۶۹۲
۹:۲۵
ببخش ای پسر کآدمی زاده صیدبه احسان توان کرد و، وحشی به قید
عدو را به الطاف گردن ببندکه نتوان بریدن به تیغ این کمند
چو دشمن کرم بیند و لطف و جودنیاید دگر خبث از او در وجود
مکن بد که بد بینی از یار نیکنیاید ز تخم بدی بار نیک
چو با دوست دشخوار گیری و تنگنخواهد که بیند تو را نقش و رنگ
وگر خواجه با دشمنان نیکخوستبسی بر نیاید که گردند دوست
#بوستان #سعدی #۲۵
۱۱۷
۷:۵۸
146759434292895491_9588863035525.mp3
۰۳:۳۹-۶.۷۱ مگابایت
حکایتبوستان سعدی25
۱۴۳
۸:۰۷
#مقام_معظم_رهبری⚘️ #رهبر_شهید#سعدی_شیرازی
۶۵۴
۱۹:۴۱
تجلیل سعدی، تنها تجلیل شعر و نثر شیوا نیست، تجلیل اخلاق و حکمت و معرفت بلیغ و رسا نیز هست. ۱۳۶۳/۰۹/۰۴
⚘️ #رهبر_شهید
۱۱۶
۲۰:۴۴
نسخه قابل چاپ - پیام به کنگرهی بزرگداشت مصلحالدین سعدی شیرازی.PDF
۲۴۰.۵۱ کیلوبایت
پیام ⚘️ #رهبر_شهید به کنگرهی بزرگداشت مصلحالدین #سعدی شیرازی۱۳۶۳/۰۹/۰۴
#مقام_معظم_رهبری_رحمة_الله_علبه
#مقام_معظم_رهبری_رحمة_الله_علبه
۱۴۶
۲۰:۵۳
یکی روبهی دید بی دست و پایفرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر می برد؟بدین دست و پای از کجا می خورد؟
در این بود درویش شوریده رنگکه شیری برآمد شغالی به چنگ
شغال نگون بخت را شیر خوردبماند آنچه روباه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاقی فتادکه روزی رسان قوت روزیش داد
یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس به کنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور
زنخدان فرو برد چندی به جیبکه بخشنده روزی فرستد ز غیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشز دیوار محرابش آمد به گوش
برو شیر درنده باش، ای دغلمینداز خود را چو روباه شل
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیرچه باشی چو روبه به وامانده سیر؟
چو شیر آن که را گردنی فربه استگر افتد چو روبه، سگ از وی به است
بچنگ آر و با دیگران نوش کننه بر فضله ی دیگران گوش کن
بخور تا توانی به بازوی خویشکه سعیت بود در ترازوی خویش
چو مردان ببر رنج و راحت رسانمخنّث خورد دسترنج کسان
بگیر ای جوان دست درویش پیرنه خود را بیگفن که دستم بگیر
خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خلق از وجودش در آسایش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوستکه دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سرایکه نیکی رساند به خلق خدای
#بوستان #سعدی #۲۶
۱۱۴
۱۵:۱۱
1371778876625329920_24264461373605.mp3
۰۵:۳۵-۱۰.۲۳ مگابایت
حکایتبوستان سعدی26
۱۳۷
۱۵:۱۲
شنیدم که مردی است پاکیزه بومشناسا و رهرو در اقصای روم
من و چند سالوک صحرا نوردبرفتیم قاصد به دیدار مرد
سرو چشم هر یک ببوسید و دستبه تمکین و عزت نشاند و نشست
زرش دیدم و زرع و شاگرد و رختولی بی مروت چوبی بر درخت
به لطف و لبق گرم رو مرد بودولی دیگدانش عجب سرد بود
همه شب نبودش قرار هجوعز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع
سحرگه میان بست و در باز کردهمان لطف و پرسیدن آغاز کرد
یکی بد که شیرین و خوش طبع بودکه با ما مسافر در آن ربع بود
مرا بوسه گفتا به تصحیف دهکه درویش را توشه از بوسه به
به خدمت منه دست بر کفش منمرا نان ده و کفش بر سر بزن
به ایثار مردان سبق برده اندنه شب زنده داران دل مرده اند
همین دیدم از پاسبان تتاردل مرده وچشم شب زنده دار
کرامت جوانمردی و نان دهی استمقالات بیهوده طبل تهی است
قیامت کسی بینی اندر بهشتکه معنی طلب کرد و دعوی بهشت
به معنی توان کرد دعوی درستدم بی قدم تکیه گاهی است سست
#بوستان #سعدی #۲۷
۸۴
۲۰:۲۰
-8245466917405909247_36248347198915.mp3
۰۶:۱۱-۱۱.۳۳ مگابایت
حکایتبوستان سعدی27
۸۸
۲۰:۲۱