بگذار هلهله کنند
شب نهم اسفند هلهله کردند که به دل ما زخم بزنند؟ خب بکنند. مگر ما از غم فرار میکنیم؟ آن هم این غم محترم، این غم عزیز. اصلا کدام قوم و گروهی در دنیا مثل ما به استقبال غم میرود؟ مجلس میگیرد، سیاهی میزند، سیاه میپوشد، نذری میدهد. اصلا جلوی در می ایستیم تعارف میزنیم میگویید بفرمایید روضه. بفرمایید اینجا مجلس مهیاست برای بازگویی یک درد بزرگ و عمیق، برای بازخوانی ثانیه به ثانیهاش، برای گریه کردن و بیشتر از آن، زدن بر سر و سینه و گریبان دریدن و لطمه زدن، برای هر درد جسمی که حواست را پرت کند و کمکت کند از کنار آن غم بزرگ زنده رد شوی.
اصلا همین که هلهله کردند باید ازشان تشکر کنیم. ما این درد را کم داشتیم. چه میفهمیدیم یوم تبرکت به بنو امیه یعنی چه. زخممان را عمیقتر کردند؟ چه بهتر! زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت...
@tavaghofgah
شب نهم اسفند هلهله کردند که به دل ما زخم بزنند؟ خب بکنند. مگر ما از غم فرار میکنیم؟ آن هم این غم محترم، این غم عزیز. اصلا کدام قوم و گروهی در دنیا مثل ما به استقبال غم میرود؟ مجلس میگیرد، سیاهی میزند، سیاه میپوشد، نذری میدهد. اصلا جلوی در می ایستیم تعارف میزنیم میگویید بفرمایید روضه. بفرمایید اینجا مجلس مهیاست برای بازگویی یک درد بزرگ و عمیق، برای بازخوانی ثانیه به ثانیهاش، برای گریه کردن و بیشتر از آن، زدن بر سر و سینه و گریبان دریدن و لطمه زدن، برای هر درد جسمی که حواست را پرت کند و کمکت کند از کنار آن غم بزرگ زنده رد شوی.
اصلا همین که هلهله کردند باید ازشان تشکر کنیم. ما این درد را کم داشتیم. چه میفهمیدیم یوم تبرکت به بنو امیه یعنی چه. زخممان را عمیقتر کردند؟ چه بهتر! زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت...
@tavaghofgah
۲K
۹:۳۸
فردا مهمانها میرسند. هنوز کارهای خانه تمام نشده. گاز و سینک را تمیز نکردهام. سرویسهای بهداشتی را هم باید بشویم. اما همه اینها را ول کردهام و دارم به خانه سیاهی میزنم و به هوش مصنوعی میگویم پوستر بسازد. به حال آن پیرزن فکر میکنم که چند دوک نخ را برده بود تا یوسف را بخرد. با این پرچمها و پوسترهای سیاه و سفید ساخته هوش مصنوعی، با چهار وعده آشپزی کردن و پذیرایی کردن از چند زائر که یوسف را به ما نمیدهند، اما اسم مان را در فهرست خریدارانش مینویسند.من در زندگیام کاری نکرده بودم. حتی یک مدال استانی هم نداشتم که هدیه کنم به بیت رهبری. نه افتخاری، نه جهادی، نه هیچ چیز دیگری. حالا در دقایق آخر افتادهام به دست و پا که همینطور خشک و خالی از دستش ندهم. حالا که قرار است برای همیشه از دستش بدهم، لااقل یک گوشه کسی نوشته باشد او هم دقایق آخر رسید و تلاش کرد اسمش در فهرست خریداران باشد.ما تو را به جان میخریدیم، حیف! نشد.
۲.۱K
۲۲:۲۲
نزدیک ساعت شش عصر رسیدیم مصلا. جلوی ایست بازرسی حدود بیست دقیقه تو صف بودیم. با اینکه آفتاب رفته بود ولی هوا هنوز گرم بود و در آن ازدحام گرمتر هم بود و شر شر عرق میریختیم. صدای بلندگو میآمد و حسین ستوده مداحی میکرد. توی همان صف همراهش میخواندیم، مجنون بودن مگه آسونه؟ و اشکهایم همین طور میریخت. تا یک لحظه صدای بلندگو قطع میشد خانمها شروع میکردند شعار دادن. در همان یک گله جا گاهی سه تا گروه هم زمان شعارهای متفاوت میدادند. مردها نه،ساکت بودند. بعضی خانم های با سلیقه عکس آقا را گلآرایی کرده بودند. بعضیها با پلاکارد و تقریبا یک سوم جمعیت با پرچم سرخ یا لثارات آمده بودند.وقتی به صحن مصلا رسیدیم چشم چرخاندم تا جایگاه را ببینم اما پرده کشیده بود و تابوتها مشخص نبودند. سخنران گفت تا ساعاتی دیگر پرده کنار میرود. ساعاتی دیگر شد ساعت ۹ شب و ما دو ساعت و نیم روی کف بتنی صحن نشستیم و تقریبا تکان نخوردیم.احساس میکردم وزنم شده هزار کیلو. چسبیده بودم به زمین داغ و سرم روی تنم سنگینی میکرد. دوست داشتم همانجا دراز بکشم اما جا نبود. نمیدانستم چرا ماندهام و دیدن تابوتها قرار است کدام دردم را دوا کند، اما میدانستم نمیتوانم حتی یک قدم هم بردارم و باید آنقدر بمانم تا بتوانم بلند شوم.بالاخره بعد از نیم ساعت قرائت قرآن، سرود ملی پخش شد و همراه صدای السلام علیک یا اباعبدالله آقا پرده کنار رفت. حالا آنقدر توان داشتم که های های گریه کنم. گاهی ایستاده و گاهی نشسته، ولی بدون وقفه یک ساعت گریه کردم و روی سر و سینهام زدم. وسط گریه لحظاتی وجود دارد که آدم فکر میکند بهتر است همین طور تا مرگ پیش برود. یعنی حس اینکه نمیتوانی این درد را متوقف کنی مگر با مرگ. و این فکر آدم را بیشتر در آن غم غرق میکند جوری که نفست میگیرد و با خودت میگویی ها، الان دارم به پایانش نزدیک میشوم. اما یک دفعه سردرد شدید بر خیال مرگ غلبه میکند و میفهمی هنوز زنده ای، و بدتر اینکه به این راحتی نمیمیری. مردن وسط گریه، آن هم گریه آمیخته با گریه بر حسین که خیلی پایان قشنگ و دلچسبی است. دنیا بیرحمتر از این حرف هاست، دست کم با من.میفهمم قرار نیست بمیرم و باید خودم را جمع کنم و بکشانم بیرون. باید سرم را بالا بیاورم و برگردم به زندگی بیرون. بیرون از صحن مصلا، دورتر از آنکه بتوانید تابوت را ببینی، و کمکم دورتر از آنکه صدای مداحی را بشنوی که حدس میزنی دارد میخواند یه عالمه گریه به روضه بدهکارم...نفهمیدم چه طور بالاخره خودم را جمع کردم و برگشتم به زندگی روزمره. به آماده کردن شام بچهها و خواباندن شان. به همین لحظات که توی تخت دراز کشیدم و اینها را مینویسم.من یک بار دیگر در آن روضه مجسم تا عمق استخر رفتم، آنقدر پایین که با خودم گفتم میتوانم کفش را لمس کنم و آن پایین ماندن شبیه مرگ است. ولی نبود. میدانم باز هم گریههای زیادی باقی مانده. بینهایت گریه که هرگز تمام نخواهد شد. و باز هم تا آستانه، تا جایی که حدس میزنم نزدیک مرگ باشد خواهم رفت. این تلخترین و محبوبترین حرکت دورانی زندگی ماست. من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم...
۱.۳K
۲۲:۲۵
امروز در داغترین ساعات ظهر رفتم مصلا. فکر کنم دقیقا خلوتترین ساعات هم بود. ورودی بازرسی اصلا صف نداشت. پسربچهها همراهم بودند که با کرم ضد آفتاب و کلاه لبه دار و چفیه سعی کرده بودم مجهزشان کنم برای نسوختن. داخل صحن هم جمعیت آنقدر لابه لایش فاصله داشت که به بهترین نقطه برای دیدن تابوت رفتیم. زیر آن آفتاب داغ که قطرات آب مهپاشها چند ثانیهای خشک میشدند دوباره ایستادم و گریه کردم. زمین نسبت به دیشب کثیفتر بود نمیشد نشست. اما تا جایی که میشد ایستادم و تلاش کردم آن آفتاب را جذب کنم. آفتاب برود در جانم و آنقدر بماند تا هیچ وقت نفهمم سردی خاك یعنی چه. راستش از آن صبح بعد از خاکسپاری میترسم. که بیدار شوی و مجبور شوی بپذیری تمام شد. حالا که هنوز آقا در تهران بود و میشد تا چند متری جسم پاکش رفت، باید میرفتم و زیر همان خورشید که به تابوت او میتابید میماندم و هوای مصلا را که از اطراف او عبور کرده بود میکشیدم تو.دوست داشتم آنقدر بمانم که کمکم بدنم آب شود. آب شود و قاطی آب مهپاشها، قاطی آب شلنگهای آتش نشانی و بقیه آبهای ریخته شده روی زمین زیر پای زائران و عزاداران آقا باشم و جذب پایین چادرشان شوم یا با قدمهایشان پخش شوم این طرف و آن طرف. دوست داشتم هر اتفاقی میافتاد جز اینکه مجبور شوم برای آخرین بار بالای پلهها رو به پیکر بایستم و سلام آخر را بدهم.گرمای آفتاب روزهای مصلا و تشییع که تمام شود، سردی خاک که روی خاطراتمان بنشیند، آن وقت تازه درد تیر در استخوانهایمان را حس خواهیم کرد.
۱.۱K
۱۹:۲۰
کاش امروز از کنارت گذشته باشم. کاش قدمهایم را دقیقا همان نقطهای گذاشته باشم که تو گذاشتی. کاش وقتی از امام حسین راه افتاده بودم تو جلوتر بوده باشی و من گوشه سیاهی در امتداد تو. یا چه فرق میکند، تو ته جمعیت ابتدای خ دماوند بوده باشی و آیت الکرسی خوانده باشی برای جمعیت. کاش آن دقایق که روی سر میزدیم و فریاد میزدیم مهدی صاحب زمان صاحب عزاست امروز دلت را تسلا داده باشیم.این فقط تشییع مقام عالی یک حکومت نبود، فقط تشییع یک شهید نبود، فقط تشییع مرجع عالیقدر جهان تشیع نبود. این گردهمایی برای ما نفس کشیدن در هوایی بود که تو در آن نفس کشیده بودی. مگر چند وقت یکبار تهران سعادت دارد میزبان تو باشد.
خدا به تو صبر بدهد مولا و صاحب ما. به تو که مطمئنم امشب برای این مردم دعا خواهی کرد. و به جای خامنهای شهید خواهی گفت ملت غیور و مومن ایران، از شما متشکرم.
خدا به تو صبر بدهد مولا و صاحب ما. به تو که مطمئنم امشب برای این مردم دعا خواهی کرد. و به جای خامنهای شهید خواهی گفت ملت غیور و مومن ایران، از شما متشکرم.
۱.۲K
۹:۱۳
کنار میدان آزادی زیر سایه درخت نشسته بودیم. شنیدم خانمی کنارمان به دوستش میگفت من ماشین پیکرها را دیدم، آنقدر خودم را زدم که تنم کبود شده.من ماشین پیکرها را ندیدم. حتی اینترنت نبود بفهمیم ماشین کجاست تا خودم را برسانم. دلم سبک نشده، آنقدر گریه و بغض دارم که میخواهم خفه شوم.ما چقدر بودیم؟ روی هم چقدر گریه کردیم؟ بچه من، حتی به ناحق و برای لوس بازی، یک صدم این گریه میکند دلم آب میشود. طاقت نمیارم و بغلش میکنم. خدایا کی ما را بغل میکند؟میدانم. میدانم این از بی ارزشی دنیا برای توست. دنیایی که سر یحیی را به خاطر زنبدکاره ای بریدند. و سر حسین بن علی را بریدند. و بدن سید علی خامنهای را تکه تکه کردند.ولی تو خودت کسانی را که یتیم را از خود میرانند سرزنش کردی. ما یتیمهای سید علی خامنهای را پناه بده. ما خودمان را با او شناختیم. قضیه مثل خیلی از رابطه ها پیچیده بود. گاهی مشکوک، گاهی بدبین، گاهی شاکی و ناراحت، ولی در مجموع دوستش داشتیم. آن شب عاشورای پارسال که فیلم آمدنش به روضه بیت را دیدیم و گریه کردیم فهمیدیم چقدر پشتمان به او گرم بود. چقدر از دنیای بدون او میترسیدیم.وقتی رفت جنگ بود. صدای بمب و انفجار و جنگنده بود، داغ بودیم نفهمیدیم. سکوت تهران در عصر تشییع خفهام میکند. به ما پناه بده.
۱.۳K
۱۴:۲۱
شکوه و عظمت آنها در تعدادشان نبودسعی میکنم زیاد به اخباری که روی عدد و رقم جمعیت تشییع تمرکز میکنند توجه نکنم. در سالهای گذشته تلاش رسانهای زیادی میشد تا عدد راهپیماییها یا تجمعات مختلف تخمین زده شود که مثلا پاسخی باشد به بعضی حرف و حدیث ها درباره رفراندومهایی که برخی انتظار داشتند برگزار شود و نشد. اما در این چند روز چیزی که رخ داد ربطی به رفراندوم ندارد، و قضیه اش خیلی متفاوت است.من نمیدانم ما چند نفر بودیم، یا چند درصد مردم ایران بودیم ، ولی میدانم آنچه وجود داشت خیلی قدرت داشت. قدرت داشت چون از پس سنگینترین عملیاتهای روانی و شناختی برای نابودی، بیرون درآمده بود. درست مثل خود جمهوری اسلامی که گرچه از لحاظ تعداد و ارقام قابل مقایسه با ارتش بزرگ آمریکا نبود، اما از پس یکی از بزرگترین عملیاتهای نظامی زنده و سربلند بیرون آمد.من زیر آفتاب داغ مصلی، در ازدحام صفهای بازرسی، در جمعیت متراکم بیرون مانده از در مترو که به امید ورود حاضر است ساعتها صبر کند، در خستگی مسافران سفرهای طولانی از دورترین نقاط کشور، در تمام مسیر تشییع که از امام حسین تا آزادی همراه آدمهایی بودم که فهمیده بودند نمیتوانند ماشین پیکرها را ببینند اما باز هم در مسیر مانده بودند، چیزهای ارزشمند و بزرگی دیدم که در عکسهای هوایی از سیاهی و سرخی جمعیت میلیونی قابل دیدن نیست.آنها مردمی بودند که جگرشان سوخته بود. آه های غلیظ و دردناک میکشیدند، چشمهایشان سرخ بود، مژههایشان از اشک شوره زده بود و روی سر و صورتشان میزدند. ولی نه افسرده و خموده کنج خانههایشان. درد آنها را به حرکت درآورده بود و غمشان با خشم آمیخته بود.آنچه میدیدم انگیزه، اراده و عزم بود. عزم چیز بزرگ و مهم و باارزشی است. عزم فقط یک میل ساده نیست، یک انفعال یا حس گذرا نیست. عزم از اعماق گذشته یک آدم بلند میشود و او را میکشاند تا آینده را آنچنان بسازد که میخواهد.من آدمهایی را دیدم که شاید نمیتوانستند با کلمات توضیح دهند چرا آنجا هستند، آدمهایی که شاید در جواب چرا آمدی گریه کنند، اما مطمئنم آدمهایی بودند که هیچ چیز نتوانسته بود از آمدن منصرفشان کند. شاید هم برعکس، توضیحات زیاد و متفاوتی برای آمدنشان داشتند، اما همه آن توضیحات در نهایت آنها را به یکجا کشانده بود. یکجا که میلیونها را نه به خاطر میلیون بودنشان، که به خاطر تشخصشان، به خاطر رابطههای شخصیشده، به خاطر امر کلی از آن خود شده به آنجا کشانده بود. زنها، زنهای چادری که این چهار ماه زیاد در خیابان و پرچم به دست دیده میشدند، به قاب عکس آقا گلهای طبیعی چسبانده بودند و با خود آورده بودند. زنهایی که حداقل از ۴۰۱ به بعد مجبور بودند زیر فشار نگاههای چپ و طعنهها و بیمحلیها هر روز موقع آمدن به خیابان به خودشان بگویند نه قرار نیست چادرم را کنار بگذارم، و این طور روزها و ماهها و سالها عزمکردن را تمرین کرده بودند، با گلآرایی عکس آقا میخواستند بگویند حتی این نشانه زنانگی هم برای آنها خالی از سیاست نیست. آنچه از زنانگی پنهان میکنند و آنچه آشکار میکنند همه برای ساختن آیندهای است که عزمش را کردهاند.من این مردم عزادار، مصمم و باشکوه را آنقدر بزرگ میبینم که مطمئن هستم فارغ از اینکه چند نفرند، آینده از آن ایشان است. به اذن الله
@tavaghofgah
@tavaghofgah
۱.۶K
۰:۳۲
خواب میدیدم آدم دیگری هستم. با قیافه دیگری، با پوشش دیگری، و با آدمهای دیگری زندگی میکردم. یک حال سرخوشطوری داشتم. شوخی میکردم و آدمهایی که دور و برم بودند ویژگی عجیبی داشتند. مثلا کسی میگفت او زنی است که معنا و معیار زیبایی را در تاریخ تغییر داده است. ولی زنی که مد نظر بود فقط شبیه یکی از صدها هزار مدلی بود که عکس و فیلمش را همه دیدهاند. آن فضای ناآشنا با آدمهای آشنای عجیب و یک من سرخوش تنها ماجرای خوابم نبود. در خوابم صبح روز دوازده بهمن پنجاه و هفت بود و من داشتم با همان قیافه و پوشش بیحجاب میرفتم سمت بهشت زهرا تا امام را ببینم. و شاید اصلا دلیل سرخوشیام همین بود. داشتم میرفتم بهشت زهرا و از مسیرهای عجیب که همچنان پر بود از آدم های عجیب عبور میکردم و به تنها چیزی که فکر میکردم دیدن امام بود.شاید به قول جوانهای امروزی این زندگی قبلی من بود. در زندگی بعدیام شاید خواب لحظه عجیب تحویل سال چهارصد و پنج را ببینم. عصر بارانی و دلگیر و سرد تهران که روی موکت های خیس جلوی سردر دانشگاه نشسته بودم و صدای انفجار و پدافند در هم میآمد و در حالی که اشک میریختم فکر میکردم به زودی پیروزی را حس خواهم کرد.
۱.۳K
۰:۱۱
توقفگاه بین دو دنیا (زندگی در زمانه جنگ)
یکی دیگر از بصیرتهای پسرک این بود که توی خانه مدام از لامین یامال حرف میزد و روی دفترش هم عکس یامال بود. راستش من هیچ وقت جدی به حرفهای فوتبالی اش گوش نمیدادم. میگفت یامال مسلمان است اما من بدون اینکه حتی گوگل کنم میگفتم نه مسلمان نیست. تا اینکه عکس یامال با پرچم فلسطین وایرال شد. بله پسرم، من هم مثل تو هوادار یامال میشوم، هوادار هر کسی که آن پرچم را به دوش میگیرد. حالا حتی اگر بخواهی قاب عکسش را هم به در و دیوار اتاقت بزنی، کنار عکس سید حسن نصرالله و سید مجتبی و شهید ابراهیم هادی، مخالفت نمیکنم. یامال هم یکجورایی به نجات دنیا فکر میکند، مثل آنها که عکسشان را به دیوار اتاقت زدی، حالا گیرم به شیوه متفاوتتری. مهم نجات دنیاست.
جام مبارکت آقای یامال
۹۷۲
۲۲:۲۰
صدای اذان و پدافند با هم آمد. الله اکبرزیباترین جمله تمام زبانها
۶۰۰
۰:۰۳