این تحلیل نیویورکتایمز میگوید دونالد ترامپ، مانند بسیاری از رؤسایجمهور پیشین آمریکا، در شناخت ساختار قدرت و منطق رفتاری جمهوری اسلامی ناکام مانده است؛ با این تفاوت که او هم بیش از دیگران خواهان توافق با ایران بوده و هم بیشترین میزان نیروی نظامی را علیه آن به کار برده، اما هیچکدام نتیجه موردنظرش را نداشته است.
ترامپ ایران را به «دو رویی باورنکردنی» متهم کرده و آشکارا از رفتار رهبران آن خشمگین است. با وجود نزدیکشدن احتمالی توافقی برای بازگشایی تنگه هرمز، ایران همچنان بر دریافت عوارض پافشاری میکند؛ شرطی که ترامپ آن را نمیپذیرد.
ناتوانی ترامپ در دستیابی به توافق، برای او در میان رأیدهندگان خسته از جنگ هزینه سیاسی داشته و بحران تنگه هرمز نیز با بیثباتکردن قیمت نفت، به مصرفکنندگان آمریکایی و اقتصاد جهانی آسیب زده است.
ترامپ تصور میکرد استفاده گسترده از نیروی نظامی میتواند ایران را سریعاً به تسلیم یا توافق وادار کند. پس از کشتهشدن [آیت الله]علی خامنهای در حمله ۲۸ فوریه، او مردم ایران را به قیام دعوت کرد و حتی گفت رهبر بعدی ایران را انتخاب خواهد کرد؛ اما هیچ خیزش گستردهای شکل نگرفت.
حکومت ایران در واکنش، موضع سختتری گرفت و در ماه مارس مجتبی خامنهای را به رهبری برگزید؛ فردی که از نگاه مقامهای آمریکایی از پدرش سرسختتر و به دستیابی به سلاح هستهای علاقهمندتر است. تهران هشدار ترامپ درباره «غیرقابلقبول» بودن او و پیشنهاد دیدار مستقیم را نادیده گرفت.
مقامهای ایرانی مذاکره درباره تنگه هرمز و برنامه هستهای را ممکن میدانند، اما بسیاری از خواستههای اصلی ترامپ و هرگونه آشتی گسترده با آمریکا را رد میکنند. دشمنی با آمریکا همچنان بخش مهمی از هویت و ساختار سیاسی جمهوری اسلامی است.
ترامپ در طول جنگ بارها ارزیابی خود از رهبران ایران را تغییر داده و آنها را با تعابیر متناقضی مانند «دیوانه»، «منطقی»، «بسیار باهوش» و «کاملاً مجنون» توصیف کرده است.
کارشناسان میگویند سیاستگذاران آمریکایی معمولاً تعهد ایدئولوژیک و ساختار نهادینه قدرت در جمهوری اسلامی را دستکم گرفتهاند. همچنین مقامهای ارشد دو کشور تماس مستقیم بسیار محدودی داشتهاند. جنگ نیز قدرت نهادهای مذهبی و نظامی ایران را تقویت کرده و مرکز قدرت جایگزین مؤثری باقی نگذاشته است.
مقاله سپس تجربه رؤسایجمهور پیشین آمریکا را مرور میکند:
جیمی کارتر تصور میکرد در سال ۱۹۸۰ برای آزادی ۵۲ گروگان آمریکایی به توافق رسیده است، اما آیتالله خمینی آن را رد کرد. عملیات نظامی نجات گروگانها نیز شکست خورد و آنها سرانجام در آخرین روز ریاستجمهوری کارتر آزاد شدند.
رونالد ریگان با امید به ارتباط با «میانهروهای ایرانی»، فروش مخفیانه سلاح به ایران را در مقابل آزادی گروگانهای آمریکایی پذیرفت. این اقدام به رسوایی ایران–کنترا انجامید، اما هیچ جریان میانهروی قابلاتکایی در تهران پدیدار نشد.
بیل کلینتون پس از انتخاب محمد خاتمی فرصت واقعیتری برای بهبود روابط داشت. دولت او واردات فرش و پسته ایران را از سر گرفت و مادلین آلبرایت بابت نقش سیا در کودتای ۱۳۳۲ عذرخواهی کرد؛ اما علی خامنهای گفتوگو و آشتی با واشنگتن را رد کرد، زیرا نزدیکی به آمریکا مبانی ایدئولوژیک حکومت را تهدید میکرد.
باراک اوباما تنها رئیسجمهوری بود که توانست با ایران به توافقی بزرگ برسد. توافق هستهای سال ۲۰۱۵ در برابر کاهش تحریمها، محدودیتهایی تا ۱۵ سال بر برنامه هستهای ایران اعمال کرد. بااینحال، این توافق به بهبود گسترده روابط منجر نشد.
خروج ترامپ از توافق در سال ۲۰۱۸ و اعمال تحریمهای شدیدتر، بیاعتمادی ایران به آمریکا را تقویت کرد. ایران نیز برنامه هستهای خود را شتاب داد و این روند سرانجام به رویارویی نظامی و جنگی رسید که ترامپ در فوریه آغاز کرد.
جمعبندی مقاله این است که رهبران ایران معمولاً آمریکا را بهتر از واشنگتن میشناسند. آنها عجله رؤسایجمهور آمریکا برای دستیابی به نتیجه را نقطهضعف و اهرم فشار میبینند و معتقدند گذشت زمان بیشتر به سود تهران است. از نگاه نویسنده، بیصبری ترامپ برای پایان جنگ، فرصت بیشتری در اختیار ایران قرار داده تا آمریکا را در مذاکرات عقب نگه دارد.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
ترامپ ایران را به «دو رویی باورنکردنی» متهم کرده و آشکارا از رفتار رهبران آن خشمگین است. با وجود نزدیکشدن احتمالی توافقی برای بازگشایی تنگه هرمز، ایران همچنان بر دریافت عوارض پافشاری میکند؛ شرطی که ترامپ آن را نمیپذیرد.
ناتوانی ترامپ در دستیابی به توافق، برای او در میان رأیدهندگان خسته از جنگ هزینه سیاسی داشته و بحران تنگه هرمز نیز با بیثباتکردن قیمت نفت، به مصرفکنندگان آمریکایی و اقتصاد جهانی آسیب زده است.
ترامپ تصور میکرد استفاده گسترده از نیروی نظامی میتواند ایران را سریعاً به تسلیم یا توافق وادار کند. پس از کشتهشدن [آیت الله]علی خامنهای در حمله ۲۸ فوریه، او مردم ایران را به قیام دعوت کرد و حتی گفت رهبر بعدی ایران را انتخاب خواهد کرد؛ اما هیچ خیزش گستردهای شکل نگرفت.
حکومت ایران در واکنش، موضع سختتری گرفت و در ماه مارس مجتبی خامنهای را به رهبری برگزید؛ فردی که از نگاه مقامهای آمریکایی از پدرش سرسختتر و به دستیابی به سلاح هستهای علاقهمندتر است. تهران هشدار ترامپ درباره «غیرقابلقبول» بودن او و پیشنهاد دیدار مستقیم را نادیده گرفت.
مقامهای ایرانی مذاکره درباره تنگه هرمز و برنامه هستهای را ممکن میدانند، اما بسیاری از خواستههای اصلی ترامپ و هرگونه آشتی گسترده با آمریکا را رد میکنند. دشمنی با آمریکا همچنان بخش مهمی از هویت و ساختار سیاسی جمهوری اسلامی است.
ترامپ در طول جنگ بارها ارزیابی خود از رهبران ایران را تغییر داده و آنها را با تعابیر متناقضی مانند «دیوانه»، «منطقی»، «بسیار باهوش» و «کاملاً مجنون» توصیف کرده است.
کارشناسان میگویند سیاستگذاران آمریکایی معمولاً تعهد ایدئولوژیک و ساختار نهادینه قدرت در جمهوری اسلامی را دستکم گرفتهاند. همچنین مقامهای ارشد دو کشور تماس مستقیم بسیار محدودی داشتهاند. جنگ نیز قدرت نهادهای مذهبی و نظامی ایران را تقویت کرده و مرکز قدرت جایگزین مؤثری باقی نگذاشته است.
مقاله سپس تجربه رؤسایجمهور پیشین آمریکا را مرور میکند:
جیمی کارتر تصور میکرد در سال ۱۹۸۰ برای آزادی ۵۲ گروگان آمریکایی به توافق رسیده است، اما آیتالله خمینی آن را رد کرد. عملیات نظامی نجات گروگانها نیز شکست خورد و آنها سرانجام در آخرین روز ریاستجمهوری کارتر آزاد شدند.
رونالد ریگان با امید به ارتباط با «میانهروهای ایرانی»، فروش مخفیانه سلاح به ایران را در مقابل آزادی گروگانهای آمریکایی پذیرفت. این اقدام به رسوایی ایران–کنترا انجامید، اما هیچ جریان میانهروی قابلاتکایی در تهران پدیدار نشد.
بیل کلینتون پس از انتخاب محمد خاتمی فرصت واقعیتری برای بهبود روابط داشت. دولت او واردات فرش و پسته ایران را از سر گرفت و مادلین آلبرایت بابت نقش سیا در کودتای ۱۳۳۲ عذرخواهی کرد؛ اما علی خامنهای گفتوگو و آشتی با واشنگتن را رد کرد، زیرا نزدیکی به آمریکا مبانی ایدئولوژیک حکومت را تهدید میکرد.
باراک اوباما تنها رئیسجمهوری بود که توانست با ایران به توافقی بزرگ برسد. توافق هستهای سال ۲۰۱۵ در برابر کاهش تحریمها، محدودیتهایی تا ۱۵ سال بر برنامه هستهای ایران اعمال کرد. بااینحال، این توافق به بهبود گسترده روابط منجر نشد.
خروج ترامپ از توافق در سال ۲۰۱۸ و اعمال تحریمهای شدیدتر، بیاعتمادی ایران به آمریکا را تقویت کرد. ایران نیز برنامه هستهای خود را شتاب داد و این روند سرانجام به رویارویی نظامی و جنگی رسید که ترامپ در فوریه آغاز کرد.
جمعبندی مقاله این است که رهبران ایران معمولاً آمریکا را بهتر از واشنگتن میشناسند. آنها عجله رؤسایجمهور آمریکا برای دستیابی به نتیجه را نقطهضعف و اهرم فشار میبینند و معتقدند گذشت زمان بیشتر به سود تهران است. از نگاه نویسنده، بیصبری ترامپ برای پایان جنگ، فرصت بیشتری در اختیار ایران قرار داده تا آمریکا را در مذاکرات عقب نگه دارد.
۱.۳K
۹:۴۸
چرا روایت آمریکا درهیروشیما پیروز شد و در میناب شکست خورد؟
روزبه کردونی
ششم آگوست، سالروزیکی از تلخترین و همچنان مناقشهبرانگیزترین لحظات تاریخ معاصر است: بمباران اتمی هیروشیما؛ رویدادی که جهان را نهفقط با قدرت ویرانگر سلاح هستهای، بلکه با قدرت روایت پس از ویرانی روبهرو کرد.هیروشیما از همان روزدر میان دو روایت متفاوت قرار گرفت.
در روایت آمریکایی، ماجرا درست از همانجا پایان میگیرد که بمب فرود میآید: روایت پیروزی تکنولوژی، شکوه تصمیمات بزرگ، و نجات میلیونها نفر بایک اقدام «شجاعانه». این روایت داستانیست دربارهی دانشمندان نابغه، فرماندهان کاردان، و سیاستمدارانی که با ساخت بمب، به جنگ پایان دادند و جهان را نجات دادند.در همان سالها ۸۵ درصد پاسخدهندگان آمریکایی در نظرسنجی ها استفاده از بمب اتمی را تأیید میکردند و تنها ۱۰ درصد مخالف بودند.
اما در ژاپن، روایت ازهمان لحظهای آغاز میشود که بمب فرود میآید: از صدای انفجار، از شعلههایی که دریک لحظه، شهر را به جهنم بدل کردند. از انسانهایی که در کسری از ثانیه خاکستر شدند. از کودکانی که خانهشان را از دست دادند، و مادرانی که تنها پوست سوختهی فرزندانشان را در آغوش داشتند.
قدرت سیاسی آمریکا تنها به انداختن بمب محدود نبود؛ این کشور در جایگاه دولت پیروز، امکان تعیین معنای واقعه را نیز در اختیار داشت.
هری ترومن در بیانیه رسمی ششم آگوست، هیروشیما را «یک پایگاه مهم ارتش ژاپن» نامید. در این زبان، یک شهر به «هدف نظامی»، مرکزغیرنظامیان به «هزینه اجتنابناپذیر جنگ» و بمب اتمی به «ابزار پایان جنگ» تبدیل شد.
تسلیم ژاپن درپانزدهم آگوست، به این روایت قدرت بیشتری بخشید. نتیجه جنگ بهعنوان شاهد درستی تصمیم عرضه شد: چون اندکی پس از بمباران، ژاپن تسلیم شد، پس بمب برای پایاندادن به جنگ ضروری بوده است.
۸۱ سال بعد روز ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، در نخستین روز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، موشکها به مدرسه ابتدایی شجره طیبه در میناب اصابت کردند؛ مدرسهای که در زمان حمله فعال بود و دانشآموزان،معلمان و تعدادی از والدین در آن حضور داشتند. مدرسهای پر از کودک در جریان یک عملیات نظامی ویران و کودکان پرپر شدند.
مقایسه هیروشیما ومیناب،البته به معنای یکساندانستن نوع سلاح، وسعت تخریب یا شمار قربانیان نیست. موضوع این مقایسه، دو سازوکار متفاوت تولید معنا پس از خشونت است: اینکه قدرت مهاجم چگونه میکوشد ویرانی را به ضرورت، قربانیان را به هزینه و حمله را به مقدمه یکپیروزی بزرگ تبدیل کند.بر این اساس در میناب، ترتیب شکلگیری روایت متفاوت بود. اما تفاوت اصلی، تنها به جهان شبکهای وسرعت گردش تصاویر مربوط نبود.
نکته مهم آن بود که ایران شکست نخورده بود. آمریکا نتوانست نتیجهای مشابه سال ۱۹۴۵ به افکار عمومی عرضه کند. نه تسلیمی در کار بود، نه ساختار سیاسی ایران فروپاشیدُ نه نیروهای مسلح و نه مردم ایران تسلیم شدند و نه اهداف اعلامشده مهاجم تحقق یافت.
در هیروشیما، دولت آمریکا توانست بگوید بمب، جنگ را پایان داد. حتی اگر این ادعا همچنان از نظر تاریخی محل اختلاف باشد، تسلیم ژاپن امکان تثبیت آن را فراهم کرد. اما در میناب،پرسش بیپاسخ باقی ماند: کشتهشدن کودکان یک مدرسه، چه هدف نظامی یا دستاورد سیاسی قابلدفاعی ایجاد کرد؟
در هیروشیما، پیروزی نظامی و پایان جنگ برای سالها روایت قدرت را بر روایت قربانیان مسلط کرد. در میناب، چنین پایانی وجود نداشت. ایران شکست نخورد؛ ازهمین رو، روایت مهاجم نیز نتوانست پیروز شود.
نکته نهایی آنکه آمریکا با گذشت بیش از هشت دهه، هنوز بابت بمباران اتمی هیروشیما عذرخواهی رسمی نکرده است. از این منظر، تداوم پیروزی ایران در میدان و دیپلماسی، افزون بر دستاوردهای امنیتی و سیاسی، مانعی در برابر تکرار جنایت و توجیه آن به نام پیروزی است. ایران باید پیروز بماند تا قدرت تخریب، به قدرت تحریف حقیقت تبدیل نشود.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
روزبه کردونی
ششم آگوست، سالروزیکی از تلخترین و همچنان مناقشهبرانگیزترین لحظات تاریخ معاصر است: بمباران اتمی هیروشیما؛ رویدادی که جهان را نهفقط با قدرت ویرانگر سلاح هستهای، بلکه با قدرت روایت پس از ویرانی روبهرو کرد.هیروشیما از همان روزدر میان دو روایت متفاوت قرار گرفت.
در روایت آمریکایی، ماجرا درست از همانجا پایان میگیرد که بمب فرود میآید: روایت پیروزی تکنولوژی، شکوه تصمیمات بزرگ، و نجات میلیونها نفر بایک اقدام «شجاعانه». این روایت داستانیست دربارهی دانشمندان نابغه، فرماندهان کاردان، و سیاستمدارانی که با ساخت بمب، به جنگ پایان دادند و جهان را نجات دادند.در همان سالها ۸۵ درصد پاسخدهندگان آمریکایی در نظرسنجی ها استفاده از بمب اتمی را تأیید میکردند و تنها ۱۰ درصد مخالف بودند.
اما در ژاپن، روایت ازهمان لحظهای آغاز میشود که بمب فرود میآید: از صدای انفجار، از شعلههایی که دریک لحظه، شهر را به جهنم بدل کردند. از انسانهایی که در کسری از ثانیه خاکستر شدند. از کودکانی که خانهشان را از دست دادند، و مادرانی که تنها پوست سوختهی فرزندانشان را در آغوش داشتند.
قدرت سیاسی آمریکا تنها به انداختن بمب محدود نبود؛ این کشور در جایگاه دولت پیروز، امکان تعیین معنای واقعه را نیز در اختیار داشت.
هری ترومن در بیانیه رسمی ششم آگوست، هیروشیما را «یک پایگاه مهم ارتش ژاپن» نامید. در این زبان، یک شهر به «هدف نظامی»، مرکزغیرنظامیان به «هزینه اجتنابناپذیر جنگ» و بمب اتمی به «ابزار پایان جنگ» تبدیل شد.
تسلیم ژاپن درپانزدهم آگوست، به این روایت قدرت بیشتری بخشید. نتیجه جنگ بهعنوان شاهد درستی تصمیم عرضه شد: چون اندکی پس از بمباران، ژاپن تسلیم شد، پس بمب برای پایاندادن به جنگ ضروری بوده است.
۸۱ سال بعد روز ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، در نخستین روز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، موشکها به مدرسه ابتدایی شجره طیبه در میناب اصابت کردند؛ مدرسهای که در زمان حمله فعال بود و دانشآموزان،معلمان و تعدادی از والدین در آن حضور داشتند. مدرسهای پر از کودک در جریان یک عملیات نظامی ویران و کودکان پرپر شدند.
مقایسه هیروشیما ومیناب،البته به معنای یکساندانستن نوع سلاح، وسعت تخریب یا شمار قربانیان نیست. موضوع این مقایسه، دو سازوکار متفاوت تولید معنا پس از خشونت است: اینکه قدرت مهاجم چگونه میکوشد ویرانی را به ضرورت، قربانیان را به هزینه و حمله را به مقدمه یکپیروزی بزرگ تبدیل کند.بر این اساس در میناب، ترتیب شکلگیری روایت متفاوت بود. اما تفاوت اصلی، تنها به جهان شبکهای وسرعت گردش تصاویر مربوط نبود.
نکته مهم آن بود که ایران شکست نخورده بود. آمریکا نتوانست نتیجهای مشابه سال ۱۹۴۵ به افکار عمومی عرضه کند. نه تسلیمی در کار بود، نه ساختار سیاسی ایران فروپاشیدُ نه نیروهای مسلح و نه مردم ایران تسلیم شدند و نه اهداف اعلامشده مهاجم تحقق یافت.
در هیروشیما، دولت آمریکا توانست بگوید بمب، جنگ را پایان داد. حتی اگر این ادعا همچنان از نظر تاریخی محل اختلاف باشد، تسلیم ژاپن امکان تثبیت آن را فراهم کرد. اما در میناب،پرسش بیپاسخ باقی ماند: کشتهشدن کودکان یک مدرسه، چه هدف نظامی یا دستاورد سیاسی قابلدفاعی ایجاد کرد؟
در هیروشیما، پیروزی نظامی و پایان جنگ برای سالها روایت قدرت را بر روایت قربانیان مسلط کرد. در میناب، چنین پایانی وجود نداشت. ایران شکست نخورد؛ ازهمین رو، روایت مهاجم نیز نتوانست پیروز شود.
نکته نهایی آنکه آمریکا با گذشت بیش از هشت دهه، هنوز بابت بمباران اتمی هیروشیما عذرخواهی رسمی نکرده است. از این منظر، تداوم پیروزی ایران در میدان و دیپلماسی، افزون بر دستاوردهای امنیتی و سیاسی، مانعی در برابر تکرار جنایت و توجیه آن به نام پیروزی است. ایران باید پیروز بماند تا قدرت تخریب، به قدرت تحریف حقیقت تبدیل نشود.
۸۵۴
۱۱:۱۵
بر اساس گزارش رویترز، دونالد ترامپ در ششمین ماه جنگ با ایران در یک بنبست استراتژیک گرفتار شده و با سه گزینهٔ دشوار مواجه است:
1. پذیرش توافق موقتی (با میانجیگری عمان) که کنترل تنگه هرمز را به تهران میدهد. این بزرگترین امتیاز به ایران از زمان شروع جنگ است، اما تنها راه احتمالی برای کاهش تنش.2. تشدید حملات هوایی که ریسک سیاسی بالایی پیش از انتخابات میاندورهای نوامبر دارد و موفقیت نظامی قطعی در آن نامحتمل است.3. ادامهٔ وضعیت فعلی (محاصره و درگیریهای محدود) که راهی برای خروج شرافتمندانه ارائه نمیدهد.
مهمترین نکات این گزارش:
اهداف جنگ محقق نشده؛ ایران در به زانو درنیامده و تهدیدهای ترامپ تأثیری بر عقبنشینی آن نداشته است.محدودیتهای داخلی آمریکا: کاهش محبوبیت ترامپ، قیمت بالای بنزین، نامحبوبیت جنگ و نگرانی از کاهش ذخایر موشکی (که ترامپ آن را تکذیب کرده) فشار مضاعفی ایجاد کرده است.واکنش متحدان و رقبا: متحدان خاورمیانهای خواستار دیپلماسی شدهاند و ایران به آنها دربارهٔ حمله به زیرساختهای انرژی هشدار داده است. همچنین چین، روسیه و کره شمالی در حال ارزیابی محدودیتهای آمریکا هستند.چالشهای سیاسی: حتی تندروهای ضدایرانی نیز خواستار احتیاط شدهاند و ترامپ با وعدهٔ اجتناب از درگیریهای خارجی، اکنون در جنگی فرسایشی گرفتار است که احتمالاً تا انتخابات ادامه مییابد.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
1. پذیرش توافق موقتی (با میانجیگری عمان) که کنترل تنگه هرمز را به تهران میدهد. این بزرگترین امتیاز به ایران از زمان شروع جنگ است، اما تنها راه احتمالی برای کاهش تنش.2. تشدید حملات هوایی که ریسک سیاسی بالایی پیش از انتخابات میاندورهای نوامبر دارد و موفقیت نظامی قطعی در آن نامحتمل است.3. ادامهٔ وضعیت فعلی (محاصره و درگیریهای محدود) که راهی برای خروج شرافتمندانه ارائه نمیدهد.
مهمترین نکات این گزارش:
اهداف جنگ محقق نشده؛ ایران در به زانو درنیامده و تهدیدهای ترامپ تأثیری بر عقبنشینی آن نداشته است.محدودیتهای داخلی آمریکا: کاهش محبوبیت ترامپ، قیمت بالای بنزین، نامحبوبیت جنگ و نگرانی از کاهش ذخایر موشکی (که ترامپ آن را تکذیب کرده) فشار مضاعفی ایجاد کرده است.واکنش متحدان و رقبا: متحدان خاورمیانهای خواستار دیپلماسی شدهاند و ایران به آنها دربارهٔ حمله به زیرساختهای انرژی هشدار داده است. همچنین چین، روسیه و کره شمالی در حال ارزیابی محدودیتهای آمریکا هستند.چالشهای سیاسی: حتی تندروهای ضدایرانی نیز خواستار احتیاط شدهاند و ترامپ با وعدهٔ اجتناب از درگیریهای خارجی، اکنون در جنگی فرسایشی گرفتار است که احتمالاً تا انتخابات ادامه مییابد.
۱K
۱۵:۳۴
حسین قتیب
حضرات محلسنشین! به مردم پیام نادرست ندهید. پیام طرح مقابله با نفوذ سرویسهای اطلاعاتی بیگانه نباید این باشد که پس از هر جنگ، پاسخ حکومت به کاستیهای حفاظتی، محدود کردن جامعه است. مردم نباید احساس کنند که دولت به جای یافتن حفرههای واقعی نفوذ، سادهترین و کمهزینهترین هدف را انتخاب کرده و جامعه را زیر فشار گذاشته است. چنین پیامی اعتماد را تضعیف میکند و تضعیف اعتماد عمومی، خود یکی از جدیترین آسیبهای امنیت ملی است.
پس از جنگ، ایران به دولت نیرومند نیاز دارد، نه دولت هراسان؛ به جامعهای هوشیار نیاز دارد، نه جامعهای مظنون؛ به دانشگاهی متصل و قدرتمند نیاز دارد، نه دانشگاهی محصور؛ و به قانونی دقیق نیاز دارد، نه متنی که مرز ارتباط با جهان و همکاری با دشمن را مبهم کند.
آقایان مجلسنشین! راه مبارزه با نفوذ، انتقام گرفتن از جامعه نیست. جامعه ایران متهم اصلی رخنههای امنیتی نیست که پس از پایان جنگ باید با سوءظن، مجوز، سامانه، محرومیت و زندان تنبیه شود. نمیتوان کاستیهای حفاظتی را در ساختارهای رسمی نادیده گرفت و هزینه آن را از استاد دانشگاه، روزنامهنگار، هنرمند، پژوهشگر، دانشجو و شهروند عادی گرفت. این حل مسئله نیست. انتقال مسئولیت از نهادهایی است که وظیفه مستقیم حفاظت از کشور را بر عهده داشتهاند، به جامعهای که خود هدف جنگ و فشار دشمن بوده است.
بخش مهمی از آنچه پس از جنگ باید بررسی شود، درون خود نظام تصمیمگیری و امنیتی قرار دارد. نفوذ فقط تماس یک فرد با سفارتخانه یا همکاری یک پژوهشگر با دانشگاه خارجی نیست. نفوذ میتواند شناختی و ادراکی باشد. یعنی دشمن بتواند درک تصمیمگیران از واقعیت، اولویتها، تواناییهای خودی و نیت طرف مقابل را مختل کند، برآوردهای نادرست را تقویت کند یا دستگاهها را به سمت تهدیدهای فرعی بکشاند.
باید پرسید کدام خطاهای شناختی و محاسباتی، کدام ناهماهنگی میان دستگاهها، کدام دسترسیهای بیضابطه، کدام ضعفهای حفاظت اطلاعات و کدام حفرههای امنیتی و سایبری زمینه آسیبپذیری کشور را فراهم کردهاند. مقابله واقعی با نفوذ از پاسخ دادن به این پرسشهای دشوار آغاز میشود، نه از کنترل مصاحبههای دانشگاهیان و فعالیت فیلمسازان.
درست در چنین شرایطی باید میان عقل امنیتی و هراس امنیتی تفاوت گذاشت. عقل امنیتی تهدید را شناسایی، اولویتبندی و مهار میکند. هراس امنیتی مرزها را از بین میبرد و همهچیز را مشکوک میبیند. طرحی که میخواهد جاسوس را بگیرد اما ممکن است استاد دانشگاه، پژوهشگر، روزنامهنگار، فیلمساز و کارشناس سیاستگذاری را بترساند، از همان نقطه آغاز نیازمند بازنگری جدی است.
و یک نکته را باید صریح بگویم: وطندوستی فقط خواندن «ای ایران» نیست. «ای ایران» یعنی اعتماد به مردم ایران، حفاظت از جان و حقوق مردم ایران، حفظ دانشگاه و فرهنگ ایران، شنیدن کارشناسان ایران و پاسخگو کردن نهادهایی که مسئول حفاظت از ایران بودهاند. نمیشود «ای ایران» خواند و همزمان هزینه ضعفهای امنیتی را از جامعه ایران گرفت.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
حضرات محلسنشین! به مردم پیام نادرست ندهید. پیام طرح مقابله با نفوذ سرویسهای اطلاعاتی بیگانه نباید این باشد که پس از هر جنگ، پاسخ حکومت به کاستیهای حفاظتی، محدود کردن جامعه است. مردم نباید احساس کنند که دولت به جای یافتن حفرههای واقعی نفوذ، سادهترین و کمهزینهترین هدف را انتخاب کرده و جامعه را زیر فشار گذاشته است. چنین پیامی اعتماد را تضعیف میکند و تضعیف اعتماد عمومی، خود یکی از جدیترین آسیبهای امنیت ملی است.
پس از جنگ، ایران به دولت نیرومند نیاز دارد، نه دولت هراسان؛ به جامعهای هوشیار نیاز دارد، نه جامعهای مظنون؛ به دانشگاهی متصل و قدرتمند نیاز دارد، نه دانشگاهی محصور؛ و به قانونی دقیق نیاز دارد، نه متنی که مرز ارتباط با جهان و همکاری با دشمن را مبهم کند.
آقایان مجلسنشین! راه مبارزه با نفوذ، انتقام گرفتن از جامعه نیست. جامعه ایران متهم اصلی رخنههای امنیتی نیست که پس از پایان جنگ باید با سوءظن، مجوز، سامانه، محرومیت و زندان تنبیه شود. نمیتوان کاستیهای حفاظتی را در ساختارهای رسمی نادیده گرفت و هزینه آن را از استاد دانشگاه، روزنامهنگار، هنرمند، پژوهشگر، دانشجو و شهروند عادی گرفت. این حل مسئله نیست. انتقال مسئولیت از نهادهایی است که وظیفه مستقیم حفاظت از کشور را بر عهده داشتهاند، به جامعهای که خود هدف جنگ و فشار دشمن بوده است.
بخش مهمی از آنچه پس از جنگ باید بررسی شود، درون خود نظام تصمیمگیری و امنیتی قرار دارد. نفوذ فقط تماس یک فرد با سفارتخانه یا همکاری یک پژوهشگر با دانشگاه خارجی نیست. نفوذ میتواند شناختی و ادراکی باشد. یعنی دشمن بتواند درک تصمیمگیران از واقعیت، اولویتها، تواناییهای خودی و نیت طرف مقابل را مختل کند، برآوردهای نادرست را تقویت کند یا دستگاهها را به سمت تهدیدهای فرعی بکشاند.
باید پرسید کدام خطاهای شناختی و محاسباتی، کدام ناهماهنگی میان دستگاهها، کدام دسترسیهای بیضابطه، کدام ضعفهای حفاظت اطلاعات و کدام حفرههای امنیتی و سایبری زمینه آسیبپذیری کشور را فراهم کردهاند. مقابله واقعی با نفوذ از پاسخ دادن به این پرسشهای دشوار آغاز میشود، نه از کنترل مصاحبههای دانشگاهیان و فعالیت فیلمسازان.
درست در چنین شرایطی باید میان عقل امنیتی و هراس امنیتی تفاوت گذاشت. عقل امنیتی تهدید را شناسایی، اولویتبندی و مهار میکند. هراس امنیتی مرزها را از بین میبرد و همهچیز را مشکوک میبیند. طرحی که میخواهد جاسوس را بگیرد اما ممکن است استاد دانشگاه، پژوهشگر، روزنامهنگار، فیلمساز و کارشناس سیاستگذاری را بترساند، از همان نقطه آغاز نیازمند بازنگری جدی است.
و یک نکته را باید صریح بگویم: وطندوستی فقط خواندن «ای ایران» نیست. «ای ایران» یعنی اعتماد به مردم ایران، حفاظت از جان و حقوق مردم ایران، حفظ دانشگاه و فرهنگ ایران، شنیدن کارشناسان ایران و پاسخگو کردن نهادهایی که مسئول حفاظت از ایران بودهاند. نمیشود «ای ایران» خواند و همزمان هزینه ضعفهای امنیتی را از جامعه ایران گرفت.
۱K
۲۱:۲۲
از جنگ در مرزها تا بحران در خیابانها: سناریوی ب ، انتقال نبرد به داخل ایران
حسین قتیب
بخش اول
پس از ناکامی «سناریوی الف»، یعنی تلاش برای اشغال جزایر و تصرف برخی نقاط راهبردی در جنوب ایران از طریق عملیات هلیبرن و نیروهای ویژه، جنگ علیه ایران در ماه گذشته وارد مسیر تازهای شده است. در این مرحله، هدف دیگر لزوماً تصرف سریع سرزمین نیست. به نظر میرسد طراحان جنگ دشمن میکوشند میدان اصلی نبرد را از جزایر و سواحل، به درون اقتصاد، جامعه و خیابانهای ایران منتقل کنند. منطق این سناریو از یک زنجیره نسبتاً روشن پیروی میکند. آمریکا با همکاری امارات و برخی دیگر از دولتهای عربی، تلاش میکند مسیر صادرات نفت ایران، ورود کالا و دسترسی کشور به ارز خارجی را محدود کند. موج تازه تحریمها و محاصره اقتصادی قرار است درآمد ارزی را کاهش دهد، واردات را دشوارتر و گرانتر کند و فشار شدیدی بر بازار ارز وارد آورد.بالا رفتن قیمت دلار در اینجا فقط یک تحول اقتصادی نیست. این همان نقطهای است که جنگ خارجی مستقیماً وارد زندگی روزمره مردم میشود.
در این سناریو که البته در پاییز و زمستان قبل کاراییاش با اختلال در نظام ارزی کشور چه از طریق تراستیها و چه تصمیمات غلط برای جراحی اتفاق افتاد؛ دوباره این مسیر طی میشود: با جهش نرخ ارز، قیمت کالاها بالا میرود، معاملات دچار اختلال میشود و فضای نااطمینانی بر بازار حاکم میگردد. واردکننده نمیداند کالای بعدی را با چه قیمتی خواهد خرید، فروشنده از ترس افزایش قیمت حاضر به فروش نیست و مصرفکننده هر روز با قدرت خرید کمتری روبهرو میشود. در چنین شرایطی، بازار بیش از آنکه محل معامله باشد، به مرکز انتقال اضطراب اقتصادی به جامعه تبدیل میشود.اگر اختلال ارزی جدی باشد؛ اعتصاب بازاریان تهران میتواند نخستین نشانه آشکار ورود بحران اقتصادی به مرحله سیاسی باشد. بازار در تاریخ معاصر ایران هرگز صرفاً یک نهاد اقتصادی نبوده است. تعطیلی گسترده بازار میتواند این پیام را منتقل کند که بیثباتی دیگر محدود به آمارهای رسمی یا نوسان قیمتها نیست و به یکی از پایههای اصلی زندگی شهری رسیده است.اما بحران احتمالاً در تهران متوقف نمیماند.فشار تورمی، کمبود کالا و سقوط قدرت خرید در شهرهای کوچکتر ممکن است حتی شدیدتر احساس شود. خانوارهایی که پسانداز کمتری دارند و بخش بزرگتری از درآمدشان را صرف نیازهای اولیه میکنند، زودتر در برابر افزایش قیمتها آسیب میبینند. در نتیجه، تجمعات پراکنده میتواند ابتدا در شهرهای کوچک شکل بگیرد و سپس، از طریق شبکههای اجتماعی، ارتباطات صنفی و بازتاب رسانهای، به یک موج اعتراضی گستردهتر تبدیل شود.در این مرحله، اعتراضات دوباره با قدرت بیشتری به تهران بازمیگردند. آنچه در آغاز واکنشی به قیمت دلار، گرانی یا کمبود کالا بود، بهتدریج زبان سیاسی پیدا میکند. مطالبات اقتصادی با نارضایتیهای انباشتهشده پیوند میخورند و خیابان به محل تلاقی گروههایی تبدیل میشود که الزاماً هدف، سازمان و حتی برداشت مشترکی از بحران ندارند.احتمال دارد مانند دی ۱۴۰۴ نیروهای نظامی و امنیتی در روزهای نخست تا حد امکان از برخورد شدید پرهیز کنند. چنین رفتاری لزوماً نشانه ضعف یا بیتصمیمی نیست. ممکن است هدف اصلی، جلوگیری از تبدیل اعتراض اقتصادی به یک رویارویی سیاسی تمامعیار باشد. حکومت میداند که نخستین کشتهها میتوانند ماهیت بحران را تغییر دهند و راه بازگشت را دشوار کنند.بااینحال، هرچه اعتراضات گستردهتر شوند، کنترل صحنه نیز دشوارتر خواهد شد. در همین نقطه، جریانهای سلطنتطلب، مجاهدین خلق و دیگر گروههای مخالف خارج از کشور وارد میدان رسانهای میشوند و برای اعتصاب سراسری، ادامه حضور در خیابان یا مقابله با حکومت فراخوان میدهند. مسئله فقط میزان نفوذ واقعی این گروهها نیست. نفس ورود آنها میتواند نگاه دستگاه امنیتی به اعتراضات را تغییر دهد و مرز میان نارضایتی اجتماعی، بحران سیاسی و عملیات سازمانیافته را مبهم کند.نقطه عطف اصلی زمانی است که اعتراضات به خون کشیده شود.کشتهشدن معترضان، نیروهای امنیتی یا شهروندان عادی، منطق بحران را دگرگون میکند. از این لحظه به بعد، مسئله دیگر فقط گرانی یا اعتصاب بازار نیست. هر کشته به انگیزهای برای اعتراض بعدی تبدیل میشود، هر اعتراض تازه احتمال برخورد را افزایش میدهد و هر برخورد، امکان مصالحه و بازگشت به وضعیت پیشین را کمتر میکند.*این همان چیزی است که میتوان آن را «چرخه خشونت» نامید*. خشونت، واکنش متقابل تولید میکند و واکنش متقابل، خشونت بعدی را توجیه میکند.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
حسین قتیب
بخش اول
پس از ناکامی «سناریوی الف»، یعنی تلاش برای اشغال جزایر و تصرف برخی نقاط راهبردی در جنوب ایران از طریق عملیات هلیبرن و نیروهای ویژه، جنگ علیه ایران در ماه گذشته وارد مسیر تازهای شده است. در این مرحله، هدف دیگر لزوماً تصرف سریع سرزمین نیست. به نظر میرسد طراحان جنگ دشمن میکوشند میدان اصلی نبرد را از جزایر و سواحل، به درون اقتصاد، جامعه و خیابانهای ایران منتقل کنند. منطق این سناریو از یک زنجیره نسبتاً روشن پیروی میکند. آمریکا با همکاری امارات و برخی دیگر از دولتهای عربی، تلاش میکند مسیر صادرات نفت ایران، ورود کالا و دسترسی کشور به ارز خارجی را محدود کند. موج تازه تحریمها و محاصره اقتصادی قرار است درآمد ارزی را کاهش دهد، واردات را دشوارتر و گرانتر کند و فشار شدیدی بر بازار ارز وارد آورد.بالا رفتن قیمت دلار در اینجا فقط یک تحول اقتصادی نیست. این همان نقطهای است که جنگ خارجی مستقیماً وارد زندگی روزمره مردم میشود.
در این سناریو که البته در پاییز و زمستان قبل کاراییاش با اختلال در نظام ارزی کشور چه از طریق تراستیها و چه تصمیمات غلط برای جراحی اتفاق افتاد؛ دوباره این مسیر طی میشود: با جهش نرخ ارز، قیمت کالاها بالا میرود، معاملات دچار اختلال میشود و فضای نااطمینانی بر بازار حاکم میگردد. واردکننده نمیداند کالای بعدی را با چه قیمتی خواهد خرید، فروشنده از ترس افزایش قیمت حاضر به فروش نیست و مصرفکننده هر روز با قدرت خرید کمتری روبهرو میشود. در چنین شرایطی، بازار بیش از آنکه محل معامله باشد، به مرکز انتقال اضطراب اقتصادی به جامعه تبدیل میشود.اگر اختلال ارزی جدی باشد؛ اعتصاب بازاریان تهران میتواند نخستین نشانه آشکار ورود بحران اقتصادی به مرحله سیاسی باشد. بازار در تاریخ معاصر ایران هرگز صرفاً یک نهاد اقتصادی نبوده است. تعطیلی گسترده بازار میتواند این پیام را منتقل کند که بیثباتی دیگر محدود به آمارهای رسمی یا نوسان قیمتها نیست و به یکی از پایههای اصلی زندگی شهری رسیده است.اما بحران احتمالاً در تهران متوقف نمیماند.فشار تورمی، کمبود کالا و سقوط قدرت خرید در شهرهای کوچکتر ممکن است حتی شدیدتر احساس شود. خانوارهایی که پسانداز کمتری دارند و بخش بزرگتری از درآمدشان را صرف نیازهای اولیه میکنند، زودتر در برابر افزایش قیمتها آسیب میبینند. در نتیجه، تجمعات پراکنده میتواند ابتدا در شهرهای کوچک شکل بگیرد و سپس، از طریق شبکههای اجتماعی، ارتباطات صنفی و بازتاب رسانهای، به یک موج اعتراضی گستردهتر تبدیل شود.در این مرحله، اعتراضات دوباره با قدرت بیشتری به تهران بازمیگردند. آنچه در آغاز واکنشی به قیمت دلار، گرانی یا کمبود کالا بود، بهتدریج زبان سیاسی پیدا میکند. مطالبات اقتصادی با نارضایتیهای انباشتهشده پیوند میخورند و خیابان به محل تلاقی گروههایی تبدیل میشود که الزاماً هدف، سازمان و حتی برداشت مشترکی از بحران ندارند.احتمال دارد مانند دی ۱۴۰۴ نیروهای نظامی و امنیتی در روزهای نخست تا حد امکان از برخورد شدید پرهیز کنند. چنین رفتاری لزوماً نشانه ضعف یا بیتصمیمی نیست. ممکن است هدف اصلی، جلوگیری از تبدیل اعتراض اقتصادی به یک رویارویی سیاسی تمامعیار باشد. حکومت میداند که نخستین کشتهها میتوانند ماهیت بحران را تغییر دهند و راه بازگشت را دشوار کنند.بااینحال، هرچه اعتراضات گستردهتر شوند، کنترل صحنه نیز دشوارتر خواهد شد. در همین نقطه، جریانهای سلطنتطلب، مجاهدین خلق و دیگر گروههای مخالف خارج از کشور وارد میدان رسانهای میشوند و برای اعتصاب سراسری، ادامه حضور در خیابان یا مقابله با حکومت فراخوان میدهند. مسئله فقط میزان نفوذ واقعی این گروهها نیست. نفس ورود آنها میتواند نگاه دستگاه امنیتی به اعتراضات را تغییر دهد و مرز میان نارضایتی اجتماعی، بحران سیاسی و عملیات سازمانیافته را مبهم کند.نقطه عطف اصلی زمانی است که اعتراضات به خون کشیده شود.کشتهشدن معترضان، نیروهای امنیتی یا شهروندان عادی، منطق بحران را دگرگون میکند. از این لحظه به بعد، مسئله دیگر فقط گرانی یا اعتصاب بازار نیست. هر کشته به انگیزهای برای اعتراض بعدی تبدیل میشود، هر اعتراض تازه احتمال برخورد را افزایش میدهد و هر برخورد، امکان مصالحه و بازگشت به وضعیت پیشین را کمتر میکند.*این همان چیزی است که میتوان آن را «چرخه خشونت» نامید*. خشونت، واکنش متقابل تولید میکند و واکنش متقابل، خشونت بعدی را توجیه میکند.
۳۱۷
۱۲:۳۲
از جنگ در مرزها تا بحران در خیابانها: سناریوی ب ، انتقال نبرد به داخل ایران
حسین قتیب
بخش دوم
در چنین فضایی، شایعه، خشم، ترس و انتقام اغلب سریعتر از اطلاعات دقیق حرکت میکنند. گروههایی که در آغاز نقشی حاشیهای داشتند، امکان سازماندهی پیدا میکنند و بخشی از معترضان نیز ممکن است به این نتیجه برسند که اعتراض مسالمتآمیز دیگر نتیجهای ندارد.از منظر مطالعات منازعات داخلی، این روند نوعی سازوکار بازخوردی است: فشار خارجی بحران اقتصادی ایجاد میکند؛ بحران اقتصادی به اعتراض اجتماعی میانجامد؛ اعتراض با ورود بازیگران سیاسی و امنیتی رادیکالتر میشود؛ و خشونت، زمینه روانی و اجتماعی خشونت بیشتر را فراهم میکند.در مرحله بعد، امکان ظهور هستههای مسلح، حمله به مراکز دولتی، درگیریهای محلی و عملیات خرابکارانه افزایش مییابد. بازیگران خارجی نیز میتوانند این وضعیت را فرصتی برای حمایت مالی، اطلاعاتی یا تسلیحاتی از گروههای داخلی ببینند. در این صورت، مرز میان جنگ خارجی و منازعه داخلی بهتدریج از میان میرود. بنابراین، هدف این سناریو الزاماً سرنگونی فوری حکومت از طریق چند هفته اعتراض خیابانی نیست. هدف میتواند فرسودهکردن همزمان توان اقتصادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت امنیتی کشور باشد؛ بهگونهای که ایران در یک زمان با سه بحران روبهرو شود: فشار نظامی در خارج، بیثباتی اقتصادی در داخل و رویارویی خشونتآمیز در خیابان.در چنین شرایطی، عملیات نظامی بعدی نیز دیگر صرفاً بهعنوان حملهای خارجی معرفی نخواهد شد. ممکن است آن را در پوشش «حمایت از مردم»، «جلوگیری از کشتار»، «ایجاد منطقه امن» یا «کمک به نیروهای داخلی» توجیه کنند. به این ترتیب، بحران داخلی به مقدمه و پوشش سیاسی مرحله تازهای از مداخله خارجی تبدیل میشود.پس از شکست سناریوی اشغال محدود، راهبرد جایگزین میتواند نه فتح مستقیم سرزمین، بلکه تولید تدریجی آشوب، تشدید شکافهای داخلی و کشاندن کشور به آستانه یک رویارویی مسلحانه داخلی باشد. که مسیر را برای مرحله نهایی جنگ باز خواهد کرد.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
حسین قتیب
بخش دوم
در چنین فضایی، شایعه، خشم، ترس و انتقام اغلب سریعتر از اطلاعات دقیق حرکت میکنند. گروههایی که در آغاز نقشی حاشیهای داشتند، امکان سازماندهی پیدا میکنند و بخشی از معترضان نیز ممکن است به این نتیجه برسند که اعتراض مسالمتآمیز دیگر نتیجهای ندارد.از منظر مطالعات منازعات داخلی، این روند نوعی سازوکار بازخوردی است: فشار خارجی بحران اقتصادی ایجاد میکند؛ بحران اقتصادی به اعتراض اجتماعی میانجامد؛ اعتراض با ورود بازیگران سیاسی و امنیتی رادیکالتر میشود؛ و خشونت، زمینه روانی و اجتماعی خشونت بیشتر را فراهم میکند.در مرحله بعد، امکان ظهور هستههای مسلح، حمله به مراکز دولتی، درگیریهای محلی و عملیات خرابکارانه افزایش مییابد. بازیگران خارجی نیز میتوانند این وضعیت را فرصتی برای حمایت مالی، اطلاعاتی یا تسلیحاتی از گروههای داخلی ببینند. در این صورت، مرز میان جنگ خارجی و منازعه داخلی بهتدریج از میان میرود. بنابراین، هدف این سناریو الزاماً سرنگونی فوری حکومت از طریق چند هفته اعتراض خیابانی نیست. هدف میتواند فرسودهکردن همزمان توان اقتصادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت امنیتی کشور باشد؛ بهگونهای که ایران در یک زمان با سه بحران روبهرو شود: فشار نظامی در خارج، بیثباتی اقتصادی در داخل و رویارویی خشونتآمیز در خیابان.در چنین شرایطی، عملیات نظامی بعدی نیز دیگر صرفاً بهعنوان حملهای خارجی معرفی نخواهد شد. ممکن است آن را در پوشش «حمایت از مردم»، «جلوگیری از کشتار»، «ایجاد منطقه امن» یا «کمک به نیروهای داخلی» توجیه کنند. به این ترتیب، بحران داخلی به مقدمه و پوشش سیاسی مرحله تازهای از مداخله خارجی تبدیل میشود.پس از شکست سناریوی اشغال محدود، راهبرد جایگزین میتواند نه فتح مستقیم سرزمین، بلکه تولید تدریجی آشوب، تشدید شکافهای داخلی و کشاندن کشور به آستانه یک رویارویی مسلحانه داخلی باشد. که مسیر را برای مرحله نهایی جنگ باز خواهد کرد.
۴۰۵
۱۲:۳۲
پایگاه خبری نیماد
حمید دباشی، استاد دانشگاه کلمبیا، در نقدی تند، امضاکنندگان نامه سرگشاده گاردین را به گم کردن کامل راه راستین چپ متهم میکند. به باور او، این نامه که به تازگی خطاب به زندانیان سیاسی ایران منتشر شده، با توسل به کلیشه کهنه و تهوع آورِ «هر دو طرف مقصرند»، مرتکب اشتباهی راهبردی و اخلاقی میشود: برابر دانستن متجاوزان خارجی (آمریکا و اسرائیل) با بمبارانشدگانی که تمامیت ارضی و تمدنشان در معرض نابودی است.
دباشی تأکید میکند که این نامه درک درستی از لحظه تاریخی کنونی ندارد. او می نویسد که به محض فرود نخستین بمبها بر ایران، تاریخِ مبارزه ضداستعماری این سرزمین برای جهانیان زنده شد و خودِ زندانیان سیاسی نیز از درون زندان، حملات را محکوم کردند. به گفته او، استعاره «قیچی» در این نامه، عاملیت تاریخی را از ایرانیان سلب کرده و عملاً به مداخله بشردوستانه امپریالیستی مشروعیت اخلاقی میبخشد؛ اقدامی که او آن را خیانتی بزرگتر از هر اشتباهی در حکومت ایران میداند.
نکته کلیدی دیگر، اشاره به انصراف شماری از امضاکنندگان اولیه مانند رابین کلی، نسرین الامین، سنان انطون و دیگران است که روند جمعآوری امضا را فریبنده و محتوای نهایی را با آنچه دیده بودند، متفاوت خواندهاند. دباشی این پرسش را مطرح میکند که چرا در میان طراحان این نامه حتی یک استاد یا روشنفکر منتقد ایرانی حضور نداشته و چرا صداهای مستقل درون ایران، چون بهروز قمریتبریزی، نادیده گرفته شدهاند.
دباشی در ادامه با زبانی تأثیرگذار، پارادوکسِ پیشآمده را شرح میدهد: همان حکومتی که دههها روشنفکران را از وطنشان دور کرده، اکنون در قامت مدافعی برآمده است که در برابر جنگی نسلکشانه از کیان ۹۰ میلیون ایرانی پاسداری میکند. او مردم ایران را اعم از حاکم و محکوم، در جبههای واحد در برابر ترکیب شرورانه استعمار صهیونیستی و امپراتوری آمریکایی میبیند و از امضاکنندگان میخواهد که اندکی فروتنی به خرج دهند و از این تحول بزرگ معرفتشناختی و همبستگی بیسابقه در جهان عربی و اسلامی در پشتیبانی از ایران، آگاه شوند.
دباشی در پایان، با لحنی تلخ اما صریح، چنین نامهای را نشانهای از بریدگی کامل از واقعیتهای میدانی و تاریخی ایران میداند و تأکید میکند که در این کشاکش تمدنی، جای هیچگونه دوگانهای باقی نمیماند: «شما یا در کنار بمباندازان نسلکش و قاتل قرار دارید، یا در کنار کسانی که بمباران میشوند.»
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
حمید دباشی، استاد دانشگاه کلمبیا، در نقدی تند، امضاکنندگان نامه سرگشاده گاردین را به گم کردن کامل راه راستین چپ متهم میکند. به باور او، این نامه که به تازگی خطاب به زندانیان سیاسی ایران منتشر شده، با توسل به کلیشه کهنه و تهوع آورِ «هر دو طرف مقصرند»، مرتکب اشتباهی راهبردی و اخلاقی میشود: برابر دانستن متجاوزان خارجی (آمریکا و اسرائیل) با بمبارانشدگانی که تمامیت ارضی و تمدنشان در معرض نابودی است.
دباشی تأکید میکند که این نامه درک درستی از لحظه تاریخی کنونی ندارد. او می نویسد که به محض فرود نخستین بمبها بر ایران، تاریخِ مبارزه ضداستعماری این سرزمین برای جهانیان زنده شد و خودِ زندانیان سیاسی نیز از درون زندان، حملات را محکوم کردند. به گفته او، استعاره «قیچی» در این نامه، عاملیت تاریخی را از ایرانیان سلب کرده و عملاً به مداخله بشردوستانه امپریالیستی مشروعیت اخلاقی میبخشد؛ اقدامی که او آن را خیانتی بزرگتر از هر اشتباهی در حکومت ایران میداند.
نکته کلیدی دیگر، اشاره به انصراف شماری از امضاکنندگان اولیه مانند رابین کلی، نسرین الامین، سنان انطون و دیگران است که روند جمعآوری امضا را فریبنده و محتوای نهایی را با آنچه دیده بودند، متفاوت خواندهاند. دباشی این پرسش را مطرح میکند که چرا در میان طراحان این نامه حتی یک استاد یا روشنفکر منتقد ایرانی حضور نداشته و چرا صداهای مستقل درون ایران، چون بهروز قمریتبریزی، نادیده گرفته شدهاند.
دباشی در ادامه با زبانی تأثیرگذار، پارادوکسِ پیشآمده را شرح میدهد: همان حکومتی که دههها روشنفکران را از وطنشان دور کرده، اکنون در قامت مدافعی برآمده است که در برابر جنگی نسلکشانه از کیان ۹۰ میلیون ایرانی پاسداری میکند. او مردم ایران را اعم از حاکم و محکوم، در جبههای واحد در برابر ترکیب شرورانه استعمار صهیونیستی و امپراتوری آمریکایی میبیند و از امضاکنندگان میخواهد که اندکی فروتنی به خرج دهند و از این تحول بزرگ معرفتشناختی و همبستگی بیسابقه در جهان عربی و اسلامی در پشتیبانی از ایران، آگاه شوند.
دباشی در پایان، با لحنی تلخ اما صریح، چنین نامهای را نشانهای از بریدگی کامل از واقعیتهای میدانی و تاریخی ایران میداند و تأکید میکند که در این کشاکش تمدنی، جای هیچگونه دوگانهای باقی نمیماند: «شما یا در کنار بمباندازان نسلکش و قاتل قرار دارید، یا در کنار کسانی که بمباران میشوند.»
۱.۲K
۷:۲۲
حسین قتیب
دوگانهسازی میان «موافقت یا مخالفت با غنیسازی» از اساس گمراهکننده است. اورانیوم عامل شر و بدبختی نیست و غنیسازی نیز نه فضیلتی مقدس است و نه گناهی سیاسی؛ اینها ابزارهای فنی در خدمت یک راهبرد امنیتیاند. خطای اصلی ایران، خودِ غنیسازی نبود، بلکه ماندن طولانیمدت در وضعیت آستانهای بود؛ آنقدر پیش رفتیم که دشمنان احساس خطر کنند، علیه ایران اجماع بسازند و به اقدام پیشگیرانه بیندیشند، اما آنقدر پیش نرفتیم که بازدارندگی معتبر، توان پاسخ دوم و ساختار بقاپذیر فرماندهی و کنترل ایجاد شود. به بیان روشنتر، هزینههای یک قدرت هستهای را پرداختیم، بیآنکه از مهمترین مزیت امنیتی آن برخوردار شویم. همین وضعیت، پنجره حمله را باز کرد.
در سوی مقابل، بازگشت کامل و تحویل حدود ۴۰۰ کیلوگرم مواد غنیشده نیز، آنگونه که در ذهن برخی دولتیها و فرزندان نظامیان پشیمان نقش بسته، بهخودیخود امنیت نمیآورد. خطای راهبردی ایران این بود که سالها هزینههای یک قدرت هستهای را پرداخت، حساسیت جهانی و انگیزه حمله پیشگیرانه را افزایش داد، اما از مزیت اصلی آن، یعنی بازدارندگی تسلیحاتی، محروم ماند. از نظر من، راه نه بازگشت به عقب و تحویل ۴۰۰ کیلوگرم ذخیره در برابر وعدههای بیضمانت است و نه ادامه اقامت در منطقه خاکستری آستانهای؛ راه، عبور آشکار از آستانه و انجام آزمایش هستهای است تا ابهام پایان یابد و محاسبات دشمن تغییر کند. البته آزمایش بهتنهایی بازدارندگی کامل نمیسازد؛ باید با زرادخانه بقاپذیر، ابزار پرتاب مطمئن، توان پاسخ دوم و سامانه فرماندهی و کنترل هستهای همراه شود. آزمایش، آغاز بازدارندگی است، نه پایان آن. امنیت نه از انباشتن بیهدف اورانیوم به دست میآید و نه از تحویل شتابزده آن. خطای نخست، اشتباه گرفتن آستانه هستهای با بازدارندگی بود؛ خطای دوم، اشتباه گرفتن خلع اهرم با امنیت است
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
دوگانهسازی میان «موافقت یا مخالفت با غنیسازی» از اساس گمراهکننده است. اورانیوم عامل شر و بدبختی نیست و غنیسازی نیز نه فضیلتی مقدس است و نه گناهی سیاسی؛ اینها ابزارهای فنی در خدمت یک راهبرد امنیتیاند. خطای اصلی ایران، خودِ غنیسازی نبود، بلکه ماندن طولانیمدت در وضعیت آستانهای بود؛ آنقدر پیش رفتیم که دشمنان احساس خطر کنند، علیه ایران اجماع بسازند و به اقدام پیشگیرانه بیندیشند، اما آنقدر پیش نرفتیم که بازدارندگی معتبر، توان پاسخ دوم و ساختار بقاپذیر فرماندهی و کنترل ایجاد شود. به بیان روشنتر، هزینههای یک قدرت هستهای را پرداختیم، بیآنکه از مهمترین مزیت امنیتی آن برخوردار شویم. همین وضعیت، پنجره حمله را باز کرد.
در سوی مقابل، بازگشت کامل و تحویل حدود ۴۰۰ کیلوگرم مواد غنیشده نیز، آنگونه که در ذهن برخی دولتیها و فرزندان نظامیان پشیمان نقش بسته، بهخودیخود امنیت نمیآورد. خطای راهبردی ایران این بود که سالها هزینههای یک قدرت هستهای را پرداخت، حساسیت جهانی و انگیزه حمله پیشگیرانه را افزایش داد، اما از مزیت اصلی آن، یعنی بازدارندگی تسلیحاتی، محروم ماند. از نظر من، راه نه بازگشت به عقب و تحویل ۴۰۰ کیلوگرم ذخیره در برابر وعدههای بیضمانت است و نه ادامه اقامت در منطقه خاکستری آستانهای؛ راه، عبور آشکار از آستانه و انجام آزمایش هستهای است تا ابهام پایان یابد و محاسبات دشمن تغییر کند. البته آزمایش بهتنهایی بازدارندگی کامل نمیسازد؛ باید با زرادخانه بقاپذیر، ابزار پرتاب مطمئن، توان پاسخ دوم و سامانه فرماندهی و کنترل هستهای همراه شود. آزمایش، آغاز بازدارندگی است، نه پایان آن. امنیت نه از انباشتن بیهدف اورانیوم به دست میآید و نه از تحویل شتابزده آن. خطای نخست، اشتباه گرفتن آستانه هستهای با بازدارندگی بود؛ خطای دوم، اشتباه گرفتن خلع اهرم با امنیت است
۳۱۰
۷:۰۴
ابرقدرت!؟! و حمله به بی دفاعترین انسانها؟؟!!
عادل پیغامی
حمله به مراسمهای عروسی، از سوی آمریکا، امری متداول و تکراری است. خوی ددمنشی و ضد انسانی آمریکایی-صهیونی ، دقیقا بی دفاع ترین و مدنی ترین اجتماعات انسانی مثل مدرسه، بیمارستان و عروسی را عمدا هدف قرار می دهد و با اینکار ضدیت خود را با انسانهای بیگناه نشان می دهد.
از سال ۲۰۰۱، چندین مراسم یا کاروان عروسی در افغانستان، عراق، سوریه و یمن هدف حملات هوایی آمریکا یا نیروهای همپیمان قرار گرفتهاند. موارد مهم عبارتاند از: پکتیا و خوست افغانستان (۲۰۰۱ و ۲۰۰۲)، ارزگان افغانستان (۲۰۰۲)، مُکریبیب عراق (۲۰۰۴)، ننگرهار افغانستان (۲۰۰۸)، وچبغتو قندهار (۲۰۰۸)، لغمان افغانستان (۲۰۰۸) و کاروان عروسی در البیضاء یمن (۲۰۱۳). مراسم عروسی در روستای سنبان استان ذمار یمن (۲۰۱۵)، عروسی در رقه سوریه (۲۰۱۶)، و جنایت دیروز عروسی سیریک ایران (۲۰۲۶)
تلفات انسانی گزارششده از حدود ۱۰ نفر تا بیش از ۱۰۰ نفر در هر حمله متغیر بوده است.
البته فرماندهان ابله و زبون آمریکا همیشه، یا صحبت از پوششی بودن مراسمها کرده و یا اشتباهیبودن حمله را مطرح کرده که حتی اگر این باشد اوج عقب ماندگی تشخیصی و ضعف اطلاعاتی ارتش جنایتکار آمریکا را نشانمی دهد.مشابه همین گزارش را در حمله به مدارس، قایقهای ماهیگیری و بندرگاه های روستایی صیادی، بمباران بیمارستانها، حمله به مراکز علمی و دانشگاهی، و خانه های مردم عادی، طی چنددهه اخیر تاریخ آمریکا و رژیم صهیونیستی می توان دید.
اوج زبونی و وحشیگری او را در هزاران صحنه می توان دید و کور باد هرآنکه این حقیقت آفتاب گونه را نمی بیند!
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
عادل پیغامی
حمله به مراسمهای عروسی، از سوی آمریکا، امری متداول و تکراری است. خوی ددمنشی و ضد انسانی آمریکایی-صهیونی ، دقیقا بی دفاع ترین و مدنی ترین اجتماعات انسانی مثل مدرسه، بیمارستان و عروسی را عمدا هدف قرار می دهد و با اینکار ضدیت خود را با انسانهای بیگناه نشان می دهد.
از سال ۲۰۰۱، چندین مراسم یا کاروان عروسی در افغانستان، عراق، سوریه و یمن هدف حملات هوایی آمریکا یا نیروهای همپیمان قرار گرفتهاند. موارد مهم عبارتاند از: پکتیا و خوست افغانستان (۲۰۰۱ و ۲۰۰۲)، ارزگان افغانستان (۲۰۰۲)، مُکریبیب عراق (۲۰۰۴)، ننگرهار افغانستان (۲۰۰۸)، وچبغتو قندهار (۲۰۰۸)، لغمان افغانستان (۲۰۰۸) و کاروان عروسی در البیضاء یمن (۲۰۱۳). مراسم عروسی در روستای سنبان استان ذمار یمن (۲۰۱۵)، عروسی در رقه سوریه (۲۰۱۶)، و جنایت دیروز عروسی سیریک ایران (۲۰۲۶)
تلفات انسانی گزارششده از حدود ۱۰ نفر تا بیش از ۱۰۰ نفر در هر حمله متغیر بوده است.
البته فرماندهان ابله و زبون آمریکا همیشه، یا صحبت از پوششی بودن مراسمها کرده و یا اشتباهیبودن حمله را مطرح کرده که حتی اگر این باشد اوج عقب ماندگی تشخیصی و ضعف اطلاعاتی ارتش جنایتکار آمریکا را نشانمی دهد.مشابه همین گزارش را در حمله به مدارس، قایقهای ماهیگیری و بندرگاه های روستایی صیادی، بمباران بیمارستانها، حمله به مراکز علمی و دانشگاهی، و خانه های مردم عادی، طی چنددهه اخیر تاریخ آمریکا و رژیم صهیونیستی می توان دید.
اوج زبونی و وحشیگری او را در هزاران صحنه می توان دید و کور باد هرآنکه این حقیقت آفتاب گونه را نمی بیند!
۱۹۳
۷:۱۵
تریتا پارسی:اول گفتند اقتصاد ایران باید زیر فشار تحریمها خرد شود تا مردم دست به قیام بزنند.
وقتی آن نتیجه نداد، گفتند معترضان باید توسط قدرتهای غربی مسلح شده و آموزش ببینند.
وقتی آن هم جواب نداد، گفتند هیچ راه دیگری جز بمباران ایران توسط آمریکا وجود ندارد.
و وقتی آن هم بینتیجه ماند، یاسمین پهلوی، همسر فرزند شاه سابق، در اینستاگرام اشاره میکند که آمریکا اکنون باید به ایران حمله هستهای کند.
وقتی تنها چیزی که برایتان اهمیت دارد قدرت و انتقام باشد، همهچیز مجاز میشود؛ حتی کشتار جمعی میلیونها نفر از مردم خودمان.
#نبض_ایران_صدای_دانشگاه@stu_media
وقتی آن نتیجه نداد، گفتند معترضان باید توسط قدرتهای غربی مسلح شده و آموزش ببینند.
وقتی آن هم جواب نداد، گفتند هیچ راه دیگری جز بمباران ایران توسط آمریکا وجود ندارد.
و وقتی آن هم بینتیجه ماند، یاسمین پهلوی، همسر فرزند شاه سابق، در اینستاگرام اشاره میکند که آمریکا اکنون باید به ایران حمله هستهای کند.
وقتی تنها چیزی که برایتان اهمیت دارد قدرت و انتقام باشد، همهچیز مجاز میشود؛ حتی کشتار جمعی میلیونها نفر از مردم خودمان.
۶۶۸
۷:۲۲