لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل داستان ترسناک/رمان ترسناک د
۷۹۰ عضو

داستان ترسناک/رمان ترسناک

کانالی پر از داستان های دارک و ترسناک(واقعی)


تجربیات ترسناک خودتون را برای ما ارسال کنید تا در اسرع وقت در کانال قرار داده شود
Creator: @saeed_rand
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ تیر
سلام خوبین النام و ۱۶ سالمه داستان از اون جایی شروع شد که مامانم رفتن با بابام تهران و من و داداشم رفتیم خونه ی مامانبزرگم خونه ی مامانبزرگم حدودا مال چهل سال پیشه دو روز خوب خوش خرم گذشت ولی روز سوم که اونجا بودیم من حوصلم سر رفت و اونا یه زیر زمین دارن و من رفتم توی زیر زمین که زیر زمینشون خیلی بزرگه و چند تا اتاقه و خب چون اونجا وسایلای خیلی قدیمی و باحال داشت من همیشه جذبشون میشدم ولی این این دفعه با همه ی دفعه ها فرق داشت و من همینطور که داشتم برای خودم وسایلت رو نگاه میکردم توی اینه یه مرد قد بلند رو دیدم که خیلی مرتب و تمیز لباس پوشیده بود فکر کردن بابا بزرگمه ولی وقتی برگشتم نبود پس از اونجایی که خیلی تمیز بود و اصلا شبیه به جنا نبود من نترسیدم و رفتم بالا ولی دقیقا همکن روز بعد از ظهر که تکی حیاط بودم دوباره دیدمش با هموت تیپ ولی قیافش خیلی فرق داشت صورتش خیلی زشت شده بود و انگار اب شده بود سریع جیق کشیدم و فرار کردم و به مامان بزرگم گفتم و خب چون مامان بزرگم و مامانم روح احضار میکردن گفتن بیاین روح احضار کنیم و ازش بخوایم بره و بعد انجام دادیم اما اون نرفت و هر دفعه بد تر میشد که مامان بزرگ بهم یه ورقه داد که توش یه، عالمه دعا بود گفت برو بسوزونش و من کردم و خب خوشبختانه رفت ولی هیچ وقت این خاطره از ذهن من نرفت. و ببخشید طولا نی شد.
undefined@scarystoryundefined
undefined۲

۵۳۶

۲۱:۵۸

ارسال داستان: @saeed_rand
undefined۴

۵۶۰

۲۱:۵۸

۲۵ تیر
سلام من اوا هستم و ۱۵ سالمه ،یه خواهر دارم که دوقلوییم داستان از جایی شروع میشه که منو خواهرم ۱۴ سال سن داشتیم .ما همیشه ساعت ۹ شب میخوابیم ولی وعضی اوقات که خواهرم از خواب بیدار میشه و تشنشه منو بیدار میکنه که باهم بریم آب بخوریم چون شبا خونمومن خیلی ترسناک میشه خلاصه یه روز که خواهرم از خواب بیدار شد منو صدا زد که بیدارشم خواهرم دید که من بلند شدم و بدون هیچ حرفی رفتم توی پذیرایی!!خواهرمم بلند شد و پشت سر من اومد خواهرم رفت آب خورد وقتی که آب خوردنش تموم شد پزیرایی رو نگاه کرد ولی دید که من اونجا نیستم اومد داخل اتاق خواب و دید که من خوابیدم فردا صبح که بیدار شدم ازم پرسید برای چی رفتی توی پزیرایی؟ راستش من خودمم میترسم برای همین خودمم از کنار خواهرم جم نمیخورم چه برسه به این که بخوام برم توی پزیرایی من به خواهرم گفتم منظورت چیه من نبودم من اصلا بیدار نشدم خواهرم و من از اون موقع برای آب خوردن بیدار نمیشیم همیشه یه لیوان آب بالا سرمون هست و دیگه حتی شبا به دستشویی هم نمیریم خب این داستن من بود امیدوارم راضی بوده باشید ( بر اساس واقعیت)
undefined@scarystoryundefined

۵۰۹

۲۳:۲۵

سلامجریان برمیگرده به دوسال پیش ، توی پادگان پاس سه بودم و جایی که پست میدادم نزدیک به خوابگاه بود و پشتش جاده منتهی به کوه بود ساعت 10 شب با هیئت نگهبانی رفتیم و پاس رو تحویل گرفتم . چند باری اونجا وایستاده بودم برجک نبود از یه ساختمون باید نگهبانی میدادیم خیلی تاریک و ناجورم نبود شرایط عادی مثل همیشه خاموشی که زدن تقریبا یه ده دقیقه گذشت حوصله ام سر رفت آهنگ میخوندم و قدم میزدم که یهو یکی از دوستام که هم پایم میشد اومد پیشم سلام احوال پرسی کردیم بهش گفتم اینجا ببیننت دردسر میشه برو بخواب بیدار باش اذیت نشی که گفت نه بابا بیخیال ؛ خلاصه کلی حرف و تعریف خنده و بحث کردیم کم کم پاس داشت تموم میشد هیئت تعویض پست که داشت نزدیک میشد این گفت دیگه برم خستم منم کلی تشکر کردم گفتم داش دمت گرم اومدی زودتر گذشت و این حرفا و رفت . اون شب گذشت صبح رفتم رفیقم رو دیدم بهش گفتم بابت دیشب ممنون واست جبران میکنم اما واکنشش یجوری بود با تعجب گفت منظورت چیه ؟!هرچی گفتم دیشب اومدی فلان چیزو گفتیم قبول نکرد و قسم میخورد اون نبوده و در جریان نیست هم تختی شم گفت تا خاموشی زدن خوابید ندیده جایی بره . آدمیم نبود که بخواد دروغ بگه یا شوخی کنه دیگه منم به روم نیاوردم ولی بدجور چسبوندم -_-undefined@scarystoryundefined
undefined۱

۵۰۱

۲۳:۲۶

درود امیدوارم حال همگی خوب باشه..روژان هستم 18 ساله از کرج، راستش داستانی که میخوام تعریف کنم برا همه عجیب و خنده داره ولی واقعا اتفاق افتاده تو خونه ما کلا اتفاقات عجیب زیاد میوفته مثل پرت شدن وسایل گم شدن وسایل و حتی سر و صداهای عجیب ولی ما پنج ساله همینجوری تو این خونه زندگی میکنیم و یجورایی عادت کردیم..چند وقت پیش خواب دیدم با ی مرد قد بلند ولی بدون هیچ صورتی تو خواب دارم رابطه جنسی برقرار میکنم ولی واقعا هرچی فک میکنم هیچچچ صورتی ازش یادم نمیاد گذشت و دیگه چیزی نشد امتحانات دی بود خواب دیدم دارم لب ی نفرو بوس میکنم و موهاشو نوازش میکنم حسی که ازش میگرفتم دقیقا حسی بود ک کنار کسی ک دوسش داشتم میگرفتم ...خلاصه یکم که گذشت حس کردم حسش یکم زیادی واقعیه بیدار شدم چشامو نمیتونستم باز کنم ولی کاملا بیدار بودم گرمی نفساش تو صورتم و موهاشو زیر دستم حس میکردم حدود یک دقیقه طول کشید و بعدش انگار ی سنگینی از روم بلند شد :) از اونروز کلا انرژیم کم شده بود و حوصله کارام و هیچ کسو نداشتم یجورایی انگار یکی انرژیمو گرفته بود دوباره چند روز بعدش تو خواب حس کردم یکی سرشو گذاشته لبه تختم و داره بهم نگاه میکنه بیدار شدم ولی چشام کامل باز نمیشد ک بتونم ببینمش فقط ی سایه خیلی کم میدیدم ک سرشو گذاشته لبه تختم و داره نگاهم میکنه..عجیبه ازش نمیترسم و حس بدی نمیگیرم ولی دیگه دلم نمیخواد با کسی ارتباط داشته باشم و حوصله کارا و رفیقامو ندارم واقعا نمیدونم چمهمامانمم میگف به شکل گربه میبینتش ولی ی گربه خیلی بزرگ مشکی .. اما هربار مامانمو اذیت میکنه و میترسونه ولی منو نه .. ینی عاشقم شده؟🥲داستان چیه چیکار باید بکنممم
undefined@scarystoryundefined
undefined۳

۵۰۲

۲۳:۲۶

داستان ترسناک جن
این داستان ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.ویلی پرسید: “این چی بود؟”پیشنهاد ویژهمیخوای بدونی چطور میشه بلیط هواپیمارو ارزان خرید؟یکی بخر دو تا ببر ! (مرکز باروری و درمان ناباروری)بیش از ۱ میلیارد تومان جایزه نقدی* بدون قرعه کشیترور پاسخ داد: “نمی دانم”ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت.به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.
undefined@scarystoryundefined
undefined۲
undefined۱

۵۲۱

۲۳:۲۷

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
undefined@scarystoryundefined
undefined۵

۵۲۱

۲۳:۲۷

سلام امیر هستم 26 سالمهداستان برا 4سال پیش بود رفته بودیم روستامون پدر بزرگم گفت این روستا وقتی من بچه بودم جن زیاد بود رفته بودیم در یه خونه ای که ما داریم رفته بودیمو ساعت های6بعدازظهر بود ک ما رسیدیم خونه رفتیمو خسته گی در کردیم مادرم یه قهوه درست کردم من خوردم و خانواده من چای خوردن من ک داشتم قهوه در بالکن میخوردم یه عکس از خودم خواستم بگیرم دیدم یه ادمی ک قد خیلی بلند موهای زیاد بود پشتم پشتم در عکس بود یه هو لیوان از دستم افتاد پشتم رو دیدم دیدم کسی نی سریع رفتم پیش خانواده گفتم کسی باور نکردن شب شد خوابیدیم من نخوابیدم از ترسم داشتم یوتیوب میدیدم ای پاد گذاشته بودم یکی از گوش هام نداشت ساعت4 شب بود هی داشت صدای قدم قدم بلند می امد ترسیدم بلند شدم تا چراغ روشن کنم صدایی نیومد یه هو برگشتم یه هو یه جن قد بلند لباس سفید موهای بلند چشم های خونی بود من تشنج کردم پدرم اومد سراغم رفتیم پیش دعا نویس گفتش این جن از وقتی که وارد روستا شده بودین اومد سراغ من یه دعا نوشت درست شده بودببخشید طولانی شد
undefined@scarystoryundefined
undefined۵

۵۴۷

۲۳:۲۷

سلام سعید هستم۱۷ سالمهماجرا برمیگرده به ۷ سال پیش . بخاطر مشکلات مالی خانوادم مجبور شدیم بریم مهاجرت کنیم به شهر خودمون و خونه ی قدیمی رو اجاره کنیم. از صاحب خونش پرسیدیم گفت این خونه ۱۰ ۱۲ ساله متروکه اس هیچ مستأجری غیر از شما تا حالا نیومده. خلاصه وسایل مون رو چیدیم. البته بگم همسایه ی کنار خونه مون یه پیرزن و یک پیرمرد بودن ک فوت شدن. خلاصه شب شد ساعت ۳ خانواده ام خوابیدن بجز من . چون حس خیلی بد داشتم انگار بجز من و خونوادم یکی دیگر هم تو خونه حضور داره. نمی‌تونستم جلو خودمو بگیرم زدم به خواب ... توی شب پنجمی ساعت ۳ موقع خواب بازم بیدار موندم گفتم خابم نمیبره یکم برم تو هال بازی کنم. خانواده همه خواب بودن. من مشغول بازی کردن بودم  ناگهان در اتاق محکم بسته شد . خانواده ام بیدار شدن گفتن تو بودی؟؟ گفتم ن .. خلاصه خانواده ام زیادی متوجه نشده بودن.   بعد چند دقیقه دستشوییم گرفت. می‌خواستم برم دستشویی حیاتمون.   حیاتمون خیلی تاریک بود. اونجا یک کمد لباس بود ک خراب بود.. خلاصه تو دستشویی بودم احساس کردم یکی راه میره تو حیاطمون.. خیلی وحشت زده بودم. صدای چیز دیگه ای می‌شنیدم مثلاً صدای نفس نفس زدن یک سگ . یا راه رفتن روی چوب.. خلاصه اومدم بیرون از دستشویی. دیدم. پیرمردی با لباس عربی سفید صورت وحشتناک. دراز. ناخوناش بلند . پشت کمد قایم شده بود و به من خیره شده بود. با جیغ رفتم داخل خانواده ام بیدار شدن. از ترس حتی دست و پاهامو گم کردم.  بعد خانواده ام فهمیدن داستان چیه.  سریع رفتن تمام وسایل خونه رو جمع کردن . گفتن بزار بریم خونه ی دیگه.. اون شب بزوووووووور خوابم گرفت صبح شد رفتم تو حیاط دیدیم هیچکس نیست..     رفتم پیش یک دعا نویس گفت این پیرمرد یک جن بوده از قبل تو این خونه زندگی می کرد. دید خانواده ام اومدن و میخواسته منو اذیت کنه ک از اینجا بریم .. الان تو سال ۴۰۵این خونه هنوزم که هنوزه متروکس
undefined@scarystoryundefined
undefined۸

۶۶۲

۲۳:۲۸

نظراتتون رو با ما به اشتراک بذارید پیشنهادی انتقادی چیزیundefinedundefinedundefined
undefined۵

۵۹۶

۲۳:۲۹