من و آقا -۱مجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۴۱۲
۱- خانواده ما اداری یا سیاسی نبود و برای همین شناخت من از رهبری در حد همان برشهای خشک اخبار تلویزیون بود. نوجوان بودم و دورادور آقا را دوست داشتم، همین طور دلی.اولین نقطه عطف این ارتباط، سال ۷۸ بود. یکی از همکلاسیهای دبیرستانمان بچه تهرانی بود و سیاسیتر از من. از سخنرانی آقا بعد از ماجرای کوی دانشگاه تهران گفت. ماجرا را از تلویزیون دنبال میکردم. در آن حال و هوا، ذهنم پر از سؤال بود. دوستم نوار کاست آن سخنرانی را که به دستش رسیده بود، داد که گوش کنم. آن موقع چیز نابی به حساب میآمد. مثل الان این چیزها در دسترس نبود.باید فضای دولت خاتمی و مجلس ششم را بدانی تا آن سخنرانی برایت معنایش را نشان دهد.۲- برای من نوجوان دهه شصتی، اوج سخنرانی آنجا بود که آقا تذکر پدرانه خیلی محکمی دادند به حزباللهی که اصلی و فرعی را اشتباه گرفته بودند: «... مگر من بارها نگفتهام در اجتماعات کسانی که مخالفند، هیچ کس نباید رفتار خشونتآمیز داشته باشد؟!؛ چون این، دشمن را خوشحال میکند. بارها ما این حرف را گفتیم، چرا گوش نکردند؟! چرا گوش نمیکنند؟! حتّی اگر یک حرفی که خون شما را به جوش میآورد به زبان آورند - مثلاً فرض کنید اهانت به رهبری کردند - باز هم باید صبر و سکوت کنید. اگر عکس مرا هم آتش زدند و یا پاره کردند، باید سکوت کنید. نیرویتان را برای آن روزی که کشور به آن نیازمند است، برای آن روزی که نیروی جوان و مؤمن و حزبالّلهی باید در مقابله با دشمن بایستد، حفظ کنید، والاّ حالا فرض کنیم یک جوان، یا یک دانشجوی فریبخوردهای هم حرفی زد و کاری کرد؛ چه اشکالی دارد؟ من از او صرفنظر میکنم.» (۱۳۷۸۰۴۲۱).سخنرانی خیلی تلخی بود، و من را کمکم وارد دنیای دیگری میکرد.۳- الان که پایان آن سخنرانی خاص را بخوانید، خیلی عجیب خواهد بود؛ هر چند آن روزها، چندان درکش نکردم. انگار مال این روزهاست: «آخرین جمله را هم به امام و مقتدای خودمان ولىّعصر ارواحنافداه عرض کنیم: ای سیّد و مولای ما! پیش خدای متعال گواهی بده که ما در راه خدا تا آخرین نفس ایستادهایم. بزرگترین آرزو و افتخار بنده این است که در این راهِ پُرافتخار و پُرفیض و پُربهجت، جان خودم را تقدیم کنم.» (۱۳۷۸۰۴۲۱).
پانوشت: و این روزها، در حالی قلبها تنگ است که «آقا» جانش را تقدیم راه پرافتخاری کرده است که مرز غیرقابل عبور میان «حسینها» و «یزیدها» را با رنگ قرمز مشخص میکند.@sheffa_jo
۱- خانواده ما اداری یا سیاسی نبود و برای همین شناخت من از رهبری در حد همان برشهای خشک اخبار تلویزیون بود. نوجوان بودم و دورادور آقا را دوست داشتم، همین طور دلی.اولین نقطه عطف این ارتباط، سال ۷۸ بود. یکی از همکلاسیهای دبیرستانمان بچه تهرانی بود و سیاسیتر از من. از سخنرانی آقا بعد از ماجرای کوی دانشگاه تهران گفت. ماجرا را از تلویزیون دنبال میکردم. در آن حال و هوا، ذهنم پر از سؤال بود. دوستم نوار کاست آن سخنرانی را که به دستش رسیده بود، داد که گوش کنم. آن موقع چیز نابی به حساب میآمد. مثل الان این چیزها در دسترس نبود.باید فضای دولت خاتمی و مجلس ششم را بدانی تا آن سخنرانی برایت معنایش را نشان دهد.۲- برای من نوجوان دهه شصتی، اوج سخنرانی آنجا بود که آقا تذکر پدرانه خیلی محکمی دادند به حزباللهی که اصلی و فرعی را اشتباه گرفته بودند: «... مگر من بارها نگفتهام در اجتماعات کسانی که مخالفند، هیچ کس نباید رفتار خشونتآمیز داشته باشد؟!؛ چون این، دشمن را خوشحال میکند. بارها ما این حرف را گفتیم، چرا گوش نکردند؟! چرا گوش نمیکنند؟! حتّی اگر یک حرفی که خون شما را به جوش میآورد به زبان آورند - مثلاً فرض کنید اهانت به رهبری کردند - باز هم باید صبر و سکوت کنید. اگر عکس مرا هم آتش زدند و یا پاره کردند، باید سکوت کنید. نیرویتان را برای آن روزی که کشور به آن نیازمند است، برای آن روزی که نیروی جوان و مؤمن و حزبالّلهی باید در مقابله با دشمن بایستد، حفظ کنید، والاّ حالا فرض کنیم یک جوان، یا یک دانشجوی فریبخوردهای هم حرفی زد و کاری کرد؛ چه اشکالی دارد؟ من از او صرفنظر میکنم.» (۱۳۷۸۰۴۲۱).سخنرانی خیلی تلخی بود، و من را کمکم وارد دنیای دیگری میکرد.۳- الان که پایان آن سخنرانی خاص را بخوانید، خیلی عجیب خواهد بود؛ هر چند آن روزها، چندان درکش نکردم. انگار مال این روزهاست: «آخرین جمله را هم به امام و مقتدای خودمان ولىّعصر ارواحنافداه عرض کنیم: ای سیّد و مولای ما! پیش خدای متعال گواهی بده که ما در راه خدا تا آخرین نفس ایستادهایم. بزرگترین آرزو و افتخار بنده این است که در این راهِ پُرافتخار و پُرفیض و پُربهجت، جان خودم را تقدیم کنم.» (۱۳۷۸۰۴۲۱).
پانوشت: و این روزها، در حالی قلبها تنگ است که «آقا» جانش را تقدیم راه پرافتخاری کرده است که مرز غیرقابل عبور میان «حسینها» و «یزیدها» را با رنگ قرمز مشخص میکند.@sheffa_jo
۱.۷K
۱۵:۴۷
من و آقا -۲مجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۴۱۶
فصل دوم آشنایی من با رهبری، به دوره دانشجویی برمیگردد؛ سه نقطه از این پیوند:۱ـ کتاب «داستان سیستان» آقا رضای امیرخانی تازه چاپ شده بود و همان ترمهای اول به دستم رسید. روایت هنرمندانه امیرخانی از سفر رهبری در سال ۱۳۸۱ به استان سیستان و بلوچستان. این روایت تصویری نزدیک از رهبری و سبک زندگی و نگاهش را پیش رویم گذاشت. این روایت، آقا را برایم دوستداشتنیتر کرد. هنوز هم جمله کلیدی آن کتاب را در ذهن دارم: «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد» و شگفتا که آقا! در نحوه مرگ هم در چارچوب متعارف نگنجید. ۲- مهر ۸۲ که پا به دانشگاه گذاشتیم، فضای فکری و سیاسی کشور و دانشگاهها خاص بود؛ فضایی دوقطبی و حیدری - نعمتی. چند ماهی از انتشار نامه آقا در پاسخ به جمعی از دانش آموختگان و پژوهشگران حوزه علمیه گذشته بود. البته نه اینکه فضای دانشگاهها خیلی درگیر آن شده باشد. شاید شما امروز هم از چنین نامهای مطلع اصلاً نباشید! جمعی که حضور در آن روزی ما شد، این پیام را شنیده بودند، هر چند در حیرت بودیم؛ جمعی از دانشجویان مهندسی که دنبال حرف و مسیر تازه میگشتیم و کسی نبود که راهی نشانمان بدهد. آقا در این نامه، وضع فکر و اندیشه را نقد کردند و مسیری را پیش روی دغدغهمندها گشودند: «... متأسفانه گروهی به دنبال سیاستزدگی و گروهی به دنبال سیاستزدائی، دائماً تبدیل فضای فرهنگی کشور را به سکوت مردابگونه یا تلاطم گردابوار، میخواهند تا در این بلبشو، فقط صاحبان قدرت و ثروت و تریبون، بتوانند تأثیرگذار و جریانساز باشند و سطح تفکر اجتماعی را پائین آورده و همه فرصت ملی را هدر دهند و اعصاب ملت را بفرسایند و درگیریهای غلط و منحط قبیلهای یا فرهنگ فاسد بیگانه را رواج دهند و در نتیجه صاحبان خرد و احساس، ساکت و مسکوت بمانند و صاحبدلان و خردمندان، برکنار و در حاشیه مانده و منزوی، خسته و فراموش شوند. در چنین فضائی ... هیچ فکری تولید و حرف تازهای گفته نمیشود، عدهای مدام خود را تکرار میکنند و عدهای دیگر تنها غرب را ترجمه میکنند و جامعه و حکومت نیز که تابع نخبگان خویشاند، دچار انفعال و عقبگرد میشوند. چنانچه در نامه خود توجه کردهاید، برای بیدار کردن عقل جمعی، چارهای جز مشاوره و مناظره نیست» (۱۶ بهمن ۱۳۸۱). بعدتر بارها و بارها از ضرورت «جنبش نرمافزاری» گفتند؛ «جنبش نرمافزاری، یعنی در معرفت علمی ننشینید دست خود را دراز كنید تا دیگران بكارند و میوهچینی كنند و هر مقدار از میوه را كه لازم نداشتند، بیاورند در دست شما بگذارند...» (۱۷ دی ۱۳۸۳). جالب اینکه آن روزها، برخی از تشکلهای انقلابی، در واکنش به مطالبه رهبری درباره راه انداختن جنبش نرمافزاری، نمایشگاه فروش نرمافزارهای کامپیوتری را برگزار میکردند... ۳- وجه دیگر پیوند من با آقا در آن سالهای دانشجویی، «عدالتخواهی» بود. دانشآموزی بودم که در انتخابات ریاست جمهوری پای بحثهای کاندیداها نشستم و نهایتش حرفهای فسادستیزانه و عدالتگویانه مرحوم دکتر توکلی رأیام را جلب کرد، هر چند رأی نیاورد. در دانشکده، تشکل ما پرچمدار عدالتخواهی بود و همین مرا جذب میکرد. پیام هشت مادهای آقا برای مبارزه با فساد اقتصادی برایم جذاب بود، به ویژه آنجا که محکم خطی را باز کرده بودند که خاکریز افرادی بود که خودشان را و کارهایشان را با انتساب به رهبری صیانت میکردند!«در امر مبارزه با فساد نباید هیچ تبعیضی دیده شود. هیچکس و هیچ نهاد و دستگاهی نباید استثنا شود. هیچ شخص یا نهادی نمیتواند با عذر انتساب به اینجانب یا دیگر مسئولان کشور، خود را از حسابکشی معاف بشمارد. با فساد در هر جا و هر مسند باید برخورد یکسان صورت گیرد» (۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۰). ۴- این چنین شد که دوره کارشناسیام با جستوجو و دغدغه حول آنچه گذشت که رهبری افقش را در ذهنمان باز کرده بودند. این تلنگرهای حکیمانه آقا در آن بزنگاه دعواهای سیاسی و رخوت علمی، بذری شد که ۶-۷ سال بعد مرا و جمع دیگری از رفقا را به علوم انسانی کشاند. امید دارم که توفیق بیابیم میوههای پرثمری را هم بکاریم که آقا خوشحال شوند.
پانوشت: اگر دوست دارید که رهبر شهید را از حوالی زیست کنید، کتاب «داستان سیستان» را از دست ندهید. این دو پیام آقا را هم ببینید.@sheffa_jo
فصل دوم آشنایی من با رهبری، به دوره دانشجویی برمیگردد؛ سه نقطه از این پیوند:۱ـ کتاب «داستان سیستان» آقا رضای امیرخانی تازه چاپ شده بود و همان ترمهای اول به دستم رسید. روایت هنرمندانه امیرخانی از سفر رهبری در سال ۱۳۸۱ به استان سیستان و بلوچستان. این روایت تصویری نزدیک از رهبری و سبک زندگی و نگاهش را پیش رویم گذاشت. این روایت، آقا را برایم دوستداشتنیتر کرد. هنوز هم جمله کلیدی آن کتاب را در ذهن دارم: «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد» و شگفتا که آقا! در نحوه مرگ هم در چارچوب متعارف نگنجید. ۲- مهر ۸۲ که پا به دانشگاه گذاشتیم، فضای فکری و سیاسی کشور و دانشگاهها خاص بود؛ فضایی دوقطبی و حیدری - نعمتی. چند ماهی از انتشار نامه آقا در پاسخ به جمعی از دانش آموختگان و پژوهشگران حوزه علمیه گذشته بود. البته نه اینکه فضای دانشگاهها خیلی درگیر آن شده باشد. شاید شما امروز هم از چنین نامهای مطلع اصلاً نباشید! جمعی که حضور در آن روزی ما شد، این پیام را شنیده بودند، هر چند در حیرت بودیم؛ جمعی از دانشجویان مهندسی که دنبال حرف و مسیر تازه میگشتیم و کسی نبود که راهی نشانمان بدهد. آقا در این نامه، وضع فکر و اندیشه را نقد کردند و مسیری را پیش روی دغدغهمندها گشودند: «... متأسفانه گروهی به دنبال سیاستزدگی و گروهی به دنبال سیاستزدائی، دائماً تبدیل فضای فرهنگی کشور را به سکوت مردابگونه یا تلاطم گردابوار، میخواهند تا در این بلبشو، فقط صاحبان قدرت و ثروت و تریبون، بتوانند تأثیرگذار و جریانساز باشند و سطح تفکر اجتماعی را پائین آورده و همه فرصت ملی را هدر دهند و اعصاب ملت را بفرسایند و درگیریهای غلط و منحط قبیلهای یا فرهنگ فاسد بیگانه را رواج دهند و در نتیجه صاحبان خرد و احساس، ساکت و مسکوت بمانند و صاحبدلان و خردمندان، برکنار و در حاشیه مانده و منزوی، خسته و فراموش شوند. در چنین فضائی ... هیچ فکری تولید و حرف تازهای گفته نمیشود، عدهای مدام خود را تکرار میکنند و عدهای دیگر تنها غرب را ترجمه میکنند و جامعه و حکومت نیز که تابع نخبگان خویشاند، دچار انفعال و عقبگرد میشوند. چنانچه در نامه خود توجه کردهاید، برای بیدار کردن عقل جمعی، چارهای جز مشاوره و مناظره نیست» (۱۶ بهمن ۱۳۸۱). بعدتر بارها و بارها از ضرورت «جنبش نرمافزاری» گفتند؛ «جنبش نرمافزاری، یعنی در معرفت علمی ننشینید دست خود را دراز كنید تا دیگران بكارند و میوهچینی كنند و هر مقدار از میوه را كه لازم نداشتند، بیاورند در دست شما بگذارند...» (۱۷ دی ۱۳۸۳). جالب اینکه آن روزها، برخی از تشکلهای انقلابی، در واکنش به مطالبه رهبری درباره راه انداختن جنبش نرمافزاری، نمایشگاه فروش نرمافزارهای کامپیوتری را برگزار میکردند... ۳- وجه دیگر پیوند من با آقا در آن سالهای دانشجویی، «عدالتخواهی» بود. دانشآموزی بودم که در انتخابات ریاست جمهوری پای بحثهای کاندیداها نشستم و نهایتش حرفهای فسادستیزانه و عدالتگویانه مرحوم دکتر توکلی رأیام را جلب کرد، هر چند رأی نیاورد. در دانشکده، تشکل ما پرچمدار عدالتخواهی بود و همین مرا جذب میکرد. پیام هشت مادهای آقا برای مبارزه با فساد اقتصادی برایم جذاب بود، به ویژه آنجا که محکم خطی را باز کرده بودند که خاکریز افرادی بود که خودشان را و کارهایشان را با انتساب به رهبری صیانت میکردند!«در امر مبارزه با فساد نباید هیچ تبعیضی دیده شود. هیچکس و هیچ نهاد و دستگاهی نباید استثنا شود. هیچ شخص یا نهادی نمیتواند با عذر انتساب به اینجانب یا دیگر مسئولان کشور، خود را از حسابکشی معاف بشمارد. با فساد در هر جا و هر مسند باید برخورد یکسان صورت گیرد» (۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۰). ۴- این چنین شد که دوره کارشناسیام با جستوجو و دغدغه حول آنچه گذشت که رهبری افقش را در ذهنمان باز کرده بودند. این تلنگرهای حکیمانه آقا در آن بزنگاه دعواهای سیاسی و رخوت علمی، بذری شد که ۶-۷ سال بعد مرا و جمع دیگری از رفقا را به علوم انسانی کشاند. امید دارم که توفیق بیابیم میوههای پرثمری را هم بکاریم که آقا خوشحال شوند.
پانوشت: اگر دوست دارید که رهبر شهید را از حوالی زیست کنید، کتاب «داستان سیستان» را از دست ندهید. این دو پیام آقا را هم ببینید.@sheffa_jo
۸۵۲
۱۷:۲۰
آزمونگاه «مدیریت تشییع»؛ افقی برای حکمرانی آتی ایرانمجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۴۱۹
۱- مراسم تشییع رهبر شهیدمان با استقبال شگفتانگیز مردم در ایران و عراق، برای اسلام و شیعه آبرو ساخت. گرچه ابزارهای رسانهای ما هنوز نتوانسته کم و کیف این حضور را بازنمایی و روایت کند، اما حاضران منصف و راویان هشیار نتوانستهاند از کنارش بیتوجه بگذرند.۲- با این رخداد نباید ساده و سهلانگارانه مواجه شویم. جنبههای مختلف آن نیاز به شناخت و کاویدن و عمیق شدن دارد. بخشهای مختلف آن نظریهها و الگوی تحلیلی متعارف را به چالش کشیده است و در درون خودش، چیزهای دارد که میتواند باب انواع شاخههای علوم انسانی و اجتماعی باشد. البته اگر از حجابها بیرون بیاییم. کاش که چشممان به اتفاقات و موقعیتهای این ایام گشوده شود. حتماً چارچوبهایمان را تغییر خواهد داد.۳- یکی از گسترههایی که در این موقعیت به بوته آزمون درآمده، «سبک و تراز کنونی مدیریت و مدیران کشور» است. برگزاری زنجیرهای از رویدادهای ملی در سه شهر ایران و دو رویداد بینالمللی در دو شهر عراق در چند روز و با جمعیتی مجموعاً چند میلیونی کار بسیار بزرگی است. این زنجیره رویداد ابعاد مختلف و ظرافتهای زیادی داشته است؛ از جنبههای لجستیکی آمادهسازی فضا، حمل و نقل و میزبانی و پذیرایی جمعیت زائران عمومی و میهمانان سیاسی تا امنیت، رسانه و اطلاعرسانی، تبلیغی و فرهنگسازی و ... . در این آزمونگاه بزرگ و پیچیده، توان و سبک کاری نهادها و افراد به صورت جدا و در تعامل و همکاری با هم را میتوان به طور جدی محک زد. گویی تصویری از مدیریت و حکمرانی کشور در ابعاد مختلف را میدیدیم. صحنههای افتخارآفرینی خلق شد، ضعفهایی به چشم آمد و خلأهای بزرگی خودش را نشان داد.بنا به شواهد، برخی از موارد و ابعاد و رویهها این رویداد عظیم با نقدهای جدی رو به روست. پوشاندن آنها خطا و خیانت است؛ فرصتسوزی و سرمایهسوزی است. اینها را باید بشناسیم و برایش فکر کنیم. ۴- راهی نداریم جز اینکه الگوی تصمیمسازی و تصمیمگیری و اجرای تصمیمات کشور را به طور جدی، ولی منصفانه به پرسش بکشیم؛ راهی نداریم جز اینکه درباره فنون و ابزارها و شیوههای استفاده شده برای هر یک از حوزهها و ابعاد گفت و گوی انتقادی داشته باشیم. قوتها را برجسته کنیم و ضعفها را موشکافانه و دلسوزانه به چشم بیاوریم.۵- به نظرم باید از «شخصها» عبور کنیم و به تحلیل و ارزیابی «سبکها» بپردازیم. این چنین است که پرسشهایی رخ مینماید، مثلاً: سوای افق آبرومند برگزار شدن یک تشییع و تدفین یک شخصیت عالیمقام و ویژه دینی - سیاسی، این رویداد ملی و بینالمللی ظرفیت چه اهداف تمدنی را داشت و چه اهدافی در نظر گرفته شده بود؟ چقدر در مرحله فکر و طراحی عمیق و دقیق بودیم؟ چه ایده نظری مبنای این رویداد ملی و بینالمللی بود؟ اهالی فکر و اندیشه کجای ماجرا بودهاند؟ اهل هنر و خوشذوقها کجا؟ نگاه مردمپایه چطور؟ از ظرفیتهای مردمی در طراحی و اجرا بهره بردهایم؟ در چه سطحی و لایههایی؟ ورای مخاطب و موکبداری جزء، مردم و مردمیها کجا بودند؟ چقدر با مردم صادق بودیم؟ در اجرای ملی این رویداد، چقدر نهادهای دولتی و حاکمیتی و غیردولتی به وظیفه ذاتی و وظایف اقتضایی خودشان درست و دقیق عمل کردند؟ درجه ریسکپذیری در برنامهریزی و اجرا و تصمیمها چقدر بوده؟ چرا راهبرد احتیاط حداکثری را انتخاب کردیم؟ رسانههایمان چه مأموریتی داشتند و چه کردند؟ بازنمایی و یا سطح بالاتر معناسازی؟ این رویداد را چگونه طراحی و اجرا کردهایم که ارتقای مؤثری در وضعیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ایران و منطقه در پی داشته باشد؟ ۶- خطای بزرگ این است که بیتوجه از کنار بازخوانی این زنجیره رویداد بگذریم؛ آن را یک رویداد متعارف و ساده در نظر بگیریم و بازخوانی خودش و طراحی و اجرایش را ندیده بگیریم و از روایتگری و درسآموزی آن غفلت کنیم؛ همچنان که بیانصافی است اگر نقدها را به حساب «نافهمی، غرضورزی، نابلدی و بیاطلاعی از محدودیتها و ملاحظات اجرایی» و این چیزها بگذاریم. ۷- باید برخاست برای درسآموزی از نقاط عطف ویژهای که خداوند برای رشد و قویتر شدن ایران و جبهه مقاومت پیش پای ما گذاشته است. این رویداد و پیش و پس آن فرصتهایی است برای تحول در الگوی تدبیر و حکمرانی کشور. نشود که کفران این نعمت کنیم.@sheffa_jo
۱- مراسم تشییع رهبر شهیدمان با استقبال شگفتانگیز مردم در ایران و عراق، برای اسلام و شیعه آبرو ساخت. گرچه ابزارهای رسانهای ما هنوز نتوانسته کم و کیف این حضور را بازنمایی و روایت کند، اما حاضران منصف و راویان هشیار نتوانستهاند از کنارش بیتوجه بگذرند.۲- با این رخداد نباید ساده و سهلانگارانه مواجه شویم. جنبههای مختلف آن نیاز به شناخت و کاویدن و عمیق شدن دارد. بخشهای مختلف آن نظریهها و الگوی تحلیلی متعارف را به چالش کشیده است و در درون خودش، چیزهای دارد که میتواند باب انواع شاخههای علوم انسانی و اجتماعی باشد. البته اگر از حجابها بیرون بیاییم. کاش که چشممان به اتفاقات و موقعیتهای این ایام گشوده شود. حتماً چارچوبهایمان را تغییر خواهد داد.۳- یکی از گسترههایی که در این موقعیت به بوته آزمون درآمده، «سبک و تراز کنونی مدیریت و مدیران کشور» است. برگزاری زنجیرهای از رویدادهای ملی در سه شهر ایران و دو رویداد بینالمللی در دو شهر عراق در چند روز و با جمعیتی مجموعاً چند میلیونی کار بسیار بزرگی است. این زنجیره رویداد ابعاد مختلف و ظرافتهای زیادی داشته است؛ از جنبههای لجستیکی آمادهسازی فضا، حمل و نقل و میزبانی و پذیرایی جمعیت زائران عمومی و میهمانان سیاسی تا امنیت، رسانه و اطلاعرسانی، تبلیغی و فرهنگسازی و ... . در این آزمونگاه بزرگ و پیچیده، توان و سبک کاری نهادها و افراد به صورت جدا و در تعامل و همکاری با هم را میتوان به طور جدی محک زد. گویی تصویری از مدیریت و حکمرانی کشور در ابعاد مختلف را میدیدیم. صحنههای افتخارآفرینی خلق شد، ضعفهایی به چشم آمد و خلأهای بزرگی خودش را نشان داد.بنا به شواهد، برخی از موارد و ابعاد و رویهها این رویداد عظیم با نقدهای جدی رو به روست. پوشاندن آنها خطا و خیانت است؛ فرصتسوزی و سرمایهسوزی است. اینها را باید بشناسیم و برایش فکر کنیم. ۴- راهی نداریم جز اینکه الگوی تصمیمسازی و تصمیمگیری و اجرای تصمیمات کشور را به طور جدی، ولی منصفانه به پرسش بکشیم؛ راهی نداریم جز اینکه درباره فنون و ابزارها و شیوههای استفاده شده برای هر یک از حوزهها و ابعاد گفت و گوی انتقادی داشته باشیم. قوتها را برجسته کنیم و ضعفها را موشکافانه و دلسوزانه به چشم بیاوریم.۵- به نظرم باید از «شخصها» عبور کنیم و به تحلیل و ارزیابی «سبکها» بپردازیم. این چنین است که پرسشهایی رخ مینماید، مثلاً: سوای افق آبرومند برگزار شدن یک تشییع و تدفین یک شخصیت عالیمقام و ویژه دینی - سیاسی، این رویداد ملی و بینالمللی ظرفیت چه اهداف تمدنی را داشت و چه اهدافی در نظر گرفته شده بود؟ چقدر در مرحله فکر و طراحی عمیق و دقیق بودیم؟ چه ایده نظری مبنای این رویداد ملی و بینالمللی بود؟ اهالی فکر و اندیشه کجای ماجرا بودهاند؟ اهل هنر و خوشذوقها کجا؟ نگاه مردمپایه چطور؟ از ظرفیتهای مردمی در طراحی و اجرا بهره بردهایم؟ در چه سطحی و لایههایی؟ ورای مخاطب و موکبداری جزء، مردم و مردمیها کجا بودند؟ چقدر با مردم صادق بودیم؟ در اجرای ملی این رویداد، چقدر نهادهای دولتی و حاکمیتی و غیردولتی به وظیفه ذاتی و وظایف اقتضایی خودشان درست و دقیق عمل کردند؟ درجه ریسکپذیری در برنامهریزی و اجرا و تصمیمها چقدر بوده؟ چرا راهبرد احتیاط حداکثری را انتخاب کردیم؟ رسانههایمان چه مأموریتی داشتند و چه کردند؟ بازنمایی و یا سطح بالاتر معناسازی؟ این رویداد را چگونه طراحی و اجرا کردهایم که ارتقای مؤثری در وضعیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ایران و منطقه در پی داشته باشد؟ ۶- خطای بزرگ این است که بیتوجه از کنار بازخوانی این زنجیره رویداد بگذریم؛ آن را یک رویداد متعارف و ساده در نظر بگیریم و بازخوانی خودش و طراحی و اجرایش را ندیده بگیریم و از روایتگری و درسآموزی آن غفلت کنیم؛ همچنان که بیانصافی است اگر نقدها را به حساب «نافهمی، غرضورزی، نابلدی و بیاطلاعی از محدودیتها و ملاحظات اجرایی» و این چیزها بگذاریم. ۷- باید برخاست برای درسآموزی از نقاط عطف ویژهای که خداوند برای رشد و قویتر شدن ایران و جبهه مقاومت پیش پای ما گذاشته است. این رویداد و پیش و پس آن فرصتهایی است برای تحول در الگوی تدبیر و حکمرانی کشور. نشود که کفران این نعمت کنیم.@sheffa_jo
۲K
۱۸:۴۱
تربیت بغضها و حبها؛ نیاز ضروری امروز مامجتبی همتی فر۱۴۰۴۰۵۲۴(بازنشر)۱- رهبری در دیدار سال ۱۴۰۴ با مسئولان آموزش و پرورش، صریح اعلام کردند که از نحوه پرداختن کنونی کتابهای درسی به اسناد لانه جاسوسی، ناراضی هستند. در سال ۱۳۹۵، ایشان با ذکر اینکه اسناد لانه جاسوسی نشاندهنده توطئههای آمریکا علیه ایران است، چنین گلایه کردند: «چرا هیچ نشانی از مضامین برگزیدهی این کتابها در مجموعهی مدارس ما، دبیرستانهای ما، دانشگاههای ما نیست؟ چرا؟ این یکی از اعتراضهای من است...» (۱۳۹۵۰۸۱۲). منتها حدود ده سال بعد، از آنچه انجام شده، چنین گلایه نمودند: «بنده در باب کتاب درسی، چندین بار تا حالا ــ هم به طور عمومی در این جلسات معلّمان و آموزشوپرورشیها، هم در جلسات خصوصی با مسئولین آموزشوپرورشِ گذشته ــ توصیه کردهام، تأکید کردهام؛ یک کارهایی هم کردهاند؛ حالا فرض کنید مثلاً مِنبابمثال اسم یک دانشمند اسلامی را داخل کتاب اضافه کنند، یا مثلاً یک چند برگ اسناد لانهی جاسوسی را ــ که ما تذکّر دادیم ــ بیاورند؛ اینها کافی نیست؛ اینها لازم است، امّا کافی نیست؛ کتاب بایستی بتواند دانشآموز را پرورش بدهد، بار بیاورد.» (۱۴۰۴۰۲۲۷).۲- جنگ خرداد ۱۴۰۴ با اسرائیل و آمریکا که شروع شد، ذهنمان رفت سراغ اینکه چه کنیم. تأکید رهبری بر «حفظ اتحاد و انسجام ملی» بود. اما حفظ اتحاد و انسجام چگونه ممکن میشود؟استاد محمدرضا عابدینی در سخنرانیهای عمیق تبیینی خود در این ایام با تکیه به قرآن و روایات، به جنبهای اشاره کردند که برایم راهگشا بود؛ حب و بغض. اتحاد و انسجام بر اساس «محبت مشترک» و «بغض مشترک» شکل میگیرد و بغض مقدم و سریعتر است. باید برای اتحاد و انسجام درونی این حب میان دوستان و با جهت ولایت شکل داده شود و بغض نسبت به دشمن. همچنان که زیارت عاشورا خط سلم و جنگ را مشخص کرده است؛ بغض و کینه و دشمنی نسبت به اولین ظالم به حقیقیت و حق محمد و آل محمد (ع) تا آخرینش و کسانی که تابع آنها هستند تا امروز؛ «یا اَباعَبْدِاللَّهِ! اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ». انگار که الگوی ایجاد محبت و ایجاد کینه به ما معرفی میشود.۳- حالا پرسش این است که با تکالیف هفتگانه، در اقدامات و برنامههای فرهنگی ما این جهتدهی عاطفی کجاست؟ قاعدتاً با صرف یاد اسم دشمن، «کینه و دشمنی با او» در دلها نمینشیند! باید ذکر و توجه دادن به دشمنیها و خط دشمنی به صورت عینی، ملموس، جذاب و شیرین و با اصول زیباییشناختی و هنرمندانه باشد، نه گل درشت و سطحی و برای از سر باز کردن.۴- با همین منطق، به این پرسش مهم میرسیم که کتابهای درسی، فعالیتهای پرورشی متعارف و ویژه برنامههای مناسبتی به واقع حبّ و بغض را در دل کودک و نوجوان و جوان ما - نوآموز، دانشآموز و دانشجو - میکارد؟ شاید خواسته و ناخواسته، بر فربه شدن وجه شناختی و دادن اطلاعات و دادهها تأکید کردهایم و البته این دادهها بیجهت، کُند و خنثی هستند و حسی را بر نمیانگیزاند. انگار که تاریخ و الهیات و ... را سکولار و بیجهت بگویی. بگوییم شیطان (ابلیس) چیست؟ موجودی از جنس آتش و طایفه جنیان که حدود ۵ هزار سال عبادت کرد و به مقام بالایی رسید و در گفت و گویی با خداوند، تفکر انتقادی خود را بیان نمود و هنوز هم زنده است و لشکریانی از جن و انسان دارد و ...! با این وصف موجودشناسانه که کینهای و نفرتی شکل نمیگیرد...۵- چهبسا انتظار رهبری از همه ما همین است که در امتداد خط عاشورا - کربلا، بدبینی و کینهی ظالمان تاریخ و اسرائیل و آمریکا را در دلها بکاریم، طوری که حرارت این بدبینی و کینه بیشتر و بیشتر شود. توأمان شوق و محبت به اسلام و انقلاب اسلامی بیش و بیشتر شود. به فناوری گرایشسازی حقیقیتها نیاز داریم...
پانوشت-۱: مرحوم حائری شیرازی در کتاب «تعلق» بحث نابی دارند که به این دغدغه خیلی نزدیک است. تعلقهای ما به آگاهیها و دانستنیهای ما جهت میدهد. تعلقهای معوج، حتی حقیقت را نادیده میگیرد و کج میکند! پس پیش از ارائه دانستنیها، انس به حسنها و خوبیها و تنفر از بدیها لازم است. پانوشت -۲: قبلتر که از دشمنیهای آمریکا میگفتیم، برای نسل قدیم خاطرات مبهم بود و برای نسل جدید هم قصه! اما این روزها، «ایران» به عینیت دشمنی ایالات متحده آمریکا را میتواند ببیند؛ اگر دست را روی گوشها نگذاریم و چشمها را نبندیم. صدای خباثتهایش را همین نزدیکی میشود هر شب و روز شنید. نگرانم که منفعت کوتاهمدت برخی، در پوشاندن و سفیدشویی این دشمنیها باشد...@sheffa_jo
پانوشت-۱: مرحوم حائری شیرازی در کتاب «تعلق» بحث نابی دارند که به این دغدغه خیلی نزدیک است. تعلقهای ما به آگاهیها و دانستنیهای ما جهت میدهد. تعلقهای معوج، حتی حقیقت را نادیده میگیرد و کج میکند! پس پیش از ارائه دانستنیها، انس به حسنها و خوبیها و تنفر از بدیها لازم است. پانوشت -۲: قبلتر که از دشمنیهای آمریکا میگفتیم، برای نسل قدیم خاطرات مبهم بود و برای نسل جدید هم قصه! اما این روزها، «ایران» به عینیت دشمنی ایالات متحده آمریکا را میتواند ببیند؛ اگر دست را روی گوشها نگذاریم و چشمها را نبندیم. صدای خباثتهایش را همین نزدیکی میشود هر شب و روز شنید. نگرانم که منفعت کوتاهمدت برخی، در پوشاندن و سفیدشویی این دشمنیها باشد...@sheffa_jo
۱K
۲:۳۰
ویراستینوشت - ۱۴۰۵۰۴۲۶
پانوشت ۱: در این روزهای جنگ، دشمن گرگصفت ایران، پنجهاش را وحشیانه روی مردم جنوب میکشد. هر شب در شبکههای اجتماعی خبر میآید سگهای وحشی آمریکایی جایی را زدهاند. از اغلب آنها خاطره دارم؛ در هر کدامشان ساعتی یا روزی را با گرمای وجود مردم جنوب گذراندهایم. از بندر سیریک و روستاهای ساحلیاش، از چابهار و کنارک، بندرعباس و بوشهر و اهواز و ... . ما کنار شما هستیم.پانوشت ۲: نمیدانم چرا اخبار تلویزیون چندان شرایط جنگی را نشان نمیدهد؛ از مارش نظامی خبری نیست، از اطلاعرسانی لحظه به لحظه از زخمهایی که از دشمن و همدستهایش میخوریم و ضربههای محکمی که میزنیم. شاید میگوید اما من نمیبینم... یا شاید هم...پانوشت ۳: هر چه هست، «دوباره به ما جنگ تحمیل شد». فرقی نمیکند که اسمش را حملات زیرآستانه بگذاریم، ادامه جنگ تحمیلی سوم یا حتی جنگ تحمیلی چهارم! دوباره برخی اعتماد کردند، صلح و مذاکره و دوباره دشمن بدعهدی و هجمه کرد... شاید این دفعه دیگر «آنها که باید» عبرت بگیرند و حرف کودکانه از صلح و گفت گو با آمریکا نزنند. در مدرسه هم آنهایی که آهستهگام و دیرآموز هستند، بعد از چند بار تمرین و تکرار، آخرش یاد میگیرند. دیرآموزی مردان عرصه سیاست اما بسیار پرهزینه است؛ خون و خاک و خسارت ذلیلانه و ... به «علی الاصول» برگردید. محکم و قوی موضع بگیرید. خدا و مردم مبعوث ایران پشت شما هستند. پانوشت آخر: این روزها، گرچه مدارس تعطیل است، اما ایران به یک مدرسه بزرگ و استثنایی تبدیل شده است. هم درس جغرافیا و تاریخ میبینیم، هم حساب و کتاب، هم درس سیاست و اقتصاد و بصیرت و هم درس وفاداری و وطنخواهی و عزت. چقدر کلاس پرباری ...@sheffa_jo
پانوشت ۱: در این روزهای جنگ، دشمن گرگصفت ایران، پنجهاش را وحشیانه روی مردم جنوب میکشد. هر شب در شبکههای اجتماعی خبر میآید سگهای وحشی آمریکایی جایی را زدهاند. از اغلب آنها خاطره دارم؛ در هر کدامشان ساعتی یا روزی را با گرمای وجود مردم جنوب گذراندهایم. از بندر سیریک و روستاهای ساحلیاش، از چابهار و کنارک، بندرعباس و بوشهر و اهواز و ... . ما کنار شما هستیم.پانوشت ۲: نمیدانم چرا اخبار تلویزیون چندان شرایط جنگی را نشان نمیدهد؛ از مارش نظامی خبری نیست، از اطلاعرسانی لحظه به لحظه از زخمهایی که از دشمن و همدستهایش میخوریم و ضربههای محکمی که میزنیم. شاید میگوید اما من نمیبینم... یا شاید هم...پانوشت ۳: هر چه هست، «دوباره به ما جنگ تحمیل شد». فرقی نمیکند که اسمش را حملات زیرآستانه بگذاریم، ادامه جنگ تحمیلی سوم یا حتی جنگ تحمیلی چهارم! دوباره برخی اعتماد کردند، صلح و مذاکره و دوباره دشمن بدعهدی و هجمه کرد... شاید این دفعه دیگر «آنها که باید» عبرت بگیرند و حرف کودکانه از صلح و گفت گو با آمریکا نزنند. در مدرسه هم آنهایی که آهستهگام و دیرآموز هستند، بعد از چند بار تمرین و تکرار، آخرش یاد میگیرند. دیرآموزی مردان عرصه سیاست اما بسیار پرهزینه است؛ خون و خاک و خسارت ذلیلانه و ... به «علی الاصول» برگردید. محکم و قوی موضع بگیرید. خدا و مردم مبعوث ایران پشت شما هستند. پانوشت آخر: این روزها، گرچه مدارس تعطیل است، اما ایران به یک مدرسه بزرگ و استثنایی تبدیل شده است. هم درس جغرافیا و تاریخ میبینیم، هم حساب و کتاب، هم درس سیاست و اقتصاد و بصیرت و هم درس وفاداری و وطنخواهی و عزت. چقدر کلاس پرباری ...@sheffa_jo
۶۷۴
۱۵:۳۹
تاریخ اسلاممجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۵۲۱
۱- از نوجوانی خیلی اهل کتاب بودم. البته کتاب زیادی در دسترسم نبود. با این حال، هر چه دم دستم میآمد، میخواندم. در میهمانیها، کتابخانه کوچک صاحبخانه سرگرمم میکرد.به ویژه به به تاریخ علاقه داشتم. یادم هست در منزل پدربزرگم، کتاب نسبتاً مفصلی درباره نادرشاه خواندم. با قصههای انبیا (ع) با روایت نه چندان معتبر ولی مشهور در کتابهای رایج آن دوره آشنا شدم. درباره تاریخ اسلام، کتابهای کوچک چاپ قبل از انقلاب و با کاغذ کاهی منبع اصلیام بود؛ ابوذر غفاری. «داستان راستان» شهید استاد مطهری و «قصههای خوب برای بچههای خوب» مرحوم آذری یزدی هم. ۲- کتاب درس تاریخ را هم دوست داشتم و هم نداشتم! بیشتر حفظی بود. اینکه کدام آدم در کجا و چه سالی چه کار کرد. در حالی که برای من زمینهها و ماجراهای آدمها و شهرها و ملتها جذاب بود. و کتابهای درسی از اینها تهی.کتابهایی درباره معصومین (س) را دنبال میکردم. هر چند آنها هم چندان قوی و عمیق نبودند. پاسخ سؤالهایم را نمیدادند، حتی گاهی چیزهایی در آنها بود که جور نمیآمد. مثلاً اینکه حضرت امام مجتبی (ع) با خوراندن سم به شهادت رسیدند و مشهور است که پارههای جگرشان در ظرف ریخته شد. اما مگر جگر انسان به معده راه پیدا میکند؟ روحانی جوابم را داد که منظور لخته خون است احتمالاً. پس چرا نقلهای شفاهی مادحین و کتابهای معمولی یک چیز دیگر میگویند...؟۳- در میانهی کمبود کتاب خوب برای آشنایی با تاریخ اسلام، «پس از پنجاه سال» خیلی جذاب بود. چقدر جای این چنین کتابهایی خالی بود، کتابهایی قریب به سبک «با همرزمان حسین ,(ع)» و «صلح امام حسن (ع)» هنوز هم کم است.۴- چند سالی است که کتاب «ایران در عصر امامان» منتشر شده است. دانشنامهای بسیار جذاب برای خواندن روایتهای تاریخ اسلام، به ویژه در تطبیق با زیست معصومین (ع) و اهلبیت علیهم السلام.کتاب در سبکی بدیع، توأمان تاریخ اسلام را با تاریخ ایران پا به پا گزارش کرده است. هر بخش با یک امام (ع) پیش میآید و ایران همزمان با آن را هم میگوید. حرفهای کمتر گفتهای که برای امروز ما هم بسیار شنیدنی و مفید است. کتاب با خوشذوقی، پر است از مستندات تصویری از مکانها، اشیا و آنچه که به کلمات روایت رنگ و بُعد میدهد. ۵- درس تاریخ آموزش و پرورش بهانهای یافتم که کتابهای این چنینی را برای دانشجویان معرفی کنم. کتاب را میدادم که ورق بزنند و ببینند. با چنان شوقی صفحات آن را ورق میزدند که بعید میدانم هیچ وقت و درباره هیچ کتاب دیگری چنین کرده باشند. اغلب هم میپرسیدند کخ چرا کتابهای درسی ما این چنین جذاب و گیرا نیستند؟
پانوشت: ایام ولادت و شهادت بزرگان دینی، به ویژه معصومین (ع)، فرصتی است که بیشتر و عمیقتر آنها را بشناسیم. فراتر از «امام اول علی، امام دوم حسن، ...».هر مناسبت فرصتی است برای خواندن یک کتاب خوب یا مرور چند صفحه از کتابی که بخشی از ماجرای زندهگی و مجاهدت ایشان را روایت کرده است. رهبر شهید روی آشنایی ما تاریخ اسلام اهتمام ویژه داشتند و خودشان هم پیشقدم در این عرصه بودند. نشود که دغدغه ایشان در این باره بر زمین بماند. هر کسی به اندازه خودش کاری بکند. این چنین است که صلح امام حسن (ع) و جنگ امام حسین (ع) و «مبارزه دائمی خستگیناپذیر» امام رضا (ع) برای امروز ما هم معنا مییابد. @sheffa_jo
۱- از نوجوانی خیلی اهل کتاب بودم. البته کتاب زیادی در دسترسم نبود. با این حال، هر چه دم دستم میآمد، میخواندم. در میهمانیها، کتابخانه کوچک صاحبخانه سرگرمم میکرد.به ویژه به به تاریخ علاقه داشتم. یادم هست در منزل پدربزرگم، کتاب نسبتاً مفصلی درباره نادرشاه خواندم. با قصههای انبیا (ع) با روایت نه چندان معتبر ولی مشهور در کتابهای رایج آن دوره آشنا شدم. درباره تاریخ اسلام، کتابهای کوچک چاپ قبل از انقلاب و با کاغذ کاهی منبع اصلیام بود؛ ابوذر غفاری. «داستان راستان» شهید استاد مطهری و «قصههای خوب برای بچههای خوب» مرحوم آذری یزدی هم. ۲- کتاب درس تاریخ را هم دوست داشتم و هم نداشتم! بیشتر حفظی بود. اینکه کدام آدم در کجا و چه سالی چه کار کرد. در حالی که برای من زمینهها و ماجراهای آدمها و شهرها و ملتها جذاب بود. و کتابهای درسی از اینها تهی.کتابهایی درباره معصومین (س) را دنبال میکردم. هر چند آنها هم چندان قوی و عمیق نبودند. پاسخ سؤالهایم را نمیدادند، حتی گاهی چیزهایی در آنها بود که جور نمیآمد. مثلاً اینکه حضرت امام مجتبی (ع) با خوراندن سم به شهادت رسیدند و مشهور است که پارههای جگرشان در ظرف ریخته شد. اما مگر جگر انسان به معده راه پیدا میکند؟ روحانی جوابم را داد که منظور لخته خون است احتمالاً. پس چرا نقلهای شفاهی مادحین و کتابهای معمولی یک چیز دیگر میگویند...؟۳- در میانهی کمبود کتاب خوب برای آشنایی با تاریخ اسلام، «پس از پنجاه سال» خیلی جذاب بود. چقدر جای این چنین کتابهایی خالی بود، کتابهایی قریب به سبک «با همرزمان حسین ,(ع)» و «صلح امام حسن (ع)» هنوز هم کم است.۴- چند سالی است که کتاب «ایران در عصر امامان» منتشر شده است. دانشنامهای بسیار جذاب برای خواندن روایتهای تاریخ اسلام، به ویژه در تطبیق با زیست معصومین (ع) و اهلبیت علیهم السلام.کتاب در سبکی بدیع، توأمان تاریخ اسلام را با تاریخ ایران پا به پا گزارش کرده است. هر بخش با یک امام (ع) پیش میآید و ایران همزمان با آن را هم میگوید. حرفهای کمتر گفتهای که برای امروز ما هم بسیار شنیدنی و مفید است. کتاب با خوشذوقی، پر است از مستندات تصویری از مکانها، اشیا و آنچه که به کلمات روایت رنگ و بُعد میدهد. ۵- درس تاریخ آموزش و پرورش بهانهای یافتم که کتابهای این چنینی را برای دانشجویان معرفی کنم. کتاب را میدادم که ورق بزنند و ببینند. با چنان شوقی صفحات آن را ورق میزدند که بعید میدانم هیچ وقت و درباره هیچ کتاب دیگری چنین کرده باشند. اغلب هم میپرسیدند کخ چرا کتابهای درسی ما این چنین جذاب و گیرا نیستند؟
پانوشت: ایام ولادت و شهادت بزرگان دینی، به ویژه معصومین (ع)، فرصتی است که بیشتر و عمیقتر آنها را بشناسیم. فراتر از «امام اول علی، امام دوم حسن، ...».هر مناسبت فرصتی است برای خواندن یک کتاب خوب یا مرور چند صفحه از کتابی که بخشی از ماجرای زندهگی و مجاهدت ایشان را روایت کرده است. رهبر شهید روی آشنایی ما تاریخ اسلام اهتمام ویژه داشتند و خودشان هم پیشقدم در این عرصه بودند. نشود که دغدغه ایشان در این باره بر زمین بماند. هر کسی به اندازه خودش کاری بکند. این چنین است که صلح امام حسن (ع) و جنگ امام حسین (ع) و «مبارزه دائمی خستگیناپذیر» امام رضا (ع) برای امروز ما هم معنا مییابد. @sheffa_jo
۶۶۹
۱۴:۴۶
مدرسه را جور دیگر باید دید -۱مجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۵۲۹
چندی است توفیق شده تا با کادر یک مدرسه دولتی همنشینی کنم. بحثمان حول کشاندن مدرسه به موقعیتی بهتر است؛ برنامهریزی در مسیر تحول مدرسه. به نظرم رسید خلاصه بحثها را اینجا هم تقدیم کنم. قرار بود روی برنامهریزی مسئلهمحور متمرکز شویم. بعد رسیدیم به اینکه اصلاً مرز مسئله بودن و نبودن یک وضعیت در مدرسه چیست؟ و بعدتر اینکه گویا به اشتباه، بیش/پیش از خودمان دنبال تغییر بیرون هستیم و ...فعلاً به اینها رسیدیم:۱. اول مسئله را درست ببین؛ بعد دنبال راهحل بروخیلی وقتها ما بهجای اینکه خودِ مسئله را ببینیم، گرفتار نشانههایش میشویم. مثلاً ممکن است بگوییم «بچهها کتابخانه ندارند، پس کتابخوان نمیشوند»، در حالی که شاید مسئلهی اصلی اصلاً کتابخانه نباشد؛ مسئله این باشد که عادتِ کتابخواندن شکل نگرفته است. یا در یک خانواده، بچه اسباببازیهای زیادی داشته باشد، اما چیزی که واقعاً نیاز دارد «همبازی» است، نه اسباببازی.اینجا همان نقطهی مهمی است که باید روی آن دست گذاشت: اول باید مسئله را شناسایی و تحلیل کرد، بعد سراغ ایده رفت، بعد اقدام کرد، و بعد هم بازخورد گرفت. اگر این ترتیب بههم بخورد، ممکن است دچار این حال بشویم که ایدههای خیلی خوب و منابع محدودمان را خرجِ مسئلهی اشتباه کنیم...پس قبل از هر اقدامی باید از خودمان بپرسیم: دقیقاً چه چیزی مسئله است؟ آیا این چیزی که من را ناراحت کرده، واقعاً یک چالش است یا فقط نوع نگاه من آن را چالش نشان میدهد؟! مطلوب واقعی من در این موضوع چیست؟۲. زمان را جدی بگیریم؛ وقت، سرمایهی تمامنشدنی نیست«وقت» از باارزشترین داراییهای انسان است. خیلی از تصمیمهای ما در مدرسه، در واقع تصمیم دربارهی مصرف زماناند. هر جلسه، هر برنامه، هر ایده، هر فعالیت جمعی، دارد بخشی از وقت بچهها و معلمها را میگیرد. پس باید ببینیم آیا این زمان، به نتیجهای میرسد که واقعاً ارزشش را داشته باشد یا نه.نکتهی ظریفی که در جلسه گفته شد؛ این که نگاه ما به زمان، خودِ زمان را عوض نمیکند، اما رفتار ما را کاملاً عوض میکند. کسی که زمان را سرمایه ببیند، بیحساب آن را خرج نمیکند. از آن طرف، آدمی که هنوز مسئله را جدی نگرفته، هر چیزی را میپذیرد و بعد میبیند وقت زیادی رفته و خروجی مهمی هم نداشته.۳. معلمی فقط شغل نیست؛ یک حرفهی رشدآفرین استاگر «معلمی» را فقط شغل ببینیم، طبیعی است که بگوییم من از ساعت فلان تا فلان در مدرسهام و بعد هم کارم تمام است. این نگاه بد نیست، اما خیلی محدود است؛ با نگاه انقلابی و دینی ما تناسب ندارد. در نگاه حرفهای، معلم فقط «وظیفهاش را انجام نمیدهد»؛ خودش هم باید در مسیر رشد باشد. رشد یعنی: مهارت بیشتر، فهم عمیقتر، خیرخواهی بیشتر، صبر بیشتر، همدلی بیشتر...در بعضی کارها، اگر نگاه حرفهای نباشد، آدم خیلی زود فرسوده میشود. معلمی از همین جنس است. پرستاری هم همینطور. اگر معلم با دانشآموز همدل نشود، کلاس خشک میشود. اگر همدل شود، کیفیت رابطه و اثرگذاریاش یکباره بالا میرود.و اینجا یک نکتهی دیگر هم مهم است: رشد فقط پست گرفتن و بالا رفتن در ساختار اداری نیست. رشد حرفهای در معنای عمیقترش یعنی من بهتر بفهمم، بهتر تربیت کنم، بهتر همراهی کنم، بهتر اثر بگذارم.۴. امید واقعبینانه، موتور حرکت جمع است آدم ناامید، نداشتهها را چند برابر میبیند. چشمش فقط چالشها و تهدیدها را میبیند. در ذهنش همهچیز زود به بنبست میرسد: «نمیشود»، «نمیگذارند»، «راهی ندارد». اما آدم امیدوار و فرصتبین، داشتهها را میبیند و از همانها برای جلو رفتن کمک میگیرد.البته امیدِ درست، به معنای ندیدن ضعفها نیست. اگر ضعفها را نبینیم، باز هم خطا کردهایم. اگر همهچیز را عالی جلوه بدهیم، باز هم از واقعیت فاصله گرفتهایم. پس آنچه لازم داریم یک «واقعبینی منصفانه» است: هم داشتهها را ببینیم، هم کمبودها را.همینجا بود که مثالهای مهمی مطرح شد: خدا را داریم، خانوادهی خوب داریم، همکاران خوب داریم، فضای تربیتی داریم، سلامت داریم. همینها میتواند پشتوانهی حرکت باشد. امید یعنی همین: دیدنِ داراییها و تبدیل آنها به انرژی حرکت.و یک نکتهی مهم دیگر: اگر ناامیدی در یک نفر از تیم شروع شد، باید زود جلوی سرایتش را گرفت. تیم صبور و امیدوار، مسائل را خرد میکند و مرحلهبهمرحله جلو میرود، نه اینکه منتظر حلِ یکبارهی همهچیز بماند.ادامه دارد انشاءالله...@sheffa_jo
چندی است توفیق شده تا با کادر یک مدرسه دولتی همنشینی کنم. بحثمان حول کشاندن مدرسه به موقعیتی بهتر است؛ برنامهریزی در مسیر تحول مدرسه. به نظرم رسید خلاصه بحثها را اینجا هم تقدیم کنم. قرار بود روی برنامهریزی مسئلهمحور متمرکز شویم. بعد رسیدیم به اینکه اصلاً مرز مسئله بودن و نبودن یک وضعیت در مدرسه چیست؟ و بعدتر اینکه گویا به اشتباه، بیش/پیش از خودمان دنبال تغییر بیرون هستیم و ...فعلاً به اینها رسیدیم:۱. اول مسئله را درست ببین؛ بعد دنبال راهحل بروخیلی وقتها ما بهجای اینکه خودِ مسئله را ببینیم، گرفتار نشانههایش میشویم. مثلاً ممکن است بگوییم «بچهها کتابخانه ندارند، پس کتابخوان نمیشوند»، در حالی که شاید مسئلهی اصلی اصلاً کتابخانه نباشد؛ مسئله این باشد که عادتِ کتابخواندن شکل نگرفته است. یا در یک خانواده، بچه اسباببازیهای زیادی داشته باشد، اما چیزی که واقعاً نیاز دارد «همبازی» است، نه اسباببازی.اینجا همان نقطهی مهمی است که باید روی آن دست گذاشت: اول باید مسئله را شناسایی و تحلیل کرد، بعد سراغ ایده رفت، بعد اقدام کرد، و بعد هم بازخورد گرفت. اگر این ترتیب بههم بخورد، ممکن است دچار این حال بشویم که ایدههای خیلی خوب و منابع محدودمان را خرجِ مسئلهی اشتباه کنیم...پس قبل از هر اقدامی باید از خودمان بپرسیم: دقیقاً چه چیزی مسئله است؟ آیا این چیزی که من را ناراحت کرده، واقعاً یک چالش است یا فقط نوع نگاه من آن را چالش نشان میدهد؟! مطلوب واقعی من در این موضوع چیست؟۲. زمان را جدی بگیریم؛ وقت، سرمایهی تمامنشدنی نیست«وقت» از باارزشترین داراییهای انسان است. خیلی از تصمیمهای ما در مدرسه، در واقع تصمیم دربارهی مصرف زماناند. هر جلسه، هر برنامه، هر ایده، هر فعالیت جمعی، دارد بخشی از وقت بچهها و معلمها را میگیرد. پس باید ببینیم آیا این زمان، به نتیجهای میرسد که واقعاً ارزشش را داشته باشد یا نه.نکتهی ظریفی که در جلسه گفته شد؛ این که نگاه ما به زمان، خودِ زمان را عوض نمیکند، اما رفتار ما را کاملاً عوض میکند. کسی که زمان را سرمایه ببیند، بیحساب آن را خرج نمیکند. از آن طرف، آدمی که هنوز مسئله را جدی نگرفته، هر چیزی را میپذیرد و بعد میبیند وقت زیادی رفته و خروجی مهمی هم نداشته.۳. معلمی فقط شغل نیست؛ یک حرفهی رشدآفرین استاگر «معلمی» را فقط شغل ببینیم، طبیعی است که بگوییم من از ساعت فلان تا فلان در مدرسهام و بعد هم کارم تمام است. این نگاه بد نیست، اما خیلی محدود است؛ با نگاه انقلابی و دینی ما تناسب ندارد. در نگاه حرفهای، معلم فقط «وظیفهاش را انجام نمیدهد»؛ خودش هم باید در مسیر رشد باشد. رشد یعنی: مهارت بیشتر، فهم عمیقتر، خیرخواهی بیشتر، صبر بیشتر، همدلی بیشتر...در بعضی کارها، اگر نگاه حرفهای نباشد، آدم خیلی زود فرسوده میشود. معلمی از همین جنس است. پرستاری هم همینطور. اگر معلم با دانشآموز همدل نشود، کلاس خشک میشود. اگر همدل شود، کیفیت رابطه و اثرگذاریاش یکباره بالا میرود.و اینجا یک نکتهی دیگر هم مهم است: رشد فقط پست گرفتن و بالا رفتن در ساختار اداری نیست. رشد حرفهای در معنای عمیقترش یعنی من بهتر بفهمم، بهتر تربیت کنم، بهتر همراهی کنم، بهتر اثر بگذارم.۴. امید واقعبینانه، موتور حرکت جمع است آدم ناامید، نداشتهها را چند برابر میبیند. چشمش فقط چالشها و تهدیدها را میبیند. در ذهنش همهچیز زود به بنبست میرسد: «نمیشود»، «نمیگذارند»، «راهی ندارد». اما آدم امیدوار و فرصتبین، داشتهها را میبیند و از همانها برای جلو رفتن کمک میگیرد.البته امیدِ درست، به معنای ندیدن ضعفها نیست. اگر ضعفها را نبینیم، باز هم خطا کردهایم. اگر همهچیز را عالی جلوه بدهیم، باز هم از واقعیت فاصله گرفتهایم. پس آنچه لازم داریم یک «واقعبینی منصفانه» است: هم داشتهها را ببینیم، هم کمبودها را.همینجا بود که مثالهای مهمی مطرح شد: خدا را داریم، خانوادهی خوب داریم، همکاران خوب داریم، فضای تربیتی داریم، سلامت داریم. همینها میتواند پشتوانهی حرکت باشد. امید یعنی همین: دیدنِ داراییها و تبدیل آنها به انرژی حرکت.و یک نکتهی مهم دیگر: اگر ناامیدی در یک نفر از تیم شروع شد، باید زود جلوی سرایتش را گرفت. تیم صبور و امیدوار، مسائل را خرد میکند و مرحلهبهمرحله جلو میرود، نه اینکه منتظر حلِ یکبارهی همهچیز بماند.ادامه دارد انشاءالله...@sheffa_jo
۱K
۰:۵۵
مدرسه را جور دیگر باید دید - ۲مجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۵۳۰[در جلسات با تیم مدرسه گفت و گوهایمان ادامه دارد. بخش دوم نکات مطرح شده را تقدیم میکنم]
۵- تهدیدها را میشود/باید به فرصت تبدیل کرداین بخش از بحث خیلی زنده و بهروز بود. کادر مدرسه نگرانند که شرایط اجتماعی و اقتصادی، پرسشهای بچهها، اتفاقات دیماه و اسفندماه، و جنگ، همه میتوانند برای دانشآموزان سؤال و اضطراب ایجاد کنند. اما همین موقعیتها اگر درست دیده شوند، فرصتهای تربیتی خیلی خاص و چهبسا تکرارنشدنی هستند.مثلاً در همین روزها که حس میهندوستی و همنوعدوستی در بین بچهها پررنگتر شده، چرا صبحگاه را با همان حال خسته و کسلکننده و تکراری برگزار کنیم؟ نمیشود متناسب با همین حالوهوا این روزها ایران، صبحگاهها را زنده و بازطراحی کنیم؟ فیلم دیدنی «احمد» مثال دقیقی از این نگاه است؛ نشان میدهد که در بحران، دو نوع نگاه میتواند وجود داشته باشد: یک نگاه متعهد به هدف و در عین حال جهادی، سریع و بسیجکننده و نگاه دیگر بروکراتیک، قانونمحور و گرفتار در قید و بندهای خودساخته! وقتی بحران زلزله بم حل میشود که نگاه اول به دومی سرایت میکند. در حالی که دومی بر «ناشدنی بودن» تأکید میکند و از فرمولها و قواعد برای نشان دادن این ناتوانی بهره میگیرد، نگاه اول میگوید «یک راهی پیدا کن» و واقعاً راهی پیدا میشود!اصل ماجرا این است که تیم مدرسه یاد بگیرد در موقعیتهای خاص، چگونه نگاه متفاوت و متناسب داشته باشد تا از مشکلات و موانع عبور کند؛ وگرنه بهانه و مانع آن قدر هست که کاری نکنیم. حاج قاسم هم همین را میگفت: «فرصتِ تهدیدها»؛ گاهی این ظرفیت در خودِ فرصتها پیدا نمیشود.۶. آموزش وقتی اثر دارد که به زندگی واقعی بچهها وصل شوددر بعضی مناطق ضعیفتر، خانوادهها اصلاً با «درس» بهعنوان اولویت اصلی زندگی درگیر نیستند. دغدغهشان معاش، کار، خرج خانه و مسائل اجتماعی است. اما همینجا هم سواد معنا پیدا میکند: برای شمارش پول، برای خواندن یادداشتها، برای فهمیدن پیامها، برای مدیریت کار روزانه.یعنی سواد، فقط یک ارزش تزئینی یا تشریفاتی نیست. سواد ابزار زندگی است. وقتی این را بفهمیم، آموزش هم جان میگیرد. چون بچه و خانواده میفهمند که یادگیری به درد زندگیشان میخورد.پس مدرسه نباید آموزش را جدا از زیست واقعی بچهها ببیند. باید از دلِ نیاز واقعی، انگیزه بسازد. اینجا همان نکتهی مهمی است که بارها تکرار شد: اگر هدف روشن باشد، سختیهای مسیر هم قابلتحمل میشوند.۷. مدرسه فقط آموزشگاه نیست؛ میدان تربیت اخلاقی و هویتی استیکی از مهمترین لایههای بحث بود. در جلسه تأکید شد که تیم مدرسه، علاوه بر آموزش، یک کار تربیتی هم انجام میدهد؛ آن هم در دلِ فعالیتهای روزمره. یعنی مدرسه فقط جای درس نیست، جای ساختهشدنِ شخصیت هم هست.برخی از ارزشها را باید جدی بگیریم که در کار تشکیلاتی مدرسهای، خیلی معنادارند؛ هم برای کادر مدرسه و هم دانشآموزان. مثلاً «خیرخواهی، همنوعدوستی، عزتنفس، دوری از حسادت، دوری از طمع، کرامت، شخصیت».نکته این بود که اینها، فقط شعار نیستند؛ دقیقاً همان چیزهاییاند که سند تحول هم دنبالشان است. یعنی اگر مدرسه درست کار کند، در واقع دارد مفاهیم سند تحول را در میدان اجرا میکند، نه اینکه فقط اسم سند را بیاورد.پس باید از خودمان بپرسیم: در پایانِ هر برنامه، چه اثری در بچه مانده؟ چه مفهومی در ذهن او تهنشین شده؟ چه تغییری در رفتار یا نگاهش دیده میشود؟ اینجا معیار ارزیابی فقط «برگزاری برنامه» نیست؛ اثر ماندگار بر خود مربیان و متربیان مدرسه است. ۸. سند تحول باید در متن زندگی مدرسه دیده شودگاهی سند تحول را مثل یک متن بالادستی میبینیم که باید روی قفسه بماند. در حالی که در این جلسه، بحث دقیقاً برعکس بود: آنچه ما در میدان مدرسه انجام میدهیم، باید با مفاهیم سند تحول همخوان باشد.یعنی وقتی دربارهی کار تربیتی حرف میزنیم، داریم از همان مفاهیمی حرف میزنیم که سند تحول بر آنها تکیه کرده است. پس سند تحول نباید فقط در جلسههای نظری دیده شود؛ باید در صبحگاه، در کلاس، در زنگ تفریح، در کتابخوانی، در رابطه با خانوادهها، در مواجهه با بحرانها خودش را نشان بدهد.
انشاءالله ادامه دارد...@sheffa_jo
۵- تهدیدها را میشود/باید به فرصت تبدیل کرداین بخش از بحث خیلی زنده و بهروز بود. کادر مدرسه نگرانند که شرایط اجتماعی و اقتصادی، پرسشهای بچهها، اتفاقات دیماه و اسفندماه، و جنگ، همه میتوانند برای دانشآموزان سؤال و اضطراب ایجاد کنند. اما همین موقعیتها اگر درست دیده شوند، فرصتهای تربیتی خیلی خاص و چهبسا تکرارنشدنی هستند.مثلاً در همین روزها که حس میهندوستی و همنوعدوستی در بین بچهها پررنگتر شده، چرا صبحگاه را با همان حال خسته و کسلکننده و تکراری برگزار کنیم؟ نمیشود متناسب با همین حالوهوا این روزها ایران، صبحگاهها را زنده و بازطراحی کنیم؟ فیلم دیدنی «احمد» مثال دقیقی از این نگاه است؛ نشان میدهد که در بحران، دو نوع نگاه میتواند وجود داشته باشد: یک نگاه متعهد به هدف و در عین حال جهادی، سریع و بسیجکننده و نگاه دیگر بروکراتیک، قانونمحور و گرفتار در قید و بندهای خودساخته! وقتی بحران زلزله بم حل میشود که نگاه اول به دومی سرایت میکند. در حالی که دومی بر «ناشدنی بودن» تأکید میکند و از فرمولها و قواعد برای نشان دادن این ناتوانی بهره میگیرد، نگاه اول میگوید «یک راهی پیدا کن» و واقعاً راهی پیدا میشود!اصل ماجرا این است که تیم مدرسه یاد بگیرد در موقعیتهای خاص، چگونه نگاه متفاوت و متناسب داشته باشد تا از مشکلات و موانع عبور کند؛ وگرنه بهانه و مانع آن قدر هست که کاری نکنیم. حاج قاسم هم همین را میگفت: «فرصتِ تهدیدها»؛ گاهی این ظرفیت در خودِ فرصتها پیدا نمیشود.۶. آموزش وقتی اثر دارد که به زندگی واقعی بچهها وصل شوددر بعضی مناطق ضعیفتر، خانوادهها اصلاً با «درس» بهعنوان اولویت اصلی زندگی درگیر نیستند. دغدغهشان معاش، کار، خرج خانه و مسائل اجتماعی است. اما همینجا هم سواد معنا پیدا میکند: برای شمارش پول، برای خواندن یادداشتها، برای فهمیدن پیامها، برای مدیریت کار روزانه.یعنی سواد، فقط یک ارزش تزئینی یا تشریفاتی نیست. سواد ابزار زندگی است. وقتی این را بفهمیم، آموزش هم جان میگیرد. چون بچه و خانواده میفهمند که یادگیری به درد زندگیشان میخورد.پس مدرسه نباید آموزش را جدا از زیست واقعی بچهها ببیند. باید از دلِ نیاز واقعی، انگیزه بسازد. اینجا همان نکتهی مهمی است که بارها تکرار شد: اگر هدف روشن باشد، سختیهای مسیر هم قابلتحمل میشوند.۷. مدرسه فقط آموزشگاه نیست؛ میدان تربیت اخلاقی و هویتی استیکی از مهمترین لایههای بحث بود. در جلسه تأکید شد که تیم مدرسه، علاوه بر آموزش، یک کار تربیتی هم انجام میدهد؛ آن هم در دلِ فعالیتهای روزمره. یعنی مدرسه فقط جای درس نیست، جای ساختهشدنِ شخصیت هم هست.برخی از ارزشها را باید جدی بگیریم که در کار تشکیلاتی مدرسهای، خیلی معنادارند؛ هم برای کادر مدرسه و هم دانشآموزان. مثلاً «خیرخواهی، همنوعدوستی، عزتنفس، دوری از حسادت، دوری از طمع، کرامت، شخصیت».نکته این بود که اینها، فقط شعار نیستند؛ دقیقاً همان چیزهاییاند که سند تحول هم دنبالشان است. یعنی اگر مدرسه درست کار کند، در واقع دارد مفاهیم سند تحول را در میدان اجرا میکند، نه اینکه فقط اسم سند را بیاورد.پس باید از خودمان بپرسیم: در پایانِ هر برنامه، چه اثری در بچه مانده؟ چه مفهومی در ذهن او تهنشین شده؟ چه تغییری در رفتار یا نگاهش دیده میشود؟ اینجا معیار ارزیابی فقط «برگزاری برنامه» نیست؛ اثر ماندگار بر خود مربیان و متربیان مدرسه است. ۸. سند تحول باید در متن زندگی مدرسه دیده شودگاهی سند تحول را مثل یک متن بالادستی میبینیم که باید روی قفسه بماند. در حالی که در این جلسه، بحث دقیقاً برعکس بود: آنچه ما در میدان مدرسه انجام میدهیم، باید با مفاهیم سند تحول همخوان باشد.یعنی وقتی دربارهی کار تربیتی حرف میزنیم، داریم از همان مفاهیمی حرف میزنیم که سند تحول بر آنها تکیه کرده است. پس سند تحول نباید فقط در جلسههای نظری دیده شود؛ باید در صبحگاه، در کلاس، در زنگ تفریح، در کتابخوانی، در رابطه با خانوادهها، در مواجهه با بحرانها خودش را نشان بدهد.
انشاءالله ادامه دارد...@sheffa_jo
۵۳۲
۱۲:۰۲
حکمرانی تربیتمحور؛ فراراهبردی دیدن تعلیم و تربیتمجتبی همتی فر۱۴۰۵۰۶۰۷
۱- پیام رهبری به مناسبت هفته دولت را دیدم، پر بود از نکات و تذکرهای مهم از چیزهایی که چهبسا در همههی فضای سیاستزده و مجازیبازی این ایام یادمان رفته بود؛ هم دولتمردان و هم نخبگان و فعالان و شاید حتی مردم. و رهبری اهمیتها و مهمها را متذکر شدند. یادمان آوردند که در نبردهای ترکیبی «نظامی، اقتصادی و فرهنگی» هستیم. باید «قویتر» باشیم. ساده نگیریم و ساده نباشیم...۲- انتظارش را نداشتم در پیام هفته دولت و آن هم در شرایط جنگی، آقا این چنین برای فرهنگ و تربیت و امور اجتماعی مایه بگذارند.خیلی تذکر به جایی بود که در شرایط جنگی و فکر کردن به آینده به اصطلاح «پس از جنگ»، هم مسایل مهم و خیلی مهم یادمان نرود؛ به ویژه تعلیم و تربیت که «فراراهبردی» است و باید شاقول همه برنامهریزیها باشد!چه بسا یعنی هیچ کاری نکنید که ذهن و قلب و اراده مردم را ضعیف کند. هر کاری میکنید، باید ذهن و قلب و اراده مردم را بالاتر بالاتر بکشاند.۳- بیشتر که تأمل کنیم، یعنی مثلاً اگر قرار است طرحی برای سیاست یا اقتصاد کشور تدبیر شود، ببینید چه نسبتی با راهبردهای تربیتی و فرهنگی کشور دارد؟ مردم را آگاهتر و منسجمتر و محکمتر میکند؟ آرمان را در دل و ذهنشان تثبیت میکند؟ امید به آینده و هویت و تعلق را در آنها رشد میدهد؟ آنها را مسئولیتپذیرتر میکند؟ عدالتخواهی را زنده میکند؟ ...یا برعکس، راهبردهایی در سیاست و اقتصاد و ... اتخاذ میشود که خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه، دلها را میلرزاند و امیدها را ناامید میکند؟ ارادهها را متزلزل میکند؟ مردم را بدبین میکند و میرنجاند و از آرمانها و اهداف، به حاشیهها و شانه خاکی میکشاند؟...۴- سوال مهم برایم این است که چطور میتوان شاقول فراراهبردی تربیت و فرهنگ را روی تصمیمسازی و تصمیمگیری راهبردی در همه امور گذاشت؟ کدام سند بالادستی و کدام اصول و کدام خطوط راهگشاست؟ کدام نگاهها چنین شایستگی را دارند؟ روی «پیشرفت و برنامهریزی تربیتمحور» و «حکمرانی تربیتمحور» باید فکر کنیم.البته تقلیل تعلیم و تربیت به کلاس درس و ساختن مدرسه و یاد دادن الفبا خطاست! وقتی همه جامعه مدرسه است! هر دولتمرد یک مربی خوب یا بد برای جامعه است...وقتی چنین شد، دغدغه دیگر از آموزههای روانشناسی فراتر میرود. سیاست ما باید تربیتی باشد! دولت و حاکمیت باید فرزانه و تربیتی باشد...۵- در این نگاه حتماً خیلی چیزهای دیگر تغییر میکند. دیگر تعلیم و تربیت محصور در «مدرسهداری» نیست، هر چند مدرسه مهمتر میشود. معلم و معلمی در مدرسه و دانشگاه و خانه خیلی مهم میشود، هر چند دولتمردان هم باید مربیانه برای جامعه رفتار کنند.جایگاه و مسئولیت نهادهای تربیتی و فرهنگی هم مهمتر و بالاتر خواهد بود. دیگر نباید دلخوش فلان مناسبت و مراسم یک روزه آغاز سال تحصیلی باشیم. فکرها و دستها را باید در تراز فراراهبردی تنظیم کرد.
پانوشت: بخشهایی از پیام رهبر عزیزمان در تاریخ ۱۴۰۵۰۶۰۷:«... و از جمله مسائل مهمّ دیگر، توجّه فراراهبردی به مسئلهی فرهنگ، تعلیم و تربیت است. تعبیر فراراهبردی بهمعنی آن است که تنظیم راهبردهای دیگر باید با ملاحظه این مسئله باشد. در این صدر توجّه به اقشاری که منبع اشاعهی فرهنگ مثبت و سازنده میباشند از قبیل معلّمین در آموزش و پرورش و دانشگاه و حوزه و همچنین پرستاران و اطبّائی که خود را وقف انجام وظیفه در نهادهای غیرخصوصی کردهاند، اهمیّت ویژهای دارد؛ همچنان که توجّه به نقش بانوان خانهدار که ظریفترین اجزاء نقش و نگار فرهنگ زیبا و مطلوب آینده را در حریم منازل به تک تک فرزندان این مرز و بوم میآموزند نیز واجد چنین اهمّیتی است.» و «از جمله مسائل و موضوعات مهمّ دیگر، بکارگیری فناوریها و نوآوریهای پیشنهاد شده توسّط نخبگان جوان است. گاه استفادهی بهموقع از این مزیّت و ترک روال معمول و عادتهای مرسوم در یک موضوع، جهشهای مؤثری در مسیر ترقّی و تعالی کشور صورت میدهد. این امر در انواع شُعبِ تولید قدرت اعمّ از کشاورزی و صنعت و فرهنگ و تربیت، امور ارتباطاتی و اجتماعی قابل تصوّر است».و «و باز از جمله مسائل اساسی کشور که همیشه باید در مرکز توجّه دولت و دولتیان و همهی مسئولین و اجزای حکومتی قرار داشته باشد، رعایت وحدت و مراقبت از انسجام اجتماعی است. هر اقدام در هر یک از کلانعرصههای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی، و اقتصادی باید با ملاحظهی پیوست مربوط به انسجام اجتماعی صورت بگیرد...»روی این مضامین بیشتر و عمیقتر تأمل کنیم.@sheffa_jo
۱- پیام رهبری به مناسبت هفته دولت را دیدم، پر بود از نکات و تذکرهای مهم از چیزهایی که چهبسا در همههی فضای سیاستزده و مجازیبازی این ایام یادمان رفته بود؛ هم دولتمردان و هم نخبگان و فعالان و شاید حتی مردم. و رهبری اهمیتها و مهمها را متذکر شدند. یادمان آوردند که در نبردهای ترکیبی «نظامی، اقتصادی و فرهنگی» هستیم. باید «قویتر» باشیم. ساده نگیریم و ساده نباشیم...۲- انتظارش را نداشتم در پیام هفته دولت و آن هم در شرایط جنگی، آقا این چنین برای فرهنگ و تربیت و امور اجتماعی مایه بگذارند.خیلی تذکر به جایی بود که در شرایط جنگی و فکر کردن به آینده به اصطلاح «پس از جنگ»، هم مسایل مهم و خیلی مهم یادمان نرود؛ به ویژه تعلیم و تربیت که «فراراهبردی» است و باید شاقول همه برنامهریزیها باشد!چه بسا یعنی هیچ کاری نکنید که ذهن و قلب و اراده مردم را ضعیف کند. هر کاری میکنید، باید ذهن و قلب و اراده مردم را بالاتر بالاتر بکشاند.۳- بیشتر که تأمل کنیم، یعنی مثلاً اگر قرار است طرحی برای سیاست یا اقتصاد کشور تدبیر شود، ببینید چه نسبتی با راهبردهای تربیتی و فرهنگی کشور دارد؟ مردم را آگاهتر و منسجمتر و محکمتر میکند؟ آرمان را در دل و ذهنشان تثبیت میکند؟ امید به آینده و هویت و تعلق را در آنها رشد میدهد؟ آنها را مسئولیتپذیرتر میکند؟ عدالتخواهی را زنده میکند؟ ...یا برعکس، راهبردهایی در سیاست و اقتصاد و ... اتخاذ میشود که خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه، دلها را میلرزاند و امیدها را ناامید میکند؟ ارادهها را متزلزل میکند؟ مردم را بدبین میکند و میرنجاند و از آرمانها و اهداف، به حاشیهها و شانه خاکی میکشاند؟...۴- سوال مهم برایم این است که چطور میتوان شاقول فراراهبردی تربیت و فرهنگ را روی تصمیمسازی و تصمیمگیری راهبردی در همه امور گذاشت؟ کدام سند بالادستی و کدام اصول و کدام خطوط راهگشاست؟ کدام نگاهها چنین شایستگی را دارند؟ روی «پیشرفت و برنامهریزی تربیتمحور» و «حکمرانی تربیتمحور» باید فکر کنیم.البته تقلیل تعلیم و تربیت به کلاس درس و ساختن مدرسه و یاد دادن الفبا خطاست! وقتی همه جامعه مدرسه است! هر دولتمرد یک مربی خوب یا بد برای جامعه است...وقتی چنین شد، دغدغه دیگر از آموزههای روانشناسی فراتر میرود. سیاست ما باید تربیتی باشد! دولت و حاکمیت باید فرزانه و تربیتی باشد...۵- در این نگاه حتماً خیلی چیزهای دیگر تغییر میکند. دیگر تعلیم و تربیت محصور در «مدرسهداری» نیست، هر چند مدرسه مهمتر میشود. معلم و معلمی در مدرسه و دانشگاه و خانه خیلی مهم میشود، هر چند دولتمردان هم باید مربیانه برای جامعه رفتار کنند.جایگاه و مسئولیت نهادهای تربیتی و فرهنگی هم مهمتر و بالاتر خواهد بود. دیگر نباید دلخوش فلان مناسبت و مراسم یک روزه آغاز سال تحصیلی باشیم. فکرها و دستها را باید در تراز فراراهبردی تنظیم کرد.
پانوشت: بخشهایی از پیام رهبر عزیزمان در تاریخ ۱۴۰۵۰۶۰۷:«... و از جمله مسائل مهمّ دیگر، توجّه فراراهبردی به مسئلهی فرهنگ، تعلیم و تربیت است. تعبیر فراراهبردی بهمعنی آن است که تنظیم راهبردهای دیگر باید با ملاحظه این مسئله باشد. در این صدر توجّه به اقشاری که منبع اشاعهی فرهنگ مثبت و سازنده میباشند از قبیل معلّمین در آموزش و پرورش و دانشگاه و حوزه و همچنین پرستاران و اطبّائی که خود را وقف انجام وظیفه در نهادهای غیرخصوصی کردهاند، اهمیّت ویژهای دارد؛ همچنان که توجّه به نقش بانوان خانهدار که ظریفترین اجزاء نقش و نگار فرهنگ زیبا و مطلوب آینده را در حریم منازل به تک تک فرزندان این مرز و بوم میآموزند نیز واجد چنین اهمّیتی است.» و «از جمله مسائل و موضوعات مهمّ دیگر، بکارگیری فناوریها و نوآوریهای پیشنهاد شده توسّط نخبگان جوان است. گاه استفادهی بهموقع از این مزیّت و ترک روال معمول و عادتهای مرسوم در یک موضوع، جهشهای مؤثری در مسیر ترقّی و تعالی کشور صورت میدهد. این امر در انواع شُعبِ تولید قدرت اعمّ از کشاورزی و صنعت و فرهنگ و تربیت، امور ارتباطاتی و اجتماعی قابل تصوّر است».و «و باز از جمله مسائل اساسی کشور که همیشه باید در مرکز توجّه دولت و دولتیان و همهی مسئولین و اجزای حکومتی قرار داشته باشد، رعایت وحدت و مراقبت از انسجام اجتماعی است. هر اقدام در هر یک از کلانعرصههای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی، و اقتصادی باید با ملاحظهی پیوست مربوط به انسجام اجتماعی صورت بگیرد...»روی این مضامین بیشتر و عمیقتر تأمل کنیم.@sheffa_jo
۱.۱K
۲۲:۵۸