۱.۸K
۵:۱۱
۱.۸K
۵:۱۱
۲.۳K
۵:۲۱
ما دوربین را چرخانده بودیم روی «جانِ شهید پرور»، به جای خود شهید!
میخواستیم بدانیم چگونه رسولان امت، از آدمهای معمولی #شهید خلق میکنند؟!
حالا
کدام قاب اثرگذارتر بود؟!
پُر یا خالی؟
عکس از پایگاه#شهرک_شهید_محلاتیو پایگاه آزمایشی#خیابان_عراقی
#صد_قاصدک_از_عشق_تو_آواز_برآرند#مهر_۱۴۰۵#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
میخواستیم بدانیم چگونه رسولان امت، از آدمهای معمولی #شهید خلق میکنند؟!
حالا
کدام قاب اثرگذارتر بود؟!
پُر یا خالی؟
#صد_قاصدک_از_عشق_تو_آواز_برآرند#مهر_۱۴۰۵#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۲.۳K
۵:۲۱
أَشْهَدُ أَنَّكَ الْإِمامُ الْمَهْدِىُّ قَوْلاً وَفِعْلاً
«از آن بالا بالا ما را انداختند پایین آقا! تاریک بود، چه جور؛ آن پایین را می گویم. چشم، چشم را نمی دید. مثل اتاق که تاریک باشد... غلیظ! دست که می بردیم جلو، دستمان توی تاریکی گیر می کرد. حتی دستمان را هم نمی دیدیم. موج های تاریکی، هرهر می ریختند روی هم! ترسیده بودیم آقا چه جور! خالی بود؛ دور و برمان را می گویم. هیچی نبود. نه چیزی که بشود گرفت و نه چیزی که بشود رویش ایستاد یا بهش تکیه کرد. مثل بیابان لخت؟ نه! توی بیابان، اقلاً زیر پای آدم یک چیزی هست؛ ولی آن جا نبود. حتی زیر پاهایمان هم خالی بود.
آقا! تنها بودیم. صدای ناله همدیگر را می شنیدیم؛ ولی هر چه دست می کشیدیم، هم را پیدا نمی کردیم. دست هایمان را کشیده بودیم جلو، کورمال کورمال، دور خودمان می چرخیدیم و دنبال چیزی که نبود می گشتم. بعد همانی شد که خودتان میدانید. صدای شما آمد؛ از پشت تاریکی. اول گفتید: «سلام»! نمی دانید چه حالی شدیم. از وقتی از آن بالا بالا افتاده بودیم، کسی بهمان سلام نکرده بود. صدایتان! صدایتان خیلی آشنا بود؛ ولی هر چه فکر کردیم، یادمان نیامد کجا قبلاً شنیده بودیم.
گفتید: «من این جایم؛ این جا تاریک نیست! من فانوس دارم»! آقا دلمان غنج رفت. داد زدیم: «کجا؟ کدام طرف»؟ گفتید: «یک قدم جلوتر»! از ذوق، جیغ کشیدیم. یک پایمان را بلند کردیم که بگذاریم جلوتر! یک دفعه گیج شدیم. ما مدت ها بود داشتیم می چرخیدیم. حالا دیگر یادمان نمی آمد که اول به کدام جهت آمده بودیم تو، قبل از چرخیدن! نه اصلاً یادمان نمی آمد.
پای بالا رفته را به کدام طرف باید زمین می گذاشتیم که اسمش جلوتر باشد؟ نمی دانستیم. گفتیم شاید دور بعدی معلوم شود. باز چرخیدیم.
اینها همه را یادتان هست که؟ خب حالا یک مطلب کوچک: ما هنوز همان جاییم آقا! توی همان حال ها! داریم می چرخیم تا شاید دور بعد بفهمیم. عجیب است، نه؟ باورتان نمی شود؟ هستیم دیگر! درست همان جا! فقط فرقی که کرده، صدای شما یواش تر می آید. هُرهُر موج های تاریکی هم بلندتر شده!
خب، من نیامدم این جا که داستان را از اول تعریف کنم؛ می خواستم بگویم: آقا! ما فانوس نداریم؛ خب؟ این جا هم تاریک است؛ خب؟ حالا شما هی از پشت آن موج ها بگویید: «بیا جلوتر»! عجب بدبختی ای است. آقا! ما نمی دانیم شما کدام طرفید؟ جلوتر کجاست؟
چه وضع گریه داری داریم. همین طور دستمان روی تن تاریکی است، داریم می چرخیم. صدای شما می آید. یک پای ما توی هواست. اشک هایمان می ریزند وسط دایره ای که دورش می چرخیم.
آقا! فانوس را بگیرید بالاتر! همین، آقا! من اصلاً آمده بودم همین را بگویم: فانوس را بگیرید بالاتر!
فاطمه شهیدی، کتاب خدا خانه دارد
#برای_صاحب_زمان ۵۵#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
«از آن بالا بالا ما را انداختند پایین آقا! تاریک بود، چه جور؛ آن پایین را می گویم. چشم، چشم را نمی دید. مثل اتاق که تاریک باشد... غلیظ! دست که می بردیم جلو، دستمان توی تاریکی گیر می کرد. حتی دستمان را هم نمی دیدیم. موج های تاریکی، هرهر می ریختند روی هم! ترسیده بودیم آقا چه جور! خالی بود؛ دور و برمان را می گویم. هیچی نبود. نه چیزی که بشود گرفت و نه چیزی که بشود رویش ایستاد یا بهش تکیه کرد. مثل بیابان لخت؟ نه! توی بیابان، اقلاً زیر پای آدم یک چیزی هست؛ ولی آن جا نبود. حتی زیر پاهایمان هم خالی بود.
آقا! تنها بودیم. صدای ناله همدیگر را می شنیدیم؛ ولی هر چه دست می کشیدیم، هم را پیدا نمی کردیم. دست هایمان را کشیده بودیم جلو، کورمال کورمال، دور خودمان می چرخیدیم و دنبال چیزی که نبود می گشتم. بعد همانی شد که خودتان میدانید. صدای شما آمد؛ از پشت تاریکی. اول گفتید: «سلام»! نمی دانید چه حالی شدیم. از وقتی از آن بالا بالا افتاده بودیم، کسی بهمان سلام نکرده بود. صدایتان! صدایتان خیلی آشنا بود؛ ولی هر چه فکر کردیم، یادمان نیامد کجا قبلاً شنیده بودیم.
گفتید: «من این جایم؛ این جا تاریک نیست! من فانوس دارم»! آقا دلمان غنج رفت. داد زدیم: «کجا؟ کدام طرف»؟ گفتید: «یک قدم جلوتر»! از ذوق، جیغ کشیدیم. یک پایمان را بلند کردیم که بگذاریم جلوتر! یک دفعه گیج شدیم. ما مدت ها بود داشتیم می چرخیدیم. حالا دیگر یادمان نمی آمد که اول به کدام جهت آمده بودیم تو، قبل از چرخیدن! نه اصلاً یادمان نمی آمد.
پای بالا رفته را به کدام طرف باید زمین می گذاشتیم که اسمش جلوتر باشد؟ نمی دانستیم. گفتیم شاید دور بعدی معلوم شود. باز چرخیدیم.
اینها همه را یادتان هست که؟ خب حالا یک مطلب کوچک: ما هنوز همان جاییم آقا! توی همان حال ها! داریم می چرخیم تا شاید دور بعد بفهمیم. عجیب است، نه؟ باورتان نمی شود؟ هستیم دیگر! درست همان جا! فقط فرقی که کرده، صدای شما یواش تر می آید. هُرهُر موج های تاریکی هم بلندتر شده!
خب، من نیامدم این جا که داستان را از اول تعریف کنم؛ می خواستم بگویم: آقا! ما فانوس نداریم؛ خب؟ این جا هم تاریک است؛ خب؟ حالا شما هی از پشت آن موج ها بگویید: «بیا جلوتر»! عجب بدبختی ای است. آقا! ما نمی دانیم شما کدام طرفید؟ جلوتر کجاست؟
چه وضع گریه داری داریم. همین طور دستمان روی تن تاریکی است، داریم می چرخیم. صدای شما می آید. یک پای ما توی هواست. اشک هایمان می ریزند وسط دایره ای که دورش می چرخیم.
آقا! فانوس را بگیرید بالاتر! همین، آقا! من اصلاً آمده بودم همین را بگویم: فانوس را بگیرید بالاتر!
#برای_صاحب_زمان ۵۵#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۲.۶K
۲۱:۰۲
InShot_20261003_101928981-mc.mp3
۴۰:۳۱-۳۷.۱ مگابایت
صوت #صدوبیستوهشتمین نشست فرهنگی-مذهبی «روضه»
#مهر_۱۴۰۵
۲.۸K
۷:۵۱
وقتی خانه ما بهشت می شود
نیم ثانیه
سختترین قسمت پیروی از رسول
شرط رستگاری جمعی و رسیدن به فرج
لازمه ذریه پروری و دیدن نتیجه دسترنجها
و هزاران معجزه دیگر در نیم ثانیه! صوت #صدوبیستوهشتمین نشست فرهنگی-مذهبی «روضه» #مهر_۱۴۰۵
کانال تلگرام
کانال بله
کانال ایتا
کانال کست باکس
سایت
یادتان هست در نشست مهرماه از #صبر حرف زدیم؟از آن نیم ثانیهی طلایی که گاهی به اندازه یک عمر استقامت لازم دارد...اگر یادتان نیست این صوت برای شماست. 
اگر یادتان هست و دغدغهی صبوری داریدبرای ادامه این مبحث به جوابهای شما نیاز داریم.
خودتان را بسنجید ببینید چقدر صبورید
و جوابتان به این سوالات چیست؟لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و در خودسنجی صبر شرکت کنید!


https://survey.porsline.ir/s/UJFIA5Fs
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
اگر یادتان هست و دغدغهی صبوری داریدبرای ادامه این مبحث به جوابهای شما نیاز داریم.
خودتان را بسنجید ببینید چقدر صبورید
و جوابتان به این سوالات چیست؟لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و در خودسنجی صبر شرکت کنید!
https://survey.porsline.ir/s/UJFIA5Fs
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۲.۴K
۸:۴۷
وقتی خانه ما بهشت می شود
یادتان هست در نشست مهرماه از #صبر حرف زدیم؟ از آن نیم ثانیهی طلایی که گاهی به اندازه یک عمر استقامت لازم دارد... اگر یادتان نیست این صوت برای شماست.
اگر یادتان هست و دغدغهی صبوری دارید برای ادامه این مبحث به جوابهای شما نیاز داریم. خودتان را بسنجید ببینید چقدر صبورید و جوابتان به این سوالات چیست؟ لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و در خودسنجی صبر شرکت کنید! 

https://survey.porsline.ir/s/UJFIA5Fs #وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
رفقای همروضهای عزیز!اگر دوست دارید پاسخ شما به خودسنجی صبر، در فرایند تولید محتوا برای روضهی آبان ماه نقشی داشته باشد، تا پیش از ظهر امروز حتما فرم را ملاحظه و پاسخهایتان را ثبت کنید!
۱.۷K
۳:۰۱
برای آیههای آخر والعصر، تفسیری
به دست سورهی کوثر به دوش هل اتی آمد
#عید_مبارک#ولادت_حضرت_زینب#صبر#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
به دست سورهی کوثر به دوش هل اتی آمد
#عید_مبارک#ولادت_حضرت_زینب#صبر#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۱.۷K
۱۶:۵۸
مثلا آدم از صبحِ جمعه حواسش باشد امروز هر کاری میکند هدیه به امام زمان است.از نماز صبحش تا استراحت و تفریحش...اگر کاری کرد و منافعی داشت، آن را به صاحبش هدیه بدهد. اگر مهمانی داد، ثوابی کرد، صلواتی فرستاد، صله رحم انجام داد...هر کاری...آدم به خودش مدام بگوید امروزم مال توست، برای توست. هر کاری کردم اگر اجر معنوی داشت، کاش تعجیل ظهور شما باشد. اگر اجر مادی داشت، برای رضای شما و در راه شما خرج میکنم...جمعه را میشود تمرین کرد!جمعهها که برای او شد چشم آدم باز میشود.میبیند باقی هفته ضرر است اگر مال او نباشد...کم کمامام زمان او را مال خود میکند!
و چه خوب که آدم مال امامش بشود...
#برای_صاحب_زمان ۵۶#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
و چه خوب که آدم مال امامش بشود...
#برای_صاحب_زمان ۵۶#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۱.۵K
۱۲:۱۴