بازارسال شده از 📷 پایگاه هنری اندیمشک آرت
۴۵
۱۲:۱۵
شنبه ۱۶ خردادولادت امام موسی کاظم علیهالسلام
دوشنبه ۱۸ خردادشهادت میثم تمار
سهشنبه ۱۹ خردادموشکباران اندیمشک و شهادت تعدادی از مردم بیگناه در سال ۶۳
چهارشنبه ۲۰ خردادروز مباهله پیامبر اکرم صلاللهعلیهوآلهشهادت آیتالله سعیدی به دست ماموران ستمشاهی پهلوی سال ۴۹روز ملی فرشروز صنایع دستی
پنجشنبه ۲۱ خردادروز تکریم خانواده و بازنشستگان
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
شنبه ۱۶ خرداد۱. شهید سیفاله میرعالی (جانباز، شهادت سال ۸۹)
سهشنبه ۱۹ خرداد
چهارشنبه ۲۰ خرداد۱. شهید ابراهیم رجبیمرندیان (جانباز، شهادت سال ۸۵)۲. شهید علی واشقانیفراهانی (بازنشسته ارتش، جانباز، شهادت سال ۸۹)
پنجشنبه ۲۱ خرداد۱. شهید محمد السهیل (مجاهد عراقی، شهادت در هویزه سال ۷۰)۲. شهید سجاد افراسیابی (ستوان دوم ارتش، شهادت در درگیری با قاچاقچیان در میناب سال ۹۸)
جمعه ۲۲ خرداد۱. شهید پرویز رشنوزاده (سرباز ارتش، لشکر۲۸، شهادت در مریوان سال ۶۶)۲. شهید بهروز جمشیدی (بسیجی، شهادت در شلمچه سال ۶۷)۳. شهید قاسم مدهنی (پاسدار، شهادت سال ۶۷)
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۱۵۹
۵:۴۶
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
چهارشنبه ۶ خرداد ماه مصادف با عید سعید قربان، دیدار صد و شصت و دوم با همسر شهید سروش میرعالی از شهدای جنگ رمضان شهرستان شهید پرور اندیمشک
خداوند متعال در سوره مبارکه توبه آیه ۱۱۱میفرماید:(قطعاً خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را خریداری کرده و در برابرش برای آنها بهشت را قرار داده است.مومنانی که در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشوند. این وعده حقیست بر او که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟ پس به خاطر معاملهای که با خدا کردهاید شادمان باشید و این همان رستگاری و پیروزی بزرگ است.)
خوشا به حال شهدا و خانوادههایشان که با خدا معامله کردند.خوشا به حالشان که خریدار جان و رنج و غصههایشان خدای متعال است و چه خریدار و معاملهگر خوبیست خدا.
مهمان منزل شهید سروش میرعالی شدهایم تا صحبتهای همسر شهید را با جان و دل بشنویم:
فاطمه شیخ دورقی هستم همسر شهید سروش میرعالی.سروش از همکلاسیها و دوستان برادرم بود.در نوجوانی که گهگاهی منزل ما میآمد من را دیده و برای ازدواج انتخاب کرده بود.سال ۹۹ در حالی که حدود شش ماهی میشد که به استخدام سپاه در آمده بود به خواستگاریام آمد.خانوادهام کاملاً سروش و خانوادهاش را میشناختند و نیاز به پرس و جوی زیادی نبود. در صحبتهایی که قبل از عقد داشتیم سروش خیلی از سختی های کارش حرفی نزد. فقط گفت: «محل کارم همینجاست و تایم اداری هستم و گهگاهی مأموریت میروم.»البته بعدها بیشتر متوجه سختیهای زندگی با یک فرد نظامی شدم؛ چون سروش مرتب در مأموریت بود.در صحبتهایمان سروش به من گفت: «دو آرزو داشتم یکی برای شغلم که خدا برآورده کرده و نظامی شدم و دیگه اینکه تو نصیب من بشی که اگه انشاءالله ازدواج کنیم دیگه آرزویی ندارم.»حدود ۸ ماه عقد بودیم و اوایل سال ۱۴۰۰ چون در ایام کرونا بود با گرفتن مراسم ساده و تعداد کمی مهمان زندگی مشترکمان را شروع کردیم.سروش به خاطر نزدیک بودن به محل کارش در قلعه لور که نزدیک اندیمشک بود خانهای اجاره کرد و حدود سه سال آنجا بودیم. هر چند دور بودن از خانواده اذیتم میکرد، ولی به خاطر سروش قبول کردم.سروش خیلی به من علاقه داشت و عشق و محبت زیادی بین ما جاری بود. از کارش و مسائل مربوط به آن چیزی نمیگفت مبادا من نگران بشوم. یا اینکه هیچوقت زمان برگشت از مأموریت را اطلاع نمیداد مبادا من استرس بگیرم و اینها همه از محبت و توجه سروش به من بود.سروش خیلی برایم هدیه میگرفت.گاهی اگر مناسبتها را فراموش میکرد حتماً در صدد جبران بر میآمد.اگر بحثی بین ما پیش میآمد من سعی میکردم کوتاه بیایم و سروش هم اگر متوجه میشد مقصر است حتماً عذرخواهی میکرد و میگفت که اشتباه کرده است...
ادامه دارد...
رهروان زینبی مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
چهارشنبه ۶ خرداد ماه مصادف با عید سعید قربان، دیدار صد و شصت و دوم با همسر شهید سروش میرعالی از شهدای جنگ رمضان شهرستان شهید پرور اندیمشک
خداوند متعال در سوره مبارکه توبه آیه ۱۱۱میفرماید:(قطعاً خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را خریداری کرده و در برابرش برای آنها بهشت را قرار داده است.مومنانی که در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشوند. این وعده حقیست بر او که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟ پس به خاطر معاملهای که با خدا کردهاید شادمان باشید و این همان رستگاری و پیروزی بزرگ است.)
خوشا به حال شهدا و خانوادههایشان که با خدا معامله کردند.خوشا به حالشان که خریدار جان و رنج و غصههایشان خدای متعال است و چه خریدار و معاملهگر خوبیست خدا.
مهمان منزل شهید سروش میرعالی شدهایم تا صحبتهای همسر شهید را با جان و دل بشنویم:
فاطمه شیخ دورقی هستم همسر شهید سروش میرعالی.سروش از همکلاسیها و دوستان برادرم بود.در نوجوانی که گهگاهی منزل ما میآمد من را دیده و برای ازدواج انتخاب کرده بود.سال ۹۹ در حالی که حدود شش ماهی میشد که به استخدام سپاه در آمده بود به خواستگاریام آمد.خانوادهام کاملاً سروش و خانوادهاش را میشناختند و نیاز به پرس و جوی زیادی نبود. در صحبتهایی که قبل از عقد داشتیم سروش خیلی از سختی های کارش حرفی نزد. فقط گفت: «محل کارم همینجاست و تایم اداری هستم و گهگاهی مأموریت میروم.»البته بعدها بیشتر متوجه سختیهای زندگی با یک فرد نظامی شدم؛ چون سروش مرتب در مأموریت بود.در صحبتهایمان سروش به من گفت: «دو آرزو داشتم یکی برای شغلم که خدا برآورده کرده و نظامی شدم و دیگه اینکه تو نصیب من بشی که اگه انشاءالله ازدواج کنیم دیگه آرزویی ندارم.»حدود ۸ ماه عقد بودیم و اوایل سال ۱۴۰۰ چون در ایام کرونا بود با گرفتن مراسم ساده و تعداد کمی مهمان زندگی مشترکمان را شروع کردیم.سروش به خاطر نزدیک بودن به محل کارش در قلعه لور که نزدیک اندیمشک بود خانهای اجاره کرد و حدود سه سال آنجا بودیم. هر چند دور بودن از خانواده اذیتم میکرد، ولی به خاطر سروش قبول کردم.سروش خیلی به من علاقه داشت و عشق و محبت زیادی بین ما جاری بود. از کارش و مسائل مربوط به آن چیزی نمیگفت مبادا من نگران بشوم. یا اینکه هیچوقت زمان برگشت از مأموریت را اطلاع نمیداد مبادا من استرس بگیرم و اینها همه از محبت و توجه سروش به من بود.سروش خیلی برایم هدیه میگرفت.گاهی اگر مناسبتها را فراموش میکرد حتماً در صدد جبران بر میآمد.اگر بحثی بین ما پیش میآمد من سعی میکردم کوتاه بیایم و سروش هم اگر متوجه میشد مقصر است حتماً عذرخواهی میکرد و میگفت که اشتباه کرده است...
رهروان زینبی مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۶۶
۱۲:۰۵
بارزترین اخلاقی که در سروش میدیدم، احساس مسئولیت بالایی بود که داشت. هر کاری را که بر عهده میگرفت تمام و کمال انجام میداد و درست انجام دادن کار خیلی برایش مهم بود.اخلاق و برخورد سروش طوری بود که دیگران همیشه روی کمک او حساب میکردند.فامیل و غیر فامیل فرقی برایش نداشت،اگر کسی نیاز به کمک داشت نه نمیگفت و خیلی سریع خودش را میرساند. هر چند اگر تازه از مأموریت برگشته یا اگر حتی هنوز استراحت نکرده باشد.هم مهربان بود و هم صبور.خیلی به بیت المال حساس بود. خودکاری اگر از محل کار همراهش بود میگفت: «حواست باشه استفاده نکنی. مال محل کارمه.»به حق الناس هم همینطور، مبادا حقی از کسی بر گردنش باقی بماند. طوری که بدهی مختصر و ناچیزی به کسی داشت همان روز شهادت اول صبح آن را پرداخت کرده بود.
جنگ ۱۲ روزه، سروش شهر مریوان استان کردستان مأموریت بود.من ماههای آخر بارداری را میگذراندم.با توجه به سقطهایی که قبلاً داشتم استراحت مطلق بودم و نیاز بود سروش پیشم بماند ولی مثل همیشه اولویت با کارش بود.در زمان نامزدی به من گفته بود: «اگه خدا فرزند پسری بهمون عطا کنه دوست دارم اسمش رو مهدیار بذارم.»فقط خدا میداند چقدر از به دنیا آمدن پسرمان مهدیار خوشحال بود؛ ولی وجود مهدیار هم تأثیری در کار و مأموریت رفتن سروش نداشت.هر وقت به سروش میگفتم کاش به فکر ما هم باشی، میگفت: «کارمه و نمیتونم بیتفاوت باشم.»گهگاهی هم پیش میآمد که به سروش بگویم کاش نظامی نبودی.همیشه جواب میداد: «من دورهها دیدم برای روزی که کشورم به من نیاز داشته باشد تا با تمام وجود خدمت کنم. این لباس را برای همین روزها به تن کردهام. بالاخره باید به دردی بخورم. باید بعدها چیزی داشته باشم برای بچهها و نوههایم تعریف کنم.»از این جور حرفها زیاد میگفت و من هم تسلیم میشدم.کلاً در مورد شهادت حرفی نمیزد. شاید چون واکنش من را میدانست؛ ولی چند روز قبل از شهادتش در حال گفتوگو بودیم که سروش گفت: «اگر اتفاقی برای من افتاد فلان دوستانم بیان و کارهای منو انجام بدن.»همینطور هم شد. بعد از خبر شهادت به آن دو نفر اطلاع دادم.هرگز تصور دنیای بعد از سروش را نداشتم. به قدری به او وابسته بودم که همیشه فکر میکردم قبل از سروش از دنیا میروم.
۹ اسفند که جنگ شروع شد سروش مرخصی بود.صدای انفجارها را که شنیدم به سروش زنگ زدم و با نگرانی جویای حالش شدم. گفتم: «جنگ شده!»گفت: «خب بشه نگران نباش فقط یه گوشی ساده برام شارژ کن تا بیام ببرم. باید سریع برم محل کار.»از شنیدن خبر شهادت رهبر خیلی داغون شدیم.سروش هم که فردای شهادت رهبر به خانه آمد سرحال نبود و خیلی حالش گرفته بود.هر چه از جنگ پرسیدم فقط میگفت: «نگران نباش.»۱۲ اسفند به سروش زنگ زدم؛ ولی یکی از دوستانش جواب داد. با نگرانی زیاد سراغ سروش را گرفتم.گفت: «سروش زخمی شده با خانواده بیایین بیمارستان. براش دعا کنید.»فقط خدا میداند به چه حال و روزی خودم را به بیمارستان رساندم؛ ولی با دیدن فامیل که بر سر و روی خود میزدند متوجه شدم که سروش شهید شده و من آخرین نفر هستم که خبر را شنیدم.شنیدن خبر شهادت سروش که همهٔ عشق من بود خیلی برایم سخت و ناگوار بود ولی راضی شدم به رضای خدا.مسئولیت سخت و سنگینی روی دوش من افتاده. حفظ نام سروش میرعالی و بزرگ کردن یادگارش مهدیار.
" />
بتول چگله
رهروان زینبی مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
جنگ ۱۲ روزه، سروش شهر مریوان استان کردستان مأموریت بود.من ماههای آخر بارداری را میگذراندم.با توجه به سقطهایی که قبلاً داشتم استراحت مطلق بودم و نیاز بود سروش پیشم بماند ولی مثل همیشه اولویت با کارش بود.در زمان نامزدی به من گفته بود: «اگه خدا فرزند پسری بهمون عطا کنه دوست دارم اسمش رو مهدیار بذارم.»فقط خدا میداند چقدر از به دنیا آمدن پسرمان مهدیار خوشحال بود؛ ولی وجود مهدیار هم تأثیری در کار و مأموریت رفتن سروش نداشت.هر وقت به سروش میگفتم کاش به فکر ما هم باشی، میگفت: «کارمه و نمیتونم بیتفاوت باشم.»گهگاهی هم پیش میآمد که به سروش بگویم کاش نظامی نبودی.همیشه جواب میداد: «من دورهها دیدم برای روزی که کشورم به من نیاز داشته باشد تا با تمام وجود خدمت کنم. این لباس را برای همین روزها به تن کردهام. بالاخره باید به دردی بخورم. باید بعدها چیزی داشته باشم برای بچهها و نوههایم تعریف کنم.»از این جور حرفها زیاد میگفت و من هم تسلیم میشدم.کلاً در مورد شهادت حرفی نمیزد. شاید چون واکنش من را میدانست؛ ولی چند روز قبل از شهادتش در حال گفتوگو بودیم که سروش گفت: «اگر اتفاقی برای من افتاد فلان دوستانم بیان و کارهای منو انجام بدن.»همینطور هم شد. بعد از خبر شهادت به آن دو نفر اطلاع دادم.هرگز تصور دنیای بعد از سروش را نداشتم. به قدری به او وابسته بودم که همیشه فکر میکردم قبل از سروش از دنیا میروم.
۹ اسفند که جنگ شروع شد سروش مرخصی بود.صدای انفجارها را که شنیدم به سروش زنگ زدم و با نگرانی جویای حالش شدم. گفتم: «جنگ شده!»گفت: «خب بشه نگران نباش فقط یه گوشی ساده برام شارژ کن تا بیام ببرم. باید سریع برم محل کار.»از شنیدن خبر شهادت رهبر خیلی داغون شدیم.سروش هم که فردای شهادت رهبر به خانه آمد سرحال نبود و خیلی حالش گرفته بود.هر چه از جنگ پرسیدم فقط میگفت: «نگران نباش.»۱۲ اسفند به سروش زنگ زدم؛ ولی یکی از دوستانش جواب داد. با نگرانی زیاد سراغ سروش را گرفتم.گفت: «سروش زخمی شده با خانواده بیایین بیمارستان. براش دعا کنید.»فقط خدا میداند به چه حال و روزی خودم را به بیمارستان رساندم؛ ولی با دیدن فامیل که بر سر و روی خود میزدند متوجه شدم که سروش شهید شده و من آخرین نفر هستم که خبر را شنیدم.شنیدن خبر شهادت سروش که همهٔ عشق من بود خیلی برایم سخت و ناگوار بود ولی راضی شدم به رضای خدا.مسئولیت سخت و سنگینی روی دوش من افتاده. حفظ نام سروش میرعالی و بزرگ کردن یادگارش مهدیار.
رهروان زینبی مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۵۵
۱۲:۰۶
رهروان زینبیمؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۶۵
۱۲:۰۷
۶۵
۱۲:۰۷
اکنون
صد و شصت و چهارمین دیدار رهروان زینبی، دیدار با مادر و همسر شهید رضا رحیمی از شهدای جنگ رمضان
شرح دیدار بهزودی منتشر میشود...
رهروان زینبی مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
رهروان زینبی مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۸۸
۱۳:۰۶
پرچم به دوش...
بیش از سه ماه مردم میداندار هستند و همه یکصدا لبیک یا خامنهای سر میدهند. هر شب در میان جمعیت، مردی را میبینم که زودتر از همه خود را به میدان میرساند؛ پرچم ایران را بر دوش میگیرد و قبل از شروع رسمی مراسم دور میدان میچرخد. او کسی نیست جز پدر شهید علی اردوانی.آشنایی من با ایشان تنها به همین شبها محدود نمیشود. یک سالی هست که برای مصاحبه درباره فرزند شهیدشان به دیدار مادر و پدر شهید میروم. ساعتها میهمان صحبتهایشان شدهام. هر بار که پدر از فرزندش سخن میگوید، میتوان رد عشق، افتخار و دلتنگی را در کلامش دید. اما سختتر از داغ جوان رعنایش، شهادت ولی و رهبرش است. پیراهن مشکی عزای امام شهید هنوز بر تنش است؛ گویی دلش همچنان در سوگ نشسته و نمیخواهد لباس عزا را از تن بیرون آورد.
وقتی به میدان میآید، سری هم به موکب میزند. یک بار با لبخند بهم گفت: «خودم رو عموی شما معرفی میکنم، اینجوری بیشتر تحویلم میگیرن و یه لیوان بزرگ چای پررنگ (عربی) برایم میریزند!» میدانم که همه خادمین موکب میدانند پدر شهید است اما برای من که برادرزاده شهید هم هستم برادرزاده پدر شهید بودن هم برایم لذتبخش است و لو نمیدهم که چای بزرگ عراقی احترام پدر شهید است نه عموی خادمی از آنجا. هر چه باشد اینکه ایشان یکی از مشتریان ثابت موکب تبدیل شده قشنگ است...
گاهی که در موکب میرسد و من را نمیبیند، از دوستان سراغ مرا میگیرد و میپرسد: «خانم قاسمی نیومده؟» روزهایی که زودتر به میدان میرسم، از دور که مرا میبیند، به سمتم میآید، با گرمی سلام میکند و با لبخند دوباره به جمعیت میپیوندد؛ پرچم ایران را بالا میبرد و لحظهای از پرچم گردانی خسته نمیشود.
همانگونه که در سالهای دفاع و مقاومت ۸ ساله میدان را خالی نکرد و سلاح را بر زمین نگذاشت امروز نیز میدان را ترک نمیکند. قطعا رسم پدران شهدا همین است؛ ایستادن، ماندن و پرچم را بر زمین نگذاشتن و دفاع کردن از همان پرچمی که روزی فرزندشان برای برافراشته شدن آن جان خود را فدای میهن کردند...
مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۱۰۶
۱۵:۵۵
قاب دلتنگی
سالها پیش در روزگاری که عطر شهادت تنها بر پیکر سردار سلیمانی نشسته بود قاب عکسی کوچک مهمان خانهمان شد. قابی ساده، اما پر از عظمت. تصویر سه یار دیرین، سه مرد از تبار غیرت و ایمان، که هر کدام چون ستارهای روشن بر آسمان این سرزمین درخشیدند. آن روز، در آن قاب فقط سردار سلیمانی نشان سرخ شهادت را بر سینه داشت و ما با افتخار به تصویرش نگاه می کردیم بیآنکه بدانیم تقدیر چه اندوه سنگینی در راه دارد.
اما روزگار آرام و بیصدا ورق خورد. سردار سلامی در نبردی دوازده روزه آسمانی شد و به کاروان شهدا پیوست. و رهبر شهیدم او نیز در گرماگرم جنگ رمضان با صلابت و شجاعتی که تنها از مردان بزرگ برمیآید بال در بال ملائک گشود و از میان ما رفت. رفتنی که هنوز باورش برایم دشوار است.
روزی که همسرم آن قاب را به دستم داد، از شوق دیدنش اشک در چشمانم حلقه زد. احساس میکردم تمام اقتدار و غیرت در آن قاب کوچک خلاصه شده است. بارها به آن نگاه کردم با غرور، با آرامش… اما هرگز تصور نمیکردم روزی برسد که همان قاب را با روبانی سیاه بیارایم و در دو سویش شمعهایی مشکی بگذارم. هرگز فکر نمیکردم دلم آنقدر بسوزد که مجبور شوم برای رهبر شهیدم چنین یادبودی برپا کنم.و درست در همان لحظههای بغضآلود، نگاهم به پایین قاب افتاد. جایی که با جملهای از سردار دلها مزین شده بود. جملهای که آن روز شاید تنها یک توصیه بود اما امروز برایم غمی بزرگ است:
«خامنهای عزیز را عزیز جان خود بدانید…»
وقتی این جمله را خواندم انگار چیزی در درونم فرو ریخت. تازه فهمیدم ما چه داشتیم و چه از دست دادیم. فهمیدم که عزیزِ جان یعنی چه… و ما واقعاً عزیزتر از جان را از دست دادهایم. این کلمات دیگر فقط یک سفارش نبود، مرثیهای بود برای دلی که حالا داغدار است. برای مردمی که ستون صبرشان ترک برداشته است.
امروز این قاب فقط یک تصویر نیست، ضریح کوچکی است برای دل من. هر بار که به آن نگاه میکنم هم افتخار در رگهایم میدَود و هم اندوهی سنگین بر سینهام مینشیند. اندوه نبودن رهبری که صدایش آرامبخش دلها بود. اندوه جای خالی نگاهی که امید میداد. و هر بار که چشمم به آن جمله میافتد، دلم بی قرارتر میشود… فقط آهی عمیق میکشم و با خود زمزمه میکنم: ما حقیقتاً عزیزتر از جان را از دست دادهایم…
مؤسسهٔ فرهنگیهنری شهید جواد زیوداری
ایتا، بله، تلگرام و اینستاگرام @shahre_zarfiyatha
۶۲
۰:۳۲
بازارسال شده از 📷 پایگاه هنری اندیمشک آرت
۵
۱۷:۱۵