کمرم از نقطهای که فیزیوتراپ، آن دستگاهِ داغش را فشار داده تیر میکشید و میرسد به کفِ پایم.جارو برقی را روشن میکنم و میافتم به جانِ موکتها. فائزه زنگ میزند حالم را بپرسد. صدای نالهی جاروبرقی را که میشنود میگوید تو دیوانهای. کی با این حال جارو میکشه؟ میخوای بکشی خودتو؟تلفنِ فائزه را قطع میکنم. موزهایِ سیاهِ یخچال را با شیر و بستنی میریزم در همزن. یخِ بستنی و سیاهیِ موزها گیر میکند به دندههایِ همزن. همزن میمیرد.بالا میآورد و دیگر تکان نمیخورد. زنگ میزنم به مامان و بغض میکنم.میگویم همزنم خراب شده. مامان میگوید دیوانهای؟خراب شدنِ همزن گریه داره؟میگویم حالا یک معجونِ قهوهایِ غلیظ از موزهایِ سیاه و بستنیِ یخزده مانده رویِ دستم. معجون غلیظ را میریزم توی لیوان و فنجانها را میچینم توی سینک. بلند بلند گریه میکنم.دلم به حال خودم سوخته یا همزنِ مرحوم؟ میافتم به جانِ فنجانها. فائزه دوباره زنگ میزند. میگوید گریه کردی؟میگویم نه. اسیدِ وایتکسه...شاید فائزه راست میگوید. میخواهم بکشم خودم را ...
#از_روزها
#از_روزها
۲K
۱۷:۰۶
تهدیدِ خدابیامرز مادربزرگم، رفتن بود.سالی دو بار با تاکسیِ زردِ آقامجتبی از شهرستان میآمد پیشِ ما. با آن پیراهنِ نخیِ بتهجقهایِ تیرهاش، تمامِ بوهایِ روستا را با خودش میآورد. جلوی در خانه که از تاکسیِ زرد پیاده میشد و ما خودمان را تویِ تنِ افتادهاش فشار میدادیم، تهدیدش هم شروع میشد.اذیت که میکردیم، چادرِ گلگلاش را بقچه میکرد، موبایلِ مامان را بر میداشت و میگفت :- آقامجتبی بیا منو ببر.و آقامجتبی کابوسِ کودکیهای ما بود. هیولایِ سیاهسوختهای که همیشه آماده بود با تاکسیِ زردش خوشیهای ما را نقش برآب کند. عزیز را، از ما بِکَند و ببرد یکجایِ دور، میانِ بوهایِ خوب. جایی که ما نیستیم.
...
بزرگتر که شدم، مدتی کنارِ عزیز زندگی کردم. همخانه بودیم. امّا باز هم ترسِ رفتنش را داشتم. هرچه او میگفت انجام میدادم. خانهاش همیشه تمیز بود. غذاها را من میپختم. کدبانویی شده بودم برای خودم، تا مبادا عزیز ناراضی باشد و زنگ بزند به آقامجتبی. که مبادا برود.نیمهشبها که صدایِ خرخرش قطع میشد، قلبم میریخت تویِ تاکسیِ زردی که آماده بود عزیز را ببرد. از پشت میچسبیدم به عزیز. قفل میکردم دستهایم را دورِ پیرزن. سرم را میچسباندم به گوشش که صدای نفسهایش را بشنوم. که عزیز نرود. که آقامجتبی نیاید.
...
عزیز رفت. آقامجتبی یک ظهرِ تابستانی با تاکسیِ زردش آمد و عزیز را برد و دیگر پس نیاورد. عزیز تویِ آسمانها گم شد. و رفتن، تا همیشه تهدیدِ زندگیِ من باقی ماند. دیگر همیشه از رفتن ترسیدهام. از آقامجتبی، با تاکسیِ زردش..
#رفتن#مرا_از_رفتن_نترسانید#حلال_کن_مجتبی :)
...
بزرگتر که شدم، مدتی کنارِ عزیز زندگی کردم. همخانه بودیم. امّا باز هم ترسِ رفتنش را داشتم. هرچه او میگفت انجام میدادم. خانهاش همیشه تمیز بود. غذاها را من میپختم. کدبانویی شده بودم برای خودم، تا مبادا عزیز ناراضی باشد و زنگ بزند به آقامجتبی. که مبادا برود.نیمهشبها که صدایِ خرخرش قطع میشد، قلبم میریخت تویِ تاکسیِ زردی که آماده بود عزیز را ببرد. از پشت میچسبیدم به عزیز. قفل میکردم دستهایم را دورِ پیرزن. سرم را میچسباندم به گوشش که صدای نفسهایش را بشنوم. که عزیز نرود. که آقامجتبی نیاید.
...
عزیز رفت. آقامجتبی یک ظهرِ تابستانی با تاکسیِ زردش آمد و عزیز را برد و دیگر پس نیاورد. عزیز تویِ آسمانها گم شد. و رفتن، تا همیشه تهدیدِ زندگیِ من باقی ماند. دیگر همیشه از رفتن ترسیدهام. از آقامجتبی، با تاکسیِ زردش..
#رفتن#مرا_از_رفتن_نترسانید#حلال_کن_مجتبی :)
۲۳۷
۸:۲۱
بازارسال شده از مجلۀ سوره
در شرایطی که اتمسفرِ سیاسی و اجتماعیِ جهان گواه میداد که انسانِ فلسطینی در بنبست قرار دارد، عملیات ۷ اکتبر، نقطهعطفی بود که غزه را از حاشیهی فراموششدهی منازعه به کانونِ توجه جهانی تبدیل کرد. شهید یحیی سنوار، بنبستِ فراموشی و انحطاطِ غزه را با طوفان شکست.بنبستشکنیای که اولین قطره از امواجِ آزادی بود...
۵۱
۹:۳۴
بازارسال شده از مجلۀ سوره
( بخش اول )
بزرگترین ترس ما در ساعات پیش از اعلام رسمی آتشبس در شب 8 آوریل چه بود؟ اینکه نکند جدی جدی تهدید دیوِ آمریکایی عملی شود و ما را یکشبه به «عصر حجر» بازگرداند! عصر حجر یعنی چه؟ یعنی احتمالاً ما ساعات زیادی برق و آب و گاز نخواهیم داشت. آن کنسروهایمان بالاخره تمام میشوند و چراغ قوههایی که شارژ کردیم بالاخره از کار خواهند افتاد. محاصره میشویم. ورود مواد غذایی به کشور مختل خواهد شد و شبیه انسان های اولیه میشویم. «به عصر حجر بازگشتن» با این توصیفات در قرن 21، احتمالاً بیشتر شبیه به مرگ باشد تا زندگی. اما این توصیفات، دقیقاً توصیف غزه، ساعاتی پیش از 7 اکتبر بود. پیش از ساعات درخشانی که السنوار، یک لبخندِ جانانه به بیبی بزند!
غزه البته نه تنها در محاصرۀ فیزیکی، که در محاصرۀ «فراموشی جهانی» گیر کرده بود. اسرائیل و غرب با سیاست «مدیریت منازعه»، غزه را به سمت یک مرگ تدریجی و بیصدا سوق داده بودند. پروژۀ عادیسازی از سمت کشورهای عربی به سرعت در جریان بود و از نظر محاسبات نظامی کلاسیک، حماس در آن شرایط در یک بنبست استراتژیک کامل قرار داشت: نه راه پیشروی بود و نه راه پسروی؛ تنها یک راه مانده بود: «پذیرش تدریجی نابودی» در جهانی که غزه برایش نه یک «موضوع»، که یک «خاطره» بود.
در آن روزها، سگ زرد یهودی نیز مانند برادر شغالِ آمریکاییاش در حال اجرای همان تهدید عصر حجری در نوار غزه بود. روزهایی که نتانیاهو، درحال چرتکهاندازی بود که چقدر «کالری» برای زندهماندنِ مردم غزه لازم است و چقدر «فشار» برای به زانو درآوردنِ روحیۀ مقاومت. بیبی فکر میکرد با اجرای هرچه دقیقترِ پروژۀ محاصره و عادیسازی، نسلِ جدیدِ غزه آزادی را در «امکانات رفاهی» و «گذرگاههای باز» جستوجو خواهند کرد. اما خدایِ غزه، بدشانسیِ بزرگِ او را 12 سال پیش در آسمانها رقم زده بود.
یحیی السنوار در سال 2011، در تبادل اسرای شالیت، آزاد و اینک فرماندۀ نیروی حماس در غزه بود. یحیی، فرزند پناهندهای که غربت را به وطن موقتی تبدیل کرد و رؤیا را به مبارزهای ابدی. السنوار که انتخابش برخلاف توهمات ذهن مریض بیبی، یک «مرگِ مؤدبانه» در برابر استکبار نبود.
۴۷
۹:۳۴
بازارسال شده از مجلۀ سوره
( بخش دوم )
السنوار آمده بود که آن لبخند تاریخی را به اسرائیل بزند. لبخندی که نامش «طوفانالأقصی» بود و قرار بود بر چهرۀ تمامِ ساختارِ امنیتی و سیاسیِ رژیم صهیونیستی خط و نشان بکشد. آتشی که در آغازین ساعات 7 اکتبر، با طراحی السنوار و دستور محمد الضیف بر سر شهرکنشینان صهیونیستی بارید، یک «بیانیۀ استراتژیک» بود. طوفانالأقصی دقیقاً همان نقطهای بود که در آن، «منطقِ مادیِ» دشمن به بنبست خورد. سگ هار آمریکا که با چرتکه مرزهای تحمل و گرسنگی را محاسبه کرده بود، فراموش کرده بود که در مقابلِ او، موجودی قرار دارد که محاسباتش از «کالری و گاز و برق» فراتر میرود و از «امنیتِ پناهگاهی» به «نصرتِ الهی» متصل است.
السنوار به این یقین رسیده بود که امنیتِ دشمن، یک «توهمِ شیشهای» است. او در سالها مبارزه یاد گرفته بود که «دیوارِ اسارت» با چکشِ دیپلماسی نمیشکند. میدانست که اگر دشمن بر «منطقِ فشار و محاصره» تکیه کرده، او باید بر «منطقِ جانفشانی و غافلگیری» استوار باشد. همان منطقی که از 7 اکتبر، طوفان الأقصی و از طوفان الأقصی یک سیلی تاریخی ساخت. السنوار نشان داد که وقتی ارادۀ برخاسته از ایمان، 75سال صیقل بخورد و با خشمِ مسلمانانه از استکبار آمیخته شود، میتواند چنان «شوکِ استراتژیکی» وارد کند که تمامِ محاسباتِ دشمن در عرض چند ساعت، به تاریخِ پیش از طوفان تبدیل شود. السنوار کنار غزه، شهر مادریاش ایستاد و از مرگ فرار نکرد. او از «فرار از مرگ» فرار کرد و فهمید که ترس از مرگ، همان «عصرِ حجری» است که دشمن به مردم غزه تحمیل کرده است.
طوفانالأقصی فراتر از یک عملیات نظامی، یک «شوکِ وجودی» به پیکرۀ نظمِ جهانی بود. شهید یحیی السنوار و همرزمانش با منطقِ توحیدی، این باور را به میدان آوردند که وقتی راهی برای زیستن نیست، باید «حیات» را از قلبِ «خطر» باز پس گرفت. آمده بودند تا نشان دهند بنبستشکنی، لزوماً با داشتنِ سختافزارِ بیشتر اتفاق نمیافتد؛ بلکه با «تغییرِ محاسباتِ دشمن» رخ میدهد. وقتی دشمن متوجه شد که با «تهدید به عصر حجر» نمیتواند ارادۀ یک ملت را در هم بشکند، آنگاه خودِ دشمن است که وارد بنبست میشود. 7 اکتبر، غزه را از «خاطره» به یک «موضوع سیاسی قابل بحث» تبدیل کرد. تا اگر طوفان آمد و السنوار نبود، همه بدانند که غزه هست. و غزه، اولین قطره از دریای آزادی بود.
طوفانالأقصی نمادِ پیروزی در سختترین شرایط بود. پیروزیای که تنها در «ماندن در وضع موجود» نیست؛ گاهی پیروزی در آن است که چنان بر میزِ بازی بکوبی که دیگر هیچکس نتواند بازی را با قواعدِ ظالمانۀ پیشین ادامه دهد. که اگر به «نصرت الهی» ایمان داشته باشی، این تویی که تعیین میکنی بازی چه زمانی تمام شود؛ حتی اگر در قلبِ محاصره باشی.
۴۷
۹:۳۴
تفاوت کند هرگز آبِ زلالگرش کوزه زرین بود یا سفال؟
خرد باید اندر سرِ مرد و مغزنباید مرا چون تو دستارِ نغز
کَس از سر بزرگی نباشد به چیزکدو سر بزرگ است و بی مغز نیز...
● بوستان سعدی _ باب چهارم در تواضع
خرد باید اندر سرِ مرد و مغزنباید مرا چون تو دستارِ نغز
کَس از سر بزرگی نباشد به چیزکدو سر بزرگ است و بی مغز نیز...
● بوستان سعدی _ باب چهارم در تواضع
۳۲۹
۷:۵۷
برای درمان سردردهای شدید، غیر از قرص چه راههایی پیشنهاد میکنید؟
۲۵۲
۱۸:۰۹
اما تو جهد کن تا عاشق نشوی؛
● عنصرالمعالی کیکاووس(قابوسنامه، گزیدهٔ دکتر غلامحسین یوسفی، چاپ سوم، ۱۳۶۸، امیرکبیر، ص ۱۰۰-۱۰۱.)
● عنصرالمعالی کیکاووس(قابوسنامه، گزیدهٔ دکتر غلامحسین یوسفی، چاپ سوم، ۱۳۶۸، امیرکبیر، ص ۱۰۰-۱۰۱.)
۱۳۸
۱۶:۲۴
نوح را روی آب، يونس را زير آب و يوسف را كنار آب، نجات داد. همچنان كه ابراهيم را از آتش، موسی را در وسط دريا و محمّد صلی الله عليه و آله را درونِ غار و علی عليه السلام را در بستر كه به جای پيامبر خوابيده بود، نجات داد.
● سوره یوسف رو مرور کردیم...
● سوره یوسف رو مرور کردیم...
۱۰۹
۱۷:۲۲