عکس پروفایل کلمات‌ِکال‌ِمن | سیمین پورمحمودک

کلمات‌ِکال‌ِمن | سیمین پورمحمود

۱۲۹ عضو
thumbnail
undefined۲
undefined۱۰

۱۹۰

۱۲:۴۳

undefinedیادآوریundefined
امروز، آخرین فرصت خوندن نماز یکشنبه‌های ذی‌القعده‌ست. _
*_رَبِّ ٱرجِعُون لَعَلّی اَعمَلُ صالحاً فِیمَا تَرَکتْ
+کَلّا!
_خدایا میشه منو برگردونی فلان کار خوب رو انجام بدم؟
+اصلا حرفشم نزن!


یه آیهٔ دیگه به‌جای "کَلّا" میگه:
اَوَلم نُعَمّرکُم مَا یَتَذَکّرُ فیه مَن تَذَکّرَ و جاءَکُمُ النّذیر؟ *
مگه بهت عمر ندادم؟ کم از در و دیوار برات تلنگر فرستادم؟!
#نماز_توبه#آخرین_فرصت_امسال#تا‌_سالی_دیگه_کیو‌باشه_کیونباشه. #التماس‌دعا@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
undefined۱۳

۱۹۴

۸:۳۴

نظر منو میخوای؟حتما یه جوری ردیف کن که از 90_80 سال عمرت، سه‌چهار ساله‌ش برای حفظ‌کردن قرآن باشه.این سه‌چهار سال که میگم نه اینکه دربست زندگی‌ت تعطیل شه و همه فکر و ذکرت حفظ باشه! نه اصلاته‌ش روزی 4_3 ساعت باید وقت بذاری (البته به شرطی‌که با یه کلاس تکنیک‌محور و ضابطه‌مند جلو بری)خلاصه کهبی‌شمار واقعا بی‌شمار نعمت از صدقه‌سری حفظ بهت می‌رسه که اگه تا قیام قیامت هم شکر کنی، باز حقش ادا نمیشه!

#وسط_هزارتاکار_حالم‌_خوب‌_شد#روزی‌نیست‌که‌این‌نعمت‌دلموخنک‌نکنه#منظورم‌ازروزدَم‌وساعته#الحمدلله#وَلَقَدْ_يَسَّرْنَا_الْقُرْآنَ_لِلذِّكْرِ_فَهَلْ_مِنْ_مُدَّكِر@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
undefined۱
undefined۱۵

۱۶۳

۸:۴۰

بازارسال شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا

نمایشگاه کتاب مبنا.pdf

۱۰.۶۳ مگابایت

undefined نمایشـــگاه کتاب مبنامعرفی جدیدترین کتاب‌های چاپ شدهتوسط اعضای باشگاه نویسندگان مبنا، عرضه شده در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران
undefined این کتاب‌ها در دسته‌بندی‌های متنوعِ رمان، طنز، مجموعه داستان کوتاه، مجموعه روایت و کتاب کودک‌نوجوان در دو سال اخیر به چاپ رسیده‌اند.

undefined برای تهیه کتاب‌ها می‌توانید از سایت نمایشگاه اقدام کنید.
| @mabna_schoole |

۱

۲۱:۱۳

. آفتاب از کاشی‌های حرم بالا کشیده بود، اما دلش نمی‌آمد گنبد طلا را ول کند. خادم‌ها یکی‌یکی اهرم‌ها را می‌چرخاندند و سایه‌بان‌های صحن را تا می‌کردند. نقاره‌خانه صدایش را ریخته بود روی زائرها. دعاهای دم غروب را می‌خواندم و لابه‌لای‌شان یاد کسی یا حاجتی می‌افتادم و زبانم از عربی به محاورهٔ فارسی می‌چرخید و می‌افتادم به التماس. زن بغل دستی‌ام گرم حرف‌زدن با تلفنش بود. لهجه شمالی‌اش خیلی غلیظ نبود. به نوه‌ها زنگ می‌زد یا زن‌های جلسه‌قرآن یا شاید هم هم‌عروس‌هایش. برای همه دیالوگ تکراری داشت و خیالشان را راحت می‌کرد به یادشان است. اگر روز میلاد باب‌الحوائج نبود، اگر حرم پسرش نبودم، اگر ریسه چراغ‌ها و کتیبه‌های سبز و پرچم نوک گنبد تکان نمی‌خوردند، اگر دم غروب نبود، اگر هزار حاجت را از جنوب غرب تا شمال شرق کول نکرده بودم، اگر آب شور صورتم را خیس نکرده بود، اگر این‌همه دلیل برای اجابت دعاها نداشتم، حتما دنبال قصه و روایت می‌گشتم و سر حرف را با زن باز می‌کردم. زبانم هنوز بین عربی و التماس به حضرت، کانال عوض می‌کرد که زن پرسید از کجا آمدی؟ #دزفول را که شنید، چشم‌هایشان را بست و سرش را بادبزنی تکان داد. جا خوردم. نفهمیدم سکوت و حالتش از تأسف است یا حسرت. شاید هم خاطره‌ای از دور توی ذهنش ورم کرده بود. نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت:"هروقت با راهیان نور میام جنوب، خصوصا دزفول، خیلی بغض می‌کنم. به همسفرام میگم این شهر خیلی حرمت داره، خیلی خون به خودش دیده. هشت سال موشک خورد اما جا خالی نداد..."زور باد به اشک‌ها رسید و خشک‌شان کرد. روی فرش‌های لاکی حرم، منِ جنگ‌ندیده، عزت و احترام می‌دیدم به ‌خاطر صبر و طاقت مردم شهرم. صدای تُپْ تُپْ‌های پدافند که تا یک‌ساعت قبل هم به صحن‌های حرم رسیده بود، یادم آمد. دود سیاهی که دیروز از فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد پا گرفت. خبر بی‌آبی شمال تهران که ظهر توی لابی هتل دیدم. دویست و خرده‌ای شهید. و دوباره یاد حاجی‌زاده پف کرد به زغال افتاده روی دلم. وقتی منِ جنگ ندیده و هیچ‌کاره توی آن واویلا، بعد از سی‌چهل سال، سرم بالا است و کیف‌ش را می‌کنم، می‌ارزد خیلی می‌ارزد که مثل این چند روز، دعا از زبان‌مان نیفتد و طاقت کنیم. طاقت کنیم تا به قول قرآن "بَل نَقذِفُ بِالحقِّ عَلَی الباطلِ فَیَدمَغُهُ فاذا هُوَ زاهِق" راه بیفتد و ریشهٔ ظالم پودر شود. تا سرمان توی دنیا و آخرت بالا برود پیش خدا و خلق‌ش.
undefinedسیمین پورمحمود


#روز_دزفول@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
undefined۱۲

۲۴۸

۹:۴۳

کلمات‌ِکال‌ِمن | سیمین پورمحمود
. آفتاب از کاشی‌های حرم بالا کشیده بود، اما دلش نمی‌آمد گنبد طلا را ول کند. خادم‌ها یکی‌یکی اهرم‌ها را می‌چرخاندند و سایه‌بان‌های صحن را تا می‌کردند. نقاره‌خانه صدایش را ریخته بود روی زائرها. دعاهای دم غروب را می‌خواندم و لابه‌لای‌شان یاد کسی یا حاجتی می‌افتادم و زبانم از عربی به محاورهٔ فارسی می‌چرخید و می‌افتادم به التماس. زن بغل دستی‌ام گرم حرف‌زدن با تلفنش بود. لهجه شمالی‌اش خیلی غلیظ نبود. به نوه‌ها زنگ می‌زد یا زن‌های جلسه‌قرآن یا شاید هم هم‌عروس‌هایش. برای همه دیالوگ تکراری داشت و خیالشان را راحت می‌کرد به یادشان است. اگر روز میلاد باب‌الحوائج نبود، اگر حرم پسرش نبودم، اگر ریسه چراغ‌ها و کتیبه‌های سبز و پرچم نوک گنبد تکان نمی‌خوردند، اگر دم غروب نبود، اگر هزار حاجت را از جنوب غرب تا شمال شرق کول نکرده بودم، اگر آب شور صورتم را خیس نکرده بود، اگر این‌همه دلیل برای اجابت دعاها نداشتم، حتما دنبال قصه و روایت می‌گشتم و سر حرف را با زن باز می‌کردم. زبانم هنوز بین عربی و التماس به حضرت، کانال عوض می‌کرد که زن پرسید از کجا آمدی؟ #دزفول را که شنید، چشم‌هایشان را بست و سرش را بادبزنی تکان داد. جا خوردم. نفهمیدم سکوت و حالتش از تأسف است یا حسرت. شاید هم خاطره‌ای از دور توی ذهنش ورم کرده بود. نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت: "هروقت با راهیان نور میام جنوب، خصوصا دزفول، خیلی بغض می‌کنم. به همسفرام میگم این شهر خیلی حرمت داره، خیلی خون به خودش دیده. هشت سال موشک خورد اما جا خالی نداد..." زور باد به اشک‌ها رسید و خشک‌شان کرد. روی فرش‌های لاکی حرم، منِ جنگ‌ندیده، عزت و احترام می‌دیدم به ‌خاطر صبر و طاقت مردم شهرم. صدای تُپْ تُپْ‌های پدافند که تا یک‌ساعت قبل هم به صحن‌های حرم رسیده بود، یادم آمد. دود سیاهی که دیروز از فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد پا گرفت. خبر بی‌آبی شمال تهران که ظهر توی لابی هتل دیدم. دویست و خرده‌ای شهید. و دوباره یاد حاجی‌زاده پف کرد به زغال افتاده روی دلم. وقتی منِ جنگ ندیده و هیچ‌کاره توی آن واویلا، بعد از سی‌چهل سال، سرم بالا است و کیف‌ش را می‌کنم، می‌ارزد خیلی می‌ارزد که مثل این چند روز، دعا از زبان‌مان نیفتد و طاقت کنیم. طاقت کنیم تا به قول قرآن "بَل نَقذِفُ بِالحقِّ عَلَی الباطلِ فَیَدمَغُهُ فاذا هُوَ زاهِق" راه بیفتد و ریشهٔ ظالم پودر شود. تا سرمان توی دنیا و آخرت بالا برود پیش خدا و خلق‌ش. undefinedسیمین پورمحمود #روز_دزفول @siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
__این متن را خرداد پارسال نوشتم. روزنوشت حرم و جنگ است. امروز یادش افتادم. به‌خاطرِ روز #دزفول، شهر مَگو و صبورم.
undefined۱۰

۸۹

۹:۵۲

پنجم‌ششم فروردین استادم برای کاری تماس گرفتند. گفتند: چیزی که ما داریم تجربه‌ش می‌کنیم برا شما خاطره‌ست. به دزفول چی‌ می‌گفتند؟گفتم: بَلَدُ الصَّواریخ.
undefined۹

۸۶

۱۱:۱۲

thumbnail
هر وقت قرار بود موشکی از عراق شلیک شود راديوی این کشور که موجش سوار بر گیرنده‌های شهرهای مرزی بود، لیست شهرهای هدف را می‌گفت و ترس را زودتر از آتش راهی می‌کرد. ردیفِ اول این لیست، همیشه دزفول بود. آن‌قدر "الف‌_دزفول" تکرار شد و موشک‌ها روانه‌اش شدند که بعثی‌ها دزفول را " بَلَدُ الصَّواریخ " نامیدند. شهر موشک‌ها.


"شما دزفولی‌ها امتحان دادید و از این امتحان خوب بیرون آمدید. شما دین خود را به اسلام ادا کردید."این را امام خمینی گفت.



برای یاریِ حق، تا ابــــــد #الف‌دزفول
امام گفته که تو، خوب امتحان دادی

@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
undefined۱
undefined۳
undefined۹

۹۴

۱۱:۴۱

زبیر ابن عوام می‌گوید:شب‌ عرفه‌ای خدمت پیغمبر بودم. حضرت کراراً این آیه را می‌خواند:شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَآئِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَآئِمًا بِالْقِسْطِلَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ هجده‌آل‌عمران
(‌مجمع‌البیان)
@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
undefined۸

۲۰۰

۱۹:۳۷

thumbnail
من مـــــــاه ندیده‌ام کُلَه‌دار من سرو ندیده‌ام قباپوش...
@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|
undefined۶
undefined۹۹

۶۲۰

۰:۳۶