عکس پروفایل توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)ت

توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)

۱.۲ هزار عضو
thumbnail
این پوستر را در کانال مسجد محل دیدم. امام هم گفت خرمشهر را خدا آزاد کرد. شهید تنگسیری هم، در قطعه‌ای از فیلم مستندی که درباره اش پخش شد، می‌گفت اگر یک لحظه شک کردید که این پیروزی کار خداست، یقین بدانید شکست می‌خورید.
آیا این استناد پیروزی به خدا به معنی نفی عاملیت رزمندگان میدان یا مردم در خیابان است؟ چه طور می‌شود هم دعوت به جهاد کرد و هم نتایج جهاد را به خدا نسبت داد؟من فکر می‌کنم این جملات نه تنها نفی عاملیت نیست، بلکه توضیح شیوه عاملیتی است که رزمندگان ما آن را خلق کردند، و حتی قبل از آن مردم ما در یوم‌الله 22 بهمن آن را خلق کردند. اصلا همین اصطلاح یوم‌الله هم نوعی نسبت دادن آن رخداد به خداست. حتی اصطلاح مردم مبعوث شده هم بیان دیگری از همین نسبت دادن کار به خداست. کنش حقیقی برای ما آن کنشی است که با اذعان به محدودیت مان باشد. سوژه مقاومت نه تنها مطلق نیست، که تنها در صورت آگاهی به تناهی و محدودیتش قادر به خلق کنش و عاملیت است. اما از طرف دیگر همه چیز این محدودیت و متناهی بودن ما نیست، بلکه فضای عمل، میدانی که این کنش درون آن خلق میشود، به واسطه اتصالش به خداوند، سرشار از امکان های نامتناهی است. ما انسان‌هایی کران‌مند و متناهی هستیم اما زمانی که موفق می‌شویم اقدام و عمل‌مان را به ساحت بی‌کران و نامتناهی لطف خداوند بیاوریم، آنگاه این عمل از محدودیت ما فراتر می‌رود و امکاناتی می‌توانند بالفعل شوند که به خودی خود فاقد آنها بودیم.من نمی‌دانم عملیات دشت مهیار اصفهان دقیقا چه بود و آنجا چه رخ داده، اما می‌دانم تنها نیروی حاضر در صحنه، که بنا بر همین گزارش‌های تایید شده مردم عادی و نیروی ویژه فراجا بوده‌اند،روی هیچ کاغذی و با هیچ حساب و کتابی نمی‌توانستند مانع آن عملیات شوند. آنجا اوج محدودیت ما بود، ولی همان اقدامات بسیار محدود و حتی خنده‌دار از لحاظ مقیاس، کل عملیات را به شکست کشاند. نرمی زمین، یا خیس و گلی بودن خاک، یا هر چیز دیگری که هنوز نمیدانیم، مثل شن‌های طبس، امکان پیش‌بینی ناپذیر و ناشناخته‌ای بودند که درست خارج از توان ما ظاهر شدند و آن اقدام و عمل رزمندگان ما را به چیز متفاوتی تبدیل کردند.
الله همواره در میدان است، اما سختی ماجرا این است که هیچ تضمینی وجود ندارد ما هم برای همیشه در همان میدان باشیم که خدا آنجاست. استحقاق یا ظرفیت درون ما نیست، شاید فقط فرصت داریم که به فراخوان این میدان پاسخ دهیم. پیامبر عزیز ما می‌فرمود کنار جهاد اصغر، که همین میدان و خیابان است، جهاد اکبر را فراموش نکنید. جهاد اکبر شاید راز شنیدن فراخوان‌ها باشد، راز ورود به ساحتی که امکان هایش با نظر لطف خداوند هیچ وقت تمام نمی‌شود. دعا میکنم خدا توفیق این جهاد را به همه رزمندگان میدان و همه مردم خیابان بدهد.@tavaghofgah
undefined۴۸
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۳.۸K

۲۳:۳۳

چند روز پیش پسرم گفت «مداحی هم یکجور راه نجات دنیاست». اول به نظرم از جمله‌های همین جوری آمد که بچه‌ها می‌گویند. شاید می‌خواست علاقه اش به مداحی را توجیه کند، چون گاهی آنقدر زیاد و بلند می‌خواند که همه شاکی می‌شویم. اما بعد دیدم دارم فکر میکنم یعنی چه که مداحی هم یکجور راه نجات دنیاست. ترکیب نوعی آواز و همخوانی جمعی و سینه زدن چه طور می‌تواند دنیا را نجات دهد؟ کاش بچه‌ها آنقدر تلاش نکنند هر عبارتی را که یاد میگیرند یکجا استفاده کنند.ولی پسرم راست می‌گفت. مگر دور هم جمع شدن و درباره حسین حرف زدن و شعر خواندن و برای حسین سینه زدن، برای ما سوار شدن به همان کشتی نجات نبود؟ مگر غیر از این بود که هر وقت نیمه‌جان می‌شدیم خودمان را به مجلس روضه می‌کشاندیم تا دوباره زنده شویم؟ آنجا فقط تحت تاثیر داستان کربلا گریه نمی‌کردیم، بلکه در تک تک لحظه‌ها خودمان را مخاطب داستان می‌دانستیم و حتی بیشتر از آن،در تمام لحظه ها انگار امام را مخاطب خودمان قرار می‌دادیم و نسبت خودمان با او و داستانش را برایش تکرار می‌کردیم. با هر قطره اشک تاکید میکردیم که ما جزو آنها که روبروی تو بودند نیستیم حسین و اسم ما را جزو دوست‌دارانت بنویس. راه نجات دنیا صدها سال است که اینجا در مجالس روضه بوده، و فقط کافی بود خودمان را به گوشه یکی از این مجالس برسانیم تا نجات داده شویم.
اولین بار که پسرم در هیات خانگی‌مان مداحی کرد و با صدایش گریه کردم خیلی حس عجیبی داشت. من این بچه را به دنیا آورده بودم و بزرگ کرده بودم و حالا او با روضه خواندنش دست من را گرفته بود و راه می‌برد. به نظرم عجیب می‌آمد که او، با اینکه هنوز در خیلی امور روزمره به من نیاز دارد، این قدرت را پیدا کرده که به من یک مجلس روضه هدیه بدهد. کوچک بود و صدای محزونش به یادم می‌آورد که چقدر می‌تواند بزرگ باشد و نه تنها مفهوم نجات دنیا را بشناسد، که حتی ماموریت خودش را هم یکجور نجات دنیا بداند.
جایی که زندگی روزمره متوقف میشود و آدم وارد مرزها می‌شود، همان‌جا که می‌کوشد تا توجه و عاطفه و میلش را متوجه وجود بزرگتر از خودش کند و به او متوسل شود تا نجات پیدا کند، آنجا می‌فهمد که نسبت‌ها هم دیگر مثل قبل نیست. بچه‌ها طرف ضعیف و وابسته ماجرا نیستند، آنها می‌توانند راه را نشان بدهند و حتی آدم را هول بدهند سمتش.
undefined۳۰
undefined۴

۱.۴K

۱۴:۵۲

thumbnail
یکی دیگر از بصیرت‌های پسرک این بود که توی خانه مدام از لامین یامال حرف میزد و روی دفترش هم عکس یامال بود. راستش من هیچ وقت جدی به حرف‌های فوتبالی اش گوش نمی‌دادم. می‌گفت یامال مسلمان است اما من بدون اینکه حتی گوگل کنم میگفتم نه مسلمان نیست.تا اینکه عکس یامال با پرچم فلسطین وایرال شد. بله پسرم، من هم مثل تو هوادار یامال می‌شوم، هوادار هر کسی که آن پرچم را به دوش می‌گیرد.حالا حتی اگر بخواهی قاب عکسش را هم به در و دیوار اتاقت بزنی، کنار عکس سید حسن نصرالله و سید مجتبی و شهید ابراهیم هادی، مخالفت نمیکنم. یامال هم یکجورایی به نجات دنیا فکر می‌کند، مثل آنها که عکسشان را به دیوار اتاقت زدی، حالا گیرم به شیوه متفاوت‌تری. مهم نجات دنیاست.
undefined۴۵
undefined۲
undefined۱

۱.۶K

۱۴:۵۳

جنگ برای من از آن لحظه‌ای شروع شد که به خودم آمدم و دیدم توی خیابان دارم می‌دوم سمت مدرسه. صدای بوق قطع نمیشد. همه جا، حتی خیابان های فرعی ترافیک بود. انبوه بچه مدرسه ای ها همراه یک بزرگتر تند تند راه می‌رفتند. با اینکه صبح ماه رمضان بود جلوی معدود نانوایی‌های باز صف‌های طولانی بود. من هنوز نمی دانستم خوابم یا بیدار. هنوز دو ساعت از وقتی که خوابیده بودم نمی‌گذشت. قلبم تند تند می‌زد و خیلی زود دل‌پیچه را حس کردم. اول پسرم را از مدرسه برداشتم و سر راه برگشت رفتیم جلوی مدرسه دخترم. پسرم می‌گفت که ترسیده اما گریه نکرده. دخترم گفت که همه بچه‌ها هم ترسیده بودند هم گریه کرده بودند و حتی بعضی روزه‌هاشان را با آب قند باز کرده بودند. تند تند راه می‌رفتیم و دل‌پیچه ام هر لحظه شدیدتر می‌شد. جلوی نانوایی‌ها تقریبا غلغله بود. حتی سوپری ها هم نان‌های بسته‌بندی شده را تمام کرده بودند. فهمیدم غیر از رفتن به پمپ بنزین، خرید نان هم جزو اولین واکنش‌های مردم ما به هر بحرانی است.آن دقایق که کل خیابان و محله مضطرب و در حال بدو بدو به نظر می‌رسید انگار دقایق اول یک فیلم آخرالزمانی بود. من هم انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شده بودم بس که دنیای قبل از خوابیدنم با آنچه می‌دیدم فرق داشت؛ خوابی که حتی دو ساعت هم طول نکشیده بود. روز اول تا شب من از دل‌پیچه رها نشدم و هر بار که دستشویی می‌رفتم به شدت نگران بودم دقیقا در این لحظات که اینجا هستم بمبی به نزدیکی خانه بخورد و خود این فکر و خیال حالم را بدتر می‌کرد. با هر صدای انفجار پسرک جیغ می‌کشید اما دختر نوجوان که به شکل اغراق شده ادای آدم‌های ریلکس و بی‌خیال را در می‌آورد مسخره اش میکرد. تلویزیون آنتن نداشت و حتی اینترنت آنقدر ضعیف بود که نمی‌توانستم با لپتاپ درست و حسابی از تلویبیون شبکه خبر را ببینم. هرچه تلاش می‌کردم تلویزیون وصل شود بی‌فایده بود. شکر خدا روزه بودیم و پسر هم ناهارش را که در مدرسه نخورده بود داشت، چون اصلا توانایی آشپزی نداشتم. باز هم شکر خدا روز قبل از اسنپ چهارتا نان سنگک خریده بودم و فریز کرده بودم، پس برای افطار هم که معمولا نان و پنیر می‌خوردیم دغدغه‌ای نداشتم. قفل شده بودم و جز خواندن قرآن کاری به ذهنم نمی‌رسید و از پسش برنمی‌آمدم.چیزی که حس می‌کردم دقیقا خائوس یا هاویه بود. غلیان و غلبه چیزی که هیچ صورت و شکلی نداشت. ترکیبی از حس‌های ترس و اضطراب با تنش‌های بدنی مثل دل‌پیچه و سردرد و نوعی فقدان آگاهی در بی‌خبری. هیچ تصوری نداشتم که چه شده یا چه خواهد شد. در برابر آن هجوم اولیه که هزار بار بزرگتر از جنگ قبلی بود، چیزی جز انفعال حس نمی‌کردم. به پسرم می‌گفتم که ما آمریکا و اسراییل را شکست می‌دهیم و غصه نخورد، اما همزمان نمی‌توانستم تپش قلب خودم و آن غم مبهم و سنگین روی دلم را متوقف کنم. و فکر می‌کنم تا زمانی که آن خبر شهادت آقا نیامد، و آن غم حالا خیلی خیلی بزرگتر، با یک خشم خیلی خیلی بزرگ همراه نشد، نتوانستم بر آن انفعال غلبه کنم. بعد از آن خبر، حالا تصویر واضحی از آنچه رخ داده داشتم، و میل شدیدی برای شکل بخشیدن به آنچه باید بشود، به مقاومت کردن. از آنجا بود که کم کم معنا ظهور کرد و بر آن هرج و مرج، آن هیولای اولی جنگ، صورت بخشید. و معنا هم که آمد، کم کم تپش قلب و دل‌پیچه و ترس هم رفت.هنوز هم که خاطره آن دقایق و ساعات اول جنگ را مرور می‌کنم و یاد آن آشفتگی میافتم، تعجب می‌کنم که چه‌طور توانستیم آنقدر زود یک تصویر واضح برای آن جنگ خلق کنیم. چقدر عجیب بود که به سرعت سازمان‌دهی پیدا کردیم و راهپیمایی‌ها و تجمعات خیابانی شکل گرفت. چقدر سریع بهترین و عامه‌پسندترین مداحی های تاریخ تولید شد، تولید انبوه پرچم رکورد زد، بهترین آثار رسانه‌ای مثل انیمیشن‌های لگویی از دل اینترنت جوشید، و حتی عجیب‌ترین و دور از ذهن‌ترین عملیات‌های نظامی محقق شد که به نظر می‌رسد تاریخ را تغییر داده، مثل بستن تنگه.الان که بعد از دو ماه و نیم نگاه میکنم، مسیری که از آن ضربه بزرگ اول، تا جوشیدن اراده و شکل گرفتن عزم، و خلق معنا و تصویر رفتیم، شبیه معجزه بود. انگار آن غلیان حس‌ها و دل‌پیچه نشانه‌ای از یک اتفاق بزرگتر در لایه‌های زیرین هستی بود. مثل چند شب پیش که زلزله آمد و من ‌ برای مطمین شدن به لوستر نگاه کردم که ببینم تکان می‌خورد یا نه. حالا یاد گرفتم که هر وقت خائوس یا هاویه را حس کردی، بدان صورت و معنای جدیدی در حال خلق شدن است؛ و این خلق شدن همان‌قدر که بیرون توست، درون توست، و همان‌قدر که بر تو عارض می‌شود، تو فاعلش هستی. و با این همه هنوز چیزهای دیگری هم غیر از آن معنا وجود دارد، چیزهای پراکنده‌ای از همان خائوس که اطراف زندگی‌ات رها شده‌اند و هراز گاهی بالا می‌آیند تا روزی که دوباره بزرگ شوند و ضربه اول را بزنند.
undefined۳۸

۱.۶K

۱۶:۳۴

امروز داشتم تلفنی مهمانانی را برای هفته آینده دعوت میکردم و ناخودآگاه گفتم اگر جنگ هم شد دعوت مان پابرجاست، و خودم از شنیدن جمله ای که از دهانم خارج شد یخ کردم.حالا دیگر پذیرفته‌ایم که زندگی هر چه هست، در فاصله بین دو حمله است. توقفی در جریان نازندگی که اسمش جنگ است. کانال انتفاضه فلسطین عکسی از تشییع جنازه فرمانده القسام را گذاشته بود و نوشته بود این عکس می‌توانست در سال ۲۰۰۶ باشد یا ۲۰۱۶، شبیه تمام تشییع‌هایی که طی ۲۰ سال گذشته در غزه بوده است. غزه سال‌هاست که زمانش نگذشته است. برای بقیه مردم جهان سال‌ها گذشته است ولی برای مردم غزه همه چیز فقط یک سال طولانی بوده، یک سال خیلی طولانی که هنوز تمام نشده. سال جنگ.من فکر میکنم ازدواج کردن و بچه به دنیا آوردن نشانه‌های جریان داشتن زندگی نیستند. تلاش برای بقا در زمان جنگ، چندان امر انتخابی نیست. غزه همچنان بالاترین نرخ فرزندآوری را دارد، و همین چند روز پیش ویدیویی از جشن عروسی دسته جمعی در خرابه هایش را دیدم. زندگی کردن در غزه مثل اسلحه به دست گرفتن بخشی از مقاومت است. دیشب در میدان جشن عروسی زوج‌های جان فدا بود. باد شدیدی می‌وزید و گاهی هم رگبار تند و کوتاه باران می‌آمد. مجری برنامه شوخی های لوس می‌کرد. هر چند دقیقه یکبار تعدادی نوجوان رد می‌شدند و گلبرگ گل می‌ریختند روی سر جمعیت. بوی اسفند در هوا بیشتر حس می‌شد. آن گوشه‌ای از خیابان که شب‌های قبل آموزش سلاح و نقشه کریدورها بود شیرینی و شربت پخش می‌کردند. نمیدانم برنامه ریزی برای اسلحه ساختن از ازدواج چقدر جواب داده بود. من که احساس حضور در عروسی نداشتم.‌ زمان بین دو حمله کش آمده بود و آنقدر کش آمده بود که میشد در کشیدگی‌اش ازدواج هم کرد و بچه هم آورد ولی ماهیت ایستای آن زمان تغییر نکرده بود.‌ دیشب جشن عروسی بود و امشب خبر از دنیا رفتن یکی از دوستانم. دوستی که چند هفته پیش عکسی از خودش را با اسلحه فرستاده بود و نوشته بود عکس برای اعلامیه‌ی شهادتم. رفتنش خیلی ناگهانی و غیر منتظره بود،مثل رفتن تمام مادران جوان.‌ ما خیلی خوب بلد هستیم از مرگ در زمان جنگ هم اسلحه بسازیم. در اصل اول با این مرگ‌ها اسلحه ساختیم و اسمش را گذاشتیم شهادت، و بعد یاد گرفتیم از زندگی هم اسلحه بسازیم. آن عکس با اسلحه از دوستی که با نیت شهادت زندگی می‌کرد، برای همیشه پیش ما، در سال جنگ، باقی می‌ماند. اینجا مردم یاد می‌گیرند از غم‌شان هم اسلحه بسازند؛ اسلحه‌ای به نام صبر؛ که امیدوارم خدا هرچه زودتر به خانواده‌اش ببخشد.
undefined۴۳
undefined۹
undefined۲

۱.۵K

۲۱:۱۸

ولی این دنیا به ما یک سوم خرداد بدهکار است؛ روزی که از خوشحالی گریه کنیم و توی خیابان شیرینی پخش کنیم و هی سجده شکر کنیم.
undefined۳۷
undefined۱۶
undefined۴

۱.۳K

۷:۳۴

یک زمانی بچه بودیم سر صف سرود کجایید ای شهیدان خدایی می‌خواندیم که یک بیتش این بود:کجایی ای امام و رهبر ماکشی دست نوازش بر سر مابا اینکه من زمان رحلت امام کمتر از دو سال داشتم، اما این مانع نبود که حزن مد نظر شاعر را حس نکنم؛ دقیقا هر وقت به اینجا می‌رسید یک حال اندوهگینی بهم دست می‌داد. در واقع با اینکه در عصر پسا خمینی بزرگ شدم، اما ارتباطم با نام خمینی هیچ وقت فاقد جنبه عاطفی نبود و انگار هنوز درگیر هاله معاصرت بودم و نمی‌توانستم قضاوت قاطعی درباره او داشته باشم. واقعا خمینی چه کار کرده بود؟ در خانواده من خمینی منشأ حیات بود. از وقتی پدر و مادرم را شناختم هویت‌شان گره خورده به خمینی و انقلاب اسلامی و جنگ بوده و نمی‌توانستم تصور کنم اگر خمینی نبود آنها چه شکلی بودند. یک بار پدرم گفت اگر امام و جنگ نبود من تباه می‌شدم و راستش خیلی مایل نبود توضیح دهد منظورش چه بود. زندگی کردن در چنین خانواده‌ای باعث می‌شد که آن حجاب معاصرت همچنان پابرجا بماند و با اینکه بعدتر مطالعاتی درباره امام داشتم اما هیچ وقت به نظرگاهی مستقل از آن رابطه آمیخته با قدردانی و تعصب نرسیدم.تا اینکه ۹ اسفند ۱۴۰۴ شد و نام خامنه‌ای شهید کنار نام خمینی کبیر رفت. یکی از همان شب‌های اول به همسرم گفتم ببین حالا می‌شود تازه درباره عصر خمینی صحبت کرد. انگار رویارویی ما با اسراییل و آمریکا تثبیت پارادایمی بود که خمینی آغاز کرده بود؛ مسیری که دیگر نمی‌توان از آن برگشت. خون آقا مثل میخ ما را به تاریخ خمینی گره زد و ما فهمیدیم این تاریخ چیزی جز خود ما نیستیم. ما که از کلاس اول سر صف فریاد می‌زدیم پیامت ای امام، استقلال، آزادی نقش جان ماست ومعنای این بیت را وقتی فهمیدیم که زیر بمباران شبگرد کوچه‌ها و خیابان‌ها شده بودیم و می‌خواستیم با فریاد الله اکبر و تکان دادن پرچم از آن پیام امام محافظت کنیم.
بیت آخر سرود کجایید ای شهیدان خدایی این بود:خدایا تا ظهور دولت یاربه لطفت خامنه‌ای را نگهدار
undefined۳۵
undefined۳

۸۶۶

۲۱:۳۶

من دلم میخواهد بروم بیعت و دستم را فرو کنم در ظرف آبی که آن طرفش دست مولاست. واقعا دلم این را می‌خواهد. این هم باشد در فهرست طلب‌های ما از دنیا.با این وجود، الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المومنین و الائمة المعصومین علیه السلام
undefined۵۷

۱K

۲۱:۴۴

مستند جواد موگویی درباره لامرد رو دیدم و خشم مثل اسفند رو آتش تو تنم وول میخوره.خدایا اگه من دستم به ترامپ و فرماندهان ارتش جنایتکارش و صاحبان و سرمایه گذاران شرکت کثافت لاکهید مارتین نمیرسه تا انتحاری کنم و نابودشون کنم، حداقل یکی از اونا که به ترامپ می‌گفت عمو رو سر راهم بذار تا تف کنم تو صورتشundefinedخواهش میکنم
undefined۴۵
undefined۸

۷۳۶

۱:۱۴

این درد اسم می‌خواهدچند شب پیش همین طوری بی‌هدف دنبال فیلمی برای وقت گذراندن بودم و متاسفانه یکی از صدها و شاید هزاران آثاری که برای سفیدشویی جنایات صهیونیست ها خلق شده را دیدم. خدا را شکر که زندگی در این زمان و این جغرافیا کمکم کرد آن آشغال زرورق شده را جدی نگیرم، اما‌در واقع دیدن چنین چیزهایی را نمی‌توانیم فراموش کنیم چون درد ما را بیشتر می‌کند.اگر هلوکاست نسل کشی، و جنایت، و سقوط ارزش‌های اخلاقی تمدن غربی، و رنج بشریت بود, پس اینکه ما کشیدیم و همچنان داریم می‌کشیم اسمش چیست؟ ده‌ها سال است هلوکاست قوی‌ترین برهان شهودی و اخلاقی برای وجود رژیم اسراییل بوده است، و ده‌ها سال رنج و عذاب مردم منطقه ما بابت وجود این بشکه عفونت نه تنها نادیده گرفته شده، که قلب ماهیت هم داده شده است. دستگاه پروپاگاندایی که فیلم و سریال و کتاب و موسیقی درباره هلوکاست می‌سازد صلاحیت اخلاقی پرداختن به درد ما را ندارد. نه، مسئله حتی صلاحیت اخلاقی نیست. مسئله این نیست که چشمش را روی توابع صد سال بزرگنمایی هلوکاست کنار ده‌ها نسل‌کشی دیگر در جهان بسته، بلکه مسئله این است که آن آثار را می‌سازد تا امکان دیده شدن و درک شدن درد ما را از بین ببرد. ما هیچ‌گاه نباید در مرکز توجه باشیم، درد ما نباید اسم داشته باشد. اسم این درد چیست که در روز اول جنگی که به بهانه جلوگیری از ساخت سلاح کشتار جمعی شروع کرده‌اند، سلاح کشتار جمعی جدیدشان را روی سر ما آزمایش می‌کنند؟ چه مفهوم مشترکی اینجا وجود دارد؟ نه جان‌های‌مان برابر است، نه سلاحی که نداریم با سلاح در حال استفاده آنها برابر است، نه حتی جنایتی که می‌کنند اسم دارد. اسم بچه های ما قربانیان تبعی جنگ، یا قربانیان خطای انسانی، یا هر برچسب خنثی دیگری است. برچسبی که به قدر کافی خنثی باشد که یک وقت هیمنه و منحصر به فرد بودن هلوکاست و اتاق گاز و کوره آدم سوزی خط و خشی رویش نیفتد. تازه همین عناوین خنثی برای مدرسه میناب بود، لامرد که حتی اینها را هم نداشت.پسر بچه‌ای توی فیلم ماجرای لامرد می‌گفت دوستم ترکش خورده بود و صدایم میزد و من گوش دادم می‌گفت کمکم کن! آن طفلک بی‌نوا که کفش قرمز آویزان در فیلم فهرست شیندلر نمی‌شود، ولی بیایید آن صدای کمکم کن را جایی غیر از بغض توی گلویمان نگه داریم. بچه کوچک روی زمین افتاده در حال دست و پا زدن در خونش از دوست زخمی‌اش کمک خواسته،و کسی نبوده که کمکش کند تا جان داده. این درد اسم لازم دارد. اسم می‌خواهد...
@tavaghofgah
undefined۱K
undefined۱۴۱
undefined۶۰
undefined۴۷
undefined۴۵
undefined۳

۲۵.۷K

۱:۵۸