*همبستگی ایران
از روزی که جنگ شروع شد و من نتوانستم به ایران برگردم، ناگهان خودم را میان جهانی از گروههای مجازی دیدم؛ گروههایی که ایرانیانِ پراکنده در گوشهوکنار دنیا ساخته بودند. از امارات تا ملبورنِ استرالیا، از کانادا تا عمان و قطر. هر روز گروهی تازه شکل میگرفت؛ انگار رشتههای نادیدنی، آدمها را از دورترین نقطهها به هم وصل میکرد.
در نگاه اول، اینها فقط چند گروه تلگرامی و واتساپی بودند. اما خیلی زود روشن شد که کارکردشان چیزی فراتر از یک فضای گفتوگوست. این گروهها به پناهگاهی تبدیل شده بودند برای آدمهایی که در میانهی اضطراب، به دنبال صدایی آشنا میگشتند. مهمترین نیاز، ساده و انسانی بود: ارتباط با خانواده در ایران.
کسانی که به پیامرسانهای ایرانی دسترسی داشتند، بیدرنگ اعلام میکردند که آمادهاند پیام دیگران را منتقل کنند. نوعی زنجیرهی انسانی شکل گرفته بود؛ زنجیرهای از اعتماد. من هم بخشی از همین زنجیره شدم. پیامها را از این گروهها جمع میکردم و از راههای مختلف به مقصد میرساندم؛ گاهی مستقیم، گاهی با کمک دوستانی که تماس میگرفتند یا پیامک میفرستادند. هر پیام، فقط یک جمله نبود؛ تکهای از دلِ کسی بود که میخواست بگوید «حالم خوب است» یا «نگران نباش».
اما آنچه بیش از همه در این تجربه به چشم میآمد، حالوهوای مشترک این جمعها بود. انگار همه در بیابانی ناآشنا یا جنگلی گم شده بودند و حالا در نقطهای دور هم جمع شده بودند؛ نه برای حل همهی مشکلات، بلکه برای اینکه کنار هم کمی آرامتر نفس بکشند. این «با هم بودن» خود به تنهایی نوعی تسکین بود.
در دبی، گروههای متعددی شکل گرفت؛ حتی گروهی که برای چهارشنبهسوری برنامهریزی کرد تا به دلِ صحرا بروند و آیینی را که ریشه در خاطرههای جمعی دارد، زنده نگه دارند. این تصویر، بیش از هر چیز دیگری، معنای همبستگی را روشن میکرد: حفظ پیوندها، حتی در فاصله، حتی در بحران.
نکتهی قابل تأمل این بود که با وجود همهی دشواریها، بسیاری از این افراد فقط یک خواسته داشتند: بازگشت. بازگشت به ایران. خودِ من هم از همین جمعم؛ کسی که لحظهشماری میکند برای روزی که دوباره به خانه برگردد. برخلاف تصور رایج، کمتر کسی در این شرایط به فکر ترک ایران بود، مگر آنهایی که خانوادهشان در خارج از کشور بودند و میخواستند به آنها بپیوندند.
این تجربه، تصویری تازه از «ایرانی بودن» پیش چشمم گذاشت. همبستگی، فقط یک واژه نیست؛ رفتاری است که در لحظههای سخت خودش را نشان میدهد. در پیامی که از یک گوشی به گوشی دیگر میرسد، در تماسی که از سرِ دلسوزی گرفته میشود، در گروهی که بینام و نشان شکل میگیرد تا کسی احساس تنهایی نکند.
شاید ما در جغرافیاهای مختلفی پراکنده باشیم، اما در لحظههای بحرانی، دوباره به هم میرسیم. مثل نقطههایی که از دور جدا به نظر میآیند، اما از نزدیک، یک نقش واحد را میسازند. این، همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت: همبستگی ایران*.جعفر توزنده جانی 19/3/202628/12/1404امارات
از روزی که جنگ شروع شد و من نتوانستم به ایران برگردم، ناگهان خودم را میان جهانی از گروههای مجازی دیدم؛ گروههایی که ایرانیانِ پراکنده در گوشهوکنار دنیا ساخته بودند. از امارات تا ملبورنِ استرالیا، از کانادا تا عمان و قطر. هر روز گروهی تازه شکل میگرفت؛ انگار رشتههای نادیدنی، آدمها را از دورترین نقطهها به هم وصل میکرد.
در نگاه اول، اینها فقط چند گروه تلگرامی و واتساپی بودند. اما خیلی زود روشن شد که کارکردشان چیزی فراتر از یک فضای گفتوگوست. این گروهها به پناهگاهی تبدیل شده بودند برای آدمهایی که در میانهی اضطراب، به دنبال صدایی آشنا میگشتند. مهمترین نیاز، ساده و انسانی بود: ارتباط با خانواده در ایران.
کسانی که به پیامرسانهای ایرانی دسترسی داشتند، بیدرنگ اعلام میکردند که آمادهاند پیام دیگران را منتقل کنند. نوعی زنجیرهی انسانی شکل گرفته بود؛ زنجیرهای از اعتماد. من هم بخشی از همین زنجیره شدم. پیامها را از این گروهها جمع میکردم و از راههای مختلف به مقصد میرساندم؛ گاهی مستقیم، گاهی با کمک دوستانی که تماس میگرفتند یا پیامک میفرستادند. هر پیام، فقط یک جمله نبود؛ تکهای از دلِ کسی بود که میخواست بگوید «حالم خوب است» یا «نگران نباش».
اما آنچه بیش از همه در این تجربه به چشم میآمد، حالوهوای مشترک این جمعها بود. انگار همه در بیابانی ناآشنا یا جنگلی گم شده بودند و حالا در نقطهای دور هم جمع شده بودند؛ نه برای حل همهی مشکلات، بلکه برای اینکه کنار هم کمی آرامتر نفس بکشند. این «با هم بودن» خود به تنهایی نوعی تسکین بود.
در دبی، گروههای متعددی شکل گرفت؛ حتی گروهی که برای چهارشنبهسوری برنامهریزی کرد تا به دلِ صحرا بروند و آیینی را که ریشه در خاطرههای جمعی دارد، زنده نگه دارند. این تصویر، بیش از هر چیز دیگری، معنای همبستگی را روشن میکرد: حفظ پیوندها، حتی در فاصله، حتی در بحران.
نکتهی قابل تأمل این بود که با وجود همهی دشواریها، بسیاری از این افراد فقط یک خواسته داشتند: بازگشت. بازگشت به ایران. خودِ من هم از همین جمعم؛ کسی که لحظهشماری میکند برای روزی که دوباره به خانه برگردد. برخلاف تصور رایج، کمتر کسی در این شرایط به فکر ترک ایران بود، مگر آنهایی که خانوادهشان در خارج از کشور بودند و میخواستند به آنها بپیوندند.
این تجربه، تصویری تازه از «ایرانی بودن» پیش چشمم گذاشت. همبستگی، فقط یک واژه نیست؛ رفتاری است که در لحظههای سخت خودش را نشان میدهد. در پیامی که از یک گوشی به گوشی دیگر میرسد، در تماسی که از سرِ دلسوزی گرفته میشود، در گروهی که بینام و نشان شکل میگیرد تا کسی احساس تنهایی نکند.
شاید ما در جغرافیاهای مختلفی پراکنده باشیم، اما در لحظههای بحرانی، دوباره به هم میرسیم. مثل نقطههایی که از دور جدا به نظر میآیند، اما از نزدیک، یک نقش واحد را میسازند. این، همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت: همبستگی ایران*.جعفر توزنده جانی 19/3/202628/12/1404امارات
۱۵۳
۲۱:۵۲
#ایران_پیروز_است #مرگ_بر_آمریکا
@Diallog@Diallog
۱۳۰
۲۰:۰۸
دلم برای برزو سوخت! هنوز بوی عطر تند چایی نیمهشب اتوبوس در ذهنم مانده؛ آن عطر تلخِ آمیخته با گَرد جادههای عراق. درست۱۹ سال پیش، فروردین ۱۳۸۶، من جوانی بیستوچند ساله بودم با یک پسر شیرخواره و قلبی پر از هیجان. همراه جمعی از رفقای هنرمند و اهالی تئاتر و موسیقی، راهی کربلا شده بودیم. سیدجواد هاشمی لیدر گروه بود.یکی از شبهای آن سفر، نزدیکهای نیمهشب بود. اتوبوس در بیابانی بیانتها ایستاده بود؛ جایی میان کربلا و نجف، زیر آسمانی پرستاره. پسر کوچکم ناگهان بیتاب شد. پوشکش را که باز کردم، دیدم ای دل غافل! باید عوضش کنم. کلافه ودستپاچه شدم؛ وسط بیایان خدا، تاریکی مطلق، صدای خُرخُر مسافران خوابیده، و من هم که جوان و نابلد. توی همین فکرها بودم که صدایی گرم و آشنا از صندلی کناری توجهم را جلب کرد. خانمی مسن با یک مانتو روشن خوشرنگ و روسری مشکی کوتاه که کمی جلوی موهایش از آن بیرون زده بود. با چشمانی نافذ و مهربان، مثل مادری که سالهاست فرزندش را ندیده، به من خیره شده بود. با همان لحن همیشگی مادران ایرانی ، آن لحنی که انگار از جنس نان و نمک است، گفت: «دخترم، بذار کمکت کنم.»آن شب تا سحر، آن خانم همراه صمیمیام شد. از سختیهای زندگی گفت؛ از بچهداری در روزگارانی که نه ماشین لباسشویی بود، نه پوشک آماده. از شغل همسرش گفت که مدیر اداره تئاتر مشهد بود. کمکم فهمیدم این خانم، مادر برزو ارجمند است. همان لحظه، انگار پازلی در ذهنم کامل شد؛ برزویی که از تلویزیون میشناختم، حالا چهرهای انسانیتر داشت.ما در آن سفر دو دوست صمیمی شدیم. برایم جالب بود که با وجود امکانات محدود آن زمان، برزو و بهار، هر طور شده و هر چند ساعت، با مادرشان تماس میگرفتند. صدایشان از آن طرف خط، پر از حسرت بود. التماس دعا میگفتند و من از پشت تلفن، عطر محبت خانوادگیشان را استشمام میکردم. سالها گذشت. ۱۴۰۱ رسید و اتفاقات تلخ مهسا امینی. یک روز عصر، مثل هر روز، اینستاگرام را باز کردم. برزو ارجمند را دیدم؛ در کنار همسرش، با چشمانی که انگار آتش میزدند. به مسائل پیشآمده اعتراض داشت و طوری صحبت میکرد که دیگر هیچ تردیدی نبود: قصد بازگشت به زندگی حرفهایاش در ایران را نداشت.همان سال، تلویزیون سریال جدیدی پخش میکرد. برزو نقشی جدی و عمیق گرفته بود. وقتی بازیاش را دیدم، فهمیدم این همان برزویی است که میخواهد سوپراستار شود. اما حیف که بهجای منطق، با احساسات آن روزها تصمیم گرفت. تحت تأثیر افرادی همچون احسان کرمی، محاسباتی اشتباه داشت: سقوط نظام، جایگاه بهتر در دوران جدید و عقب نماندن از قافله اعتراضات.خیلی زودتر از آنکه کسی تصورش را بکند، متوجه اشتباه محاسباتیاش شد. اما دیگر دیر شده بود. نه آنقدر دیر که نتواند ابراز ندامت کند و بازگردد. اما باز هم نتوانست درست تصمیم بگیرد و اشتباه اول را با اشتباهات متعدد دیگر، عمیقتر و لاینحلتر کرد.پیش از جنگ، در مصاحبهای با رها اعتمادی، اشک از چشمانش جاری شد. از مصائبی گفت که برای تأمین معاش تحمل کرده بود. اما گویی بعد از شلوغیهای دیماه، بارقهای از امید کاذب تابید و آن جمله مشمئزکننده را گفت: «منتظر آن روز لعنتی هستم که آمریکا حمله کنه و ما آزاد بشیم.» و بعد، آن شادی برای خبر شهادت رهبری؛ تیر خلاص.در پستهای بعدیاش در طول جنگ، دیگر نه خبری از آن خندههای قهقههآمیز پشتصحنههای «قهوه تلخ» بود، نه آن چهره معصوم و پاک در «میوه ممنوعه». به صفحه گوشیام خیره بودم و موجودی میدیدم که از سر ناچاری، دستهای شالی زمردی را در راهپیمایی واشنگتن گرفته بود. بزور دندانهای سفید مصنوعیاش را به رخ میکشید. مدام میخندید، اما نمیتوانست افسردگی و غم بیانتها را در چشمهایش پنهان کند.و من با خود میاندیشیدم: چه چیز باعث میشود یک انسان از آن حال معنوی، از آن صمیمیت و مهربانی، به این رذالت اخلاقی برسد؟ رذالتی که انتها نداشت. چطور میشود که تو به هدفت برسی حتی اگر خون هموطنان بیگناهت بریزد. آخر چطور ممکن است؟جواب شاید همین باشد: پول. این پول کثیف.یک لحظه دلم برایش سوخت. دلم سوخت برای معصومیتی که به این راحتی به رذالتی شیطانی مبدل شد.سمیه عرب / فروردین۱۴۰۵
۱.۲K
۲۰:۱۷
تو راه مترو، راننده تاکسی پرسید؛آقا به نظرت چی میشه؟! معطل جواب نماند! گفت: فردا آتش بس تموم میشه! به اين راحتی ول نمیکنه بره!
کنار خیابان، عقبِ وانت هندوانه میفروختند، راننده تاکسی گفت: همیشه هندوونهها رو صادر می کردن کشورای عربی، الان ديگه جنگه چیزی نمیره اونطرف، تا دلت بخواد میوه هست!گفت: دهنشون سرویسه! راه فرار ندارن!
جلوی ایستگاه متروی شهرری، راننده تاکسی زد روی ترمز و از ماشین پیادهام کرد. تاکسیها جلوی در مترو صف کشیده بودند. رانندهها راجع به همه چیز بلند بلند حرف میزدند. یکی از آنها آخر هرچیزی که میگفت یک فحش کاف دار به ترامپ میداد. دلم میخواست همانجا بمانم و ساعتها به آنها گوش بدهم. جمعيت که از داخل راهروی مترو سرازير شدند بيرون، هرکدام رفتند پی کارشان. سه چهار دقیقهی بعد خیابان خالی شد.
قبل از جنگ، هیاهوی دستفروشهای داخل مترو اعصابم را خرد میکرد. حالا اما هیچچیز مانند قبل نیست. دلم میخواهد ساعتها بنشینم بشنوم ببینم و از آدمها بنویسم. از خوانندهی دورهگردی که عوض معین و عارف و سیاوش قمیشی، ای ايران را با غم میخواند.
به ایستگاه مترو دروازه دولت که رسيدیم، مرد جوان موقع پیاده شدن زیرلب یک چیزی گفت و پیاده شد. مرد میانسال گفت: لا اله الا الله! این میخواست یه کاری کنه که من دهنمو باز کنم!
@Diallog@Diallog
۱۲۸
۱۴:۵۸
بازارسال شده از هنروتجربه
#هنروتجربه#شکار_حلزون
۷
۱۲:۵۸
بازارسال شده از هنروتجربه
۶
۱۲:۵۸
بازارسال شده از هنروتجربه
۶
۱۲:۵۸
بازارسال شده از هنروتجربه
۶
۱۲:۵۸
مردی میانسال بر سکویی جلوی بیمارستان نشسته بود. سیگار میکشید.زنی جوان دنبال جایی برای نشستن بود.به فاصلهی سه یا چهار نفر آنطرفتر از مرد نشست.مرد نگاهش کرد و پرسید:دود اذیتتون نمیکنه؟زن عینکش را با نوک انگشت بالاتر کشید و گفت:نه، راحت باشید.مرد گفت: دیگه فکر کنم عادت داشته باشید.زن خندید و گفت: آره، دوستانم هستند که سیگار میکشند. عادت دارم.-آنها هم مثل من معتاد سیگارند؟ـ نمیدونم. بعد کم کم حرف رفت سر هزینه های بیمارستان.مرد نگاهش کرد و یک نوع زیبایی نجیبانه در چهره و رفتار زن دید. لهجهای که مرد نتوانست بفهمد مال کدام منطقه است این نجابت و معصومیت را دو چندان کرده بود.سیگار مرد تمام شد و گفت، در این روزهای جنگ دوست داشتم موشکی بر سرم خراب میشد و خلاص.زن غمگینانه و با هراسی خواهرانه پرسید چرا ؟مرد نگاهی به باغچه پر از ته سیگار افتاد و گفت:قبلاً اگر دلم می خواست با بیماری نمیرم، الان به خاطر هزینه های درمانی، دوست ندارم زنده بمانم، چون اگر بیمار شوم پول چنین هزینه های را ندارم.زن به فکر فرو رفت و از هزینه های درمان پدرش که در همین بیمارستان بستری بود گفت.غم او را نوعی زیبا می کرد و لبخند نوعی دیگر.به نوزادی که در دستان گهواره وار پدرش بود اشاره کرد و با شادی صمیمانه ای گفت: تازه به زمین آمده.مرد گفت: نمیدونه هیچ خبری در این زمینه نیست.زن جوان فکری شد.مرد باید میرفت، با خودکارش، چیزی روی کاغذ یادداشت نوشت.از جا برخاست و از جلوی زن که رد میشد، کاغذ را به او داد.زن متعجب شد. گفت: نه! و سرخ شد.مرد یادداشت را کنار زن گذاشت و رفت.زن با هراسی مرموز که ترکیبی از ترس و کنجکاوی بود، تکه کاغذ را برداشت.آن را خواند، رد مسیر مرد را دنبال کرد. مرد غیب شده بود.دوباره آن را خواند.کاغذ را تا کرد. مانده بود که دور بیندازد یا نگهش دارد.دوباره خواند:«زیبایی ات را حدی نیست،از قاب بیرون زده است.»کاغذ را تا کرد، و به باغچه پر از ته سیگار نگاه کرد. و آن واژه ها را که روی تکه کاغذی نوشته شده بودند،گذاشت توی کیفش.مرد دیگر نبود، زن هم برخاست و رفت دنبال کارش.روح زن به لرزه افتاده بود.
/ علیرضا متولی/۹،اردیبهشت،۱۴۰۵
@rahaneveshtha
/ علیرضا متولی/۹،اردیبهشت،۱۴۰۵
@rahaneveshtha
۹۵
۱۷:۰۳
/ جزیره هنگام /
/ سجاد بلوکات /من چند روزی است در قشم هستم. روزی که روزنامهها تیتر زدند زد و خورد در تنگه هرمز من تازه وارد هنگام شدم. دیروز ساعت ۱۲
همین حوالی بود که از اسکله شیپ دراز با چند توریست به این جزیره آمدم. بلافاصله که وارد جزیره شدیم دستور خداحافظی با گردشگرها صادر شد. بندگان خدا فقط پایشان به نوک جزیره خورد و خداحافظ. صدای اصابت هایی از دور شنیده میشد. با خواهش و تمنا ما ماندیم و با چند نفر از بومی های هنگام حرف زدم. جزیره نیمه پر است. نصفی رفتن و نصفی ماندن. حدود ۴۰۰ نفر. روحیه مردم بیشتر از چیزی است که ما در تهران و استان های دیگر فکر میکنیم. به حدی همه چیز طبیعی بود بخشی از سکنه هنگام به دلیل خلوتی جزیره روی تاب معروف ساحل نقرهای حسابی برای خودشان بازی کردند. این تاب بازی در روزهای عادی خبر جذابی نیست اما در این روزها آن هم رو به خلیج فارس یک پیام بامزه دارد. مردم ما در لب مرز تهدیدات ترامپ با تاب بازی هم به او پوزخند میزنند.
حامد با موتور سه چرخش این ها را به ما گفت و رفت. او، مهدی و علی که همصحبت من شدند هر روز کشتی های پای در زنجیر تنگه را میبینند دلشان خنک می شود و می روند دنبال لاک پشتها که این روزها در خلیج فارس تنها شناورانی هستند که میتوانند به همراه سفره ماهی ها آزادانه از تنگه هرمز عبور کنند.
FarhikhteganDaily.com @FarhikhteganOnline
/ سجاد بلوکات /من چند روزی است در قشم هستم. روزی که روزنامهها تیتر زدند زد و خورد در تنگه هرمز من تازه وارد هنگام شدم. دیروز ساعت ۱۲
همین حوالی بود که از اسکله شیپ دراز با چند توریست به این جزیره آمدم. بلافاصله که وارد جزیره شدیم دستور خداحافظی با گردشگرها صادر شد. بندگان خدا فقط پایشان به نوک جزیره خورد و خداحافظ. صدای اصابت هایی از دور شنیده میشد. با خواهش و تمنا ما ماندیم و با چند نفر از بومی های هنگام حرف زدم. جزیره نیمه پر است. نصفی رفتن و نصفی ماندن. حدود ۴۰۰ نفر. روحیه مردم بیشتر از چیزی است که ما در تهران و استان های دیگر فکر میکنیم. به حدی همه چیز طبیعی بود بخشی از سکنه هنگام به دلیل خلوتی جزیره روی تاب معروف ساحل نقرهای حسابی برای خودشان بازی کردند. این تاب بازی در روزهای عادی خبر جذابی نیست اما در این روزها آن هم رو به خلیج فارس یک پیام بامزه دارد. مردم ما در لب مرز تهدیدات ترامپ با تاب بازی هم به او پوزخند میزنند.
حامد با موتور سه چرخش این ها را به ما گفت و رفت. او، مهدی و علی که همصحبت من شدند هر روز کشتی های پای در زنجیر تنگه را میبینند دلشان خنک می شود و می روند دنبال لاک پشتها که این روزها در خلیج فارس تنها شناورانی هستند که میتوانند به همراه سفره ماهی ها آزادانه از تنگه هرمز عبور کنند.
FarhikhteganDaily.com @FarhikhteganOnline
۷۰
۲۰:۳۷