یعنی چه؟...
این تکیه کلام این روزهای من شده، پوسترهای تشییع را میبینم و با خودم میگویم یعنی چه باید آقا را تشییع کنیم؟
با خانواده برنامه میریزیم که چطور برای وداع برویم و با خودم میگویم یعنی چه باید برویم با آقا وداع کنیم؟
به عکس این تابوتها نگاه میکنم و میگویم یعنی چه؟ یعنی آقا رفت؟ با دستهگلهایش؟ با عزیزترینهایش؟ یعنی ما ماندیم و داغ یتیمی؟ یعنی چه؟ یعنی چه؟ یعنی چه؟
هیچ چیزی غیر از دیدن آن طلعت الرشید این داغ را مرهم نمیگذارد، تا آن روز مدام به جای خالی آقا نگاه میکنم و ذکروار میگویم: یعنی چه؟
@Sharifa72
این تکیه کلام این روزهای من شده، پوسترهای تشییع را میبینم و با خودم میگویم یعنی چه باید آقا را تشییع کنیم؟
با خانواده برنامه میریزیم که چطور برای وداع برویم و با خودم میگویم یعنی چه باید برویم با آقا وداع کنیم؟
به عکس این تابوتها نگاه میکنم و میگویم یعنی چه؟ یعنی آقا رفت؟ با دستهگلهایش؟ با عزیزترینهایش؟ یعنی ما ماندیم و داغ یتیمی؟ یعنی چه؟ یعنی چه؟ یعنی چه؟
هیچ چیزی غیر از دیدن آن طلعت الرشید این داغ را مرهم نمیگذارد، تا آن روز مدام به جای خالی آقا نگاه میکنم و ذکروار میگویم: یعنی چه؟
@Sharifa72
۲۲۹
۱۴:۵۲
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۴
۱۳:۰۱
این حسی که بر قلبم چنگ انداخته اسمش هرچه هست در "غم" جا نمیشود، این دو حرف و یک نقطه زیادی کوچک است برای این همه سوگواریِ به تاخیر افتاده و زیر بمباران و به اضطرار فراموش شده.
چهار ماه است نتوانستهایم با خیال راحت برایت گریه کنیم، چهارماه است زمین و زمان را به هم ریختهاند و نشد که چشممان به این تابوت بیفتد.
حالا که افتاده، تازه زخمهای نیمبستهمان سر باز کرده و اینها گریه نیست، اینها خون است. ما زخمیهای بیمرهم به هر طرف میرویم تا دوایی، ندایی، شفایی بیابیم و نیست.
زیر این حسِ فرای غم، آتش خشم روشن است. خشم از هر کسی که باعث شد، خشم از هر حرف نابهجا، از هر پست ناروا، از هر گوشه و کنایه، از جماعتی بیغیرت که نه روی خاکشان غیرت دارند، نه روی مردمشان و نه روی خودشان.
پدرجان، ببخش مارا اگر بچههای خوبی نبودیم، اگر به کوه وجودت تکیه کردیم و خیالمان زیادی راحت شد و یادمان رفت که این مبارزه هیچوقت تمام نمیشود.ببخش اگر در این مسیر رو به قله درست همراهیات نکردیم. ببخش اگر جایی به اشتباه سکوت کردیم. اگر جایی میشد بیشتر از تو دفاع کنیم و نکردیم.
ما را حلال کن. ما خیلی چیزها را مدیون زندگی پربرکتت هستیم. بخواهم تک تک نام ببرم این رشته طولانی میشود، ولی فقط همین یکی را بگویم، همین یکی که از همهاش مهمتر است،
پدرجان، آقاجان، عزیزِ جان، ما صدای اذان روی گلدستهها را مدیونت هستیم.
دعایمان کن، فقط دعایمان کن
@Sharifa72
چهار ماه است نتوانستهایم با خیال راحت برایت گریه کنیم، چهارماه است زمین و زمان را به هم ریختهاند و نشد که چشممان به این تابوت بیفتد.
حالا که افتاده، تازه زخمهای نیمبستهمان سر باز کرده و اینها گریه نیست، اینها خون است. ما زخمیهای بیمرهم به هر طرف میرویم تا دوایی، ندایی، شفایی بیابیم و نیست.
زیر این حسِ فرای غم، آتش خشم روشن است. خشم از هر کسی که باعث شد، خشم از هر حرف نابهجا، از هر پست ناروا، از هر گوشه و کنایه، از جماعتی بیغیرت که نه روی خاکشان غیرت دارند، نه روی مردمشان و نه روی خودشان.
پدرجان، ببخش مارا اگر بچههای خوبی نبودیم، اگر به کوه وجودت تکیه کردیم و خیالمان زیادی راحت شد و یادمان رفت که این مبارزه هیچوقت تمام نمیشود.ببخش اگر در این مسیر رو به قله درست همراهیات نکردیم. ببخش اگر جایی به اشتباه سکوت کردیم. اگر جایی میشد بیشتر از تو دفاع کنیم و نکردیم.
ما را حلال کن. ما خیلی چیزها را مدیون زندگی پربرکتت هستیم. بخواهم تک تک نام ببرم این رشته طولانی میشود، ولی فقط همین یکی را بگویم، همین یکی که از همهاش مهمتر است،
پدرجان، آقاجان، عزیزِ جان، ما صدای اذان روی گلدستهها را مدیونت هستیم.
دعایمان کن، فقط دعایمان کن
@Sharifa72
۲۳۵
۱۳:۰۱
ما ۱۳۰ شب برای همین واقعه تمرین کردهایم، دیگر کسی یادش نیست موقعی را که حضور پرچمها همهجای شهر عجیب بودند، حالا به بعد نبودنشان عجیب خواهد بود.۱۰ سال، ۳۰ سال، ۵۰ سال دیگر که عکسهای بزرگترین وداع و تشییع تاریخ را نگاه میکنیم، این پرچمهای سرخ گواه خواهند بود.و چه خوش به حال ما، که یک نقطه کوچک مشکی در این دریا باشیم، این حداقل انجاموظیفه است برای ابرمرد ایران.
@Sharifa72
@Sharifa72
۳۹۶
۲:۴۳
این متن را تمام مسیر داشتم توی ذهنم مینوشتم. الان که ابتدایش را مینویسم نشستهام در شبستان و منتظر اذانم. سرم را بالا که میآورم از لابهلای جمعیتی که میخواهد یک جایی بنشیند و نماز بخواند تابوتهای پرچمپوش به من سلام میکنند.قبل از راه افتادن، مامان و خواهرها نگران این ساعت تنها مصلی رفتنم بودند، ولی شاید از کل مسیر حدود پنج دقیقهاش را در راهروهای تودرتوی مترو تنها بودم.ایستگاه اول هممسیرهایم کم بودند و ایستگاه به ایستگاه زیادتر شدند. زیاد شدنشان کم کم ترس از فشار جمعیت را برایم زیاد کرد. ایستگاه تربیت مدرس زیارت عاشورا را شروع کردم و به لعن و سلامش که رسیدم انگار قلبم آرام شد و ریتمِ ذکر همراهم. موقع از هفت تیر به مصلی خط عوض کردن، نگران خط تجریش و ازدحام جمعیت بودم ولی چشم باز کردم و دیدم دم واگن اولم. یک قطار خالی و خنک با کولر روی آخرین درجهاش رسید و سوار شدم. واقعا انگار یکی من را بغل کرد و آورد تا دم مصلی.
حساب کرده بودم که سر ساعتِ دو مصلی باشم و سفر باید یک ساعت و نیم طول بکشد و دقیق سر دو آنجا بودم. لبخند رضایتِ آقاجون از حساب کتاب و وقت شناسیام انگار روی صورت ماه وسط آسمان افتاده بود.
حدود ده دقیقه معطلِ گشتن کیف و بازرسی شدم و ده دقیقه پیادهروی تا به پلهها برسم. در مسیر مدام سرک میکشیدم و نگاه میکردم تا پیدایشان کنم. مدام میگفتم من اینجا را، این نشانهها را، این عکسها را هزار بار این دو سه روز دیدهام پس کجایند؟ به پلهها میرسم و ناگهان دربرابر پدیدار میشوند.
جلوی چشمم پایین پلهها صحرای محشر است. امان از این همه پله در تاریکی نیمهشب، نمیگذارند من به ماه روی زمین نگاه کنم. تند تند پلهها را پایین میروم و ناخودآگاه یاد مسیر تشرف امام رضا میافتم. نزدیکترین جا قبل از اینکه سکو پشت بلوکههای بلند سیاه پنهان شود، یک جای خالی کنار مسیر پدیدار میشود و میروم همانجا میایستم.
مداح دارد روضه میخواند، بغض چهارماهه میشکند. بلند بلند زار میزنم. در عمرم هیچ جا در جمع اینطور بیمهابا گریه نکردهام، اینجا اما چیزی برای خجالت کشیدن نیست. کنار خواهرهایم ایستادهام و همهباهم زار میزنیم. گریههایم با گریههای بر امام حسین درهم میآمیزد و نمیدانم کدام بر دیگری پیشی میگیرند.
یک دل سیر که گریه میکنم نزدیک اذان میشود و دنبال جایی برای نماز میگردم. نماز را میخوانم. باز هم برمیگردم در مسیر، این بار شلوغتر است و جایی برای ایستادن نیست، میروم سمت سقاخانه، در مسیر خروج است، همین را بروم از مصلی میروم بیرون، ولی دلم نمیآید.
دوباره پلهها را میآیم بالا، کنار جمعیت این پا و آن پا میکنم. به تابوتها خیره میشوم و زیر لب میگویم، مشهد دوباره میآیم پیشتان. ولی دلم کنده نمیشود که بروم. انگار همهشان آن بالا روی آن سکوی باشکوه ایستادهاند.بَل أَحيَاءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُونَاز اسرار خداوند که عقل و مغزم آن را نمیکشدزندهاند و روزی میگیرندزندهاند و روزی میگیرندزندهاند...زندهاند...اصلا شاید ما مردهایم...کاش...کاش واقعا ما...
نه، ایران لازممان دارد. قبلا داشت، الان دارد، همیشه خواهد داشت.یک عالم دستور ریز و درشت هست که هنوز اجرا نکردهایم.هنوز قلههای علم را برای خودمان نکردهایمهنوز فارسی را زبان علم نکردهایمهنوز فرهنگ صرفهجویی را در جامعه جا ننداختهایمهنوز حتی اندازه یک قطره برای اسلام فرهنگسازی نکردهایمکار داریم، خیلی کار داریم،بگذار این بغضها بشکنند، بگذار آقاجان را در آغوش امام رضا بگذاریم، بگذار به رخ بکشیم که ما هستیم، و میمانیم، و همه آرزوهای پلشت به گور برده خواهند شد.بعد،بعد غم را با آخرین تکنولوژی شیعه به قدرت تبدیل میکنیم و تک تک دستورات آقای شهید را روی چشم میگذاریم.ما بلدیم در غم حرکت کنیم، از آقای زمین و زمان یاد گرفتهایم.یا علی بگو فرزندِ سیدعلی! راه بسیار است و کار بسیارتر.
@Sharifa72
حساب کرده بودم که سر ساعتِ دو مصلی باشم و سفر باید یک ساعت و نیم طول بکشد و دقیق سر دو آنجا بودم. لبخند رضایتِ آقاجون از حساب کتاب و وقت شناسیام انگار روی صورت ماه وسط آسمان افتاده بود.
حدود ده دقیقه معطلِ گشتن کیف و بازرسی شدم و ده دقیقه پیادهروی تا به پلهها برسم. در مسیر مدام سرک میکشیدم و نگاه میکردم تا پیدایشان کنم. مدام میگفتم من اینجا را، این نشانهها را، این عکسها را هزار بار این دو سه روز دیدهام پس کجایند؟ به پلهها میرسم و ناگهان دربرابر پدیدار میشوند.
جلوی چشمم پایین پلهها صحرای محشر است. امان از این همه پله در تاریکی نیمهشب، نمیگذارند من به ماه روی زمین نگاه کنم. تند تند پلهها را پایین میروم و ناخودآگاه یاد مسیر تشرف امام رضا میافتم. نزدیکترین جا قبل از اینکه سکو پشت بلوکههای بلند سیاه پنهان شود، یک جای خالی کنار مسیر پدیدار میشود و میروم همانجا میایستم.
مداح دارد روضه میخواند، بغض چهارماهه میشکند. بلند بلند زار میزنم. در عمرم هیچ جا در جمع اینطور بیمهابا گریه نکردهام، اینجا اما چیزی برای خجالت کشیدن نیست. کنار خواهرهایم ایستادهام و همهباهم زار میزنیم. گریههایم با گریههای بر امام حسین درهم میآمیزد و نمیدانم کدام بر دیگری پیشی میگیرند.
یک دل سیر که گریه میکنم نزدیک اذان میشود و دنبال جایی برای نماز میگردم. نماز را میخوانم. باز هم برمیگردم در مسیر، این بار شلوغتر است و جایی برای ایستادن نیست، میروم سمت سقاخانه، در مسیر خروج است، همین را بروم از مصلی میروم بیرون، ولی دلم نمیآید.
دوباره پلهها را میآیم بالا، کنار جمعیت این پا و آن پا میکنم. به تابوتها خیره میشوم و زیر لب میگویم، مشهد دوباره میآیم پیشتان. ولی دلم کنده نمیشود که بروم. انگار همهشان آن بالا روی آن سکوی باشکوه ایستادهاند.بَل أَحيَاءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُونَاز اسرار خداوند که عقل و مغزم آن را نمیکشدزندهاند و روزی میگیرندزندهاند و روزی میگیرندزندهاند...زندهاند...اصلا شاید ما مردهایم...کاش...کاش واقعا ما...
نه، ایران لازممان دارد. قبلا داشت، الان دارد، همیشه خواهد داشت.یک عالم دستور ریز و درشت هست که هنوز اجرا نکردهایم.هنوز قلههای علم را برای خودمان نکردهایمهنوز فارسی را زبان علم نکردهایمهنوز فرهنگ صرفهجویی را در جامعه جا ننداختهایمهنوز حتی اندازه یک قطره برای اسلام فرهنگسازی نکردهایمکار داریم، خیلی کار داریم،بگذار این بغضها بشکنند، بگذار آقاجان را در آغوش امام رضا بگذاریم، بگذار به رخ بکشیم که ما هستیم، و میمانیم، و همه آرزوهای پلشت به گور برده خواهند شد.بعد،بعد غم را با آخرین تکنولوژی شیعه به قدرت تبدیل میکنیم و تک تک دستورات آقای شهید را روی چشم میگذاریم.ما بلدیم در غم حرکت کنیم، از آقای زمین و زمان یاد گرفتهایم.یا علی بگو فرزندِ سیدعلی! راه بسیار است و کار بسیارتر.
@Sharifa72
۳۴۱
۱۰:۳۰
مدام با خودم گفتم 'نه، هر جا هم دفن بشوند، آقا حاضر و باقی در این شهر میمانند'ولی حالا که رفته، حس میکنم مهمانهای محبوبم از خانه رفتهاند و خانه خالی شده، غروب جمعه شده، انگار دیگر هیچ کس در این شهر نمانده، انگار همهکسم رفته و من را جا گذاشته...
@Sharifa72
@Sharifa72
۳۱۰
۱۶:۳۶
متنِ برنامههای تشییع مدام قدشان کوتاه و کوتاهتر میشود و هر خطی که برگزار و حذف میشود یک تکه از قلب من کم میشود.
خطها که تمام بشوند، دیگر حتی تابوت پرچمپوش با مخمل سبزِ روی آن را هم نخواهم دید...من چرا دلبستهی این مخملِ سبز با خطاطیاش شدهام؟ببین به دیدن چه چیزهایی راضی شدهام؟ داری کجا میروی منزل به منزل؟ برگرد! بمان عزیزِ جانم!
@Sharifa72
خطها که تمام بشوند، دیگر حتی تابوت پرچمپوش با مخمل سبزِ روی آن را هم نخواهم دید...من چرا دلبستهی این مخملِ سبز با خطاطیاش شدهام؟ببین به دیدن چه چیزهایی راضی شدهام؟ داری کجا میروی منزل به منزل؟ برگرد! بمان عزیزِ جانم!
@Sharifa72
۲۸۷
۲۳:۵۲
نشستهام در اتاقم و ناگهان حسی نهیبگونه یقهام را میگیرد، توی چشمهایم زل میزند و میپرسد:امروز خدا را شکر کردی برای تک تک چیزهایی که داشتی و استفاده کردی؟ برای روزی که به آرامی گذشت؟ حواست هست یک جایی از این شهر چند نفر به قدری که در تصورت نمیگنجد برای تو فداکاری کردهاند؟ که یک جای این شهر مردیست که نتوانست کنار برادرانش بایستد و بر پدرش، همسرش، خواهرش، خواهرزادهاش و دامادشان نماز بخواند و خیلی دلی در پیامی نوشته فقط امیدوار است شاید روزی دوباره ببیندشان؟ یک جای این شهر فرزندانیاند که ما نفهمیدیم تشییع پدربزرگ و مادر و عمه و دخترعمه را رفتند یا نه؟ یک جای این شهر زنیست که تنها خواهرش را از دست داده، پدرش را از دست داده، عروسشان را از دست داده، خواهرزاده از دست داده، همسر از دست داده و نمیدانیم کجای مراسمها بود یا نبود؟ یک جای این شهر بچههاییاند که خواهر و مادر و پدربزرگ از دست دادهاند؟ حواست هست که برایشان دعا کنی؟ حواست هست همهشان سپر بلای تو شدند؟ آنها که رفتند و آنها که ماندند؟
تا حرفهایش تمام بشود هر دو به گریه افتادهایم، من و حسم، برای مظلومیت بچههایی که هیچ از حالشان خبری نیست، برای تک تک اعضای این خانواده که نور و چشم و چراغشان رفته. ما آقا را خیلی دوست داشتیم ولی فرق میکند وقتی یک نفر که با او زندگی میکنی میرود. یک جای زندگیات کنده میشود و بعد باید یاد بگیری دور آن جای خالی به سختی زندگی کنی. میخواهی با خواهرت بنشینی و یادِ خاطرات کنی، اما نگاه میکنی او هم نیست، میخواهی با همسرت درد و دل کنی، ولی نگاه میکنی و...او هم نیست. میخواهی سرت را به شیرینزبانیِ خواهرزاده گرم کنی ولی او هم...
رَبَّنَا أَفرِغ عَلَينَا صَبرًا...
بر آنها بیشتر از ما صبر فروبریز، ما حتی یک ذره هم نمیدانیم چه بهشان گذشته و چه حالی دارند. و چه مدیونیم، چه مدیونیم، چه مدیونیم تا ابد...
@Sharifa72
تا حرفهایش تمام بشود هر دو به گریه افتادهایم، من و حسم، برای مظلومیت بچههایی که هیچ از حالشان خبری نیست، برای تک تک اعضای این خانواده که نور و چشم و چراغشان رفته. ما آقا را خیلی دوست داشتیم ولی فرق میکند وقتی یک نفر که با او زندگی میکنی میرود. یک جای زندگیات کنده میشود و بعد باید یاد بگیری دور آن جای خالی به سختی زندگی کنی. میخواهی با خواهرت بنشینی و یادِ خاطرات کنی، اما نگاه میکنی او هم نیست، میخواهی با همسرت درد و دل کنی، ولی نگاه میکنی و...او هم نیست. میخواهی سرت را به شیرینزبانیِ خواهرزاده گرم کنی ولی او هم...
رَبَّنَا أَفرِغ عَلَينَا صَبرًا...
بر آنها بیشتر از ما صبر فروبریز، ما حتی یک ذره هم نمیدانیم چه بهشان گذشته و چه حالی دارند. و چه مدیونیم، چه مدیونیم، چه مدیونیم تا ابد...
@Sharifa72
۵۲۸
۱۸:۰۶
فَسَبِّـح بِحَمدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا
۱۷۴
۷:۵۱
چند هفتهایست دارم به مقالهای که از یک منبع عبری در مورد ترور شهید شمخانی منتشر شده بود فکر میکنم. نوشته بود موساد برای ترور افراد کلیدی و مهم که برای اهداف اسرائیل مزاحمت ایجاد میکنند، یک روند خیلی مرسوم دارد: ۱)ترور شخصیت ۲) ترور فیزیکی.
مرحله اول، عملیات روانی و اطلاعاتی پیچیدهای میطلبد و هماهنگی رسانهای میخواهد. البته تغییر دادن افکار عمومی کاریست که سالها موساد در آن خبره شده و چم و خم آن را خوب میداند.وقتی که شخصیت مورد نظر به طور کامل تخریب شد و اکثر بازخوردهای عمومی به حضور و وجودش، توهین و افترا و "مرگ بر..." و مهر و کفش و سنگ پرت کردن است، بعد با خیال راحت و لبخندی رضایتمند، مرحله ترور فیزیکی اجرا میشود.
طبق آنچه که در این چند سال دیدهام، برای موفقیت مرحله ترور شخصیت، افراد زیادی باید با همت زیاد طبق یک سناریو و خطدهی مشخص پیش بروند تا نتیجه مطلوب به دست بیاید. عدهایشان معلومالحالند: خبرگزاریها، اکانتهای تحلیل اینستاگرامی، بلاگرهای همیشه نگران و اپوزیسیون همیشه در صحنه.
عدهای دیگر اما......از بین خودمان بلند میشوند و با خشم و کینه از مسائلی در گذشته که الان واقعا مهم نیست، کاملا مطابق با خطدهی اسرائیل به تخریب شخصیت افراد ردیف اول ایران کمک میکنند. پیامهای بعضی را که میخوانم میتوانم لبخند رضایت مامورهای موساد که گوشه گوشه همه پیامرسانها کشیک میدهند را ببینم.
با خودم میگویم مگر میشود اینقدر چیزی را در ذهنت بچرخانی و بپیچانی که کسی که در لیست ترور دشمن است و از زیر آوار بیرون آمده و معلوم نیست چند بار دیگر هم ترور شده برایت بشود خائن؟
به کارهایی که وسط این جنگ زمین نمانده فکر میکنم، به آدمهایی که ماههاست خانوادههایشان را به خاطر مسائل امنیتی و وفور کارها ندیدهاند، به آدمهایی که این روزها فحش میشنوند، سنگ میخورند، با اعلامیه روی در خانهشان تهدید به مرگ میشوند ولی باز هم سرکار حاضرند، برای ایران، برای همینهایی که از آنها توهین میشنوند.و یک روزی احتمالا بعد از یک صدای مهیب، خبری از نبودنشان میشنویم. آنها امتحانشان را پیش خدا با عصبانی کردن و کشته شدن به دست وحشیترین معاندانش خوب پاس میکنند.
ما داریم چه میکنیم؟ وحشیهای بربر از ما عصبانیاند؟ یا راضی؟ به حضورمان برای انجام پروژههایشان نیاز دارند؟ یا هرجور شده باید ما را حذف کنند؟ کجا ایستادهایم یا ایها الذین آمنوا؟
@Sharifa72
مرحله اول، عملیات روانی و اطلاعاتی پیچیدهای میطلبد و هماهنگی رسانهای میخواهد. البته تغییر دادن افکار عمومی کاریست که سالها موساد در آن خبره شده و چم و خم آن را خوب میداند.وقتی که شخصیت مورد نظر به طور کامل تخریب شد و اکثر بازخوردهای عمومی به حضور و وجودش، توهین و افترا و "مرگ بر..." و مهر و کفش و سنگ پرت کردن است، بعد با خیال راحت و لبخندی رضایتمند، مرحله ترور فیزیکی اجرا میشود.
طبق آنچه که در این چند سال دیدهام، برای موفقیت مرحله ترور شخصیت، افراد زیادی باید با همت زیاد طبق یک سناریو و خطدهی مشخص پیش بروند تا نتیجه مطلوب به دست بیاید. عدهایشان معلومالحالند: خبرگزاریها، اکانتهای تحلیل اینستاگرامی، بلاگرهای همیشه نگران و اپوزیسیون همیشه در صحنه.
عدهای دیگر اما......از بین خودمان بلند میشوند و با خشم و کینه از مسائلی در گذشته که الان واقعا مهم نیست، کاملا مطابق با خطدهی اسرائیل به تخریب شخصیت افراد ردیف اول ایران کمک میکنند. پیامهای بعضی را که میخوانم میتوانم لبخند رضایت مامورهای موساد که گوشه گوشه همه پیامرسانها کشیک میدهند را ببینم.
با خودم میگویم مگر میشود اینقدر چیزی را در ذهنت بچرخانی و بپیچانی که کسی که در لیست ترور دشمن است و از زیر آوار بیرون آمده و معلوم نیست چند بار دیگر هم ترور شده برایت بشود خائن؟
به کارهایی که وسط این جنگ زمین نمانده فکر میکنم، به آدمهایی که ماههاست خانوادههایشان را به خاطر مسائل امنیتی و وفور کارها ندیدهاند، به آدمهایی که این روزها فحش میشنوند، سنگ میخورند، با اعلامیه روی در خانهشان تهدید به مرگ میشوند ولی باز هم سرکار حاضرند، برای ایران، برای همینهایی که از آنها توهین میشنوند.و یک روزی احتمالا بعد از یک صدای مهیب، خبری از نبودنشان میشنویم. آنها امتحانشان را پیش خدا با عصبانی کردن و کشته شدن به دست وحشیترین معاندانش خوب پاس میکنند.
ما داریم چه میکنیم؟ وحشیهای بربر از ما عصبانیاند؟ یا راضی؟ به حضورمان برای انجام پروژههایشان نیاز دارند؟ یا هرجور شده باید ما را حذف کنند؟ کجا ایستادهایم یا ایها الذین آمنوا؟
@Sharifa72
۴۱۶
۲۰:۲۷