سوتیتر //مریم مطهریراد//
وسط این جنگبازار داره موسیقی خارجی گوش میده، دیدم خوانندهه وحشیانه و بدجور هوار میکشه، رفتم بالا سرش میگم ناسلامتی تو خودت ابنکارهای، اینا چیه گوش میدی؟ برگشته میگه: بیا شعرش رو گوش کن! داره میگه اگر با شیطان برقصی باید تا ابد باهاش ادامه بدی! گفتم خب منظور؟ گفت: یعنی مثلا اگر یه دونه سیگار بکشی برای همیشه سیگاری میشی! اگر یه بار مواد بزنی برای همیشه موادی میشی اگر ... خلاصه دیدم داره به سبک خودش، درست تربیت میشه، ولش کردم! @sootitr_titr
واقعیت یکم نگران شدمبا همین روش ادامه بده به زودی تربیت من میافته دستش!
۴۶۲
۱۱:۳۴
این داغ، سردشدنی نیست!جنس این داغها فرق میکند!
این مظلومیت زیر خاک نمیمانداین مظلومیت خزنده استرونده استدست به دست منتقم میدهد و از جا بلند میشودقامت رعنایش را دوباره صاف میکند و حی بودنش را به جهان نشان میدهد.
خانم ماهرو زاده از شهادت دخترشان، شهیده زهرا حداد عادل میگوید.
@sootitr_titr
این مظلومیت زیر خاک نمیمانداین مظلومیت خزنده استرونده استدست به دست منتقم میدهد و از جا بلند میشودقامت رعنایش را دوباره صاف میکند و حی بودنش را به جهان نشان میدهد.
خانم ماهرو زاده از شهادت دخترشان، شهیده زهرا حداد عادل میگوید.
@sootitr_titr
۴۴۳
۲۲:۴۸
این توئیت برسه دست اونایی که ترامپ عموشون بود یا هنوزم هست
میگه ایران ملتی در حال شکسته
توجه دارید؟ نگفته حکومت ایران گفته ملت ایران!
@sootitr_titr
میگه ایران ملتی در حال شکسته
توجه دارید؟ نگفته حکومت ایران گفته ملت ایران!
@sootitr_titr
۴۶۹
۵:۵۷
تا امروز و تا این سن و سال فکر میکردم درخت و گیاه هرجا باشن زیبایی و شکوه طبیعت رو نشون میدن!تا حالا فکر میکردم زیباییها همه مفرح هستند و نوعی دلخوشی برای آدم به وجود میآرنتا حالا فکر میکردم طبیعت تاثیر میذاره روی آدمهاامامثل اینکه اینطوری نیستظاهرادنیا از زاویه تنگ دید ما میتونه اشتباه دیده بشهامکان خطای دید خیلی زیادهخوشایند نیست که بفهمی اون درختی که زببا بود و تو از دیدنش لذت میبردی همهی زیباییش مال خودش نبود اونچیزی که درخت رو زیبا نشون میداد ترکیبی از حضورهای متعدد و احوال محیطی بود که درخت رو زیبا نشون میداد و تو به اشتباه فکر میکردی زیبایی درخت قائم به خودش هست.
چند وقت پیش تو حیاط سرسبز بیمارستان رجائی که ظاهرا فقط بیماران قلبی اونجا مراجعه میکنن نشسته بودمحیاط که نبود، محوطهی بزرگی پر از درخت بودانبوهی از درختان مثمر و غیر مثمر که در هم کاشته شده بودندکاجهای قدیمی و سن و سالداردرخت سیب و خرمالو در میان سرو و نارون و چناراما این سرسبزی حتی یک لحظه هم به نظرم زیبا نرسید!احساس کردم همهی آن آدمهای دردمند و آن همراهان بیمار منتظر، ترس، اضطراب، درد و انتظارشون رو با آن طبیعت تقسیم کردند!
درختها درست شبیه آدمهای دور و برشون شده بودند! گاهی فکر میکردم این درختها هستن که زیرانداز پهن کردند، بالش و پتوی از شب مانده رو وسط زیرانداز رها کردند و قاشق به ته ظرف غذا میکشند!انگار درختها منتظر بودند بیمارشون از زیر عمل قلب زنده و سلامت بیرون بیاد!اینقدر طبیعت و آدمهای این محوطه شبیه هم شدهاند که گویی جوهرشون رو با هم ورز دادند و بعد صورتشون رو از یک مایه ساختهاند!من که عادت دارم همیشه دست به تنهی درختها میزنم و حال و احوال و چاق سلامتی باهاشون دارم تو این محوطه به هیچ شکلی نزدیکشون نشدمچون احساس کردم قدرت دلداری اونهارو ندارم!باید غریبه و در سکوت از کنارشون میگذشتم و گاهی اگر هر کدوم از درختها نگاه پرسشگری داشت با لبخند میگفتم خوبم طوری نیست، حالم بدتر از دیگران نیست!دعاگوی شما هستم!برای سلامتیتان دعا میکنم!کمکی از من برمیاد؟!تسلیت عرض میکنم؟
مریم مطهری راد@sootitr_titr
چند وقت پیش تو حیاط سرسبز بیمارستان رجائی که ظاهرا فقط بیماران قلبی اونجا مراجعه میکنن نشسته بودمحیاط که نبود، محوطهی بزرگی پر از درخت بودانبوهی از درختان مثمر و غیر مثمر که در هم کاشته شده بودندکاجهای قدیمی و سن و سالداردرخت سیب و خرمالو در میان سرو و نارون و چناراما این سرسبزی حتی یک لحظه هم به نظرم زیبا نرسید!احساس کردم همهی آن آدمهای دردمند و آن همراهان بیمار منتظر، ترس، اضطراب، درد و انتظارشون رو با آن طبیعت تقسیم کردند!
درختها درست شبیه آدمهای دور و برشون شده بودند! گاهی فکر میکردم این درختها هستن که زیرانداز پهن کردند، بالش و پتوی از شب مانده رو وسط زیرانداز رها کردند و قاشق به ته ظرف غذا میکشند!انگار درختها منتظر بودند بیمارشون از زیر عمل قلب زنده و سلامت بیرون بیاد!اینقدر طبیعت و آدمهای این محوطه شبیه هم شدهاند که گویی جوهرشون رو با هم ورز دادند و بعد صورتشون رو از یک مایه ساختهاند!من که عادت دارم همیشه دست به تنهی درختها میزنم و حال و احوال و چاق سلامتی باهاشون دارم تو این محوطه به هیچ شکلی نزدیکشون نشدمچون احساس کردم قدرت دلداری اونهارو ندارم!باید غریبه و در سکوت از کنارشون میگذشتم و گاهی اگر هر کدوم از درختها نگاه پرسشگری داشت با لبخند میگفتم خوبم طوری نیست، حالم بدتر از دیگران نیست!دعاگوی شما هستم!برای سلامتیتان دعا میکنم!کمکی از من برمیاد؟!تسلیت عرض میکنم؟
مریم مطهری راد@sootitr_titr
۳۴۶
۴:۳۰
فکر کنم جفری ساکس داره از روی سخنرانی رهبر شهید آیتالله خامنهای، روخونی میکنهچرا همون حرفارو میزنه که ایشون از چندسال پیش میگفت؟
گفته: دوران دستور دادن آمریکا و غرب به جهان تمام شده است
جفری ساکس، اقتصاددان آمریکایی:
آمریکا و اروپا همچنان با ذهنیت «امتیاز ویژه» زندگی میکنند و خود را محق میدانند برای دیگران تعیین تکلیف کنند؛ این همان جهان قدیمی امپراتوریهاست، نه جهان چندقطبی.
جهان به سمت چندقطبی شدن پیش میرود؛ ...
غرب با حدود ۱۰ درصد جمعیت جهان دیگر نمیتواند به ۹۰ درصد دیگر دستور بدهد.
بریکس و سازمان همکاری شانگهای نشان دادهاند که اکثریت جهان این نظم را نمیپذیرند.
@sootitr_titr
گفته: دوران دستور دادن آمریکا و غرب به جهان تمام شده است
جفری ساکس، اقتصاددان آمریکایی:
@sootitr_titr
۳۵۰
۵:۴۷
تو یکی از سالنای بیمارستان وایسادم،اتاقای مطب همه کنار هم، توی یه راهروی خیلی تنگ و باریک هستنیه خانم با استایل خالهی نقی تو سریال پایتخت تقریبا با همون لحن و لهجه وایساده بود وسط همین راهروی تنگ کنار نمیرفتهرکی هم رد میشد بهش اعتراض میکردآخر سر عصبانی شد گفت:یعنی چی این همه اتاق تو یه جای تنگ ساختن؟بعد اشاره کرد به ستون گفت: اصلا این دیوار رو غلط کردن اینجا سااختن، جا تنگ شده
بعد هم صداش رو بلند کرد دوباره گفت: باید بریم اعتراض کنیم، پدرشونو دربیاریم خ.... ک... ی... خدا شاهده یه تنه میتونست با این انرژیِ انفجاری، قیام کنه
دستش رو گرفتم گفتم بیا اینجا پیش من وایسابا شک و شاخ تیز اومد کنارم!بهش گفتم: اینا که اینجان هیچکدوم حالشون خوب نیستو رو اذیت کردن، ببخششون، قیافههاشونو ببین، اصلا داغون و خرابن ....یه خورده از این حرفا زدم آخر سر گفت: آره دیگه اعصاب ندارن حق هم دارن این وضعبت لعنتی .... خاک بر سرِ...دیدم فشارش دوباره داره میره بالاگفتم: چه صورت مهربانی داری شما!
وای فکر کنم کسی تا حالا همچین چیری بهش نگفته بود!بیچاره حالا دبگه سر اینکه سعی میکرد مهربان باشه داشت عصبی میشد که من خدافظی کردمدیگه خودشون میدونن و این آدم و اون راهروی تنگ و باریک!
@sootitr_titr
بعد هم صداش رو بلند کرد دوباره گفت: باید بریم اعتراض کنیم، پدرشونو دربیاریم خ.... ک... ی... خدا شاهده یه تنه میتونست با این انرژیِ انفجاری، قیام کنه
دستش رو گرفتم گفتم بیا اینجا پیش من وایسابا شک و شاخ تیز اومد کنارم!بهش گفتم: اینا که اینجان هیچکدوم حالشون خوب نیستو رو اذیت کردن، ببخششون، قیافههاشونو ببین، اصلا داغون و خرابن ....یه خورده از این حرفا زدم آخر سر گفت: آره دیگه اعصاب ندارن حق هم دارن این وضعبت لعنتی .... خاک بر سرِ...دیدم فشارش دوباره داره میره بالاگفتم: چه صورت مهربانی داری شما!
وای فکر کنم کسی تا حالا همچین چیری بهش نگفته بود!بیچاره حالا دبگه سر اینکه سعی میکرد مهربان باشه داشت عصبی میشد که من خدافظی کردمدیگه خودشون میدونن و این آدم و اون راهروی تنگ و باریک!
@sootitr_titr
۴۶۳
۷:۳۰
پاشو! پاشو! رسیدیمبخش دوم
هر کدام از اجساد را که از زیر آوار بیرون میآوردیم، تا وقتی پیکر را روی پتو میگذاشتم با دقت نگاهش میکردم، شاید خدیجه باشد. همهاش به خودم میگفتم کاش قلم پاهایم خُرد شده بود و نرسانده بودمش مدرسه. آخر تقصیری هم نداشتم. خودش صبح زنگ زد که بیا دنبالم. معمولا صبحها مادرش تماس میگرفت که خدیجه آماده شده ولی آن روز خودش زنگ زد. شب تا سحر همراه مادرش بیدار مانده بود و وقتی نماز صبحش را خواند، خوابیده بود. مادرش خوابش برده بود. بهجایش خدیجه زنگ زد: «دایی من آمادهم. بیا تا بریم.» روبروی در حیاطشان که ترمز زدم، داشت توی حیاط رژه میرفت. مثل سربازها، پا و دست مخالفش را با هم بالا میبرد.برای بیرون آوردن بدنها، نمیشد لودر آورد. چنگک لودر باعث میشد تن عزیزانمان تکهتکه شود. باید همه را با دست جابجا میکردیم. آنقدر بتن و خاک و گچ جابجا کردیم تا به موزاییک رسیدیم. ولی هنوز پیکر چند نفر پیدا نشده بود. رفتیم دقیقا همان جایی که موشک خورده بود را گشتیم. آنجا، باقیمانده جنازه پنج نفر را پیدا کردیم. از هر کدام یک دست یا یک پا باقی مانده بود. از ماکان نصیری هم هیچی.همسرم توی بیمارستان بود. هر چند ساعت یک بار زنگ میزدم و سراغ خدیجه را میگرفتم. من که داییاش بودم نتوانستم خدیجه را تشخیص دهم. من که هر روز وقتی به مدرسه میرسیدیم و رویم را برمیگرداندم و میدیدم خوابش برده، دستم را دراز میکردم و روی پیشانیاش میکشیدم و با آهنگ «پاشو! پاشو! رسیدیم» بیدارش میکردم، نتوانستم صورت خواهرزاده دلبندم را تشخیص دهم. شاید خودم هم خواهرزادهام را بلند کرده باشم ولی نشناختم. آخرش با همان گوشوارهای که برایش خریده بودم، پیکرش را توی سردخانه تشخیص دادم.آن چیزی که چند سال پیگیرش بودیم. بالاخره خودش با پای خودش آمد پیش ما. ما برای مسجد دنبال شهید بودیم، حالا چهار نفر از شهدای مدرسه شجره طیبه مال مسجد ما بود: مسیحا سالاری، اسرا و سلما ذکری و خواهرزاده من خدیجه درویشی.به بنیاد شهید گفتم: «اینها دیگر سهم مسجد ماست. همینجا خاکشان کنید. نبریدشان گلزار شهدا. تا آنجا فاصله زیاد هست و خانوادهها اگر بخواهند هر روز از روستا تا گلزار بروند، اذیت میشوند.» قبول کردند.روز تدفین، بچهها را من توی قبر گذاشتم. خدیجه را هم که دفن کردم، دوباره انگشت شصتم را کشیدم روی پیشانیاش. با همان آهنگ گفتم: «پاشو! پاشو! رسیدیم.» دوباره صدایش کردم: «خدیجه بیدار شو دایی! بیدار شو تو رو خدا. اگه بابات به هوش اومد، من جواب بابات رو چی بدم؟»حالا هروقت وارد مسجد میشوم ده بیست نفر از زنها و دخترها بالای سر مزارش هستند. اینقدر شلوغ هست که دیگر نوبت خودمان نمیشود. از دور سلامش میکنم و میگویم: «دایی! ما چیکار کنیم دوست داریم هر دقیقه ببینیمت؟ قسمت نمیشه.»
@ravayat_nameh
@sootitr_titr
هر کدام از اجساد را که از زیر آوار بیرون میآوردیم، تا وقتی پیکر را روی پتو میگذاشتم با دقت نگاهش میکردم، شاید خدیجه باشد. همهاش به خودم میگفتم کاش قلم پاهایم خُرد شده بود و نرسانده بودمش مدرسه. آخر تقصیری هم نداشتم. خودش صبح زنگ زد که بیا دنبالم. معمولا صبحها مادرش تماس میگرفت که خدیجه آماده شده ولی آن روز خودش زنگ زد. شب تا سحر همراه مادرش بیدار مانده بود و وقتی نماز صبحش را خواند، خوابیده بود. مادرش خوابش برده بود. بهجایش خدیجه زنگ زد: «دایی من آمادهم. بیا تا بریم.» روبروی در حیاطشان که ترمز زدم، داشت توی حیاط رژه میرفت. مثل سربازها، پا و دست مخالفش را با هم بالا میبرد.برای بیرون آوردن بدنها، نمیشد لودر آورد. چنگک لودر باعث میشد تن عزیزانمان تکهتکه شود. باید همه را با دست جابجا میکردیم. آنقدر بتن و خاک و گچ جابجا کردیم تا به موزاییک رسیدیم. ولی هنوز پیکر چند نفر پیدا نشده بود. رفتیم دقیقا همان جایی که موشک خورده بود را گشتیم. آنجا، باقیمانده جنازه پنج نفر را پیدا کردیم. از هر کدام یک دست یا یک پا باقی مانده بود. از ماکان نصیری هم هیچی.همسرم توی بیمارستان بود. هر چند ساعت یک بار زنگ میزدم و سراغ خدیجه را میگرفتم. من که داییاش بودم نتوانستم خدیجه را تشخیص دهم. من که هر روز وقتی به مدرسه میرسیدیم و رویم را برمیگرداندم و میدیدم خوابش برده، دستم را دراز میکردم و روی پیشانیاش میکشیدم و با آهنگ «پاشو! پاشو! رسیدیم» بیدارش میکردم، نتوانستم صورت خواهرزاده دلبندم را تشخیص دهم. شاید خودم هم خواهرزادهام را بلند کرده باشم ولی نشناختم. آخرش با همان گوشوارهای که برایش خریده بودم، پیکرش را توی سردخانه تشخیص دادم.آن چیزی که چند سال پیگیرش بودیم. بالاخره خودش با پای خودش آمد پیش ما. ما برای مسجد دنبال شهید بودیم، حالا چهار نفر از شهدای مدرسه شجره طیبه مال مسجد ما بود: مسیحا سالاری، اسرا و سلما ذکری و خواهرزاده من خدیجه درویشی.به بنیاد شهید گفتم: «اینها دیگر سهم مسجد ماست. همینجا خاکشان کنید. نبریدشان گلزار شهدا. تا آنجا فاصله زیاد هست و خانوادهها اگر بخواهند هر روز از روستا تا گلزار بروند، اذیت میشوند.» قبول کردند.روز تدفین، بچهها را من توی قبر گذاشتم. خدیجه را هم که دفن کردم، دوباره انگشت شصتم را کشیدم روی پیشانیاش. با همان آهنگ گفتم: «پاشو! پاشو! رسیدیم.» دوباره صدایش کردم: «خدیجه بیدار شو دایی! بیدار شو تو رو خدا. اگه بابات به هوش اومد، من جواب بابات رو چی بدم؟»حالا هروقت وارد مسجد میشوم ده بیست نفر از زنها و دخترها بالای سر مزارش هستند. اینقدر شلوغ هست که دیگر نوبت خودمان نمیشود. از دور سلامش میکنم و میگویم: «دایی! ما چیکار کنیم دوست داریم هر دقیقه ببینیمت؟ قسمت نمیشه.»
@ravayat_nameh
@sootitr_titr
۱۸۸
۱۵:۲۰
شناخت مکاتب ادبی، نقشه راهی است برای فهم عمیقتر جهان و نوشتن آگاهانهتر.بدون درک مکتبها، ادبیات فقط روایت است؛ ولی با آنها، به بینش تبدیل میشود.این دوره به ما میآموزد چگونه پشت هر متن، تاریخ، تفکر و جهانبینی را ببینیم.در هر جلسه، مسیر تحول اندیشه را در هنر و ادبیات کشف می کنیم.
شروع دوره از دوشنبه ۲۳شهریور ماه
@khaneravii
شروع دوره از دوشنبه ۲۳شهریور ماه
@khaneravii
۱۸۷
۱۵:۲۳
میخوام بگم یادمون نره برای کسایی که تو جنوب دارن میجنگن دعای ویژه کنیم
مبادا شرایطِ تقریبا عادی و بدون موشکباران تو شهرهای مرکزیتر و دور از جنوب باعث بشه از یاد بزرگمردان و شیرزنانی که وسط میدان هستند غافل بشیم!پرچم را سفت بچسبیمسورهی فتح را مکرر بخونیمو توصیههای رهبری را به ویژه در حفظ اتحاد در عمل پیاده کنیم
مکر دشمن دست از سر ما بر نخواهد داشت
@sootitr_titr
مبادا شرایطِ تقریبا عادی و بدون موشکباران تو شهرهای مرکزیتر و دور از جنوب باعث بشه از یاد بزرگمردان و شیرزنانی که وسط میدان هستند غافل بشیم!پرچم را سفت بچسبیمسورهی فتح را مکرر بخونیمو توصیههای رهبری را به ویژه در حفظ اتحاد در عمل پیاده کنیم
مکر دشمن دست از سر ما بر نخواهد داشت
@sootitr_titr
۱۵۷
۱۸:۴۱
قراره بعد از جنگ تو دانشگاههای آمریکا دو واحد محسن رضایی اِستادی تدریس کنن!
یکی از اون موارد مطالعاتی این قضیه است:
محسن رضایی هشدار تخلیهی کشتیهای نفتکش رو داده تو خلیجفارس، اونا که تخلیه کردن، اردوگاههای اردن رو زدن!حالا بیا این رو ازش فرمول دربیار تدریس کن!اگر تونستی!
@sootitr_titr
یکی از اون موارد مطالعاتی این قضیه است:
محسن رضایی هشدار تخلیهی کشتیهای نفتکش رو داده تو خلیجفارس، اونا که تخلیه کردن، اردوگاههای اردن رو زدن!حالا بیا این رو ازش فرمول دربیار تدریس کن!اگر تونستی!
@sootitr_titr
۱۰۰
۲۰:۳۷