لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
ش
۱۰ عضو

شبنامه

مشاهده در وب بله
۲۲ مرداد
شبنامه
undefined undefined شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده — خوانش فریدون فرح‌اندوز
شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده — بخش 16 از 777‌یکی روز شاه جهان سوی کوهگذر کرد با چند کس هم‌گروهپدید آمد از دور چیزی درازسیه رنگ و تیره تن و تیز تازدو چشم از بر سر چو دو چشمه خونز دود دهانش جهان تیره‌گوننگه کرد هوشنگ باهوش و سنگگرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگبه زور کیانی رهانید دستجهان‌سوز مار از جهان‌جوی جستبر آمد به سنگ گران سنگ خردهمان و همین سنگ بشکست گردفروغی پدید آمد از هر دو سنگدل سنگ گشت از فروغ آذرنگنشد مار کشته ولیکن ز رازاز این طبع سنگ آتش آمد فرازجهاندار پیش جهان آفریننیایش همی کرد و خواند آفرینکه او را فروغی چنین هدیه دادهمین آتش آنگاه قبله نهادبگفتا فروغی است این ایزدیپرستید باید اگر بخردیشب آمد بر افروخت آتش چو کوههمان شاه در گرد او با گروهیکی جشن کرد آن شب و باده خْوَردسده نام آن جشن فرخنده کردز هوشنگ ماند این سده یادگاربسی باد چون او دگر شهریارکز آباد کردن جهان شاد کردجهانی به نیکی از او یاد کرد

۸۵

۲۱:۱۷

۳۰ مرداد
سه ماجرا، یک حکایت؛
اولین ماجرا، اولین پند اولین دفتر مثنوی و معنوی است که وقتی پزشکان می‌آیند برای درمان یک بیمار با کلی ادعا می‌گویند که ما درمان خواهیم کرد و مولانا میگه که چون «ان‌شاالله» نگفتن ناتوان میشن از درمان؛
هر یکی از ما مسیح عالِمیستهر الم را در کفِ ما مرهمیست
«گر خدا خواهد» نگفتند از بطرپس خدا بنمودشان عجز بشر
دومین ماجرا هم جمشید در شاهنامه است. او که از نخستین پادشاهان بوده و فرزند طهمورث خداپرست بود . همان اول فرّه ایزدی یا نور خدایی داشت، که به قول خودش؛
منم گفت با فرّهٔ ایزدی«همم شهریاری همم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنمروان را سوی روشنی ره کنم»
در قدرت نظامی، صنعتی، ایجاد ساختار اجتماعی، پزشکی و معماری و ... به قله رسید و به قول فردوسی ۳۰۰ سال در پادشاهی او هیچ درد و مرگی وجود نداشت.
اینجاست که غرور چشمش رو کور می‌کنه و مَنیت او بالا می‌آد

منی کرد آن شاه یزدان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
رو به مردم هم میگه که؛
هنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستمچنان است گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من استهمان کوشش و کامتان از من است
این طغیان و استکبار او مقابل خدا، باعث می‌شه فرّه ایزدی ازش گرفته بشه، از تخت‌پادشاهی سقوط بکنه و ۱۰۰ سال گم و گور بشه. آخر هم به دست ضحاک، که بعد از او پادشاه شده بود، کشته می‌شه!


ماجرای سوم هم اودیسیوس است. طبق داستان هومر پس از فتح تروا با ان همه ماجرا، اودیسیوس مغرور می‌شه و خودش را همه کاره می‌بینه. همین باعث می‌شه که مورد خشم خدایان قرار بگیره و سفرش در بازگشت به خانه چندین سال طول بکشه. در انتها زمانی راه خانه رو پیدا می‌کنه که غرورش کنار رفت بود و فروتنی و شکرگزاری رو یاد گرفت بود.

حالا اگر بخواهیم آنها با هم ترکیب کنیم؛ این حکایت حاصل می‌شود که؛
 «هر که مَنی کند، خداوند فرّه را از او بازستاند و راهِ خانه را گم کند؛ و بازگشت، تنها با یک «ان‌شاالله» و یک شکرِ کوچک آغاز می‌شود.»

پ‌ن: گم کردن راه خانه را می‌توان به تعبیری الیناسیون حساب کرد...

۸۱

۱۷:۵۹

۱ شهریور
انسان، تابع، اختیار
آیا قوه‌ی تصمیم گیری ما انسان‌ها یک تابع است؟
یعنی با ورودی ها کاملا یکسان همیشه یک تصمیم واحد را می‌گیریم؟
برای تصور موضوع از ماشین زمان کمک می‌گیرم، اگه فرض کنیم ماشین زمان وجود داشت به چند دقیقه قبل برمیگشتم، آیا من باز هم تصمیم به نوشتن این متن می‌گرفتم؟ دقیقا همین کلمات را به کار می‌بردم؟
و آیا اگر به اول تاریخ برگردیم باز انسان ها همین تصمیمات و مسیر ها را پیش می‌گیرند؟
از حدود ۸ سال پیش بود که به این موضوع فکر می‌کنم.

اگر جواب نه باشد؛ پس می‌توان گفت یک رندومنسی وجود دارد که فارغ از همه شرایط است، در آن واحد خروجی های متفاوتی می‌دهد، خب در این شرایط تکلیف مسئولیت و اختیار انسان چه می‌شود؟ آیا همین واحد رندوم فارغ از شرایط همان اختیار انسانی است؟
مسئله ام این که آیا اگر دکمه ری استارت تاریخ بخورد، دیگر ممکن نه افلاطون افلاطون شود و نه یزید یزید و ...


اگر جواب مسئله اولیه بله باشد؛ یعنی در یک شرایط یکسان بیرونی و درونی انسان، همیشه تصمیم او یکسان است.
هزار بار هم با ماشین زمان به عقب برویم همیشه نتیجه یکسان خواهد بود
خب اینجا تکلیف اختیار انسان چه می‌شود؟پس ما تابع شرایط هستیم؛ شرایط هم که از بدو تولد دست ما نبوده است‌ دیگر.
پس این جبر می‌شود.

۸۲

۲۰:۱۰

اختیار در نقاط عطف
من انسان رو مانند یک تابع مدل می‌کنم؛ تابعی که ورودی ها جهان بیرون رو ارزش گذاری می‌کند، قوه ها مختلف و سو گیری ها درونی اثر خود را می‌گذارند و در نهایت یک تصمیم گرفته می‌شود.
در هر انسانی قوات متفاوتی وجود دارد، از تخیل و واهمه تا شهوت و قوه عقل و ...
اما مسئله ای که وجود دارد، در هر کسی قدرت این قوات متفاوت است؛ در مرور زمان یا حتی از بدو تولد تفاوت های محسوسی داشته اند.
هر تصمیم و مسئله ای که انسان می‌گیرد از زیر دست آنها رد می‌شود و هر کدام با قدرتی که دارد اثر خودش را می‌گذارد. و بردار هایی هستند که در هم ضرب می‌شوند و خروجی رو به انسان می‌دهند
به زبان ساده تر یک مسابقه طناب کشی انجام می‌شود و آن قوه ای که زورش بیشتر بود روی تصمیم بیشترین اثر را می‌گذارد و عملا تصمیم گیری انجام می‌شود.
و برای مثال وقتی ترس انسان بر او حاکم باشد یا شهوت بر او و یا نه قوه عاقله او آن قدر قوی است دیگر قوات با آن قابل قیاس نباشند خب تصمیم از قبل مشخص است.
پس اینجا عملا اختیار معنی ندارد... چون این قوات از قبل مشخص شده اند؛ از ژنتیکی که به ما ارث رسیده و تا این لحظه تصمیم گیری، قدرت آنها مشخص است ... و هر کدام زورش بیشتر بود تصمیم با اوست...
مگر زمانی که در این مسابقه طناب کشی کسی برنده نباشد؛ هیچ قوه ای زورش به بقیه نرسد اینجا نقطه عطف است.
در این شرایط است که به نظر من اختیار انسان تعریف می‌شود و می‌تواند تصمیم بگیرد.
تصمیمی که می‌گیرد در قوی تر کردن برخی قوه ها و تضعیف برخی دیگر اثر می‌گذارد. و عملا آینده خودش را می‌سازد تا به نقطه عطف بعدی برسد.
پس من زندگی را یک مسیر جبری می‌بینم که به صورت نقطه نقطه در آن ما اختیار پیدا می‌کنیم. البته تعداد این نقاط هم بیشمار است.

۸۷

۲۰:۳۶

۱۶ شهریور
thumbnail

۷۱

۱۷:۵۰

thumbnail
عکس‌های بالا مزرعه «ماش» هست که برگ های درشت دارند.
یک سری علف‌های هرز هم رشد کردند که «خرفه» نام دارند؛ دارای برگ های ریز گوشتی هستند.
جالب بودن ماجرا این هست که این خرفه‌ها خوردنی هستند.
و مردم برای چیدن‌شون وارد مزرعه می‌شوند و ماش ها رو زیر پا له می‌کنند.
یعنی علف هرز محبوب‌تر از گیاه اصلی شده و ...
و این حکایتیست تکراری در جهان امروز ما...

۷۱

۱۷:۵۰

thumbnail

۷۱

۱۷:۵۰

۲۱ مهر
شبنامه
undefined تنها یک چیز را از تو بیشتر دوست دارم این که تو را دوست دارمundefined
اینجا یک نکته قشنگی هست.
به نظرم خیلی از چیزهایی که اسمشان را عشق می‌گذاریم، نه‌تنها عشق نیستند، که حتی دوست داشتن هم نیستند؛ بیشتر نوعی تصاحب کردن‌اند.
همه‌چیز حول «من» می‌چرخد. اینکه آن فرد به من برسد یا نرسد، خواسته من برآورده شود یا نشود. در واقع، آنچه اهمیت دارد، بیشتر منیت من است تا خودِ آن آدم.
در اینجا شاعر به درستی نکته خودش رو گفته اما به نظرم یک موضوعی این میان مغفول مانده: حتی آنچه استاد توصیف می‌کند هم هنوز عشق حقیقی نیست؛ بلکه منزل و مرحله‌ای میانی است.
حکایتی هست که می‌گویند روزگاری عاشقی به در خانه معشوقش رفت و در زد.
پرسیدند: «کیست؟»
گفت: «منم؛ عاشق‌ تو.»
جواب شنید: «نه، برو.»
مدتی گذشت. دوباره برگشت و در زد.
باز پرسیدند: «کیست؟»
گفت: «منم.»
و باز همان پاسخ را شنید.
تا اینکه روزی دوباره به آن خانه برگشت و در زد.
پرسیدند: «کیست؟»
این بار گفت: «تویی.»
یعنی دیگر «منی» باقی نمانده بود.
و این بار در به رویش باز شد.
به گمانم این مرحله، چیزی فراتر از دوست داشتنی است که در آن خبری از تصاحب نیست.

۱۹

۱۱:۲۰

شبنامه
اینجا یک نکته قشنگی هست. به نظرم خیلی از چیزهایی که اسمشان را عشق می‌گذاریم، نه‌تنها عشق نیستند، که حتی دوست داشتن هم نیستند؛ بیشتر نوعی تصاحب کردن‌اند. همه‌چیز حول «من» می‌چرخد. اینکه آن فرد به من برسد یا نرسد، خواسته من برآورده شود یا نشود. در واقع، آنچه اهمیت دارد، بیشتر منیت من است تا خودِ آن آدم. در اینجا شاعر به درستی نکته خودش رو گفته اما به نظرم یک موضوعی این میان مغفول مانده: حتی آنچه استاد توصیف می‌کند هم هنوز عشق حقیقی نیست؛ بلکه منزل و مرحله‌ای میانی است. حکایتی هست که می‌گویند روزگاری عاشقی به در خانه معشوقش رفت و در زد. پرسیدند: «کیست؟» گفت: «منم؛ عاشق‌ تو.» جواب شنید: «نه، برو.» مدتی گذشت. دوباره برگشت و در زد. باز پرسیدند: «کیست؟» گفت: «منم.» و باز همان پاسخ را شنید. تا اینکه روزی دوباره به آن خانه برگشت و در زد. پرسیدند: «کیست؟» این بار گفت: «تویی.» یعنی دیگر «منی» باقی نمانده بود. و این بار در به رویش باز شد. به گمانم این مرحله، چیزی فراتر از دوست داشتنی است که در آن خبری از تصاحب نیست.
حکایت از زبان مولانا
آن یکی آمد درِ یاری بزدگفت یارش: کیستی ای معتمد؟
گفت: من، گفتش: برو هنگام نیستبر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراقکی پزد؟ کی وارهاند از نفاق؟
رفت آن مسکین و سالی در سفردر فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته، پس بازگشتباز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادبتا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟گفت: بر در هم توی ای دلستان
گفت: اکنون چون منی، ای من درآنیست گنجایی دو من را در سرا

۲۲

۱۸:۵۴

۲۳ مهر
شخصیت ضحاک در شاهنامه، یکی از پست‌ترین و شیطانی‌ترین شخصیت‌های این حماسه است.
پدرش، مردی نیک‌سرشت و جوانمرد بود؛ اما ضحاک به وسوسه شیطان، برای رسیدن به قدرت، حتی از کشتن پدر خودش هم نمی‌گذرد.
به پادشاهی که می‌رسد، با ظلم و ستم حکمرانی می‌کند؛ بی‌بهره از ذره‌ای فرّه ایزدی، عدل و حکمت الهی.
شیطان شانه‌هایش را می‌بوسد و مار به دوش می‌شود و هر روز جوانانی را می‌کشد تا مغز سرشان خوراک مارهای اهریمنی‌اش شود.
خواب فریدون را که می‌بیند، از ترس جان و از دست دادن قدرتش، به هر جنایت‌هایی بیشتر دست می‌زند تا جلوی سرنوشت خود را بگیرد.
اما جالب‌ترین بخش ماجرای ضحاک برای من جای دیگری است...
وقتی فریدون قیام می‌کند و به کاخ ضحاک در بیت‌المقدس حمله می‌برد و آنجا را فتح می‌کند، ضحاک در کاخ نیست.
کندرو، پیشکار ضحاک، خودش را به او می‌رساند و خبر می‌دهد که فریدون آمده، کاخت را گرفته و بر تخت پادشاهی‌ات نشسته است.
ضحاک که از ترس جانش جرئت رویارویی با فریدون را ندارد، خودش را به بی‌خیالی می‌زند و می‌گوید حالا مگر چه شده؟ اصلاً فرض کن مهمان اومده!
تا اینکه کندرو به او می‌گوید فریدون به شبستانت هم رفته و شهرناز و ارنواز، دختران جمشید، که همسران تو هستند، الان در کنار او نشسته‌اند...اینجاست که ضحاک از کوره درمی‌رود!
همان ضحاکی که تا چند لحظه پیش از ترس جانش حاضر بود حتی تاج‌وتخت و کاخش را به فریدون واگذار کند، حالا خونش به جوش می‌آید، لشکر جمع می‌کند و شمشیر به دست راهی پایتخت می‌شود.
جالب‌تر اینکه در پایان نبرد هم، وقتی دوباره به فکر فرار و نجات جان خودش می‌افتد، با دیدن فریدون در کنار دختران جمشید، بار دیگر آتش خشم و رشک در وجودش شعله‌ور می‌شود.
و در آن لحظه، ضحاک حتی جان خودش را هم فراموش می‌کند؛ به فریدون حمله می‌برد و سرانجام شکست می‌خورد.
اما اصل حرفم اینجاست...
حتی این ضحاک!
این موجود پست، پدرکش، خون‌ریز و شیطان‌صفت، که برای حفظ قدرتش از هیچ جنایتی فروگذار نکرده بود، وقتی پای زن خودش به میان آمد، دیگر نه تاج‌وتخت برایش اهمیت داشت و نه حتی جان خودش!
اما آن شاهزادهٔ مثلاً ایرانی و زنش و آن مرد فرانسوی ... حقیرتر و پست‌تر از ظحاک ...

۱۸

۱۱:۳۱