چرا نوستالژیها فضای فرهنگی قرن بیستویکم را تسخیر کردهاند؟ دنیای هنر را اشباحِ گذشته به تسخیر خودشان درآوردهاند. جیسون فاراگو، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، دو سال پیش، در مقالۀ بلندی در نیویورک تایمز مگزین، نوشت: «اکنون تقریباً یکچهارم از قرنی را پشت سر گذاشتهایم که به احتمال زیاد در تاریخ بهعنوان قرنی شناخته خواهد شد که کمترین نوآوری، کمترین تحول و کمترین ابتکار را از زمان اختراع ماشین چاپ تا امروز داشته است». فاراگو به مُد جدیدی در عرصههای مختلف هنری، از موسیقی تا سینما اشاره میکرد که چیزی نبود، جز بستهبندیِ دوبارۀ موسیقیها و فیلمهای قدیمی. فاراگو نمونهای از منتقدان فرهنگی روزافزونی است که دربارۀ برهوتِ فرهنگی قرن بیستویکم مینویسند. در میان آنها، مارک فیشر، نویسنده و منتقد هنری تأثیرگذار بریتانیایی، یکی از شاخصترین چهرههاست. فیشر در کتاب مشهور خود، اشباح زندگی من، آنچه «رکود فرهنگی و اجتماعی معاصر» میدانست را با مفهوم هانتولوژی توضیح داد. هانتولوژی در اصل، واژهای بود که دریدا، فیلسوف فرانسوی، در دهۀ ۹۰میلادی ساخت تا بگوید شبحِ مارکس و مارکسیسم دائماً در سالهای پس از فروپاشی شوروی بازخواهد گشت. مارک فیشر هانتولوژی را از اساس بازتفسیر کرد. نسخهٔ فیشر از هانتولوژی حول ایدۀ «آیندههای ازدسترفته» میگردد؛ این احساس که «آینده» قربانیِ محققنشدنِ پیشرفتهایی شده است که روشنگری و سرمایهداری در قرن بیستم وعده داده بودند. بدینترتیب، انسداد آینده به چشماندازی فرهنگی انجامیده که در آن نوستالژی و احیای گذشته دست بالا را دارند: چهرههای فکریِ برجستۀ روز، نویسندگانیاند که دهها سال است از دنیا رفتهاند؛ موسیقیهای محبوبِ زمانه، دهها سال پیش ساخته شدهاند و وضع سینما و نقاشی و رمان هم همین است. فیشر میگوید فرهنگِ همهگیرِ «بازیافت زبالهها»، بیش از همهجا، در خودِ عرصۀ فرهنگ محقق شده؛ امری که به نوعی انتزاع کسالتآور دامن زده است. آثار فرهنگی بهشکلی ناگوار، بیارتباط به شرایط امروز به نظر میرسند. الی مولد، استاد جغرافیای انسانی در دانشگاه لندن، مینویسد: چرخۀ بازیافت فرهنگی باعث میشود «امر نو» چیزی جز بازآرایی «امر کهنه» نباشد. این فرایند اثری «شبحگون» پدید میآورد که در آن پژواک گذشته جای امید به آینده را میگیرد. سیل بیپایان بازسازیهای هالیوودی، صنعتِ نوستالژی در سریالها و رمانها، یا گروههای موسیقی بزرگی که دائماً تورهای جدیدی با اجرای آهنگهای قدیمیشان ترتیب میدهند، نمونههای آشکاری از هانتولوژی هستند. اما هانتولوژیِ فیشر پیامدهای عمیق سیاسی و اجتماعی نیز دارد. فیشر استدلال میکرد که اجماع نولیبرالی جامعه را در نوعی «حالِ ابدی» گرفتار کرده است؛ حالی که در آن امکان تصور آیندهای متفاوت از میان رفته است. در نتیجه، چشمانداز سیاسی نیز از ایدههای دوراندیشانه و تحولآفرین تهی شده و ایدئولوژیها و شکستهای گذشته همچنان زمان حال را به تسخیر خودشان درآوردهاند. جنایتهای پیدرپی اسرائیل و حمایتهای مداوم آمریکا و اروپا از این جنایتها، از نظر فیشر، یکی از آشکارترین نمونههای این گیرافتادن در «چرخۀ شبحگون شکستهای گذشته» است. الی مولد مینویسد: اگرچه مفهوم هانتولوژی در مجموع نگاهی بدبینانه به فضای فرهنگی امروز دارد، اما ظرفیت سیاسیِ آن در این است که ما را به شناسایی اشباح گذشته و آیندههای ازدسترفتهای فرامیخواند که زمان حال ما را تسخیر کردهاند. این مسئله امروز بیش از همیشه ضروری است، زیرا در مواجهه با بحرانهای عمیقی که ترکیب سرمایهداری، پوپولیسم و تکنولوژی آفریدهاند، توسل به نوستالژی به جای اندیشیدن به نوآوریهای حقیقی، بزرگترین خطایی است که میتوانیم بکنیم. آنچه خواندید برگرفته از مطلب Hauntology: The Persistent Echoes of Lost Futures and Unfulfilled Promises نوشتۀ الی مولد است که در وبسایت شخصی او به نام تاسیتی منتشر شده است. @tarjomaan
دکترین نتانیاهو: معجون بدبینی و افراطیگری چطور به فاجعه انجامید؟ بنیامین نتانیاهو نزدیک به دو دهه است که در سمت نخستوزیری اسرائیل باقی مانده، رکوردی که هیچ نخستوزیر دیگری در تاریخ کوتاه رژیم صهیونیستی به آن نرسیده است. او در سالهایی که قدرت را در دست داشته، قاعدۀ بسیاری چیزها را عوض کرده است. با گزینگویههای موهوم آخرالزمانیاش دربارۀ خطراتی وجودی که اسرائیل را تهدید میکنند، رنجی خارج از تصور بر فلسطینیان وارد آورده و با جهانبینیِ بدبینانۀ تاریکش، هیچوقت با هیچ شکلی از صلح و توافق با همسایگان اسرائیل همراه نبوده است. نتانیاهو چطور فکر میکند؟ جاشوا لیفر، روزنامهنگاری که مدتها دربارۀ نتانیاهو و شیوۀ حکمرانیاش تحقیق کرده، معتقد است نتانیاهو، ترکیبی متعارض و پیچیده از چهار چیز است: نئولیبرالیسم، جنگطلبی، پوپولیسم و تکنوکراسی. اگرچه نتانیاهو متحد یهودیان افراطیِ فوقالعاده مذهبی در اسرائیل است و اشتراکات فکری بسیاری با آنها دارد، خودش هیچگاه آدمی مذهبی نبوده. بلکه به تعبیرِ لیفر آدمی بهشدت سکولار است که نگاهی بسیار تیره به جهان دارد. بخشی از این جهانبینی برآمده از بزرگشدن نزد پدری است که مورخی با اعتقادات عجیبوغریب بود. اما بخش مهمتر، ناشی از کارزاری پوپولیستی است که موفقیتهای سیاسی نتانیاهو از آنجا آغاز شد: مخالفت سرسختانه با گفتگوهای صلح اسحاق رابین و پافشاری بر اینکه صلح با اعراب بیمعنی و برای اسرائیل خطرناک است. نتانیاهو سال ۱۹۹۶، با برنامههای مفصلی برای بازسازی اقتصاد اسرائیل بر پایۀ اصول بازار آزاد تاچری به قدرت رسید: اصلاح ساختار بوروکراتیک، آزادسازی بازار کار، و کاهش یارانهها برای صنایع در حال ورشکستگی. بخشی از این اصلاحات اقتصادی انجام شد، اما مهمتر از آن، فرهنگ سیاسی جدیدی بود که نتانیاهو در اسرائیل باب کرد. او اولین نخستوزیر تلویزیونی اسرائیل بود. برای تقویت اجراهای عمومیاش، کلاس بازیگری رفت، آرایش میکرد، کتوشلوارهای گرانقیمت میپوشید و مطمئن میشد که دوربینها فقط زاویهای از صورتش را نشان دهند که بینقصتر است. در کنار این تجملگرایی، زبانِ سیاسی تازهای را به میدان آورد: او حزب خودش -لیکود- را اندک اندک به حزبی پوپولیست و اقتدارگرا تبدیل کرد که حول شخصیت او میچرخید. ایدۀ اصلی او در حکمرانی، به تعبیر میکا گودمن، فیلسوف و روشنفکر راستگرای اسرائیلی، «مدیریت اشغال» بود. از نظر نتانیاهو اسرائیل باید برای همیشه اشغالگر باشد، اما این اشغالگری را چنان حقبهجانب نشان دهد که طبیعی و منطقی به نظر برسد. نتانیاهو توانست اندک اندک این ایده را حتی در میان مخالفان خودش جا بیاندازد. آنچه اسرائیلیها «کانسپتزیا» مینامند -یعنی همان مدیریت اشغال و سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن- در حوزۀ سیاست خارجی نیز بازتاب یافت. نتانیاهو از دیرباز مخالف حضور گستردۀ آمریکا در منطقه بود، چون فکر میکرد آمریکا دست اسرائیل را میبندد. در ایدۀ جایگزین او، اسرائیل با پیوندزدن امنیت منطقه به امنیت خودش، میتواند به کنشگری محوری و مستقل در خاورمیانه تبدیل شود. «پیمان ابراهیم» جاهطلبانهترین گام او برای تحققبخشیدن به این رؤیا بود. جاشوا لیفر مینویسد: حملۀ حماس در هفت اکتبر تمام طرح و نقشههای نتانیاهو را نقش بر آب کرد. شدت این حمله نشان داد که «مدیریت اشغال»، ناگزیر به چه هزینههای سنگینی برای اسرائیل منتهی خواهد شد. در طول تقریباً دو دهۀ اخیر، فلسطینیها متحمل درد و رنج بسیاری شدهاند و اسرائیل طی سالیان دراز دچار نوعی خودپسندی و بیاعتناییِ خطرناک نسبت به سرنوشت همسایگان فلسطینیاش شده است، به این امید که مسئلۀ فلسطین بعد از پیمان ابراهیم، خودبهخود فراموش خواهد شد. تحلیلی که سراپا غلط از آب درآمد. آنچه خواندید برگرفته از مطلب «دکترین نتانیاهو» است که در پروندۀ شمارۀ ۳۶ مجلۀ ترجمان منتشر شده است. @tarjomaan
تنهایی قدمزدن در طبیعت باعث میشود کمتر احساس تنهایی کنید امروزه، احساس فراگیر تنهایی به یکی از تهدیدهای مهم سلامت عمومی و فردی در سراسر جهان تبدیل شده است. بر اساس گزارش جهانی شادی در سال ۲۰۲۳، حدود ۱۹درصد از جوانان جهان اعلام کردند «هیچکس» را ندارند که بتوانند به او تکیه کنند؛ رقمی که نسبت به سال ۲۰۰۶، ۳۹درصد افزایش را نشان میدهد. مطالعات مختلف پیوندِ جدی احساس مزمن تنهایی را با مرگ زودرس، زوال عقل، بیماریهای قلبیعروقی نشان دادهاند. تنهایی در سطح اجتماعی نیز معضلی عظیم است، زیرا با انواع خشونت و افراطگرایی سیاسی ارتباط دارد. اگرچه تحقیقات بیشماری آثار مخرب تنهایی را در سالهای اخیر آشکار کردهاند، تلاشها برای رفع این مشکل تا به امروز چندان اثربخش نبودهاند. شاید بخشی از این مشکل ناشی از ماهیت بسیار پیچیدۀ این احساس باشد. اغلب راهحلهایی که برای احساس تنهایی طراحی شدهاند، بر «افزایش و تقویت پیوندهای اجتماعی» تمرکز دارند. اما معضلی بزرگ در این مسیر وجود دارد: چنانکه محقق بزرگ، جان کاسیوپو، نشان داده است، احساس تنهایی لزوماً ناشی از فقدانِ روابط اجتماعی نیست. چه بسا فردی دارای روابط اجتماعی بسیار گستردهای باشد، اما شدیداً هم احساس تنهایی کند. بههمیندلیل، برنامههایی که آدمهای تنها را به ورود به جمعهای تازه ترغیب میکند، لزوماً به کاهش احساس تنهایی آنها نمیانجامد. یوهان کوتیس هوف، جامعهشناس نروژی، به راهحلی نوآورانه برای این معضل میاندیشید. او تلاش کرد رابطۀ احساس تنهایی را با مفهومی بسنجد که تا امروز کمتر مورد توجه بوده است: «پیوند با طبیعت». چند تحقیق، از جمله پژوهش عظیم آیانا مارکِویچ، روانشناس اوکراینی، نشان دادهاند که «احساس تعلق» به مکانها با احساس تنهایی رابطۀ معکوس دارد. بهعبارت دیگر، اگر فرد با یک خانه، خیابان، عبادتگاه یا محل تجمع در محله یا شهرش پیوندِ احساسی عمیقی داشته باشد، کمتر احساس تنهایی خواهد کرد، و این چندان ربطی به این ندارد که دیگر آدمها چقدر در زندگیاش حضور دارند. هوف به این فکر کرد که آیا چنین رابطهای در پیوند با طبیعت هم برقرار است؟ سوال او چنین بود: آیا کسانی که به یک محیط طبیعی دل میبندند کمتر احساس تنهایی میکنند؟ هوف پیمایشی را در ساحل دریاچۀ میوسا، یکی از محبوبترین مقاصدِ طبیعتگردی در نروژ، اجرا کرد. او از شرکتکنندگان دربارۀ پیوند احساسیشان با طبیعت، ارتباطشان با دریاچه و میزان احساس تنهاییشان پرسید. نتایج جالبتوجه و خیرهکننده بودند: همبستگی معکوسِ قدرتمندی میان پیوند با طبیعت و احساس تنهایی وجود داشت. اما این نتیجه در میان کسانی بسیار بارز بود که صرفاً به قصدِ لذتبردن از طبیعت به دریاچۀ میوسا آمده بودند و به کارهایی مثل پیادهروی آرام، نگاهکردن به درختان و پرندگان، یا بوکردن گلها مشغول بودند. در مقابل، چنین نتیجهای برای کسانی که برای ورزش، تمرین یا قرارهای کاری به کنار دریاچه آمده بودند، مصداق نداشت. هوف مینویسد: «وقتی خود را بخشی از طبیعت میبینید، احساس تعلقی عمیق در شما شکل میگیرد». تحقیقِ هوف نکتهای تناقضآمیز و جالب را آشکار میکند: اگر احساس تنهایی میکنید و قصد دارید به دل طبیعت بروید، شاید بهتر باشد به جای آنکه همسفرانی پیدا کنید، خودتان بهتنهایی بروید. آنچه خواندید مروری است بر مطلب How Lonely Walks in Nature Can Make You Feel Less Alone نوشتۀ جیک کوری، که در وبسایت ناتیلوس منتشر شده است. @tarjomaan
بگذارید «نوشتن» برای انسانها باقی بماند دربارۀ انسانزدایی هوش مصنوعی اگر به نسخههای دستنویس شعرهای امیلی دیکینسون، شاعر بزرگ آمریکایی، دقت کنید، جابهجا، حوضچههای دایرهشکل کوچکی از جوهر را کنار کلمهها میبینید. این حوضچهها همان جاهایی است که دیکینسون مکث کرده تا تصمیم بگیرد کلمۀ بعدی باید چه باشد؛ یا از خودش پرسیده: بهتر نیست سطر قبلی را جور دیگری بنویسم؟ دن چیسون، استاد ادبیات و رئیس گروه زبان و ادبیات انگلیسی در کالج ولزلی، مینویسد: این حوضچههای جوهر انسانیترین نشانههای دستنوشتههای دیکینسون است. جایی که اندیشیدن، تردیدکردن و تعلیق او را میتوانید ببینید. ویلیام جیمز در کتاب اصول روانشناسی چنین لحظههایی را «فضای خالی فعال» مینامد. جیمز مینویسد: «فرض کنید میکوشیم نامی فراموششده را به یاد آوریم. وضعیت آگاهی ما در آن لحظه شگفتآور است. در آن فضایی خالی جاخوش کرده؛ اما نه صرفاً یک فضای خالی. شکافی است بهشدت فعال. چیزی شبیه به شبحی از آن نام در آن حضور دارد که ما را به جهتی خاص فرامیخواند، گاه با احساس نزدیکی به پاسخ در ما لرزشی ایجاد میکند، و سپس دوباره ما را بدون آن واژه رها میکند، اما اگر نامهای نادرستی به ما پیشنهاد شوند، این جای خالی، فوراً آنها را رد میکند.» «نوشتن» همیشه مسیری بوده که با این «فضاهای خالی فعال» سنگفرش میشده. هر کسی که روزگاری تلاش کرده است چیزی بنویسد میداند که گاهی در لحظههای جوشش فکر، میشود یکنفس چندین صفحه نوشت، و گاهی هفتهها طول میکشد تا یک جمله به آخر برسد. در این بنبستهای طاقتفرسا، نویسنده همواره در «میانۀ راه» است. کاری ناتمام دارد که گوشۀ ذهنش آرمیده ولی راهی به تمامکردنش ندارد. ورود مدلهای زبانی بزرگ مانند چتجیپیتی و رقبایش به عرصۀ نوشتن، این تجربهها را از اساس تغییر داده است. دن چیسون میگوید وقتی از چتجیپیتی هم سوالی میپرسید، برای چندثانیه میگوید «در حال فکرکردن» است، ولی فرایند نوشتنش با تردیدهای طولانی همراه نیست. هوش مصنوعی هیچوقت به بنبست نمیخورد. جملهها با سرعت پشت سر هم چیده میشوند و در یک چشمبههمزدن، سفارش شما آماده میشود. این سبک نوشتن خوبیهایی دارد، اما بزرگترین مشکلش این است که «غیرانسانی» است. مشهور است که الیزابت بیشاپ، شاعر بزرگ انگلیسی، گاهی چند ده سال صبر میکرد تا جزئیات کوچک، تعبیرات یا ریتمهای منحصربهفردی که میپسندید در شعرش ظاهر شود. اما حالا میتوانید به هوش مصنوعی بگویید که شعری به سبک بیشاپ برایتان بگوید و سیثانیه بعد تحویلش بگیرید. خب، روشن است که چه تفاوت عظیمی اینجا وجود دارد. نوشتن در فضای خالیِ فعال بین «دانستن» و «بهزبان آوردن» اتفاق میافتد. اندیشهها در نبردی سهمگین با امر «ناگفتنی» از مسیر توقفها، گمشدنها و بازگشتهای مکرر عبور میکنند تا بالاخره روی کاغذ بیایند. طیکردن این مسیر، مستلزم صبر، انتظارکشیدن و گذر «زمان» است. اما فناوری دشمنِ انتظارکشیدن است. منطق مسلط عصر ما زمان را به رشتهای از فوریتها و هشدارها تبدیل کرده است. هر لحظه باید به نتیجهای قابل اندازهگیری منجر شود. در چنین جهانی، ادبیات کُند به نظر میرسد، تفکرِ عمیق ناکارآمد جلوه میکند و تأملِ بیهدف نوعی اتلاف وقت است. جیسون که خودش مانیفست بسیار مشهوری در ممنوعیت استفاده از هوش مصنوعی در کلاسهای دانشگاهیاش دارد، میگوید: دو اتفاق همزمان در دانشگاهها در حال وقوع است: دانشجویان هر روز نوشتههای بهتری در کلاس ارائه میدهند، و هر روز در فهم متن و استدلالکردن پسرفت میکنند. چرا؟ مسئله فقط استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن نیست، مسئله این است که خودِ اندیشیدن پیوند بسیار عمیقی با نوشتن دارد. هنگام نوشتن است که بهترین استدلالها سراغمان میآید. وقتی نوشتن را به هوش مصنوعی برونسپاری کنیم، از اندیشیدن هم محروم میشویم. آنچه خواندید برداشتی است از مطلب «برای خودت فکر کن» (Think for Yourself) نوشتۀ دن چیسون (Dan Chiasson) که در نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است. @tarjomaan
چرا شبکههای اجتماعی به دختران آسیب بیشتری میزند؟ وقتی صحبت از بحران سلامتِ روان نوجوانان میشود، معمولاً تصور میکنیم شبکههای اجتماعی همه را به یک اندازه تحت تأثیر قرار میدهند؛ اما دادهها چیز دیگری میگویند. شبکههای اجتماعی بیش از هر گروه دیگری به دخترانِ نوجوان آسیب میزنند. از اوایل دهۀ ۲۰۱۰، همزمان با گسترش استفاده از گوشیهای هوشمند، آمار اضطراب و افسردگی در میان نوجوانان افزایش یافت؛ اما این افزایش در میان دختران بسیار بیشتر بود. یکی از دلایل اصلی، به نوع استفادۀ دختران و پسران از فناوری برمیگردد؛ پسران بیشترِ زمانِ آنلاین خود را صرف بازیهای ویدئویی میکنند؛ فضاهایی رقابتی که اگرچه اعتیادآورند، ساختاری متفاوت از شبکههای اجتماعی دارند. در مقابل، دختران بیشتر وقت خود را در شبکههای اجتماعی میگذرانند؛ محیطهایی که بر خودنمایی، مقایسه و جلب تأیید دیگران استوارند. دیدن عکسهای ویرایششده، بدنهای ایدئال و سبک زندگیِ ظاهراً شاد و موفق، دخترانِ نوجوان را در معرض احساس ناکافیبودن، اضطراب اجتماعی و کاهش عزتنفس قرار میدهد. این بدان معنا نیست که پسران آسیب نمیبینند؛ آنها نیز با مشکلاتی چون اعتیاد به بازیهای آنلاین و انزوای اجتماعی روبهرو هستند، اما شواهد نشان میدهد شبکههای اجتماعی بر دخترانِ نوجوان فشار روانی بیشتری وارد میکنند. نسل بیقرار: گوشیهای هوشمند چگونه روان فرزندانمان را نابود میکنند؟ نوشتۀ جاناتان هایت ترجمۀ نیره احمدی ۳۸۴ صفحه، رقعی، جلد نرم🧰 قیمت با تخفیف: ۸۶۶/۷۰۰ تومان ️ این کتاب و کتابهای دیگر انتشارات ترجمان را میتوانید از طریق سفارش در بله، تلگرام، اینستاگرام و یا بهصورت تلفنی تهیه کنید.شمارۀ تماس ۰۲۱-۸۱۶۴۰۲۴۱@tarjomaan