نشستم توی اسنپ. گفت جناب سروان، داری میری پادگان؟ با خنده گفتم:« دیگه تمومه، دارم میرم تسویه حساب». کلی گفت و خندید. گفتم:« من یه لیسانس گرفتم، یه فوق لیسانس، مدیر فلانجا شدم، بهمان دستاورد و بیسار کار رو کردم، بابام اینقدر خوشحال نشد که من سربازی رفتم و تموم شد». گفت:« بابات حق داره، راحت شدی، تازه میتونی به زندگیت برسی».
از پادگان آمدم بیرون و نفس راحت کشیدم. تمام شده بود. جدی جدی ۲۱ ماه سرباز بودم و الان آدم آزادی بودم. یکی از بهترین روزهای عمرم بود. با دو ستاره روی دوش، ماهی هفت میلیون حقوق سال ۱۴۰۴ من بود. با همان حقوق یکراست رفتم آبمیوه فروشی. آنجا فکر کردم و دیدم واقعا بابا حق داشت بیشتر از هر زمان دیگری خوشحال باشد، خودم هم همینطور بودم. تازه یعنی من شهر خودمان بودم و اینطور. راهدورم فقط برای روزهایی بود که یزد آموزشی بودم.
برای چه اینها را گفتم؟ برای این که بگویم توی زندگی پسرها روز آخر سربازی یک حال دیگری دارد. سربازی که تمام میشود زندگی جدی میشود. تازه همینطور مورد برای خواستگاری جور میکنند. تازه تصمیمهای بزرگ میگیری. تازه بزرگ شمرده میشوی. راحت میشوی. توی اینستاگرام نوشتهام که سربازی سیاهچاله توقعات سطحی است. بله، هنوز هم میگویم یکبار سر پست، فقط داشتم به پیتزا فکر میکردم. همه آدمها که رفتهاند میدانند. سربازی جای آدمهای امیدوار بعد از خدمت است. هر کس به یک امیدی این کوفتی را تمام میکند.
اما «عباس جعفریان» از آدریان خمینیشهر جنسش جنس دیگری بود. رفتم برای مصاحبه خانهشان، توی خمینی شهر. عباس سرباز راه دور بود، جنوب. سرباز پدافند. ده روز مانده بود که سربازیاش تمام شود. معمولا رسم است ده روز آخر را تشویقی میدهند بروی خانه تا روز تسویه حساب. عباس احتمالا در این دوران بوده که جنگ دومش شروع میشود، چون که در جنگ اول یعنی دوازده روزه هم بوده و مجروح میشود.
رفیقش میگوید برویم؟ میگوید نه. میمانم. به او پیشنهاد فرار هم میدهند اما میماند. امیرعباس، توی لباس سربازی که انتخاب هیچکس نیست، غریب و دور از خانه شهید میشود. با ده روز مانده از خدمت، خدمتی که با شهادت تمام میشود.
من به تو فکر میکنم عباس. به دلتنگی بیشمارت برای خانه. برای روزهایی که خط زدی تا این اجباری کوفتی تمام شود. به حسرت توی چشم پدر و مادرت. به این که تو خیلی مرد بودی عباس. به این که چقدر برنامه برای بعد سربازی داشتی و داشتند و نشد. قربان دل تنگت بروم که این گونه باز شد عباس، قربان تو که برای خاک جوانی دادی و جا نزدی.
از پادگان آمدم بیرون و نفس راحت کشیدم. تمام شده بود. جدی جدی ۲۱ ماه سرباز بودم و الان آدم آزادی بودم. یکی از بهترین روزهای عمرم بود. با دو ستاره روی دوش، ماهی هفت میلیون حقوق سال ۱۴۰۴ من بود. با همان حقوق یکراست رفتم آبمیوه فروشی. آنجا فکر کردم و دیدم واقعا بابا حق داشت بیشتر از هر زمان دیگری خوشحال باشد، خودم هم همینطور بودم. تازه یعنی من شهر خودمان بودم و اینطور. راهدورم فقط برای روزهایی بود که یزد آموزشی بودم.
برای چه اینها را گفتم؟ برای این که بگویم توی زندگی پسرها روز آخر سربازی یک حال دیگری دارد. سربازی که تمام میشود زندگی جدی میشود. تازه همینطور مورد برای خواستگاری جور میکنند. تازه تصمیمهای بزرگ میگیری. تازه بزرگ شمرده میشوی. راحت میشوی. توی اینستاگرام نوشتهام که سربازی سیاهچاله توقعات سطحی است. بله، هنوز هم میگویم یکبار سر پست، فقط داشتم به پیتزا فکر میکردم. همه آدمها که رفتهاند میدانند. سربازی جای آدمهای امیدوار بعد از خدمت است. هر کس به یک امیدی این کوفتی را تمام میکند.
اما «عباس جعفریان» از آدریان خمینیشهر جنسش جنس دیگری بود. رفتم برای مصاحبه خانهشان، توی خمینی شهر. عباس سرباز راه دور بود، جنوب. سرباز پدافند. ده روز مانده بود که سربازیاش تمام شود. معمولا رسم است ده روز آخر را تشویقی میدهند بروی خانه تا روز تسویه حساب. عباس احتمالا در این دوران بوده که جنگ دومش شروع میشود، چون که در جنگ اول یعنی دوازده روزه هم بوده و مجروح میشود.
رفیقش میگوید برویم؟ میگوید نه. میمانم. به او پیشنهاد فرار هم میدهند اما میماند. امیرعباس، توی لباس سربازی که انتخاب هیچکس نیست، غریب و دور از خانه شهید میشود. با ده روز مانده از خدمت، خدمتی که با شهادت تمام میشود.
من به تو فکر میکنم عباس. به دلتنگی بیشمارت برای خانه. برای روزهایی که خط زدی تا این اجباری کوفتی تمام شود. به حسرت توی چشم پدر و مادرت. به این که تو خیلی مرد بودی عباس. به این که چقدر برنامه برای بعد سربازی داشتی و داشتند و نشد. قربان دل تنگت بروم که این گونه باز شد عباس، قربان تو که برای خاک جوانی دادی و جا نزدی.
۷۱۸
۱۹:۴۱
بازارسال شده از والا حضرت ایکس
ساعت 9
خرمشهر در ابتدای جنگ، 34 روز مقاومت کرد، با مردم و ارتشی ها. عجیبترین صحنه ها در آن 34 روز اتفاق افتاد. نویسنده کتاب دا، که خودش آن روزها به قول خودش توی غسالخانه خرمشهر بوده مینویسد که قحطی قبر در خرمشهر اتفاق افتاد. طوری که قبرستان اصلی پر شد و جاهایی که تصمیم داشتند قبر بکنند، آب از آن درمی آمد. حق داشت. خرمشهر آباد و حاصلخیز بوده است. اقوام مختلف ایرانی کنار هم زندگی میکردند و ناگهان دشمن وارد شد. شهدا را میبردند شهرهای اطراف خرمشهر دفن میکردند. این یک واقعیت است که دشمن آنقدر بی رحم است و طوری میکشد که قبرستان آدمها پر شود.
در کتاب دا، گوشه ای در مورد امثال همین تصویر مینویسد که گاه، شناسایی پیکرها ممکن نبود و تکه ای از لباس را بر کاغذی منگنه میکردند، مشخصاتش را مینوشتند و شخص را دفن میکردند تا بعد شناسایی شود. احتمالا این عکس هم جزو همان خاطرات است:« شهید بچه 3 ساله پیرهن قرمز با سنجاق به سینه». تامل در بقیه قبور هم همین است:« شهید عکس شماره 14»، «شهید بستری شده بخش 25» و...
من این عکس را نمیفهمیدم تا این که میناب را دیدم. تا این که موشک بارانهای تهران و اصفهان را دیدم. تا این که دیدم میشود آدمهایی را از زیر آوار بیرون آورد که ندانی کیستند. تا این که روزی در هفتون اصفهان، در مقابلم، دیدم دست آدم ها را می گیرند و می آورند تا محل احتمالی پیکر برادر و خواهرشان را نشان دهند. دیدم میشود آدمی را از موج انفجار توی چند خانه آنورتر پیدا کنی. وسایل آدمی که با ذوق خریده را دو تا کوچه بالاتر پیدا کنی. بعد از آوار برداری، تکه های پیکری را پیدا کنی و ندانی برای کیست. دیدم که این تصویر نه یک روضه، نه یک تاریخ، نه یک مرثیه، که یک واقعیت تلخ جنگ است که احتمال تکرار شدن دارد.
این تصاویر، نماد مظلومیت ماست. مایی که قرار است یادمان نرود که بچه هایمان را چطور شناسایی کردیم. مایی که قرار است روایت کنیم که خرمشهرهایمان را به چه قیمتی پس گرفتیم و خرمشهرهای امروزمان را قرار است چگونه حفظ کنیم. برای مایی که دیگر ثابتمان شده موشک نقطه زن آمریکایی و ارتش منظم و با دقت جهانی، یک جک بی نمک است. واقعیت این است. واقعیت، کودک سه ساله با پیرهن قرمزی است که شناساییاش با یک تکه لباس توی یک دفتر در غسالخانه خرمشهر است...
خرمشهر در ابتدای جنگ، 34 روز مقاومت کرد، با مردم و ارتشی ها. عجیبترین صحنه ها در آن 34 روز اتفاق افتاد. نویسنده کتاب دا، که خودش آن روزها به قول خودش توی غسالخانه خرمشهر بوده مینویسد که قحطی قبر در خرمشهر اتفاق افتاد. طوری که قبرستان اصلی پر شد و جاهایی که تصمیم داشتند قبر بکنند، آب از آن درمی آمد. حق داشت. خرمشهر آباد و حاصلخیز بوده است. اقوام مختلف ایرانی کنار هم زندگی میکردند و ناگهان دشمن وارد شد. شهدا را میبردند شهرهای اطراف خرمشهر دفن میکردند. این یک واقعیت است که دشمن آنقدر بی رحم است و طوری میکشد که قبرستان آدمها پر شود.
در کتاب دا، گوشه ای در مورد امثال همین تصویر مینویسد که گاه، شناسایی پیکرها ممکن نبود و تکه ای از لباس را بر کاغذی منگنه میکردند، مشخصاتش را مینوشتند و شخص را دفن میکردند تا بعد شناسایی شود. احتمالا این عکس هم جزو همان خاطرات است:« شهید بچه 3 ساله پیرهن قرمز با سنجاق به سینه». تامل در بقیه قبور هم همین است:« شهید عکس شماره 14»، «شهید بستری شده بخش 25» و...
من این عکس را نمیفهمیدم تا این که میناب را دیدم. تا این که موشک بارانهای تهران و اصفهان را دیدم. تا این که دیدم میشود آدمهایی را از زیر آوار بیرون آورد که ندانی کیستند. تا این که روزی در هفتون اصفهان، در مقابلم، دیدم دست آدم ها را می گیرند و می آورند تا محل احتمالی پیکر برادر و خواهرشان را نشان دهند. دیدم میشود آدمی را از موج انفجار توی چند خانه آنورتر پیدا کنی. وسایل آدمی که با ذوق خریده را دو تا کوچه بالاتر پیدا کنی. بعد از آوار برداری، تکه های پیکری را پیدا کنی و ندانی برای کیست. دیدم که این تصویر نه یک روضه، نه یک تاریخ، نه یک مرثیه، که یک واقعیت تلخ جنگ است که احتمال تکرار شدن دارد.
این تصاویر، نماد مظلومیت ماست. مایی که قرار است یادمان نرود که بچه هایمان را چطور شناسایی کردیم. مایی که قرار است روایت کنیم که خرمشهرهایمان را به چه قیمتی پس گرفتیم و خرمشهرهای امروزمان را قرار است چگونه حفظ کنیم. برای مایی که دیگر ثابتمان شده موشک نقطه زن آمریکایی و ارتش منظم و با دقت جهانی، یک جک بی نمک است. واقعیت این است. واقعیت، کودک سه ساله با پیرهن قرمزی است که شناساییاش با یک تکه لباس توی یک دفتر در غسالخانه خرمشهر است...
۴۵
۶:۱۰
در ۴۰ کیلومتری شمال آبادان، دکل ۷۰ متریای وجود داشت به اسم دکل ابوذر. اینطوری که وقتی میرفتن روی این دکل، آبادان و خرمشهر پیدا بودن.حسن باقری و نیروهای اطلاعات عملیات، چندین ماه روی این دکل دیدهبانی کردن و اطلاعات دقیق بدست آوردن. اونها حتی جهت خاکریز زدن رو هم از روی این دکل دیده بودن و نوشته بودن. اطلاعاتی که از دکل ابوذر به دست اومد، باعث شد که شهید متوسلیان یه قسمتی از نیروها رو وارد خرمشهر کنه و روند پس گیری خرمشهر تسهیل بشه.متاسفانه این دکل دیگه وجود نداره.
۶۹۹
۶:۲۴
بازارسال شده از والا حضرت ایکس
خب حالا که کم کم داره اینترنت بینالملل وصل میشه، وقت رفتن به خونه اصلی والا حضرت ایکسه. هم به این جهت که تاریخچهمون اونوره و هم به این جهت که بنده نظراتی دارم که در سطح بله نیست (زر میزنم واسه گفتنش مثل سگ میترسم).ممنون از همگی که بودید. اینجا حداقلی بروز میشه و منم اسبابم رو میبرم اونطرف. دم بله گرم که روزای جنگ اکثر پستا و روزمریات منو برد مجله و باعث شد خیلیهاتون رو بشناسم و ممنون که بعد از جنگ همه چی رو یادش رفت و سعی کرد کپیها، پیامها و سکوهای سفارشی و اونایی که ازش تعریف میکنن رو ببره و با تمام وجود تو انگیزه ما برای فعالیت در اینجا قضای حاجت کنه
ممنون بله عزیز بابت این تبعیض و رفتاری که در حق تولید کنندگان محتوا داشتی و جیباشون رو پر پول کردی
به هر حال ما اینجا هم خواهیم بود ولی اونجا بیشتر خواهیم بود.پس تا آخرین نبرد بعدی که دوباره ریده بشه تو نت و راهی جز چتر شدن اینجا نداشته باشیم، با همین آیدی اینجا در بستر کافرستان تلگرام هستیم در خدمتتون.https://t.me/valahazratx
۱
۱۴:۴۴
به امید خدا از روز دوشنبه، حوالی ساعت 9 تا ده صبح از شبکه یک سیما از جنگ و تجربیات جنگ خواهیم گفت
۴۰۶
۱۴:۵۴
بازارسال شده از والا حضرت ایکس
انشاءالله فردا دوشنبه، حوالی ساعت 9 تا 10 صبح، شبکه یک سیما از جنگ و پیش زمینههاش حرف خواهیم زد.
۱
۱۰:۳۹
شهادتهای یک شاهد عینی
انشاءالله فردا دوشنبه، حوالی ساعت 9 تا 10 صبح، شبکه یک سیما از جنگ و پیش زمینههاش حرف خواهیم زد.
روز اول از کودتای دی، روزهای جنگ دوازده روزه و جنگ 40 روزه صحبت میکنیم و از حرکات مردمی در ایام جنگ و پس از جنگ هم صحبت میکنیم
۴۱۸
۱۰:۳۹
من از ۲۵ خرداد تا حالا، هر روز شبکه یک برنامه داشتم (جز تاسوعا و عاشورا و یک جمعه)توی این چندتا برنامه هر روز از موضوع جدید حرف زدیم، تولیدات جدید نشون دادیم و حرف از جنگ تموم نشده. این تازه تمام حرفایی هست که فقط توی اصفهان دیدیم
۲۴۰
۱۹:۲۷
شهادتهای یک شاهد عینی
من از ۲۵ خرداد تا حالا، هر روز شبکه یک برنامه داشتم (جز تاسوعا و عاشورا و یک جمعه) توی این چندتا برنامه هر روز از موضوع جدید حرف زدیم، تولیدات جدید نشون دادیم و حرف از جنگ تموم نشده. این تازه تمام حرفایی هست که فقط توی اصفهان دیدیم
آرشیو برنامه میثاق شبکه یک:۲۵ خرداد: روایت حمله به شاهین شهر و شهید ۷ سالهhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c5c353
۲۶ خرداد: روایت حمله به محله هفتون اصفهانhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c5dec0
۲۷ خرداد: روایت کودتای دیماه و نمایش تکه لباس سوخته شهدای دی ماه میدان علیخانیhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c5f557
۲۸ خرداد: روایت شهدای کارگر شهرک صنعتی جی و نمایش ترکش ۱ کیلویی پل B1 کرجhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c60bd4
۳۰ خرداد: روایت حمله به حسنیه حضرت علی اکبر شهرستان جرقویه و شهادت ۴ زنhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c6373f
۳۱ خرداد: روایت وطن دوستی بازیکنان سابق تیم ملی (پیش از انقلاب) و جنگ کعصف ماکول در لبنان و بررسی پیام جدید رهبر انقلابhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c64ea5
۱ تیر: روایت شهدای موشکی و بیان ناگفتههای جنگ ۴۰ روزه از زبان شهدای موشکی و نمایش تصاویر برای اولین بارhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c66df9
۲ تیر: روایت حمله به دانشگاه صنعتی اصفهانhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c683ef
۶ تیر: روایت معراج شهدا، اسپورت واشینگ آمریکا و شهدای ۷ تیرhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c6d5ce
۷ تیر: روایت شهدای مظلوم ناو دناhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c6f0cf
۸ تیر: روایت کمکهای ترامپ به مردم عراق و افغانستان از زبان خودشان:https://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c7087b
۲۶ خرداد: روایت حمله به محله هفتون اصفهانhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c5dec0
۲۷ خرداد: روایت کودتای دیماه و نمایش تکه لباس سوخته شهدای دی ماه میدان علیخانیhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c5f557
۲۸ خرداد: روایت شهدای کارگر شهرک صنعتی جی و نمایش ترکش ۱ کیلویی پل B1 کرجhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c60bd4
۳۰ خرداد: روایت حمله به حسنیه حضرت علی اکبر شهرستان جرقویه و شهادت ۴ زنhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c6373f
۳۱ خرداد: روایت وطن دوستی بازیکنان سابق تیم ملی (پیش از انقلاب) و جنگ کعصف ماکول در لبنان و بررسی پیام جدید رهبر انقلابhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c64ea5
۱ تیر: روایت شهدای موشکی و بیان ناگفتههای جنگ ۴۰ روزه از زبان شهدای موشکی و نمایش تصاویر برای اولین بارhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c66df9
۲ تیر: روایت حمله به دانشگاه صنعتی اصفهانhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c683ef
۶ تیر: روایت معراج شهدا، اسپورت واشینگ آمریکا و شهدای ۷ تیرhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c6d5ce
۷ تیر: روایت شهدای مظلوم ناو دناhttps://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c6f0cf
۸ تیر: روایت کمکهای ترامپ به مردم عراق و افغانستان از زبان خودشان:https://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c7087b
۴.۴K
۱۹:۴۱