بازارسال شده از ✧𝑷𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎/ BTS / OT7 /بی تی اس
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?پارت 3جیمین: هی ا/ت...جونکوک و دوست دخترش خیلی ناگهانی امروز از هم جدا شدنا/ت: ودف...راستی اون ا/ت مکث میکنه از زبان ا/ت: ازش بپرسم کسی که دیروز به کوک زنگ زده بود کی بود...؟
یک دفعه،صدای ماشین از بیرون میاد،ا/ت نگاهی به بیرون میندازه...بردارش بود...برادری که از دستش فرار کرده بود و نمیخواست چشش به اون بخوره،برادر ا/ت رئیس مافیای مواد مخدر تو شهرشون بود،با ۹تا بادیگارد و جعبه های عجیبی که یکی یکی از ماشین بیرون میاوردن داشتن به رستوران کناری میرفتن،همون موقع جیمین ی تماس تصویری با ا/ت گرفت،برادرش ی نگاهی به اینور و اونور انداخت،ا/ت دستپاچه شد و با گوشی رفت زیر پتوجیمین یکم میخنده و لبخند میزنه جیمین: ههه،چیشده،چرا رفتی زیر پتو
جونکوک درو محکم باز کرد و با بادیگاردش دنبال ا/ت گشتن،ا/ت از زیر پتو اروم میاد بیرونا/ت: جونکوک چیشد-جونکوک سریع از روی تخت بلندش میکنه، بغلش میکنه و با بادیگرادا سمت ماشین میرن،ا/ت غش میکنه و آخرین چیزی که میشنوه دستور جونکوک به بادیگاردشه"در ماشینو باز کن... زود!"
شرط پارت بعدی ۱۴تا ریکت
୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
یک دفعه،صدای ماشین از بیرون میاد،ا/ت نگاهی به بیرون میندازه...بردارش بود...برادری که از دستش فرار کرده بود و نمیخواست چشش به اون بخوره،برادر ا/ت رئیس مافیای مواد مخدر تو شهرشون بود،با ۹تا بادیگارد و جعبه های عجیبی که یکی یکی از ماشین بیرون میاوردن داشتن به رستوران کناری میرفتن،همون موقع جیمین ی تماس تصویری با ا/ت گرفت،برادرش ی نگاهی به اینور و اونور انداخت،ا/ت دستپاچه شد و با گوشی رفت زیر پتوجیمین یکم میخنده و لبخند میزنه جیمین: ههه،چیشده،چرا رفتی زیر پتو
جونکوک درو محکم باز کرد و با بادیگاردش دنبال ا/ت گشتن،ا/ت از زیر پتو اروم میاد بیرونا/ت: جونکوک چیشد-جونکوک سریع از روی تخت بلندش میکنه، بغلش میکنه و با بادیگرادا سمت ماشین میرن،ا/ت غش میکنه و آخرین چیزی که میشنوه دستور جونکوک به بادیگاردشه"در ماشینو باز کن... زود!"
شرط پارت بعدی ۱۴تا ریکت
۱
۱۹:۵۴
بازارسال شده از ✧𝑷𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎/ BTS / OT7 /بی تی اس
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?پارت 4ا/ت اروم بیدار شد،بادیگارد از جلو رانندگی میکرد و جونکوک پشت پیش ا/ت بود،دستشو روی شونه های ا/ت گذاشته بود و خودش از خستگی خوابیده بود،سرشو به پنجره تکیه داده بود،ا/ت یکم سعی کرد درست تر بشینه و فهمید تمام این مدت روی پاهای جونکوک خوابیده بود،غروب بود و نورم ملایم به داخل ماشین میتابید
،بادیگارد داشت با تلفن صحبت میکرد
بادیگارد با معاون رئیس شرکت جونکوک: اره...اره..رئیس خیلی خسته بود...ولی الان بلاخره یکم خوابید...اون حر@# وم ز,/اده رئیس مافیا...خواهر نامزد قبلی جونکوک...قصد داشت جونکوکو نابود کنه...رئیسمون اندزه اون کثاف؛ت حر# وم ز///اده نیست....اره اصلحه هارو همه جابه جا کردیم...الان میریم کاخ تا یکم اماده بشیم...
مواظب باش اون همه جا جاسوس داره...لعنتی ،بلاخره داشت یکم اوضامون سر و سامون میگرفت..
ا/ت سعی کرد اروم از بغل جونکوک بیرون بیاد،یکم جونکوک انگشتاش تکون خورد ولی بیدار نشد،ا/ت رفت جلو که با بادیگارد صحبت کنهبادیگارد: بانو...بیدار شدین...خوب استراحت کردین؟چیزی نیاز دارین؟
ا/ت: داریم کجا میریم...چیشده،قشنگ توضیح بده
بادیگارد: داریم به کاخ پدری اقای جئون میریم...این موضوع خیلی پیچیده تر از این چیزهاست..زیاد دنبال حقیقت نگردین...به سودتون تموم نمیشه...
رئیس جئون دلال اسلحه بین المللیه،این شغلو از پدر بزرگش به ارث گرفته..ولی خانواده جئون اهل اینچیزا نبودن و با پدر بزرگش دشمن شدن،ولی بلاخره این شغل به اقای جئون رسید...بقیه ماجرارو وقتی رسیدیم خودتون میفهمین،الان میرسیم،برید اروم رئیسو بیدار کنین
ا/ت: باشه
جونکوک ی دفعه: خوبه تا همینجا متوجه شدی دیگه بسهاونا بلاخره میرسن
شرط برای پارت بعدی ۱۵تا ریکت
୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
،بادیگارد داشت با تلفن صحبت میکرد
بادیگارد با معاون رئیس شرکت جونکوک: اره...اره..رئیس خیلی خسته بود...ولی الان بلاخره یکم خوابید...اون حر@# وم ز,/اده رئیس مافیا...خواهر نامزد قبلی جونکوک...قصد داشت جونکوکو نابود کنه...رئیسمون اندزه اون کثاف؛ت حر# وم ز///اده نیست....اره اصلحه هارو همه جابه جا کردیم...الان میریم کاخ تا یکم اماده بشیم...
مواظب باش اون همه جا جاسوس داره...لعنتی ،بلاخره داشت یکم اوضامون سر و سامون میگرفت..
ا/ت سعی کرد اروم از بغل جونکوک بیرون بیاد،یکم جونکوک انگشتاش تکون خورد ولی بیدار نشد،ا/ت رفت جلو که با بادیگارد صحبت کنهبادیگارد: بانو...بیدار شدین...خوب استراحت کردین؟چیزی نیاز دارین؟
ا/ت: داریم کجا میریم...چیشده،قشنگ توضیح بده
بادیگارد: داریم به کاخ پدری اقای جئون میریم...این موضوع خیلی پیچیده تر از این چیزهاست..زیاد دنبال حقیقت نگردین...به سودتون تموم نمیشه...
رئیس جئون دلال اسلحه بین المللیه،این شغلو از پدر بزرگش به ارث گرفته..ولی خانواده جئون اهل اینچیزا نبودن و با پدر بزرگش دشمن شدن،ولی بلاخره این شغل به اقای جئون رسید...بقیه ماجرارو وقتی رسیدیم خودتون میفهمین،الان میرسیم،برید اروم رئیسو بیدار کنین
ا/ت: باشه
جونکوک ی دفعه: خوبه تا همینجا متوجه شدی دیگه بسهاونا بلاخره میرسن
شرط برای پارت بعدی ۱۵تا ریکت
۲
۱۹:۵۴
بازارسال شده از ✧𝑷𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎/ BTS / OT7 /بی تی اس
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?پارت 5به یک کاخ رسیدیم، با کلی نگهبان و کارگر
که اصلحه هارو جابه جا میکردن و یک جا میچیدننگهبان: چیزی که میبینین... چیزیه که جونکوک از پدربزرگش به ارث برده، اون با پدربزرگش... و همچنین با خانوادهاش مشکل داشت...بخاطر همین تصمیم گرفت فرار کنه... تا همینقدراطلاعات کوچک برای امنیت شما خوبه ،بعدا بقیه ماجرا رو خودتون میبینین...بیدارشین اقای جئون...رسیدیم
کاخ خیلی جدی و مجلل بنظر میرسید..معلوم بود قرار نیست ا/ت اونجا ازاد باشه...ا/ت آروم ی نگاهی به بیرون انداخت و ی نگاهی به جونکوک...جونکوک معلوم بود خیلی خستست
جونکوک بلاخره گشادگیو میزاره کنارو کم کم بلند میشه،ی کشی به گردنش میده و با احتیاط به ا/ت نگاه میکنه...بعد مدتها... (
🥹با همیناش حال کنین قرارع اتفاقای خیلی غیره منتظره تری بیفته
)
اروم از ماشین پیاده میشن.. اول ا/ت..بعد جونکوک،خدمتکارا از غبل به صف بودن و باهم برای جونکوک تعظیم کردن،به سمت کاخ رفتن که
جونکوک: زمزمه میکنه نزدیکم بمونو جم نخور
ا/ت همینطور به درو دیوار اونجا نگاه میکرد که چشش به کسی خورد که داشت از پنجره نگاشون میکرد،اون تهیونگ بود ،جونکوک ی نگاهی به ا/ت انداخت و نگاهشو دنبال کرد،تهیونگو دید،تهیونگ با لباس راحتی،ولی گرون قیمت...متوجه شده بود که جونکوک اومده،تهیونگ برای ی لحظه تو فضا غرق شده بود
تهیونگ: زمزمه خیلی وقت بود...بلاخرهه،هه
جونکوک شونه هاشو یکم بالابرد و زیر لب غر غر میکردجونکوک: لعنتی ،..اینجا چیکار میکنه
شرط برای پارت بعدی 16تا ریکت(مختلف)
୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
که اصلحه هارو جابه جا میکردن و یک جا میچیدننگهبان: چیزی که میبینین... چیزیه که جونکوک از پدربزرگش به ارث برده، اون با پدربزرگش... و همچنین با خانوادهاش مشکل داشت...بخاطر همین تصمیم گرفت فرار کنه... تا همینقدراطلاعات کوچک برای امنیت شما خوبه ،بعدا بقیه ماجرا رو خودتون میبینین...بیدارشین اقای جئون...رسیدیم
کاخ خیلی جدی و مجلل بنظر میرسید..معلوم بود قرار نیست ا/ت اونجا ازاد باشه...ا/ت آروم ی نگاهی به بیرون انداخت و ی نگاهی به جونکوک...جونکوک معلوم بود خیلی خستست
جونکوک بلاخره گشادگیو میزاره کنارو کم کم بلند میشه،ی کشی به گردنش میده و با احتیاط به ا/ت نگاه میکنه...بعد مدتها... (
اروم از ماشین پیاده میشن.. اول ا/ت..بعد جونکوک،خدمتکارا از غبل به صف بودن و باهم برای جونکوک تعظیم کردن،به سمت کاخ رفتن که
جونکوک: زمزمه میکنه نزدیکم بمونو جم نخور
ا/ت همینطور به درو دیوار اونجا نگاه میکرد که چشش به کسی خورد که داشت از پنجره نگاشون میکرد،اون تهیونگ بود ،جونکوک ی نگاهی به ا/ت انداخت و نگاهشو دنبال کرد،تهیونگو دید،تهیونگ با لباس راحتی،ولی گرون قیمت...متوجه شده بود که جونکوک اومده،تهیونگ برای ی لحظه تو فضا غرق شده بود
تهیونگ: زمزمه خیلی وقت بود...بلاخرهه،هه
جونکوک شونه هاشو یکم بالابرد و زیر لب غر غر میکردجونکوک: لعنتی ،..اینجا چیکار میکنه
شرط برای پارت بعدی 16تا ریکت(مختلف)
۳
۱۹:۵۶
بازارسال شده از ✧𝑷𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎/ BTS / OT7 /بی تی اس
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?پارت 6همه ی برقا ی دفعه خاموش میشن،صدای هیاهو انقدر بلند میشه که گوش جونکوک و ا/ت تیر میکشه،هرکدوم از خدمتکارا به ی سمت میدون،هیچ کس نمیتونست اونیکی رو ببینه...تهیونگ یکم ترسیده بود ولی بنظر نمیرسید خیلی نگران باشه...نور مهتاب کم کم نمایان شد و برقا کم کم وصل شدن...ولی قبلش جونکوک و ا/ت خودشونو رسوندن به داخل کاخا/ت: چه اتفاقی اف-جونکوکو میبینه که از پشت دستش خون میچکیدا/ت: جونکو-خودم میدونم!...چیزی نیست...دنبالم بیاا/ت با دقت داشت به اینور و اونور نگاه میکرد ،پای خودش آسیب دیده بود و نمیتونست درست راه بره,جونکوک که جلو تر از ا/ت راه میرفت ی نگاهی بهش انداخت و برگشت،اونو شبیه ی گونی گرفت و بغل کرد و خودش تا طبقه ۳اوردش,ا/ت کلا گیج شده بودتهیونگ: خوش اومدیجونکوک: فعلا وضعیت تخ.میه ب این نمیگن خوشتهیونگ ی نیش خند ریز میزنه و به ا/ت نگاهی میکنه ،رنگ پوستش پریده و چشماش بزور باز میشهتهیونگ: به خدمتکارا میگم براش ی تخت مناسب درست کنن...جونکوک ا/تو اروم روی تخت میزاره و از اتاق خارج میشه تا با تهیونگ صحبت کنه،ا/ت هنوز هوشیاری داشت و صحبتاشونو از پشت در میشنیدجونکوک: اون پایین چه اتفاقی افتادتهیونگ: اینجاهم دیگه امن نیست... همین دیروز از یکی انبارا دزدی شد...اونا حتی اینجا هم نفوذی دارن...به خدمتکارا هم دیگه نمیشه اعتماد کرد...اون رایان عوضی(همون برادر ا/ت) داره یواش یواش مارو نابود میکنهجونکوک کمی عصبی میشهتهیونگ: تو ا/تو به عنوان ی گروگان اینجا آوردی؟؟جونکوک: ربطی نداره...برادرش از هویت واقعیش خبر نداره...ا/تم فکر میکنه نمیدونم اونم ی نفوذیه...اون خودش علیه من و برادرش کار میکنه،دقیقا سازمان ضد ماتهیونگ: پس چرا-...اون اینجاست...زده به سرت؟...این که بدتره..از اتاق ا/ت ی صدا میاد،ا/ت میفهمه و سریع خودشو به خواب میزنه...جونکوک و تهیونگم از اونجا میرن...ا/ت اروم از تخت بلند میشه،وارد توالت میشه و میکاپای صورتشو که برای فریب دادن بود محکم میشوره و اصلحه هایی که مخفی کرده بودو اماده میکنها/ت: لعنتی... لو رفتمفضای کاخ خیلی مجلل و دارک بود،از اونور خدمتکارا زیر زمینو برای ا/ت آماده میکنن و جونکوک خونسرد روی صندلی نشته بود و سیگار میکشید ،خدمتکارا داشتن امادش میکردن و دستشو که خونریزی داشت باند پیچی میکردن
ا/ت سریع پنجره رو میشکونه و با کمک لوله پایین میاد،از بین خدمتکارا رد میشه،ولی...یکی از محافظا اونو میبینه و فریاد میزنه،ا/ت خودشو قایم میکنه و وقتی محافظا رد ا/تو گم میکنن...اروم بیرون میاد ولی جونکوکو جلو خودش میبینه...فضا سنگین میشه و ا/ت یکم دستپاچهجونکوک نگاهش میکنه........ و اروم بهش نزدیک میشه...شرط برای پارت بعدی ۱۷ تا ریکت
#یونگی୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
ا/ت سریع پنجره رو میشکونه و با کمک لوله پایین میاد،از بین خدمتکارا رد میشه،ولی...یکی از محافظا اونو میبینه و فریاد میزنه،ا/ت خودشو قایم میکنه و وقتی محافظا رد ا/تو گم میکنن...اروم بیرون میاد ولی جونکوکو جلو خودش میبینه...فضا سنگین میشه و ا/ت یکم دستپاچهجونکوک نگاهش میکنه........ و اروم بهش نزدیک میشه...شرط برای پارت بعدی ۱۷ تا ریکت
۲
۵:۴۱
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?پارت 7جونکوک قدم به قدم...بهش نزدیک میشه..ا/ت از پشت به دیوار برخورد میکنه ولی جونکوک همچنان نزدیک میشه...تا اینکه فاصلشون به قدری میشه که نفسای گرم جونکوک به گردن ا/ت میخوره...
جونکوک: میخواستی منو نابود کنی؟ ا/ت چیزی نمیگه و فقظ با ترس نفس میکشه..........نفساش تند تر میشه
جونکوک: ...فعلا نمیتونم کاری باهات داشته باشم....باید اول چیز مهمی رو بفهمیدستاشو اروم میبره پشت ا/تیک دفعه همچی برای ا/ت سیاه شد...اروم چشماشو باز کرد وقتی بیدار شد توی سیاه چاله بود... عجیب بود...چون ن به چیزی بسته بودنش و ن دری براش قفل بود...ی فضای نم...کاملا سیاه با ی پنجره کوچیکی که فضارو روشن نگه میداشت...و ی در خروجی تنگ با کلی پله...ا/ت و جونکوک ی سوال خیلی بزرگ داشتن... دلیل جدا شدنشون...اونا همو دوست داشتن...
...ولی یکدفعه همچیز عوض شد... انگار برنامه ریزی شده بود...حتی شغل ا/ت...و ا/ت تازه داشت به این موضوع شک میکرد...پس تصمیم گرفت اول قضیه رو بفهمه...روی دیوار نماد های عجیبی کشیده شده بود....ماه...خورشید... جمله های نامفهوم...تاریخ سلسله گوگوریو...ا/ت بلند شد تا دیوارارو بهتر برسی کنه...که کسی با لباس قدیمی (لباس شاهزادگان دوره گوگوریو) و فردی کنارش که انگار پدرش بود...و یک الماس در دست دختره....ا/ت با چشماو بدنی خسته....و ی برق خاصی تو چشاش داشت نگاه میکرد...انگار براش آشنا بود
جونکوک: صداشو صاف میکنه تموم شد پرنسس؟... انگار جونکوک مدتها بود که داشت اروم به ا/ت نگاه میکردا/ت برمیگرده و به جونکوک نگاه میکنه...جونکوک: میدونی....اون الماس چیه....دلیل اینهمه اتفاقاون ی چیزی فراتر از الماسه...صدای چکه قطره های آب و نوری که به سیاه چال میتابید به فضا جلوه خاصی میدادنجونکوک ادامه داد: برادرت تمع همچین چیزی رو داشت...میدونی پدرت اصلا کجاست؟.......تو همون دختر توی نقاشی هستی!شرط برای پارت بعدی:۱۷تا ریکت
୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
جونکوک: میخواستی منو نابود کنی؟ ا/ت چیزی نمیگه و فقظ با ترس نفس میکشه..........نفساش تند تر میشه
جونکوک: ...فعلا نمیتونم کاری باهات داشته باشم....باید اول چیز مهمی رو بفهمیدستاشو اروم میبره پشت ا/تیک دفعه همچی برای ا/ت سیاه شد...اروم چشماشو باز کرد وقتی بیدار شد توی سیاه چاله بود... عجیب بود...چون ن به چیزی بسته بودنش و ن دری براش قفل بود...ی فضای نم...کاملا سیاه با ی پنجره کوچیکی که فضارو روشن نگه میداشت...و ی در خروجی تنگ با کلی پله...ا/ت و جونکوک ی سوال خیلی بزرگ داشتن... دلیل جدا شدنشون...اونا همو دوست داشتن...
جونکوک: صداشو صاف میکنه تموم شد پرنسس؟... انگار جونکوک مدتها بود که داشت اروم به ا/ت نگاه میکردا/ت برمیگرده و به جونکوک نگاه میکنه...جونکوک: میدونی....اون الماس چیه....دلیل اینهمه اتفاقاون ی چیزی فراتر از الماسه...صدای چکه قطره های آب و نوری که به سیاه چال میتابید به فضا جلوه خاصی میدادنجونکوک ادامه داد: برادرت تمع همچین چیزی رو داشت...میدونی پدرت اصلا کجاست؟.......تو همون دختر توی نقاشی هستی!شرط برای پارت بعدی:۱۷تا ریکت
۴۵۴
۵:۴۶
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?ا/ت خشکش میزنه،فاصله بین ا/ت و جونکوک و نوری که بینشون میتابید... مشخص میکردن ی علامت سوال بزرگ تو سر ا/ته..جونکوک: تو..تنها کسی بودی که اون الماس یا گوی رو حرکت داد و ازش استفاده کرد..
بعد از جنگ بین گوگوریو و هان سلسله های قبایل هدفشون رو عوض کردن و باهم متحد شدن تا گوی رو از تو بگیرن...جونکوک به پسری که داخل نقاشیه اشاره کرداون منم...اونموقع... وقتی که باهم داشتیم از دستشون فرار میکردیم...تو از آخرین انرژیت استفاده کردی تا من به اینجا بیام...تا من به آینده سفر کنم...تو حافظتو از دست دادی،تا منو نجات بدی....تو ملکه،و من جانشین پدرمم...از بیرون صدای هیاهو میادالان...اونا دنبال توعن...فقط تویی که میتونی اون گوی رو استفاده کنی...الان،باید مخفی شی،امروز شب تو کاخ ی شب نشینی بزرگ داریم...قراره برادرت... بزار اینم بهت بگم که اون برادر واقعی تو نیست...برادر تو هزاران سال پیش مرده...دارو دسته برادر تقلبیت نقششون اینه که امشب تورو گروگان بگیرن و مجبورت کنن از اون گوی استفاده کنی
تو امشب...به عنوان همسر من انتخاب میشی...
خدمت کارا برای شب نشینی همه جارو تزئین میکنن،برای مهمونا ماسک آماده میکنن(تصاویرشو گذاشتم) و کاخ مجلل و مرتب میشه،میز تو حیاط چیده میشه ،باغذا های خوشممز ،دسر و نوشیدنیای مختلف
ا/ت داخل ی اتاق روی تخت نشسته بود و ۵تا خدمتکار داشتن آمادش میکردن،یکی ناخوناشو درست میکرد،یکی موهاشو و بقیه ارایشش میکردن
دامن قرمز و جذابی پوشیده بودخدمتکارا هم همینطور داشتن صحبت میکردنخدمتکار¹: وای خدا ببین شبه ماه شده عرررررخدمتکار²: خیلی خوش شانسی که عروس همچین خانواده ای شدیخدمتکار¹: بانو بعدا قراره ی خدمتکار اصلی انتخاب کنی منو انتخاب کن پلیززززززززز ترو خداخدمتکار³: وای خفه شو الان رئیس میاد جرمون میدهدر اتاق باز میشه, خدمتکار رئیس بوداقای جئون میخوان بیان اینجا... میخوان تنها باشنخدمتکارا از اتاق بیرون میرن ،ا/ت با اون چشای درشتش و برق تو چشاش خجالت میکشید و فقط سر جاش خشکش زدجونکوک با لباس مجلسی ای که به تن داشت اروم وارد اتاق شد و ی لبخند زد ولی مخفیش کردجونکوک: یکم بیش از حد زیبا شدی... برات خطر دارهاروم به ا/ت نزدیک میشه .........روی تخت دستشو سمت کمرش میبره و لمسش میکنه و سرشو میکنه تو گردن ا/ت نفساش نامنظم میشه و اروم در گوشش زمزمه میکنهجونکوک: نمیتونم جلوی خودمو بگیرم فا.ک...شرط برای پارت بعدی 18 ریکت
୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
بعد از جنگ بین گوگوریو و هان سلسله های قبایل هدفشون رو عوض کردن و باهم متحد شدن تا گوی رو از تو بگیرن...جونکوک به پسری که داخل نقاشیه اشاره کرداون منم...اونموقع... وقتی که باهم داشتیم از دستشون فرار میکردیم...تو از آخرین انرژیت استفاده کردی تا من به اینجا بیام...تا من به آینده سفر کنم...تو حافظتو از دست دادی،تا منو نجات بدی....تو ملکه،و من جانشین پدرمم...از بیرون صدای هیاهو میادالان...اونا دنبال توعن...فقط تویی که میتونی اون گوی رو استفاده کنی...الان،باید مخفی شی،امروز شب تو کاخ ی شب نشینی بزرگ داریم...قراره برادرت... بزار اینم بهت بگم که اون برادر واقعی تو نیست...برادر تو هزاران سال پیش مرده...دارو دسته برادر تقلبیت نقششون اینه که امشب تورو گروگان بگیرن و مجبورت کنن از اون گوی استفاده کنی
تو امشب...به عنوان همسر من انتخاب میشی...
خدمت کارا برای شب نشینی همه جارو تزئین میکنن،برای مهمونا ماسک آماده میکنن(تصاویرشو گذاشتم) و کاخ مجلل و مرتب میشه،میز تو حیاط چیده میشه ،باغذا های خوشممز ،دسر و نوشیدنیای مختلف
ا/ت داخل ی اتاق روی تخت نشسته بود و ۵تا خدمتکار داشتن آمادش میکردن،یکی ناخوناشو درست میکرد،یکی موهاشو و بقیه ارایشش میکردن
دامن قرمز و جذابی پوشیده بودخدمتکارا هم همینطور داشتن صحبت میکردنخدمتکار¹: وای خدا ببین شبه ماه شده عرررررخدمتکار²: خیلی خوش شانسی که عروس همچین خانواده ای شدیخدمتکار¹: بانو بعدا قراره ی خدمتکار اصلی انتخاب کنی منو انتخاب کن پلیززززززززز ترو خداخدمتکار³: وای خفه شو الان رئیس میاد جرمون میدهدر اتاق باز میشه, خدمتکار رئیس بوداقای جئون میخوان بیان اینجا... میخوان تنها باشنخدمتکارا از اتاق بیرون میرن ،ا/ت با اون چشای درشتش و برق تو چشاش خجالت میکشید و فقط سر جاش خشکش زدجونکوک با لباس مجلسی ای که به تن داشت اروم وارد اتاق شد و ی لبخند زد ولی مخفیش کردجونکوک: یکم بیش از حد زیبا شدی... برات خطر دارهاروم به ا/ت نزدیک میشه .........روی تخت دستشو سمت کمرش میبره و لمسش میکنه و سرشو میکنه تو گردن ا/ت نفساش نامنظم میشه و اروم در گوشش زمزمه میکنهجونکوک: نمیتونم جلوی خودمو بگیرم فا.ک...شرط برای پارت بعدی 18 ریکت
۳۶۳
۱۴:۵۲