بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۴۰
۱۴:۱۶
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۴۲
۱۸:۱۵
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۲۲
۸:۴۸
ـــــــــــــــجورج اورول، جملهای دارد درباره نوشتن و تنهایی: «نوشتن، نبردی هولناک است؛ مثلِ دستوپنجه نرمکردن با یک بیماریِ طولانی. کسی که مینویسد، باید تنهایی را انتخاب کند تا بتواند آن منِ واقعیاش را از میان لایههای زندگی روزمره بیرون بکشد.»
جورج اورول، دست روی نقطهای میگذارد که بیشتر نویسندهها با گوشت و پوست خود حس میکنند. نوشتن، نوعی کلنجار رفتنِ دائمی است با خود. انگار باید از تمام شلوغیهای روزمره، از نقشهایی که در جامعه، خانواده یا کار داریم، فاصله بگیریم و در تنهایی، به عمیقترین و شاید حتی دردناکترین بخشهای وجودمان چنگ بیندازیم تا کلمهای متولد شود. اینکه آدم در این تنهاییِ خودخواسته، بهجای فرار از خود، روبهروی خودش بایستد و بنویسد، شجاعت میخواهد. درست در همین نقطهٔ خلوت است که کارِ اصلی شروع میشود. همانجاست که با تمام ترسها، آرزوها و حتی بخشهای تاریکِ وجودمان روبهرو میشویم. انگار نویسنده باید این مسیرِ سخت را تنهایی قدم بزند تا بتواند دستِ پُر، به دنیای شلوغِ آدمها برگردد.
#نوشتن
@zaatar
جورج اورول، دست روی نقطهای میگذارد که بیشتر نویسندهها با گوشت و پوست خود حس میکنند. نوشتن، نوعی کلنجار رفتنِ دائمی است با خود. انگار باید از تمام شلوغیهای روزمره، از نقشهایی که در جامعه، خانواده یا کار داریم، فاصله بگیریم و در تنهایی، به عمیقترین و شاید حتی دردناکترین بخشهای وجودمان چنگ بیندازیم تا کلمهای متولد شود. اینکه آدم در این تنهاییِ خودخواسته، بهجای فرار از خود، روبهروی خودش بایستد و بنویسد، شجاعت میخواهد. درست در همین نقطهٔ خلوت است که کارِ اصلی شروع میشود. همانجاست که با تمام ترسها، آرزوها و حتی بخشهای تاریکِ وجودمان روبهرو میشویم. انگار نویسنده باید این مسیرِ سخت را تنهایی قدم بزند تا بتواند دستِ پُر، به دنیای شلوغِ آدمها برگردد.
#نوشتن
@zaatar
۱K
۱۶:۲۷
ــــــــــــــــمیگویند چهارساله بودی. نمیدانم دختر بودی یا پسر. ساقدوش عروس بودی یا داماد.نمیدانم لباس سفید عروس تنت بود یا کت شلواری که چندماهی نشان کرده بودی و حالا که تن زده بودی، یقهاش را مدام میکشیدی پایین. چهارسالهها برای عروسی نقشههای خودشان را دارند. شاید یک بشقاب شیرینی برداشتی و گوشهای نشستی برای خودت. دو گاز زدی و دوباره بلند شدی و رفتی پیِ بچهای که تازه دیدی و پنج دقیقه بعد رفیق صمیمیاش شدی. به لباس عروس دست کشیدی، کفش مهمانیات را درآوردی تا راحتتر بدوی.
چهارسالهها در عروسی یکجا بند نمیشوند.احتمالاً از سر شام بلند شدی و رفتی سراغ بچههای دیگر. شاید مادرت تو را سپرده بود به دخترخالهای، پسر عمویی. قرار بود مادرت چند ساعت بعد، تو را خسته و خوابآلود بغل کند و برگرداند خانه. یا شاید سرت را گذاشته بودی روی پای مادر و هنوز صدای ساز و حرفزدن آدمها میآمد و تو چشمهایت را به زور باز نگه میداشتی تا از چیزی عقب نمانی.
نمیدانم وقتی صدای انفجار آمد کجا بودی. کنار مادرت؟ میان بچهها؟ دم در؟ گوشهای از مجلس؟ نمیدانم مادرت توانست تو را بغل کند یا نه. پدرت خودش را رساند به تو؟لابد اول کسی دنبال عروس گشته و یکی دنبال داماد. و بعد، میان آن همه آدم، رسیدهاند به تو. تو آنقدر کوچک بودی که شاید اسم خیلی از آدمهای آن مجلس را بلد نبودی. هنوز برایت فرق نمیکرد عروس، چه نسبتی دارد با تو. مهم این بود که لباسش قشنگ بود و همه دورش جمع شده بودند. همین. حالا اما اسم تو را باید کنار اسم شهدا بنویسند. حالا، دیگر نیاز نیست مادرت تو را خوابآلود بغل بگیرد و ببرد خانه. امشب باید همه، زیر شانههای مادر تو را بگیرند و ببرند خانه. چهار سال، برای اینکه بفهمی عروسی چیست، خیلی کم است. برای اینکه بفهمی جنگ چیست، خیلی کمتر.
#جنگ
@zaatar
چهارسالهها در عروسی یکجا بند نمیشوند.احتمالاً از سر شام بلند شدی و رفتی سراغ بچههای دیگر. شاید مادرت تو را سپرده بود به دخترخالهای، پسر عمویی. قرار بود مادرت چند ساعت بعد، تو را خسته و خوابآلود بغل کند و برگرداند خانه. یا شاید سرت را گذاشته بودی روی پای مادر و هنوز صدای ساز و حرفزدن آدمها میآمد و تو چشمهایت را به زور باز نگه میداشتی تا از چیزی عقب نمانی.
نمیدانم وقتی صدای انفجار آمد کجا بودی. کنار مادرت؟ میان بچهها؟ دم در؟ گوشهای از مجلس؟ نمیدانم مادرت توانست تو را بغل کند یا نه. پدرت خودش را رساند به تو؟لابد اول کسی دنبال عروس گشته و یکی دنبال داماد. و بعد، میان آن همه آدم، رسیدهاند به تو. تو آنقدر کوچک بودی که شاید اسم خیلی از آدمهای آن مجلس را بلد نبودی. هنوز برایت فرق نمیکرد عروس، چه نسبتی دارد با تو. مهم این بود که لباسش قشنگ بود و همه دورش جمع شده بودند. همین. حالا اما اسم تو را باید کنار اسم شهدا بنویسند. حالا، دیگر نیاز نیست مادرت تو را خوابآلود بغل بگیرد و ببرد خانه. امشب باید همه، زیر شانههای مادر تو را بگیرند و ببرند خانه. چهار سال، برای اینکه بفهمی عروسی چیست، خیلی کم است. برای اینکه بفهمی جنگ چیست، خیلی کمتر.
#جنگ
@zaatar
۱.۱K
۲۱:۴۱
ــــــــــــــحالا که دارم مینویسم، گیجگاهم نبض میزند و سرم درد میکند. از عصر تا همین حالا. دردش کموزیاد میشود. میزند به چشمها و پشت گردنم. اما آنقدر حالم خوب است که درد را به جان میخرم. امروز دو رفیق دبیرستانیام آمدند خانهمان. سرجمع سه آدمبزرگ بودیم با هشت بچه؛ از ده سال تا یکسالونیم. هربار جمع میشویم قسم میخوریم که از این به بعد لااقل دوهفته یکبار قرار بگذاریم. هربار اما با مریضی و مسافرت و مهمانیهای مختلف، چندماهی طول میکشد تا دوباره هم را ببینیم. فاصله ما از هم دور است؛ فاصلهٔ دلهایمان اما آنقدر نزدیک است که وقتی همدیگر را میبینیم، بچهها انگار همین دیروز هم را دیده بودند و ما، حرفمان را از همانجایی ادامه میدهیم که دفعهٔ قبل رها کرده بودیم.وقتی میروند، آدم میماند با یک سردرد که عجیب، شیرین است. کاش زندگی، با مریضی و مسافرت و مهمانی و هزار بهانهٔ دیگر، اینهمه فاصله بین دیدن آدمهای خوب نمیانداخت.حالا من ماندهام با سردردی که از عصر دارم و حال خوبی که دلم نمیآید با قرص از بینش ببرم. آدم، بعضی دردها را دوست دارد. انگار همین دردها یادگاریِ یک روز خوب میشوند.
#رفیق
@zaatar
#رفیق
@zaatar
۱K
۲۰:۳۰
.دبیرستان که بودم، دوستی داشتم که جبرانخلیلجبران میخواند. کتاب پیامبر و دیوانهاش را بهم هدیه داد و از همانجا کمکم همهٔ کتابهایش را خریدم و خواندم. بعد از آن، من هم شدم طرفدار پروپاقرصش. جبرانخلیلجبران جملات نابی دارد که هنوز بعد از گذشت سالها توی ذهنم مانده. در کتاب پیامبرش جملهای دارد با این مضمون:«دوست تو، پاسخ نیازهای توست. او مزرعهای است که با عشق میکاری و با سپاس درو میکنی.»
آن سالها، این جمله برایم شبیه یک تعریف قشنگ از دوستی بود؛ چیزی که میشد زیرش خط کشید و در دفتر یادداشت نوشت. اما امروز، وقتی چند ساعت کنار دوستانم بودم، یکباره یاد همان جمله افتادم. فهمیدم بعضی جملهها را باید سالها با خودت حمل کنی تا یک روز، وسط یک مهمانیِ معمولی، وقتی کنار دوستت نشستی، معنایش به جانت بنشیند.
امروز کنار آزاده و فاطمه و مرضیه، وقتی تکهای از کیک خانگی را توی دهانم گذاشتم و مغز گردوها زیر دندانم آمد، داشتم فکر میکردم که چقدر این روزها بیشتر از هر وقتی نیاز دارم به این رفاقتها. حالا که گوشهای از ذهنم پای زندگی و بچههاست، حالا که کارم نوشتن است و تنهایی میطلبد، جانم در میرود برای رفقایی که چندساعتی کنارشان بنشینم و بگویم و بشنومشان. جبرانخلیلجبران راست میگفت. دوستان من، مزرعههایی هستند که با عشق کاشتهام و با سپاس درو میکنم.
#رفیق
@zaatar
آن سالها، این جمله برایم شبیه یک تعریف قشنگ از دوستی بود؛ چیزی که میشد زیرش خط کشید و در دفتر یادداشت نوشت. اما امروز، وقتی چند ساعت کنار دوستانم بودم، یکباره یاد همان جمله افتادم. فهمیدم بعضی جملهها را باید سالها با خودت حمل کنی تا یک روز، وسط یک مهمانیِ معمولی، وقتی کنار دوستت نشستی، معنایش به جانت بنشیند.
امروز کنار آزاده و فاطمه و مرضیه، وقتی تکهای از کیک خانگی را توی دهانم گذاشتم و مغز گردوها زیر دندانم آمد، داشتم فکر میکردم که چقدر این روزها بیشتر از هر وقتی نیاز دارم به این رفاقتها. حالا که گوشهای از ذهنم پای زندگی و بچههاست، حالا که کارم نوشتن است و تنهایی میطلبد، جانم در میرود برای رفقایی که چندساعتی کنارشان بنشینم و بگویم و بشنومشان. جبرانخلیلجبران راست میگفت. دوستان من، مزرعههایی هستند که با عشق کاشتهام و با سپاس درو میکنم.
#رفیق
@zaatar
۱.۱K
۲۰:۰۲
ادارهای به وسعت خانه
من، یک زنِ خانهدارم و شغلم مجازیست. در مدرسه نویسندگی مبنا کار میکنم و محل کارم یک اتاق یا میز مشخص ندارد؛ یک گروه در ایتاست به اسم گروه استادیاری. برای رسیدن به آنجا نیاز به ماشین و مترو ندارم. زمانی صرف نمیکنم برای رفتوآمد. من در تمام طول سال، سر کارم. صبح و ظهر و شب، فرقی ندارد. مدیریت کارها پای خودم است. یک روز ممکن است صبح تا شب پای کار باشم تا فرداش برسم به خانه و زندگی. با همهٔ اینها هیچکس من را شاغل حساب نمیکند. از نظر دوست، فامیل و آشنا، من فقط یک خانهدار هستم. هیچوقت کسی ساعت مهمانیاش را با من هماهنگ نمیکند؛ لابد چون همیشه در دسترسم. روزهایی که یک عالم کار سرم هوار شده و کسی انتظار دارد برایش وقت بگذارم، راهی جز همراهی ندارم؛ چون شغل من مجازیست و من هیچوقت شاغل به حساب نمیآیم. کسی تاحالا بهم پیشنهاد نداده اگر یک روز کارهایت زیاد بود، روی ما حساب کن. اگر جلسه داشتی بچههایت با ما.
شاید بدترین قسمت ماجرا این باشد که خودم هم گاهی یادم میرود شاغلم. آنقدر به «در دسترس بودن» عادت کردهام که وقتی کسی میگوید: «تو که همیشه خانهای»، چند ثانیه طول میکشد تا یادم بیاید من خانهام، اما همیشه آزاد نیستم. من هم گاهی جلسه دارم. گاهی کارهای عقبافتاده دارم. من هم همیشه برای فردایم برنامه دارم؛ فقط برنامهام روی تقویم اداره ثبت نشده.گاهی وسط آشپزی، با یک دست خورش را هم میزنم و با دست دیگر جواب پیامهای کاری را میدهم. گاهی بچهها صدایم میکنند و من همزمان صوتی برای هنرجو میفرستم و عذرخواهی میکنم بابت صدای پیشزمینه و جنگهای جهانی میانِ بچهها. گاهی شب، وقتی همه خوابیدهاند، تازه میروم سراغ کارهایی که از صبح منتظر ماندهاند. این وسط اگر یک روز بگویم به کارهایم نمیرسم، انگار اتفاق عجیبی افتاده. چون مگر من چه کار دارم؟ خانهام دیگر.
شاید اگر هر روز صبح کیفم را برمیداشتم و از در میرفتم بیرون، اگر پشت میز کارم مینشستم و ساعت ورود و خروجم ثبت میشد، کارم جدیتر به نظر میرسید. شاید اگر برای رسیدن به محل کار نیم ساعت در ترافیک میماندم، آدمها بیشتر شاغلبودنم را باور میکردند. کارِ من آنقدر به زندگیام نزدیک است که هیچکس مرزش را نمیبیند؛ حتی خودم. من یک زنِ خانهدارم و همزمان، شاغلم. اینها با هم تناقضی ندارند. میدانم تا وقتی محل کارم خانهام باشد، تا وقتی با یک موبایل بتوانم از آشپزخانه برسم سرِ کار و از سر کار برسم پای سفره، کسی شلوغیهایم را جدی نمیگیرد. برای همه، من همان آدمی هستم که همیشه خانه است؛ اما خودم میدانم چند بار در روز، از خانه میروم سرِ کار و از سرِ کار برمیگردم خانه؛ فقط هیچکس در را برایم باز نمیکند و پشت سرم نمیبندد.
#شغل_مجازی#مبنا@zaatar
من، یک زنِ خانهدارم و شغلم مجازیست. در مدرسه نویسندگی مبنا کار میکنم و محل کارم یک اتاق یا میز مشخص ندارد؛ یک گروه در ایتاست به اسم گروه استادیاری. برای رسیدن به آنجا نیاز به ماشین و مترو ندارم. زمانی صرف نمیکنم برای رفتوآمد. من در تمام طول سال، سر کارم. صبح و ظهر و شب، فرقی ندارد. مدیریت کارها پای خودم است. یک روز ممکن است صبح تا شب پای کار باشم تا فرداش برسم به خانه و زندگی. با همهٔ اینها هیچکس من را شاغل حساب نمیکند. از نظر دوست، فامیل و آشنا، من فقط یک خانهدار هستم. هیچوقت کسی ساعت مهمانیاش را با من هماهنگ نمیکند؛ لابد چون همیشه در دسترسم. روزهایی که یک عالم کار سرم هوار شده و کسی انتظار دارد برایش وقت بگذارم، راهی جز همراهی ندارم؛ چون شغل من مجازیست و من هیچوقت شاغل به حساب نمیآیم. کسی تاحالا بهم پیشنهاد نداده اگر یک روز کارهایت زیاد بود، روی ما حساب کن. اگر جلسه داشتی بچههایت با ما.
شاید بدترین قسمت ماجرا این باشد که خودم هم گاهی یادم میرود شاغلم. آنقدر به «در دسترس بودن» عادت کردهام که وقتی کسی میگوید: «تو که همیشه خانهای»، چند ثانیه طول میکشد تا یادم بیاید من خانهام، اما همیشه آزاد نیستم. من هم گاهی جلسه دارم. گاهی کارهای عقبافتاده دارم. من هم همیشه برای فردایم برنامه دارم؛ فقط برنامهام روی تقویم اداره ثبت نشده.گاهی وسط آشپزی، با یک دست خورش را هم میزنم و با دست دیگر جواب پیامهای کاری را میدهم. گاهی بچهها صدایم میکنند و من همزمان صوتی برای هنرجو میفرستم و عذرخواهی میکنم بابت صدای پیشزمینه و جنگهای جهانی میانِ بچهها. گاهی شب، وقتی همه خوابیدهاند، تازه میروم سراغ کارهایی که از صبح منتظر ماندهاند. این وسط اگر یک روز بگویم به کارهایم نمیرسم، انگار اتفاق عجیبی افتاده. چون مگر من چه کار دارم؟ خانهام دیگر.
شاید اگر هر روز صبح کیفم را برمیداشتم و از در میرفتم بیرون، اگر پشت میز کارم مینشستم و ساعت ورود و خروجم ثبت میشد، کارم جدیتر به نظر میرسید. شاید اگر برای رسیدن به محل کار نیم ساعت در ترافیک میماندم، آدمها بیشتر شاغلبودنم را باور میکردند. کارِ من آنقدر به زندگیام نزدیک است که هیچکس مرزش را نمیبیند؛ حتی خودم. من یک زنِ خانهدارم و همزمان، شاغلم. اینها با هم تناقضی ندارند. میدانم تا وقتی محل کارم خانهام باشد، تا وقتی با یک موبایل بتوانم از آشپزخانه برسم سرِ کار و از سر کار برسم پای سفره، کسی شلوغیهایم را جدی نمیگیرد. برای همه، من همان آدمی هستم که همیشه خانه است؛ اما خودم میدانم چند بار در روز، از خانه میروم سرِ کار و از سرِ کار برمیگردم خانه؛ فقط هیچکس در را برایم باز نمیکند و پشت سرم نمیبندد.
#شغل_مجازی#مبنا@zaatar
🥲۲
۸۷۵
۱۷:۲۸
بازارسال شده از عجم علوی | مهدی مولایی
از شما ممنونیم آقای رئیسجمهور. بعد از ماجرای آن پیاده قدمزدنتان در زیر بمباران روز قدس در گرماگرم جنگ وسط تهران، این شجاعترین پزشکیانی بود که دیدیم. ممنون که تصویر آقا را در قلب نیویورک بالا بردید. بگذار جهانیان بفهمند که نام و چهره خامنهای محو شدنی نیست و حالاحالاها باید ببینندش. بگذار ببینند که اگر در سازمان ملل ما را تهدید کنند، در سازمان ملل تهدید خواهند شد. درست در وسط کشور خودشان. از روز اول ریاست جمهوری همیشه میگفتید من پروتکل بلد نیستم، کاغذها را دور بریزید میخواهم خودم صحبت کنم. ممنون که امروز کاغذها را دور ریختید و توی چشم دوربینها نگاه کردید و قاطعانه خطبه خواندید. این شما نبودید؛ این همه ما نود میلیون ایرانی بغضآلود و خشمگین بودیم پشت بلندگوهای سازمان ملل. اختلافها و نقدهایمان را میگذاریم برای روزی دیگر. امروز شما فاصله سازمان ملل تا هتل را مثل همیشه، لاتی راه بروید و سینه جلو دهید. میخواهیم چند دقیقهای فقط تشویقتان کنیم.
«مهدی مولایی»@m_molaie110
«مهدی مولایی»@m_molaie110
۱۸
۱۷:۱۲
اگر مدرسه میناب را نمیزدند
در نویسندگی تکنیک سادهای داریم برای پیدا کردن سوژه؛ روشی که کمک میکند زودتر به ایدهٔ داستانی برسیم. آن تکنیک، استفاده از «اگر» است. کافیست یک اتفاق، آدم یا موقعیت معمولی را برداریم و از خودمان بپرسیم: «اگر اینطور نمیشد، چه میشد؟»
از دیشب، ذهنم رفته پی اینکه: «اگر مدرسه میناب را نمیزدند»، حالا مادر میکائیل، بند عینک جدیدی برایش میخرید و قمقمهٔ نویی میانداخت روی شانهاش و امروز راهی مدرسهاش میکرد.اگر مدرسه میناب را نمیزدند، حالا مادر هنا، برایش روپوش جدیدی میدوخت و از سر سال میافتاد در تدارک جشن تکلیفش. شاید از شب قبل، مقنعهاش را اتو میکرد و چندبار میپرسید: «چیزی از قلم نیفتاده؟»حانیه و سبحان قبل از رفتن به مدرسه، از گردن مادر آویزان میشدند و میگفتند:«توروخدا تو بیا دنبالمون.»و مادر میگفت:« میام. حتما میام.»مادر رضا جامدادی و کیفش را ست فضانورد برمیداشت. رضا از شب قبل کیفش را کنار در میگذاشت و صبح، قبل از اینکه کسی صدایش کند، چند بار سراغش میرفت تا مطمئن شود دفتر و مدادها سر جایشان است.مادر محمد به پدرش میگفت:« خودم بچه رو میبرم مدرسه.» ذوق اول مهری را داشت. چندین سال تروخشکش کرده بود تا این روزها را ببیند.اگر مدرسه میناب را نمیزدند حالا مهدیه و امین اجازه میگرفتند امسال را باهم و تنها بروند مدرسه. لابد مادرشان هزار بار سفارش میکرد: «دست هم رو ول نکنید.»لابد مادرِ فاطمه موهاش را از شب میبافت تا امروز از مقنعه بیرون نزند. صبح هم جلوی آینه، گیرههاش را مرتب میکرد و میگفت: «حالا شدی دختر مدرسهایِ خودم.»
کاش امروز، نگرانیِ همهٔ مادرها فقط این بود که بچهشان زنگ اول خواب نماند، لقمهاش را کامل بخورد و دفتر مشقش را جا نگذارد. امروز از صبح با خودم اگرها را بازی کردم؛ هر بار که تغذیه گذاشتم برای بچهها، قمقمهٔ آبشان را پُر کردم و دستی به سرشان کشیدم، یکی از بچههای میناب آمد توی ذهنم و زدم زیر گریه.
اگر مدرسهٔ میناب را نمیزدند، امشب همهٔ مادرها، خسته از یک روز معمولی، سرشان را روی بالش میگذاشتند و خیالشان راحت بود که بچهشان خوابیده؛ همان بچهای که صبح، دوباره بیدارش میکردند و راهیِ مدرسه میشد. کاش اول مهر برای همهٔ مادرها با «مواظب خودت باش» شروع میشد و با باز شدن در و شنیدن « مامان گرسنهم» تمام میشد.
#میناب#اول_مهر
@zaatar
در نویسندگی تکنیک سادهای داریم برای پیدا کردن سوژه؛ روشی که کمک میکند زودتر به ایدهٔ داستانی برسیم. آن تکنیک، استفاده از «اگر» است. کافیست یک اتفاق، آدم یا موقعیت معمولی را برداریم و از خودمان بپرسیم: «اگر اینطور نمیشد، چه میشد؟»
از دیشب، ذهنم رفته پی اینکه: «اگر مدرسه میناب را نمیزدند»، حالا مادر میکائیل، بند عینک جدیدی برایش میخرید و قمقمهٔ نویی میانداخت روی شانهاش و امروز راهی مدرسهاش میکرد.اگر مدرسه میناب را نمیزدند، حالا مادر هنا، برایش روپوش جدیدی میدوخت و از سر سال میافتاد در تدارک جشن تکلیفش. شاید از شب قبل، مقنعهاش را اتو میکرد و چندبار میپرسید: «چیزی از قلم نیفتاده؟»حانیه و سبحان قبل از رفتن به مدرسه، از گردن مادر آویزان میشدند و میگفتند:«توروخدا تو بیا دنبالمون.»و مادر میگفت:« میام. حتما میام.»مادر رضا جامدادی و کیفش را ست فضانورد برمیداشت. رضا از شب قبل کیفش را کنار در میگذاشت و صبح، قبل از اینکه کسی صدایش کند، چند بار سراغش میرفت تا مطمئن شود دفتر و مدادها سر جایشان است.مادر محمد به پدرش میگفت:« خودم بچه رو میبرم مدرسه.» ذوق اول مهری را داشت. چندین سال تروخشکش کرده بود تا این روزها را ببیند.اگر مدرسه میناب را نمیزدند حالا مهدیه و امین اجازه میگرفتند امسال را باهم و تنها بروند مدرسه. لابد مادرشان هزار بار سفارش میکرد: «دست هم رو ول نکنید.»لابد مادرِ فاطمه موهاش را از شب میبافت تا امروز از مقنعه بیرون نزند. صبح هم جلوی آینه، گیرههاش را مرتب میکرد و میگفت: «حالا شدی دختر مدرسهایِ خودم.»
کاش امروز، نگرانیِ همهٔ مادرها فقط این بود که بچهشان زنگ اول خواب نماند، لقمهاش را کامل بخورد و دفتر مشقش را جا نگذارد. امروز از صبح با خودم اگرها را بازی کردم؛ هر بار که تغذیه گذاشتم برای بچهها، قمقمهٔ آبشان را پُر کردم و دستی به سرشان کشیدم، یکی از بچههای میناب آمد توی ذهنم و زدم زیر گریه.
اگر مدرسهٔ میناب را نمیزدند، امشب همهٔ مادرها، خسته از یک روز معمولی، سرشان را روی بالش میگذاشتند و خیالشان راحت بود که بچهشان خوابیده؛ همان بچهای که صبح، دوباره بیدارش میکردند و راهیِ مدرسه میشد. کاش اول مهر برای همهٔ مادرها با «مواظب خودت باش» شروع میشد و با باز شدن در و شنیدن « مامان گرسنهم» تمام میشد.
#میناب#اول_مهر
@zaatar
۱۸۰
۱۹:۲۸