مامان عادت دارد موقع حرف زدن با تلفن، اخبار از دستش نرود. دارد با آدم پشت خط حرف می زندها اما یک چشمش به درخت توی باغچه است و وزن تقریبی شکر شربت نارنجِ پائیز بعد را حساب می کند. هنوز حساب و کتاب شکر تمام نشده رد مورچه روی کابینت را تا ته مسیر می زند و بعد وسط همه این ها به من می گوید:«خبر جدید چی داری؟»مامان فکر می کند من خیلی خبردارم. اینکه با حوصله جزییاتِ هر اتفاقی را برایش می گویم تویِ این «خبر جدید چی داری؟» بی تأثیر نیست. یک جاهایی آن قدر ریز می شوم که مامان خط روایت را گُم می کند و ملتفت نمی شود خیلی جاهایش را عمدا حذف کردم. گاهی درِ گوشی می گوید:«بابات و تیلور که هیچی به من نمیگن! تو بگو چی شده؟»
تیلور اسم خواهر من است که هشت سال قبل از من آمده به این دنیا. اسمی که خودم برایش انتخاب کردم. من برای همه آدم های دور و برم اسم گذاشتم. متیو ، ماریلااا، پطرُس، هاشور، اِی وِی، زَری داداش ،«بچه مردم!» ...از پشت تلفن صدای داعشی طوری تکبیر می گوید. مامان من را پشت خط یک لنگه پا نگه داشته و به بابا می گوید :«اینا کی ان؟»و بابا اختصاری می گوید :«عراقه! مالِ قبله....!»از اوضاع جَویِّ آرامِ مامان می فهمم هنوز خبر را نشنیده. نگران نایاب شدنِ قرصِ دیلتیازومِ ۶۰ است.اگر بو برده بود چی شده حالا صدایش نوچِ اضطراب بود. انگار همه پسرهای دنیا بچه مامان منند. آن هایی که یوخته ریش دارند بیشتر. همه مامان ها همینند. یکی از سوژه هایم رفته بود کیگالی. کیگالی پایتخت روانداست. یک جای آفریقا. همان روزها سیل آمده بود و دوازده نفر از بومی ها را با خودش برده بود. مادرْ سوژه هر چی زنگ زده بود به پسرْ سوژه جواب نداده بود و توی عالم مادری گفته بود:« ای وای بیچاره شدم. آب بچه مو برد!»پسرْ سوژهٔ بی احساس مسخره اش آمده بود که چطور مامانش چنین احتمال بعیدی داده ...خودم را می گذارم جای مادرْ سوژه و بهش حق می دهم....بعدِ تلفنِ مامان به تیلور زنگ می زنم که بعضی کانال ها را از روی «شیطان همراهِ» مامان پاک کند. اگر این خبر از توی گروه های فامیلی درز کند و برسد به دستش آنوقت وامصیبتااایی می شود که بیا و ببین. تیلور خداحافظی کرده اما آدمِ درونِ من هنوز دارد حرف می زند!اگر مامان بفهمد بچه مردم را از ساعت دوازده شب تا دم صبح شکنجه کردند گریپاژ می کند.
آدمی که کرم لیفتینگ لِدورا روی صورت و رنگ شکلاتی مارال فیوژن روی طره های سفیدش جواب نیست یعنی کمِ کم از شش دهه قبل آمده. شش دهه قبل پیام رسان و شبکه اجتماعی نبوده که هر ننه قمری برای جمع کردن چهارتا فالوور و لایک، سیر تا پیاز ماجرایی را بریزد کف مجازی و ریز و درشت مردم بخوانند و قبح خیلی چیزها بریزد!اگر مامان بفهمد که مادری بوده و پسری داشته که از ساعت دوازده شب تا دم صبح...«سبحان الله»
تُف به روحِ اشقیا که وقتی پسری را به ظلم می کُشند داغش را می گذارند به دل همه مادرهای عالم.یک روز که شاید خیلی هم دور نباشد توی خبر ساعت چهارده چیزهایی می گویند که مامان می شنود و به من می گوید:«باباتو تیلور هیچی نمیگن. تو می دونی چی شده؟»
و من که می دانم چی شده می گویم:«یهمادری بوده که پسرش داغ یه ناسزااا به امام حسین و انقلابُ به دل اون حرومیااا گذاشته...»
https://ble.ir/tayebefarid
۷۷۱
۱۶:۵۴
از فقیهِ عارفِ اخلاق بلدی پرسیده بودند:«قصه سلطنت حضرت علی ابن موسی الرضا از کجا آمده؟»
گفته بود:«امام بر اسماء و صفات الهی سلطنت دارد! اگر بنده ای از بندگان خدا در طلبِ رسیدن به اسماء و صفات خداست امضاء کار دست حضرت علی ابن موسی الرضاست....»
به جز امضای برات کربلا وحوائج، گویا مهر و امضای صدور گذرنامه خلق الله برای رسیدن به عالمِ «سرانجام» بسته به سرانگشتان حضرت سلطان بوده...
روحی فداه
پ. ن: عکس بالا با هوش مصنوعی و با اقتباس از نقاشی امام رضا متعلق به موزه آستان قدس رضوی طراحی شده.
https://ble.ir/tayebefarid
۴۲۹
۲۱:۱۲
این را حضرت ختمی مرتبت فرمود که«فرزندِ آدم کَبِد ننه بابایش است.»
دم غروب جمعه پیام آمده پاره تن یکی از دوست هایِ خوب و مومنِ ما توی بخش مراقبت های ویژه بستری شده!دعا کنید...
دعا کنید به حق صاحب این ثانیه ها و دقیقه ها خدای رحیم و رحمان پیرهن سلامت و عافیت به تن او بپوشاند و وسط چله تابستان جگر ننه بابایش را خنک کند...
https://ble.ir/tayebefarid
۱.۷K
۱۷:۰۰
جنگ خیلی نزدیک شده بود. آن قدر که من شب ها با شمد گلدار نمازم می خوابیدم. نصفه شبی که خیابان غفاری را زدند تازه چشم هام گرم شده بود که زمین لرزید. دست به دست شدم و شمد و پتو و خواب در هم پیچید.پس فردایش با موسیو رفتیم ببینیم جنگ با خیابان چکار کرده! شهرداری همان روز اول همه نخاله ها و ترکش ها را روفته بود. از جنگ به جز دیوار فرو ریخته زمین وِلِ سر غفاری و گودی تازه پر شده کف خیابان و لکه های سیاهِ روغنِ جرثقیلِ روی دیوارها اثری نبود. والبته آدم هایی که شش دانگ حواسشان جمع بود مُچِ هر عابر مشکوکی را بگیرند و من از ترسشان جرأت نکردم از خیابان عکس بگیرم.کسی نمی دانست خلبان آمریکایی چه مرگش بوده که جای به این نامربوطی را زده! تَه گمانه زنی ها و احتمالات این بود که جنگنده جرثقیل آقای حداد را به خیال اینکه از لانچرجات بوده زده و ترکش های موشک و جرثقیل با هم قاتی شده و شده میهمان ناخوانده بیشتر خانه های غفاری و حومه. تنِ خیلی از کولرها و منبع های آب روی پشت بام ها شرحه شرحه شده بود. تقدیر بود که آن اجنبی خواب آلود موشک را موقعی وِل کند روی سر خیابان که مردم توی خانه هایشان خواب بودند.اگر روز بود که محشر کبری می شد.سر جریان جرثقیل آقای حدادی اهالی غفاری بیشتر از مردم محله های دور و بر شیر فهم شدند هر جا آدم ایرانی باشد همان نقطه برای آمریکایی ها هدف مشروع نظامی است. مدرسه باشد یا بیمارستان ، ساختمان اداری و خانه باشد یا پیش دبستانی و میراث فرهنگی.غفاری جای پر رفت و آمد بود. هم نزدیک خیابان اصلی و هم ورودی یک محله با کلی خانه و مغازه و آدم. شده بود جای زخم. آن روزها آن قدر توی مود جنگ بودم که فکر می کردم همین فردا پس فردا شهرداری که ظرف نصف روز رنگ سیاه جنگ را از سر و روی محله پاک کرده، تابلویی از عکس دیوار فروریخته زمین ولِ سرکوچه و جرثقیل آقای حدادی می کارد سر خیابان و رویش می نویسد :«دشمن آمریکایی صهیونیستی مورخ چندم چندم چند این مکان را که ورودی یک شهرک مسکونی بود هدف قرار داد.»اینجوری حداقل روزی دوبار توی رفت و برگشت، اهالی محله خاطره آن شب را مرور می کردند. میهمان های خانه های غفاری که از آن سر شهر می آمدند خانه فامیلشان چشمشان می افتاد به تابلو سر کوچه و ...جنگ آمد خط و خش انداخت روی در و دیوارهای شهر، درِ مدرسه ها تخته شد . کار و کاسبی بعضی هایمان از سکه افتاد! بعضی هایمان شهید شدند.بعضی ها نفهمیدند اهداف نظامی یعنی چی؟من هنوز هم فکر می کنم درستش این است که از تمام زخم های این جنگ و جنگ های قبلی و حتی فتنه هایی که کف خیابان دهان باز کرد باید یادمان ساخت. در حد یک تابلو فلزی سر کوچه ای که مردم حداقل روزی دوبار توی رفت و برگشت چشمشان بیفتد!این توقع زیادی نیست!همه جای دنیا آدم ها تاریخشان را همینجوری حفظ می کنند. مثلاً اگر شارل دو گول رییس جمهور فرانسه دستور نداده بود خرابی های روستای «اورادورِ سور گلن» را دست نزنند من چطوری می خواستم بفهمم سربازهای لشکر دوم زرهی اس اس داس آلمان نازی توی فاصله غروب خورشید تا تاریک شدن مطلق هوا توی آن روستا چه کردند؟
تازه قصه سورگلن که جای آبرودارِ تاریخِ اروپایی هاست. خیلی از مردم شرق حتی گوششان نشنیده توی قلب ساختمان های نئوگوتیک دانشگاهِ وسط جاده آکسفورد، بریتانیایی ها چه چیزهایی را به عنوان خاطره ثبت و ضبط کردند!چادر نماز گلداری که شب های موشکباران لباس خوابِ زنی بوده؟ کولرها و منبع های شرحه شرحه خانه های حوالی غفاری؟ نه!...«آخرین آدامس جویده سِر الک فرگوسن» سرمربی تیم فوتبال منچستر....ما با آدم هایی طرفیم که از ابتذال هم دستاورد و شهرآورد می سازند. من یک تکه از ترکش های موشک آن شب را ، چادر نماز گلدارم را و این متن را برای بچه های این سرزمین نگه می دارم تا اگر یادمانی سرِ کوچه ها و خانه های موشک خورده ساخته نشد تاریخ را نگه دارم. نسل های بعد هم آدمند و حق دارند با جزئیات، قصه این روزها را بدانند. زمان همه چیز را عوض می کند. همه چیز را...
مثلاً جای شهید و جلاد را....
https://ble.ir/tayebefarid
۵۷۲
۶:۵۵
«وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»
https://ble.ir/tayebefarid
۳۹۹
۸:۴۲
روزهای اول جنگ، «ز. نون» را دیدم که بار شیشه داشت. تازه پا گذاشته بود به هشت ماهگی. هوا و آب و خاک و نان بوی باروت می داد. سایه ها توی کوچه پس کوچه ها کمین کرده بودند زیر پای خیابان را بروفند!بهش گفتم:*«احتیاط کن این آخر کاری را. شوخی که نیست! قصه سنگ و شیشه است هااا.»*بهم گفت:*«کِز کنم کنج خانه افسرده بشوم؟»*بهش گفتم:*«دفعِ ضرر احتمالی چی؟»*خندید و گفت:*«من برای دفع ضرر احتمالی از آدم توی شکمم آمدم. او که بیاید باید خیابانی به اسم خودمان داشته باشیم یانه؟ اصلا آدم بی کوچه و شهر و خیابان آدم می شود؟»*چند شب پیش «ز. نون» را دیدم! یادم آمد که بارِ شیشه داشته. بهش گفتم:*«خودش کجاست؟»*آن وَرِ خیابان را نشانم داد.«آدمِ» سه ماهه ای توی بغل مردی خودش را رسانده بود به خیابان....https://ble.ir/tayebefarid
۳۷۷
۱۴:۵۰
۳۸۳
۱۸:۰۳
دیروز «اِی وِی» را دیدم. می گفت خیلی سعی کرده جُلُنبُر مآب زندگی نکند. موقع سرِ هم کردن زندگیش زیر و رو نکِشَد. یک عمر حواسش بوده که رنجِ خوش آمدِ یک جین آدم را هَوار نکند روی شانه اش و زیر منتِ هیچ خراباتی نرود...می گفت این همه خودش را کشته اما دنیا با او مثل جلنبر مآب ها معامله کرده. عین زیر و رو کش ها. می گفت :«مگر همه اش دست من است؟.»دیروز «ای وی» به تجربه جدیدی رسیده بود. می گفت توی زندگی یک گره های کوری هست که زور آدم بِهِشان نمی رسد. انگار از یک جایی باید گره کور را بگذارد کنار. نه اینکه رهایش کند ها! نه...
باید بسپارد دست یکی که زورش می رسد . می گفت :«آدم باید عین بچه مریض دکتر جواب کرده که بابایش می برد می اندازدش جلو پنجره فولاد و می گوید:«من دیگه نمی تونم، دکترا جوابش کردن. اصلا هر کاری دوست داری بکن...» گره کورش را بیندازد توی بغل آدمش و فقط نگاه کند.» دیروز توحیدِ «ای وی» از همه نمازهایی که خوانده بود زده بود جلو.
موقع خداحافظی گفت: «دارم می رم گِرَمو بدم به اهلش...»
امروز دم غروب ایوان نجف بود.
خودش ، گره کورش و حضرت ابوترابش....
https://ble.ir/tayebefarid
۲۹۲
۱۷:۴۰
دیروز هر جا سرک کشیدم حرفِ خوبیِ شما بود. شمایی که تنها تصوری که ازتان داریم همین یک دانه عکسِ نیمرخ شبیه آقاست. ولی چرا «چطور بودنِ» شما را باید اینقدر دیر بشنویم؟من اگر زودتر درباره شما شنیده بودم توی بعضی از کارهایم با اطمینان تجدید نظر می کردم. یک جاهائی دلم به کاری که می کردم قرص می شد..بارها وقتی توی مشکلات گیر می افتادم به خودم می گفتم :«اگر دختر آقا جای من باشد چکار می کند؟» خیلی کارها را نکردم چون فکر می کردم اگر شما باشید نمی کنید. اصلا باید حتما شهید می شدید که ما شما را می شناختیم؟ راستش من هنوز نمی دانم باید شما را چی صدا کنم. شمایی که برای دوست و آشنا یک عمر خانم حسینی بودید!آقای گلپایگانی می گفتند خیلی برای آقا مادر بودید!. بگویم: « مادرِ آقا؟» خوبست؟چقدر بهتان می آید.
موقعیتِ مادر آقا.دیروز حرف های آقای گلپایگانی را شنیدم. مادر آقا هم گاهی دلگیر می شده و درد و دل می کرده بدون اینکه اسم بیاورد! اسراف نمی کرده! با اینکه کارشناس ادبیات بوده اما بخاطر نگهداری از پدرش قید خیلی از کارهای روتین زنانه را می زده و می مانده خانه بیشترررر...شما چقدر معمولی بودید! حتی سه دور ختم قرآن رمضانتان هم کار عجیبی نبوده.اصلا شما چرا عجیب و غریب نیستید؟حتی چیزی که به زائرهای عتبات گفته بودید که به امام علی بگویند :«همون که می دونی» این هم اصلا چیز غریبی نبود...بالاخره همه آدم ها بین خودشان و امام علی یک حرف های در گوشی دارند....شاید بگویید :«حالا که همه چیز اینقدر معمولی است چرا اگر زودتر می فهمیدی مادر آقا چجوری بوده توی بعضی جاهای مسیرت تجدید نظر می کردی؟»مسئله همینجاست.ما توی مسیر شدنمان دنبال راه های عجیب و غریب بودیم. دنبال چیزهای خیلی خَفَن...
اما مسیرِ شدن از جاهای ساده تر زندگی می گذشت. آدم باشی یک آدم معمولی اما عمیق، شهادت خودش می آید دم در خانه ات...تو را می برد...پشت تمام تعریف ها و تمجیدهای خیلی معمولی که از شما شنیدم فقط یک چیز برایم بزرگ بود.
مداومت روی کارهای درستِ ساده ی هر چند سخت، صراطِ مستقیمِ آدم است. شما همانجایی که ایستاده بودید مرکز عالم فرض کردید.
هر چند مرکز عالم هم بود...شهادت نگذاشت شما به خودتان زحمت بدهید با پای خودش آمد در خانه تان.حالا شهید شدید و مجبور نیستید بیشتر وقتتان را توی خانه بمانید. حالا آن قدر دستتان باز است که می توانید توی زندگی خفنِ ما آدم های غیر معمولی تصرف کنید. دعا کنید به جایی که باید برگردیم.
جای درستی که مرکز عالمِ خودمان است.
البته نه فقط همین...
و همان که خودتان میدانید.
https://ble.ir/tayebefarid
۴۷۱
۶:۰۱
پطرس دارد می رود سفرِ دورِ طولانی.
وسط نامه نگاری آلبرت آنشتاین و زیگموند فروید درباره جنگ، هی حواسم به پطرس است که از وقتی یادم هست مدام در حال سفر بوده...پریشب با اینکه می دانستم کسی زورش نمی رسد او را از انتخابش منصرف کند اما گفتم :«داری توی بدترین شرایط می ری.»با زن و بچه. بچه نوجوانی که کلی به دور و بریهاش تعلق خاطر دارد و یک ماه دیگر باید برود مدرسه ای که هیچ دوستی ندارد! بچه ای که از وقتی چشم باز کرده نبودن وقت و بی وقتِ پطرس خش انداخته روی روحش و حالا که دارد معنی تعلق را می فهمد باید همسفر او باشد. توی یک راه خیلی دور.موسیو می گوید اینجا بی پطرس جای زندگی نیست بیا ما هم برویم یک جای خیلی دور.
حق با اوست . زندگی بی پطرس خر است.اما چاره چیست. پطرس باید پای ادعاهایی که کرده بایستد وگرنه شرمنده خودش می شود! این را خودش به من گفت شبی که کنار خیابان داشت پرچم تکان می داد و گفت : «چون می فهمی می گم!» آن شب فهمیدم خبرش دیر به من رسیده اما انگار چند وقتیست وسط تشک کُشتی، آرمانِ پطرس پشت تعلق هایش را مالیده به خاک.چرا دروغ من هم اگر جای او بودم می رفتم.او می رود تا یکی از هزارها آدم گمنامی باشد که مسیر تاریخ را عوض می کند!پریشب خجالت کشیدم که بگویم:*«اگر میروی حداقل زن و بچه ات را نبر!»*آدمی که می فهمد، قهرمان ها را اینجوری بدرقه نمی کند! جدای از اینکه تاریخ این چیزها را می نویسد و به گوش نسل های بعد می رساند!رسیدم وسط های کتاب. آنشتاین برای فروید نوشته که:*«به نظرت چطور جنگ را در زمین خاتمه باید داد؟»*فروید جواب داده :«هیچ راهکار عملی ندارد. او روانشناس است فقط می داند که جنگ برخواسته از غریزه نفرت و پرخاشگری مردانه است و تا این غریزه در بشر هست جنگ هم ادامه دارد.» من از وقتی بچه بودم فروید سوزنش توی غریزه گیر کرده بود. اصلا آدم فروید چیزی غیر از غریزه اش نبود! حالا که من آدم میانسالی هستم و دارم از فاصله نزدیک سفر دور رفتن پطرس را می بینم هنوز هم آدم فروید ، دست و پایش بند غریزه است!حرف های فروید شبیه کلیپ های اشغال خانه های فلسطین است. وقتی سربازهای اسرائیلی شیشه های ادویه و بشقاب های توی کمد آشپزخانه یک خانه اشغال شده را از بالای راه پله ها می اندازد پایین و از شکستن شان لذت می برد! غریزه ای که فروید گفته حتی به سربازهای اسراییلی حق می دهد با لباس های زیر زنهایی که خانه شان را به زور گرفته اند عکس یادگاری بگیرند!آنشتاین توی نامه نوشته «جنگ همیشه بد است وصلح همیشه خوب است!» البته این تکرار حرف یک آدم دیگر است. او ایده داده که باید یک سازمان خوب درست شود که همه کشورهای دنیا عضو او بشوند و او به عنوان مرجع قابل احترامِ همه، هر جا جنگ شود جلویش را بگیرد! او گفته مهم ترین چیز برای حل جنگ گفت وگوست!آنشتاین این ها را توی فاصله بین جنگ جهانی اول و دوم گفته! سال ها قبل از اینکه با دست های خودش برای رییس جمهور «روزولت» نامه بنویسد که :*«ساختن بمب اتم خیلی برای آمریکا ضرورت دارد و هر لحظه ممکن است آلمانی ها بمب اتم بسازند و ما عقب بیفتیم.» سال ها قبل از اینکه «سازمان ملل وشورای امنیتی» در کار باشد!*چند ماه پیش وقتی پطرس داشت می رفت سفرِ دور ، بچه کوچکش رفته بود توی ساک دستی اش که با او برود! چون از تنهایی خسته شده بود.نامه دو تا دانشمند تمام شده.مترجم کتاب دارد درباره این حرف می زند که این کتاب توی آلمان نازی جزو کتاب های ممنوعه بوده و سال ۱۳۸۳ خورشیدی برای اولین بار در ایران برای کنشگران و فعالان صلح ترجمه شده.او گفته ما ایرانی ها «سنت صلح» نداریم و اینقدر که به عاشورا فکر می کنیم به صلح امام حسن نه!حتی حرف های آنشتاین را تکرار کرده که کتاب های بچه مدرسه ای های ما هم باید از مفهوم جنگ پاک شود و از صلح بنویسیم! کتاب را می بندم و هل می دهم روی میز.پطرس عاشق طبیعت است. بوفه چوبی و سفره گلدار دوست دارد. پطرس ولی فرصت یک دل سیر خوابیدن ندارد چون فرصت زندگی کافی ندارد! او دلش برای همه آدمها می تپد. حتی برای گداهای مسیحی که کنار خیابان یکی از جاهای خیلی خیلی دور نشسته بودند!پطرس دوباره دارد می رود سفر دور. با زن و بچه. این بار طولانی تر از همیشه. نخ ذهنم گیر کرده به تیزی حرف های مترجم کتاب :«ایرانی ها واجد سنت صلح نیستند در عوض»...حق دارد. ایرانی ها چهل و هفت سال است مراقبند.
توی دنیایی که بمب اتم سازها و میمون های تکامل یافته آزادند حالا حالا ها پطرس باید خانه به دوش باشد!
https://ble.ir/tayebefarid
۸۸
۱۳:۳۹