آخرین روز تابستان امسال چهل و دو ساله شدم.
اولین پیام تبریک را مامان و بابای موسیو دادند. یک هفته زودتر...
دی ماه پارسال که توی بیمارستان داشتم از ذات الریه می مُردم با اینکه دکتر گفته بود مسری هست و کسی نیاید دیدنت ، دو تایی آمدند. مامانْ موسیو آمد و نشست روی صندلی بالای تخت اتاق ایزوله رخ به رخم.من فکر می کردم دیگر بر نمی گردم. فکر می کردم دنیا به جاهای سختش رسیده. حتی یک شب روحِ ننه بزرگم آمد توی خوابم که من را با خودش ببرد اما دختر کوچکم وسط بازیش آمد توی خواب و آنقدر صدام زد که پیرزن پشیمان شد و رفت.آخرین روز تابستان امسال چهل و دو ساله شدم.
اخلاقم عوض شده! ربطی به این ندارد که قند نمی خورم. دنیایم شده یک دنیای دیگر.اینجایی که ایستادم قصه ها خیلی شفاف تر از جاییست که همه چهل و یک سال قبل ایستاده بودم. آدم ها ، چشم هایشان، حتی فکرهای توی سرشان وقتی می شود یک کاری ، رفتاری ، پیامی، چیزی...تعداد آدم هایی که ازم ناراضی اند از پارسال بیشتر شده! تعلق هایم کمتر.برای خودم جای آباد نگذاشتم. حنای وعده های مَکُش مرگِ مایِ این و آن دیگر برایم رنگی ندارد.عادت هایی را ترک کردم که یک زمانی بخاطرشان از سرشب تا کله صبح از فشارشان خواب به چشمم نمی آمد...حالا توی دوره ترک عادت های معمولی ام. این یکی دو روزه جماعت برای دکتر مسعود استوری تشکر گذاشتند که عکس آقای شهید را توی سازمان ملل بالا برده. من اما یک آدم چهل و دوساله ام که می بینم خیلی جاهای کار دارد می لنگد. از دخل و خرج مردم که طلاق عاطفی گرفته اند تا همه چیز....پیام ناقصی بود. مصرف داخلی داشت بیشتر. استوری نکردم که دغدغه ام تنزل پیدا نکند! توی حرف های دکتر مسعود آن قدر که اسراییل بود آمریکا نه. من از این تبعیض و بی عدالتی حس بدی می گیرم. وقتی به نظر می رسد سگ زرد و شغال برادر نیستند. رفتارهای دکتر مسعود بوی امید می داد. امید یکی به جایی دیگر!
وگر نه ما که خیلی وقت است که چشم امیدمان به خداست...از انتقام هم که چیزی نگفت!نمی دانم چرا اما فکر می کنم اگر یکی فزرت یوسف پزشکیان را قمصور می کرد دکتر مسعود خشتکش را فی المجلس می کشید روی سرش. اما ما که یوسف نبودیم! خدا من را ببخشد اما انگار بعضی از این آدمهایی که رفتند نیویورک از اتفاقات نه اسفند به اندازه ما دردشان نگرفته. فقط متأثر شده اند. خاک هم که از عهد ازل سرد بوده!برای همه جز ما که غیر آدمیزادیم.آخرین روز تابستان امسال چهل و دوساله شدم. قیمت دلار سر به فلک گذاشته، اما صواب جمع کردن از پارسال همین موقع ها خیلی ارزانتر می افتد و دمِ دست تر...خدا دیده خیلی دست و پا نمی زنیم برای بهتر شدنمان، بهانه جور کرده. شب ها می رویم خیابان و حالا حالا ها هم می خواهیم برویم و هیچکی هم نمی تواند کاری کند.آخرین روز تابستان امسال چهل و دو ساله شدم. همه آدم هایی که دوستشان داشتم را توی مرز چهل سالگی به این طرف از دست داده ام و هنوز زنده ام.دنیا از آن روزی که توی بیمارستان فکر کرده بودم سخت شده ، سخت تر شده. من فکر نمی کردم یک روز دنیا اینقدر تعارف را بگذارد کنار و منِ بچه محبوب(مثل بچه ننه یا بابا یا هر چیزی که به منبع لایزالی آویزان است)روز آخر تابستان پا بگذارم به چهل و دو سالگی در حالی که چند ماهی هست که مبعوثم...
بی همه آنها که دوستشان دارم....
انگار دست های بزرگِ منبع لایزالی ما را سرجایمان نگه داشته...
https://ble.ir/tayebefarid
۶۵۵
۱۶:۲۳
انگار شیشه عطر بادام تلخ شکسته بود توی زیر زمین. از وقتی حاره حریک لرزید سرش سنگین شد و جوهر سیاه چشم هاش پس داد به همه جا.
دو تا کبوتر دو طرف سینه اش داشتند بال بال می زدند. هی نفس می کشید هی حرکت بال های کبوترها تندتر می شد و کوتاه تر....
بارهای بعد بی جان تر!چشمهاش را یک لحظه که باز کرد دید سرش روی زانوی آقا موسی ست! هجده متر، شاید هم بیست متر یا حتی بیشتر از این حرف ها زیرِ زمین....اولین بار عکس آقا موسی را کجا دیده بود؟ روی دیوار دکان باباش توی محله «*کرنتینا*».سید عبدالکریم که هر چیزی را نمیزد سینه دیوار! آقا موسی فرشته بود در هیبت آدمیزاد. حتی یکی دوبار از ذهنش گذشته بود :«چشم هاش حسن ...چشمهاش!»همان روزها که بین آمد و شد مشتری ها زل می زد به دیوارِ روبرو و با حسرت آرزو می کرد کاش شبیه آقا موسی شود.نه به خاطر چشمهاش! چشم هایِ پسرِ سید عبدالکریم سیاه بود، چشم های امام آبی. فرشته خوییِ امام چشمهای مشکی اش را گرفته بود. «کرنتینا» آبادی فقیرها و بیچاره ها بود. اسمش را گذاشته بود «کمربند بدبختی». دست تقدیر مسیحی و سنی و شیعه و کرد و مهاجر را دور هم جمع کرده بود . کسی اصلا نمی دانست کرنتینا محله «شرشبوک» کجاست. تا آن روز به جز عکس آقا موسی روی دیوار سبزی فروشی بابا، پای هیچ آدم مهمی به آن جا نرسیده بود. شرشبوک مسجد نداشت. یک عالمه کوچه باریک و درهم داشت و کلی زمین وِل و انبار و کارخانه متروکه که چیزی از زمین خاکی فوتبال کم نداشت. پسر سید عبدالکریم کمتر با بچه ها می رفت پی بازی. به جاش کتاب دست دوم می خرید و میخواند و مسیر کرنتینا تا «برجِ حمود» را گز می کرد. برای نماز.با لم دادن پشت دخل مغازه و چشم تو چشم شدن با مشتری ها نمی توانست خودش را برساند به مرد چشم آبی روی دیوار...خدا خدای پسر سید عبدالکریم بود. همان روزها که پشت لبش شده بود رنگ چشم هاش، جنگ شد. جنگ داخلی، فرقه ای!.کرنتینا جای ماندن نبود. خانوادگی کوچیدند سمت «بازوریه».جنگ بهانه بود و بازوریه چال کمونیست ها و چپ ها. پسر سید عبدالکریم همیشه توی اقلیت بود. نه از آن ها نه از این ها.به لطف جنگ هر هفته توی نماز جمعه صور از نزدیک آقا موسی را می دید. وقتی می ایستاد توی محراب...به خودش گفته بود :«صداش حسن...صداش.»هر هفته جبرئیل می آمد وسط نماز جمعه صور. پسر سید عبدالکریم بازوریه تا صور را پرواز می کرد. می خواست شبیه جبرئیل شود.فرشته ای با چشمهای روشن و یک دسته موی پریشانِ روی پیشانیش،که اهالی صور از سنی و مسیحی و دروزی به سرش قسم می خوردند!
و شیعه ها براش می مردند...آقا موسی آینده ممکنِ حسن، پسر سید عبدالکریم بود.توی همان نماز جمعه صور با جبرئیل حرف زد.صداش انگار برای آقا موسی آشنا بود، چون بهش گفته بود :«خیلی دور نیست روزی که تو یکی از رهبرهای موفق لبنان می شوی»...چقدر گذشته بود؟کبوترهای دو طرف سینه اش از نفس افتاده بودند.همه جا شده بود پر از عطر پیرهن آقا موسی.هیجده متر یا شاید بیست متر بالاتر دیوار صوتی شکسته بود و خرده هاش ریخته بود روی در و دیوار ضاحیه...روی صندلی چوبی دکان سبزی فروشی پسرکی چشم دوخته بود به عکس جبرئیل روی دیوار!
هی به خودش می گفت:« چشمهاش حسن...چشمهاش....»
قیافه اش شده بود عینِ....
https://ble.ir/tayebefarid
۸۰۸
۱۵:۲۸
• عباس نبیزاده
• طیبه فرید
پنجشنبه ۹مهرماه
۵۹۵
۸:۵۹
گل بی عیب خداست. معلوم نیست کی گفته بود شهدا آدمهای قدسی اند! گل های بی عیب...
اما همین نگاه تقدس مالی شده باعث شد تا سه دهه بعد از انقلاب کسی رویش نشود و دست و دلش نرود از قهرمان های جنگ که انسان بودند نه اسطوره فیلم بسازد. به جز «*خلبانِ*» جمال شورجه و «پرواز در شبِ» رسول ملاقلی پور(که فیلم ملاقلی پور هم نصفش تخیل بود)هر چی فیلم ساخته می شد از جنگ بود نه آدم های جنگ....خدا بیامرزد پدر بنیاد فارابی را که توی دهه نود این تعارف ها را کنار گذاشت و «چ» را حاتمی کیا ساخت و راه را برای اوج و روایت فتح و بقیه باز کرد.حالا از ایستاده در غبار و موقعیت مهدی رسیدیم به غریب و مجنون و جانشین.مجنون و جانشین را مهدی شامحمدی ساخته.جانشین خیلی خواسته از کلیشه ها و روایت های مرسوم که زوم می کند روی ابر قهرمان ها و اسطوره ها که مثل خرما بر نخیلند و دست جماعت کوتاه فاصله بگیرد. می خواسته اثرش با کتاب های روایت فتح فرق داشته باشد. کلان روایتش را آدم های گمنامی گرفته که کف میدان بوده اند و دیده نشدند! ایده مرکزی روایتش را حسین املاکی گرفته اعزامی از لنگرود. نه همه حسین املاکی را! فقط بیست روز زندگی او در حوالی عملیات نصر ۴. درست وقتی که بخاطر جراحت فراموشی گرفته و قرار است همین فراموشی ایده طلایی روایت جانشین باشد اما ...پیرنگ جانشین دچار چند پارگی و فروپاشی درونی است و خرده روایت ها از ایده مرکزی پر رنگ ترند. درگیری شخصی ناصر رفیق حسین، حضور مامور امنیتی که سابقه دوستی با حسین و ناصر دارد، عملیات نصر چهار و فراموشی حسین هیچ کدام به سرانجام نمی رسد مگر با گره گشایی های نخ نما و دم دستی. روایت مهدی شامحمدی از پسِ شخصیت پردازیِ حسین املاکی لنگرودی در عملیات نصر ۴ بر نیامده. املاکیِ جانشین بیشتر از اینکه فرمانده جوان لنگرودی باشد یک جوان لوسِ تهرانی است که تکلیفش با ماجراها خیلی مشخص نیست. توی میدان جنگ آدم ها یکی در میان به او می گویند:« مراقب خودت باش!» و او می گوید :«باشه عزیزم».کل دیالوگ های او همان حرف های تکراری بقیه فیلم هائیست که از جنگ می گویند نه آدم هایی که جنگ را اداره کردند.املاکیِ شامحمدی نه با خودش بین انتخاب دو تا مسئله خوب درگیری دارد نه توی گذشته اش اتفاقی افتاده که حالش را تحت تاثیر انتخاب های متضاد قرار دهد و نه هر چیزی که به آدمِ اول فیلم عمق بدهد و بیننده بگوید:«چه انتخاب دشواری داشت...چقدر حسین املاکی را نمی شناختیم!»تنها شخصیت درست پردازش شده روایت «*فرامرز*» است که «*شکیب شجره*» به خوبی از عهده ایفای نقش آن بر آمده.(فرامرز وجود خارجی ندارد).مخاطب داستان جانشین با صحنه های باور ناپذیری روبروست.* حسین در اتاق عمل زیر ماسک اکسیژن است اما فرمانده او از غیب خبر می دهد که املاکی دچار فراموشی شده!*یا در صحنه به آب افتادن دختر حسین ظرف چند دقیقه کل حافظه کوتاه مدت او بی هیچ خط و خشی بر می گردد و سحر فرداش بر می گردد جبهه.روایت جانشین به واقعیت تعهد کافی ندارد و قصه فراموشی حسین را از جای دیگری وارد آن بیست روز کرده تا کمبود تعلیق را جبران کند. اما با گره گشایی ساده و دم دستی بند فیلمنامه را به آب داده.پایان بندی فیلم همزمان است با پیروزی عملیات نصر۴. شامحمدی تصاویر آرشیوی حسین املاکی را چسبانده به فیلم...
اینجا همه چیز تمام می شود.یکی از معدود نقطه قوت های روایت این است که جنگ را از جبهه های جنوب کشانده به شمال غرب و املاکی را در آخر فیلم شهید نکرده!
اما با این همه املاکی در جانشین شهید شده!
مثل مهدی زین الدین در مجنون و مثل محمد بروجردی در غریب...
https://ble.ir/tayebefarid
۵۶۵
۱۷:۴۷
تنها مشتری آینه قدیمی پشت در آهنی کلاس، آقای مستوفی بود. فلسفه درس می داد. صداش از صدای رضا تفنگچی سریالِ هزار دستان چیزی کم نداشت!اِندِ باس باریتون.وسط درس می ایستاد و انگار که بار اولش است آدم توی آینه را می بیند خیره خیره نگاه می کرد. بچه ها می خندیدند. فکر می کردند آقای مستوفی بالاخانه اش را اجاره داده!یک بار جلوی آینه از زبانش پرید که:*«آدم بیشتر از هر کسی می شود عین رَک و رفیق هاش! بچه ها بگردید آدم قَد بلند پیدا کنید.»*از آن روزی که رضا تفنگچی آمد توی کلاس فلسفه و این حرف ها را روبروی آینه زد و رفت بیست سالی گذشته. من با چشم های خودم دیدم یک جایِ حساس توی چروک های روح آدم هست که جی پی اس طور می گردد ردِّ هم جنس های خودش را می زند.»«رفیق»، «دمخورَ»، «طیف» ،«آینه قَدی».آن قدر آدم ها در تَعَلُّقِ هَمَند که حضرت سلیمان وقتی می خواست یکی را قضاوت کند نگاه می کرد ببیند با کی حشر و نشر داشته.راه دور چرا؟ توی تاریخ نوشته،*حضرت ابو تراب به آدمی که لابد اهل بوده و اشاره و کنایه روی ذهنش خش می انداخته گفته:*«كُلُّ امرِئٍ يَميلُ إلى مِثلِهِ»ساده اش می شود این که آدم جان به جانش هم که بکنی توی مزرعه آخرت، می گردد هم جنس خودش را پیدا می کند و جذبش می شود و چشم باز می کند می بیند رنگ گرفته!آنروز پشت در آهنی کلاس آقای مستوفی گفت...هنوز صداش توی گوشم است :«حواستان باشد از کی دارید رنگ می گیرید! آدم یک بار فرصت زندگی دارد...»
۷۶۳
۱۳:۱۳
صبح پنج شنبه اول اسفند سال ۱۲۰۶ خورشیدی ،وقتی آفتاب زده بود، ایرانی های خانات ایروان و نخجوان و محلی های شمال تالش خبر نداشتند شب، مخده شان خاک غریبه هاست.روز اول ماه همه چیزشان را باختند. مگر خاک آدم نمی شود همه چیزش؟خاکی که ناموس آدم است! ازش خانه دارد، مکتب و دکان و مسجد و حتی میکده!«ژنرال پاسکویچ» گفته بود:*«از هفت کرور غرامت جنگی دست بکشم از تالش هرگز! امضا نکنید فردا همین موقع ها خرخره طهران توی مشتمان است و دیگر پشت گوشتان را ببینید اگر طهران را...»*عباس میرزا دست که برد به قلم چشمهاش خیس بود. خیس ها! توی جنگ باخت داده بود. نه ارتشی داشت و نه متحدی که بالاگیرش در بیاید!فتحعلی شاه دستش به دهانش نمی رسید و از خزانه داری جز خاطره ای باقی نمانده بود.درست همان موقع که دست میرزا روی ترکمانچای لَخشید، بیوه جوان شهیدِ تالشی داشت «دستون» می خواند:
«لاری بنی نوئَه اشتع پا چالَه
موئَه پیچَه داریش دَرزَه کوتالَه
خدا خدا کَریم روزی هیزار بار
پا چالان بیوینیم پِرمَه اَلالَه»غروب آفتاب پنج شنبه وقتی تالشی ها از مزار برگشتند بی آن که بدانند فقط یک مشت غریبه بودند! تا روزی هم که دربار اسناد را داد دست روس ها هنوز مردم قفقاز همین اهالی نخجوان و ایروان و شمال تالش، نمی دانستند شش ماهی هست که یک مشت غریبه اند توی خاک ایران.پاسکویچ ده کرور هم غرامت جنگی گرفت. شاه گفت: «به شرف نداشته ات قسم خزانه مان خالی است!» ژنرال روس گفت:*«اشکالی ندارد،قسطی بدهید».* آذربایجان را گروگان برداشت! یک قسط پول و یک قسط جواهرهای زن ها و هربار کلی خون دل تا حسابمان با روسیچی ها صاف شود و آذربایجان را پسمان بدهند.حالا خدا را شکر اگر دخترهای باکو بخاطر پنجاه سانت لچک از حق تحصیل محرومند در عوضش ناموسمان توی تهران و شیراز و اصفهان و کرمانشاه آزاد است....هیچی!زخم ترکمانچای جوش خورد و گوشت اضافی آورد اما هیچ وقت پاک نشد! اصلا شد شاهِ زخم ها.
آن قدر که اگر بی شرفی بخواهد این روزها را که هم ارتش داریم و هم موشک و هم پول و هم متحد به ترکمانچای تشبیه کند جماعت، لیفه تنبان آمریکادوزش را می کشند روی سرش که چرا تاریخ را کامل نخوانده.روز چهارشنبه سی بهمن سال ۱۲۰۷ یعنی یازده ماه و نیم بعد از قصه طلاق اجباری ترکمانچای، مردم طهران به فتوای «میرزا مسیح مجتهد» ریختند توی خیابان مولوی و کوچه باغ ایلچی. درهای سفارت را شکستند و از دیوارها رفتند بالا. آن قدر جای ترکمانچای سوخته بود که سقف سفارت را شکستند. زور قزاق ها نرسیده بود بهشان. مردم زخمی ژنرال گریبایدوف و همه آدم های سفارت روسیه را کشتند و شرف نداشته شان را دادند دمِ باد.
دربار قاجار گرخیده بود. پیام عذرخواهی فرستاد به قلمرو تزارها که:«ببخشید مردم ما سفارتتان را قلع و قمع کردند.»
روسیچی ها انگار که نشنیده باشند، قسط های آخر غرامت را بخشیدند، تزارها با آن همه جلال فهمیده بود توی طهران کُت تنِ آدم های خیابان است.
پ.ن-دستون: ترانه حزینِ تالشی-ترجمه شعر: پای چشمه رد پای توست گیسوانت مانند دستههای شالی است روزی هزار بار خدا را صدا میزدم رد پایت را ببینم که لاله روییده است!
https://ble.ir/tayebefarid
۸۲۴
۶:۵۹
خانم «كاف، ها، يا، عين، صاد» فکر می کرد ستار خانِ بی سپاه است وسطِ جنگ جهانی یواشکی چندمی که توی سرش غوغا کرده بود. بی خبر از اینکه من هم با خودم درگیرم. توی عصر عصمت دارها و آدمهای بی گناه کسی به «کاف، ها، یا،عین، صاد» نگفته بود:«جنگ آدم با خودش علایم حیاتی است و علایم حیاتی تا وقتی آدم نیفتاده روی تخت بیمارستان اینقدر مهم نمی شود.»اولش روش نمی شد بگوید چند وقت است مدیریت داخلی اش افتاده دستِ یارویِ نمرود طوری! فکر می کرد من از این نمرودها ندارم. نگاه کرده بود به چادرم. به صورتم که آرایش ندارد. به ناخن های معمولی ام که مانیکور نشده و معمولا جمعه صبح ها کوتاش می کنم و آخرش یک دور سوهان می زنم که نخِ روسری و لباسم را نَکِشَد. فکر کرده بود «فرانچسکا کابرینی قدیسم!» نمی دانست استعمارگری توی من دارد نفس می کشد و برای تصاحب مکنت های محسوس و غیر محسوس دنیا خودش را شرحه شرحه می کند و روبروش استعمار زده ای مفلوک و خود حقیر پندار ایستاده که عینِ توده های عصر قاجار در چنگِ جبر زمانه عقب افتادگی اش را بالا انداخته و یک قلپ توجیه هم پُشتش سرکشیده.
تسلیم شده و وا داده...نه فقط من!بلکه همه ما.....همه ما با خودمان سر جنگ داریم و نتیجه این جنگ می شود همه چیز ما!یا با «ابراهیم» درونمان می رویم تویِ دلِ آن حالِ خرابِ استعمارزده جاهلی و می جنگیم و یا عکس پرسنلی مان همین فردا یا پس فردا می چسبد روی فرمی که بالاش نوشته«اطلاعات فردی نمرودِ شماره فلان» و بایگانی می شود توی زونکن سرشماری عالم بالا. تقدیر با دست های خودش راه فرار را به روی ما بسته. ما در پایانِ یا ابراهیم شده ایم یا نمرود...»آدمی که همیشه در آتش بس اندرونی است ، وسط باز است. توی دنیای او موسی را توی قبر فرعون نمی گذارند. وسط بازی تأثیر شگرفی توی عالم ندارد جز اینکه مایه معطلی و مصرف اکسیژن است! و غالبا هنرشان پر کردنِ دستِ نمرودِ درونِ آدم است.
و آدم برای آدم شدن بیشتر از آتش بس محتاج جنگ است.
زد و خورد نشانه حیات است. مذاکره و صلح و اینجور حرف ها بدون جنگ یک گولِ بزرگ است.
ما فردای تمام شدن این جنگ ها با خودمان به صلح پایدار می رسیم.
فرداش که می شود «صبح پیروزی....»
https://ble.ir/tayebefarid
۴۵۹
۶:۰۸
محمد حسن شهسواری توی کتاب حرکت در مه نوشته:*«کلمه ناموس نویسنده است.وقتی هی فِرت و فِرت تکرارش کند از معنا خالی می شود.»*این را شهسواری توی همان چند ثانیه ای فهمیده که توی یکی از خیابان های تهران دست گرفته بوده جلو تاکسی های عبوری و هفت ،هشت بار گفته:«آقاااا،وَنَک، وَنَک»...و بعد از بارِ آخر حس کرده چقدر این کلمه با تکرار از درون تهی شده. دیروز بعد از ظهر وقتی تازه رسیده بودیم لامرد یک لحظه حس کردم چقدر دستم سبک شده!انگشتر فیروزه ای که موسیو سر قبول شدن امتحان کتبی سطح چهار برام خریده بود دستم نبود. نمیدانم کجا گمش کردم.
شده بودم عین همان لحظه که محمد حسن شهسواری توی حرکت در مه درنگ کرده بود!. به خودم آمدم. همه چیز گاهی چقدر تکراری می شود. خالی از معنا. حتی آدم!عین ما که تا حوالی نه اسفند ۱۴۰۵ به تکرار رسیده بودیم. بی معنا و برساخت. میان تُهی...و باید بعضی چیزها از کفمان می رفت تا از تکراری شدن و بی معنایی بیرون می زدیم.انگار نیاز داشتیم به یک تکان شدید. این ها را یک آدم که دستش سبک شده وقتی بیشتر حس می کند که می آید روی صندلی های سرد حسینیه لامرد می نشیند و آقای حقایقی نامی کلیپ لحظه حمله آمریکا را از زاویه های مختلف به باشگاه شهید نعیمی و شهرک ایثار نشان می دهد. بمبی که قبل از رسیدن به زمین منفجر شده و به جز ترکش هاش یک عالمه ساچمه آلوده توش بوده که هنوزم که هنوز است عین درد بی درمان هی جای زخم هاش روی تن لامردی ها خوب می شود و هی دوباره عفونت می کند! که یک وقت دردش تکراری نشود...واضح است، جنگ نبوده!چیزهای تکراری که معنا نمی دهد...نه اسفند به خیلی از عناصر محیطی اینجا معنا داده. به کف حیاطِ باشگاه ، به دیوارها و درها و بتن ها. به زمین چمن...به آدم ها...کاملا پیداست جنگ نبوده!
طیبه فرید_ مهر ۱۴۰۵_لامرد
https://ble.ir/tayebefarid
۳۷۷
۱:۲۱
قسم می خورم توی چشم های پیرزنی که صبح پنج شنبه داشت آسفالت های آبکش شده شهرک ایثار را گز می کرد با نگاه زن های پشت در غسالخانه «شاه حسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی شش ماهه را توی کارتن تحویل خانم برزگر بدهند برای شستن، با زل زدن زبیده که وسط مصاحبه ها فهمید رنگینک دوست دارم و فرداش یک کاسه سر زرد پر از رنگینک با برگگل و گردو داد خانم رحیمی آورد محل اسکان، با مادر پسرکی که عصر نه اسفند پاش دیگر مال خودش نبود یک چیز مشترک پیدا کردم. یک چیز مشترک، بیشتر از کاری که اقلیم و جغرافیا با نخستی سانانِ بالای خط استوا کرده! که تمایل داشتند عنبیه هایشان آبی باشد که توی نور زیاد بالای خط کور نشوند!محلی های لامرد می گفتند گاهی پیش می آید صاحابِ(صاحب) آسمان آمپر دمای هوا را تا مرز پنجاه درجه سانتی گراد بالا بکشد. بلکه به تریجِ خوشه های خرمایِ سر نخل ها بَر بخورد و زودتر برسند.
فصل خرما پزان فقط مال خوشه های رطب و خرما نیست. پختن را می نویسند به پای زنها و مردها. به پای خانه ها و سوپری ها و خیابان ها....آن «*رسیده شدن*» توی نگاه آدمها ، روی دیوارها و کف خیابان هم خودش را نشان می دهد....آن چیز مشترک توی نگاه پیرزن و زن کارتن به دست پشت در غسالخانه و توی چشم های زبیده، خیلی زورش بیشتر از تأثیر اقلیم و گرما و این جور حرف ها بود.زنها و دخترها خیلی هایشان نمی دانستند اسمش «پریزم» بوده یا اینکه بالستیک است یعنی دقیقا چه جوری است؟ ولی مطمئن بودند هیچ بچه دو ساله ای اتفاقی موقع بازی لب باغچه نمی میرد، هیچ در آهنی خانه ای اتفاقی سوراخ نمی شود، کف هیچ خیابانی تصادفی عین آبکش نمی شود و هیچ درختی بی بهانه خشک نمی شود....اگر احوال لامردی ها را بپرسند می گویم چشم های زن ها و دخترهایشان با بقیه زن ها و دخترهای جاهای دیگر فرق دارد. ارزش افزوده دارند. چیزهایی دیدند که بقیه ندیدند!
بیشتر از ما سرشان می شود!زمین خیابان و ورزشگاه توی عکس های لامرد عصر ۹ اسفند عین زمین خاکی بود با جای قطره های باران! نه آن قدر که یک دست خیس شده باشد...صبح پنجشنبه رفتم از نزدیک جای باران را ببینم دیدم. زمین باران خورده بود اما نه آن قدر که خیس. یک جوری باریده بود که گوشت تن خیابان و زمین ورزشگاه و آدم ها کنده شده بود! سی و پنج ثانیه بارش ساچمه ای کار یک فصل خرما پزان را کرده بود. چشمهای زن ها و دخترهای لامردی با چشمهای ما فرق داشت. مردهایشان یکی درمیان رفته بودند جزایر....
نه اینکه ملوان باشند یا کارگر شرکت آلومنیوم سازی و این ها...
باران ساچمه ای حتی حال مردها را هم عوض کرده بود!
لامرد باشگاه ورزشی شهید خلیل نعیمی ۳۰ مهر ۱۴۰۵
https://ble.ir/tayebefarid
۶۰۷
۶:۲۶
قصه زبیده رسیده بود به جای برگ ریزانش.
شب، غسالخانه، سکوت...
سکوت ها.....به جز دخترها و ارواحِ آن حوالی کسی خبر نداشت آن وقت شب توی غسالخانه بیخِ گوش مزارستان چه خبر شده. مردها نفر اول را گذاشتند روی زمین. محرم همراش نبود. خون از کاور پس داده بود به رَوَنده. چند تا از غساله ها پایین و بالای کاور مشکی را بلند کردند و گذاشتنش روی سنگ. یکی از دخترها زیپ کاور را کشید، بوی خون و موی کز خورده زد زیر دماغش. غساله ها یکه خوردند... یکی بهشان گفته بود پیرزن است. اما آدمِ توی کاور یک زنِ خیلی جوان بود. زبیده بار اولش بود که از نزدیک شهید می دید. چشمش که افتاد به دست های زن،حواسش از بوی خون پرت شد. انگار تصویر سه بعدی لحظه آخر ضمیمه شده بود به زن توی کاور. وقتی تلاش کرده بود آتشِ روی سرش را خاموش کند اما دیگر دیر شده بود. دستهاش همانطوری مانده بود.دسته غساله ها روز شنبه نه اسفند بعدِ نماز مغرب پیشبندهای پلی اتیلن یک تکه را پوشیدند و دست کش ها را کشیدند سر دست هایشان.حاج خانم منصوری سرتیم دخترها دست کشیده بود توی خون، جلو چشم های غساله های جهادی:«*بچه ها این خون شهیده...»*قبل از اینکه خانم منصوری پای خون شهید را پیش بکشد زبیده احساس کرده بود حال و هوای اتاق شست و شو شبیه وقت هایی نیست که اموات کرونایی را می شستند یا حتی مرده های معمولی را...مثل روز شنبه نه اسفند که اصلا شبیه روزهای اول هفته نبود. مگر روز نهم ماه چقدر جا داشت که این همه حادثه تویش بِچَپَد؟
صبح تهران و میناب و عصر لامرد!هیچکس احتمالش را هم نمی داد. عسلویه و لار شاید ، بندر حتی با احتمال بیشتر اما لامرد هیچ جای جنگ نبود. تا چشم کار می کرد فقط زندگی بود. باشگاه ، مدرسه ، کوچه ، خیابان، خانه مردم...*نه آن قدر جنوبی بود مثل بندر، نه نیروگاه اتمی داشت نه کارخانه تسلیحات.*زنِ روی سنگ، ساعت پنج و چند دقیقه عصر به مقام شفاعت رسیده بود. توی خانه خودش. تا همین دم غروب توی آشپزخانه زیر غذای روی اجاق را داده بود پایین و لای قرآنش را باز کرده بود که جزء نه را بخواند. وسط کدام آیه بود خدا می داند.
غساله ها هی آب ریخته بودند هی خون بند نیامده بود. هی پنبه چپانده بودند توی زخم پشت سرش. زخم که نه!یک حفره خالی. وسط زورآزمایی غساله ها با خون، خون پیروز شده بود.بالاخره تسلیم شدند. پلاستیک پیچیدند دور سرش که خون پس ندهد به سفیدی خلعتی. راهی اش کردند.قصه زن تمام شد!
زبیده مانده بود و دسته غساله ها و قصه آن شب و یک شهر با تن زخمی...طیبه فرید_ مهر ۱۴۰۵_لامرد
https://ble.ir/tayebefarid
۴۱۷
۹:۴۷