عکس پروفایل داستان ترسناک/رمان ترسناک د

داستان ترسناک/رمان ترسناک

۷۱۹ عضو
ارسال داستان: @saeed_rand
undefined۲
undefined۱

۴۰۱

۸:۵۳

سلام نیاز نیست خودمو معرفی کنم پس بگذریماین اتفاق مال دو یا سه روز پیشهمن تو خونه تنها بودم داداشم با دوستاش رفته بود بیرون و مادر و پدرمم رفته بودن مهمونی خونه فامیلمون و من داشتم داستانای کانال رو میخوندم و مامانم یهو زنگ زد بهم گفت که دختر خالت داره میاد پیشت منم گفته باشه و چند دقیقه گذشت صدای زنگ خونمون در اومد....و منم رفتم درو باز کردم و دختر خالمو دیدم اومد تو و با کلی ذوق و شوق با هم دیگه حرف میزدیم بعد بهم گفت که گشنشه رفتم تو اشپزخونه تا براش چیزی اماده کنم چند دقیقه گذشت من داخل یخچالمون قرمه سبزی دیدم براش داخل یه ظرف ریختم داشتم میوردم ولی بعد بازم صدای زنگ خونه اومد و من دختر خالمو دیدم و وقتی به مبل نگاه کردم اون غیب شده بود و دختر خالم همینجوری زل زده بود بهم جلو در اوردمش تو خونه و همه چیو براش تعریف کردم اون باور کرد و همون موقع بود که از داخل حموم صدای چیزی اومد ما خیلی ترسیده بودیم اهمیت ندادیم بار دوم برق حموم روشن شد ما تصمیم گرفتیم بریم ببینیم داخل حموم چیه بعد رفتیم یه پیر زنو دیدیم پاهاش قطع شده بود خیلی ترسیدیم جوری که هر دو تامون نمیتونستیم تکون بخوریم و بعد هر دو تامون با همدیگه گفتیم بسم الله و اون پیر زنه غیب شد...... بعد مامان و بابام اومدن همه چیزو براشون تعریف کردیم ولی اونا باور نکردنو این داستانو به داداشم تعریف کردیم اون باور کرد و گفت این اتفاق برای منم افتاده و من دیگه هیچوقت داخل اتاقم نرفتم و پیش مامان و بابام میخوابم
این داستان واقعیه و برام مهم نیست که باور نکنین.undefined@scarystoryundefined
undefined۷
undefined۱

۴۰۵

۱۲:۱۴

#ارسالیسلام اینی که میگم خاطره مادربزرگمهوقتی بچه بودن کارای خونشون رو انجام میدادن، یکی از کاراشون هم رفتن به آب انبار و آب ریختن توی ظرف سنگیناستعریف میکرد که 10سالم بود با خواهر بزرگم رفتیم آب پر کنیم، بین راه خالمون رو دیدیم و با خواهر بزرگم کار داشت برد خونشون و من تک و تنهایی رفتم آب بیارم، وارد آب انبار شدم که آب پر کنم، تا سطلو پر کردم پایین پله ها صدای پا میومد، چندبار پرسیدم کیه، هیچکی جواب نداد، منم گفتم خیالاتی شدم و رفتم خونه، روز بعد عاشورا بود مامان بزرگم اینا رفته بودن مسجد، عزاداری و اینا تموم شد مامابزرگم میخواست زودتر برگرده، بقیه رو ول می‌کنه و میره، توی راه به یه پیرزنه میخوره که نمیشناستش و چادری که رو خودش انداخته بوده جوری بوده که به اصطلاح نوک دماغش پیدا بوده(فکر کنم از این جور پیرزنا دیده باشین) بعد پیرزنه میگه دختر خانوم کمکم میکنین این فرغونو جابه‌جا کنم، میاد کمک می‌کنه و میبرن به خونه ی چسبیده به آب انبار، ازش می پرسه که چی توی فرغونه؟ پیرزنه میگه خودت نگاه کن، یکی از کیسه ها رو باز می‌کنه یه عالمه سوسک میریزن بیرون، مادربزرگم می‌ترسه و روشو به پیرزنه می‌کنه و میبینه چادرشو زده کنار و شاخ های کوچیک رو پیشونیش بوده به همراه چشماش که رنگ خون داشته روبه‌رو میشه و پا میزنه به فرار، تو حین فرار کردن چندبار بلند بسم الله میگه و دیگه اونو جن رو ندید. بعد این اتفاق برای مامان و خواهرش تعریف میکنه، مامانش توصیه می‌کنه که چندبار سوره ی ناس روبخونی، شب قبل خواب آیت الکرسی بخونی، با چند تا چیز دیگه که با این حوادث روبه‌رو نشی، با این کار ها پس از ۷۶سال دیگه با این اتفاقا روبه‌رو نشده....
undefined@scarystoryundefined
undefined۳
undefined۲

۲۸۸

۱۰:۰۶

#ارسالی
سلام من دخترم ۱۵سالمهمن از بچگیم مدیوم بودم، مادرمم همینطور یعنی ما هر دونفرمون رویاهای واقعی میبینیم یا حتی گاهی آینده رو خواب میبینیم.من بچه که بودم از ارواح و جن خیلی زیاد میترسیدم چون خیلی منو با حرفای اشتباه میترسوندن و خیلی زیاد هم میدیدم.ما تهران زندگی میکنیم و خانواده‌ی مذهبی اصلا نیستیم ولی محله‌ای که من تو بچگی توش زندگی کردم توش اتفاقای عجیب غریب زیاد میشد، دزدیای خطرناک، قتل و حتی یکبار ساختمون روبرویی توی کوچمون یک نفر خودش رو از بالاش پرت کرد پایین. از قضا اون یک نفر پسر دوست پدربزرگم بود. ما و خانواده‌ی پدریم توی یه ساختمون بودیم و دوست پدربزرگم ساختمون روبرویی بود که پسرش خودکشی کرد و خودشو از اون ساختمون پرت کرد پایین. من اون سال شاید ۴ یا ۳ سالم بود، ولی دقیقا جنازه‌ی پسره رو یادمه. من اون موقع خیلی پشت پنجره میرفتیم و خیلی چیزای عجیب غریب میدیدم مخصوصا روح مرده‌هارو!وقتی به مامانم گفتم گفتش به هیچ کس نگو. دوهفته از خودکشی اون پسره گذشته بود که یه روز رفتم دم پنجرمون وایستادم و دیدم همون پسره دم در خونشون وایستاده و داره بهم دست تکون میده. من باهاش دست تکون دادم و لبخند زدم و وقتی به مامانم گفتم گفت اصلا نباید این اتفاق رو به کسی بگم چون خیلی خطرناکه. من هنوزم روح تمام آدمای مرده‌ی خانوادمونو میبینم و سالها بعد از اون اتفاق فهمیدم مادرمم هم مثل منه.مثلا وقتی که زن دایی من مرد هم من هم مادرم هر دو توی روز خاکسپاریش روحشو دیدیم که بالای سر قبرش وایستاده بود. یا وقتی عموی مادرم مرد هم من میدیدمش. من سالهاست که دیگه از جن و ارواح ترسی ندارم بلکه معتقدم تا وقتی که با دنیاشون کاری نداشته باشی با دنیات کاری ندارن و اذیتت نمیکنن چه بسا وقتی براشون خیر بخوای مراقبتم هستن....
undefined@scarystoryundefined
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۲۶۹

۱۰:۰۶

ارسالی اعضا                                                                                  سلام همایون هستم از شهر رشت
( این داستانی که میخوام بگم راجب خودم نیست ، درواقع داییم تعریف کرده ) داییم اصلا اهل شوخی و دروغ گویی نیست . جوری که تو فامیل به عنوان راستگو ترین فرد فامیل شناخته میشه .داییم داشت تعریف میکرد که : یه روز من به همراه دوستم داشتیم میرفتیم که به باغ دوستم یه سری بزنیم و شب رو تو باغ بمونیم . وقتی رسیدیم یه کلبه متروکه و یه باغ بزرگ دیدم که سه طرفش به جنگل و یه طرفش هم به یک کوه به ارتفاع حدود ۱۲۰۰ متری راه داره که اصلا ماشین رو نیست و حداقل دوساعت طول میکشه از بالا به پایین یا از پایین به بالای کوه برسی . خلاصه شب میشه و حدودای ساعت ۹ شب که میشه ، گوشی دوست داییم زنگ میخوره و دوست داییم براش یه مشکل پیش میاد و تصمیم میگیره که بره و به داییم میگه میخوای تو رو برسونم من برم به کارم برسم یا اگه میخوای شب بمون من صبح میام دوباره. داییم میگه من میمونم تو برو . بعد از چند ساعت که داییم تو کلبه شامش رو خورد و تصمیم میگیره که بخوابه ، داییم زنگ میزنه که احوال دوستش رو بپرسه و بعد از چند دیقه صحبت میگیره دوشک رو پهن میکنه و میخوابه ( در ضمن کلبه کوچیک بوده در حد همین ۹ الی ۱۲ متر ) . خلاصه اینجوری میگذره و ساعتای حدود ۳ شب داییم میشنوه که از بالای کوه صدای جیغ و فریاد ترسناکی میاد و داییم بهش محل نمیده . بعد حدود بیست ثانیه میفهمه که صدا از بالا به پایین کوه رسیده و اینجا میفهمه که این انسان نیست که داره جیغ میکشه و تصمیم میگیره که بره ببینه اوضاع از چه قراره . از در که میاد بیرون میبینه که چند نفر که لباس سفید پوشیدن و موهای بلند مشکی دارن و پاهاشون تقریباً مثل اسبه با قیافه هایی ترسناک از کنار داییم با فاصله حدود ۱۵ الی ۲۰ متری رد میشن و با سرعت بسیار زیادی فرار میکنن . تو همین موقع بود که داییم میبنیه بالای کوه چند نفر دارن بهش با چراغ قوه اشاره میکنن که فرار کن .اینا میگذره و صبح که دوست داییم میاد ، داییم قضیه رو تعریف میکنه و دوست داییم میگه اونایی که دیدی آره درسته جن و شبح بودن چون بالای کوه یه غاری بود که از اون چیزای با ارزش استخراج میکردند و داخل اونجا طلسم هست و اینا به خاطر همینا اون غار جنّی هست و اطراف روستا مردم شبا جن و اینجور چیزا میبینن و من برا این بهت نگفتم که تو نترسی .
ممنون که تا اینجا خوندید دمتون گرم « البته ببخشید که یکم طولانی بود »undefinedundefinedundefined@scarystoryundefined
undefined۳
undefined۲

۲۷۸

۱۰:۰۶

ارسالی اعضاء                                                                                   این داستان رو پدرم تعریف کرد مال حدودا سال ۵۰  هستش که سن پدرم ۱۳ سال بوده میگفت اون زمان خونه های قدیمی بوده مال پدر بزرگم که اون موقع کار پدرم قالی بافی بوده اینم اضافه کنم که پدرم میگه اون زمان چون همه خونه ها اکثرا تنور داشتن و تو تنورها هم خاکستر هست همیشه جن و اینها زیاد بوده و جایی که پدرم میگه خونه پدر بزرگم یه خونه کاه گلی با سقف خیلی بلند بوده یه شب ساعتای ۷ شب این موقع ها بوده که بقیه شاگردای پدرم کارشون تموم شده بود و رفتن پدرم داشته خودش بقیه قالی رو تنهایی میبافته که میبینه یکی از همون شاگرداش بعد یه یه ساعتی که رفته بودن میاد دم در و میگه که تموم نکردی حا ج آقا  کمک نمیخوای که پدرم اول متوجه نشده گفته که نه دستت درست اما دوباره اون جنه که به شکل یکی از شاگردای پدرم بوده گفته بذار بیام کمکت کنم (اینم بگم پدرم میگه دم در وایساده بود و تو نمیومده چون دست پدرم قلاب آهنی بوده ) که یهو پدرم شک میکنه که اینکه خودم گفتم بره چرا یهو امده میگه بذار کمکت کنم نگاه میکنه به پاهاش که میبینه مثه پای شتره همونجا میفهمه که این جنه یه بسم الله میگه میبینه اون یه حالتی میشه دوباره که بسم الله میگه پدرم میگه گفته پس کمک نمخوای سریع ناپدید میشهاینم بگم دوستان این داستان کاملا واقعی هستundefined@scarystoryundefined
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲۷۲

۱۰:۰۷

#ارسالیچند سال پیش خانوادگی رفتیم شمال.قرار بود تو ویلای همکار بابام بمونیم که تو یه روستا تو لاهیجان بود.روستای بزرگی بود و البته خلوت.یه جاده ی قشنگ و طولانی بود که باید از اونجا میگذشتیم تا به ویلا برسیم .اوایل جاده تک و تک خونه مردم محلی بود ولی بعدش دیگ خونه نبود کناره جاده . اینم بگم که بعد ازظهر بود و هوا هنوز روشن بود . خلاصه ما با ماشین تو جاده بودیم که دیدیم یه دختر بچه کناره جاده سرشو گذاشته رو زانو هاش و داره گریه میکنه . جثه کوچیکی داشت بهش میخورد 4 5 سالش باشه . چون اون دور و اطراف کسی نبود عجیب بود که یه دختر بچه کوچیک تنها کنار جاده باشه . واس همین از بابام خواستم بزنه کنار چون فکر کردم شاید دختره گم شده. بابام زد کنار. شیشه ماشینو دادم پایین گفتم دختر خانم چیزی شده؟! اصلا جواب نداد فقط گریه میکرد صدای گریه هاش هنوز توی گوشم انقدر سوزناک و مظلومانه گریه میکرد که دلت ریش ریش میشد. من و مامانم چن بار صداش کردیم ولی از ماشین پیاده نشدیم انگار ته دلمون میدونستیم این قضیه مشکوکه.هر چقدر صداش کردیم جواب نداد حتی سرش هم از رو زانوهاش بلند نکرد. خب ما راه افتادیم اینم بگم ک ترسیده بودیم ولی ن خیلی. تقریبا مسافت زیاری رو رفته بودیم که دوباره دختره رو کنار جاده دیدیم باهمون پوزیشن قبلی. این سری واقعا ترسیدیم . اینم بگم ک اصلا امکان نداشت که اون بچه یا هر انسان پیاده دیگ اون مسافت طولانی رو با یه ماشین همزمان طی کنه . خلاصه گازشو دادیم رفتیم .
undefined@scarystoryundefined
undefined۲
undefined۲

۲۹۰

۱۰:۰۷

#ارسالی   دختر عمم جن همزاد داره
عموم سال ۹۴ فوت شدبعد دختر عمم خیلی بهش وابسته بود همش تو خودش بود گریه نمیکرد و ما نگرانش بودیماون روزا گذشت و صنم افسرده تر شد۲۵سالش بود و ازدواج هم کرده بود گذشت و گذشت صنم همش خوابایه بد میدید شوهرش میومد و میگف صنم حالش بده شبا جیغ میکشه و همش میگه اون داره اذیتم میکنه و هرجا میره دنبالم میاد صنم میگف یه موجود که انگار سرتاپاش سیاهه و صورتش سفید هر جا میرم دنبالمه شبا که بیدار میشدم بالا سرم بود این قضایا یه دو سه ماهی طول کشید ما فک میکردیم حتما افسردگی شدت گرفته اما اینطور نبود عمم رفت پیش یه سید و  اون بهش گفت دخترت علت گوشه گیریش یه جن هستش جنی که همزادشه و باید یه دعا براش بنویسمو و یه انگشتر فیروزه ای هم داد به عمم از اون قضیه چند سال میگذره و دختر عمم خوب شده در عوضش آبجیم الان داره اذیت میشه و هر چی دعا هم میکنیم فایده نداره آبجیم هم میگه یه دختر با لباس سفید داره اذیتم میکنه...undefined@scarystoryundefined
undefined۵
undefined۳
undefined۱

۲۶۶

۱۷:۱۷

سلام من کاترینم ۱۶ سالمه من از خوندن داستان های ترسناک و دیدن فیلم های ترسناک خیلی خوشم میاد...یه شب من داشتم میرفتم به سمت اتاق خودم اتاق خودم جوریه که پله میخوره میره به اتاق من بعد اتاق داداشمم کنارمه داداشم خونه نبود و خونه دوستش خوابیده بود یهویی از اتاق داداشم یه صدایی اومد اول فک کردم داداشمه ولی بعد یادم اومد که رفته خونه دوستش ترسیده بودم ولی سعی خودمو کردم رفتم داخل اتاقش که یهو یه چیزی انگاری از پشت سرم با سرعت رد شد اهمیت ندادم فک کردم شاید توهمی شده باشم چون داستان زیاد میخونم ولی بعد قضیه جدی تر شد وقتی داخل اتاق بودم در اتاقش روم بسته شد و هر چی تلاش کردم در اتاق باز نشد که نشدبعد یه رد پایی با رنگ سیاه رو کف اتاق دیدم داشتم اون در پارو دنبال میکردم که یهو یه نفر رو دیدم یعنی یه جورایی جلوم ظاهر شد اون پاهاش مثل سم بود یا مثل یه پای بز صورتش زخمی خون ازش میریخت همین که بالاخره تونستم بگم بسم الله اون غیب شد این داستانو برای داداشم تعریف کردم اون باور نکرد ولی ترسیده بود به مامان و بابام نگفتم چون میدونستم باور نمیکنن
داستان بعدی...من خونه تنها بودم میخواستم یه ذره بخوابمچون تازه از باشگاه برگشته بودم ولی حس میکردم یکی داره نگام میکنه اهمیت زیادی ندادم ولی ترسیده بودم البته این اتفاق برام عادی بود چون تو خونه ما عادیه چشامو بستم ولی بازم نتونستم بخوابم وقتی چشمامو باز کردم انگار یکیو دیدم اول فک کردم مامانمه ولی بعد یادم اومد مامانم خونه نیس بلند شدم هی میخواستم برم نزدیک تر ولی اون هی میرفت عقب تر بعد یهو انگاری کلا غیب شد گفتم شاید توهمی چیزی باشه ولی توهم نبود اون واقعی بود اون یه زن بود به ظاهرش میخورد که خیلی مهربون باشه اون زن رو من همیشه دارم تو خوابم میبینم و بعضی وقتام دور و بر خودم اون زن رو حس میکنممرسی که خوندینش(ببخشید اگه طولانی شدundefinedundefined)این داستان ها واقعی هستن و اگه هم باور نمیکنین مهم نیسundefined@scarystoryundefined
undefined۸
undefined۴
undefined۳

۳۰۲

۱۷:۲۰

ریکشن بزنید انرژی بگیریمundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱۴
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲۹۷

۱۷:۲۰