لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
ی
۳۳۲ عضو

یادش بخیر...

مشاهده در وب بله
۹ مهر
مسجد ما هیئت داره و غذا میده
خانمای محل هم امروز صبح اومده بودن مسجد برای پوست کندن پیاز و خورد کردن لوبیا سبز ، ما هم رفتیم ، من روزه بودم
بعد اینکه خانما داشتن از بارداری و روزه داری حرف میزدن ؛ از من پرسیدند روزه ای ؟گفتم اگه خدا قبول کنه بله باردارم undefined
یک دفعه فهمیدن چی گفتم undefined خانما مثل بمب منفجر شدن ، مامانم سریع درستش کرد
بجای روزه دار گفتم باردار ، اصلا نمی‌دونم چرا اشتباه گفتم undefinedundefined

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۸۴

۴:۳۰

۱۰ مهر
خاطره ای از آقای قرائتییکبار در سفر به عربستان 'وزیر فرهنگش خواست به ما پز بدهد و گفت ما در اینجا ۵ میلیون حافظ قرآن داریم من هم بلافاصله گفتم ما در ایران ۵۵ میلیون محافظ قرآن داریم (آنوقت جمعیت ایران ۵۵ میلیون بود)حافظ قرآن و نهج البلاغه بودن خوب است ولی محافظ قرآن و نهج البلاغه بودن امتیازی الهی است.پیروز باد جبهه انقلاب اسلامی

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۱۱

۴:۳۰

۱۱ مهر
امسال رفته بودیم کربلا بعد عمه ام اومده بودن خونمون به من گفت بیا اینجا من هم رفتم بهم گل داد من هم می خواستم تشکر کنم هول شدم گفتم دستت درد نکنه خاله قابلتون رو نداشتundefinedعمه ام گفت چی؟ سوتیم رو جمع کردم گفتم دستتون درد نکنهundefined


undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۱۱

۴:۳۰

۱۲ مهر
رفتم خشکشویی کت بابام رو بگیرم. تا از در رفتم صاحب مغازه گفت سلام خوش اومدی کم پیدایی چه خبر خانواده خوبه؟ من نوکرتم، منم یکی یکی جواب میدادم که ممنونن خوبم همه سلام دارن، وقتی ام گفت نوکرتم گفتم زشته نفرمایید یه دفعه برگششتم دیدم با آقایی که پشت سرمه احوالپرسی میکنهundefinedundefined

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۵۲

۴:۳۰

۱۳ مهر
سلام این خاطره رو هر وقت یادم میاد خنده‌ام می گیره من و مادرم رفتیم چشم پزشکی مسئول پذیرش هرچی می گفت ما نمی شنیدیم و فقط می گفتیم هان؟هااان؟undefinedاون هم عصبی شد گفت اول گوش هاتون ببرین دکتر بعد چشم هاتونundefinedundefined

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۱۰

۴:۳۰

۱۴ مهر
سلام چندسال پیش یک بار بابام یه کار اداری داشت صبح بلند شده‌ بود قشنگ مرتب کرده بود خودش رو پيراهن و کتش هم پوشیده بود، کیف سامسونتشم برداشته بود تا می خواست بره بیرون مامانم داد زد جوااااد چرا شلوار نپوشیدی... خاک بر سرمundefinedundefinedیادش رفته بود شلوارش‌ رو پاش کنه، تصور کنید پیرهن سفید...کت طوسی... با شلوارک مامان دوز بلند خال خالی یشمی...باکیف سامسونتundefined


undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۷

۴:۳۰

۱۵ مهر
سلام undefinedundefinedیک سوتی بگم که آبروم جلو همسایمون رفتundefinedundefinedundefinedیک روز دختر عموم آش (نذری)پخته بود زنگ زد که برم بگیرم منم رفتم و گرفتم تا رفتم برم گفت بیا این آش رو ببر برای همسایتون فاطمه خانوم ، گرفتم ازش و رفتم در خونه فاطمه خانم درو زدم شوهرش تو حیاط بود گفت کیهundefinedگفتم منمدر رو باز کرد و تا شوهرش و دیدم گیج شدم🥴گفتم فاطمه خانوم هست گفت ارهمنم گیجundefinedگفتم گوشیو بهش بده undefinedundefinedundefined

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۵

۴:۳۰

۱۶ مهر
رفتم خشکشویی کت بابام رو بگیرم. تا از در رفتم صاحب مغازه گفت سلام خوش اومدی کم پیدایی چه خبر خانواده خوبه؟ من نوکرتم، منم یکی یکی جواب میدادم که ممنونن خوبم همه سلام دارن، وقتی ام گفت نوکرتم گفتم زشته نفرمایید یه دفعه برگششتم دیدم با آقایی که پشت سرمه احوالپرسی میکنهundefinedundefined

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۳

۴:۳۰

۱۷ مهر
یک بار شوهرعمم این ها اومده بودن خونه‌مون داشتیم فیلم می دیدیم بعدش دیدم هی صدای تی وی کم‌ و زیاد میشه فکر کردم کنترل دست داداش کوچیکم هست گفتم هوووووی گاو نگه دار دیگه چرا هی کم و زیاد می کنی دیدم کنترل دست شوهر عمم هست.undefinedundefined

undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۳

۴:۳۰

۱۸ مهر
سلام، دیروز مسیرمون سمت خونه خواهر شوهرم بود رفتیم یک وسیله رو بهش بدیم، نزدیک ظهر بود دیگه اینقدر اصرار کرد که رفتیم خونه‌اش گفت هرچی باشه دور هم می خوریم‌،خلاصه در کنار نهارش چندتا تخم مرغم شکست که غذا کم نباشه‌ سر سفره داشتیم غذا می خوردیم که عروس هلندیشون پرواز کرد و جیش کرد روی شلوار دخترم، دخترم گفت باباااا بابااااا، شوهرم،با انگشتش جیش پرنده رو از روی شلوار دخترم برداشت ،کرد توی دهنش‌undefinedبعدش که فهمید چه گندی خورده قیافه‌اش اینطوری شدundefinedفکر کرده بود تخم مرغ ریخته روی شلوار دخترم براژ همون انگشت زد خوردundefined



undefined @yadbad123 undefined----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n

۲

۴:۳۰