مامانم یه عمه داره که همسایمون هست، حدود ۷۰ سالشه، بز و گوسفنداش خیلی براش عزیز هستن، یه بار بز سیاهش رو دزدیدن، اینم اومده توی کوچه گریه زاری داد و بیداد... ما هم رفتیم ببینیم چه خبره بقیه همسایه هام اومدن بیرون یکیشون از مامانم پرسید چی شده؟ مامانم به جا اینکه بگه بز عمه نوریه گم شده گفت عمه ی بزْ نوریه گم شده
تا سه ماه از خونه بیرون نمی رفتیم.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴۱۳
۴:۳۰
یه بار با شوهرم بین راه رفتیم آب جوش بگیریم، گفتم آقا آب جوشتون داغ هست؟🥺
حیثیتم رفت
شوهرم موقع چای خوردن یه قلوپ می خورد میزد زیر خنده دوباره یه قلوپ دیگه ترررررررر
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴۰۶
۴:۳۰
یک بار یه مراسمی بود همه خونه عمهام بودیم دو روز، بعد خواهر شوهرم جو گرفته بودش همه چادرهای فامیل رو برداشته بود ریخته بود توی لباسشویی بعد که درش آورده بود همه چادر ها قاطی شده بود هیچکس مال خودش رو پیدا نمی کرد اعصابشون خورد شده بود
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳۹۷
۴:۳۰
یک بار شوهرعمم این ها اومده بودن خونهمون داشتیم فیلم می دیدیم بعدش دیدم هی صدای تی وی کم و زیاد میشه فکر کردم کنترل دست داداش کوچیکم هست گفتم هوووووی گاو نگه دار دیگه چرا هی کم و زیاد می کنی دیدم کنترل دست شوهر عمم هست.

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳۹۱
۴:۳۰
امسال رفته بودیم کربلا بعد عمه ام اومده بودن خونمون به من گفت بیا اینجا من هم رفتم بهم گل داد من هم می خواستم تشکر کنم هول شدم گفتم دستت درد نکنه خاله قابلتون رو نداشت
عمه ام گفت چی؟ سوتیم رو جمع کردم گفتم دستتون درد نکنه
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳۸۳
۴:۳۰
سلام چندسال پیش که خواهرم تازه ازدواج کرده بود من هم مجرد بودم یک روز خواهرم نهار خونه ی ما بود اون موقع هام بافتنی میبافت همه نشسته بودیم به خواهرم گفتم بده کمی هم من ببافم خواهرم هم داد بعد چند رج بافتن خواهرم میل و ازم گرفت گفت یدونشو در دادی منم میگفتم خودت در دادی من ندادم اونم میگفت من در ندادم خودت دادی خلاصه ما همینجور داشتیم بحث میکردیم مادرم با تعجب چپ چپ نگاهمون میکرد بعدش یواشکی گفت خجالت نمیکشین من در ندادم تو در دادی راه انداختین تازه دوزاریمون افتاد🫢

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳۷۹
۴:۳۰
سلاماین سوتی برای شوهرمه
شوهرم عاشورا پارسال کربلا بود داشتم باهاش تصویری صحبت میکردم .میگفت کجا رفتیم و چکار کردیم.بهش گفتم شام چی خوردی چی بهت دادن گفت عنبر النسا خوردیم.حالا قیافه من اینجوری شده بوده


گفتم عنبر النسا خوردی!! گفت اره دیگه همونیه که توش گوشت، خلال پرتغاله.خلال پسته س دیگه.بهش گفتم اهان اون قیمه نثارهوقتی بهش گفتم به چی میگن عنبرنسا ترکیدیم از خنده




.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
شوهرم عاشورا پارسال کربلا بود داشتم باهاش تصویری صحبت میکردم .میگفت کجا رفتیم و چکار کردیم.بهش گفتم شام چی خوردی چی بهت دادن گفت عنبر النسا خوردیم.حالا قیافه من اینجوری شده بوده
۳۵۹
۴:۳۰
سلام به همه، یه شب توی اتاق خوابگاه بودیم، می خواستیم بخوابیم دوستم که قرآن و لب تاپ جلوش بود همینطور که حرف میزد یهو دیدیم لب تاپ رو بوس کرد و گذاشت تو طاقچه و قرآن رو هم همین طوری هل داد زیر تخت،توی اون لحظه خیلی خندیدیم.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳۶۱
۴:۳۰
سلام این خاطره بر می گرده به کلاس اولم، کلاس اول که بودم خانم معلم گفته بود برگه ی آچار بیارید مدرسه من چون نمی دونستم منظورش برگه هست، به مامانم گفتم خانم معلم گفته آچار نقاشی کنیم ببریم مدرسه
مادر ما هم نقاشی یه آچار کشید. صبح که نشون خانم معلم دادم تا ظهر وقتی نگاهم می کرد می خندید
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۳۵۴
۴:۳۰
سلامم سلام خونه عموم بودین می خواستن برن کربلا همه باهاشون دست و روبوسی التماس دعا گفتن، گفتم منم زشته برم التماس دعا بگم نگو چی گفتم... گفتم زیارتتون قبول
برای منم دعا کنید زن عموم و بقیه زدن زیر خنده من که رفتم تو افق محو شدم

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۲۴
۴:۳۰