در منظومهٔ فكري آيت الله جوادي آملي، يك لفظ خيلي صدا كرده. آن كلمه را گذاشته در تعريفي كه از اشرفِ موجودات عالم، يعني انسان، ارائه ميدهد و تمام تعريف را كن فيكون كرده است. اصلا شايد بتوانم بگويم يكي از گلدرشتترين و ابتكاروارترين نظريههاي او همين است (نميگويم ابتكار چون پيش از او هم اين نظريه بوده او اما به حد زيباي مطلقش رسانده و تدوينش كرده است).
حالا حضرت آيتالله آمده و همين لفظ معروفش را براي امام شهيدمان در ميانهي نمازي كه برايش خواند خرج كرده. همه ميگويند تعريف انسان ميشود «حيوان ناطق». آيتالله جوادي اما ميگويد «حي متاله» تعريف اصيل انسان است. انسان نه كه حيوان باشد كه موجوديست حي و داراي حيات، و آنچه از باقي موجودات متمايزش كرده «متاله» بودن و تاله اوست.
تأله يعني خداخواهي و خداجويي، يعني انسان در فطرتش آنقدر خداطلب است كه تنها موجوديست كه با اختيار خودش «موحد» ميشود، در راه معبودِ محبوبش «مجاهد» ميشود، قلبش را در خاكستر غم حسين(ع)، حي و زنده ميكند، در طريق الي الله به خونْ خفته، «قتيل» ميشود و ققنوسوار از ميان خون خويش، «شهيد» به آسمان ميرود. به نظرِ علامه جوادي، انسان چيزي جز اين تاله نيست و اصلا اگر چنين باشد شايستهي نام نيكوي انسان است. تمام آنچه او در نماز بغضآلود و باشكوهش در وصف سيد شهيدمان گفت از مجاهد و قتيل و موحد، همه در همين فراز از نمازش خلاصه شده است: اللهم نَزَل متألها...
شايد اگر هركسي جز علامه جوادي آملي اين لفظ را در نماز به كار برده بود نيازي به اين همه تامل و قلمفرسايي نداشت، اما وقتي اين «حکیم نامدار دوران» با چنين سابقهٔ فكري درباب اين واژه كه اصلا نظام انسانشناسياش را شكل ميدهد، رو به خدا ميكند و دربارهٔ قائد شهيد ميگويد نزل عندك متالها، طور ديگري بايد رويش حساب باز كرد و با حيرتي معرفتآلود دربارهاش عقل ورز داد و سخن راند.
*«سعی كردم تاله را با همان كلماتي توضيح دهم كه آيت الله جوادي در نماز در وصف آقاي شهيدمان بر زبان جاري كرد...»@sinceyou
حالا حضرت آيتالله آمده و همين لفظ معروفش را براي امام شهيدمان در ميانهي نمازي كه برايش خواند خرج كرده. همه ميگويند تعريف انسان ميشود «حيوان ناطق». آيتالله جوادي اما ميگويد «حي متاله» تعريف اصيل انسان است. انسان نه كه حيوان باشد كه موجوديست حي و داراي حيات، و آنچه از باقي موجودات متمايزش كرده «متاله» بودن و تاله اوست.
تأله يعني خداخواهي و خداجويي، يعني انسان در فطرتش آنقدر خداطلب است كه تنها موجوديست كه با اختيار خودش «موحد» ميشود، در راه معبودِ محبوبش «مجاهد» ميشود، قلبش را در خاكستر غم حسين(ع)، حي و زنده ميكند، در طريق الي الله به خونْ خفته، «قتيل» ميشود و ققنوسوار از ميان خون خويش، «شهيد» به آسمان ميرود. به نظرِ علامه جوادي، انسان چيزي جز اين تاله نيست و اصلا اگر چنين باشد شايستهي نام نيكوي انسان است. تمام آنچه او در نماز بغضآلود و باشكوهش در وصف سيد شهيدمان گفت از مجاهد و قتيل و موحد، همه در همين فراز از نمازش خلاصه شده است: اللهم نَزَل متألها...
شايد اگر هركسي جز علامه جوادي آملي اين لفظ را در نماز به كار برده بود نيازي به اين همه تامل و قلمفرسايي نداشت، اما وقتي اين «حکیم نامدار دوران» با چنين سابقهٔ فكري درباب اين واژه كه اصلا نظام انسانشناسياش را شكل ميدهد، رو به خدا ميكند و دربارهٔ قائد شهيد ميگويد نزل عندك متالها، طور ديگري بايد رويش حساب باز كرد و با حيرتي معرفتآلود دربارهاش عقل ورز داد و سخن راند.
*«سعی كردم تاله را با همان كلماتي توضيح دهم كه آيت الله جوادي در نماز در وصف آقاي شهيدمان بر زبان جاري كرد...»@sinceyou
۴.۴K
۷:۲۲
دهخدا ميگويد تشييع يعني «خارج شدن با كسي تا او را به منزل رساندن». پايين لغتنامه در کنار این کلمه نوشته: «رجوع شود به مشايعت». ديشب توي عراق، مردم آقا را عمود به عمود به سمت كربلا مشايعت كردند. با دويدن. به هروله. و شايد حقيقت تشييع همين بود كه در مشایه اتفاق افتاد: مشايعت سيدعلي تا آن قلهاي كه هميشه ازش حرف ميزد. تا ابوعلي(ع). تا حسين(ع).
تشييع يعني كسي را تا رسيدن به سرمنزل مقصودش-به قول دهخدا- مشايعت کردن. براي همين است كه ميگويم تشييع، وداع نيست. پايان نيست. اتفاقا ماندن و معيت با آن كسي است كه داري تشييعاش ميكني.
و حالا تو اي دوست خوب من نيك بنگر كه لفظ تشييع با واژهي شيعه همانند است. هردو از يك خانوادهاند. به يك ريشه برميگردند. یک اصل و نسب دارند.
در كلاسهاي شيعهشناسی استاد ميگفت شيعه بودن از شَيَعَ ميايد. يعني «از كسي پيروي كردن». البته يك معناي ديگر هم دارد؛ «مرام و مسلك او را اشاعه دادن». دهخدا نيز ميگويد يكي از معاني ديگر تشييع، «برافروختن آتش» است. و اكنون اگر اين دو را به يكديگر پيوند زنيم، اين معنا متولد ميشود كه وقتي كسي را تشييع ميكني انگاركن كه شيعهٔ او ميشوي، شيعهوار از او تا رسيدن به مرادِ مطلوبش پيروي ميكني، و به هنگامهی طی کردن مسير گویی كه با اشکهایت آتشي را به چوبي سرخ از درختي سبز برافروختهاي. حالا هركسي كه در تاريكي نشسته باشد نورِ سرخِ مصباحِ توي مشتت چشمش را ميگيرد و او نيز ميفهمد که تو از براي رسيدن به مقصودي عزیز به مشايعتِ خضرِ طريقتات برخاستهاي. و اين همان اشاعه دادنِ آيين اوييست كه از پياش به مشايعت و تشييع، قيام كردهای.
حالا عراقيها تشييع را در مسير مشايه با يك تصويرسازيِ ماهرانه نمادين كردند. نماد و سمبلي كه اگر كسي از تو معناي تشييع را پرسيد ميتواني فيلمهاي مشايعت عمود به عمودِ پيكر مطهر تا كربلا را نشانش دهي و بگويي تشييع يعني همين افروختن آتشی در دل و از فرط سوختن برخاستن و به دنبال محبوبِ مَشْيوع هروله كردن. يعني شيعهآسا قيام كردن و او را تا حسين(ع) همراهي كردن.
حالا نه فقط خداي خامنهاي، كه خامنهاي خود نيز زنده است و بر ماست او را تا ته دنيا بر منهجِ خلف صالحش پيروي كردن. ما شيعهايم و بر گُردهي ماست مشيِ محبانهي او را در دنيا رواج دادن. سيدعلي عمود به عمود را تا حسين(ع) رفت كه تمام دنيا را به اين طريقِ مشايه بشورانَد. تا دايره در دايره پژواكِ صداي حنجر حسين(ع) را به عالميان برساند. ما شيعهوش در مدار حسينيم و بر گردن ماست كه جهان را در طريقتِ تشييع نائبان او مستقر كنيم. و حالا تو خوب ميداني كه تشييع از براي جنازه نيست، كه مخصوصِ مسلكِ هميشه زندهي اوست.
مردم! تشييع هنوز تمام نشده! اين منزل، منزل پايانيِ سيدعلي نيست. حالا هركسي در تشييع او آمده شيعه برگشته. اينك تازه مسير تشييع سيد شهيد ما از ايران و عراق آغاز شده است. بايد اين بار، شانه نه به زير تابوت او كه به زير بارهای بر زمين ماندهاش ببريم. اينك نوبت ماست كه براي باري دگر ايمان آورده، شيعه شويم و محبت و طريقتِ او را سينه به سينه در جهان بيافروزيم. دهخدا راست گفته بود: تشييع يعني افروختن هيزمي مرده به هيمنهی آتشی پرحیات.@sinceyou
تشييع يعني كسي را تا رسيدن به سرمنزل مقصودش-به قول دهخدا- مشايعت کردن. براي همين است كه ميگويم تشييع، وداع نيست. پايان نيست. اتفاقا ماندن و معيت با آن كسي است كه داري تشييعاش ميكني.
و حالا تو اي دوست خوب من نيك بنگر كه لفظ تشييع با واژهي شيعه همانند است. هردو از يك خانوادهاند. به يك ريشه برميگردند. یک اصل و نسب دارند.
در كلاسهاي شيعهشناسی استاد ميگفت شيعه بودن از شَيَعَ ميايد. يعني «از كسي پيروي كردن». البته يك معناي ديگر هم دارد؛ «مرام و مسلك او را اشاعه دادن». دهخدا نيز ميگويد يكي از معاني ديگر تشييع، «برافروختن آتش» است. و اكنون اگر اين دو را به يكديگر پيوند زنيم، اين معنا متولد ميشود كه وقتي كسي را تشييع ميكني انگاركن كه شيعهٔ او ميشوي، شيعهوار از او تا رسيدن به مرادِ مطلوبش پيروي ميكني، و به هنگامهی طی کردن مسير گویی كه با اشکهایت آتشي را به چوبي سرخ از درختي سبز برافروختهاي. حالا هركسي كه در تاريكي نشسته باشد نورِ سرخِ مصباحِ توي مشتت چشمش را ميگيرد و او نيز ميفهمد که تو از براي رسيدن به مقصودي عزیز به مشايعتِ خضرِ طريقتات برخاستهاي. و اين همان اشاعه دادنِ آيين اوييست كه از پياش به مشايعت و تشييع، قيام كردهای.
حالا عراقيها تشييع را در مسير مشايه با يك تصويرسازيِ ماهرانه نمادين كردند. نماد و سمبلي كه اگر كسي از تو معناي تشييع را پرسيد ميتواني فيلمهاي مشايعت عمود به عمودِ پيكر مطهر تا كربلا را نشانش دهي و بگويي تشييع يعني همين افروختن آتشی در دل و از فرط سوختن برخاستن و به دنبال محبوبِ مَشْيوع هروله كردن. يعني شيعهآسا قيام كردن و او را تا حسين(ع) همراهي كردن.
حالا نه فقط خداي خامنهاي، كه خامنهاي خود نيز زنده است و بر ماست او را تا ته دنيا بر منهجِ خلف صالحش پيروي كردن. ما شيعهايم و بر گُردهي ماست مشيِ محبانهي او را در دنيا رواج دادن. سيدعلي عمود به عمود را تا حسين(ع) رفت كه تمام دنيا را به اين طريقِ مشايه بشورانَد. تا دايره در دايره پژواكِ صداي حنجر حسين(ع) را به عالميان برساند. ما شيعهوش در مدار حسينيم و بر گردن ماست كه جهان را در طريقتِ تشييع نائبان او مستقر كنيم. و حالا تو خوب ميداني كه تشييع از براي جنازه نيست، كه مخصوصِ مسلكِ هميشه زندهي اوست.
مردم! تشييع هنوز تمام نشده! اين منزل، منزل پايانيِ سيدعلي نيست. حالا هركسي در تشييع او آمده شيعه برگشته. اينك تازه مسير تشييع سيد شهيد ما از ايران و عراق آغاز شده است. بايد اين بار، شانه نه به زير تابوت او كه به زير بارهای بر زمين ماندهاش ببريم. اينك نوبت ماست كه براي باري دگر ايمان آورده، شيعه شويم و محبت و طريقتِ او را سينه به سينه در جهان بيافروزيم. دهخدا راست گفته بود: تشييع يعني افروختن هيزمي مرده به هيمنهی آتشی پرحیات.@sinceyou
۶۹۵
۶:۳۷
ما اين روزها نبايد فقط سعي كنيم فرعونْجماعتِ سفاكمسلك را از نفس كشيدن ساقط كنيم. علاوه بر اين بايد همّ و غممان را بگذاريم روي اينكه آنها را «از نفس بياندازيم».و توفيري است ميان «نفس کسی را قطع كردن» و او را «از نفس انداختن». و اصلا دومي مقدمهی اولي است. آنها را بايد هم زجرِ حيات كنيم و هم آخر سر زجركششان كنيم. حالا هركسي بايد توي زندگي روزمرهي خودش بگردد و ببيند چطور ميتواند آنها را از نفس بياندازد. اين تازه ميشود يك انتقام تقريبا درست و حسابي!@sinceyou
۵۴۲
۴:۵۶
«این جنایتکاران که فهرستی از صدر تا ذیلشان موجود است، آرزوی مرگی آرام و در بستر را با خود به گور خواهند برد. آنها باید بدانند که این امر، متوقّف بر وجود شخص من یا سایر مسئولان نیست. ما باشیم یا نباشیم، این مطلب محقّق خواهد شد و بزودی آحادی از آزادگان در سراسر دنیا هر یک بخشی از این مأموریت الهی را انجام خواهند داد.»
حضرت آقا در پيامهاي قبليشان به «بعثت امت اسلامي در پي بعثت ملت ايران» اشاره كرده بودند و حالا در اين پيام تلويحا «بعثت جهاني» را هم اضافه كردند.
حالا بايد ببينيم ماموريت هركسي درهرجايي از اين كرهی خاكي در راستاي ناامن كردن زمين براي اين جنايتكاران چيست؟ ماموريت من و تو چيست؟ هركداممان بايد در غرقآب خون و عرق، يك قطعه از اين پازل را عهدهدار شويم تا در نهايت، تصوير کامل و فاتحانهي انتقامي خونآلود بر ديوارههاي عالم آويخته شود.@sinceyou
حضرت آقا در پيامهاي قبليشان به «بعثت امت اسلامي در پي بعثت ملت ايران» اشاره كرده بودند و حالا در اين پيام تلويحا «بعثت جهاني» را هم اضافه كردند.
حالا بايد ببينيم ماموريت هركسي درهرجايي از اين كرهی خاكي در راستاي ناامن كردن زمين براي اين جنايتكاران چيست؟ ماموريت من و تو چيست؟ هركداممان بايد در غرقآب خون و عرق، يك قطعه از اين پازل را عهدهدار شويم تا در نهايت، تصوير کامل و فاتحانهي انتقامي خونآلود بر ديوارههاي عالم آويخته شود.@sinceyou
۳۴۰
۱۱:۰۴
دخترك گم شده بود. رفته بود بالاي درخت زردآلو. روي شاخهها نشسته بود، برگها را جلوي لب كوچكش گرفته بود و زيرزيركي به تلاطم بقيه كه به دنبالش ميگشتند ميخنديد. دايي كوچيكه ايستاد پاي درخت. او بيشتر از همه بلد بود دخترك را. ميدانست اينجور وقتها آن چشمهاي بادامي از كجا بقيه را نشانه ميروند. سرش را بالا گرفت. دخترك خنديد. كنار سرخيِ لپهايش چال افتاد.
+اونجا چيكار ميكني آتيشپاره؟ همه يه ساعته دارن دنبال تو ميگردن! دخترك اخم كرد. لحنش حق به جانب شد: «خب به من چه که همه وقتي گم ميشم رو زمين دنبالم ميگردن! اگه سرشونو بگيرن بالا رو به آسمون، منو ميبينن! روي شاخهی درخت! مثل تو كه تا سرتو بالا گرفتي پيدام كردي». و دست به سينه به چشمهاي دايي نگاه ميكند.
دايي كوچيكه دستهايش را بالا گرفت تا به دخترك کمک کند پايين بیاید. من اما دارم به حرف دخترك فكر ميكنم. شايد تقصير خودم هست كه وقتي چيزي گم ميكنم همهاش روي زمين دنبالش ميگردم. شايد بايد سرم را رو به آسمان كنم و توي آسمان دنبالش بگردم....@sinceyou
+اونجا چيكار ميكني آتيشپاره؟ همه يه ساعته دارن دنبال تو ميگردن! دخترك اخم كرد. لحنش حق به جانب شد: «خب به من چه که همه وقتي گم ميشم رو زمين دنبالم ميگردن! اگه سرشونو بگيرن بالا رو به آسمون، منو ميبينن! روي شاخهی درخت! مثل تو كه تا سرتو بالا گرفتي پيدام كردي». و دست به سينه به چشمهاي دايي نگاه ميكند.
دايي كوچيكه دستهايش را بالا گرفت تا به دخترك کمک کند پايين بیاید. من اما دارم به حرف دخترك فكر ميكنم. شايد تقصير خودم هست كه وقتي چيزي گم ميكنم همهاش روي زمين دنبالش ميگردم. شايد بايد سرم را رو به آسمان كنم و توي آسمان دنبالش بگردم....@sinceyou
۲۷۱
۱۷:۰۱
وسط نمازخانهٔ دانشگاه بوديم كه هديه دادش به من. كتاب زيارتنامهٔ كربلايي را ميگويم. از همين كتابزيارتهای مشكيرنگ كه روي جلدش را با قلم قرمز نوشتهاند و دسته-دسته توي قفسههاي حرم امام حسين(ع) كنار هم نشستهاند. يكيشان را ضحي از كربلا آورده بود و آن روز كه آمد دانشگاه كه هم را ببينيم گذاشتش توي دستانم. حالا گذاشتهامَش بين قنوت دستهام و با كلماتش زيارت اربعين ميخوانم.
كنار بعضي كلمهها شماره زده و توي پاورقي، مترادف يا توضيحش را نوشته، انگار كه بعضي از اين كلمات براي عربِ الان خيلي كهن باشد، يا پيچيده. مثل ما كه شايد نياز باشد كنار كلمهٔ آوردگاه بنويسيم: «يعني ميدان رزم» يا جلوي هور پرانتز باز كنيم و بنويسيم: «خورشيد».
حالا توي زيارتنامه آنجا كه به امام حسين(ع) چنين سلام داده كه: السَّلامُ عَلَىٰ قَتِيلِ الْعَبَرَاتِ جلوي عبرات نشانه زده و پايين صفحه نوشته: «عبرة- الدمع قبل الفيض». يعني اشك، پيش از جاري شدن. اشك قبل از روي صورتْ سيل راه انداختن.
من هميشه عبرات را سَيَلان اشك فهميدهام. سيلي از دموع، طغيان اشك روي گونهها. اين معني برايم جديد بود. عجيب بود. انگار كه بگويد عبره آن اندوهي است كه چشمهٔ ایجاد اشكها ميشود و يكهو يك چيزي، يك كسي، يك اتفاقي جلوي فيضانش را ميگيرد و نميشود كه چشمه جاري شود. آن غمِ بيگريه. آن هالهٔ اندوه روي صورت. آن چشمهاي پر ولي به زور لبخند زدن. آن لحظهٔ سوختن چشمها و در عين حال جنگيدن.
نميدانم معنياش اين است كه اباعبدالله(ع) را چنين حالتي فراگرفته بوده يا نه. اما اگر چنين باشد، نميدانم آن اشكها از پسِ چه ماجرايي در چشمها مانده بودند. نميدانم چه قصهاي غصه را به سيل اشكها نرسانده. مثلا وقتي به خيمهٔ زنها مينگريسته و نبايد ميگريسته تا دل آنها نلرزد، يا مثلا وقتي رقيه(س) از بين پردهٔ خيمه از براي ديدنش سرك ميكشيده، يا آن هنگام كه هي خم ميشده تا خارهاي روي زمين را بردارد، يا وقتي با ذوالجناح ميرفته جلوي دشمن و باهاشان سخن ميگفته اما كسي هدايت نميشده و حرمله توي صورتش ميخنديده. بالاخره قائد اين لشكر بوده، آقاي اين خيمهها بوده، امير سپاه و امام آدمها بوده، نبايد دشمن، اشكهايش را ميديده.
يا مثلا آن لحظهاي که كنار دستهاي نامنظم عباس(ع)ـش زانو زده چقدر عبرات هجوم آورده توي چشمهايش و... نه! اينجا ديگر حسين(ع) را اين اشكهاي نيامده نكشته. اينجا اسير كربات شده و عباس هم ديگر نبوده تا كاشف كربهاي قلبش شود و همانجا ديگر تمام شده. كمر خم كرده و انگشتانم قطع باشد كه اينها را مينويسد اما زار-زار گريه كرده.
من از عباس(ع) ممنونم كه اينجا هم منجي ارباب ما شده. ممنوندارش هستم كه آن اندوهِ كشندهٔ بيگريه را پايان داده. آخرْ عباس(ع) حتي بعد از رفتنش هم حسين(ع) را پشت بوده. حتي وقتي رفته هم حواسش به دل حسين(ع) بوده. حتي با رفتنش هم او را ياري كرده.خدا رحمت كند. عباس(ع) را و همهٔ عباسمسلكان عالم را كه خود، اسير عبرات ميشدند تا حسينشان قتيل كربات نشود....@sinceyou
كنار بعضي كلمهها شماره زده و توي پاورقي، مترادف يا توضيحش را نوشته، انگار كه بعضي از اين كلمات براي عربِ الان خيلي كهن باشد، يا پيچيده. مثل ما كه شايد نياز باشد كنار كلمهٔ آوردگاه بنويسيم: «يعني ميدان رزم» يا جلوي هور پرانتز باز كنيم و بنويسيم: «خورشيد».
حالا توي زيارتنامه آنجا كه به امام حسين(ع) چنين سلام داده كه: السَّلامُ عَلَىٰ قَتِيلِ الْعَبَرَاتِ جلوي عبرات نشانه زده و پايين صفحه نوشته: «عبرة- الدمع قبل الفيض». يعني اشك، پيش از جاري شدن. اشك قبل از روي صورتْ سيل راه انداختن.
من هميشه عبرات را سَيَلان اشك فهميدهام. سيلي از دموع، طغيان اشك روي گونهها. اين معني برايم جديد بود. عجيب بود. انگار كه بگويد عبره آن اندوهي است كه چشمهٔ ایجاد اشكها ميشود و يكهو يك چيزي، يك كسي، يك اتفاقي جلوي فيضانش را ميگيرد و نميشود كه چشمه جاري شود. آن غمِ بيگريه. آن هالهٔ اندوه روي صورت. آن چشمهاي پر ولي به زور لبخند زدن. آن لحظهٔ سوختن چشمها و در عين حال جنگيدن.
نميدانم معنياش اين است كه اباعبدالله(ع) را چنين حالتي فراگرفته بوده يا نه. اما اگر چنين باشد، نميدانم آن اشكها از پسِ چه ماجرايي در چشمها مانده بودند. نميدانم چه قصهاي غصه را به سيل اشكها نرسانده. مثلا وقتي به خيمهٔ زنها مينگريسته و نبايد ميگريسته تا دل آنها نلرزد، يا مثلا وقتي رقيه(س) از بين پردهٔ خيمه از براي ديدنش سرك ميكشيده، يا آن هنگام كه هي خم ميشده تا خارهاي روي زمين را بردارد، يا وقتي با ذوالجناح ميرفته جلوي دشمن و باهاشان سخن ميگفته اما كسي هدايت نميشده و حرمله توي صورتش ميخنديده. بالاخره قائد اين لشكر بوده، آقاي اين خيمهها بوده، امير سپاه و امام آدمها بوده، نبايد دشمن، اشكهايش را ميديده.
يا مثلا آن لحظهاي که كنار دستهاي نامنظم عباس(ع)ـش زانو زده چقدر عبرات هجوم آورده توي چشمهايش و... نه! اينجا ديگر حسين(ع) را اين اشكهاي نيامده نكشته. اينجا اسير كربات شده و عباس هم ديگر نبوده تا كاشف كربهاي قلبش شود و همانجا ديگر تمام شده. كمر خم كرده و انگشتانم قطع باشد كه اينها را مينويسد اما زار-زار گريه كرده.
من از عباس(ع) ممنونم كه اينجا هم منجي ارباب ما شده. ممنوندارش هستم كه آن اندوهِ كشندهٔ بيگريه را پايان داده. آخرْ عباس(ع) حتي بعد از رفتنش هم حسين(ع) را پشت بوده. حتي وقتي رفته هم حواسش به دل حسين(ع) بوده. حتي با رفتنش هم او را ياري كرده.خدا رحمت كند. عباس(ع) را و همهٔ عباسمسلكان عالم را كه خود، اسير عبرات ميشدند تا حسينشان قتيل كربات نشود....@sinceyou
۲۶۵
۱۳:۵۵
راستش را بخواهيد من حقيقتا فكر ميكنم «حجاب معاصرت» هست كه باعث شده ما جايگاه و ارزشِ حقيقيِ «عمر» و «اين يك فرصت حيات» را به تمامِ واقع و با تمام وجود نفهميم. حجاب معاصرت با عمر خويشتن، و معاصرت با خويشتنِ خويش...@sinceyou
۳۵۴
۱۶:۵۰
ميداني چرا فلاسفهٔ يوناني نتوانستند بر سر مادةالموادِ جهان، همان آغازینْماده که همه چیز از آن پدید آمد به يك راي برسند؟ آنها عناصر اربعه را خاك و آب و آتش و هوا ميدانستند، حال آنكه نور، ناموسِ عنصر به عنصرِ اين عالم است.
از آن زمان كه نور را از عناصر اصلي عالم خط زدند هيچگاه كس نتوانست به حقيقتِ اين جهان برسد. نور جاريست؛ در خاك، در آب، در آتش و در هوا. و خودْ عنصريست تكيه زده بر تخت سلطنتِ عناصر ناسوتي و لاهوتيِ عالم در والاعوالم.
تا نور، سوي چشمانت نشود، نميتواني به اصلِ اصيلِ اين عالم راهِ بصیرت بيابي. حال بگذار پا كنم در كفش فيلسوفان از زنون تا ارسطو و هراكليتوس، و بگويم اگر من جاي افلاطون بودم رسالهاي مينوشتم درباب آرخه¹، و در آن سقراط را هم به تعظيمِ نور ميگماشتم…
۱.همان آغازینْماده...@sinceyou
از آن زمان كه نور را از عناصر اصلي عالم خط زدند هيچگاه كس نتوانست به حقيقتِ اين جهان برسد. نور جاريست؛ در خاك، در آب، در آتش و در هوا. و خودْ عنصريست تكيه زده بر تخت سلطنتِ عناصر ناسوتي و لاهوتيِ عالم در والاعوالم.
تا نور، سوي چشمانت نشود، نميتواني به اصلِ اصيلِ اين عالم راهِ بصیرت بيابي. حال بگذار پا كنم در كفش فيلسوفان از زنون تا ارسطو و هراكليتوس، و بگويم اگر من جاي افلاطون بودم رسالهاي مينوشتم درباب آرخه¹، و در آن سقراط را هم به تعظيمِ نور ميگماشتم…
۱.همان آغازینْماده...@sinceyou
۱۵۳
۱۵:۳۹
عمري براي اربعين و هويزه و راهيان كوله بستهام. شب قبلش دنبال چفيه و قرآن جيبي دويدهام، حالا دارم براي اردوي فردا پياز خورد ميكنم!حالا كه براي يك روز دست يك عده نوجوانْجماعت را گذاشتهاند توي دست ما و ميان تمام ماجراهايش رهايمان كردهاند به امان خدا، ياد جملهاي افتادم كه ميگفت ما هميشه خوب بلديم دعا كنيم براي سيدعلي آقای خامنهاي شهيد شويم اما چندبار تاحالا دعا كرديم براي سيدعلي(وحالا سيدمجتبي) زندگي كنيم؟
من هميشه خوب بلد بودم براي در راه او فدا شدن چفيه و قرآن جا بدهم توی كولهپشتی، اما چندبار تاحالا براي محقق كردن آرزوهاي سيدعلي سبد پيكنيك بستهام و دست يك عده را گرفتهام بردهام در راه سيدعلي بخندند، والیبال بازی کنند، دور هم کتاب بخوانند و براي توي راهشان ساندويچ اولويه پيچيدهام؟
من تا به حالْ زيادي براي مردن در راه امام آرزو كردهام. بگذار از اين به بعد را براي توي اين راه زندگي كردن برنامه بچّينم...
بعدنوشت: اردوي فرداي ما با اين قندانكها برود برسد به روح زهرا خانومِ حداد و سيده بشرٰاي خامنهاي كه عمري در قامت مربي براي همين بچهها نفس زدند. به اين اميد كه خودشان فردا دستهاي بيجانم را بگيرند كه به اندازهٔ ذرهاي کوچک شبيهشان شوم.
شما هم دعا كنيد. براي اينكه از بين لقمههاي املتي كه قرار است روی گاز پيكنيكي درست كنيم نور برود توي بدنهاي نازك اين بچهها. دعا كنيد براي اينكه از بين تيراندازي با تفنگ بادي هدف خلقتشان را خوب نشانه بگیرند، دعا کنید براي گره خوردنِ دلهایمان به هم و خوشمزه شدن اولويهي فردا!@sinceyou
من هميشه خوب بلد بودم براي در راه او فدا شدن چفيه و قرآن جا بدهم توی كولهپشتی، اما چندبار تاحالا براي محقق كردن آرزوهاي سيدعلي سبد پيكنيك بستهام و دست يك عده را گرفتهام بردهام در راه سيدعلي بخندند، والیبال بازی کنند، دور هم کتاب بخوانند و براي توي راهشان ساندويچ اولويه پيچيدهام؟
من تا به حالْ زيادي براي مردن در راه امام آرزو كردهام. بگذار از اين به بعد را براي توي اين راه زندگي كردن برنامه بچّينم...
بعدنوشت: اردوي فرداي ما با اين قندانكها برود برسد به روح زهرا خانومِ حداد و سيده بشرٰاي خامنهاي كه عمري در قامت مربي براي همين بچهها نفس زدند. به اين اميد كه خودشان فردا دستهاي بيجانم را بگيرند كه به اندازهٔ ذرهاي کوچک شبيهشان شوم.
شما هم دعا كنيد. براي اينكه از بين لقمههاي املتي كه قرار است روی گاز پيكنيكي درست كنيم نور برود توي بدنهاي نازك اين بچهها. دعا كنيد براي اينكه از بين تيراندازي با تفنگ بادي هدف خلقتشان را خوب نشانه بگیرند، دعا کنید براي گره خوردنِ دلهایمان به هم و خوشمزه شدن اولويهي فردا!@sinceyou
۳۹۷
۱۸:۳۳