لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل # صباکاشانی  پژوهشگر#
۱۸۹ عضو

# صباکاشانی پژوهشگر

کانال دوبیتی های صباکاشانی
به نام عاشقان و قلب پُر خون به نام هق هق شام غریبون به نام دل به نام بُغضِ‌ شعرمبه نام تو که دل را کرده مجنون#صباکاشانی #لبخند تو زیباترین شعر جهان است
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ تیر
thumbnail
undefined۱

۳۸۸

۵:۱۰

۲۵ تیر
thumbnail
به نام خدای گلهای قمصر کاشان undefined‏با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید؛با آدمایی که دوسشون ندارید هم گاهی حرف بزنید وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمی‌تونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بُریده، وقتی اعصابشون خورده...آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛حرفِ دل آدمارو پیر می‌کنه؛ حرف بزنید.undefined#صباکاشانی

سلام صبح شما بخیر باد undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined‍undefined️undefined‍undefined️undefined‍undefined️
@ghccgghgh
undefined۳

۲۸۳

۴:۳۰

thumbnail
جونم  براتون بگه که اسم من  آرام.یه روز خانمی برا پسرشون اومدن خواستگاری گفتن پسرم ۳۹ سالشه ما چون فاصله سنی  ما ۱۱سال میشد قبول نکردم موند تا یکسال بعد  خانمی زنگ زد بیاد  خواستگاری وقتی اومدن دیدیم چهره ها آشنایی داره. وقتی گفت پسرم ۴٠ سالشه  متوجه شدیم همونه که پارسال پسرش ۳۹ساله بود undefined      آقا منم دیدم همه دوستام رفتن  سر خونه زندگی خودشون هی با خاله مریم می رفتیم پیش رمال دعا می رفتیم بی فایده بود و  خواهان برای من بیچاره پیدا نمیشد منم دل رو زدم به دریا جواب مثبت دادمکه تشریف فرما بشن  برای خواستگاری وقتی رفتیم تو اتاق  با آقا مجيد حرف بزنیم یه دفع نگاهی به صورتم انداخت و گفت چقدر شما به نظرم آشنا می‌آید وای خدا جان شروع کردیم بلند بلند خندیدنصدایی از بیرون شنیدیم که  همه میگن مبارک و مبارک بادا بادا  مبارک بادا undefinedundefinedبله ما هم رفتیم  دنبال زندگی خودموندوتا بچه داریم مثل دسته گل   #صباکاشانی
#داستان_های گم شده در شهر undefinedundefined@uyqwr
undefined۱

۵۴

۱۶:۲۰

۲۶ تیر
thumbnail
به نام خدا ایشون اسمش کاظم اهل محل خودمون خیابان  پیروزی چهارراه‌ نبرد صبح که داشتم برای پیاده روی می رفتم بهش سلام کردم ولی فقط گریه می کرد و هیچ پاسخی ندادundefinedفقط  با خودش می گفت خدا یا چقدر مردم  منو  اذيت  می کننباید دنبالشون  آشغال  جمع کنم دلم می خواد  یه موشک بیاد و منو راحت کنه خسته‌ام خسته   بهش گفتم کاظم آقا شماundefined حق داری  و بهش قول دادم که یه روز که حالش خوب بود زندگی خودش رو برام تعریف کنه تا بنویسم یا جلو ی دوربین صحبت کنه خیلی دلم براش سوخت ناراحت شدم چرا باید مردم  اینقدر  نامرتب و بی نظم باشند خیلی کار  زشتی ته سیگار وووووundefinedundefined  باید به بچه هامون یاد بدیم که خیابان و کوچه جای زباله نیستسطل زباله  همه جا هست
#صباکاشانی@uyqwr
undefined۱
undefined۱

۲۷۱

۱۶:۰۷

۲۷ تیر
thumbnail
به نام خدا مژگان یکی از همکلاسی دخترم زينب یه زمانی  تحت پوشش کمیته امداد بودن مادر مژگان از اون نونای خونه گی می پخت تو مترو می فروخت کم کم  سروو ضع مادر عوض شد دو تا پسر هم داشت ولی مژگان خیلی زرنگ بود و باهوش به دانشگاه دولتی راه پیدا کرد ،گاهی وقتا  مادرش رو تو کوچه و خیابون می دیدم  خیلی خیلی پُز پژگان رو به همه میداد، ولی من زينب دخترم رو در سن ۱۶سالی شوهر دادم حالا هم دوتا بچه داره  خدارو شکر باز یه روز  مژگان  رو همراه مادرش تو خیابون دیدم بازم اینقدر  افاده اومد قیافه گرفت که آره خاله تو  زينب رو بدبخت کردی ببین من چقدر خوب زندگی می کنم یه پُست دولتی عالی دارم که آخرشم نفهمیدم اون پُست چی بود undefined متوجه  شدم دل خیلیا رو  با حرفاش می  سوزون و می شکن  به همه می گفت بیچاره بدبخت چرا شوهر کردید آزادی ندارید،خیلی هم بی حجاب و زشت پوشش بود  به هم دهن کجی می کردundefined،مدتی گذشت ازشون خبری نداشتم ،تا چند شب پیش درحالی که از نون نوایی خارج میشدم با کمال تعجب دیدم که مژگان با دختر دیگه با چرخ ویلچر دارن میرن جفت هم با  هم کپ می زنند undefinedاول فکر کردم دارم  اشتباه می‌بینم ،ولی نه خودش بود داد زد خاله خاله بیا اینجا سلام واحوال پرسی زد زیر گریه مثل جوجه می لرزید undefined‍undefined️پرسیدم چی شده گفت خاله اونجا که محل کارم طبقه چهارم آسانسور هم نداره  من خر نفهم کفش پاشنه بلند و بارک پوشیده بودم  که از طبقه چهارم پام واخورد و سقوط کردم  پس از چندین ماه بعد از  چند تا عمل ،شدم ویلچر نشین  گفت خاله یادت مادرم چقدر پُز منو میداد این هم نتیجه اشundefined خوش به حال زینب  و دوستانم که ازواج کردن  خاله من می دونم که مادرم بیخودی و الکی دل همه رو  شکست و پُزمن به  همه داد  تا این بلا سرم اومد گور بابای آزادی  کاذبگور بابای خوشی های زود گذر چیزی نگفتم فقط چند بار روی شونه اش زدم و  ازش خداحافظی کردمای کاش کمی زبان ما تیغ نداشت undefined #نویسنده #صباکاشانی

۴۳

۵:۲۸

thumbnail
@uyqwr
undefined۱

۱۸۱

۱۳:۳۹

۲۹ تیر
thumbnail
بهار که ۲۰سال بیشتر نداره در شهر مهاباد زندگی می کنه برایم تعریف کرد که سه سال پیش پدر بزرگ من خیلی مریض شده بود و دکترا امید به زنده بودنش نداشتن...‌منم خیلی بهش وابسته بودم اصلا عاشق پدربزرگم بودم از اینجور مرد ایی که هر چقدر پیرتر میشن جذاب‌تر و مهربون تر میشن ،هر شب برای خوب شدنش دعا می‌ خوندم و اماما رو صدا میزدم ...یه روز گفتم یا امام حسین جانم undefinedاگه بیمار عزیز من شفا پیدا کنه من نذر می کنم هر سال پای نخل روستامون روز عاشورا شکلات بین مردم پخش کنم ، بعد از چند شب خواب دیدم تو یه باغ خیلی قشنگ راه میرم، آخر باغ یه پیرمرد مهربون نشسته بود...وقتی رسیدم بهش گفت سلام بهار جان : «نگران نباش، هنوز وقت رفتن پدر بزرگ undefined نرسیده.»undefinedصبح که بیدار شدم حس عجیبی داشتم همون روز زنگ زدن گفتن حال پدر بزرگم خیلی بهتر شده و جواب آزمایشاش بر خلاف انتظار دکترا خوب بوده و زنده میمونه:)
حس میکنم خدا گاهی قبل از اینکه معجزه‌ای رو نشونمون بده، یه نشونه کوچیک می‌فرسته تا نا امید نشیم... 🤍
#داستان_های_کوتاه undefinedundefined#نویسنده #صباکاشانی@uyqwr
undefined۲

۲۹۱

۲۱:۱۱

۳۰ تیر
thumbnail
#داستان کوتاه به نام خدای گلهای سرخ کاشان undefinedکسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه او را برداشت .مار براى انتقام ، تمام زهر خود را در کوزه ماستى که در زیرزمین بود ، ریخت .از آن طرف ، مرد ، از کار خود پشیمان شد و همان روز مارها را به لانه‌شان بازگرداند . وقتى مار مادر ، بچه‌هاى خود را صحیح و سالم دید، به دور کوزه ماست پیچید و آن قدر آن را فشار داد که کوزه شکست و ماست‌ها بر زمین ریخت.شدت زهر چنان بود که فرش کف خانه را سوراخ کرد .این کینه مار است ، امّا همین مار ، وقتى محبّت دید ، کار بد خود را جبران کرد ، امّا بعضى انسان‌ها آن قدر کینه دارند که هر چه محبّت ببینند ، ذرّه‌اى از کینه‌شان کم نمى‌شود.
امام علی علیه السلام:دنيا كوچك تر و حقير تر و ناچيز تر از آن است كه در آن ازكينه ها پيروى شود.
undefinedغررالحكم، ج۲، ص۵۲
#@ghccgghgh
undefined۶

۲۲۳

۴:۳۷

thumbnail
به نام خدا گلهای قمصر کاشان  خانم تبریزی برایم تعریف کرد که من  در یکی  از روستاهای  دور افتاده  اصفهان   به دنیا اومدم  روزگار  مثل برق و باد  گذشت و ما که چند  دختر  پشت سرم هم  بودیم قد کشیدیم بزرگ  شدیم   من کمی صورتم ماه گرفته داشت خواهرام همه  عروسی کردن  دوتا داداش  داشتم اونها رفتن دنبال سر نوشت خودشون ،من دیگه رو دست  پدرو مادر مانده بودم هر کسی از کوشه کنار متلک بارم می کردundefined تا  یه روز  یکی از شهر  اومد  خواستگاری توضیح  داد که والا من زنم  اخلاق بدی  داشت کلا ولگرد بود  چهار تا دختر هم  دارم ولی با مادرشون هستند  منم خیلی تنهام ولی خونه ماشين مغازه تو بازار دارم  یکی از دوستانم شمارو معرفی کرد گویا خیلی نجیب هستید undefined برادرم گفت  چه بهتر  میری  تهران از این روستا هم نجات پیدا می کنی منم بله رو گفتم  اومدم به تهران  حالا که اون زن‌اولی دید شوهرش رفته با دختر ازدواج کرده ،  شروع کرد به فتنه کردن توسط دختراش  به خونه ما راه پیدا کردن خیلی  اذیت می کردن  خیلی زود  یه پسر آوردم  پشت سرش  یه دختر  ولی شب تا صبح  زجه می زدم چون شوهرم  می خواست باز به زن اولش رجوع آشتی کنه یه روز گفت می دونی چی؟ اونا خیلی بهتر از تو داهاتی پا پتی هستندundefined دلم گرفت undefinedخیلی نفرین کردم   قربون خدا برم بیماری کُرونا  به دادم رسید این بیماری  برای هرکی شُوم بود برای خوش قدم همین  جناب کُرونا  همه جا پخش شد  اول اومد سراغ زنکه undefined  جوری  خدا جونش رو گرفت همه دهان ها باز موند،  هر چهار تا دختر  اومدن برای حلالیت  گفتم دیگه  تموم شدundefined  چقدر خوبه ما به ضعیف ظلم نکنيم  حتما  بیچاره خواهیم شد با دوستان مُروت  با دشمنان مدارا #نویسنده #صباکاشانی
undefined۳

۱۴۵

۲۰:۳۳

۱ مرداد
thumbnail
همه ما  گاهی  در زندگی به آدم‌ های نزدیک احتیاج داریم که نه از دست‌شان کمک ، نه از دهانشان نصیحت، بلکه از باغ  چشمانشان گلِ  دلگرمیبچینیم #صباکاشانی
undefinedسلام صبح شما دوستان جان بخیر undefinedروح رفته گان ما ان‌شاالله  شاد باشه روح زنده ها‌ی ما  بیشتر ...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۳
undefined۲

۲۷۴

۴:۴۵