سلام چند سال پیش که من مجرد بودم با خواهرم خونه مادرم بودیم مامان من آسم داره و اسپری مصرف میکنه بعد از ظهر بود مامانم داشت سبزی پاک میکرد اون روز هم مامانم تازه رفته بود دکتر و کلی اسپری و دارو گرفته بود یهو زلزله اومد از این الکیا ولی همه متوجه شدیم من و خواهرم تو یه حرکت سریع اسپری و داروهای مامانم رو که همیشه باید پیشش باشه رو بر داشتیم دوتایی با هم از خونه زدیم بیرون به طرف یه پارک
آقا ما چند ساعت بیرون بودیم بعد اومدیم خونه مامانم عصبانی
کجا بودین ما هم گفتیم زلزله اومد فرار کردیم دیگه، مامانم:داروهای من رو کجا بردین آخه، گفتیم اگه زلزله خونه رو خراب کرد داروهای نمونه زیر آوار
مامانم: من خودم بمونم اشکال نداره خوب شد دارو هام رو نجات دادین.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۲
۴:۳۰
سلام چندسال پیش که خواهرم تازه ازدواج کرده بود من هم مجرد بودم یک روز خواهرم نهار خونه ی ما بود اون موقع هام بافتنی میبافت همه نشسته بودیم به خواهرم گفتم بده کمی هم من ببافم خواهرم هم داد بعد چند رج بافتن خواهرم میل و ازم گرفت گفت یدونشو در دادی منم میگفتم خودت در دادی من ندادم اونم میگفت من در ندادم خودت دادی خلاصه ما همینجور داشتیم بحث میکردیم مادرم با تعجب چپ چپ نگاهمون میکرد بعدش یواشکی گفت خجالت نمیکشین من در ندادم تو در دادی راه انداختین تازه دوزاریمون افتاد🫢

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۱
۴:۳۰
سلام .دوستم تعریف میکرد:از زبان خودش:مادربزرگم تو مراسم عقد دوتا جوون اومده براشون دعای خیر بکنه با صدای بلند به جای اینکه بگه پیروخه ره(در زبان محلی خه ره:عاقبت به خیر)گفته پیر و کور بشید باهم

میگه سالن ترکیده از خنده
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۲
۴:۳۰
سلام مادر بزرگ بنده یک روز که به باغ شان که در نزدیکی روستایی بود رفته بودند در آنجا مادر بزرگم تصمیم گرفتند که آب گوشت بپزند همه چی آماده کرده بودند فقط نمکش مونده بود. دنبال نمک می گشتند که پیدا کردند و به غذا اضافه نمودند بعد وقتی که پدر بزرگم شروع به خوردن نمودند گفتند که احیاناً به غذا پودر لباس شویی زدی ؟ مادر بزرگم گفت: نه من فقط دنبال نمک می گشتم در اتاق ظرفی را دیدم که توش پودر سفید بود. من هم اون رو به غذا اضافه کردم پدر بزرگم گفتند: اون ظرف سفید مات نبود که در این رنگی داشت؟ مادر بزرگم گفتند آره همون بود چطور مگه؟؟ پدر بزرگم گفت: اون که پودر لباس شویی بود !!

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۶۵
۴:۳۰
سلام چندسال پیش که خواهرم تازه ازدواج کرده بود من هم مجرد بودم یک روز خواهرم نهار خونه ی ما بود اون موقع هام بافتنی میبافت همه نشسته بودیم به خواهرم گفتم بده کمی هم من ببافم خواهرم هم داد بعد چند رج بافتن خواهرم میل و ازم گرفت گفت یدونشو در دادی منم میگفتم خودت در دادی من ندادم اونم میگفت من در ندادم خودت دادی خلاصه ما همینجور داشتیم بحث میکردیم مادرم با تعجب چپ چپ نگاهمون میکرد بعدش یواشکی گفت خجالت نمیکشین من در ندادم تو در دادی راه انداختین تازه دوزاریمون افتاد🫢

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۱۲
۴:۳۰
مامانم یه عمه داره که همسایمون هست، حدود ۷۰ سالشه، بز و گوسفنداش خیلی براش عزیز هستن، یه بار بز سیاهش رو دزدیدن، اینم اومده توی کوچه گریه زاری داد و بیداد... ما هم رفتیم ببینیم چه خبره بقیه همسایه هام اومدن بیرون یکیشون از مامانم پرسید چی شده؟ مامانم به جا اینکه بگه بز عمه نوریه گم شده گفت عمه ی بزْ نوریه گم شده
تا سه ماه از خونه بیرون نمی رفتیم.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۶
۴:۳۰
یک بار شوهرعمم این ها اومده بودن خونهمون داشتیم فیلم می دیدیم بعدش دیدم هی صدای تی وی کم و زیاد میشه فکر کردم کنترل دست داداش کوچیکم هست گفتم هوووووی گاو نگه دار دیگه چرا هی کم و زیاد می کنی دیدم کنترل دست شوهر عمم هست.

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۷
۴:۳۰
سلام یک بار تلفن خونهمون زنگ خورد. برداشتم به جای اینکه بگم: الو بله، گفتم: بلو اله، طرف هم قاطی کرد، گفت: سلو الام
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۶
۴:۳۰
سلام دیروز زن داداشم برای داداشم چایی اورده بود، داداشم بهش میگه یه طنابم بیار میگه برای چی؟ میگه ببندم به کمرم برم تو قندون قند بیارم، آخه قندون خالی چرا آوردی

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۵
۴:۳۰