مسجد ما هیئت داره و غذا میده
خانمای محل هم امروز صبح اومده بودن مسجد برای پوست کندن پیاز و خورد کردن لوبیا سبز ، ما هم رفتیم ، من روزه بودم
بعد اینکه خانما داشتن از بارداری و روزه داری حرف میزدن ؛ از من پرسیدند روزه ای ؟گفتم اگه خدا قبول کنه بله باردارم
یک دفعه فهمیدن چی گفتم
خانما مثل بمب منفجر شدن ، مامانم سریع درستش کرد
بجای روزه دار گفتم باردار ، اصلا نمیدونم چرا اشتباه گفتم

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
خانمای محل هم امروز صبح اومده بودن مسجد برای پوست کندن پیاز و خورد کردن لوبیا سبز ، ما هم رفتیم ، من روزه بودم
بعد اینکه خانما داشتن از بارداری و روزه داری حرف میزدن ؛ از من پرسیدند روزه ای ؟گفتم اگه خدا قبول کنه بله باردارم
یک دفعه فهمیدن چی گفتم
بجای روزه دار گفتم باردار ، اصلا نمیدونم چرا اشتباه گفتم
۸۴
۴:۳۰
خاطره ای از آقای قرائتییکبار در سفر به عربستان 'وزیر فرهنگش خواست به ما پز بدهد و گفت ما در اینجا ۵ میلیون حافظ قرآن داریم من هم بلافاصله گفتم ما در ایران ۵۵ میلیون محافظ قرآن داریم (آنوقت جمعیت ایران ۵۵ میلیون بود)حافظ قرآن و نهج البلاغه بودن خوب است ولی محافظ قرآن و نهج البلاغه بودن امتیازی الهی است.پیروز باد جبهه انقلاب اسلامی
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۱
۴:۳۰
امسال رفته بودیم کربلا بعد عمه ام اومده بودن خونمون به من گفت بیا اینجا من هم رفتم بهم گل داد من هم می خواستم تشکر کنم هول شدم گفتم دستت درد نکنه خاله قابلتون رو نداشت
عمه ام گفت چی؟ سوتیم رو جمع کردم گفتم دستتون درد نکنه
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۱
۴:۳۰
رفتم خشکشویی کت بابام رو بگیرم. تا از در رفتم صاحب مغازه گفت سلام خوش اومدی کم پیدایی چه خبر خانواده خوبه؟ من نوکرتم، منم یکی یکی جواب میدادم که ممنونن خوبم همه سلام دارن، وقتی ام گفت نوکرتم گفتم زشته نفرمایید یه دفعه برگششتم دیدم با آقایی که پشت سرمه احوالپرسی میکنه

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۵۲
۴:۳۰
سلام این خاطره رو هر وقت یادم میاد خندهام می گیره من و مادرم رفتیم چشم پزشکی مسئول پذیرش هرچی می گفت ما نمی شنیدیم و فقط می گفتیم هان؟هااان؟
اون هم عصبی شد گفت اول گوش هاتون ببرین دکتر بعد چشم هاتون

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۰
۴:۳۰
سلام چندسال پیش یک بار بابام یه کار اداری داشت صبح بلند شده بود قشنگ مرتب کرده بود خودش رو پيراهن و کتش هم پوشیده بود، کیف سامسونتشم برداشته بود تا می خواست بره بیرون مامانم داد زد جوااااد چرا شلوار نپوشیدی... خاک بر سرم
یادش رفته بود شلوارش رو پاش کنه، تصور کنید پیرهن سفید...کت طوسی... با شلوارک مامان دوز بلند خال خالی یشمی...باکیف سامسونت
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۷
۴:۳۰
سلام 
یک سوتی بگم که آبروم جلو همسایمون رفت

یک روز دختر عموم آش (نذری)پخته بود زنگ زد که برم بگیرم منم رفتم و گرفتم تا رفتم برم گفت بیا این آش رو ببر برای همسایتون فاطمه خانوم ، گرفتم ازش و رفتم در خونه فاطمه خانم درو زدم شوهرش تو حیاط بود گفت کیه
گفتم منمدر رو باز کرد و تا شوهرش و دیدم گیج شدم🥴گفتم فاطمه خانوم هست گفت ارهمنم گیج
گفتم گوشیو بهش بده 


@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۵
۴:۳۰
رفتم خشکشویی کت بابام رو بگیرم. تا از در رفتم صاحب مغازه گفت سلام خوش اومدی کم پیدایی چه خبر خانواده خوبه؟ من نوکرتم، منم یکی یکی جواب میدادم که ممنونن خوبم همه سلام دارن، وقتی ام گفت نوکرتم گفتم زشته نفرمایید یه دفعه برگششتم دیدم با آقایی که پشت سرمه احوالپرسی میکنه

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳
۴:۳۰
یک بار شوهرعمم این ها اومده بودن خونهمون داشتیم فیلم می دیدیم بعدش دیدم هی صدای تی وی کم و زیاد میشه فکر کردم کنترل دست داداش کوچیکم هست گفتم هوووووی گاو نگه دار دیگه چرا هی کم و زیاد می کنی دیدم کنترل دست شوهر عمم هست.

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳
۴:۳۰
سلام، دیروز مسیرمون سمت خونه خواهر شوهرم بود رفتیم یک وسیله رو بهش بدیم، نزدیک ظهر بود دیگه اینقدر اصرار کرد که رفتیم خونهاش گفت هرچی باشه دور هم می خوریم،خلاصه در کنار نهارش چندتا تخم مرغم شکست که غذا کم نباشه سر سفره داشتیم غذا می خوردیم که عروس هلندیشون پرواز کرد و جیش کرد روی شلوار دخترم، دخترم گفت باباااا بابااااا، شوهرم،با انگشتش جیش پرنده رو از روی شلوار دخترم برداشت ،کرد توی دهنش
بعدش که فهمید چه گندی خورده قیافهاش اینطوری شد
فکر کرده بود تخم مرغ ریخته روی شلوار دخترم براژ همون انگشت زد خورد
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۲
۴:۳۰