قسمت بیست و چهارمفصل دومداستان من (حمیرا)
بالاخره زمان برگشتن رسید.قرار بود این بار فقط برای دیدن پدر و گذروندن چند روزی در ایران اومده باشیم و چون ثریا و بچه ها قراربود بیان کانادا، پدر احساس تنهایی زیاد نکنه و قرار گذاشتیم دفعه بعد که به ایران اومدیم، من و آلن به دفترخانه برویم و عقدمان و رسمی کنیم.پدر از این تصمیم خوشحال بود.وقتی از پدر خداحافظی کردم، مثل همیشه سفارشهای زیادی برام داشت.پدر: مواظب خودت باشلبخند زدم.حمیرا: هستم باباپدر: درست غذا بخورحمیرا: بابا، من دیگه بچه نیستملبخند زد.پدر: برای پدر و مادر، بچه همیشه بچهسچیزی نگفتم.فقط بغلش کردم.ما دوباره به کانادا برگشتیم.زندگی آرومآروم به روال عادی برگشت و منم دوباره وارد زندگی خودم شدم.کار، خونه، خرید، تماسهای روزانه با ثریا و آلن.رابطه من و آلن هم تغییر کرده بود.نمیتونستم بگم همه چیز و درباره احساساتم فهمیدم، اما دیگه اون بیتفاوتی گذشته رو نداشتم.بیشتر از قبل بهش فکر میکردم.به حرفهاش، به رفتارهاش، حتی به چیزهایی که قبلاً خیلی راحت از کنارشون رد میشدم.آلن هم انگار متوجه این تغییر شدهبود. بیشتر از قبل سراغم و میگرفت. گاهی وسط ساعت کاری پیام میداد و میپرسید چیزی خوردم یا نه. شبها وقتی از سر کار برمیگشتم، اگر میفهمید خستهام، اصرار نمیکرد که حتماً همدیگه رو ببینیم.همه چیز ظاهراً آروم بود.ولی یِ چیزی درون من هنوز آروم نشده بود.میدونستم قرار گذاشتیم دفعه بعد که به ایران رفتیم، عقد کنیم.این تصمیم روی کاغذ خیلی ساده به نظر میرسید.اما ازدواج فقط یلچِ امضا و ردّوبدل کردن ۲تا حلقه نبود.من قرار بود با مردی زندگی کنم که هنوز خودمم دقیقاً نمیدونستم در کنارش چه احساسی خواهم داشت.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
بالاخره زمان برگشتن رسید.قرار بود این بار فقط برای دیدن پدر و گذروندن چند روزی در ایران اومده باشیم و چون ثریا و بچه ها قراربود بیان کانادا، پدر احساس تنهایی زیاد نکنه و قرار گذاشتیم دفعه بعد که به ایران اومدیم، من و آلن به دفترخانه برویم و عقدمان و رسمی کنیم.پدر از این تصمیم خوشحال بود.وقتی از پدر خداحافظی کردم، مثل همیشه سفارشهای زیادی برام داشت.پدر: مواظب خودت باشلبخند زدم.حمیرا: هستم باباپدر: درست غذا بخورحمیرا: بابا، من دیگه بچه نیستملبخند زد.پدر: برای پدر و مادر، بچه همیشه بچهسچیزی نگفتم.فقط بغلش کردم.ما دوباره به کانادا برگشتیم.زندگی آرومآروم به روال عادی برگشت و منم دوباره وارد زندگی خودم شدم.کار، خونه، خرید، تماسهای روزانه با ثریا و آلن.رابطه من و آلن هم تغییر کرده بود.نمیتونستم بگم همه چیز و درباره احساساتم فهمیدم، اما دیگه اون بیتفاوتی گذشته رو نداشتم.بیشتر از قبل بهش فکر میکردم.به حرفهاش، به رفتارهاش، حتی به چیزهایی که قبلاً خیلی راحت از کنارشون رد میشدم.آلن هم انگار متوجه این تغییر شدهبود. بیشتر از قبل سراغم و میگرفت. گاهی وسط ساعت کاری پیام میداد و میپرسید چیزی خوردم یا نه. شبها وقتی از سر کار برمیگشتم، اگر میفهمید خستهام، اصرار نمیکرد که حتماً همدیگه رو ببینیم.همه چیز ظاهراً آروم بود.ولی یِ چیزی درون من هنوز آروم نشده بود.میدونستم قرار گذاشتیم دفعه بعد که به ایران رفتیم، عقد کنیم.این تصمیم روی کاغذ خیلی ساده به نظر میرسید.اما ازدواج فقط یلچِ امضا و ردّوبدل کردن ۲تا حلقه نبود.من قرار بود با مردی زندگی کنم که هنوز خودمم دقیقاً نمیدونستم در کنارش چه احساسی خواهم داشت.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۲۱
۷:۴۱
قسمت بیست و پنجم فصل دومداستان من (حمیرا)
یِ شب آلن به خونهم اومد.چند وقتی بود بیشتر به خونه من میاومدیم تا اینکه بیرون برویم.اون شب هم بعد از شام، روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون روشن بود اما هیچکدوم حواسمون به برنامه نبود.آلن چند لحظه ساکت بود و بعد گفت:آلن: حمیرا، یه چیزی میخوام ازت بپرسم.نگاش کردمو پرسیدم: چی؟چند ثانیه مکث کرد.آلن: تو واقعاً، اِ چطوری بپرسم بعد یِ نفس عمیق کشید و ادامه داد: تو واقعاً میخوای با من ازدواج کنی؟!سؤالش ساده بود ولی من جوابش و سریع ندادم.حمیرا: آره.آلن: مطمئنی؟حمیرا: چرا این و میپرسی؟نگاهش و از من گرفت و به تلویزیون دوخت.آلن: چون حس میکنم هنوز یه قسمت از وجودت مُردده.چیزی نگفتم.چون نمیتونستم دروغ بگم، واقعاً مردد بودم. نه بهخاطر آلن، بهخاطر خودم.به خاطر اینکه نمیدونستم میتونم همسر یک مرد باشم یا نه؟آلن دوباره نگام کرد.آلن: من نمیخوام فقط به خاطر اینکه فکر میکنی باید ازدواج کنی، با من ازدواج کنی.حمیرا: نه اینطور نیست.آلن: پس چطوره؟نمیدونستم چی بگم، سرم و پایین انداختم.حمیرا: من هنوز دارم خودم و میشناسم.آلن آروم گفت: میدونم یکی از دلایلی که ازت خیلی خوشم اومده همینه تو آدمی نیستی که خودت و تعریف کنی و بگی من اینم یا اونم و همینم که هستم تو سعی میکنیم خودت و اطرافیانت و درک کنی و این خیلی ارزشمنده. آدمهای خیلی کمی هستن که نگاهشون به زندگی ،خودشون و بقیه شبیه توعهبعد از چند لحظه سکوت، ادامه داد:آلن: برای همین یه پیشنهاد دارم.سرم و بلند کردم.حمیرا: چه پیشنهادی؟آلن کمی جلوتر اومد و ادامه داد: قبل از اینکه بریم ایران و عقدکنیم، یه مدت با هم تو خونه تو یا من زندگی کنیم.من خشکم زد و چند ثانیه فقط نگاش کردم بعد گفتم: چی؟آلن: با هم زندگی کنیم. نه برای همیشه. فقط یِ مدت کوتاه ببینم اصلا میتونیم با هم زندگی کنیم!حمیرا: قبل از عقد؟آلن: آره.همین دو کلمه کافی بود تا تموم آرامشی که تا اون لحظه داشتم از بین بره.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
یِ شب آلن به خونهم اومد.چند وقتی بود بیشتر به خونه من میاومدیم تا اینکه بیرون برویم.اون شب هم بعد از شام، روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون روشن بود اما هیچکدوم حواسمون به برنامه نبود.آلن چند لحظه ساکت بود و بعد گفت:آلن: حمیرا، یه چیزی میخوام ازت بپرسم.نگاش کردمو پرسیدم: چی؟چند ثانیه مکث کرد.آلن: تو واقعاً، اِ چطوری بپرسم بعد یِ نفس عمیق کشید و ادامه داد: تو واقعاً میخوای با من ازدواج کنی؟!سؤالش ساده بود ولی من جوابش و سریع ندادم.حمیرا: آره.آلن: مطمئنی؟حمیرا: چرا این و میپرسی؟نگاهش و از من گرفت و به تلویزیون دوخت.آلن: چون حس میکنم هنوز یه قسمت از وجودت مُردده.چیزی نگفتم.چون نمیتونستم دروغ بگم، واقعاً مردد بودم. نه بهخاطر آلن، بهخاطر خودم.به خاطر اینکه نمیدونستم میتونم همسر یک مرد باشم یا نه؟آلن دوباره نگام کرد.آلن: من نمیخوام فقط به خاطر اینکه فکر میکنی باید ازدواج کنی، با من ازدواج کنی.حمیرا: نه اینطور نیست.آلن: پس چطوره؟نمیدونستم چی بگم، سرم و پایین انداختم.حمیرا: من هنوز دارم خودم و میشناسم.آلن آروم گفت: میدونم یکی از دلایلی که ازت خیلی خوشم اومده همینه تو آدمی نیستی که خودت و تعریف کنی و بگی من اینم یا اونم و همینم که هستم تو سعی میکنیم خودت و اطرافیانت و درک کنی و این خیلی ارزشمنده. آدمهای خیلی کمی هستن که نگاهشون به زندگی ،خودشون و بقیه شبیه توعهبعد از چند لحظه سکوت، ادامه داد:آلن: برای همین یه پیشنهاد دارم.سرم و بلند کردم.حمیرا: چه پیشنهادی؟آلن کمی جلوتر اومد و ادامه داد: قبل از اینکه بریم ایران و عقدکنیم، یه مدت با هم تو خونه تو یا من زندگی کنیم.من خشکم زد و چند ثانیه فقط نگاش کردم بعد گفتم: چی؟آلن: با هم زندگی کنیم. نه برای همیشه. فقط یِ مدت کوتاه ببینم اصلا میتونیم با هم زندگی کنیم!حمیرا: قبل از عقد؟آلن: آره.همین دو کلمه کافی بود تا تموم آرامشی که تا اون لحظه داشتم از بین بره.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۱۵
۰:۳۱
قسمت بیست و ششمفصل دومداستان من (حمیرا)
من تو خانوادهای بزرگ شده بودم که حتی حرف زدن درباره چنین چیزی هم میتونست یِ فاجعه درست کنه.زندگی کردن یِ زن و مرد قبل از ازدواج...برای من فقط یِ تصمیم شخصی نبود.پشت این تصمیم، تمام چیزهایی که سالها تو ذهنم ساخته بودن ایستاده بود، مادرم، حرفهاش؛ ترسهایی که از بچگی دورنم کاشته شدهبود.آلن متوجه تغییر حالت صورتم شد.آلن: میدونستم ممکنه ناراحتت کنه.حمیرا: ناراحت نشدم.آلن: حمیرا...حمیرا: گفتم ناراحت نشدم.اما خودم هم میدونستم صدام دیگه مثل چند دقیقه قبل نبود.آلن چیزی نگفت.من به نقطهای روی فرش خیره شده بودم.برای اولین بار فهمیدم شاید سختترین قسمت ازدواج من با آلن، خود آلن نباشه.سختترین قسمت، جدا شدن از تموم اون چیزایی بود که سالها به من گفته بودن، درست یا غلطه. با اینکه سالهاست دارم تو کانادا زندگی میکنم ولی تیشه به ریشه یِ عمر تربیت زدن، اصلاً کار آسونی نبود.چند دقیقه گذشت و هیچکدوم چیزی نگفتیم. تلویزیون هنوز روشن بود، ولی فقط صدای گوینده مثل یِ صدای دور توی خونه میپیچید.من هنوز به فرش نگاه میکردم.آلن آروم گفت: لازم نیست الان جواب بدی.سرم و بلند کردم و نگاش کردم.حمیرا: پس چرا الان گفتی؟آلن: چون نمیخوام وقتی رفتیم ایران و عقد کردیم، تازه بفهمیم نمیتونیم با هم زندگی کنیم.حمیرا: یعنی فکر میکنی نمیتونیم؟آلن: نمیدونم.همین جوابش بیشتر از هر چیزی من و به فکر فرو برد.حمیرا: تو خیلی راحت دربارهش حرف میزنی.آلن: چون برای من فقط یِ تصمیم درباره زندگی خودمونه.چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: ولی میدونم برای تو فقط این نیست.چیزی نگفتم.آلن: میدونم خانوادهت، مخصوصاً مادرت، چه تأثیری روی تو داشته.با شنیدن اسم مادرم، ناخودآگاه اخم کردم.حمیرا: تو مادرم و نمیشناسی.آلن: نه، نمیشناسم.کمی مکث کرد.آلن: ولی تو رو میشناسم.این جملهاش باعث شد برای چند لحظه نتونم چیزی بگم.آلن ادامه داد: هر بار که میخوای یِ تصمیمی بگیری، قبل از اینکه فکر کنی خودت چی میخوای، به این فکر میکنی که بقیه دربارهش چی فکر میکنن.نگاهش کردم.حمیرا: شاید چون بعضی وقتها نظر بقیه هم مهمه.آلن: معلومه که مهمه ولی نه بیشتر از زندگی خودت.چیزی نگفتم.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
من تو خانوادهای بزرگ شده بودم که حتی حرف زدن درباره چنین چیزی هم میتونست یِ فاجعه درست کنه.زندگی کردن یِ زن و مرد قبل از ازدواج...برای من فقط یِ تصمیم شخصی نبود.پشت این تصمیم، تمام چیزهایی که سالها تو ذهنم ساخته بودن ایستاده بود، مادرم، حرفهاش؛ ترسهایی که از بچگی دورنم کاشته شدهبود.آلن متوجه تغییر حالت صورتم شد.آلن: میدونستم ممکنه ناراحتت کنه.حمیرا: ناراحت نشدم.آلن: حمیرا...حمیرا: گفتم ناراحت نشدم.اما خودم هم میدونستم صدام دیگه مثل چند دقیقه قبل نبود.آلن چیزی نگفت.من به نقطهای روی فرش خیره شده بودم.برای اولین بار فهمیدم شاید سختترین قسمت ازدواج من با آلن، خود آلن نباشه.سختترین قسمت، جدا شدن از تموم اون چیزایی بود که سالها به من گفته بودن، درست یا غلطه. با اینکه سالهاست دارم تو کانادا زندگی میکنم ولی تیشه به ریشه یِ عمر تربیت زدن، اصلاً کار آسونی نبود.چند دقیقه گذشت و هیچکدوم چیزی نگفتیم. تلویزیون هنوز روشن بود، ولی فقط صدای گوینده مثل یِ صدای دور توی خونه میپیچید.من هنوز به فرش نگاه میکردم.آلن آروم گفت: لازم نیست الان جواب بدی.سرم و بلند کردم و نگاش کردم.حمیرا: پس چرا الان گفتی؟آلن: چون نمیخوام وقتی رفتیم ایران و عقد کردیم، تازه بفهمیم نمیتونیم با هم زندگی کنیم.حمیرا: یعنی فکر میکنی نمیتونیم؟آلن: نمیدونم.همین جوابش بیشتر از هر چیزی من و به فکر فرو برد.حمیرا: تو خیلی راحت دربارهش حرف میزنی.آلن: چون برای من فقط یِ تصمیم درباره زندگی خودمونه.چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: ولی میدونم برای تو فقط این نیست.چیزی نگفتم.آلن: میدونم خانوادهت، مخصوصاً مادرت، چه تأثیری روی تو داشته.با شنیدن اسم مادرم، ناخودآگاه اخم کردم.حمیرا: تو مادرم و نمیشناسی.آلن: نه، نمیشناسم.کمی مکث کرد.آلن: ولی تو رو میشناسم.این جملهاش باعث شد برای چند لحظه نتونم چیزی بگم.آلن ادامه داد: هر بار که میخوای یِ تصمیمی بگیری، قبل از اینکه فکر کنی خودت چی میخوای، به این فکر میکنی که بقیه دربارهش چی فکر میکنن.نگاهش کردم.حمیرا: شاید چون بعضی وقتها نظر بقیه هم مهمه.آلن: معلومه که مهمه ولی نه بیشتر از زندگی خودت.چیزی نگفتم.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۱۳
۰:۴۰
قسمت بیست و هفتمفصل دومداستان من (حمیرا)
آلن از روی مبل بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.چند لحظه بعد با دو لیوان آب برگشت.یکی رو گذاشت جلوی من و دوباره نشست.آلن: من نمیخوام مجبورِت کنم با من زندگی کنی.حمیرا: ولی اگه قبول نکنم چی؟آلن کمی مکث کرد.آلن: هیچ چی.حمیرا: یعنی چی هیچ چی؟آلن: یعنی قرار نیست به خاطر اینکه قبول نکردی، رابطهمون تموم بشه.برای اولین بار بعد از چند دقیقه، کمی آروم شدم و نفس عمیقی کشیدم.آلن گفت نترس قرار نیست رابطه ما بهخاطر اختلاف نظرمون درباره باهم زندگی کردن یا نکردن با هم، قبل از ازدواج، به هم بخوره، اول اون لیوان آب و بخور. لیوان و برداشتم و خیلی آروم به لبم نزدیک کردم ولی معلوم بود که در حال تفکر عمیقی ام و هنوز یِ سؤال توی ذهنم در حال الاّکلنگ بازی بود.حمیرا: خوب اگه قبول کنم چی؟آلن نگام کرد.آلن: اون موقع هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.حمیرا: مطمئنی؟آلن: حمیرا، من دارم درباره زندگی کردن حرف میزنم نه اینکه بخوام تو رو وارد یِ چیزی کنم که نمیخوای.چند ثانیه بهش نگاه کردم.حرفش منطقی بود ولی مشکل من منطق نبود، مشکل من سالها ترس بود. ترسی که حتی وقتی میفهمیدی بیدلیل بوده، باز هم به این راحتی ازت جدا نمیشد.اون شب وقتی آلن رفت، مدت زیادی روی مبل نشستم و به حرفهاش فکر کردم.، به پیشنهادش، به ازدواج و به زندگی مشترکمون و بیشتر از هر چیزی به خودم.با خودم گفتم: اگه هیچکس نبود که درباره تصمیمم نظر بده، خودم واقعاً چی میخواستم؟!اما جواب این سؤال برام از چیزی که فکر میکردم خیلی سختتر بود.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
آلن از روی مبل بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.چند لحظه بعد با دو لیوان آب برگشت.یکی رو گذاشت جلوی من و دوباره نشست.آلن: من نمیخوام مجبورِت کنم با من زندگی کنی.حمیرا: ولی اگه قبول نکنم چی؟آلن کمی مکث کرد.آلن: هیچ چی.حمیرا: یعنی چی هیچ چی؟آلن: یعنی قرار نیست به خاطر اینکه قبول نکردی، رابطهمون تموم بشه.برای اولین بار بعد از چند دقیقه، کمی آروم شدم و نفس عمیقی کشیدم.آلن گفت نترس قرار نیست رابطه ما بهخاطر اختلاف نظرمون درباره باهم زندگی کردن یا نکردن با هم، قبل از ازدواج، به هم بخوره، اول اون لیوان آب و بخور. لیوان و برداشتم و خیلی آروم به لبم نزدیک کردم ولی معلوم بود که در حال تفکر عمیقی ام و هنوز یِ سؤال توی ذهنم در حال الاّکلنگ بازی بود.حمیرا: خوب اگه قبول کنم چی؟آلن نگام کرد.آلن: اون موقع هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.حمیرا: مطمئنی؟آلن: حمیرا، من دارم درباره زندگی کردن حرف میزنم نه اینکه بخوام تو رو وارد یِ چیزی کنم که نمیخوای.چند ثانیه بهش نگاه کردم.حرفش منطقی بود ولی مشکل من منطق نبود، مشکل من سالها ترس بود. ترسی که حتی وقتی میفهمیدی بیدلیل بوده، باز هم به این راحتی ازت جدا نمیشد.اون شب وقتی آلن رفت، مدت زیادی روی مبل نشستم و به حرفهاش فکر کردم.، به پیشنهادش، به ازدواج و به زندگی مشترکمون و بیشتر از هر چیزی به خودم.با خودم گفتم: اگه هیچکس نبود که درباره تصمیمم نظر بده، خودم واقعاً چی میخواستم؟!اما جواب این سؤال برام از چیزی که فکر میکردم خیلی سختتر بود.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۱۱
۷:۴۱
قسمت بیست و هشتمفصل دومداستان من (حمیرا)
چند روزی از این موضوع گذشت ولی هنوز حرفهای آلن توی ذهنم میچرخید.یک جوری اون حرفها و فکرای خودم با هم قاطی شده بود انگار دو تا آدم داشتن تو مغزم تانگو میرقصیدن.هر بار که با خودم فکر میکردم شاید واقعاً میتونم قبل از ازدواج باهاش زندگی کنم، یه ترس قدیمی از یه گوشه ذهنم میپرید بیرون و همه چیز رو به هم میریخت.بعد خودم میگفتم:«خب که چی؟ مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟»ولی چند دقیقه بعد دوباره همون صدای قدیمی توی ذهنم میگفت:«نه... این درست نیست.»مشکل اینجا بود که دیگه نمیدونستم کدوم صدا، صدای خودمه و کدوم صداییه که سالها توی ذهنم گذاشته شده.هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که تلفن خونه زنگ زد، کسی به تلفن خونه زنگ نمیزد غیر از ثریا میدونستم خودشه با خوشحالی تمام مثل دونه اسپند از جا جستم و گوشی و برداشتم ثریا: حمیرا، بالاخره دارم میاد.چند لحظه طول کشید تا حرفش رو بفهمم.حمیرا: جدی میگی؟!ثریا با شوق و خوشحالی: آره. بلیطهامونم گرفتیم.حمیرا: دختر ای ول... کی میاین؟ثریا: خیلی زود. فکر کنم چند روز دیگه.از خوشحالی نمیدونستم چی بگم.بعد از مدتها قرار بود دوباره ثریا و بچهها رو ببینم. نفیسه و نیما روفقط فکر کردن به اینکه صدای بچهها توی خونه تنهاییِ من میپیچه، حالم رو خوب میکرد.حمیرا: پس خونه چی؟ بالاخره پیدا کردی من هر چی به علی گفتم بذار من و آلن دنبالش باشیم غدبازی درآورد و گفت نه خودم ردیفش میکنم؟میدونی خودت دیگه چجوری جونوریه!ثریا خندید و گفت نه راستش هنوز.حمیرا: عه چرا پس؟ثریا: هرچی گشته چیزی که باب میل جناب عالی باشه پیدا نکرده. یا خیلی گرونه یا جای خوبی نیست.کمی فکر کردم و گفتم : خب پس بیان اینجا.ثریا: مطمئنی؟ آخه.....حمیرا: آخه نداره! معلومه که مطمئنم. مگه من جز تو و بچه ها و بابا خونواده دیگه ای رو دارم؟ثریا با خوشحالی گفت: خواهر عزیز خودمی پس تا وقتی خونه پیدا کنیم، مزاحمت میشیم.حمیرا: مزاحم چیه دختر؟ آبجی بزرگی گفتن کوچیکی گفتن؟ من خداییش خیلی خوشحال میشم.واقعاً هم خوشحال بودم.همون روز شروع کردم به مرتب کردن خونه.نمیدونستم از کجا شروع کنم. انگار قرار بود مهمونهایی بیان که سالها منتظرشون بودم. خونه م خیلی بزرگی نبود ولی دوبلکس بود و دو تا خواب بزرگ داشت که یکی از خوابها اتاق کارم بود مثلا، تو همون اتاق برای نفیسه دنبال یه جای مناسب برای وسایلش گشتم و برای نیما هم یه گوشه از اتاق رو خالی کردم. آلن دو تا تخت خواب آورد و گذاشتم تو اتاق خواب.هر بار که چیزی رو جابهجا میکردم، با خودم فکر میکردم وقتی بچهها بیان، اینجا رو دوست دارن؟ثریا احساس راحتی میکنه؟شبها میتونیم با هم حرف بزنیم؟حتی فکر کردن به این چیزهام خوشحالم میکرد.برای چند ساعت، تمام فکر و خیال مربوط به آلن و ازدواج و ترسهام کنار رفته بود.انگار خونه بعد از مدتها قرار بود دوباره یه خونه واقعی بشه.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
چند روزی از این موضوع گذشت ولی هنوز حرفهای آلن توی ذهنم میچرخید.یک جوری اون حرفها و فکرای خودم با هم قاطی شده بود انگار دو تا آدم داشتن تو مغزم تانگو میرقصیدن.هر بار که با خودم فکر میکردم شاید واقعاً میتونم قبل از ازدواج باهاش زندگی کنم، یه ترس قدیمی از یه گوشه ذهنم میپرید بیرون و همه چیز رو به هم میریخت.بعد خودم میگفتم:«خب که چی؟ مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟»ولی چند دقیقه بعد دوباره همون صدای قدیمی توی ذهنم میگفت:«نه... این درست نیست.»مشکل اینجا بود که دیگه نمیدونستم کدوم صدا، صدای خودمه و کدوم صداییه که سالها توی ذهنم گذاشته شده.هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که تلفن خونه زنگ زد، کسی به تلفن خونه زنگ نمیزد غیر از ثریا میدونستم خودشه با خوشحالی تمام مثل دونه اسپند از جا جستم و گوشی و برداشتم ثریا: حمیرا، بالاخره دارم میاد.چند لحظه طول کشید تا حرفش رو بفهمم.حمیرا: جدی میگی؟!ثریا با شوق و خوشحالی: آره. بلیطهامونم گرفتیم.حمیرا: دختر ای ول... کی میاین؟ثریا: خیلی زود. فکر کنم چند روز دیگه.از خوشحالی نمیدونستم چی بگم.بعد از مدتها قرار بود دوباره ثریا و بچهها رو ببینم. نفیسه و نیما روفقط فکر کردن به اینکه صدای بچهها توی خونه تنهاییِ من میپیچه، حالم رو خوب میکرد.حمیرا: پس خونه چی؟ بالاخره پیدا کردی من هر چی به علی گفتم بذار من و آلن دنبالش باشیم غدبازی درآورد و گفت نه خودم ردیفش میکنم؟میدونی خودت دیگه چجوری جونوریه!ثریا خندید و گفت نه راستش هنوز.حمیرا: عه چرا پس؟ثریا: هرچی گشته چیزی که باب میل جناب عالی باشه پیدا نکرده. یا خیلی گرونه یا جای خوبی نیست.کمی فکر کردم و گفتم : خب پس بیان اینجا.ثریا: مطمئنی؟ آخه.....حمیرا: آخه نداره! معلومه که مطمئنم. مگه من جز تو و بچه ها و بابا خونواده دیگه ای رو دارم؟ثریا با خوشحالی گفت: خواهر عزیز خودمی پس تا وقتی خونه پیدا کنیم، مزاحمت میشیم.حمیرا: مزاحم چیه دختر؟ آبجی بزرگی گفتن کوچیکی گفتن؟ من خداییش خیلی خوشحال میشم.واقعاً هم خوشحال بودم.همون روز شروع کردم به مرتب کردن خونه.نمیدونستم از کجا شروع کنم. انگار قرار بود مهمونهایی بیان که سالها منتظرشون بودم. خونه م خیلی بزرگی نبود ولی دوبلکس بود و دو تا خواب بزرگ داشت که یکی از خوابها اتاق کارم بود مثلا، تو همون اتاق برای نفیسه دنبال یه جای مناسب برای وسایلش گشتم و برای نیما هم یه گوشه از اتاق رو خالی کردم. آلن دو تا تخت خواب آورد و گذاشتم تو اتاق خواب.هر بار که چیزی رو جابهجا میکردم، با خودم فکر میکردم وقتی بچهها بیان، اینجا رو دوست دارن؟ثریا احساس راحتی میکنه؟شبها میتونیم با هم حرف بزنیم؟حتی فکر کردن به این چیزهام خوشحالم میکرد.برای چند ساعت، تمام فکر و خیال مربوط به آلن و ازدواج و ترسهام کنار رفته بود.انگار خونه بعد از مدتها قرار بود دوباره یه خونه واقعی بشه.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۱۰
۷:۴۱
قسمت بیست و نهمفصل دومداستان من (حمیرا)
چند روز بعد، بالاخره ثریا و بچهها رسیدن و آلن رفت فرودگاه دنبالشونوقتی در رو باز کردم و ثریا رو دیدم، چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.بعد همدیگه رو بغل کردیم.حمیرا: ولی آبجی کوچیکه!ثریا خندید.ثریا: آره... آبجی بزرگه.و همه زدن زیر خنده دوتایی تو بغل همدیگه جلوی در وایساده بودیم که علی با دو تا چمدون چرخ دار اومد جلو و گفت مسافران گرام لطفا سدمعبر نفرمایید و باز همه زدن زیر خنده و من و ثریا رفتیم کنار و علی با چمدون ها وارد شدنفیسه دقیقا پشت سرش با لبخند وارد شد و خودش و انداخت تو بغل من. بعد نیما که انگار اصلاً برای سلام کردن حوصله نداشت، مستقیم وارد خونه شد و شروع کرد به نگاه کردن به اطراف.خندهام گرفتهبود.حمیرا: نیما خاله جون گشنته؟!نیما که هنوز غرق در نگاهکردن اطراف بود گفت: نه خاله تو هواپیما شام خوردیمگفتم: با خنده گفتم آخه سلامتو خوردی خاله!نیما برگشت طرفم و گفت :سلام.و دوباره رفت دنبال کشف خونه.باز همه خندیدیم.اون شب خونه شلوغ شده بود.صدای حرف زدن ثریا، خندههای نفیسه و شیطنتهای نیما توی خونه میپیچید. اصلا بوی عطر ایرون و پاچیده بودن تو خونهٔ من!تو اون لحظهٔ خوشحالی و حس شوق که اشک تو چشمام جمع شدهبود چقدر دلم برای ایران تنگ شده بود واسه حال و هوای همین شادیهای کوچولو که حتی اندازه نیمبند انگشتش و نمیتونی اینجا یا هر جای دیگه ای غیر از ایران پیداکنی!اصلاً شاید زندگی فقط همین چیزهای کوچیکه، همین آدمایی که دوستشون داری و کنارتن.برای اولین بار بعد از مدتها حس کردم خونهام دیگه خالی نیست.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
چند روز بعد، بالاخره ثریا و بچهها رسیدن و آلن رفت فرودگاه دنبالشونوقتی در رو باز کردم و ثریا رو دیدم، چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.بعد همدیگه رو بغل کردیم.حمیرا: ولی آبجی کوچیکه!ثریا خندید.ثریا: آره... آبجی بزرگه.و همه زدن زیر خنده دوتایی تو بغل همدیگه جلوی در وایساده بودیم که علی با دو تا چمدون چرخ دار اومد جلو و گفت مسافران گرام لطفا سدمعبر نفرمایید و باز همه زدن زیر خنده و من و ثریا رفتیم کنار و علی با چمدون ها وارد شدنفیسه دقیقا پشت سرش با لبخند وارد شد و خودش و انداخت تو بغل من. بعد نیما که انگار اصلاً برای سلام کردن حوصله نداشت، مستقیم وارد خونه شد و شروع کرد به نگاه کردن به اطراف.خندهام گرفتهبود.حمیرا: نیما خاله جون گشنته؟!نیما که هنوز غرق در نگاهکردن اطراف بود گفت: نه خاله تو هواپیما شام خوردیمگفتم: با خنده گفتم آخه سلامتو خوردی خاله!نیما برگشت طرفم و گفت :سلام.و دوباره رفت دنبال کشف خونه.باز همه خندیدیم.اون شب خونه شلوغ شده بود.صدای حرف زدن ثریا، خندههای نفیسه و شیطنتهای نیما توی خونه میپیچید. اصلا بوی عطر ایرون و پاچیده بودن تو خونهٔ من!تو اون لحظهٔ خوشحالی و حس شوق که اشک تو چشمام جمع شدهبود چقدر دلم برای ایران تنگ شده بود واسه حال و هوای همین شادیهای کوچولو که حتی اندازه نیمبند انگشتش و نمیتونی اینجا یا هر جای دیگه ای غیر از ایران پیداکنی!اصلاً شاید زندگی فقط همین چیزهای کوچیکه، همین آدمایی که دوستشون داری و کنارتن.برای اولین بار بعد از مدتها حس کردم خونهام دیگه خالی نیست.
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۱۰
۷:۴۱
قسمت سی امفصل دوم (حمیرا)
ولی خوشی اون شب خیلی طول نکشید.میگن شادی زیاد نشونه یک غم بی پایانه مثل آرامش قبل از طوفانو بالاخره زمان غمِ بی پایان ما هم رسید و یک هفته بعد شبی که آلن برای همه مون یِ خوراک مرغ خوشمزه درست کرده بود و همه دور میز نهارخوری جمع بودیمگوشی علی زنگ خورد.مادرش بود.علی چند لحظه با تعجب به صفحه گوشی نگاه کرد و بعد جواب داد.علی: بله مامان؟صدای مادرش رو نمیشنیدم، ولی از حالت صورت علی فهمیدم اتفاقی افتاده.لبخندش کمکم از روی صورتش محو شد.علی: چی؟! بعد چند ثانیه سکوت کرد و نشست روی صندلی.علی: مامان... آروم باش. دوباره بگو چی شده؟ثریا هم متوجه تغییر حالت علی شدهبود.من هم ناخودآگاه ساکت شدم.علی چیزی نمیگفت، فقط گوش میداد.چند لحظه بعد با صدای خیلی آرومی گفت: فهمیدم مامان باشه مواظب خودت باش و تلفن و قطع کرد.علی: ثریا! بعد گلوش و صاف کرد و گفت ثریا جان، پدر! بعد مکث کرد و دستش رو روی صورتش کشید.همون لحظه فهمیدم اتفاق بدی افتاده.هیچکس چیزی نگفت.ثریا گفت: علی! بابا چی؟علی سرش و بلند کرد و گفتعلی با من من ادامه داد: ثریا ....پدر حالش خوش نیست تو بیمارستانه .انگار تمام صداهای خونه عشق، شور، شادی، خنده، خوشحالی، اصلا صدای زندگی یکدفعه قطع شد.چند دقیقه قبل همه میخندیدیم.اما حالا ..... سکوت و یک غم بزرگ خفته در گلو.من فقط به علی نگاه میکردم و نمیدونستم چی باید بگم.زندگی عجیبه نه؟َگاهی درست وقتی فکرمیکنی بالاخره یه گوشه امن پیدا کردی، یه خبر میرسه و همه چیز و به هم میریزه.اصطلاحی ما ایرانیها داریم که میگیم «ماستها با قیمهها قاطی شد»اون شب، هیچکس مثل قبل نبود و شاید دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشدیم.برتولت برشت میگه هرگز نگو هرگزکاش میتونستم همین جا و الان به برشت بگم «برشت جان بعضی هرگزها، واقعاً یک هرگز بزرگه»
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
ولی خوشی اون شب خیلی طول نکشید.میگن شادی زیاد نشونه یک غم بی پایانه مثل آرامش قبل از طوفانو بالاخره زمان غمِ بی پایان ما هم رسید و یک هفته بعد شبی که آلن برای همه مون یِ خوراک مرغ خوشمزه درست کرده بود و همه دور میز نهارخوری جمع بودیمگوشی علی زنگ خورد.مادرش بود.علی چند لحظه با تعجب به صفحه گوشی نگاه کرد و بعد جواب داد.علی: بله مامان؟صدای مادرش رو نمیشنیدم، ولی از حالت صورت علی فهمیدم اتفاقی افتاده.لبخندش کمکم از روی صورتش محو شد.علی: چی؟! بعد چند ثانیه سکوت کرد و نشست روی صندلی.علی: مامان... آروم باش. دوباره بگو چی شده؟ثریا هم متوجه تغییر حالت علی شدهبود.من هم ناخودآگاه ساکت شدم.علی چیزی نمیگفت، فقط گوش میداد.چند لحظه بعد با صدای خیلی آرومی گفت: فهمیدم مامان باشه مواظب خودت باش و تلفن و قطع کرد.علی: ثریا! بعد گلوش و صاف کرد و گفت ثریا جان، پدر! بعد مکث کرد و دستش رو روی صورتش کشید.همون لحظه فهمیدم اتفاق بدی افتاده.هیچکس چیزی نگفت.ثریا گفت: علی! بابا چی؟علی سرش و بلند کرد و گفتعلی با من من ادامه داد: ثریا ....پدر حالش خوش نیست تو بیمارستانه .انگار تمام صداهای خونه عشق، شور، شادی، خنده، خوشحالی، اصلا صدای زندگی یکدفعه قطع شد.چند دقیقه قبل همه میخندیدیم.اما حالا ..... سکوت و یک غم بزرگ خفته در گلو.من فقط به علی نگاه میکردم و نمیدونستم چی باید بگم.زندگی عجیبه نه؟َگاهی درست وقتی فکرمیکنی بالاخره یه گوشه امن پیدا کردی، یه خبر میرسه و همه چیز و به هم میریزه.اصطلاحی ما ایرانیها داریم که میگیم «ماستها با قیمهها قاطی شد»اون شب، هیچکس مثل قبل نبود و شاید دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشدیم.برتولت برشت میگه هرگز نگو هرگزکاش میتونستم همین جا و الان به برشت بگم «برشت جان بعضی هرگزها، واقعاً یک هرگز بزرگه»
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد
۱۷
۷:۴۱
تقدیم به پارسی زبانان و پارسی زبان دوستانِ جهان
با نویسندگان بزرگ جهان آشنا شوید در کافه پرشنگ بوک
https://ble.ir/Parshangbook_Kafe_Ketab
پادکست
کتاب صوتی
نمایش رادیویی
داستان کوتاه
کتاب PDF
کاملا رایگان
با نویسندگان بزرگ جهان آشنا شوید در کافه پرشنگ بوک
پادکست
۶
۱۶:۱۰