#⃣ #رمان #رمان_۱#⃣ #آدم_وحوا #پارت_۱۰
بابا سری به علامت دونستن تکون داد. خوب دخترش بودم و بزرگم کرده بود . می دونستافکار و عقاید و عادت هام چه جوریه .با لحنی که مامان ناراحت نشه .گفتم.من – خونه ی خواهر شوهر خاله حمیده هم نمیرم . مزاحمشون میشم .مامان چنان چپ چپ نگام کرد. میدونست از اونا خوشم نمیاد .چپ چپ نگاه کردنشم برای این بود که داشتم دروغ می گفتم .از نگاهش خنده م گرفت ولی با کنترل خنده م ادامه دادم .من - ببخشید دروغ گفتم خب میدونین دیگه چرا اونجا نمیخوام برم ! می مونه همونخونه ی احمد آقا .میرم اونجا .بابا سری تکون داد .بابا - باشه باهاش تماس میگیرم میدونم خوشحال میشه .احمد آقا دوست دوران جوونی بابا بود که چند سالی میشد با زن و بچه هاش ساکن کیشبودن . دختربزرگش ازدواج کرده بود و دختر کوچیکش که یه سالی از من بزرگ تر ، هنوز مجرد بود . می دونستم با رفتن خونه شون بهم خوش میگذره چون میتونستم از صبح برم گردش و تفریح اونا هم مثل همیشه از مهمون نوازی کم نمیذاشتن .







هفته ی آخر فروردین بود و چون بیشتر مردم از تعطیلات برگشته بودن خیلی راحت بلیطگیر آوردم . بابا هم بااحمد آقا تماس گرفت و بهشون خبر داد یکشنبه عصر پرواز دارماول از همه با پویا تماس گرفتم و بهش گفتم دارم میرم کیش .اصلاً خوشحال نشد . کلی هم غر زد که چرا زودتر بهش نگفتم وازش نخواستم که باهام بیاد .ولی وقتی بهش اطمینان دادم برای مهمونی سمیرا میرسم کوتاه اومد . می دونستم چی توسرش می گذره.مخصوصا بهش مهمونی رو یادآوری کردم که کمتر غر بزنه میخواستم تا میرم و بر میگردم با خیالمهمونی و نقشهای که برام کشیده بود خوش باشه.









یه بار دیگه کیفم رو چک کردم همه وسایل مورد نیازم رو برداشته بودم . رفتم سمت تختم و مانتوی قرمز نازکم رو برداشتم و تنم کردم .جلوی آینه ایستادم و جلوی موهام رو به سمت عقب بردم کلیپس بزرگی زدم . بقیه ی موهام رو هم کنار صورتم ریختم .شال مشکیم رو هم انداختم روی سرم و کمی عقب بردمش آرایشم رو هم برای بار آخر چک کردم و کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .مامان و بابا هر دو کنار در منتظرم ایستاده بودن بابا با دیدنم دسته ی چمدون رو گرفت و بهدنبال خودش از خونه خارجش کردنگاهی به کارت پروازم انداختم ردیف نه . صندلی اف .هواپیما یه بوئینگ کوچیک بود که توسط یکی از شرکتهای هواپیمایی چارتر شده بود . نگاهی به شماره ی ردیفها انداختم با دیدن ردیف شماره ی نهکه فقط دو ردیف صندلیازش فاصله داشتم به قدمها سرعت دادم
روی صندلیم نشستم و از همون اول کمربندم رو بستم .مسافرای دیگه هم در حال پیدا کردن صندلی هاشون بودن یا در حال گذاشتن ساک دستیشون تو کابین های بالا .زن و شوهر جوونی با بچه ی چندماهه شون ردیف جلوییم رو اشغال کردن . کنارم هم یه خانوم مسن نشست .هواپیما که روی باند پرواز قرار گرفت مهماندار شروع کرد به انجام همون ادا اطوارهای همیشگی که نشوندهنده ی راه های خروج بود و ماسک اکسیژن بالا سرمون . و جلیقه ی نجات زیر صندلی . بی حوصله نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجرهی کنار دستم چشم دوختم به هواپیماهای دیگه هر کدوم سر جای خودشون انگار به صف ایستاده بودن ......
.
بابا سری به علامت دونستن تکون داد. خوب دخترش بودم و بزرگم کرده بود . می دونستافکار و عقاید و عادت هام چه جوریه .با لحنی که مامان ناراحت نشه .گفتم.من – خونه ی خواهر شوهر خاله حمیده هم نمیرم . مزاحمشون میشم .مامان چنان چپ چپ نگام کرد. میدونست از اونا خوشم نمیاد .چپ چپ نگاه کردنشم برای این بود که داشتم دروغ می گفتم .از نگاهش خنده م گرفت ولی با کنترل خنده م ادامه دادم .من - ببخشید دروغ گفتم خب میدونین دیگه چرا اونجا نمیخوام برم ! می مونه همونخونه ی احمد آقا .میرم اونجا .بابا سری تکون داد .بابا - باشه باهاش تماس میگیرم میدونم خوشحال میشه .احمد آقا دوست دوران جوونی بابا بود که چند سالی میشد با زن و بچه هاش ساکن کیشبودن . دختربزرگش ازدواج کرده بود و دختر کوچیکش که یه سالی از من بزرگ تر ، هنوز مجرد بود . می دونستم با رفتن خونه شون بهم خوش میگذره چون میتونستم از صبح برم گردش و تفریح اونا هم مثل همیشه از مهمون نوازی کم نمیذاشتن .
هفته ی آخر فروردین بود و چون بیشتر مردم از تعطیلات برگشته بودن خیلی راحت بلیطگیر آوردم . بابا هم بااحمد آقا تماس گرفت و بهشون خبر داد یکشنبه عصر پرواز دارماول از همه با پویا تماس گرفتم و بهش گفتم دارم میرم کیش .اصلاً خوشحال نشد . کلی هم غر زد که چرا زودتر بهش نگفتم وازش نخواستم که باهام بیاد .ولی وقتی بهش اطمینان دادم برای مهمونی سمیرا میرسم کوتاه اومد . می دونستم چی توسرش می گذره.مخصوصا بهش مهمونی رو یادآوری کردم که کمتر غر بزنه میخواستم تا میرم و بر میگردم با خیالمهمونی و نقشهای که برام کشیده بود خوش باشه.
یه بار دیگه کیفم رو چک کردم همه وسایل مورد نیازم رو برداشته بودم . رفتم سمت تختم و مانتوی قرمز نازکم رو برداشتم و تنم کردم .جلوی آینه ایستادم و جلوی موهام رو به سمت عقب بردم کلیپس بزرگی زدم . بقیه ی موهام رو هم کنار صورتم ریختم .شال مشکیم رو هم انداختم روی سرم و کمی عقب بردمش آرایشم رو هم برای بار آخر چک کردم و کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .مامان و بابا هر دو کنار در منتظرم ایستاده بودن بابا با دیدنم دسته ی چمدون رو گرفت و بهدنبال خودش از خونه خارجش کردنگاهی به کارت پروازم انداختم ردیف نه . صندلی اف .هواپیما یه بوئینگ کوچیک بود که توسط یکی از شرکتهای هواپیمایی چارتر شده بود . نگاهی به شماره ی ردیفها انداختم با دیدن ردیف شماره ی نهکه فقط دو ردیف صندلیازش فاصله داشتم به قدمها سرعت دادم
روی صندلیم نشستم و از همون اول کمربندم رو بستم .مسافرای دیگه هم در حال پیدا کردن صندلی هاشون بودن یا در حال گذاشتن ساک دستیشون تو کابین های بالا .زن و شوهر جوونی با بچه ی چندماهه شون ردیف جلوییم رو اشغال کردن . کنارم هم یه خانوم مسن نشست .هواپیما که روی باند پرواز قرار گرفت مهماندار شروع کرد به انجام همون ادا اطوارهای همیشگی که نشوندهنده ی راه های خروج بود و ماسک اکسیژن بالا سرمون . و جلیقه ی نجات زیر صندلی . بی حوصله نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجرهی کنار دستم چشم دوختم به هواپیماهای دیگه هر کدوم سر جای خودشون انگار به صف ایستاده بودن ......
.
۱۱۶
۱۳:۵۵
بازارسال شده از گـسـتـرده ابـر قـدرت
چین و چروک صورتت و کامل ازبین ببر
ضدچین و چروک / رفع شل شدگی و افتادگی / رفع خط لبخند خط اخم خطوط پیشانی و روشن کننده و شفاف کننده پوست و کاهنده منافذ
با بیش از پنج سال سابقه فروش آنلاین ومشاوره محصول

شماره تماس: 09900737858سبدخرید هم داریم
ارتباط باادمین
@mrjn10 کانال
ble.ir/join/7oPa9wiUxLble.ir/join/7oPa9wiUxL
ضدچین و چروک / رفع شل شدگی و افتادگی / رفع خط لبخند خط اخم خطوط پیشانی و روشن کننده و شفاف کننده پوست و کاهنده منافذ
با بیش از پنج سال سابقه فروش آنلاین ومشاوره محصول
شماره تماس: 09900737858سبدخرید هم داریم
۱
۱۴:۰۰
اَمن باشید و قابل اعتماد که اگر روزی تمامِ جهان برای آدمی سیاه شدو امیدی اگر نبودتنها قسمتِ روشنِ جهانش شما باشیدو روزنهی نور و امیدی شوید در بینهایت تاریکی
𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻 
🦜@totivar_aa
🦜@totivar_aa
۱۱۴
۱۴:۲۶
بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی شتاب 🚀
«نوجوانت دیگه حرفتو گوش نمیده؟»
اخلاقش عوض شده
زود عصبانی میشه
بیشتر با دوستاشه تا خانواده
و وقتی حرف میزنی، یا ساکته یا پرخاشگر…
اگر اینها رو تجربه میکنیبدون تنها نیستی
بیش از 200 پادکست و ویدیو آموزشی رایگان
راه تربیت اصولی نوجوونت رو اینجا یاد بگیر

ble.ir/join/CwY8XtRchXble.ir/join/CwY8XtRchX
اگر اینها رو تجربه میکنیبدون تنها نیستی
۳
۱۴:۳۲
بازارسال شده از ✨ذهــن زیــبــا✨
چرا نوجوانت زود عصبانی میشه؟!
دیگه حرفهات رو نمیشنوه؟!
قبل از اینکه فاصلهتون بیشتر بشه، دنیای نوجوانی رو بهتر بشناس!
آموزشهای رایگان منتظرته!
ble.ir/join/CwY8XtRchXble.ir/join/CwY8XtRchX
دیگه حرفهات رو نمیشنوه؟!
آموزشهای رایگان منتظرته!
۱
۱۴:۳۲
گاهی تنها چیزی که بین ما و زیبایی زندگی ایستاده، خودِ داستانپرداز ماست.ما با ذهنی پر از قضاوت، عادت، و انتظار، به دنیا نگاه میکنیم و بعد میپرسیم چرا همهچیز خاکستریست.اما اگر حتی برای لحظهای، بدون داستان پردازی، بدون برچسب زدن، بدون قضاوت نگاه کنیم...همان درخت، همان چهره، همان نور سادهی صبح، تبدیل میشود به معجزهای آشکار.گاهی فقط باید لحظهای بیداستان نگاه کنیم...تا زندگی، خودش را بینقاب نشان دهد…...
𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻 
🦜ble.ir/join/CM1xQBkFwJ
🦜ble.ir/join/CM1xQBkFwJ
۱۲۶
۱۵:۴۳
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
۱
۲۱:۴۵
بازارسال شده از کیف و کفش شیک😎
۱
۲۱:۴۵