پویش جانفدا ثبتنام کردند. میگفتند: «اگر لازم باشد، ما میرویم.» سالهاست درباره زن ایرانی حرف زدهایم؛ از مادر بودنش، همسر بودنش، دختر بودنش. اما زن ایرانی فقط در خانه تعریف نمیشود. او میتواند مادر باشد و میداندار هم باشد. میتواند همسر باشد و در روزهای سخت، تکیهگاه باشد. میتواند کارمند باشد و بعد از ساعت کاری، آموزش امداد ببیند. میتواند در کنار همه این نقشها، برای مسئولیتهای اجتماعیاش آماده بماند. این همان تصویری است که شاید کمتر دیدهایم: زنی که قرار نیست برای حضور در میدان، زن بودنش را کنار بگذارد. بلکه با تمام هویت زنانهاش وارد میدان میشود.رهبر شهید انقلاب در سخنانی درباره حضور اجتماعی زنان، بر همین معنا تأکید کردهاند؛ اینکه زن مسلمان ایرانی با انقلاب اسلامی از حاشیه به متن جامعه آمد و همچون مردان، مسئولیت اجتماعی دارد.شاید امروز، در این رژه، بتوان بخشی از آن «متن» را دید. زنی که فقط برای دیده شدن نیامده است. آمده که نشان بدهد میتواند. بلد است. و اگر روزی لازم باشد، میایستد. در میان این زنان، خواهر شهیدی را هم میبینم. او جنگ را فقط در کتابها نخوانده است. جنگ را در جای خالی یک برادر دیده. در قاب عکس. در خاطرات یک مادر. در خانهای که یک نفر از آن رفت و دیگر برنگشت. شاید برای همین است که وقتی از «میدان» حرف میزند، این واژه برایش غریبه نیست.دوباره صدای قدمها میآید. این بار به سلاحها نگاه نمیکنم. به دستها نگاه میکنم. همان دستهایی که شاید صبح، دست کودکشان را گرفتهاند. همان دستهایی که نان پختهاند. همان دستهایی که دفتر دانشآموزی را ورق زدهاند. همان دستهایی که در خانه چای ریختهاند. حالا همان دستها، سلاح به دست گرفتهاند. و این تصویر، بیش از آنکه درباره سلاح باشد، درباره مسئولیت است. دانشآموز کنار معلم قدم میزند. طلبه کنار کارمند. مادری کنار دختری جوان. سنها متفاوت است. شغلها متفاوت. زندگیها متفاوت. اما قدمها یک ریتم دارد. و همین، زیباترین بخش ماجراست. اینکه میدان، یک شکل و یک سن و یک شغل نمیشناسد. هرکس، به اندازه توانش، سهمی دارد. آنها بخشی از روایتی هستند که زن را از تماشاگر بودن بیرون میآورد. زنی که میخواهد در لحظههای سخت، کنشگر باشد. مادر بماند. همسر بماند. دختر بماند. اما میدان را هم خالی نکند.اقتدار زن همین است؛ اینکه برای میدان رفتن، از زن بودنش عبور نکند. بلکه زن بودنش را با مسئولیتپذیری، آگاهی و آمادگی همراه کند.رژه تمام میشود. صفها آرامآرام از مقابل چشم دور میشوند. اما تصویر آن زن که پشت دوشکا نشسته بود، هنوز در ذهنم مانده است. زنی که شاید چند ساعت دیگر، دوباره به خانه برگردد. مادر باشد. همسر باشد. دختر باشد. چای دم کند. به فرزندش برسد. به کارش برگردد. و زندگی عادیاش را ادامه دهد. اما حالا میدانم پشت این زندگی عادی، زنی ایستاده که خودش را برای روزهای غیرعادی آماده کرده است.و شاید تمام حرف این رژه همین باشد:زن ایرانی، فقط تماشاگر تاریخ نیست. گاهی تاریخ، روی قدمهای او جلو میرود.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
۲۶
۸:۴۵
۱۶
۱۷:۱۹
حسینِ هویزه
اولین سفرم به هویزه، به آشنایی با او گذشت.برای همین است که هویزه را اینقدر دوست دارم.توی یک حیاط پر از درخت کاسیا نشسته بود.
دورش شلوغ بود. سید محمدحسین عادت دارد با همه صحبت کند و همه را گرم بگیرد.
من هم کنارش نشستم، کوتاه بود اما پر خاطره.
سال بعد که دوباره به هویزه رفتم، یکراست رفتم سراغش. باز هم دورش شلوغ بود.
اینبار اما به سبب آشنایی قبلی بیشتر کنارش نشستم. نمیدانم دقیقاً چه گفتیم. خیلی از حرفهای آن روز یادم نمانده، اما میدانم حرفمان از حال و روز خودمان بود.
بیشتر از حرفها، خودِ نشستن کنار حسین یادم مانده است.
پ.ن: شهید سید محمدحسین علمالهدی، دانشجوی مبارز انقلاب.
درختی با گلهای زرد که به درخت سنا هم معروف است.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
اولین سفرم به هویزه، به آشنایی با او گذشت.برای همین است که هویزه را اینقدر دوست دارم.توی یک حیاط پر از درخت کاسیا نشسته بود.
دورش شلوغ بود. سید محمدحسین عادت دارد با همه صحبت کند و همه را گرم بگیرد.
من هم کنارش نشستم، کوتاه بود اما پر خاطره.
سال بعد که دوباره به هویزه رفتم، یکراست رفتم سراغش. باز هم دورش شلوغ بود.
اینبار اما به سبب آشنایی قبلی بیشتر کنارش نشستم. نمیدانم دقیقاً چه گفتیم. خیلی از حرفهای آن روز یادم نمانده، اما میدانم حرفمان از حال و روز خودمان بود.
بیشتر از حرفها، خودِ نشستن کنار حسین یادم مانده است.
پ.ن: شهید سید محمدحسین علمالهدی، دانشجوی مبارز انقلاب.
درختی با گلهای زرد که به درخت سنا هم معروف است.
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
۱۴
۱۹:۵۳
بسم الله الرحمن الرحیم
۷
۱۰:۲۵
بعضی وقتها آدم دلش میخواهد راه بیفتد، بیآنکه بداند چطور و با چه وسیلهای. فقط برود تا برسد به جایی که دلش آرام بگیرد؛ مثلاً به مشهد، به حرم تو.اما همیشه قسمت، به اندازه دلتنگی آدم سخاوتمند نیست.یا ضامن آهو...اگر این روزها ناممان میان زائرانت نیست، به دلهایمان نگاه کن. ما هنوز از همان دور، چشم به گنبدت داریم و سلام میدهیم.گاهی پاها در راه نمیافتند، اما دل، خودش را تا صحن میرساند.پس اگر قدمهایمان به حرمت نرسید، همین دلهای دورمان را بپذیر؛با تمام دلتنگیشان،با یک سلام ساده.السلام علیک یا علی بن موسیالرضا...
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
سین.سین.ح
| مرداد ۱۴۰۵ |@samanotes
۱۰
۱۰:۲۶