لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کتابخانه سیار آوای فرهنگ بجنوردک
۷۳ عضو

کتابخانه سیار آوای فرهنگ بجنورد

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۲ خرداد
thumbnail
رقابتی که به یک برنامه مشترک بدیل شد:

محمدعیسی: پدر خوانندهمحمدطاها: دایی خوانندههر دو مدعی در صدا و اهل باغچق.امروز آمده بودند کتابخانه تا روی هم را کم کنند و هر یک به دیگری ثابت کند صدای بهتری دارد. ابتدا هرکدام آهنگ هایی را که مسلط بودند و دوست داشتند خواندند ولی هر یک دیگری را زیر سوال می برد که دارد اشتباه میخواند.دیدم کار دارد به جاهای باریک میکشد و ممکن است رقابت بینشان به زد و خورد ختم شود و رفاقتشان را بهم بزند، این شد که گفتم بجای دعوا بیایید و یک کار مشترک بخوانید تا به یادگار بماند.با اینکه زبان کرمانجی را نمی فهمم اما تا حدی با موسیقی و گام هایش آشنایی دارم.پس در دنیای خیالیمان رهبر ارکسترشان شدم و آهنگشان را با توجه به جنس صدایشان تنظیم کردم و گفتم هرکدام کجاها را بخوانندو این شد کار مشترکشان.

#کتابخانه_سیار_آوای_فرهنگ_بجنورد
undefined۸
undefined۴

۱۲۶

۱۶:۳۶

۱۴ خرداد
کتابخانه سیار آوای فرهنگ بجنورد
undefined undefined حامد طوقی، پهلوان یا یاغی؟ پیش‌زمینه‌ی این خاطره، خواندن داستان‌های «کفتر دم‌سفید» و «یک روز ورزشی در باغچق» است. اگر «کلیدر» دولت‌آبادی را خوانده باشید، حتماً مثل من دل‌باخته‌ی گل‌محمد کلمیشی شده‌اید؛ آن یاغی سبزواری و قهرمان مردمی. حالا بگذارید برایتان از کسی بگویم که بوی گل‌محمد می‌دهد، اما در دل باغچق. امروز بعد از سلام‌و‌علیک با هادی، ولی و بقیه‌ی بچه‌ها، پرسیدم: «باشگاه بوکس که هفته‌ی پیش با هم قرار مدار گذاشته بودید برید، چی شد؟» هادی گفت: «وسیله نداریم عمو. رفتنش رو حالا یک جوری بریم، ولی برگشتن ساعت ده شب از شهر به روستا سخته.» دیدم راست می‌گه. تازه، هزینه‌ی باشگاه و لباس و این چیزها هم براشون سنگینه. دیگه چیزی نگفتم. توی ذهنم داشتم سبک‌سنگین می‌کردم که از شورای روستا کمک بگیرم یا دنبال یه خیر بگردم، که دیدم مهدی با یه گوشی توی دستش اومد. مهدی از اون بچه‌های ریزه‌میزه‌ست، ولی تیز و بزه. از اونایی که مگس رو توی هوا نعل می‌کنن! از برق چشم‌هاش معلومه که خیلی زبله پرسیدم: «مهدی، گوشی مال کیه؟» گفت: «مال حامد طوقیه.» با خودم گفتم نکنه از دستش قاپیده. خواستم قبل از اینکه شر بشه، گوشی رو بهش برگردونم. هنوز از پله‌های جلوی کتابخونه پایین نیومده بودم که دیدم یکی، عین مجید سوزوکی، با کاپشن خلبانی و شلوار شش‌جیب با سبیل های چخماقی، کنار ماشین وایستاده. توی دلم گفتم: «یا ابوالفضل! این یکی دیگه کیه؟» که مهدی گفت: «خودشه، حامد طوقیه. رفیق جمشیده.» سلام‌و‌علیک کردیم. داستان باشگاه بوکس بچه‌ها رو براش گفتم. گفتم شاید بتونه کمکی بکنه برای رفت‌و‌آمد بچه‌ها. حامد، که جوان خوش‌مشربی به نظر می‌رسید، گفت: «مشکلی نداره. دهیار پسرعمومه. ولی خب، باشگاه بوکس چون شهریه می‌گیره، بچه‌ها دو سه ماه نرفته، ولش می‌کنن. فایده نداره. بذار من با مربیم صحبت کنم. ده دوازده روز دیگه باشگاه ووشو رو توی خود باغچق راه می‌ندازیم.» خودش دان ۲ داشت، ولی برای مربی‌گری دان ۳ لازم بود. واسه همین نمی‌تونست به‌تنهایی باشگاه بزنه. ازش تشکر کردم. دید شنونده‌ی خوبی‌ام، رفت رو منبر: «چند وقت پیش، گشت پلیس اومده بود برای جمع‌کردن موتورهای بدون کلاه تو روستا می‌چرخیدن. من با موتورم رفتم جلو، گفتم: سرکار، نکن این کارو. موتور واسه بچه‌های باغچق عین ناموسه. دلشون به همین خوشه. ماموره هم که انگار تازه‌کار بود یا باغچقیا رو نمی‌شناخت، یه حرف نامربوط زد. منم یه سنگ برداشتم، زدم شیشه‌ی ماشین پلیس رو شکستم!» بعد از اون ماجرا، دو سه روزی توی کوه متواری می‌شه. تا اینکه دهیار، همون پسرعموی خودش، وساطت می‌کنه و با هم می‌رن کلانتری. یک چایی میخورن و ماجرا ختم به خیر می‌شه. --- این بود حامد طوقی؛ پهلوان یا یاغی؟ نمی‌دونم. ولی یه چیز رو خوب می‌دونم: باغچق، همیشه قهرمان‌های خودش رو داشته. گاهی با دستکش بوکس، گاهی با سنگ، و گاهی فقط با دل. #کتابخانه_سیار_آوای_فرهگ_بجنورد
فکر کن حامد طوقی زنگ بزنه بگه هفته بعد که میایی باغچق کتاب بده بچه ها برام بیارن!
این از صدتا کار فرهنگی بیشتر بهم چسبید!حامد طوقی کتاب دستش بگیره، مهدی هم میگیره، هادی هم کتاب میخونه.
undefined۶
undefined۴
undefined۱

۱۰۲

۱۵:۴۹

۱۸ خرداد
thumbnail
undefined یک وقتایی هم عمو کتابی سازش رو دستش می‌گیره و خلوت میکنه و هیچی.
undefined۱۰

۸۶

۱۹:۱۶

۲۰ خرداد
کتابخانه سیار آوای فرهنگ بجنورد
فکر کن حامد طوقی زنگ بزنه بگه هفته بعد که میایی باغچق کتاب بده بچه ها برام بیارن! این از صدتا کار فرهنگی بیشتر بهم چسبید! حامد طوقی کتاب دستش بگیره، مهدی هم میگیره، هادی هم کتاب میخونه.
thumbnail
حامد نیامد و ما را خبر نکردیاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد...
undefined۲

۵۶

۳:۴۶

thumbnail
دنیای کتاب‌ها حالا شنیدنی‌تر شده! undefinedundefined
اگر اهل مطالعه هستید یا دوست دارید بیشتر کتاب بخوانید، «رادیو کتابخانه» رفیقِ جدید شماست. ما در این پادکست به صورت تخصصی سراغ دنیای کتاب و کتاب‌خوانی رفتیم تا لذتِ غرق شدن در کلمات را با هم تجربه کنیم.
undefined زمان انتشار: شنبه‌ها و چهارشنبه‌های هر هفته
undefinedشما میتونید با دنبال کردن کانال‌های ما در صفحات مجازی از انتشار این پادکست‌ها با خبر شوید
undefined ایتا | روبیکا | سروش | واتساپundefined @iranpl

۶۷

۵:۴۳

۲۱ خرداد
undefinedخواندن این مطلب به افرادی که روحیه حساسی دارند توصیه نمیشود.undefined
کتابخانه، پناه امن کودکان
در مسیر برگشت از روستا به حرف های حسن فکر می کنم.تنها توانستم او و دوستانش را مجبور کنم جایی کمی دور تر از کتابخانه و در خفا بنشینند.
در عالم مستی تعریف می کند دستش را پسر عموهایش با تیزآب سوزانده اند. دلش پر است و میخواهد درد دل کند. میگوید: بچه های کوچه ۵ برای دست درازی به او, دوستش رضا را گروگان گرفته بودند.رضا هم حرفش را تایید میکند.
چیزی نمی‌گویم تنها دستی از روی مهر دور گردنش حلقه میکنم. برای عوض کردن صحبت، دست به نصیحت می برم.ولی میدانم که: دگر نصیحتِ مردم حکایت است به گوشش!
میگوید پدرش برایش میریزد و با هم می نوشند. تنها میتوانم بگویم پدرش اشتباه بزرگی می‌کند.
به او میگویم از ۱۱سالگی خیلی زود است و بعید میدانم به سن من که برسد مغز و کبد سالمی برایش باقی مانده باشد.میگوید: دوست دارد بمیرد و مثل عمویش خودش را خلاص کند...
#کتابخانه_سیار_آوایـفرهنگـبجنورد
undefined۳

۷۸

۱۷:۳۳

۲۸ خرداد
thumbnail
*همه‌شان سهمی از دل عمو کتابی دارند... undefinedundefined

گاهی به چهره بچه‌هایی که وارد کتابخانه سیار می‌شوند نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم:
سال‌ها بعد، هرکدامشان در کدام مسیر قدم خواهند گذاشت؟

شاید یکی کاسب بشود،
یکی معلم،
یکی کشاورز،
یکی نظامی،
و شاید بعضی هم، مسیرهایی را بروند که امروز حتی تصورش را هم نمی‌کنیم.

من آینده را نمی‌دانم؛
اما یک چیز را خوب می‌دانم...

عمو کتابی، بچه‌ها را با آینده‌شان دوست ندارد؛
آن‌ها را با کودکی‌شان دوست دارد.


شاید به همین دلیل است که بیشتر از امانت دادن کتاب، از هم‌صحبتی با آن‌ها لذت می‌برم.

دیروز هم چهار مهمان آخر وقت کتابخانه همین‌گونه از راه رسیدند.
ضحی و نازنین‌زهرا دخترعمو بودند، محمدمهدی پسرعمه‌شان و شایان هم که از شهر به روستا آمده بود، جمعشان را کامل می‌کرد.

کتاب‌هایشان را انتخاب کردند، اما انگار دلشان نمی‌خواست زود بروند.
از آن طرف هم خجالت می‌کشیدند بی‌دلیل در کتابخانه بمانند.

به آن‌ها گفتم:
«کتابخانه فقط جایی برای امانت گرفتن کتاب نیست؛
گاهی جایی است برای گفت‌وگو.»


طبق معمول، صحبت را با یک سؤال ریاضی شروع کردم و بسطش دادم به زندگی ساده آغاز کردم:
«سرفصل نسبت ها در ریاضی و معنی آن و نسبت و تشابه و تفاوت آدم‌ها»

از نسبت‌های خانوادگی رسیدیم به ارث و میراث؛
به اینکه انسان فقط رنگ چشم و چهره را از نیاکانش به ارث نمی‌برد، بلکه عادت‌ها، خلق‌وخو و شیوه نگاهش به زندگی هم می‌تواند میراث نسل‌های پیش از او باشد.

در میان گفت‌وگو، نازنین‌زهرا جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم تکرار می‌شود:

«از یکی از اخلاق‌های خودم خوشم نمی‌آید؛ دوست دارم تغییرش بدهم، اما نمی‌دانم چطور.»*

شنیدن این جمله از زبان دختری یازده‌ساله، برایم تحسین‌برانگیز بود.اینکه کودکی، به جای سرزنش دیگران، به فکر اصلاح خودش باشد، یعنی بذر رشد در دلش جوانه زده است.
در پایان، عکس یادگاری گرفتیم و از آن‌ها خواستم هفته‌های بعد هم دوباره کنار هم به کتابخانه بیایند؛نه فقط برای گرفتن کتاب، بلکه برای ادامه همین گفت‌وگوها.
از همین حالا مشتاق دیدار دوباره‌شان هستم.
دوست دارم دفعه بعد به آن‌ها بگویم:شاید فلسفه زندگی، همین باشد که هر نسل، اندکی بهتر از نسل پیش از خود شود؛نه فقط در دانش و مهارت، بلکه در مهربانی، انصاف، شجاعت و انسانیت.
اگر بتوانیم میراثی بهتر از آنچه تحویل گرفته‌ایم به نسل بعد بسپاریم، شاید رسالت خودمان را به‌درستی انجام داده باشیم.
undefinedبعضی گفت‌وگوها، آرام و بی‌صدا، آینده آدم‌ها را شکل می‌دهند.
— عمو کتابی
undefined۳
undefined۲

۶۱

۸:۰۳

۳۰ خرداد
thumbnail
از تاکسی تا کتابخانه
محمد،زیاد شبیه به راننده تاکسی ها نیست: نه تحلیل های عجیب و غریب میکند نه قیمت یک جفت لاستیکی که تازه خریده و یا هزینه تعمیر ماشینش که به تازگی واشر زده را به روی مسافرانش میاورد.

راننده تاکسی مسیر شهرک فرهنگیان است. روزی روزگاری مینی‌بوس داشته و سرویس شرکت سیمان را انجام می‌داده. یک روز تصمیم میگیرد ریسک کند؛ مینی‌بوسش را میفروشد تا کامیونی بخرد، اما تورم گوی سبقت را چنان از او می رباید که نهایتا به خرید تاکسی روی می آورد.
هفته پیش، میان راه، اتفاقی صحبت کتابخانه شد. از کارم پرسید و از علاقه‌اش به کتاب گفت. من هم مجالش ندادم.خیلی شیک و مجلسی لپ تاب را از داخل کوله ام درآورده و در همان مسیر کارهای ثبت نامش را انجام دادم.
و امروز چشم ما به جمال آقا روشن شد و اولین کتابش را به امانت گرفت به ضمیمه این عکس یادگیری.
شاید تفاوت آدم‌ها در این نباشد که چه شغلی دارند یا هر روز از کدام خیابان عبور می‌کنند؛ تفاوت از لحظه‌ای آغاز می‌شود که تصمیم می‌گیرند از مرز تجربه‌های تکراری خود عبور کنند.

— عمو کتابی
undefined۵

۵۲

۱۲:۰۶

۲ تیر
thumbnail
پسر های روستا یک آرزو بیشتر در زندگی ندارند:کار کنند، پول در بیاورند، با پولشان موتور بخرند و تمام!آن ها که کمی بلند پرواز ترند نهایتا این خط سیر را تا پژو ۴۰۵ شوتی ادامه می دهند.
کلاس هفتمی هایشان کارنامه به دست به کتابخانه می آیند.کارنامه‌ها هنوز گرمِ دستشان است، اما دنبال کار می‌گردند، نه تابستان.
از روستا کاری برنمی‌آید؛ برای همین «دیوار» را بالا و پایین می‌کنند تا شاید در شهر، جایی، کاری، روزیِ کوچکی پیدا شود.
می‌گویند عماد در یک اقامت گاه بوم گردی مشغول به کار شده با محل خواب و سه وعده غذا.نمی‌دانند حقوقی هم می‌گیرد یا نه.
یاد خودم می افتم که من هم همین بوده ام. تابستان ها خبری از کلاس های فوق درسی نبود. در دوران راهنمایی یادم است تنها یک بار به همراه برادرم مصطفی در کلاس خط و طراحی یکی از معلمان سرشناس هنر در چناران ثبت نام کردیم.
روز اول بود و معلم اسم و فامیل و انگیزه بچه ها را از شرکت در کلاس می پرسید.
وقتی فهمید ما هر دو برادریم و هر دو در کلاس های هنری یکسانی شرکت کرده ایم مثال کبکی را زد که میخواست راه رفتن طاووس را یاد بگیرد و راه رفتن خودش را فراموش کرده بود.کلاس از خنده ترکید.این اولین و آخرین جلسه اوقات فراغتی بود که ما رفتیم.
شاید اگر معلممان طور دیگری برخورد میکرد چیزی دیگری از آب درمی آمدیمنمیدانم....
یادم می آید که در کتابخانه هستم بچه ها از من میخواهند برایشان در شهر کار پیدا کنم. ذهنم یاری ام نمیکند از کجا میتوانم کاری برایشان دست و پا کنم.اما ناامیدشان نمیکنم.شاید تا هفته دیگر فرجی بشود...
#کتابخانهـسیارـآوایـفرهنگـبجنورد
undefined۴

۴۴

۱۵:۴۴

۵ تیر
کتابخانه سیار آوای فرهنگ بجنورد
undefined پسر های روستا یک آرزو بیشتر در زندگی ندارند: کار کنند، پول در بیاورند، با پولشان موتور بخرند و تمام! آن ها که کمی بلند پرواز ترند نهایتا این خط سیر را تا پژو ۴۰۵ شوتی ادامه می دهند. کلاس هفتمی هایشان کارنامه به دست به کتابخانه می آیند. کارنامه‌ها هنوز گرمِ دستشان است، اما دنبال کار می‌گردند، نه تابستان. از روستا کاری برنمی‌آید؛ برای همین «دیوار» را بالا و پایین می‌کنند تا شاید در شهر، جایی، کاری، روزیِ کوچکی پیدا شود. می‌گویند عماد در یک اقامت گاه بوم گردی مشغول به کار شده با محل خواب و سه وعده غذا. نمی‌دانند حقوقی هم می‌گیرد یا نه. یاد خودم می افتم که من هم همین بوده ام. تابستان ها خبری از کلاس های فوق درسی نبود. در دوران راهنمایی یادم است تنها یک بار به همراه برادرم مصطفی در کلاس خط و طراحی یکی از معلمان سرشناس هنر در چناران ثبت نام کردیم. روز اول بود و معلم اسم و فامیل و انگیزه بچه ها را از شرکت در کلاس می پرسید. وقتی فهمید ما هر دو برادریم و هر دو در کلاس های هنری یکسانی شرکت کرده ایم مثال کبکی را زد که میخواست راه رفتن طاووس را یاد بگیرد و راه رفتن خودش را فراموش کرده بود. کلاس از خنده ترکید. این اولین و آخرین جلسه اوقات فراغتی بود که ما رفتیم. شاید اگر معلممان طور دیگری برخورد میکرد چیزی دیگری از آب درمی آمدیم نمیدانم.... یادم می آید که در کتابخانه هستم بچه ها از من میخواهند برایشان در شهر کار پیدا کنم. ذهنم یاری ام نمیکند از کجا میتوانم کاری برایشان دست و پا کنم. اما ناامیدشان نمیکنم. شاید تا هفته دیگر فرجی بشود... #کتابخانهـسیارـآوایـفرهنگـبجنورد
thumbnail
undefinedهمچنان در جستجوی کار...
اگه جایی رو میشناسید نیروی کارآموز میخواد که محیط و کارش مناسب پسر بچه های ۱۲ ۱۳ باشه لطفا معرفی کنید.
هدف اینه بیشتر یک تجربه ای کسب کنند، مهارتی یاد بگیرند، خودشون و استعدادها شون رو کشف کنند و در محیط های متفاوت از محیط روستا جهان‌بینی شان وسیع تر بشه.
undefined۲

۲۴

۵:۳۸