۳۸۸
۵:۱۰
به نام خدای گلهای قمصر کاشان
با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید؛با آدمایی که دوسشون ندارید هم گاهی حرف بزنید وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمیتونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بُریده، وقتی اعصابشون خورده...آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛حرفِ دل آدمارو پیر میکنه؛ حرف بزنید.
#صباکاشانی
سلام صبح شما بخیر باد











️
️
️
@ghccgghgh
سلام صبح شما بخیر باد
@ghccgghgh
۲۸۳
۴:۳۰
جونم براتون بگه که اسم من آرام.یه روز خانمی برا پسرشون اومدن خواستگاری گفتن پسرم ۳۹ سالشه ما چون فاصله سنی ما ۱۱سال میشد قبول نکردم موند تا یکسال بعد خانمی زنگ زد بیاد خواستگاری وقتی اومدن دیدیم چهره ها آشنایی داره. وقتی گفت پسرم ۴٠ سالشه متوجه شدیم همونه که پارسال پسرش ۳۹ساله بود
آقا منم دیدم همه دوستام رفتن سر خونه زندگی خودشون هی با خاله مریم می رفتیم پیش رمال دعا می رفتیم بی فایده بود و خواهان برای من بیچاره پیدا نمیشد منم دل رو زدم به دریا جواب مثبت دادمکه تشریف فرما بشن برای خواستگاری وقتی رفتیم تو اتاق با آقا مجيد حرف بزنیم یه دفع نگاهی به صورتم انداخت و گفت چقدر شما به نظرم آشنا میآید وای خدا جان شروع کردیم بلند بلند خندیدنصدایی از بیرون شنیدیم که همه میگن مبارک و مبارک بادا بادا مبارک بادا 
بله ما هم رفتیم دنبال زندگی خودموندوتا بچه داریم مثل دسته گل #صباکاشانی
#داستان_های گم شده در شهر
@uyqwr
#داستان_های گم شده در شهر
۵۴
۱۶:۲۰
به نام خدا ایشون اسمش کاظم اهل محل خودمون خیابان پیروزی چهارراه نبرد صبح که داشتم برای پیاده روی می رفتم بهش سلام کردم ولی فقط گریه می کرد و هیچ پاسخی نداد
فقط با خودش می گفت خدا یا چقدر مردم منو اذيت می کننباید دنبالشون آشغال جمع کنم دلم می خواد یه موشک بیاد و منو راحت کنه خستهام خسته بهش گفتم کاظم آقا شما
حق داری و بهش قول دادم که یه روز که حالش خوب بود زندگی خودش رو برام تعریف کنه تا بنویسم یا جلو ی دوربین صحبت کنه خیلی دلم براش سوخت ناراحت شدم چرا باید مردم اینقدر نامرتب و بی نظم باشند خیلی کار زشتی ته سیگار ووووو
باید به بچه هامون یاد بدیم که خیابان و کوچه جای زباله نیستسطل زباله همه جا هست
#صباکاشانی@uyqwr
#صباکاشانی@uyqwr
۲۷۱
۱۶:۰۷
به نام خدا مژگان یکی از همکلاسی دخترم زينب یه زمانی تحت پوشش کمیته امداد بودن مادر مژگان از اون نونای خونه گی می پخت تو مترو می فروخت کم کم سروو ضع مادر عوض شد دو تا پسر هم داشت ولی مژگان خیلی زرنگ بود و باهوش به دانشگاه دولتی راه پیدا کرد ،گاهی وقتا مادرش رو تو کوچه و خیابون می دیدم خیلی خیلی پُز پژگان رو به همه میداد، ولی من زينب دخترم رو در سن ۱۶سالی شوهر دادم حالا هم دوتا بچه داره خدارو شکر باز یه روز مژگان رو همراه مادرش تو خیابون دیدم بازم اینقدر افاده اومد قیافه گرفت که آره خاله تو زينب رو بدبخت کردی ببین من چقدر خوب زندگی می کنم یه پُست دولتی عالی دارم که آخرشم نفهمیدم اون پُست چی بود
متوجه شدم دل خیلیا رو با حرفاش می سوزون و می شکن به همه می گفت بیچاره بدبخت چرا شوهر کردید آزادی ندارید،خیلی هم بی حجاب و زشت پوشش بود به هم دهن کجی می کرد
،مدتی گذشت ازشون خبری نداشتم ،تا چند شب پیش درحالی که از نون نوایی خارج میشدم با کمال تعجب دیدم که مژگان با دختر دیگه با چرخ ویلچر دارن میرن جفت هم با هم کپ می زنند
اول فکر کردم دارم اشتباه میبینم ،ولی نه خودش بود داد زد خاله خاله بیا اینجا سلام واحوال پرسی زد زیر گریه مثل جوجه می لرزید
️پرسیدم چی شده گفت خاله اونجا که محل کارم طبقه چهارم آسانسور هم نداره من خر نفهم کفش پاشنه بلند و بارک پوشیده بودم که از طبقه چهارم پام واخورد و سقوط کردم پس از چندین ماه بعد از چند تا عمل ،شدم ویلچر نشین گفت خاله یادت مادرم چقدر پُز منو میداد این هم نتیجه اش
خوش به حال زینب و دوستانم که ازواج کردن خاله من می دونم که مادرم بیخودی و الکی دل همه رو شکست و پُزمن به همه داد تا این بلا سرم اومد گور بابای آزادی کاذبگور بابای خوشی های زود گذر چیزی نگفتم فقط چند بار روی شونه اش زدم و ازش خداحافظی کردمای کاش کمی زبان ما تیغ نداشت
#نویسنده #صباکاشانی
۴۳
۵:۲۸
بهار که ۲۰سال بیشتر نداره در شهر مهاباد زندگی می کنه برایم تعریف کرد که سه سال پیش پدر بزرگ من خیلی مریض شده بود و دکترا امید به زنده بودنش نداشتن...منم خیلی بهش وابسته بودم اصلا عاشق پدربزرگم بودم از اینجور مرد ایی که هر چقدر پیرتر میشن جذابتر و مهربون تر میشن ،هر شب برای خوب شدنش دعا می خوندم و اماما رو صدا میزدم ...یه روز گفتم یا امام حسین جانم
اگه بیمار عزیز من شفا پیدا کنه من نذر می کنم هر سال پای نخل روستامون روز عاشورا شکلات بین مردم پخش کنم ، بعد از چند شب خواب دیدم تو یه باغ خیلی قشنگ راه میرم، آخر باغ یه پیرمرد مهربون نشسته بود...وقتی رسیدم بهش گفت سلام بهار جان : «نگران نباش، هنوز وقت رفتن پدر بزرگ
نرسیده.»
صبح که بیدار شدم حس عجیبی داشتم همون روز زنگ زدن گفتن حال پدر بزرگم خیلی بهتر شده و جواب آزمایشاش بر خلاف انتظار دکترا خوب بوده و زنده میمونه:)
حس میکنم خدا گاهی قبل از اینکه معجزهای رو نشونمون بده، یه نشونه کوچیک میفرسته تا نا امید نشیم... 🤍
#داستان_های_کوتاه
#نویسنده #صباکاشانی@uyqwr
حس میکنم خدا گاهی قبل از اینکه معجزهای رو نشونمون بده، یه نشونه کوچیک میفرسته تا نا امید نشیم... 🤍
#داستان_های_کوتاه
۲۹۱
۲۱:۱۱
#داستان کوتاه به نام خدای گلهای سرخ کاشان
کسى مىخواست زیرزمین خانهاش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسهاى ریخت و در بیابان انداخت .وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچههایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه او را برداشت .مار براى انتقام ، تمام زهر خود را در کوزه ماستى که در زیرزمین بود ، ریخت .از آن طرف ، مرد ، از کار خود پشیمان شد و همان روز مارها را به لانهشان بازگرداند . وقتى مار مادر ، بچههاى خود را صحیح و سالم دید، به دور کوزه ماست پیچید و آن قدر آن را فشار داد که کوزه شکست و ماستها بر زمین ریخت.شدت زهر چنان بود که فرش کف خانه را سوراخ کرد .این کینه مار است ، امّا همین مار ، وقتى محبّت دید ، کار بد خود را جبران کرد ، امّا بعضى انسانها آن قدر کینه دارند که هر چه محبّت ببینند ، ذرّهاى از کینهشان کم نمىشود.
امام علی علیه السلام:دنيا كوچك تر و حقير تر و ناچيز تر از آن است كه در آن ازكينه ها پيروى شود.
غررالحكم، ج۲، ص۵۲
#@ghccgghgh
امام علی علیه السلام:دنيا كوچك تر و حقير تر و ناچيز تر از آن است كه در آن ازكينه ها پيروى شود.
#@ghccgghgh
۲۲۳
۴:۳۷
به نام خدا گلهای قمصر کاشان خانم تبریزی برایم تعریف کرد که من در یکی از روستاهای دور افتاده اصفهان به دنیا اومدم روزگار مثل برق و باد گذشت و ما که چند دختر پشت سرم هم بودیم قد کشیدیم بزرگ شدیم من کمی صورتم ماه گرفته داشت خواهرام همه عروسی کردن دوتا داداش داشتم اونها رفتن دنبال سر نوشت خودشون ،من دیگه رو دست پدرو مادر مانده بودم هر کسی از کوشه کنار متلک بارم می کرد
تا یه روز یکی از شهر اومد خواستگاری توضیح داد که والا من زنم اخلاق بدی داشت کلا ولگرد بود چهار تا دختر هم دارم ولی با مادرشون هستند منم خیلی تنهام ولی خونه ماشين مغازه تو بازار دارم یکی از دوستانم شمارو معرفی کرد گویا خیلی نجیب هستید
برادرم گفت چه بهتر میری تهران از این روستا هم نجات پیدا می کنی منم بله رو گفتم اومدم به تهران حالا که اون زناولی دید شوهرش رفته با دختر ازدواج کرده ، شروع کرد به فتنه کردن توسط دختراش به خونه ما راه پیدا کردن خیلی اذیت می کردن خیلی زود یه پسر آوردم پشت سرش یه دختر ولی شب تا صبح زجه می زدم چون شوهرم می خواست باز به زن اولش رجوع آشتی کنه یه روز گفت می دونی چی؟ اونا خیلی بهتر از تو داهاتی پا پتی هستند
دلم گرفت
خیلی نفرین کردم قربون خدا برم بیماری کُرونا به دادم رسید این بیماری برای هرکی شُوم بود برای خوش قدم همین جناب کُرونا همه جا پخش شد اول اومد سراغ زنکه
جوری خدا جونش رو گرفت همه دهان ها باز موند، هر چهار تا دختر اومدن برای حلالیت گفتم دیگه تموم شد
چقدر خوبه ما به ضعیف ظلم نکنيم حتما بیچاره خواهیم شد با دوستان مُروت با دشمنان مدارا #نویسنده #صباکاشانی
۱۴۵
۲۰:۳۳
همه ما گاهی در زندگی به آدم های نزدیک احتیاج داریم که نه از دستشان کمک ، نه از دهانشان نصیحت، بلکه از باغ چشمانشان گلِ دلگرمیبچینیم #صباکاشانی
سلام صبح شما دوستان جان بخیر
روح رفته گان ما انشاالله شاد باشه روح زنده های ما بیشتر ...








۲۷۴
۴:۴۵