۱۴
۱۰:۵۰
۱۴
۱۰:۵۰
۱۴
۱۰:۵۰
تلخی عشق شیرین
Pt21
راوی…
صبح روز بعد، قصر برخلاف همیشه آرام نبود.
خدمتکارها در راهروها رفتوآمد میکردند و صدای قدمهای نگهبانها بیشتر از روزهای قبل به گوش میرسید.
ا.ت کنار پنجره اتاق ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
از دیشب خواب درستی نداشت.
حرفهای تهیونگ، نگاههای جیمین و آن حس عجیبی که مدام در دلش سنگینی میکرد، رهایش نمیکرد.
صدای در باعث شد برگردد.
تهیونگ وارد اتاق شد.
لباس رسمی مشکی به تن داشت و موهایش مرتبتر از همیشه بود.
ا.ت با تعجب گفت:
«جایی میری؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«یه جلسه دارم.»
ا.ت لبخند کمرنگی زد.
«از صبح زود؟»
تهیونگ به سمتش آمد و آرام دستش را گرفت.
«قول میدم زود برگردم.»
ا.ت به چشمانش نگاه کرد.
«همهچی خوبه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«آره.»
اما برای اولین بار، ا.ت احساس کرد آن لبخند کاملاً واقعی نیست.
---
چند ساعت بعد…
ا.ت در کتابخانه قصر نشسته بود.
کتابی در دست داشت، اما حتی یک صفحه هم نخوانده بود.
صدای قدمهایی آمد.
جیمین وارد شد.
نگاهش روی کتاب بستهشده افتاد.
«فکر نمیکنم خیلی مشغول خوندن باشی.»
ا.ت لبخند کوچکی زد.
«مشخصه؟»
جیمین روبهرویش نشست.
«خیلی.»
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
بعد جیمین آرام پرسید:
«تهیونگ کجاست؟»
«گفت جلسه داره.»
جیمین نگاهش را پایین انداخت.
«فهمیدم.»
ا.ت ابروهایش را درهم کشید.
«تو چیزی میدونی؟»
جیمین چند ثانیه ساکت ماند.
«نه… فقط بعضی وقتها پادشاهها بیشتر از چیزی که نشون میدن، مشغولن.»
---
شب…
باران آرامی شروع شده بود.
ا.ت روی تخت نشسته بود.
ساعتها گذشته بود.
اما تهیونگ هنوز برنگشته بود.
برای اولین بار بعد از ازدواجشان، او اینقدر دیر کرده بود.
ا.ت از پنجره بیرون را نگاه کرد.
حیاط قصر تاریک بود.
باد شدیدی میوزید.
در همان لحظه، صدای باز شدن در اتاق آمد.
ا.ت سریع برگشت.
تهیونگ بود.
اما چیزی فرق داشت.
کتش خیس شده بود.
موهایش بههم ریخته بود.
و نگاهش… خستهتر از همیشه بود.
ا.ت سریع به سمتش رفت.
«تهیونگ! خوبی؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«خوبم.»
اما وقتی ا.ت دستش را گرفت، متوجه شد دستانش سردتر از همیشهاند.
«این همه وقت کجا بودی؟»
تهیونگ نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.
«کار داشتم.»
ا.ت آرام گفت:
«این فقط یه جلسه بود؟»
سکوت.
فقط صدای باران شنیده میشد.
چند ثانیه بعد، تهیونگ جلو آمد و پیشانیاش را به پیشانی ا.ت تکیه داد.
«الان فقط میخوام کنار تو باشم.»
قلب ا.ت آرامتر شد.
اما سؤالش هنوز بیجواب مانده بود.
---
در نقطهای دور از قصر…
مردی در تاریکی ایستاده بود.
نگاهش به پنجره روشن اتاق پادشاه بود.
و آرام گفت:
«بالاخره پیدات کردیم، رئیس…»
---
ادامه دارد…
🤍
Pt21
راوی…
صبح روز بعد، قصر برخلاف همیشه آرام نبود.
خدمتکارها در راهروها رفتوآمد میکردند و صدای قدمهای نگهبانها بیشتر از روزهای قبل به گوش میرسید.
ا.ت کنار پنجره اتاق ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
از دیشب خواب درستی نداشت.
حرفهای تهیونگ، نگاههای جیمین و آن حس عجیبی که مدام در دلش سنگینی میکرد، رهایش نمیکرد.
صدای در باعث شد برگردد.
تهیونگ وارد اتاق شد.
لباس رسمی مشکی به تن داشت و موهایش مرتبتر از همیشه بود.
ا.ت با تعجب گفت:
«جایی میری؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«یه جلسه دارم.»
ا.ت لبخند کمرنگی زد.
«از صبح زود؟»
تهیونگ به سمتش آمد و آرام دستش را گرفت.
«قول میدم زود برگردم.»
ا.ت به چشمانش نگاه کرد.
«همهچی خوبه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«آره.»
اما برای اولین بار، ا.ت احساس کرد آن لبخند کاملاً واقعی نیست.
---
چند ساعت بعد…
ا.ت در کتابخانه قصر نشسته بود.
کتابی در دست داشت، اما حتی یک صفحه هم نخوانده بود.
صدای قدمهایی آمد.
جیمین وارد شد.
نگاهش روی کتاب بستهشده افتاد.
«فکر نمیکنم خیلی مشغول خوندن باشی.»
ا.ت لبخند کوچکی زد.
«مشخصه؟»
جیمین روبهرویش نشست.
«خیلی.»
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
بعد جیمین آرام پرسید:
«تهیونگ کجاست؟»
«گفت جلسه داره.»
جیمین نگاهش را پایین انداخت.
«فهمیدم.»
ا.ت ابروهایش را درهم کشید.
«تو چیزی میدونی؟»
جیمین چند ثانیه ساکت ماند.
«نه… فقط بعضی وقتها پادشاهها بیشتر از چیزی که نشون میدن، مشغولن.»
---
شب…
باران آرامی شروع شده بود.
ا.ت روی تخت نشسته بود.
ساعتها گذشته بود.
اما تهیونگ هنوز برنگشته بود.
برای اولین بار بعد از ازدواجشان، او اینقدر دیر کرده بود.
ا.ت از پنجره بیرون را نگاه کرد.
حیاط قصر تاریک بود.
باد شدیدی میوزید.
در همان لحظه، صدای باز شدن در اتاق آمد.
ا.ت سریع برگشت.
تهیونگ بود.
اما چیزی فرق داشت.
کتش خیس شده بود.
موهایش بههم ریخته بود.
و نگاهش… خستهتر از همیشه بود.
ا.ت سریع به سمتش رفت.
«تهیونگ! خوبی؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«خوبم.»
اما وقتی ا.ت دستش را گرفت، متوجه شد دستانش سردتر از همیشهاند.
«این همه وقت کجا بودی؟»
تهیونگ نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.
«کار داشتم.»
ا.ت آرام گفت:
«این فقط یه جلسه بود؟»
سکوت.
فقط صدای باران شنیده میشد.
چند ثانیه بعد، تهیونگ جلو آمد و پیشانیاش را به پیشانی ا.ت تکیه داد.
«الان فقط میخوام کنار تو باشم.»
قلب ا.ت آرامتر شد.
اما سؤالش هنوز بیجواب مانده بود.
---
در نقطهای دور از قصر…
مردی در تاریکی ایستاده بود.
نگاهش به پنجره روشن اتاق پادشاه بود.
و آرام گفت:
«بالاخره پیدات کردیم، رئیس…»
---
ادامه دارد…
۱۴
۱۶:۱۱
تلخی عشق شیرین
Pt22
ا.ت...
دستام هنوز روی شونههای تهیونگ بود.
بارون بیرون شدیدتر شده بود و قطرهها محکم به شیشههای اتاق میخوردن.
بهش نگاه کردم.
چشمهاش خسته بودن، خیلی بیشتر از چیزی که میخواست نشون بده.
آروم گفتم:
«تهیونگ... مطمئنی خوبی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.
«فقط یه روز طولانی بود.»
اما نمیدونستم چرا، این بار دلم میخواست بیشتر سؤال کنم.
شاید به خاطر نگاهش.
شاید به خاطر اون خستگی عجیبی که توی صورتش بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، دستم رو گرفت.
«بیا امشب به هیچچیز فکر نکنیم.»
---
راوی...
چند دقیقه بعد، ا.ت کنار پنجره نشسته بود و تهیونگ روی مبل روبهروش.
اتاق فقط با نور شمع روشن شده بود.
بارون هنوز میبارید.
ا.ت آروم گفت:
«دلم برای خونه قبلیم تنگ شده.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
«خونهات؟»
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
«اونجا خیلی کوچیک بود... ولی آروم بود.»
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
«میخوای یه روز بریم؟»
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«اگر خوشحالت کنه، آره.»
لبخند روی صورت ا.ت نشست.
شاید اولین بار بود که از صبح اون روز، واقعاً آروم میشد.
---
جیمین...
کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
بارون روی شیشه میلغزید.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
«شاهزاده جیمین، شام رو به اتاقتون بیاریم؟»
جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
«نه.»
خدمتکار آروم تعظیم کرد و رفت.
جیمین نگاهش رو به حیاط داد.
نور اتاق تهیونگ هنوز روشن بود.
لبخند تلخی زد.
«خوشحالی حق توئه...»
اما قلبش با اون جمله موافق نبود.
---
ا.ت...
شب خیلی دیر شده بود.
تهیونگ کنارم دراز کشیده بود.
فکر میکردم خوابیده.
اما ناگهان آروم گفت:
«ا.ت؟»
«هوم؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«اگر یه روز فهمیدی من اون آدمی نیستم که فکر میکنی...»
قلبم برای لحظهای ایستاد.
برگشتم سمتش.
«منظورت چیه؟»
تهیونگ به سقف نگاه میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«هیچی... فراموشش کن.»
اخم کردم.
«نه، بگو.»
بالاخره نگاهم کرد.
و برای چند ثانیه فقط به چشمهام خیره شد.
بعد دستم رو گرفت.
«فقط میخوام هر اتفاقی افتاد... به من اعتماد کنی.»
دستم رو محکمتر گرفت.
اما این حرف، بیشتر از اینکه آرومم کنه...
منو ترسوند.
---
راوی...
و در تاریکی شب...
پادشاهی که همه فکر میکردند همهچیز را در اختیار دارد، برای اولین بار از آینده ترسید.
و ملکهای که تازه طعم آرامش را چشیده بود...
کمکم داشت صدای ترکهای آن آرامش را میشنید.
---
ادامه دارد...
🤍
Pt22
ا.ت...
دستام هنوز روی شونههای تهیونگ بود.
بارون بیرون شدیدتر شده بود و قطرهها محکم به شیشههای اتاق میخوردن.
بهش نگاه کردم.
چشمهاش خسته بودن، خیلی بیشتر از چیزی که میخواست نشون بده.
آروم گفتم:
«تهیونگ... مطمئنی خوبی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.
«فقط یه روز طولانی بود.»
اما نمیدونستم چرا، این بار دلم میخواست بیشتر سؤال کنم.
شاید به خاطر نگاهش.
شاید به خاطر اون خستگی عجیبی که توی صورتش بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، دستم رو گرفت.
«بیا امشب به هیچچیز فکر نکنیم.»
---
راوی...
چند دقیقه بعد، ا.ت کنار پنجره نشسته بود و تهیونگ روی مبل روبهروش.
اتاق فقط با نور شمع روشن شده بود.
بارون هنوز میبارید.
ا.ت آروم گفت:
«دلم برای خونه قبلیم تنگ شده.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
«خونهات؟»
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
«اونجا خیلی کوچیک بود... ولی آروم بود.»
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
«میخوای یه روز بریم؟»
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«اگر خوشحالت کنه، آره.»
لبخند روی صورت ا.ت نشست.
شاید اولین بار بود که از صبح اون روز، واقعاً آروم میشد.
---
جیمین...
کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
بارون روی شیشه میلغزید.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
«شاهزاده جیمین، شام رو به اتاقتون بیاریم؟»
جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
«نه.»
خدمتکار آروم تعظیم کرد و رفت.
جیمین نگاهش رو به حیاط داد.
نور اتاق تهیونگ هنوز روشن بود.
لبخند تلخی زد.
«خوشحالی حق توئه...»
اما قلبش با اون جمله موافق نبود.
---
ا.ت...
شب خیلی دیر شده بود.
تهیونگ کنارم دراز کشیده بود.
فکر میکردم خوابیده.
اما ناگهان آروم گفت:
«ا.ت؟»
«هوم؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«اگر یه روز فهمیدی من اون آدمی نیستم که فکر میکنی...»
قلبم برای لحظهای ایستاد.
برگشتم سمتش.
«منظورت چیه؟»
تهیونگ به سقف نگاه میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«هیچی... فراموشش کن.»
اخم کردم.
«نه، بگو.»
بالاخره نگاهم کرد.
و برای چند ثانیه فقط به چشمهام خیره شد.
بعد دستم رو گرفت.
«فقط میخوام هر اتفاقی افتاد... به من اعتماد کنی.»
دستم رو محکمتر گرفت.
اما این حرف، بیشتر از اینکه آرومم کنه...
منو ترسوند.
---
راوی...
و در تاریکی شب...
پادشاهی که همه فکر میکردند همهچیز را در اختیار دارد، برای اولین بار از آینده ترسید.
و ملکهای که تازه طعم آرامش را چشیده بود...
کمکم داشت صدای ترکهای آن آرامش را میشنید.
---
ادامه دارد...
۱۲
۱۶:۱۲
تلخی عشق شیرین
Pt23
راوی...
صبح با نور کمرنگی که از میان پردهها وارد اتاق میشد، آغاز شد.
باران شب گذشته قطع شده بود، اما بوی خاک خیس هنوز در هوای قصر جریان داشت.
ا.ت آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا حرفهای دیشب تهیونگ را به یاد بیاورد.
«فقط میخوام هر اتفاقی افتاد... به من اعتماد کنی.»
کنارش را نگاه کرد.
تهیونگ هنوز بیدار بود.
به سقف خیره شده بود.
انگار اصلاً نخوابیده بود.
ا.ت آرام گفت:
«تمام شب بیدار بودی؟»
تهیونگ نگاهش را به او داد.
لبخند خیلی کوچکی زد.
«یه کم.»
«به خاطر چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش را روی موهای ا.ت کشید.
«فقط فکر میکردم.»
---
چند ساعت بعد...
ا.ت و تهیونگ در باغ قصر قدم میزدند.
هوا بعد از باران، خنکتر از همیشه بود.
گلها هنوز قطرههای آب را روی برگهایشان نگه داشته بودند.
ا.ت لبخند زد.
«امروز بهتری؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«وقتی کنار توام، آره.»
ا.ت آرام خندید.
«این جواب همیشگیته.»
تهیونگ این بار واقعاً لبخند زد.
«چون حقیقته.»
---
اما در همان لحظه...
یکی از نگهبانها با عجله به سمت تهیونگ آمد.
سرش را پایین انداخت.
«اعلیحضرت...»
نگاهش کوتاه به ا.ت افتاد.
بعد آرام ادامه داد:
«اونها رسیدن.»
چهره تهیونگ برای یک لحظه تغییر کرد.
خیلی کوتاه.
آنقدر کوتاه که شاید هر کسی متوجه نمیشد.
اما ا.ت متوجه شد.
تهیونگ آرام گفت:
«میام.»
نگهبان تعظیم کرد و رفت.
---
ا.ت با تعجب پرسید:
«کی اومده؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«چند نفر از افراد دربار.»
اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
ا.ت به چشمانش خیره شد.
«همهچی خوبه؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«آره.»
اما این بار، حتی خودش هم نتوانست آن دروغ را طبیعی نشان دهد.
---
غروب...
تهیونگ دوباره ناپدید شده بود.
ا.ت در کتابخانه نشسته بود.
کتابی باز روی پایش قرار داشت.
اما ذهنش جای دیگری بود.
صدای باز شدن در باعث شد سرش را بالا بیاورد.
جیمین بود.
نگاهش روی کتاب افتاد.
«بازم نمیخونی؟»
ا.ت آهی کشید.
«اینقدر معلومه؟»
جیمین آرام روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«تهیونگ امروز هم رفت؟»
ا.ت سرش را تکان داد.
«آره.»
جیمین نگاهش را پایین انداخت.
«فهمیدم.»
ا.ت به او خیره شد.
«چرا حس میکنم تو بیشتر از من میدونی؟»
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بعضی سؤالها... جوابشون رو نباید زود فهمید.»
---
شب...
راهروهای قصر ساکت بودند.
ا.ت از پنجره به حیاط تاریک نگاه میکرد.
و برای اولین بار...
منتظر بود.
منتظر صدای قدمهای تهیونگ.
منتظر باز شدن در.
منتظر توضیحی که هنوز وجود نداشت.
اما در دوردستهای قصر...
تهیونگ در اتاقی تاریک ایستاده بود.
مردی روبهرویش سرش را پایین انداخته بود.
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
«هیچکس نباید چیزی بفهمه.»
مرد آرام جواب داد:
«بله، رئیس.»
و برای اولین بار...
لقبی که سالها در تاریکی زندگی کرده بود، دوباره شنیده شد.
رئیس.
---
ادامه دارد...
🤍
Pt23
راوی...
صبح با نور کمرنگی که از میان پردهها وارد اتاق میشد، آغاز شد.
باران شب گذشته قطع شده بود، اما بوی خاک خیس هنوز در هوای قصر جریان داشت.
ا.ت آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا حرفهای دیشب تهیونگ را به یاد بیاورد.
«فقط میخوام هر اتفاقی افتاد... به من اعتماد کنی.»
کنارش را نگاه کرد.
تهیونگ هنوز بیدار بود.
به سقف خیره شده بود.
انگار اصلاً نخوابیده بود.
ا.ت آرام گفت:
«تمام شب بیدار بودی؟»
تهیونگ نگاهش را به او داد.
لبخند خیلی کوچکی زد.
«یه کم.»
«به خاطر چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش را روی موهای ا.ت کشید.
«فقط فکر میکردم.»
---
چند ساعت بعد...
ا.ت و تهیونگ در باغ قصر قدم میزدند.
هوا بعد از باران، خنکتر از همیشه بود.
گلها هنوز قطرههای آب را روی برگهایشان نگه داشته بودند.
ا.ت لبخند زد.
«امروز بهتری؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«وقتی کنار توام، آره.»
ا.ت آرام خندید.
«این جواب همیشگیته.»
تهیونگ این بار واقعاً لبخند زد.
«چون حقیقته.»
---
اما در همان لحظه...
یکی از نگهبانها با عجله به سمت تهیونگ آمد.
سرش را پایین انداخت.
«اعلیحضرت...»
نگاهش کوتاه به ا.ت افتاد.
بعد آرام ادامه داد:
«اونها رسیدن.»
چهره تهیونگ برای یک لحظه تغییر کرد.
خیلی کوتاه.
آنقدر کوتاه که شاید هر کسی متوجه نمیشد.
اما ا.ت متوجه شد.
تهیونگ آرام گفت:
«میام.»
نگهبان تعظیم کرد و رفت.
---
ا.ت با تعجب پرسید:
«کی اومده؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«چند نفر از افراد دربار.»
اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
ا.ت به چشمانش خیره شد.
«همهچی خوبه؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«آره.»
اما این بار، حتی خودش هم نتوانست آن دروغ را طبیعی نشان دهد.
---
غروب...
تهیونگ دوباره ناپدید شده بود.
ا.ت در کتابخانه نشسته بود.
کتابی باز روی پایش قرار داشت.
اما ذهنش جای دیگری بود.
صدای باز شدن در باعث شد سرش را بالا بیاورد.
جیمین بود.
نگاهش روی کتاب افتاد.
«بازم نمیخونی؟»
ا.ت آهی کشید.
«اینقدر معلومه؟»
جیمین آرام روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«تهیونگ امروز هم رفت؟»
ا.ت سرش را تکان داد.
«آره.»
جیمین نگاهش را پایین انداخت.
«فهمیدم.»
ا.ت به او خیره شد.
«چرا حس میکنم تو بیشتر از من میدونی؟»
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بعضی سؤالها... جوابشون رو نباید زود فهمید.»
---
شب...
راهروهای قصر ساکت بودند.
ا.ت از پنجره به حیاط تاریک نگاه میکرد.
و برای اولین بار...
منتظر بود.
منتظر صدای قدمهای تهیونگ.
منتظر باز شدن در.
منتظر توضیحی که هنوز وجود نداشت.
اما در دوردستهای قصر...
تهیونگ در اتاقی تاریک ایستاده بود.
مردی روبهرویش سرش را پایین انداخته بود.
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
«هیچکس نباید چیزی بفهمه.»
مرد آرام جواب داد:
«بله، رئیس.»
و برای اولین بار...
لقبی که سالها در تاریکی زندگی کرده بود، دوباره شنیده شد.
رئیس.
---
ادامه دارد...
۹
۲۱:۰۱
تلخی عشق شیرین
Pt24
ا.ت...
صدای ساعت بزرگ قصر برای بار دوازدهم توی سکوت شب پیچید.
هنوز برنگشته بود.
کنار پنجره ایستاده بودم و به حیاط تاریک نگاه میکردم. باد پردهها رو تکون میداد و شمع روی میز هر چند دقیقه یکبار خاموش و روشن میشد.
نمیدونستم چرا اینقدر نگرانم.
شاید چون تهیونگ هیچوقت اینقدر ازم دور نشده بود.
شاید هم به خاطر حرفهای جیمین.
«بعضی سؤالها رو نباید زود فهمید.»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
برگشتم.
تهیونگ بود.
اما این بار چیزی فرق داشت.
---
راوی...
کت مشکیش کمی خاکی شده بود.
موهاش به هم ریخته بودن و نگاهش خستهتر از شب قبل بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه ا.ت رو جلب کرد، زخم کوچیکی بود که کنار دستش دیده میشد.
ا.ت سریع جلو رفت.
«دستت چی شده؟»
تهیونگ ناخودآگاه آستینش رو پایین کشید.
«چیزی نیست.»
ا.ت اخم کرد.
«این چیزی نیست؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«فقط یه اتفاق کوچیک بود.»
«چه اتفاقی؟»
باز هم سکوت.
و این سکوت، بیشتر از هر جوابی ا.ت رو آزار داد.
---
تهیونگ آروم نزدیکش شد.
«امشب سؤال نپرس.»
ا.ت به چشماش نگاه کرد.
«چرا؟»
صدای تهیونگ آروم بود.
«چون خستهام.»
ا.ت چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، بینشون فاصلهای افتاده بود که هیچکدوم نمیدونستن چطور پرش کنن.
---
جیمین...
از پنجره اتاقش نور روشن اتاق تهیونگ رو میدید.
دستش رو روی لبه پنجره گذاشت.
نگاهش چند لحظه روی اون نور موند.
بعد آروم زیر لب گفت:
«شروع شد...»
اما توی صداش نه خوشحالی بود، نه ناراحتی.
فقط نگرانی.
---
صبح روز بعد...
ا.ت زودتر از همیشه بیدار شد.
اما جای تهیونگ کنارش خالی بود.
متعجب از تخت پایین اومد.
در اتاق نیمهباز بود.
به راهرو رفت.
قصر هنوز کاملاً بیدار نشده بود.
صدای آرومی از انتهای راهرو شنیده میشد.
وقتی نزدیکتر شد، دو مرد رو دید که سریع ساکت شدن.
یکی از اونها با دیدن ا.ت سرش رو پایین انداخت.
«ملکه.»
ا.ت با تعجب پرسید:
«اعلیحضرت کجان؟»
مرد چند لحظه مکث کرد.
«اعلیحضرت... مشغول کار هستن.»
ا.ت اخم کرد.
«این موقع صبح؟»
اما هیچکدوم جواب ندادن.
---
چند ساعت بعد...
ا.ت توی باغ قصر نشسته بود.
فنجان چای روی میز سرد شده بود.
اما ذهنش هنوز پیش اون زخم، اون سکوت و اون نگاه خسته بود.
صدای قدمهایی اومد.
جیمین بود.
کنارش نشست.
چند لحظه هر دو ساکت بودن.
بعد جیمین آروم گفت:
«تمام شب بیدار بودی؟»
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
جیمین لبخند کمرنگی زد.
«چشمات میگن.»
ا.ت نگاهش رو پایین انداخت.
«فکر میکنی آدم میتونه کسی رو خیلی دوست داشته باشه... ولی هنوز احساس کنه که اون آدم رو نمیشناسه؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«بعضی آدمها خودشون رو خیلی خوب پنهان میکنن.»
ا.ت سرش رو بالا آورد.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسه...
صدای اسبهایی که وارد قصر میشدن، سکوت باغ رو شکست.
جیمین ناگهان جدی شد.
و برای اولین بار...
نگرانی توی چشماش دیده میشد.
---
ادامه دارد...
🤍
Pt24
ا.ت...
صدای ساعت بزرگ قصر برای بار دوازدهم توی سکوت شب پیچید.
هنوز برنگشته بود.
کنار پنجره ایستاده بودم و به حیاط تاریک نگاه میکردم. باد پردهها رو تکون میداد و شمع روی میز هر چند دقیقه یکبار خاموش و روشن میشد.
نمیدونستم چرا اینقدر نگرانم.
شاید چون تهیونگ هیچوقت اینقدر ازم دور نشده بود.
شاید هم به خاطر حرفهای جیمین.
«بعضی سؤالها رو نباید زود فهمید.»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
برگشتم.
تهیونگ بود.
اما این بار چیزی فرق داشت.
---
راوی...
کت مشکیش کمی خاکی شده بود.
موهاش به هم ریخته بودن و نگاهش خستهتر از شب قبل بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه ا.ت رو جلب کرد، زخم کوچیکی بود که کنار دستش دیده میشد.
ا.ت سریع جلو رفت.
«دستت چی شده؟»
تهیونگ ناخودآگاه آستینش رو پایین کشید.
«چیزی نیست.»
ا.ت اخم کرد.
«این چیزی نیست؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«فقط یه اتفاق کوچیک بود.»
«چه اتفاقی؟»
باز هم سکوت.
و این سکوت، بیشتر از هر جوابی ا.ت رو آزار داد.
---
تهیونگ آروم نزدیکش شد.
«امشب سؤال نپرس.»
ا.ت به چشماش نگاه کرد.
«چرا؟»
صدای تهیونگ آروم بود.
«چون خستهام.»
ا.ت چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، بینشون فاصلهای افتاده بود که هیچکدوم نمیدونستن چطور پرش کنن.
---
جیمین...
از پنجره اتاقش نور روشن اتاق تهیونگ رو میدید.
دستش رو روی لبه پنجره گذاشت.
نگاهش چند لحظه روی اون نور موند.
بعد آروم زیر لب گفت:
«شروع شد...»
اما توی صداش نه خوشحالی بود، نه ناراحتی.
فقط نگرانی.
---
صبح روز بعد...
ا.ت زودتر از همیشه بیدار شد.
اما جای تهیونگ کنارش خالی بود.
متعجب از تخت پایین اومد.
در اتاق نیمهباز بود.
به راهرو رفت.
قصر هنوز کاملاً بیدار نشده بود.
صدای آرومی از انتهای راهرو شنیده میشد.
وقتی نزدیکتر شد، دو مرد رو دید که سریع ساکت شدن.
یکی از اونها با دیدن ا.ت سرش رو پایین انداخت.
«ملکه.»
ا.ت با تعجب پرسید:
«اعلیحضرت کجان؟»
مرد چند لحظه مکث کرد.
«اعلیحضرت... مشغول کار هستن.»
ا.ت اخم کرد.
«این موقع صبح؟»
اما هیچکدوم جواب ندادن.
---
چند ساعت بعد...
ا.ت توی باغ قصر نشسته بود.
فنجان چای روی میز سرد شده بود.
اما ذهنش هنوز پیش اون زخم، اون سکوت و اون نگاه خسته بود.
صدای قدمهایی اومد.
جیمین بود.
کنارش نشست.
چند لحظه هر دو ساکت بودن.
بعد جیمین آروم گفت:
«تمام شب بیدار بودی؟»
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
جیمین لبخند کمرنگی زد.
«چشمات میگن.»
ا.ت نگاهش رو پایین انداخت.
«فکر میکنی آدم میتونه کسی رو خیلی دوست داشته باشه... ولی هنوز احساس کنه که اون آدم رو نمیشناسه؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«بعضی آدمها خودشون رو خیلی خوب پنهان میکنن.»
ا.ت سرش رو بالا آورد.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسه...
صدای اسبهایی که وارد قصر میشدن، سکوت باغ رو شکست.
جیمین ناگهان جدی شد.
و برای اولین بار...
نگرانی توی چشماش دیده میشد.
---
ادامه دارد...
۱۷
۲۱:۰۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ببخشید یا الان اشتباه نوشتم تا الان دوست داشتید

#مالک
۸
۱۹:۵۲