بله | کانال توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)
عکس پروفایل توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)ت

توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)

۱.۱ هزار عضو
آن اول صدای بمب‌ها زیاد بود، میترسیدم. یک دفعه صدا می‌آمد بومب. بابابزرگ خدابیامرزت هم زنده بود قدیم صدام بمب می‌انداخت، موقع افطار بمب می‌زد، موقع سحر بمب میزد. باباجانت می‌گفت لعنت بر پدر و مادرت صدام. وقتی شاه رفت گفت هه، شاه هم در رفت، دست زنش را گرفت در رفت، گفت من می‌خوام مدتی برم سفر، اما رفت که رفت. شاه چمدان چمدان پول برد، اما کاخ و دم و دستگاه و وسایلش ماند. راستی با کاخش چه کار کردند؟ خراب کردند؟بیا در خانه را نشانت بدهم. اول صدای بلند بومب آمد چند ثانیه بعد یه چیزی آمد گفت هورت و طلق در را شکست. ببین بالاش شکسته. دیگر خیلی از صداها نمی‌ترسم. کمتر هم شده. بچه بودم مادرم زایمان کرد، مرده بود. آن موقع در خانه زایمان می‌کردند، خبری از بیمارستان نبود. من خبر نداشتم. بچه بودم حالی‌ام نبود. رویش ملحفه سفید انداخته بودند. به بابام گفتم آقا ننه چی شده؟ بابام گفت ننه خوابیده. رفتم خانه همسایه بازی کردم. برگشتم دیدم مادرم نیست. فهمیدم مرده. چند تا جنگ دیدم. قدیم‌ها جنگ نبود. فراوانی بود. ما کشاورز بودیم، 25 من گندم می‌گرفتیم 25 تومان پول. دو و نیم سیر گوشت می‌خریدیم اندازه کف دست برای چند نفر آبگوشت می‌پختیم، چه مزه ای داشت! الان دیگر به صدای بمب عادت کردم، نمی‌ترسم.
@tavaghofgah

۱۸:۲۵

thumbnail
چند وقت پیش بود که آن تجسم شیطان، نتانیاهوی جنایتکار با یک لیوان آب جلوی دوربین آمده بود و می‌گفت شما آب ندارید!میبینی ما این یک ماه به تنها چیزی که فکر نکردیم بی‌آبی بود. و حالا برای چندمین بار در این شب‌هاست که آسمان گویی پاره شده و سیل رحمت الهی روان شده. آخرین بار کی آسمان تهران این همه رعد و برق داشته؟الان، نیمه شب است و مردم هنوز در خیابان هستند. آسمان از برق روشن میشود و صدای رعد می‍اید. و صدای دعاها و شعارها با اینها قاطی می‌شود. ما زنده ایم مثل این آسمان که می‌جوشد و این زمین تشنه که آب‌ها را می‌نوشد. ما را به یاد داشته باش شب بارانی تهران.
@tavaghofgah

۲۰:۱۶

اول بچه خواهرم در حالی که روبروی راهروی ورود آشپزخانه ایستاده بود گفت اینجا تنگه هرمز است، هر کس میخواهد رد شود باید عوارض بدهد. بعد دیدم در یک شب بارانی در تجمع خیابانی چندتا بچه جلوی باریکه کوچک آب روان جمع شده بودند و در حال بازی به آنجا میگفتند تنگه هرمز که کارکردی شبیه بلندی در بازی گرگم به هوا داشت. و این طور ملتفت شدم که ببین چه روزهایی آمده! ما که بچه بودیم فقط ممکن بود در امتحان جغرافی از تنگه هرمز حرف بزنیم. اما حالا همه جهان دارد از اینجا حرف می‌زند. تنگه‌ای که چشم همه به آن دوخته شده، چشم امید ما هم. اینجا دیگر گذرگاه آبی نیست که خلیج فارس را به دریای مکران وصل می‌کند. با اینکه همیشه اینجا بوده اما الان معنای دیگری پیدا کرده، گویا گذرگاهی است که قرار است ایران تحریم شده و جنگ‌زده را به ایران آزاد و آباد وصل کند. تنگه با آن اسم باستانی اش انگار از خوابی هزاران ساله بیدار شده و عزم کرده به جهان بفهماند ایران کجاست. ما هم که هر روز برای پیروزی مدافعان وطن در سواحل و جزایر جنوب دعا می‌کنیم تازه داریم درک می‌کنیم سرزمین یعنی چه. یعنی این دریاها دیگر فقط برای ما تفرجگاه نیستند، بلکه این پهنه‌های گسترده آبی برای ما همه زندگی هستند. چشم دوخته‌ایم به تنگه‌ای که هستی مان، امنیت مان و آینده‌مان به آن وابسته است و قرار است برایمان عین گشایش باشد. بیا بیشتر در خانه از این جغرافیا حرف بزنیم. از تنگه هرمز و خلیج فارس که حالا میفهمند چرا این‌همه روی نام درستش اصرار داشتیم. از قله دنا که هم‌نام ناو پرافتخار مان بود و ملوانان‌ش مظلومانه و غیر مسلح شهید شدند. از بیابان‌ها و کوه‌هایی که پناه شهرهای موشکی مان هستند. بگذار بچه‌های‌مان جغرافیا را از کتابها خارج کنند و به درون بازی‌هایشان بکشند. بگذار یادشان بماند سرزمین تا چه اندازه باشکوه و زیبا و خواستنی است. بیا این جغرافیای زنده شده و سلاح به دست گرفته را به روزمره ترین گفتگوهایمان دعوت کنیم. ما از جنگ، از تنگه و از دریا حرف نمی‌زنیم، از شخصی‌ترین و مهم‌ترین رویاهای‌مان حرف می‌زنیم. شخصی و مهم مثل بازی‌های کودکی‌مان.
@tavaghofgah

۲۱:۰۴

ما هم باید آنها را دور می‌زدیم امیرعلی حاجی‌زادهچندان از امور نظامی سر در نمی آورم اما آن قدری که این روزها در اخبار و تحلیل ها دیده‌ام کارشناسان بین‌المللی اتفاق نظر دارند که ایران پارادایم جدیدی در شکل جنگیدن ایجاد کرده است. قبلاً در دفاع هشت ساله هم چنین اتفاقی افتاده. مثلاً عملیات والفجر هشت که رزمندگان با غواصی از رودخانه رد شدند و خط را شکستند، در حالی که هم‌زمان مرزهای تجارب نظامی را می‌شکستند. حالا هم خیلی‌ها از مزیت‌های نبرد نامتقارن ایران می‌گویند، بیشتر از همه از پهپادهای چند هزار دلاری که موشک‌های چند میلیون دلاری را برای رهگیری شان شلیک می‌کنند.موشک و پهپاد و پدافند متکی به موشک دوش پرتاب و ... ظاهر قضیه است. اتفاقی که رخ داده است که ایرانی‌ها واقعا توانسته‌اند فضای جدیدی در مهندسی و علوم نظامی خلق کنند. ایرانی‌های تحریم شده که حتی اجازه خرید تجهیزات مدرن را نداشته‌اند. شهید حاجی‌زاده در مصاحبه‌ای می‌گفت ما اگر می‌خواستیم برای تقویت نیروی دفاعی سراغ جنگنده برویم مجبور بودیم پشت سر غربی‌ها باشیم، امکان نداشت بتوانیم روی دست آنها بلند شویم. پس سراغ موشک و پهپاد رفتیم تا جلوی آنها دربیاییم، نه پشت سرشان. درخشان بودن این راهبرد در آنجاست که برای جنگیدن علیه نیروی استعمارگر نمی‌توانی به او متکی باشی، پس مجبورید سراغ خلق فضای جدید بروی و روی فناوری‌ای سرمایه‌گذاری کنی که مستقل از قدرت مسلط است. موشک و پهپاد سلاح جنوب جهان است، سلاح فقرا و حذف‌شده‌ها و تحریم شده ها. سلاحی که مهندسان جوان رشدیافته در نظام آموزش بومی می‌توانند بسازنند. سلاح های که نیازمند زنجیره تولید و تامین گسترده در شرکت‌های بزرگ متکی به مهندسان بین‌المللی نیستند. سلاح‌هایی که در تونل‌های زیرزمینی ساخته میشوند و از همان‌جا پرتاب می‌شوند، برخلاف تجهیزات نظامی پیچیده و غول‌پیکر آمریکایی که چشم ها را خیره می‌کنند. آنها سلاح های برای دیدن نشدن هستند. سبک، ارزان و پرشمار.من به امور نظامی وارد نیستم، اما نمی‌توانم فکر نکنم چرا علوم انسانی در این کشور این راه را نرفت؟ چرا قادر به شناخت رویه ها و روش های استعماری نبود؟ چرا حتی وجود استعمار، گیرم به شکل استعمار فرانو، در آن انکار شد؟ چرا اندیشمندان ایرانی نتوانستند بداهت و ضرورت روش‌هایی بقا در نظم یک‌جانبه جهان را درک کنند؟ از اقتصاد گرفته تا علوم اجتماعی و علوم سیاسی نخواستند به خلق فضای جدید فکر کنند؟ در حالی که حتی در همین فضای موجود هم به جایی نرسیدند و در برابر هر مسئله واقعی فقط غر زدند که چرا بیشتر و بیشتر راه غربی‌ها را نمی‌رویم.چرا به آنچه واقعا موجود بود، به همین جمهوری اسلامی جوان و کم‌تجربه اما غد و مغرور، به چشم فرصت برای خلق مفاهیم نو، شیوه‌های نو و چشم‌اندازهای نو نگاه نکردند؟ آن همه خوش‌بینی به ارزش‌های لیبرال دموکراسی را از کجا آورده بودند که تاریخ جنگ‌های بیست ساله در غرب آسیا هم باعث تردید‌شان نشد، حتی فجایع و جنایات بعد از طوفان الاقصی هم؟ و شاید همین بمب‌های آمریکایی که روی مدارس و دانشگاه‌های ما می‌افتد هم؟ که روی آثار تاریخی هم افتاد. درست در روزی که جنگ شروع شد من داشتم هم‌چنان روی یک مقاله تخصصی در رشته‌ام کار میکردم، فلسفه غرب. البته بعد از طوفان الاقصی تنها چیزی که در رشته‌ام خوانده‌ام مربوط به گرایش‌های پسا استعماری است. آن هم مقاله‌ای بود درباره ریشه های تفکر پسا استعماری در فلسفه مارکسیستی. ولی حالا حتی از همان هم بیزارم. آن استعمارزدایی شیک و رقیق و زیبا در دانشگاه‌های آمریکایی و اروپایی هم برایم ارزشی ندارد. ما باید آنها را دور می‌زدیم امیرعلی حاجی‌زاده. به عنوان دانشجوی علوم انسانی از این همه سال چرخیدن و گیج خوردن و ندیدن گره اصلی کار خجالت زده هستم. خجالت زده دست مهندسی که پهپاد و موشک ساخت، خجالت زده رزمنده‌ای که جانش را پای موشک‌انداز گذاشت، خجالت زده دستی که قایق‌ها را در خلیج فارس میراند و شهپاد انفجاری را به سمت نفت‌کش‌های نیروی متجاوز ارسال میکند. خجالت زده همه دستانی که دارند روی زمین استعمارزدایی می‌کنند و فضاهای جدید خلق می‌کنند.@tavaghofgah

۱۳:۰۰

thumbnail
نفسم از این همه شکوه و زیبایی بند آمده. این مرد ارتش بزرگ دنیا را در خلیج فارس و تنگه هرمز بیچاره کرد. به معنی واقعی کلمه بیچاره کرد.
چه شد که این همه قهرمانان اساطیری یکباره با هم از قعر تاریخ برخاستند و حافظ ملک ایران شدند؟ دیدی خمینی و خامنه‌ای عصای موسی داشتند؟ نه اینکه به دریا بزنند و راه فرار باز شود، نه. عصایشان را به دریا می‌کوبیدند و انسان‌هایی از دریا بیرون می‌آمدند که لشکر فرعون را مستأصل می‌کردند. به زمین می‌کوبیدند، همین طور. به آسمان می‌زدند همین‌طور. ما چه خوشبخت بودیم که با اینها روی یک زمین و در یک زمان نفس کشیدیم. ما چه خوشبخت بودیم.
@tavaghofgah

۸:۳۴

میدانی چرا چند روز طول می‌کشد تا سپاه به طور رسمی شهادت را اعلام کند؟ میترسد از اینکه زود اعتراف کند؟ یا منتظر می‌ماند تا جنازه‌ پیدا شود؟ یا چیزی که بشود بهش گفت جنازه؟آخر خیلی وقت‌ها چیزی باقی نمانده. نه سر و صورتی، نه دستی که انگشتری داشته باشد، یا پایی که بشود از روی کفش و پوتین شناخت. باید مشتی خاکستر و استخوان را ببرند آزمایشگاه تا از هویتشان مطمئن شوند.این جور مردن درد ندارد؟ نمیدانم. اگر در همان لحظه اول همه چیز از هم جدا شود حتما مغز و عصبی هم در کار نخواهد بود که درد باشد. اما اگر بین انفجارها فاصله باشد چی؟ مثلاً بچه‌های میناب؟ باز هم نمیدانم.اما میدانم این طرف ماجرا خیلی درد دارد. آنها که می‌مانند خیلی درد دارند. نگاه نکن بغضمان را فرو میخوریم و به روبرو نگاه می‌کنیم، به بعدها، به دورتر. به روزی که پیروز شویم. خیلی درد داریم.من به خودم قول داده‌ام بعدها برمی‌گردم و برای تک تک این دردها گریه میکنم. پریروز صبح صدای انفجار خیلی بلند بود. دیدم که گنجشک‌ها از روی درخت‌ها پریدند سمت آسمان‌، اما یک گنجشک آمد پایین و افتاد روی زمین. حتما قلبش ایستاده بود. من همیشه ظرفیت داشتم برای چنین صحنه‌ای گریه کنم. اما نکردم، چون برای خیلی از این دردآورترها هم نکرده بودم. روزهای اول زیاد گریه می‌کردم، ولی از یک جایی دیگر گریه نکردم. به خودم قول دادم بعدها برمی‌گردم و برای همه‌شان گریه می‌کنم، حتی برای گنجشک نازک‌دل روی درخت جلوی خانه. نمیدانم، شاید گریه هم نکردم. شاید خلقم عوض شد. چند هفته است خبری از نوسان‌های خلقی/هورمونی همیشگی هم نیست. بدنم عادت‌هایش را فراموش کرده. بعید نیست باز هم فراموش کند. اما درد بدون گریه هم می‌ماند. در اخبار خواندم در یزد هم کودکی تحمل صدای انفجار را نداشته و سکته کرده. اینها درد دارد. حتی اگر فقط خواننده خبر باشی. گریه نکردن از کمی درد نیست. دلایلش زیاد است. بعدها برمی‌گردم و دانه دانه این دردها را مرور میکنم. این‌طور که به هم پیچیده‌اند و روی هم افتاده‌اند، ممکن است فراموش شوند. باید برگردم تک‌تک شان را باز کنم. انسان‌ها، خانه ها، خیابان‌ها، گنجشک‌ها، همه‌شان مستحق ثبت شدن و ماندن هستند. روزی که این جنگ تمام شود کار ما شروع می‌شود.
@tavaghofgah

۱۶:۳۷

thumbnail
سلام بر ابراهیم، که با ما پرچم تکان می‌داداینجا آقای جوادی می‌گویند شما با اصل و نسب هستید، ابراهیم بت‌شکن نیای شماست.من این جمله را خیلی خوب میفهمم. پانزده سال پیش که برای بار اول رفته بودم مسجد کوفه و مسجد سهله، وقتی از این ور مسجد تند تند می‌رفتیم آن ور مسجد تا در زمان کوتاهی که داشتیم بتوانیم نمازها را بخوانیم، از خودم پرسیدم چرا این کار را می‌کنم؟ چرا دوست دارم گرد این مساجد بچرخم و در گوشه‌ گوشه اش نماز بخوانم آن هم به اسم آدم و نوح و ابراهیم و بقیه پیامبران؟ بعد دیدم خدایا، من دارم یک تاریخ الهی را مرور می‌کنم. اینجا میچرخم و نماز می‌خوانم تا یادم بماند من هم متعلق به این داستان هستم. آدم و نوح و ابراهیم و ادریس و خضر نیاکان من هستند. این طور که آقای جوادی می‌گویند اصالت به خون و نژاد نیست. ما فرزندان ابراهیم هستیم، چون ابراهیم خالق یک معنا بود، و ما وارث آن معنا هستیم. اما نه یک معنای دور از دسترس و عجیب و ماورائی. بلکه معنایی که مثل خون و نژاد از طریق همین بدن‌ها حفظ می‌شود و منتقل می‌شود. همین نماز خواندن که مهمترین و تکرار شونده‌ترین عبادت ماست، چیزی نیست جز به زبان آوردن یک دسته کلمات همراه با حرکات سایر اعضای بدن. نمی‌رویم یک گوشه در سکوت مدیتیشن کنیم، یا حتی ضروری نیست معنای اذکار را بدانیم یا با توجه خیلی زیاد بخوانیم. همین که حرکات را درست انجام دهیم و اذکار را درست به زبان بیاوریم کافی است برای اینکه نماز درست باشد. اصلا قرار نیست نماز خواندن تامل کردن درباره مفاهیم انتزاعی باشد (که آن خودش داستان مجزایی دارد و چه بسا از عبادت بهتر باشد). معنایی که اینجا خلق می‌شود فقط به کلمات وابسته نیست و همان‌قدر به حرکات بدن وابسته است. در عبادتی مانند روزه ما فقط یک جور توجه معطوف به بدن و پرهیز خوراکی داریم. معنای حجاب هم کاملا حول بدن شکل می‌گیرد. این شب‌ها ما درک روشن‌تری از عبادت پیدا کردیم. اول به خیابان رفتیم چون حضور فیزیکی و بدنی مهم بود. امنیت شهر نیازمند پر شدن خیابان از آدم‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار بود. مسیله فقط اسلحه نبود، صدا هم مهم بود. صدایی که از خیابان باید بلند می‌شد نمی‌بایست صدایی باشد که تجاوز را تایید کند. ما اول رفتیم تا صدای خیانت و وطن فروشی از خیابان بلند نشود، اما بعد دیدیم صدای الله اکبر و لا اله الا الله، برای ما بدل از عبادت شب ماه مبارک است. می‌رفتیم چون این ذکرها که از حنجره ما بیرون می‌آمد مثل نماز خواندن، و شاید حتی بیشتر، سبک‌مان میکرد و به ما سکینه و آرامش می‌داد. آقای جوادی می‌گویند مسئله فقط ایران و جمهوری اسلامی نیست. می‌گویند ما تبر ابراهیم را به دست گرفته‌ایم. همین چوب پرچم را می‌گویند که بالا می‌گیریم و تکان می‌دهیم و همراهش حیدر حیدر و بزن که خوب میزنی می‌خوانیم. خدایا این از نماز خواندن در مقام ابراهیم هم بالاتر است! هر شب به همین خیابان نزدیک خانه می‌رویم، پرچم تکان می‌دهیم و ذکر می‌گوییم و داستان ابراهیم و شکستن بت‌ها را پیش می‌بریم. خیابان‌های شهر تبدیل شده‌اند به فضای معنای توحید. توحیدی که کتاب‌های آسمانی و این همه متون الهیاتی ادیان ابراهیمی قرار بود معنایش را بسط بدهند و بسازند؛ ولی حالا ما داریم می‌سازیم و بسط می‌دهیم.پروردگارا آقای جوادی با ما شوخی می‌کنند؟ ما که می‌دانیم ایستادن در این جنگ یعنی چه. میدانیم هیچ عقلانیت متعارفی انتظار نداشت تا همین جا هم دوام بیاوریم. میدانیم قصه ما از اول قصه همین قصه ابراهیم و موسی و محمد و علی و فاطمه و حسین بود. میدانیم بیشترین تضرع‌ها را همین شب‌های جنگ به درگاهت کردیم، خالصانه‌ترین نمازها و روزه ها را همین ایام ادا کردیم. اصلا کی این قدر اهل مناجات و نماز استغاثه و حدیث کسا و قرائت قرآن بودیم؟ حتی گروه در بله و ایتا زده ایم و آمار عبادات و دعا‌هایمان را با هم به اشتراک می‌گذاریم. اما واقعا آقای جوادی شوخی نمی‌کنند؟ ...سلام بر ابراهیم، که با ما در خیابان‌های تهران پرچم تکان داد و الله اکبر گفت.@tavaghofgah

۰:۰۳

هزینه‌های کدام معنای توسعه ۱یک بار آقای ظریف در یک مصاحبه (قبل از جنگ) جمله‌ای گفته بود با این مضمون که ایرانی‌ها چند تریلیون دلار هزینه صنعت هسته‌ای داده‌اند و حاضر نیستند از آن دست بکشند چون غرور ملی برایشان مهم است. جمله ای که به شکل کنایی «غرور» را جایگزینی برای «عقلانیت» می‌کرد. حالت صریح‌تر این جمله هم از دهان خیلی کارشناس ها شنیده شده که خب وقتی زورمان نمی‌رسد چرا بی‌خیال صنعت هسته‌ای نمی‌شویم و خودمان را از شر تحریم، و البته حالا دیگر جنگ، رها نمی‌کنیم؟ گویی «عقلانیت» حکم می‌کند گاهی به قلدری و زور تن بدهی و بکشی کنار تا بهتر زندگی کنی. صورت خیلی مترقی این عقلانیت حتی با حمله خارجی، با زدن بمب اتم، با کودتا، با دزدیدن رییس جمهور، و هر بلایی که سر یک ملت بیاید مشکلی ندارد. توسعه در این عقلانیت کالایی خریدنی است، نه مسیری که باید ساخت. برای همین امارات متحده عربی خیلی خوب است حتی اگر تک تک آجرهایش را مهندسان و کارگران غیر بومی ساخته باشند. اصلا بوم اینجا معنی ندارد. همه چیز بازار کالاها و پول و معامله است. در صورت‌بندی غایی این عقلانیت حتی اگر ترامپ ایران را به عصر حجر برگرداند، پهلوی می‌آید و یک معامله‌ای جوش میدهد که در کمتر از ده سال همه چیز بهترش ساخته می‌شود. ...
این یکی دو روز که خبر بمباران زیر ساخت‌ها می‌‌آمد، جنس ناراحتی ما جنس از بین رفتن یک کالا نبود که صاحبش بودی و حالا خراب شده. به قول نرگس ما آن کارخانه فولاد و آن پل را نخریده بودیم، بلکه تنها در گذر سالها تحریم و محرومیت از دانش و فناوری و با خون دل زیاد ساخته بودیم. تک تک آجرهایش را کارگران و مهندسان ایرانی طراحی کرده بودند و گذاشته بودند. این یک مسیر طولانی و صعب‌العبور بود که هزینه‌اش را تک تک مردم داده بودند و قرار بود منافعش تا چند نسل به همین مردم برسد. این صنایع، این پل‌ها و جاده‌ها و ساختمان‌ها تاریخ دارند، ریشه دارند؛ ریشه‌هایی در همین بوم. اینها با معامله خریده نشده بودند بلکه از پس سالها کار هزاران نفر ساخته شده بودند. هزاران نفری که از همین جا بودند و می‌خواستند همین‌جا بمانند.
در همه این سالها مذاکره، پشت مذاکره و تحریم پشت تحریم و کمبود دارو و نبود فناوری و تورم افسار گسیخته و ناآرامی‌های خونین و فضای رسانه‌ای زهرآلود، هیچ وقت مسیله چند کیلو اورانیوم نبود که تازه طبق فتوا به درد ساختن بمب هم نمی‌خورد. مسئله «غرور» هم نبود؛ این واژه روان‌شناختی که قرار است از اصل داستان منطق زدایی کند و آن را با اشتباه شناختی تقلیل دهد و در نهایت تحقیر کند. مسئله مثل همیشه درباره «معنا» بود. آقای ما توسعه را کالای خریدنی نمی‌دانست. برای او ماجرا کاملا انسانی بود؛ انسانی و تاریخی. تفاوت بین خریدن اورانیوم غنی شده و ساختن اورانیوم غنی‌شده به معامله پذیر بودن اولی برنمی‌گشت، به مسیر بودن دومی برمی‌گشت. ما این دانش و فناوری را در شرایط تحریم و حذف شدن از دانش و بازار ساخته بودیم. اصلا ما را لای در گذاشته بودند که یک وقت به سرمان نزند وارد تاریخ توسعه شویم. به سرمان نزند روی عاملیت و کنش انسان‌ها بنای پیشرفت مان را بچینیم. بله، میشد همان‌جا پایین اتاق، در چارچوب، روی زمین بدون فرش بمانیم و کالاهای لوکسی را که آنها تولید می‌کنند بخریم و مصرف کنیم. ولی ما هم انسان بودیم و ما هم تاریخ داشتیم و می‌خواستیم آن تاریخ را پیش ببریم. نه چون مغرور بودیم، چون حقیقت را فهمیده بودیم. می‌دانستیم این نابرابری وضعیت طبیعی نیست که مثل سرنوشت الهی روی پیشانی ما نوشته شده باشد. دانشی که این نابرابری را هم توجیه می‌کرد حاصل کشف اتفاقی و بی‌طرفانه حقیقت نبود. بلکه اینها دقیقا مثل همان مفهوم «غرور ملی» برساخت‌هایی بودند که در مسیر توسعه فعلی جهان ساخته شده بودند تا برای همیشه مواهبش را در همان جغرافیای غربی نگاه دارند. شاید ایرانی فلک‌زده که آوار تحریم و بمباران رسانه‌ای توامان زندگی‌اش را روز به روز سخت‌تر می‌کرد، حتی نمی‌دانست سانتریفیوژ چیست و به چه کار می‌آید، اما از دست دادن حق داشتن سانتریفیوژ تنها آغاز راهی بود که فرزندان و نواده‌های او را برای نسل‌های پی در پی همان‌جا لای در نگاه می‌داشت. گیرم می‌توانستیم نفت‌مان را بفروشیم، که باز هم با توجه به جمعیت و وسعت سرزمینی نمی‌توانستیم همه کالاهای لوکس صنعتی و مدرن را مثل امارات و عربستان بخریم، اما روزی که نفت تمام می‌شد یا بی‌ارزش می‌شد چه؟ هستی ما مثل فروشندگان و خریداران بازار نبود. ما هزاران سال قبل از کشف نفت اینجا بودیم و با همه فراز و نشیب هایش توانسته بودیم دوره‌هایی طولانی دقیقا بالای اتاق، روی فرش و جای خوب باشیم. ما قبل از اینکه انگلیسی‌ها نفت‌مان را کشف کنند، چیزی به اسم بوم داشتیم . مسیری را کاملا انسانی ساخته بودیم و حق مان نبود با دست خودمان خرابش کنیم.

۰:۴۶

هزینه‌های کدام معنای توسعه ‌۲آینده ما بسیار بیشتر از آنچه مروجان «عقلانیت» تسلیم شدن و تن به تجاوز دادن می‌فهمند، وابسته به این مسیر بود. ... از دست دادن پل و صنعت و بقیه زیرساخت‌ها بسیار دردناک است، خصوصا وقتی با این همه خون دل به دست آمده. اما ما یک‌بار این مسیر را آمده ‌ایم و باز هم می‌توانیم زیرساخت‌ها را بسازیم. تسلیم شدن و خراب کردن مسیر توسعه ای که از دل زمین، انسان‌ها و تاریخ می‌گذارد، هزاران بار خطرناک‌تر و دردناک‌تر است. ما سر حق داشتن این مسیر می‌جنگیم.
@tavaghofgah

۰:۴۶

ترامپ گفته ساعت 4 صبح قرار است نابودمان کند. از حدود ساعت 11 که صدای هواپیما آمد و بعدش صدای انفجار نیامد، که بعد فهمیدم موشک در بازار سیداسماعیل افتاده و عمل نکرده، چند دقیقه‌ای به نابود شدن فکر کردم. راستش ترسیدم. اول به خاطر خراب شدن گوشت و سبزی داخل فریزر، بعد یادم آمد زنجیره تولید و تامین غذا خیلی به برق وابسته است، و حتی خیلی داروها یخچالی هستند. اصلا بیمارستان‌ها چقدر برق اضطراری دارند؟ ولی خیلی زود از ترسیدن دست کشیدم. به این ایده هم رسیدم که اگر قطعی برق طولانی جدی شد هرچی گوشت و سبزی هست غذا میپزم و میبرم جاهای دورتر پخش میکنم. ظرفها را شستم، رخت‌ها را داخل ماشین ریختم، شاید برای آخرین بار قبل از مدت نامعلوم و خانه را جارو کشیدم. شب رفتیم راهپیمایی و تجمع در جایی که میدان اصلی نبود و داخل کوچه و پس کوچه بود. آنجا باز هم شعار دادیم و بزن که خوب میزنی خواندیم .آخر شب هم نماز استغاثه و حدیث کسا. و یادم آمد زمان جنگ ۱۲ روزه یک شب خیلی نگران بودم و با نهایت تضرعی که در خودم سراغ داشتم حدیث کسا خواندم و برای اولین بار ملتفت معنایش شدم. اینکه آن داستان اصلا اتفاق قابل ذکری نداشت. ماجرا فقط حول جمع شدن پیامبر و خانواده‌اش زیر یک عبا بود. اینکه آن عبا قرار نبود مثل حرز یا زره اعضایش را از بلایا حفظ کند، برعکس ۴ نفر از آن جمع با نهایت رنج و غربت و دلتنگی شهید شدند. پس چرا اینقدر این داستان مهم است؟ شاید چون آن لحظه جمع شدن آن پنج نفر زیر عبا، خودش رخداد اصلی بود. اینکه بهترین و شریف‌ترین مخلوقات خدا مثل یک پیکره واحد به هم متصل می‌شوند و شاید همین تجسم انسان کامل بود. فکر کردم حالا هم اربعین دارد از راه می‌رسد. چهل روز کافی بود تا قوم موسی بعد از آن همه معجزه و رد شدن از دریا و فرستادن طعام و ... به عقب برگردند و گوساله پرست شوند. ولی ما چهل روز زیر بمباران و خون و اخبار بد، حول پرچم باقی ماندیم؛ شاید زیر عبا. بله، شاید ما هم این چهل روز زیر عبا بودیم، کنار شریف‌ترین و پاک‌ترین انسان‌های روی زمین، زیر سایه رسول‌الله و خانواده‌اش.چند ساعت تا موعد تهدید ترامپ باقی مانده. نمیدانم چه می‌شود. نمی‌ترسم. فقط به این فکر میکنم که باز هم دوست دارم زیر عبا بمانم. تا خدا چه بخواهد.

۲۲:۲۹

لحظه نابودی نیامد. خبر آتش‌بس آمد. من همچنان دوست دارم زیر عبا باشم، پرچم لا اله الا الله به دست. و اینجا باز هم از چیزهایی که در این دو جنگ تجربه کردیم بگویم.

۰:۰۹

جایی از پیکرم درد می‌کند که اسمش را بلد نیستم.
آواربرداری از آن ساختمان فروریخته با هشتاد تن بمب چند ساعت طول کشید؟ من تمام آن ساعت‌ها منتظر بودم خبر بیاید سید آن زیر زنده مانده است. روز شنیدن خبر انفجار پیجرها انگشترم را نذر امام رضا کرده بودم که زنده بماند. یادم نیست در آن ساعات طولانی چقدر خوابیدم، ولی خوب یادم هست که هر وقت میخواستم بخوابم و چشمانم بسته می‌شد خودم را در ضاحیه بیروت می‌دیدم، شبیه حرکت یک روح بالای سطح زمین که دارد از لا به لای آن تل ساختمان‌های آوار شده میگذرد و در جستجوی چیزی است. با اینکه شناختم از سید خیلی از دور و خیلی عمومی بود و احساس شخصی قابل توجهی نداشتم. هیچ وقت در عمرم بیروت را از نزدیک ندیده بودم ولی می‌دانستم آنجا دور نیست، و سید هم فارسی بلد بود، و من هم بارها سخنرانی‌هایش را دیده بودم و آن تصویر پیامبر گونه‌اش در جنگ ۳۳ روزه وقتی به ناو اسراییلی اشاره میکرد و منفجر می‌شد، یکی از قشنگترین صحنه‌های خبری تمام عمرم بود. وقتی انتظار تمام شد و خبر شهادت تایید شد بلند و طولانی گریه کردم. انگشترم را به ایران همدل اهدا کردم تا به لبنان ببرند.
اینجای بدنم دقیقا کجاست که امشب درد گرفته؟ بدنم شاید شبیه بدن بارداری شده. میدانی وقتی بارداری هیچ عضوی دیگر دقیقا همان نیست که بود. رحم آنقدر قوی و سلطه‌جو است که تمام بدن تغییر می‌کند تا جنین حالش خوب باشد و جا داشته باشد برای بزرگ شدن. برای همین بقیه اعضا خیلی در هم فرورفته و فشرده می‌شوند و موقع دردهای روزمره آدم گاهی شک میکند کجایش درد می‌کند. شاید امشب درد حمل یک نوزاد دارم که وجود ندارد؛ یا یک جنین مرده. خدا یا چه فرقی می‌کند یک مادر باردار، یک مادر تازه زایمان کرده، یک نوزاد یک روزه در تهران باشد یا در روستایی در اراک یا در ضاحیه بیروت؟ من قبل از این جنگ‌ها فکر میکردم جنایت کشتن جنین داخل شکم مادر با مغول ها از این جهان حذف شده است. کی آمادگی داشتم ببینم زایشگاه ها را بمباران می‌کنند؟ من هیچ وقت بیروت را ندیده‌ام اما زایشگاه ها همه جا شبیه هم هستند. مادران در حال وضع حمل یا تازه وضع حمل کرده همه شبیه هم هستند. نوزادها همه یک بو می‌دهند و پایین چشم همه شان پف دارد، مثل بدن مادران. من این بدن‌ها را میشناسم، که تکه تکه شده اند و زیر آوار دفن شده‌اند.اینجا اسمش چیست که از شدت دردش از سر شب دارم گریه می‌کنم؟ نمیتوانم بخوابم. طاقت ندارم روحم دوباره برود در خرابه های ضاحیه و سرگردان صدای گریه نوزادهای یک روزه را دنبال کند، صدایی که دیگر نیست ولی من خوب می‌شناسمش و میدانم چقدر این صدا آغوش یک زن را تحریک می‌کند برای گشتن و یافتن آن نوزاد.
یا صاحب‌الزمان ببین ما یک پیکر شده‌ایم، و آن پیکر خونین‌ترین پیکر بعد از قرن هاست...@tavaghofgah

۲۲:۵۲

امروز همین که از ولیعصر وارد جمهوری شدم یاد زیارت اربعین افتادم. بلندگو داشت مداحی جدید نریمانی را پخش می‌کرد با همان ملودی و ترجیع نوستالژیک «حسین آقام آقام». دود اسفند هم در فضا بود. موکبی چای میداد و حتی هوا که این چند روز خنک بود گرم شده بود و آفتاب توی چشم می‌زد. هر چه به تقاطع کشوردوست نزدیک می‌شدیم ازدحام بیشتر میشد و ما فقط چند متر جلوتر از فلسطین رفتیم. بقیه‌اش آنقدر ازدحام داشت که برگشتیم. در اربعین ها هم من هیچ وقت زیارت ضریح نمی‌روم و از همان دور زیارت‌نامه می‌خوانم. اینجا زیارت نامه نبود. برگشتیم سر فلسطین و به گونی آبی رنگ جلوی خیابان نگاه کردم و گریه کردم. چهره مردم سیاه‌پوش، نوع حرکت‌شان در ازدحام، قاطی شدن صدای مداحی های مختلف، و بویی که در هوا بود آشنا بود ولی در عین حال غریب و تازه. هیچ وقت تهران را این طور ندیده بودم، بیشتر شبیه بود به کربلا موقع زیارت اربعین. اولین بار که زیارت اربعین رفته بودم پاییز بود. هوا سرد بود و گاهی بارانی. بچه کوچکم یک سال داشت و هنوز شیر میخورد. سحرها که توی کالسکه خواب بود وقت میکردم موقع پیاده‌روی توی حال و هوای خودم باشم. هدفون میگذاشتم و همین مداحی حسین آقام آقام سید رضا نریمانی را گوش می‌دادم و گریه می‌کردم. وقتی رسیدیم کربلا و مستقر شدیم وقتش بود لباس های خاکی و گلی و شوره زده راه را بشویم. همین که چادر و لباس خاکی را برداشتم گریه‌ام گرفت. می‌دیدم من آن رد غبار و گل را دوست دارم. آنها گواه من بودند که این مسیر را پیاده آمدم، از جاده‌های خاکی رد شدم و برای رفع خستگی روی زمین نشسته‌ام. آن رد سفیدی روی لباس نشان می‌داد من کوله پشتی سنگین بر دوش داشتم که غیر از وسایل خودم وسایل بچه هم درونش بوده، گاهی بچه به بغل راه رفته‌ام تا خوابش ببرد. من تک تک آن لحظه های توی مسیر را دوست داشتم و لباسهایم با اینکه به ظاهر کثیف شده بودند اما شبیه یادگاری از یک روز خاطره‌انگیز زیبا بودند.لباسها را توی لگن میشستم و گریه می‌کردم و قسم‌شان می‌دادم که یادشان نرود با هم کجا بودیم.امشب هم سید مجتبی گفتند مردم بعد از چهل روز لباس عزا را در میآوردند؛ ولی من لباسهای سیاهم را دوست دارم. دلم نمی‌آید برگردانم‌شان در کمد. آنها چهل روز با من بودند، حتی روز اول نوروز، کنار سفره هفت سینی که در خیابان بود. این لباس برای ما لباس جهاد بود. لباس پرچم چرخاندن و راهپیمایی کردن. بگذار باز هم نگه‌شان دارم، حداقل تا روز خاک‌سپاری. شاید آن روز دلم کنده شد، الان که هنوز منتظرم کل این ماجرا خواب باشد.
@tavaghofgah

۲۳:۰۰

thumbnail
شاید نسل ما برای اولین بار مفهوم شهید را با حاج قاسم شناخت. قبل از آن هم البته شهدای مدافع حرم را دیده بودیم و خصوصا داغ شهید حججی بزرگ و عجیب بود، ولی در ماجرای ترور فرودگاه بغداد، چیز سهمگین‌تر و رازآلودتری وجود داشت. برای اولین‌بار ترکیب عجیب غم و خشم را حس می‌کردم، طوری که هر لحظه انگار وزن یکی بیشتر از دیگری می‌شد و بین دو احساس سرگردان بودم. حتی حس ترس هم بود. اولین چیزی که بعد از شنیدن خبر شهادت از خاطرم گذشت این بود که آقا تنها شد! بعدتر دیدم آن ترس از تنها شدن فقط به خاطر آقا نبود. انگار حاج قاسم تازه در لحظه فقدانش کشف شده بود و حالا میفهمیدم که وجودش چقدر امنیت می‌آورد. آن زمان فکر می‌کردم نسل ما همین که حاج قاسم را دید، شکوه فرماندهی اش را لمس کرد و شاهد کشته شدنش توسط رذل‌ترین انسان روی زمین بود، برایش بس بود. فکر میکردم آن آمیزه عجیب حس‌های دردآور و حضور در آن جمعیت متراکم و به نظر بی‌انتهای تشییع جنازه ظرف‌مان را پر کرده و خدا هم خاطر‌مان را می‌خواهد و دیگر چنین چیزی را تجربه نخواهیم کرد. بچه بودم. فکر میکردم از سر گذراندن چنین رخدادی بزرگ‌مان کرده. چه کسی می‌دانست هنوز هزار باده ناخورده در تاک است؟زهرا دوسال پیش بود که می‌گفت خدایا بس است، چقدر از این تشییع به آن تشییع خودمان را بکشانیم! تازه تشییع اسماعیل هنیه تمام شده بود؛ فقط دو ماه بعد از شهادت شهدای سانحه بالگرد که آن هم کمی بعد از شهادت شهید ایزدی در سوریه بود. فقط همین، و ما هم همراه زهرا می‌گفتیم خدایا بس است دیگر. چند ماه بعد زهرا برای تشییع سید هم رفت بیروت. من این یکی را نرفتم. حالا آمار شهیدهایی که نمی‌توانستم تشییع‌شان بروم هم زیاد می‌شد. کسی مثل سنوار که فقط یک فیلم از او به ما رسید؛ زیباترین، باشکوه‌ترین و تلخ‌ترین فیلم مستند تمام تاریخ. درست مثل باشکوه‌ترین و زیباترین صدای ضبط شده تاریخ که صدای رجزخوانی سید بود و تنها چیزی بود که از او می‌شناختم. چه کسی می‌دانست بعد از همه آن گریه‌ها و تشییع‌ها و فیلم‌ها و صداها، هنوز تا وسط راه هم نیامده‌ایم؟همیشه حسرت می‌خوردم چرا در جنگ ۱۲ روزه همه با هم شهید شدند و فرصت نشد به اندازه کافی برای هر کدامشان جداگانه مجلس بگیریم و تشییع‌شان کنیم. حتی وقتی گریه می‌کردم نمی‌دانستم دقیقا برای کدامشان گریه میکنم. در مجموع خیلی هم فرصت نکردم گریه کنم. جنگ بود و سرعت حوادث بالا و آدم زود از شهیدی به شهید دیگر می‌رسید. فکر میکردم دیگر متخصص تشییع شهید شده‌ایم. دیگر خیابان انقلاب و نماز میت در دانشگاه تهران و تریلی‌هایی که تابوت می‌کشیدند به چشمم عادی می‌آمد. انگار چیز شوک‌آوری در شهادت‌ها نبود. حتی حس‌ها هم تغییر کرده بود. حالا همه چیز آشنا بود. کسی ناجوانمردانه کشته می‌شد و غم و خشم و رنج فقدان بعد از آن همه تجربه شدن دیگر تکان‌دهنده نبود. حالا می‌شد تمام آن حس‌ها را نادیده گرفت و فقط به صبر فکر کرد. صبر چیز عجیبی بود. چیزی که آدم در خودش نمی‌دید ولی وقتش که رسید دید.‌مجبور شد ببیند. تازه آن جنگ دوازده روزه بود و مثل شهیدی که لحظات آخر روی تخت بیمارستان به زحمت و با خط افتضاح نوشته بود «آقا زنده است؟» امیدوار بودیم.
ما شهید زیاد دیدیم.‌ نه مثل شهدای دفاع مقدس هشت ساله که خبر شهادت‌شان را با تاخیر زیاد و از دور می‌شنیدند.‌ هیچ دوره‌ای از تاریخ مثل ما مردم شاهد شهید شدن آدم‌ها نبودند. هزاران عکس و فیلم و صدا انگار مرزی بین ما و خود آن رخداد نمی‌گذاشت. نه فقط اخبار تلویزیون و خیابان انقلاب و بهشت زهرا، که گوشی‌های در دستمان هم ما را تبدیل به شاهد میکرد.
شهادت چیز غریب و باشکوهی است. ما بارها شاهدش بوده‌ایم. نگاه کن به آن جوان خسته که به درخت تکیه داده. طفلک دستانش را سپر صورتش می‌کند در حالیکه میداند بعد از انفجار هزار تکه خواهد شد. می‌خواهد آخرین وظیفه‌اش را در حفظ بدن مجروح و از کار افتاده‌اش به اتمام برساند؛ بدن جوان و زیبایی که آن هم وظیفه‌اش را انجام داد و به او شهادت بخشید.‌ آیا ما هم بهره‌ای از آن غریبی و شکوه برده‌ایم؟ ما که بارها شاهد این صحنه‌ها بوده‌ایم و اندازه خون‌های روی زمین ریخته شده اشک ریخته ایم؟ آیا برای صبر آنها که نه جنگیدند و نه شهید شدند هم قصه‌ای خواهند نوشت؟ آنها که دست تقدیر خواست شاهد باشند و نه شهید؛ نه شهید تا هنوز...@tavaghofgah

۱:۰۰

خانم اکبری عزیزم که معلم تاریخ مدرسه راهنمایی ما بود، زمان تدریس درس جنگ تحمیلی، وقتی رسید به این جمله که «و خرمشهر آزاد شد» نتوانست جمله را تمام کند و یک دفعه وسط جمله زد زیر گریه. شاید بین دو کلمه خرمشهر و آزاد بود که هق هق زد زیر گریه. ما ساکت و مبهوت بودیم. شاید سعی کردیم سر خودمان را به کاری مثل باز و بسته کردن زیپ کیف گرم کنیم تا زیر نگاهمان معذب نباشد. چند ثانیه‌ ای گریه کرد و بعد برگشت به ادامه درس. جدی‌ ترین و سختگیرترین معلم مان بود. در اواسط دهه پنجم زندگی. مذهبی نبود. آن سالها کوتاه ترین و شیک ترین مانتوهایی که دیده بودیم تن او بود. به امام میگفت آیت الله خمینی. فارغ التحصیل دانشگاه ملی قبل از انقلاب بود. یکی از بچه ها میگفت قدیمی ترها عکس جوانی اش را با لباسهای آن چنانی دیده اند. کلا خیلی جذاب، مقتدر و باشکوه بود. ولی آن لحظه که گریه کرد، مثل بچه ها گریه کرد، برای اولین بار فهمیدیم دیواری که بین ما و او بود و برایمان دست نیافتنی اش میکرد فروریخته، و شاید این را دوست نداشتیم. نمیتوانستیم برویم در آغوشش بگیریم و بگوییم ما هم همین طور خانم اکبری، ما هم همین طور. اصلا ما اگر بغض هم کرده بودیم به خاطر او بود نه به خاطر آزادی خرمشهر که درکی ازش نداشتیم. خیلی سال طول کشید بتوانم درکش کنم و حسرت بخورم که چرا آن روز نتوانستیم در احساس او شریک شویم.
خواندن تاریخ جنگ برایم تجربه عجیب و ارزنده‌ ای بود. خیلی جاها تلخ بود و سرشار از حسرت، و خیلی جاها غرورآفرین و هیجان‌ انگیز، در انتها هم که خب شبیه جام زهر بود. ولی دیدن همه داستان با هم، از روزهای اول و مقاومت خرمشهر و بعد سقوط شهر، تا عملیات‌های غرورآفرین از ثامن الائمه و طریق القدس تا فتح المبین، و عملیات‌های تلخ و تا حدی تراژیک از رمضان گرفته تا خیبر، و آن شگفتی و زیبایی عملیات والفجر هشت، تا ماه‌های آخر جنگ که آدم دوست داشت تند تند ورق بزند و نخواند که چه طور همه چیزهایی که با آن همه سختی به دست آمده بود از دست رفت، و در نهایت قطعنامه و عملیات‌های مقابله با تهاجم دوباره صدام و منافقین، همه را با هم دیدن به من یاد داد این داستان شبیه فیلم‌ های هالیوودی نیست و هرگز قرار نبوده باشد. اصلا می‌دانی چرا سینمای جنگ ما به شدت شاعرانه بود؟ چون در داستان ما رنج و غرور به هم بافته شده بود. هیچ لحظه غرورآفرینی نبود که بدون رنج باشد و هیچ لحظه شکست و تلخی نبود که بدون حماسه باشد. من یاد گرفتم آنچه باعث شد ایران از آن جنگ سخت به سلامت، و البته زخمی، عبور کند در یک کلمه صبر بود. شخصیت ایران ابر قهرمان نبود؛ بیشتر شبیه قصه آدم‌های معمولی ولی محترم بود. شبیه ازدواج هایی که بالا و پایین دارند، زن‌ ها و مردهایی که صورت شان را با سیلی سرخ نگاه میدارند، در روزهای خوب شاکرند و در روزهای سخت امیدوار، و با چنگ و دندان از زندگی مشترک شان محافظت میکنند، و تهش که نگاه میکنی میبینی بله، پیروز بودند. میدانی کی معلوم شد ما پیروز قطعی آن جنگ بودیم؟ دقیقا سر همین جنگ؛ یعنی جایی که کشوری روزی مهاجم بود به مدافع ما تبدیل شد و پا به پای ما شهید داد. سربازان ما شبیه قهرمانان جنگ جهانی دوم با غرور وارد یک عراق ویران شده نشدند، اما در روزهای سخت وارد عراق شدند و برای حفظش جنگیدند و این طور خون های ما با هم قاطی شد و سرنوشت مان با همه کسانی که روزی در برابر هم جنگیده بودند متفاوت بود. ما شخصیت خودمان را داشتیم، جنگیدن مان با بقیه فرق داشت، پیرزی مان فرق داشت و رابطه‌ مان با زمان هم عجیب بود. ما در زمان پیروز نمی‌شدیم، بلکه زمان پیروزی را با رنج، با امید و با صبر خلق می‌کردیم، در جایی متفاوت با زمان کورنولوژیک. حالا که ما فکر میکنیم در این جنگ دست برتر را داریم، اما من مطمئن هستم حتی اگر مثل داستان ماهی گیر پیرمرد و دریا، کوسه‌ ها ماهی را بخورند، باز هم پیروز هستیم.@tavaghofgah

۱۲:۲۵

پریشب توی تجمع داشتم اخبار را از گوشی می‌خواندم که رسیدم به خبر صحبت‌های وزیر جنگ رژیم صهیونیستی درباره حمله مجدد به زیرساخت‌ها و تهدید به ترور رهبر. حالم بد شد. گوشی را داخل کیفم گذاشتم و به اطرافم نگاه کردم. پسر نوجوانی لبه جدول نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی پاهایش و گریه می‌کرد. مداح داشت روضه می‌خواند. دختر بچه دوساله‌ خوشگلی با موهای خرگوشی و پستانک در دهان همراه خانواده‌اش راه می‌رفت که خانمی از توی یک کیسه همراهش یک هدیه درآورد و به او داد، آینه کوچک دسته‌دار بود. دو پسر بچه دبستانی داشتند مثل بزرگترها رفتار همکلاسی‌های بی‌مغزشان را که ایران‌اینترنشنال می‌دیدند، نقد می‌کردند. آن طرف خیابان میز و صندلی‌های مهد کودکی چیده شده بود و بچه‌های خردسال داشتند کاربرگ رنگ‌آمیزی می‌کردند. موکبی سوسیس بندری می‌داد و موکب دیگر آش رشته. بعضی مردم زیرانداز آورده بودند و خانوادگی نشسته بودند کف خیابان. کالسکه بچه زیاد بود، بچه هم خیلی زیاد بود. دختران نوجوان که معلوم بود در تعطیلی مدارس قرارهای دوستانه‌شان را آورده‌اند حاشیه تجمعات، گله به گله ایستاده بودند به هر و کر.
یادم آمد همه روزهایی که بمباران هوایی شدید بود، ما این پایین همین طوری شب‌ها را گذراندیم. یادم آمد هفته‌های اول بعد از برگشت به خانه تا سحر بیدار می‌ماندم و با برادرم درباره راه‌های مقابله با جنگنده‌ها حرف می‌زدیم. آن موقع صدای هواپیماها می‌آمد و پشت بندش صدای انفجارها. اذیت می‌شدیم از اینکه راحت وارد آسمان ما می‌شدند. تقریبا هیچ چیز هم از مسایل نظامی نمی‌دانستیم ولی نمی‌توانستیم فکر کردن به راه حل را متوقف کنیم. با صدای آرام که سعی میکرد دیگران را از خواب بیدار نکند حرف می‌زدیم و در آخر بعد از چند شب به این نتیجه رسیدیم مسیر حرکت هواپیماها تقریبا ثابت است و اگر در مسیر موشک‌های زمین به هوا بکاریم با توجه به زمان ورود به مرز می‌شود یک جوری زمان دقیق رسیدن جنگنده ها را پیدا کرد و با آن موشک‌های زمین به هوا زدشان. راه حل دیگر هم موشک دوش پرتاب بود که باید تو شهر پخش میشد تا بتوانیم برویم روی پشت بام و بزنیم. یادم آمد با وجود همه آن صداها و ترس از انفجارها، ما مصمم بودیم که مقاومت کنیم و ذهن های آموزش ندیده و بی تجربه ما آماده ورود به حاق مسایل نظامی بود. سین که همین دیشب گفت آموزش نظامی مخصوص بانوان هم شرکت کرده. هرچند آن به کار جنگ شهری می‌آید اما باز هم خوب است.به هر حال برای بی‌قراری ما یک جور مسکن است. یادم آمد ما همه در آن چهل شب تغییر کردیم. خودم با چشمم دیدم بچه‌ها چقدر بزرگ شدند. نه اینکه فقط اخبار ببینند و تحلیل کنند، حتی مهارت هایشان هم گسترده تر شد. پسرم در راهپیمایی و تجمع محله مداحی میکرد. دخترم در موکب کودکان را سرگرم میکرد. بچه‌های دیگر را دیدم که در دایره واژگان‌شان کلمات زیرساخت، ونزوئلا و عراقچی وجود داشت (در حالی که ما بچه بودیم فکر میکردیم اسم دیگر هاشمی رفسنجانی «وی» است). دیدم ما زندگی کردن زیر پرواز جنگنده‌ها را بلد هستیم. حتی بدتر، ما هزار بار در روضه‌ها، لحظه های سخت‌تر را تمرین کرده‌ایم و حداقل یک بار اجرایش کردیم. آن لحظه که خبر شهادت آقا را شنیدم، نه فقط پاها که تمام بدنم می‌لرزید و از شدت گریه نه می‌توانستم بنشینم و نه بخوابم. اما از همان شب تا همین دیشب در خیابان بودم، راه رفتم، شعار دادم و به روضه گوش کردم و گریه کردم. بله، ما هزار بار آن لحظه سخت را که وزیر جنگ رژیم نحس صهیونیستی ما را از آن می‌ترساند، تمرین کرده بودیم و دست کم یک بار اجرایش کردیم. پس گوشی را ببند، به روضه دل بده و نماز استغاثه را فراموش نکن.@tavaghofgah

۹:۴۳

thumbnail
این پوستر را در کانال مسجد محل دیدم. امام هم گفت خرمشهر را خدا آزاد کرد. شهید تنگسیری هم، در قطعه‌ای از فیلم مستندی که درباره اش پخش شد، می‌گفت اگر یک لحظه شک کردید که این پیروزی کار خداست، یقین بدانید شکست می‌خورید.
آیا این استناد پیروزی به خدا به معنی نفی عاملیت رزمندگان میدان یا مردم در خیابان است؟ چه طور می‌شود هم دعوت به جهاد کرد و هم نتایج جهاد را به خدا نسبت داد؟من فکر می‌کنم این جملات نه تنها نفی عاملیت نیست، بلکه توضیح شیوه عاملیتی است که رزمندگان ما آن را خلق کردند، و حتی قبل از آن مردم ما در یوم‌الله 22 بهمن آن را خلق کردند. اصلا همین اصطلاح یوم‌الله هم نوعی نسبت دادن آن رخداد به خداست. حتی اصطلاح مردم مبعوث شده هم بیان دیگری از همین نسبت دادن کار به خداست. کنش حقیقی برای ما آن کنشی است که با اذعان به محدودیت مان باشد. سوژه مقاومت نه تنها مطلق نیست، که تنها در صورت آگاهی به تناهی و محدودیتش قادر به خلق کنش و عاملیت است. اما از طرف دیگر همه چیز این محدودیت و متناهی بودن ما نیست، بلکه فضای عمل، میدانی که این کنش درون آن خلق میشود، به واسطه اتصالش به خداوند، سرشار از امکان های نامتناهی است. ما انسان‌هایی کران‌مند و متناهی هستیم اما زمانی که موفق می‌شویم اقدام و عمل‌مان را به ساحت بی‌کران و نامتناهی لطف خداوند بیاوریم، آنگاه این عمل از محدودیت ما فراتر می‌رود و امکاناتی می‌توانند بالفعل شوند که به خودی خود فاقد آنها بودیم.من نمی‌دانم عملیات دشت مهیار اصفهان دقیقا چه بود و آنجا چه رخ داده، اما می‌دانم تنها نیروی حاضر در صحنه، که بنا بر همین گزارش‌های تایید شده مردم عادی و نیروی ویژه فراجا بوده‌اند،روی هیچ کاغذی و با هیچ حساب و کتابی نمی‌توانستند مانع آن عملیات شوند. آنجا اوج محدودیت ما بود، ولی همان اقدامات بسیار محدود و حتی خنده‌دار از لحاظ مقیاس، کل عملیات را به شکست کشاند. نرمی زمین، یا خیس و گلی بودن خاک، یا هر چیز دیگری که هنوز نمیدانیم، مثل شن‌های طبس، امکان پیش‌بینی ناپذیر و ناشناخته‌ای بودند که درست خارج از توان ما ظاهر شدند و آن اقدام و عمل رزمندگان ما را به چیز متفاوتی تبدیل کردند.
الله همواره در میدان است، اما سختی ماجرا این است که هیچ تضمینی وجود ندارد ما هم برای همیشه در همان میدان باشیم که خدا آنجاست. استحقاق یا ظرفیت درون ما نیست، شاید فقط فرصت داریم که به فراخوان این میدان پاسخ دهیم. پیامبر عزیز ما می‌فرمود کنار جهاد اصغر، که همین میدان و خیابان است، جهاد اکبر را فراموش نکنید. جهاد اکبر شاید راز شنیدن فراخوان‌ها باشد، راز ورود به ساحتی که امکان هایش با نظر لطف خداوند هیچ وقت تمام نمی‌شود. دعا میکنم خدا توفیق این جهاد را به همه رزمندگان میدان و همه مردم خیابان بدهد.@tavaghofgah

۲۳:۳۳

چند روز پیش پسرم گفت «مداحی هم یکجور راه نجات دنیاست». اول به نظرم از جمله‌های همین جوری آمد که بچه‌ها می‌گویند. شاید می‌خواست علاقه اش به مداحی را توجیه کند، چون گاهی آنقدر زیاد و بلند می‌خواند که همه شاکی می‌شویم. اما بعد دیدم دارم فکر میکنم یعنی چه که مداحی هم یکجور راه نجات دنیاست. ترکیب نوعی آواز و همخوانی جمعی و سینه زدن چه طور می‌تواند دنیا را نجات دهد؟ کاش بچه‌ها آنقدر تلاش نکنند هر عبارتی را که یاد میگیرند یکجا استفاده کنند.ولی پسرم راست می‌گفت. مگر دور هم جمع شدن و درباره حسین حرف زدن و شعر خواندن و برای حسین سینه زدن، برای ما سوار شدن به همان کشتی نجات نبود؟ مگر غیر از این بود که هر وقت نیمه‌جان می‌شدیم خودمان را به مجلس روضه می‌کشاندیم تا دوباره زنده شویم؟ آنجا فقط تحت تاثیر داستان کربلا گریه نمی‌کردیم، بلکه در تک تک لحظه‌ها خودمان را مخاطب داستان می‌دانستیم و حتی بیشتر از آن،در تمام لحظه ها انگار امام را مخاطب خودمان قرار می‌دادیم و نسبت خودمان با او و داستانش را برایش تکرار می‌کردیم. با هر قطره اشک تاکید میکردیم که ما جزو آنها که روبروی تو بودند نیستیم حسین و اسم ما را جزو دوست‌دارانت بنویس. راه نجات دنیا صدها سال است که اینجا در مجالس روضه بوده، و فقط کافی بود خودمان را به گوشه یکی از این مجالس برسانیم تا نجات داده شویم.
اولین بار که پسرم در هیات خانگی‌مان مداحی کرد و با صدایش گریه کردم خیلی حس عجیبی داشت. من این بچه را به دنیا آورده بودم و بزرگ کرده بودم و حالا او با روضه خواندنش دست من را گرفته بود و راه می‌برد. به نظرم عجیب می‌آمد که او، با اینکه هنوز در خیلی امور روزمره به من نیاز دارد، این قدرت را پیدا کرده که به من یک مجلس روضه هدیه بدهد. کوچک بود و صدای محزونش به یادم می‌آورد که چقدر می‌تواند بزرگ باشد و نه تنها مفهوم نجات دنیا را بشناسد، که حتی ماموریت خودش را هم یکجور نجات دنیا بداند.
جایی که زندگی روزمره متوقف میشود و آدم وارد مرزها می‌شود، همان‌جا که می‌کوشد تا توجه و عاطفه و میلش را متوجه وجود بزرگتر از خودش کند و به او متوسل شود تا نجات پیدا کند، آنجا می‌فهمد که نسبت‌ها هم دیگر مثل قبل نیست. بچه‌ها طرف ضعیف و وابسته ماجرا نیستند، آنها می‌توانند راه را نشان بدهند و حتی آدم را هول بدهند سمتش.

۱۴:۵۲

thumbnail
یکی دیگر از بصیرت‌های پسرک این بود که توی خانه مدام از لامین یامال حرف میزد و روی دفترش هم عکس یامال بود. راستش من هیچ وقت جدی به حرف‌های فوتبالی اش گوش نمی‌دادم. می‌گفت یامال مسلمان است اما من بدون اینکه حتی گوگل کنم میگفتم نه مسلمان نیست.تا اینکه عکس یامال با پرچم فلسطین وایرال شد. بله پسرم، من هم مثل تو هوادار یامال می‌شوم، هوادار هر کسی که آن پرچم را به دوش می‌گیرد.حالا حتی اگر بخواهی قاب عکسش را هم به در و دیوار اتاقت بزنی، کنار عکس سید حسن نصرالله و سید مجتبی و شهید ابراهیم هادی، مخالفت نمیکنم. یامال هم یکجورایی به نجات دنیا فکر می‌کند، مثل آنها که عکسشان را به دیوار اتاقت زدی، حالا گیرم به شیوه متفاوت‌تری. مهم نجات دنیاست.

۱۴:۵۳

جنگ برای من از آن لحظه‌ای شروع شد که به خودم آمدم و دیدم توی خیابان دارم می‌دوم سمت مدرسه. صدای بوق قطع نمیشد. همه جا، حتی خیابان های فرعی ترافیک بود. انبوه بچه مدرسه ای ها همراه یک بزرگتر تند تند راه می‌رفتند. با اینکه صبح ماه رمضان بود جلوی معدود نانوایی‌های باز صف‌های طولانی بود. من هنوز نمی دانستم خوابم یا بیدار. هنوز دو ساعت از وقتی که خوابیده بودم نمی‌گذشت. قلبم تند تند می‌زد و خیلی زود دل‌پیچه را حس کردم. اول پسرم را از مدرسه برداشتم و سر راه برگشت رفتیم جلوی مدرسه دخترم. پسرم می‌گفت که ترسیده اما گریه نکرده. دخترم گفت که همه بچه‌ها هم ترسیده بودند هم گریه کرده بودند و حتی بعضی روزه‌هاشان را با آب قند باز کرده بودند. تند تند راه می‌رفتیم و دل‌پیچه ام هر لحظه شدیدتر می‌شد. جلوی نانوایی‌ها تقریبا غلغله بود. حتی سوپری ها هم نان‌های بسته‌بندی شده را تمام کرده بودند. فهمیدم غیر از رفتن به پمپ بنزین، خرید نان هم جزو اولین واکنش‌های مردم ما به هر بحرانی است.آن دقایق که کل خیابان و محله مضطرب و در حال بدو بدو به نظر می‌رسید انگار دقایق اول یک فیلم آخرالزمانی بود. من هم انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شده بودم بس که دنیای قبل از خوابیدنم با آنچه می‌دیدم فرق داشت؛ خوابی که حتی دو ساعت هم طول نکشیده بود. روز اول تا شب من از دل‌پیچه رها نشدم و هر بار که دستشویی می‌رفتم به شدت نگران بودم دقیقا در این لحظات که اینجا هستم بمبی به نزدیکی خانه بخورد و خود این فکر و خیال حالم را بدتر می‌کرد. با هر صدای انفجار پسرک جیغ می‌کشید اما دختر نوجوان که به شکل اغراق شده ادای آدم‌های ریلکس و بی‌خیال را در می‌آورد مسخره اش میکرد. تلویزیون آنتن نداشت و حتی اینترنت آنقدر ضعیف بود که نمی‌توانستم با لپتاپ درست و حسابی از تلویبیون شبکه خبر را ببینم. هرچه تلاش می‌کردم تلویزیون وصل شود بی‌فایده بود. شکر خدا روزه بودیم و پسر هم ناهارش را که در مدرسه نخورده بود داشت، چون اصلا توانایی آشپزی نداشتم. باز هم شکر خدا روز قبل از اسنپ چهارتا نان سنگک خریده بودم و فریز کرده بودم، پس برای افطار هم که معمولا نان و پنیر می‌خوردیم دغدغه‌ای نداشتم. قفل شده بودم و جز خواندن قرآن کاری به ذهنم نمی‌رسید و از پسش برنمی‌آمدم.چیزی که حس می‌کردم دقیقا خائوس یا هاویه بود. غلیان و غلبه چیزی که هیچ صورت و شکلی نداشت. ترکیبی از حس‌های ترس و اضطراب با تنش‌های بدنی مثل دل‌پیچه و سردرد و نوعی فقدان آگاهی در بی‌خبری. هیچ تصوری نداشتم که چه شده یا چه خواهد شد. در برابر آن هجوم اولیه که هزار بار بزرگتر از جنگ قبلی بود، چیزی جز انفعال حس نمی‌کردم. به پسرم می‌گفتم که ما آمریکا و اسراییل را شکست می‌دهیم و غصه نخورد، اما همزمان نمی‌توانستم تپش قلب خودم و آن غم مبهم و سنگین روی دلم را متوقف کنم. و فکر می‌کنم تا زمانی که آن خبر شهادت آقا نیامد، و آن غم حالا خیلی خیلی بزرگتر، با یک خشم خیلی خیلی بزرگ همراه نشد، نتوانستم بر آن انفعال غلبه کنم. بعد از آن خبر، حالا تصویر واضحی از آنچه رخ داده داشتم، و میل شدیدی برای شکل بخشیدن به آنچه باید بشود، به مقاومت کردن. از آنجا بود که کم کم معنا ظهور کرد و بر آن هرج و مرج، آن هیولای اولی جنگ، صورت بخشید. و معنا هم که آمد، کم کم تپش قلب و دل‌پیچه و ترس هم رفت.هنوز هم که خاطره آن دقایق و ساعات اول جنگ را مرور می‌کنم و یاد آن آشفتگی میافتم، تعجب می‌کنم که چه‌طور توانستیم آنقدر زود یک تصویر واضح برای آن جنگ خلق کنیم. چقدر عجیب بود که به سرعت سازمان‌دهی پیدا کردیم و راهپیمایی‌ها و تجمعات خیابانی شکل گرفت. چقدر سریع بهترین و عامه‌پسندترین مداحی های تاریخ تولید شد، تولید انبوه پرچم رکورد زد، بهترین آثار رسانه‌ای مثل انیمیشن‌های لگویی از دل اینترنت جوشید، و حتی عجیب‌ترین و دور از ذهن‌ترین عملیات‌های نظامی محقق شد که به نظر می‌رسد تاریخ را تغییر داده، مثل بستن تنگه.الان که بعد از دو ماه و نیم نگاه میکنم، مسیری که از آن ضربه بزرگ اول، تا جوشیدن اراده و شکل گرفتن عزم، و خلق معنا و تصویر رفتیم، شبیه معجزه بود. انگار آن غلیان حس‌ها و دل‌پیچه نشانه‌ای از یک اتفاق بزرگتر در لایه‌های زیرین هستی بود. مثل چند شب پیش که زلزله آمد و من ‌ برای مطمین شدن به لوستر نگاه کردم که ببینم تکان می‌خورد یا نه. حالا یاد گرفتم که هر وقت خائوس یا هاویه را حس کردی، بدان صورت و معنای جدیدی در حال خلق شدن است؛ و این خلق شدن همان‌قدر که بیرون توست، درون توست، و همان‌قدر که بر تو عارض می‌شود، تو فاعلش هستی. و با این همه هنوز چیزهای دیگری هم غیر از آن معنا وجود دارد، چیزهای پراکنده‌ای از همان خائوس که اطراف زندگی‌ات رها شده‌اند و هراز گاهی بالا می‌آیند تا روزی که دوباره بزرگ شوند و ضربه اول را بزنند.

۱۶:۳۴