بله | کانال توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)
عکس پروفایل توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)ت

توقفگاه بین دو دنیا ‌(زندگی در زمانه جنگ)

۸۳۷ عضو
در یک کانال تلگرامی فیلم مستند "ایران؛ آرمانشهر در حال ساخت" را دیدم. فیلمی که در سال ۱۹۸۰ ساخته شده و کارگردان فرانسوی در ظاهر سعی کرده نگاه بی‌طرفانه ای به اختلافات و مسائل مختلف بین نیروهای انقلابی در سال ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ داشته باشد. می‌گویم در ظاهر، چون حداقل چند جا جانبدارانه بود، اما این یادداشتی درباره نقد فیلم نیست.توی فیلم دختر حزب الهی خیلی جوانی، بعد از خوردن ناهار آماده میشد، چادر مشکی سرش می‌کرد که جلوی سینه اش یک دکمه قابلمه‌ای دوخته بود. دکمه را می‌بست و میرفت بیرون همراه دوستانش پوسترهای نامزدهای حزب جمهوری اسلامی را برای انتخابات مجلس می‌چسباند به در و دیوار. مردم توی نماز جمعه ای که آقای خامنه ای امامش بود شعار می‌دادند، جایی که فردایش تجمع طرفداران مسعود رجوی بود و بعد از اتمام تجمع توی خیابان با حزب الهی ها دعوا می‌کردند و علیه هم شعار می‌دادند. مرد بیسوادی که در حلبی آباد زندگی می‌کرد میگفت آقا خودش خوبه، اما اطرافیانش کاری نمی‌کنند برای ما، پس قول و قرارها چی شد؟ مردی که انگلیسی را با لهجه عالی صحبت می‌کرد و وقتش را به درس دادن الفبا برای کودکان حلبی اباد میگذراند میگفت که زمان دانشجویی در آمریکا مدتی‌ بی‌خدا بوده، بعد به آیین بودا و ذن گرایش پیدا کرده و با شروع انقلاب به ایران برگشته و مذهبی شده. رئیس حزب دموکرات کردستان از دلایل جدایی طلبی میگفت و در پادگانی در شمال تهران دختران مانتو شلواری کنار پسران رژه نظامی می‌رفتند و سرود می‌خواندند.وقتی فیلم را دیدم حس کردم انگار جهان آن فیلم، جهان دیگری بود غیر از اینکه من در آن زندگی میکردم. حتی شبیه دختر چادری که پوستر می‌چسباند به دیوار نبودم، چه رسد به دخترهایی که رژه می‌رفتند و تیر می‌انداختند. انگار در آن جهان سد بزرگی تازه شکسته بود و آب همه چیزهای قدیمی را با خودش برده بود و نیروی آزاد شده، توی خانه ها، سر سفره غذا، توی خیابان، توی دانشگاه، توی کوه های کردستان و توی کوچه های کثیف حلب آباد جولان میداد. نیرویی که دور خودش میچرخید و مانع میشد چیزها آنقدر آرام و قرار بیابند و ثابت بمانند که بشود گفت نظمی دارند.وقتی دیدن مادربزرگم میروم، سر خیابان کارگاه تعطیل و متروکه ای است که کرکره‌ خاک گرفته اش پایین است، اما آن بالاترین گوشه اش، بخشی از پوستر رنگ و رو رفته و پاره شده "رای ما خاتمی" دیده می‌شود. جهانی که من شناختم یک جورهایی از آن پوستر آغاز شده بود. کودکی بودم که شاهد بحث بزرگترها درباره خاتمی یا ناطق بودم و آن بحثها گویی برایم دریچه ورودی به دنیای هیجان‌انگیز بزرگتر بود. دنیایی که چیزها نسبتا ثبات داشتند ولی میشد انها را دگرگون کرد. کمی بعد از آن من کوشیدم در آن دنیای بزرگ نوعی کنشگری کنم. آدم بزرگی شوم که چیزی را تغییر می‌دهد. انتخابات دومی که خاتمی نامزد بود من چند ماه کم داشتم برای اینکه رای بدهم اما مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می‌پریدم تا چیزی تغییر کند.بعدها هم کارهای بیشتری کردم برای تغییر دادن، یا کمک کردن به جریان تغییر دادن که بزرگتر از اراده من بود، یا قطره ای از دریا شدن. خیلی زود فهمیدم من معمولا جزو آن گروهی نبودم که می‌خواست چیزی را تغییر دهد، بیشتر عضو انها بودم که از چیزی محافظت می‌کردند. حالا مشخص بود دگرگون شدن موضوعیت ندارد، آن سد که میشکست و نیرو را رها می‌کرد تا بچرخد و مانع ثبات شود سالها بود که تعمیر شده بود و خیلی زود انقلابی که جهان قبلی را شسته بود، خود تبدیل به یک سنت و میراث شده بود. و جهان من، جهان میراث‌داری بود.حالا، در انتهای دهه چهارم زندگی، میبینم که من چیزی را دگرگون نکردم. از همان اوایل جوانی شیفته ثبات چیزها شدم، شیفته معناهایشان. فلاسفه قرن‌ها کارشان این بود از جهان پرتلاطم و درحال تغییر، یک جهان ثابت و پایدار بسازند که هسته آن جهان 《معنا》 بود. مفاهیم را از حاق واقع، از نفس الامر، از سوژه تجربه‌گر، یا از واقع‌بودگی بیرون میکشیدند، مثل مجسمه سازی که نقش‌ها و حجم‌ها را از دل تخته‌سنگهای یکپارچه بزرگ بیرون می‌کشید.و من به نحوی که از دید دیگران کم مضحک نبود، دل‌بسته همزمان این جهان ثابت، و انقلاب بودم. انقلابی که سدها را می‌شکست، هنوز هم، پس از سالها. انقلابی که نیروهای ناشناخته را، از پس جگوشه و کنارهای جهان رام شده و تو سری خورده بیرون می‌کشید و جمع می‌کرد و به پیش می‌راند. از مرزهای کشور عبور میکرد، در ضاحیه، در غزه، در یمن جلو میرفت. و همزمان که میچرخید تا چیزی را دگرگون کند، درون دستانش چیزی را با احتیاط حمل می‌کرد. چیز مهم و باارزشی که باید باقی می‌ماند.حالا، در جهان من، مادران در غزه جسم بی‌جان فرزندان‌شان را در اغوش میفشارند و پدران برای کودکان نماز میت میخوانند، مردی که رفته بعد از روزها گرسنگی اندکی غذای بی‌کیفیت برای خانواده اش بیاورد هدف گلوله سربازی می‌شود که حوصله اش سررفته. چادر آوارگان در آتش می‌سوزد و فردا از همان نقطه زمین که امروز جنگنده ها پنجاه بمب در آن انداختند، رزمنده ای بیرون می‌آید و راکتی سمت تانک پرتاب می‌کند. همان روزی از بیابان‌های ناشناخته یمن موشکی تنها راهی قلب اشغالگر می‌شود تا نشان دهد غزه تنها نیست. و در ایران نه رزمنده پشت سر برای پرتاب موشک می‌روند و شهید می‌شوند تا بالاخره رزمنده دهم بتواند موشک را شلیک کند. موشکی که فقط سلاح نیست، امید و آرزوهای یک ملت، و یک امت اطراف آن پیچیده شده و جلو می‌رود. امید زنی از قوم و خویش من که بعد از زن، زندگی آزادی بی‌حجاب شده بود، و بعد از جنگ زنگ زده بود و می‌گفت من تهران هستم، جایی نرفتم، و مطمئنم ما شکست نمیخوریم. موشکی که میرفت و از لحطه پرتابش صدها هزار ذکر " یا قاهر العدو" همراهش به آسمان میرفت. ذکرها می‌رفتند بالا و مثل سپرهای نامرئی جلوی بمب‌هایی را میگرفتند که قرار بود انقلاب را، انقلاب دوست‌داشتنی من را، نابود کنند. همان انقلابی که در فیلم مستند ایران؛ آرمانشهر در حال ساخت، عاصی و عصبی و پر تلاطم بود، ولی حالا میبینم که ظریف و با طمانینه و مادرانه دارد از چیزی محافظت می‌کند که امید همه انسانهای آزاده روزگار است.

۲۰:۴۰

ترسی که در جنگ تجربه کردیم یک ترس معمولی نبود، شبیه ترس از مرگ در زمان غیر جنگ. یک مواجهه ویژه بود که در بطن خود آگاهی و معرفت داشت، نوعی وقوف به چیزهایی که قبل از جنگ چندان آشکار نبود.روز اول جنگ که هنوز اینترنت قطع نبود، چیزی که در شبکه های اجتماعی میدیدم تنها ترس از مردن نبود، آشکارا همه از نگرانی بابت از بین رفتن زیرساخت‌ها حرف می‌زدند. زیر ساخت فقط بنزینی نبود که با آن میشد از بمباران فرار کرد و جان را نجات داد، فقط برقی نبود که گوشی موبایل را روشن نگاه میداشت، فقط جاده ای نبود که جلوی محاصره را می‌گرفت. زیرساخت چیزی بود که به ما امکان میداد آینده ای داشته باشیم، برقی که بیمارستان را سرپا نگاه می‌داشت تا مادران و نوزدان آسیب نبینند، تا جراحت‌های قابل درمان به مرگ تبدیل نشوند، سوختی که شبکه حمل و نقل را سرپا نگاه می‌داشت تا ارزاق پخش شود و قحطی نیاید. زیرساخت دانشمندی بود که می‌توانست روند علم و قدرت برای ساخت آینده را تضمین کند. حالا می‌فهمیدیم زندگی شخصی من، دیگر چیزی نبود که تنها در گرو اختیار و اراده من باشد، بلکه یک دارایی مشترک بود. بدون کار کارگر پالایشگاه، راننده کامیون، نانوا، پزشک، پرستار، افسر پدافند، متخصص سوخت موشک و دیگران، زندگی شخصی برای من، یعنی زندگی بدون اینده، یعنی تنها زنده ماندن، بدون چشم انداز برای جلو رفتن، و طرح داشتن. حالا می‌فهمیدیم چقدر چیزی که شخصی می‌پنداشتیمش در حقیقت امری نسبتمند و وابسته به روابط متعدد و پیچیده بود.می‌فهمیدیم تهاجم دشمن فقط جان فرماندهان، دانشمندان و حتی مردم غیرنظامی را نمیگیرد، بلکه تهاجمی بود که امکانات داشتن آینده را از ما می‌گرفت. غزه پیش چشمانمان بود، فقط مردم نبودند که میمردند، فقط قحطی و گرسنگی و بیماری نبود، به قصد نابود کردن آینده میزدند، و نسل کشی مگر چیزی است غیر از نابود کردن نسلی که جایگزین خواهد شد، و مگر چیزی است جز نابود کردن حیات در یک سرزمین؟ ما از مرگ خودمان، و حتی مرگ خانواده مان نمیترسیدیم، این دغدغه برای تداوم یک موجودیت چندهزارساله، برای یک موجودیت آینده‌دار بود. حالا می‌فهمیدیم که چیزی که شخصی و ارادی میپنداشتیمش، تا چه اندازه کهن و تا چه اندازه گشوده و امیدوار به آینده است. آگاهی از امکان مرگ در زمان جنگ، همزمان آگاهی از تمام سازوکارهایی بود که هستی ما را شکل داده و بدون آنها زندگی‌ای در کار نخواهد بود.برای همین بود که هرچه دشمن و سربازانش شعار فریبنده زن، زندگی آزادی دادند، کسی باور نکرد. کسی باور نکرد که آزادی شخصی و فردی می‌تواند بدون زیرساختها، بدون ملت و بدون وطن وجود داشته باشد. حالا همه می‌فهمیدیم آزادی غیر از مسیر حفظ امکانات برای ساختن آینده به دست نمی‌آید. جنگ و مواجهه دلهره آورش با معنای عمیقتر مرگ در یک آن، ما را به چیزهایی واقف کرد که در زندگی پیشاجنگ، هرگز برایمان به یک مسئله و ضرورت تبدیل نشده بود.
@tavaghofgah

۸:۵۸

بازارسال شده از آخرین خبر
thumbnail
undefinedundefinedکولاک امشب مردم شهرستان ابهر در کولاک برف@Akharinkhabar | akharinkhabar.ir

۲۰:۵۴

هیچ وقت نباید این روزها را فراموش کنیم. نتیجه جنگ هرچه باشد، ما این روزها جور دیگری زندگی کردیم. این زندگی تلاقی آگاهانه ترین تصمیم‌ها و کنش‌های شخصی‌مان با عمومی‌ترین و ملی‌ترین رخدادهاست. و بدن ما محل این تلاقی است. این بدن‌های حذف نشدنی و مستحکم در خیابان‌ها.اینجا ابهر است. جایی که احتمالا پایگاه موشکی ندارد، مسئول مهمی اینجا زندگی نمی‌کند. نه اهمیت پایتخت را دارد نه لب مرز است. شاید هیچ موشکی هم به اینجا نخورد. اما حتی زیر بارش شدیدترین برف و کولاک مردم خیابان را رها نکردند. خیابانی که شاید جمعیت چندانی ندارد. اما آنها برای خودشان آنجا هستند و برای تمام چیزهای خیلی بزرگی که اکنون در وجود شخصی خودشان یافته‌اند. وطن، میراث انقلاب و شهدا، و آینده ملی
@tavaghofgah

۲۲:۱۴

thumbnail
اینجا هم با مرگ چشم در چشم می‌شویم. صدای انفجار و سرخی آسمان از آتش تا کیلومترها دورتر آمده. اما از جایمان تکان نمیخوریم. فقط کودک‌مان را در آغوش میگیریم که کمتر بترسد. هیچ کس قرار نیست فرار کند، یا بترسد و جیغ بکشد. حتی حالت دستان روی سر و الغوث الغوث گفتن هم تغییر نمی‌کند. به انفجار نگاه میکنیم، به سرخی آتش و به مرگ، و به خودمان یادآوری میکنیم که ما این خیابان ها را رها نمی‌کنیم تا دوباره دشمن واردش شود و به پیکر وطن‌مان زخم بزند. پس ترس از مرگ چه؟ بگذار بماند شاید برای وقتی دیگر!
@tavaghofgah

۱:۵۷

هنوز هم تصورم از معجزه خیلی ساده است. منتظرم ملائکه پایین بیایند و برای ما سپر بهشتی بسازند، یا موشک‌هایمان را طوری مخفی کنند که سامانه‌های رهگیری نتوانند بزنند‌شان. چقدر این شبها که صدای جنگنده‌ها می‌آمد دعا کردم حالا که ما پدافند کافی نداریم، خدا چیزهایی شبیه شن‌های صحرای طبس بفرستد تا خود جنگنده‌هایشان بخورد به هم و نابود شود، یا دستی جلوی دیدشان را بگیرد و اشتباه شلیک کنند، یا نور خیره‌کننده‌ای بیاید و تمام رادارهایشان را از کار بیندازد. مثل مؤمنان ساده و امیدوار دعا میکردم همان بلاهایی که سر قوم هود و لوط و صالح آمد سر این قوم شیطانی اپستینی هم بیاید.هنوز هم از این دعاها دست برنداشتم، اما می‌دانم که این‌بار معجزه خدا فرق دارد. شاید واقعا قرار نیست دست غیب موشک‌هایمان را هدایت کند یا جلوی بمب‌های دشمن را بگیرد. این همه شهید بزرگ و عزیز دادیم، همان‌طور که هیچ دست غیبی جلوی تیرها و نیزه‌هایی که سمت سیدالشهدا را رفتند را نگرفت. همان‌طور که آنجا معجزه در خود رخداد بود، در شجاعت و آزادگی و ایمان شهدا بود، در دریغ‌نکردن از جان و خون محبوب‌ترین و بزرگترین مخلوقات خدا بود، در صبر و پایداری کاروان اسرا بود، و همه اینها بودند که بزرگترین و تکان‌دهنده‌ترین رخداد تاریخ شیعه را ساختند و منبع بزرگ نیروی حرکت برای هزار سال بودند؛ این بار هم معجزه در همین انسان هاست. از همان نیمه شب که در فرودگاه بغداد درخشان‌ترین سرباز تاریخ ایران شهید شد، تا طوفان‌الاقصی و همه آن جان‌های زیبایی که مقابل شر ایستادند و تسلیم نشدند، تا این‌روزها که رزمندگان پای لانچرها، کیلومترها دورتر از آبادی، در دل بیابان‌های سرد و تاریک ذکر به لب می‌گویند و می‌دانند تا لحظه‌ای دیگر قرار است جسم‌شان در آتش بسوزد و تنها خاکستری از آنها بماند، و باز هم دست‌شان نمی‌لرزد. دست‌شان نمی‌لرزد و موشکی را شلیک می‌کنند که مهندس سازنده‌اش هم می‌دانست ممکن است در فهرست ترور باشد و هر آن خودش و خانواده‌اش هدف قرار بگیرند. موشک‌ها را معجزه الهی به هدف نمیرساند، و معجزه الهی به هدف می‌رساند. این انسان‌های بزرگ و نازنین و شجاع، این قله‌های خلقت خدا. معجزه این بار هم روی زمین ساخته می‌شود و آسمانی‌ها نگاهش می‌کنند.
@tavaghofgah

۲۲:۲۸

thumbnail
این لحظه‌ها زمان عادی نیستند. ما در تهران و در رمضان ۱۴۰۴ هستیم، و هم‌زمان در غزه از ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ هستیم، و کودکانش را در آغوش گرفته‌ایم و دست مادرانش را گرفته‌ایم و آرام می‌گوییم ما هم اینجا هستیم خواهر، تنها نیستی.در آینده هم هستیم، زمانی که به نوه‌هایمان می‌گوییم آن سال‌ها دنیا داشت به قهقرا می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم جلوی آن سیر تباهی را بگیریم. پس شب‌ها می‌آمدیم کف خیابان و زیر بمباران اف‌۳۵‌های اسرائیلی و بی‌۲‌های آمریکایی و بمباران تلویزیون‌های تروریستی‌شان که تشویق‌مان می‌کردند طرف شر بایستیم، ما ماندیم و شعار وطن و رهایی از شر دادیم. ما تنها سلاح‌مان فریاد بود. در شب‌های سرد در خیابان‌ها راه میرفتیم و فریاد می‌کشیدیم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و همه نگرانی‌ها و امید‌ها و آرزوهایمان را می‌ریختیم در آن فریادها و می‌خواستیم این طور دنیا را نجات دهیم.
@tavaghofgah

۲۲:۲۰

thumbnail
تصویر مجتبی سه روزه که همراه با خواهر دوساله، مادر و مادربزرگش در اثر اصابت بمب آمریکایی-صهیونیستی به منزلشان به شهادت رسید.

عزیزم تو این همه توی راه بودی، ذره ذره رشد کرده بودی و ماه‌ها در تاریکی و سکوت غوطه‌ور بودی تا آماده آمدن به این دنیا شوی. اصلا چشمانت چیزی دیده بود؟ گوش‌هایت چیزی شنیده بود؟ چند بار گرمای آغوش مادر و مادربزرگت را روی پوست نازکت حس کرده بودی؟ توانسته بودی صدای خواهر خردسالت را تشخیص بدهی؟ مادر چند شب برایت لالایی خوانده بود؟ حتما لباس‌ها و وسایلی از قبل برایت خریده بود که فرصت نکرد حتی به تنت اندازه کند. ناخن‌های بلند دوره جنینی هم هنوز روی انگشتان کشیده قشنگت هست. چه آغوش‌هایی که له له میزدند تو را در بر بگیرند و چه جان‌هایی که مشتاق بودند به دیدنت بیایند و هزار بار زیر گلویت را بو کنند و از آن عطر بهشتی سرخوش شوند. ولی تو خیلی زود رفتی و شیشه عطرت را هم با خودت برگرداندی به همان بهشت. از زیبایی‌های دنیا احتمالا فقط مادرت را دیده بودی، که چه‌ قدر هم چشمش روشن شده بود با دیدن تو و زیباتر از همیشه شده بود وقتی به صورت نازت توی خواب نگاه میکرد و میگفت خدایا این پسر را حفظ کن. و خواهر کوچکت که حتما بارها خم شده بود روی صورتت و با شگفتی به جزییات چهره ات نگاه کرده بود و حتما با ذوق گفته بود چه چشمان کوچکی داری، چه ابروهای کم‌رنگی، چه مژه‌های قشنگی، چه بینی و دهان کوچکی!عزیزم تو خیلی کوچک بودی ولی جنایتی که در حقت کردند خیلی بزرگ بود. ما هیچ وقت فراموش نمیکنیم که تو تازه مهمان این دنیا شده بودی و قبل از اینکه فرصت کنی زیبایی‌های بیشتری ببینی، زشت‌ترین موجودات این دنیا صورت کریه‌شان را نشان تو دادند. راستی مادر و خواهر کوچکت هم با تو هستند. قسمت نشد مادرت مزه پسر داشتن و خواهرت حس برادر داشتن را زیاد بچشند. می‌روید در بهشت و از آنجا به این دنیا نگاه میکنید که زشتی‌ها و زیبایی‌هایش رو به روی هم ایستاده‌اند به جنگ. تو در جبهه ما بودی عزیزم و من از همین میفهمم که جبهه ما جبهه زیبایی‌ها است. جایت اینجا خالی است زیباترین مخلوق خدا. و جای خالی عطری که از بهشت آورده بودی و میتوانستی در این دنیای سرد و سخت پخش کنی. به خدا هیچ وقت فراموش نمیکنیم چه بر سرمان آمد. تو یکی از روشن‌ترین سندهای مظلومیت و حقانیت ما هستی. قول میدهیم آنقدر بایستیم تا بالاخره بساط کودک‌کشی را جمع کنیم. به خاطر تو، خواهر قشنگت و ده‌ها هزار کودک دیگر که طعمه شیاطین زمینی شدند.
@tavaghofgah

۲۳:۲۱

امروز ۷ ساعت در خیابان بودیم. با ماشین و پیاده. قبل از افطار و نماز با ماشین، بعد از افطار و نماز راهپیمایی، بعد از راهپیمایی دوباره با ماشین. و همه اش هم با پرچم ایران و شعار و رجز. با بچه‌ها. شب‌‌های قبل هم همین‌طور، البته با زمان کمتر. حتی زیر باران و با سرمای خیلی شدید. از اول جنگ نه افطاری جایی مهمان شده‌ایم نه کسی را مهمان کرده‌ایم. سریع افطار کرده ایم و رفته‌ایم توی خیابان. دوست و آشناها را هم همانجا در خیابان دیده ایم. امشب دیگر اوجش بود. خسته شده بودم و دلم میخواست استراحت کنم. ولی انگار کسی میگفت نجات خودت، خانواده ات، کشورت، و حتی جهان به این وابسته است که بروی در خیابان. چرا داستان ما این‌طور شد؟ قبلا هم راهپیمایی بوده و رفتیم. بعضی وقت‌ها هم خیلی مصمم و حتی خشمگین بودیم. ولی آن راهپیمایی ها فرق داشت. بزرگ بودند و جنبه نمایش هم داشتند. اینجا فقط توی محله میچرخیم و از کوچه پس‌کوچه‌ها عبور میکنیم. نه دوربینی هست نه مصاحبه‌ای. توی تاریکی شهر ازجلوی مغازه ها و خانه‌ها رد می‌شویم و شعار میدهیم. فقط شکل و محتوای راهپیمایی‌ها تغییر نکرده. جنگ زندگی ما را زیر و رو کرده. حالا در خانواده‌های بزرگتر زندگی میکنیم. همه فرزندان که مستقل شده بودیم برگشتیم خانه پدر و مادر و ۱۰ نفر در یک جا هستیم. ظاهرش این است که ترجیح میدهیم نزدیک هم باشیم تا بعد از هر انفجار مجبور نباشیم به هم زنگ بزنیم و خبر بگیریم که خوبید؟ اما واقعا انگار تحمل تنهایی نداریم. فردیت‌مان اذیت‌مان میکند. ترجیح میدهیم اینجا تنگ هم باشیم و قطاری روی زمین تشک بندازیم و بخوابیم ولی به خلوت اتاق‌های شخصی در خانه‌مان برنگردیم. جنگ یادمان آورده که ما موجوداتی مدنی بالطبع هستیم و تنهایی برایمان کشنده است، کشنده‌تر از انفجارها و اضطراب اخبار بد.شب‌ها حتی در خانه هم نمی‌مانیم و با چند صد نفر دیگر راهی خیابان می‌شویم، جایی که همین هویت فردی نصفه و نیمه‌مان هم لابه‌لای جمعیت گم میشود و تبدیل میشویم به توده. به ملت. به ملتی که وصل است به یک کشور، و یک جغرافیا، و یک تاریخ، و یک ایده. شب‌ها از آن زندگی خیلی خصوصی‌مان بیرون می‌آییم و برای گم شدن بین توده، برای تبدیل شدن به ملت، برای ثبت‌شدن در تاریخ و برای خلق یک آینده مبتنی بر یک ایده راه میرویم و فریاد می‌زنیم. فریاد میزنیم و از ایران می‌گوییم، از این جغرافیای وسیع و غنی و پیچیده که حتی جاهای نادیده‌اش را هم دوست داریم. مثل جزیره خارک که این روزها خیلی دل‌نگرانش هستیم. مثل میناب که انگار بخشی از کودکی‌مان را آنجا گذارنده‌ایم، چون کودکانی که آنجا جا ماندند و فرصت بزرگ‌شدن را از دست دادند به ما توده ملت وصل بودند و بخشی ازما بودند. به بیابان‌ها و کوه‌هایی که پناه موشک‌ها و سکوهای پرتاب هستند، این آتش‌افزارهای آهنی که تنها سلاح ما در این جنگ نابرابر هستند. شب‌ها راه می‌رویم و از تاریخ می‌گوییم، از بدر و خیبر و عاشورا. ما این تاریخ را ده‌ها بار زیسته‌ایم و آخرینش همین جنگ بوده که، تنها رهبر شهید تاریخ ایران اسلامی را خلق کرده. راه می‌رویم و از آینده میگوییم، از پیروزی بر دشمن و دفع شر از سر عالم و از آمدن منجی بشریت و اینکه الان چقدر دوست داریم سپاه او باشیم.آیا زیاده‌روی میکنیم؟ آیا غرق در عواطف و احساسات ناشی از جنگ شده‌ایم؟ آیا این کارها فایده‌ای دارد؟ چه فرقی دارد شبها توی خیابانهای فرعی یک شهر، در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های یک محله فریاد الله اکبر راهپیمایی‌کنندگان بپیچد یا نه؟ چه فایده‌ای دارد این مردم هرشب به خودشان اثبات کنند یک ملت هستند و وصل شده‌اند به یک کشور و یک نظام سیاسی؟ مگر تا همین چند هفته پیش دغدغه گرانی ارزاق و کمبود انرژی و آلودگی هوا و ده تا مشکل دیگر را نداشتیم؟ چه شد که جنگ همه چیز را تغییر داد؟راستش الان نمیتوانم خیلی خوب فکر کنم و جواب اینها را پیدا کنم. فقط میدانم که اشتباه نمیکنیم. به خاطر ان بچه‌هایی که وقتی صدایمان را میشوند و دسته‌مان را میبینند ازپشت پنجره پرچم‌های کوچک کاغذی‌شان را تکان می‌دهند. به خاطر همسایه‌ای که توی بالکن به ما سلام نظامی می‌داد. به خاطر آن مادر بزرگ و دختر و نوه که برایمان اسفند دود میکردند. به خاطر پیرزنی که سر کوچه فرعی موقع برگشت از نانوایی دسته ما را دید و دستانش را بالا گرفت و بلند بلند برای پیروزی دعا کرد. به خاطر هم‌راهانم در این راهپیمایی‌ها. به خاطر آنها که لباس‌های ارزان‌قیمت و کفش‌های مندرس‌ دارند، به خاطر پینه‌های دست‌های کارگری‌شان، به خاطر چهره‌های نگران و مصمم‌شان، به خاطر قدهای خمیده و درد پاهای پیرهایشان، به خاطر شور نوجوان‌هایشان که بلندتر از همه فریاد می‌زنند، به خاطر امید و سرخوشی کودک‌هایشان که از صبح منتظر این مراسم شبانه هستند، و به خاطر خودم. که اگر سپر توده نبود جنگ قبل از اینکه جسمم را ازبین ببرد، امیدم و اعتمادم به زندگی را از بین میبرد.

۰:۱۸

حالا ما اینجا، در حالی که یک ملت هستیم و به جغرافیا و تاریخ و ایده وصلیم، هر شب ده‌ها بار به خودمان یادآوری می‌کنیم که حتی اگر بمیریم زنده می‌مانیم. یادآوری میکنیم که تنها نیستم، اتم‌های جدا در جزیره‌های پراکنده نیستیم، بلکه همانقدر که من هستیم، ما هم هستیم. و وقتی کسی ازما شهید می‌شود از ما کم نمی‌شود، بلکه به تاریخ ما، به حافظه جمعی ما و به اراده ما برای تغییر جهان اضافه می‌شود. یادآوری میکنیم که همان‌طور که از زندگی شخصی و فردی‌مان گذشتیم، می‌توانیم از بدن‌هایمان هم بگذریم، و این لحظه‌ای است که دیگر جنگ نمی‌تواند ما را شکست دهد.
@tavaghofgah

۰:۱۸

مگر یک آدم چه‌ قدر زمین میخواهد؟شبی که انبار نفت را زدند بچه‌ها خیلی ترسیدند. اول صدای مهیبی آمد و بعد آسمان سرخ شد، قشنگ تا پشت پنجره که شیشه‌اش میلرزید. هراسان آمدند بغل‌مان و گریه کردند. دو انفجار دیگر هم بود که خانه را لرزاند. آن شب خیلی طول کشید آرام‌شان کنیم. گریه می‌کردند و فکر میکردند مرگ‌مان نزدیک است. بعد از آن شب هم با صداهای خیلی کمتر می‌ترسند، حتی صدای شدید بسته شدن در پارکینگ، یا صداهای ساختمان‌سازی توی کوچه. سخت میشود بهشان فهماند محله و شهر خیلی بزرگ‌تر است و هرچند صدای انفجارها خیلی بلند هستند اما هنوز دور هستند و به ما آسیبی نمی‌رسانند.نقطه مقابلش پدرم هست. انگار هیچ چیز نگرانش نمی‌کند چه رسد به اینکه بترسد. حتی موقع شنیدن ترورها فقط چند ثانیه مکث و اخم می‌کند و می‌گوید مزدشان شهادت بود، اینها مانع شکست دشمن نیست. خیلی قاطع به شکست دشمن باور دارد. اصلا به نظرش همین حالا هم شکست خورده فقط مسئله به رسمیت‌شناختن شکستش است که هنوز حاصل نشده.ما میان‌سال ها این وسط هستیم. از شنیدن صدای انفجارها هراسان نمیشویم اما ته دل‌مان میلرزد نکند دوباره شخصیت مهمی را زده باشند؟ نکند تعداد شهدا زیاد باشد؟ نکند یک مرکز حساس و ضروری از بین رفته باشد؟ حتی برای اینکه قضاوت کنیم دشمن شکست خورده یا نه خیلی محتاطیم. باید صبر کرد. هنوز جنگ تمام نشده. خیلی از اخبار کانال‌های زرد ایتایی دروغ است. تصاویر از محل اصابت موشک‌هایمان نیست. هنوز معلوم نیست حذف موفقی داشتیم یا نه. پدرم تجربه جبهه دارد. می‌داند آتش عملیات و از دست دادن جمع دوستان در یک شب یا چند روز یعنی چه. شهادت فرماندهان یکی بعد از دیگری و آمدن فرمانده جدید و باز شهید شدنش، و باز هم شهید شدنش یعنی چه. مطمین است این چیزها هرچند سخت هستند اما زمین خدا بزرگتر است و به ما آسیبی نمیرساند. ما زمینی که میشناسیم کوچکتر است. زمینی که بچه‌هایمان می‌شناسند از آن هم کوچکتر. دارم فکر میکنم زمینی که رهبر شهید‌مان می‌شناخت چقدر بزرگ بود. انگار به بزرگی تاریخ این کشور بود. از آن زمان که توپ جنگی نداشتیم و از سپاه عثمانی شکست خوردیم، تا آن موقع که نمیتوانستیم جلوی لشکر روس دربیاییم و کرور کرور زمین از دست دادیم، و آن موقع که مالک دریاها و نفت و حتی راه‌اهن روی خاکمان نبودیم و به سرعت آب خوردن سرزمین‌مان اشغال میشد، و باز هم به راحتی آب خوردن بیگانگان رییس حکومت را تغییر می‌دادند. از آن زمین بزرگ به اکنون نگاه می‌کرد و می‌گفت نزدیک قله‌ایم. ما در دل‌مان می‌گفتیم یعنی با وجود این همه مشکل و ناکامی و دشمنی و درد و رنج؟ و او با آرامش میگفت این سختی‌ها طبیعی است. طبیعی بود. در برابر درد و رنجی که از روز اول این جنگ کشیدیم طبیعی بود. او دیگر نیست، ولی مطمئنا به همین رنجی که از فراغ خودش هم کشیدیم میگفت طبیعی است. بله، طبیعت چیز غریبی است. چهره‌اش مهیب و مهیب‌تر میشود اما در همان حال که زلزله و سیل و طوفان و خشکسالی دارد به جستجوی تعادل و آرامش است. همان لحظه که مرگ می‌آفریند جای دیگر زندگی می‌بخشد. ما هنوز زمینی که میشناسیم کوچک است اما در همین زمین دیدیم که چیزها آن طور که انتظار داشتیم پیش نرفتند. پس با وجود همه احتیاط‌ها و نگرانی‌ها و تردیدهایمان، به سمت قله میرویم.
@tavaghofgah

۸:۳۴

thumbnail
میبینی بچه‌های هوا و فضای سپاه روی موشک چه نوشته‌اند؟ موشک را تقدیم کرده‌اند به قربانیان جزیره اپستین. برای من اولین چیزی که تداعی میشود تصویر آن دختربچه است که رو به دوربین می‌خندید و دستانش را چسبانده بودند به سکوی روبرویش. طفلک نمیدانست کجاست و چه سرنوشتی در انتظارش است اما می‌دانست که دوربین و عکس چیست و می‌خندید که عکسش قشنگ باشد.میدانی آنکه این موشک را می‌برد و آماده شلیک می‌کند هر آن ممکن است شناسایی شود و هدف بمب‌ها قرار بگیرد؟ می‌دانی که وقتی راهی ماموریت می‌شود ملتفت است که هر آن ممکن است آتش بگیرد و بسوزد و باز می‌رود؟ می‌دانی تا الان چند افسر جوان خوش قد و بالا موشک‌ها را برده‌اند و کیسه‌های سه چهار کیلویی خاکسترشان را به خانواده‌شان تحویل داده‌اند؟ وقتی او روی موشکی که قرار است به قیمت جانش شلیک شود می‌نویسد به یاد قربانیان جزیره اپستین با همه فعالان حقوق بشر و روزنامه‌نگاران و سیاستمدارانی که از این قربانیان حرف می‌زنند فرق دارد. او بدون اینکه قرار باشد از این ماجرا کسب شهرت و اعتبار کند، یا هدف سیاسی داشته باشد، می‌رود تا مقابل شر بایستد، بلکه این موشک زمین را از لوث متنجس یک صهیونیست پاک کند و انتقامی باشد برای آن کودک خندان رو به دوربین که دستانش را بسته بودند و خبر نداشت دنیا تا چه اندازه می‌تواند وحشی و ترسناک و تاریک باشد.درود بر تو سرباز وطن من که سرباز تمام مستضعفان عالم شدی!
@tavaghofgah

۱۶:۵۸

آن اول صدای بمب‌ها زیاد بود، میترسیدم. یک دفعه صدا می‌آمد بومب. بابابزرگ خدابیامرزت هم زنده بود قدیم صدام بمب می‌انداخت، موقع افطار بمب می‌زد، موقع سحر بمب میزد. باباجانت می‌گفت لعنت بر پدر و مادرت صدام. وقتی شاه رفت گفت هه، شاه هم در رفت، دست زنش را گرفت در رفت، گفت من می‌خوام مدتی برم سفر، اما رفت که رفت. شاه چمدان چمدان پول برد، اما کاخ و دم و دستگاه و وسایلش ماند. راستی با کاخش چه کار کردند؟ خراب کردند؟بیا در خانه را نشانت بدهم. اول صدای بلند بومب آمد چند ثانیه بعد یه چیزی آمد گفت هورت و طلق در را شکست. ببین بالاش شکسته. دیگر خیلی از صداها نمی‌ترسم. کمتر هم شده. بچه بودم مادرم زایمان کرد، مرده بود. آن موقع در خانه زایمان می‌کردند، خبری از بیمارستان نبود. من خبر نداشتم. بچه بودم حالی‌ام نبود. رویش ملحفه سفید انداخته بودند. به بابام گفتم آقا ننه چی شده؟ بابام گفت ننه خوابیده. رفتم خانه همسایه بازی کردم. برگشتم دیدم مادرم نیست. فهمیدم مرده. چند تا جنگ دیدم. قدیم‌ها جنگ نبود. فراوانی بود. ما کشاورز بودیم، 25 من گندم می‌گرفتیم 25 تومان پول. دو و نیم سیر گوشت می‌خریدیم اندازه کف دست برای چند نفر آبگوشت می‌پختیم، چه مزه ای داشت! الان دیگر به صدای بمب عادت کردم، نمی‌ترسم.
@tavaghofgah

۱۸:۲۵

thumbnail
چند وقت پیش بود که آن تجسم شیطان، نتانیاهوی جنایتکار با یک لیوان آب جلوی دوربین آمده بود و می‌گفت شما آب ندارید!میبینی ما این یک ماه به تنها چیزی که فکر نکردیم بی‌آبی بود. و حالا برای چندمین بار در این شب‌هاست که آسمان گویی پاره شده و سیل رحمت الهی روان شده. آخرین بار کی آسمان تهران این همه رعد و برق داشته؟الان، نیمه شب است و مردم هنوز در خیابان هستند. آسمان از برق روشن میشود و صدای رعد می‍اید. و صدای دعاها و شعارها با اینها قاطی می‌شود. ما زنده ایم مثل این آسمان که می‌جوشد و این زمین تشنه که آب‌ها را می‌نوشد. ما را به یاد داشته باش شب بارانی تهران.
@tavaghofgah

۲۰:۱۶

اول بچه خواهرم در حالی که روبروی راهروی ورود آشپزخانه ایستاده بود گفت اینجا تنگه هرمز است، هر کس میخواهد رد شود باید عوارض بدهد. بعد دیدم در یک شب بارانی در تجمع خیابانی چندتا بچه جلوی باریکه کوچک آب روان جمع شده بودند و در حال بازی به آنجا میگفتند تنگه هرمز که کارکردی شبیه بلندی در بازی گرگم به هوا داشت. و این طور ملتفت شدم که ببین چه روزهایی آمده! ما که بچه بودیم فقط ممکن بود در امتحان جغرافی از تنگه هرمز حرف بزنیم. اما حالا همه جهان دارد از اینجا حرف می‌زند. تنگه‌ای که چشم همه به آن دوخته شده، چشم امید ما هم. اینجا دیگر گذرگاه آبی نیست که خلیج فارس را به دریای مکران وصل می‌کند. با اینکه همیشه اینجا بوده اما الان معنای دیگری پیدا کرده، گویا گذرگاهی است که قرار است ایران تحریم شده و جنگ‌زده را به ایران آزاد و آباد وصل کند. تنگه با آن اسم باستانی اش انگار از خوابی هزاران ساله بیدار شده و عزم کرده به جهان بفهماند ایران کجاست. ما هم که هر روز برای پیروزی مدافعان وطن در سواحل و جزایر جنوب دعا می‌کنیم تازه داریم درک می‌کنیم سرزمین یعنی چه. یعنی این دریاها دیگر فقط برای ما تفرجگاه نیستند، بلکه این پهنه‌های گسترده آبی برای ما همه زندگی هستند. چشم دوخته‌ایم به تنگه‌ای که هستی مان، امنیت مان و آینده‌مان به آن وابسته است و قرار است برایمان عین گشایش باشد. بیا بیشتر در خانه از این جغرافیا حرف بزنیم. از تنگه هرمز و خلیج فارس که حالا میفهمند چرا این‌همه روی نام درستش اصرار داشتیم. از قله دنا که هم‌نام ناو پرافتخار مان بود و ملوانان‌ش مظلومانه و غیر مسلح شهید شدند. از بیابان‌ها و کوه‌هایی که پناه شهرهای موشکی مان هستند. بگذار بچه‌های‌مان جغرافیا را از کتابها خارج کنند و به درون بازی‌هایشان بکشند. بگذار یادشان بماند سرزمین تا چه اندازه باشکوه و زیبا و خواستنی است. بیا این جغرافیای زنده شده و سلاح به دست گرفته را به روزمره ترین گفتگوهایمان دعوت کنیم. ما از جنگ، از تنگه و از دریا حرف نمی‌زنیم، از شخصی‌ترین و مهم‌ترین رویاهای‌مان حرف می‌زنیم. شخصی و مهم مثل بازی‌های کودکی‌مان.
@tavaghofgah

۲۱:۰۴

ما هم باید آنها را دور می‌زدیم امیرعلی حاجی‌زادهچندان از امور نظامی سر در نمی آورم اما آن قدری که این روزها در اخبار و تحلیل ها دیده‌ام کارشناسان بین‌المللی اتفاق نظر دارند که ایران پارادایم جدیدی در شکل جنگیدن ایجاد کرده است. قبلاً در دفاع هشت ساله هم چنین اتفاقی افتاده. مثلاً عملیات والفجر هشت که رزمندگان با غواصی از رودخانه رد شدند و خط را شکستند، در حالی که هم‌زمان مرزهای تجارب نظامی را می‌شکستند. حالا هم خیلی‌ها از مزیت‌های نبرد نامتقارن ایران می‌گویند، بیشتر از همه از پهپادهای چند هزار دلاری که موشک‌های چند میلیون دلاری را برای رهگیری شان شلیک می‌کنند.موشک و پهپاد و پدافند متکی به موشک دوش پرتاب و ... ظاهر قضیه است. اتفاقی که رخ داده است که ایرانی‌ها واقعا توانسته‌اند فضای جدیدی در مهندسی و علوم نظامی خلق کنند. ایرانی‌های تحریم شده که حتی اجازه خرید تجهیزات مدرن را نداشته‌اند. شهید حاجی‌زاده در مصاحبه‌ای می‌گفت ما اگر می‌خواستیم برای تقویت نیروی دفاعی سراغ جنگنده برویم مجبور بودیم پشت سر غربی‌ها باشیم، امکان نداشت بتوانیم روی دست آنها بلند شویم. پس سراغ موشک و پهپاد رفتیم تا جلوی آنها دربیاییم، نه پشت سرشان. درخشان بودن این راهبرد در آنجاست که برای جنگیدن علیه نیروی استعمارگر نمی‌توانی به او متکی باشی، پس مجبورید سراغ خلق فضای جدید بروی و روی فناوری‌ای سرمایه‌گذاری کنی که مستقل از قدرت مسلط است. موشک و پهپاد سلاح جنوب جهان است، سلاح فقرا و حذف‌شده‌ها و تحریم شده ها. سلاحی که مهندسان جوان رشدیافته در نظام آموزش بومی می‌توانند بسازنند. سلاح های که نیازمند زنجیره تولید و تامین گسترده در شرکت‌های بزرگ متکی به مهندسان بین‌المللی نیستند. سلاح‌هایی که در تونل‌های زیرزمینی ساخته میشوند و از همان‌جا پرتاب می‌شوند، برخلاف تجهیزات نظامی پیچیده و غول‌پیکر آمریکایی که چشم ها را خیره می‌کنند. آنها سلاح های برای دیدن نشدن هستند. سبک، ارزان و پرشمار.من به امور نظامی وارد نیستم، اما نمی‌توانم فکر نکنم چرا علوم انسانی در این کشور این راه را نرفت؟ چرا قادر به شناخت رویه ها و روش های استعماری نبود؟ چرا حتی وجود استعمار، گیرم به شکل استعمار فرانو، در آن انکار شد؟ چرا اندیشمندان ایرانی نتوانستند بداهت و ضرورت روش‌هایی بقا در نظم یک‌جانبه جهان را درک کنند؟ از اقتصاد گرفته تا علوم اجتماعی و علوم سیاسی نخواستند به خلق فضای جدید فکر کنند؟ در حالی که حتی در همین فضای موجود هم به جایی نرسیدند و در برابر هر مسئله واقعی فقط غر زدند که چرا بیشتر و بیشتر راه غربی‌ها را نمی‌رویم.چرا به آنچه واقعا موجود بود، به همین جمهوری اسلامی جوان و کم‌تجربه اما غد و مغرور، به چشم فرصت برای خلق مفاهیم نو، شیوه‌های نو و چشم‌اندازهای نو نگاه نکردند؟ آن همه خوش‌بینی به ارزش‌های لیبرال دموکراسی را از کجا آورده بودند که تاریخ جنگ‌های بیست ساله در غرب آسیا هم باعث تردید‌شان نشد، حتی فجایع و جنایات بعد از طوفان الاقصی هم؟ و شاید همین بمب‌های آمریکایی که روی مدارس و دانشگاه‌های ما می‌افتد هم؟ که روی آثار تاریخی هم افتاد. درست در روزی که جنگ شروع شد من داشتم هم‌چنان روی یک مقاله تخصصی در رشته‌ام کار میکردم، فلسفه غرب. البته بعد از طوفان الاقصی تنها چیزی که در رشته‌ام خوانده‌ام مربوط به گرایش‌های پسا استعماری است. آن هم مقاله‌ای بود درباره ریشه های تفکر پسا استعماری در فلسفه مارکسیستی. ولی حالا حتی از همان هم بیزارم. آن استعمارزدایی شیک و رقیق و زیبا در دانشگاه‌های آمریکایی و اروپایی هم برایم ارزشی ندارد. ما باید آنها را دور می‌زدیم امیرعلی حاجی‌زاده. به عنوان دانشجوی علوم انسانی از این همه سال چرخیدن و گیج خوردن و ندیدن گره اصلی کار خجالت زده هستم. خجالت زده دست مهندسی که پهپاد و موشک ساخت، خجالت زده رزمنده‌ای که جانش را پای موشک‌انداز گذاشت، خجالت زده دستی که قایق‌ها را در خلیج فارس میراند و شهپاد انفجاری را به سمت نفت‌کش‌های نیروی متجاوز ارسال میکند. خجالت زده همه دستانی که دارند روی زمین استعمارزدایی می‌کنند و فضاهای جدید خلق می‌کنند.@tavaghofgah

۱۳:۰۰

thumbnail
نفسم از این همه شکوه و زیبایی بند آمده. این مرد ارتش بزرگ دنیا را در خلیج فارس و تنگه هرمز بیچاره کرد. به معنی واقعی کلمه بیچاره کرد.
چه شد که این همه قهرمانان اساطیری یکباره با هم از قعر تاریخ برخاستند و حافظ ملک ایران شدند؟ دیدی خمینی و خامنه‌ای عصای موسی داشتند؟ نه اینکه به دریا بزنند و راه فرار باز شود، نه. عصایشان را به دریا می‌کوبیدند و انسان‌هایی از دریا بیرون می‌آمدند که لشکر فرعون را مستأصل می‌کردند. به زمین می‌کوبیدند، همین طور. به آسمان می‌زدند همین‌طور. ما چه خوشبخت بودیم که با اینها روی یک زمین و در یک زمان نفس کشیدیم. ما چه خوشبخت بودیم.
@tavaghofgah

۸:۳۴

میدانی چرا چند روز طول می‌کشد تا سپاه به طور رسمی شهادت را اعلام کند؟ میترسد از اینکه زود اعتراف کند؟ یا منتظر می‌ماند تا جنازه‌ پیدا شود؟ یا چیزی که بشود بهش گفت جنازه؟آخر خیلی وقت‌ها چیزی باقی نمانده. نه سر و صورتی، نه دستی که انگشتری داشته باشد، یا پایی که بشود از روی کفش و پوتین شناخت. باید مشتی خاکستر و استخوان را ببرند آزمایشگاه تا از هویتشان مطمئن شوند.این جور مردن درد ندارد؟ نمیدانم. اگر در همان لحظه اول همه چیز از هم جدا شود حتما مغز و عصبی هم در کار نخواهد بود که درد باشد. اما اگر بین انفجارها فاصله باشد چی؟ مثلاً بچه‌های میناب؟ باز هم نمیدانم.اما میدانم این طرف ماجرا خیلی درد دارد. آنها که می‌مانند خیلی درد دارند. نگاه نکن بغضمان را فرو میخوریم و به روبرو نگاه می‌کنیم، به بعدها، به دورتر. به روزی که پیروز شویم. خیلی درد داریم.من به خودم قول داده‌ام بعدها برمی‌گردم و برای تک تک این دردها گریه میکنم. پریروز صبح صدای انفجار خیلی بلند بود. دیدم که گنجشک‌ها از روی درخت‌ها پریدند سمت آسمان‌، اما یک گنجشک آمد پایین و افتاد روی زمین. حتما قلبش ایستاده بود. من همیشه ظرفیت داشتم برای چنین صحنه‌ای گریه کنم. اما نکردم، چون برای خیلی از این دردآورترها هم نکرده بودم. روزهای اول زیاد گریه می‌کردم، ولی از یک جایی دیگر گریه نکردم. به خودم قول دادم بعدها برمی‌گردم و برای همه‌شان گریه می‌کنم، حتی برای گنجشک نازک‌دل روی درخت جلوی خانه. نمیدانم، شاید گریه هم نکردم. شاید خلقم عوض شد. چند هفته است خبری از نوسان‌های خلقی/هورمونی همیشگی هم نیست. بدنم عادت‌هایش را فراموش کرده. بعید نیست باز هم فراموش کند. اما درد بدون گریه هم می‌ماند. در اخبار خواندم در یزد هم کودکی تحمل صدای انفجار را نداشته و سکته کرده. اینها درد دارد. حتی اگر فقط خواننده خبر باشی. گریه نکردن از کمی درد نیست. دلایلش زیاد است. بعدها برمی‌گردم و دانه دانه این دردها را مرور میکنم. این‌طور که به هم پیچیده‌اند و روی هم افتاده‌اند، ممکن است فراموش شوند. باید برگردم تک‌تک شان را باز کنم. انسان‌ها، خانه ها، خیابان‌ها، گنجشک‌ها، همه‌شان مستحق ثبت شدن و ماندن هستند. روزی که این جنگ تمام شود کار ما شروع می‌شود.
@tavaghofgah

۱۶:۳۷

thumbnail
سلام بر ابراهیم، که با ما پرچم تکان می‌داداینجا آقای جوادی می‌گویند شما با اصل و نسب هستید، ابراهیم بت‌شکن نیای شماست.من این جمله را خیلی خوب میفهمم. پانزده سال پیش که برای بار اول رفته بودم مسجد کوفه و مسجد سهله، وقتی از این ور مسجد تند تند می‌رفتیم آن ور مسجد تا در زمان کوتاهی که داشتیم بتوانیم نمازها را بخوانیم، از خودم پرسیدم چرا این کار را می‌کنم؟ چرا دوست دارم گرد این مساجد بچرخم و در گوشه‌ گوشه اش نماز بخوانم آن هم به اسم آدم و نوح و ابراهیم و بقیه پیامبران؟ بعد دیدم خدایا، من دارم یک تاریخ الهی را مرور می‌کنم. اینجا میچرخم و نماز می‌خوانم تا یادم بماند من هم متعلق به این داستان هستم. آدم و نوح و ابراهیم و ادریس و خضر نیاکان من هستند. این طور که آقای جوادی می‌گویند اصالت به خون و نژاد نیست. ما فرزندان ابراهیم هستیم، چون ابراهیم خالق یک معنا بود، و ما وارث آن معنا هستیم. اما نه یک معنای دور از دسترس و عجیب و ماورائی. بلکه معنایی که مثل خون و نژاد از طریق همین بدن‌ها حفظ می‌شود و منتقل می‌شود. همین نماز خواندن که مهمترین و تکرار شونده‌ترین عبادت ماست، چیزی نیست جز به زبان آوردن یک دسته کلمات همراه با حرکات سایر اعضای بدن. نمی‌رویم یک گوشه در سکوت مدیتیشن کنیم، یا حتی ضروری نیست معنای اذکار را بدانیم یا با توجه خیلی زیاد بخوانیم. همین که حرکات را درست انجام دهیم و اذکار را درست به زبان بیاوریم کافی است برای اینکه نماز درست باشد. اصلا قرار نیست نماز خواندن تامل کردن درباره مفاهیم انتزاعی باشد (که آن خودش داستان مجزایی دارد و چه بسا از عبادت بهتر باشد). معنایی که اینجا خلق می‌شود فقط به کلمات وابسته نیست و همان‌قدر به حرکات بدن وابسته است. در عبادتی مانند روزه ما فقط یک جور توجه معطوف به بدن و پرهیز خوراکی داریم. معنای حجاب هم کاملا حول بدن شکل می‌گیرد. این شب‌ها ما درک روشن‌تری از عبادت پیدا کردیم. اول به خیابان رفتیم چون حضور فیزیکی و بدنی مهم بود. امنیت شهر نیازمند پر شدن خیابان از آدم‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار بود. مسیله فقط اسلحه نبود، صدا هم مهم بود. صدایی که از خیابان باید بلند می‌شد نمی‌بایست صدایی باشد که تجاوز را تایید کند. ما اول رفتیم تا صدای خیانت و وطن فروشی از خیابان بلند نشود، اما بعد دیدیم صدای الله اکبر و لا اله الا الله، برای ما بدل از عبادت شب ماه مبارک است. می‌رفتیم چون این ذکرها که از حنجره ما بیرون می‌آمد مثل نماز خواندن، و شاید حتی بیشتر، سبک‌مان میکرد و به ما سکینه و آرامش می‌داد. آقای جوادی می‌گویند مسئله فقط ایران و جمهوری اسلامی نیست. می‌گویند ما تبر ابراهیم را به دست گرفته‌ایم. همین چوب پرچم را می‌گویند که بالا می‌گیریم و تکان می‌دهیم و همراهش حیدر حیدر و بزن که خوب میزنی می‌خوانیم. خدایا این از نماز خواندن در مقام ابراهیم هم بالاتر است! هر شب به همین خیابان نزدیک خانه می‌رویم، پرچم تکان می‌دهیم و ذکر می‌گوییم و داستان ابراهیم و شکستن بت‌ها را پیش می‌بریم. خیابان‌های شهر تبدیل شده‌اند به فضای معنای توحید. توحیدی که کتاب‌های آسمانی و این همه متون الهیاتی ادیان ابراهیمی قرار بود معنایش را بسط بدهند و بسازند؛ ولی حالا ما داریم می‌سازیم و بسط می‌دهیم.پروردگارا آقای جوادی با ما شوخی می‌کنند؟ ما که می‌دانیم ایستادن در این جنگ یعنی چه. میدانیم هیچ عقلانیت متعارفی انتظار نداشت تا همین جا هم دوام بیاوریم. میدانیم قصه ما از اول قصه همین قصه ابراهیم و موسی و محمد و علی و فاطمه و حسین بود. میدانیم بیشترین تضرع‌ها را همین شب‌های جنگ به درگاهت کردیم، خالصانه‌ترین نمازها و روزه ها را همین ایام ادا کردیم. اصلا کی این قدر اهل مناجات و نماز استغاثه و حدیث کسا و قرائت قرآن بودیم؟ حتی گروه در بله و ایتا زده ایم و آمار عبادات و دعا‌هایمان را با هم به اشتراک می‌گذاریم. اما واقعا آقای جوادی شوخی نمی‌کنند؟ ...سلام بر ابراهیم، که با ما در خیابان‌های تهران پرچم تکان داد و الله اکبر گفت.@tavaghofgah

۰:۰۳