بازارسال شده از وقتی خانه ما بهشت می شود
عرفات است جهان، مشعر الغوث کجاست؟
شاید امشب به منای طلبیدن برسیم
یکی از روزهای سخت زندگیام که چندین جواب ناامید کننده شنیده بودم و بعد از ماهها پیگیری و تلاش، تازه به نقطه اولم برگشته بودم و از نو مسیر پر زحمتی پیش رویم باز شده بود؛ دلم مثل اناری فشرده، صورتم برافروخته و حالم زار، با بغضی که مجال نمیدادمش برای ترکیدن، و سردردی که توانی برای مقابلهاش نداشتم، خوابیدم...نزدیک صبح خواب دیدم که مدرسهام. با همان حال خسته و دلگیر.مدرسه مثل هميشه شلوغ و پر رفتوآمد بود و من توان دیدنِ آدمها و ماندن در آنجا را نداشتم. با کلافگی از مدرسه بیرون زدم. توی پیاده رو مسیرم را پیش گرفتم. سرم را پایین انداخته بودم و قلبم آنقدر سنگین بود که توان راه رفتنم را کم میکرد.کمی از مدرسه دور شده بودم که دیدم درب پارکینگ بزرگی باز است. شبیه یکی از همان زمینهای خالی اطراف مدرسه که اتوبوسها در آن توقف میکنند. حسب عادت داشتم از مقابل آن رد میشدم که چیزی توجهم را به داخل محوطه جلب کرد.سر برگرداندم و حیرت کردم.صحنهای باورنکردنی در برابرم بود.نفسم بند آمد.مدتی همینطور خیره مانده بودم و حتی پلک هم نمیزدم. اینجا کجا بود؟! همین بغل؟! بیخ گوش مدرسه؟ جایی که هر روز از آن عبور میکردم؟!الله اکبر!جبل الرحمه مقابل من بود. همانقدر نزدیک که در عرفات به آن نزدیک بودم. با همه آن حاجیها که شبیه مروارید روی پهنه خاکی رنگِ کوه پخش شده بودند.حیرت زده با خودم گفتم: «ما این همه غم داشتیم، وقتهایی که غصه میخوردیم، جبل الرحمه بیخ گوش ما بود؟ عرفات اینجا بود؟ چرا نمیآمدیم اینجا؟ چرا تا حالا اینجا را ندیده بودم؟!»آرام آرام قدم برداشتم و جلو رفتم. هر چه به کوه نزدیکتر میشدم صدای خیابان کمتر و صدای محوطه واضحتر میشد. حاجیهای سفید پوش در رفت و آمد بودند. نوای زیارت آلیاسین در حال پخش بود با صدایی چندبرابر زیباتر از زیباترین صدایی که تا حالا شنیده بودم. اصلا به این فکر نکردم که چطور وهابیها اجازه پخش چنین صوتی را دادهاند. صدا همه جا بود. از بلندگوی خاصی نبود. همهی سلولهای هوا آل یاسین میخواندند انگار...زانوهایم قدرت نداشت. نمیتوانستم راه بروم یا حتی بایستم. سقف و ایوانی کوچک شبیه چیزی که در حیاط مسجد جمکران دیده بودم دور محوطه بود. در حالیکه چشم از آن کوه بر نمیداشتم، رفتم زیر یکی از آنها. بلکه جانم در بیاید و قلبم این همه شوق را طاقت بیاورد. صدا انگار دست روی شانهام گذاشته بود و وجودم را نوازش میکرد:السَّلامُ عَلَيكَ حِينَ تَقُومُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَتُبَيِّنُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَتَقْنُتُ...دقیقا همین بخش از آل یاسین بود.نشستم روی زمینو یادم نمیرود چطور اشک از چشمم میجوشید...با خودم میگفتم اگر این که دارم تماشا میکنم، رویا بود، عجب رویای پر بشارتی میشد. فکر میکردم بیدارم و حالا بیشتر از بشارت، حسرت این که تا حالا چرا این جا را درک نکرده بودم آزارم میداد...
اما در واقع آنچه داشتم میدیدم رویا بود. بله!رویایی که مثل آیینهی اسکندر چشمم را باز کرده بود تا ببینم امام زمان الان دقیقا کجاست؟! همین جا! همه جا! هر جا که رحمت خدا هست. و رحمت خدا... که نمادش آن کوه رحمت بود، همین جا بیخ گوش من و شما لانه کرده بود. کنار خانه و محل کارمان، توی همین محلهای که زندگی میکنیمو این چقدر میتواند در لحظه غم تنهایی ما را کم کند و دلمان را گرم؟
عرفات، آغاز وقوف حاجی است. اولین تنفس پس از خفگی هبوط. ابتدای بازگشت.
اگر کسی غروب امروز را در عرفات بماند، داستان هجرت دوبارهاش به بهشت، آغاز میشود. بعد از شناختها (عرفات) و احساسها (مشعر) و آرزوها (منا) و مبارزه با شیطانها (رمی) ...
امروز هرجا که هستید را به چشم عرفات نگاه کنید. این غروب ارجمند را تا آخرین ثانیه بنوشید. قدر پلک زدنی را صرف کار دیگری جز طلب امام نکنید.خودش و فقط خودش را بخواهید و خودتان را در سایه رحمت حضرت حق بدانید. این کوه رحمت، همه جا هست. بیخ گوشمان...از سایهاش فرار هم بخواهیم بکنیم نمیتوانیم!به عزت و شرف نام بلند رحمت خدا بر روی زمین، صاحب آن دعای شیرین، اباعبدالله الحسین (علیه السلام)
پ.ن: خواب، یک قناری سفید است. تا توی قفس دلت نگهش داشتی مال توست. درب قفس را که باز کنی تا به کسی نشانش بدهی، برای همیشه از دستت میرود. اما یک چیزی امروز دلم را محکم کرد برای بازکردن درب این قفس. یقین کردم اینکه امروز بشارت آن خواب را به گوش جان آدمهای بیشتری برسانم و دستشان را در دست حجت خدا بگذارم، هزار برابر برایم شیرینتر از داشتن آن قناری است.
#یادداشت_های_یک_سرکنیز#روز_عرفه #عید_قربان #وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
شاید امشب به منای طلبیدن برسیم
یکی از روزهای سخت زندگیام که چندین جواب ناامید کننده شنیده بودم و بعد از ماهها پیگیری و تلاش، تازه به نقطه اولم برگشته بودم و از نو مسیر پر زحمتی پیش رویم باز شده بود؛ دلم مثل اناری فشرده، صورتم برافروخته و حالم زار، با بغضی که مجال نمیدادمش برای ترکیدن، و سردردی که توانی برای مقابلهاش نداشتم، خوابیدم...نزدیک صبح خواب دیدم که مدرسهام. با همان حال خسته و دلگیر.مدرسه مثل هميشه شلوغ و پر رفتوآمد بود و من توان دیدنِ آدمها و ماندن در آنجا را نداشتم. با کلافگی از مدرسه بیرون زدم. توی پیاده رو مسیرم را پیش گرفتم. سرم را پایین انداخته بودم و قلبم آنقدر سنگین بود که توان راه رفتنم را کم میکرد.کمی از مدرسه دور شده بودم که دیدم درب پارکینگ بزرگی باز است. شبیه یکی از همان زمینهای خالی اطراف مدرسه که اتوبوسها در آن توقف میکنند. حسب عادت داشتم از مقابل آن رد میشدم که چیزی توجهم را به داخل محوطه جلب کرد.سر برگرداندم و حیرت کردم.صحنهای باورنکردنی در برابرم بود.نفسم بند آمد.مدتی همینطور خیره مانده بودم و حتی پلک هم نمیزدم. اینجا کجا بود؟! همین بغل؟! بیخ گوش مدرسه؟ جایی که هر روز از آن عبور میکردم؟!الله اکبر!جبل الرحمه مقابل من بود. همانقدر نزدیک که در عرفات به آن نزدیک بودم. با همه آن حاجیها که شبیه مروارید روی پهنه خاکی رنگِ کوه پخش شده بودند.حیرت زده با خودم گفتم: «ما این همه غم داشتیم، وقتهایی که غصه میخوردیم، جبل الرحمه بیخ گوش ما بود؟ عرفات اینجا بود؟ چرا نمیآمدیم اینجا؟ چرا تا حالا اینجا را ندیده بودم؟!»آرام آرام قدم برداشتم و جلو رفتم. هر چه به کوه نزدیکتر میشدم صدای خیابان کمتر و صدای محوطه واضحتر میشد. حاجیهای سفید پوش در رفت و آمد بودند. نوای زیارت آلیاسین در حال پخش بود با صدایی چندبرابر زیباتر از زیباترین صدایی که تا حالا شنیده بودم. اصلا به این فکر نکردم که چطور وهابیها اجازه پخش چنین صوتی را دادهاند. صدا همه جا بود. از بلندگوی خاصی نبود. همهی سلولهای هوا آل یاسین میخواندند انگار...زانوهایم قدرت نداشت. نمیتوانستم راه بروم یا حتی بایستم. سقف و ایوانی کوچک شبیه چیزی که در حیاط مسجد جمکران دیده بودم دور محوطه بود. در حالیکه چشم از آن کوه بر نمیداشتم، رفتم زیر یکی از آنها. بلکه جانم در بیاید و قلبم این همه شوق را طاقت بیاورد. صدا انگار دست روی شانهام گذاشته بود و وجودم را نوازش میکرد:السَّلامُ عَلَيكَ حِينَ تَقُومُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَتُبَيِّنُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَتَقْنُتُ...دقیقا همین بخش از آل یاسین بود.نشستم روی زمینو یادم نمیرود چطور اشک از چشمم میجوشید...با خودم میگفتم اگر این که دارم تماشا میکنم، رویا بود، عجب رویای پر بشارتی میشد. فکر میکردم بیدارم و حالا بیشتر از بشارت، حسرت این که تا حالا چرا این جا را درک نکرده بودم آزارم میداد...
اما در واقع آنچه داشتم میدیدم رویا بود. بله!رویایی که مثل آیینهی اسکندر چشمم را باز کرده بود تا ببینم امام زمان الان دقیقا کجاست؟! همین جا! همه جا! هر جا که رحمت خدا هست. و رحمت خدا... که نمادش آن کوه رحمت بود، همین جا بیخ گوش من و شما لانه کرده بود. کنار خانه و محل کارمان، توی همین محلهای که زندگی میکنیمو این چقدر میتواند در لحظه غم تنهایی ما را کم کند و دلمان را گرم؟
عرفات، آغاز وقوف حاجی است. اولین تنفس پس از خفگی هبوط. ابتدای بازگشت.
اگر کسی غروب امروز را در عرفات بماند، داستان هجرت دوبارهاش به بهشت، آغاز میشود. بعد از شناختها (عرفات) و احساسها (مشعر) و آرزوها (منا) و مبارزه با شیطانها (رمی) ...
امروز هرجا که هستید را به چشم عرفات نگاه کنید. این غروب ارجمند را تا آخرین ثانیه بنوشید. قدر پلک زدنی را صرف کار دیگری جز طلب امام نکنید.خودش و فقط خودش را بخواهید و خودتان را در سایه رحمت حضرت حق بدانید. این کوه رحمت، همه جا هست. بیخ گوشمان...از سایهاش فرار هم بخواهیم بکنیم نمیتوانیم!به عزت و شرف نام بلند رحمت خدا بر روی زمین، صاحب آن دعای شیرین، اباعبدالله الحسین (علیه السلام)
پ.ن: خواب، یک قناری سفید است. تا توی قفس دلت نگهش داشتی مال توست. درب قفس را که باز کنی تا به کسی نشانش بدهی، برای همیشه از دستت میرود. اما یک چیزی امروز دلم را محکم کرد برای بازکردن درب این قفس. یقین کردم اینکه امروز بشارت آن خواب را به گوش جان آدمهای بیشتری برسانم و دستشان را در دست حجت خدا بگذارم، هزار برابر برایم شیرینتر از داشتن آن قناری است.
#یادداشت_های_یک_سرکنیز#روز_عرفه #عید_قربان #وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۳
۱۵:۲۷
خدا جونم
ممنونم که وقتی خیلی کوچیک بودم
ازم محافظت کردی
ممنون که قلب مادرم رو
پر از عشق و علاقه به من کردی
و ممنون که کاری از آفریشم رو بهم نسپردی..
برگرفته از دعای عرفه
تاتی _ پا گذاشتن به دنیای کودکانه@tati_tati
ممنونم که وقتی خیلی کوچیک بودم
ازم محافظت کردی
ممنون که قلب مادرم رو
پر از عشق و علاقه به من کردی
و ممنون که کاری از آفریشم رو بهم نسپردی..
برگرفته از دعای عرفه
۷۴
۱۵:۴۵
8814427177994559234_61564445361639.mp3
۲۵:۴۵-۷.۳۸ مگابایت
۲۵ دقیقه خودمون رو در غدیر خم تصور کنیم
درحالیکه قراره سفیر کلام پیامبر (ص) باشیم...
و تک تک کلمات رو با عمق وجود گوش میدیم
۴۵
۱۵:۳۶
کدوم صفات شخصیتی
خوبند و کدوما بد؟!
صفات شخصیتی رو مثل یه خط اگه تصور کنیمکه دو سرش ، دوتا صفت متضاد هستند.
مثلا خودخواهی
و ایثار
یا برونگرایی
و درونگرایی
یا تکبر
و تواضع

ما معمولا یکی از این صفات رو بیشتر داریم. مثلا درونگرا هستیم و اهل ایثار




تاتی _ پا گذاشتن به دنیای کودکانه@tati_tati
خوبند و کدوما بد؟!
صفات شخصیتی رو مثل یه خط اگه تصور کنیمکه دو سرش ، دوتا صفت متضاد هستند.
مثلا خودخواهی
ما معمولا یکی از این صفات رو بیشتر داریم. مثلا درونگرا هستیم و اهل ایثار
۱۵
۲۱:۱۹
در واقع روی این خطوط شخصیتی،
اکثرا تمایل به یکی از دو سر طیف داریم....
و بروز دادن نقطه مقابلش کمتر اتفاق میافته !مثلا اکثرا ایثار میکنیم و به ندرت خودخواهی داریم.
یا همیشه خیلی برونگرا هستیم و سختمونه درونگرا باشیم
هیچ کدوم از این صفات به خودی خود، خوب یا بد نیستن
️ بلکه به تعادل رسوندنشون
شدتشون و
موقعیتی که ازشون استفاده میشه
مهمه




تاتی _ پا گذاشتن به دنیای کودکانه@tati_tati
اکثرا تمایل به یکی از دو سر طیف داریم....
و بروز دادن نقطه مقابلش کمتر اتفاق میافته !مثلا اکثرا ایثار میکنیم و به ندرت خودخواهی داریم.
یا همیشه خیلی برونگرا هستیم و سختمونه درونگرا باشیم
هیچ کدوم از این صفات به خودی خود، خوب یا بد نیستن
۱۵
۲۱:۲۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
مثلا معلم یا استاد
اگه همش تواضع نشون بده ممکنه تو ذهن شاگردها از مقام استادی خارج بشهیا خانمی که حاضر به ایثار نشه تصمیم میگیره که بچهدار نشه🧸
پس همه این صفات مفیدند، حتی تکبر و خودخواهی در جای خودشون لازم هستن!
و فرد متعادل میتونه از همه صفات بهره بگیره
در زمان مناسب خشمگین باشه
و جای دیگه، و در تعامل با فرد دیگه لطیف بشه




تاتی _ پا گذاشتن به دنیای کودکانه@tati_tati
پس همه این صفات مفیدند، حتی تکبر و خودخواهی در جای خودشون لازم هستن!
و فرد متعادل میتونه از همه صفات بهره بگیره
در زمان مناسب خشمگین باشه
۱۶
۲۱:۲۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
پس از داشتن هیچ صفتی نباید ناراحت نباشیم
ولی برای به تعادل رسوندنش تلاش کنیم
ولی برای به تعادل رسوندنش تلاش کنیم
۱۸
۲۱:۳۱
البته یه فردی تو این قضیه مایه حیرته
و تونسته صفات متضاد رو به قشنگی جمع کنه
شما هم به همون فردی که
من فکر میکنم فکر میکنید
.
و تونسته صفات متضاد رو به قشنگی جمع کنه
شما هم به همون فردی که
من فکر میکنم فکر میکنید
.
۱۸
۲۱:۳۱