لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل زهرا رشیدیز
۱۱۳ عضو

زهرا رشیدی

نوقلمِ تازه کارundefinedundefined
برای معاشرت، برای نقد، برای نظرات @zahra_rash1d1
مشاهده در وب بله
۴ شهریور
همسایه‌هامون رفتن مسافرت.رفتم تو پله‌ها سوت زدم، جیغ زدم بلندبلند سرفه کردم اومدم تو. خیلی حال داد.
خدایا این خوشی‌ها رو از ما نگیر🥸
undefined۲۸

۲۸۹

۲۱:۲۷

۷ شهریور
Default Gift Icon

پاکت هدیه

عیده، عید!🥳undefinedundefined
۸ شهریور
thumbnail
همین که ایشون نوشتن‌ رو دیوار.
undefined۱۳

۲۶۴

۲۱:۳۴

۱۲ شهریور
thumbnail
بسم اللهمثل خواهر
روز سوم وداع و تشییع بود. باید حوزه هنری را ترک می‌کردیم. وسایل جامانده را با ضرب‌وزور می‌چپاندم توی کوله که آمد و بغلم کرد: «اگه دیگه ندیدمت خدافظ.» سفت فشارش دادم و گفتم: «خیلی دلم براتون تنگ می‌شه.» تعارف نکردم. توی آن سه روز آنقدر مهربانی ازش دیدم بودم که دلم برایش واقعی تنگ شود.
روز اول که پا توی حوزه گذاشتم گفتند بروم بالا پیش خانم حسینی تا پذیرش شوم. هن‌وهن‌کنان پله‌ها را بالا رفتم. تا چشمش بهم افتاد لبخند نرمی نشست روی لب‌هاش و گفت: «الهی بگردم، کوله‌ات خیلی سنگینه، بذارش زمین.» کوله را گذاشتم زمین و منتظر ماندم تا اسمم را توی لیست پیدا کند. کار پذیرش که تمام شد پرسید: «غذا خوردی؟» وقتی گفتم نه از جایش بلند شد. راه را نشانم داد و گفت: «تا تو بری بالا منم غذا و آب خنک برات میارم.» رفتارش برایم تازگی داشت. ندیده بودم کسی این‌طور، مهر را چاشنی کارش کند.
توی آن سه روز بعضی وقت‌ها یادم می‌رفت کارمند است؛ مثل خواهر بود برایمان. حواسش بود گرسنه نمانیم. بالشت و پتو داشته باشیم. شربت و هندوانه نگرفته برنگردیم به اتاقمان. راه حوزه‌هنری تا مصلی را گم نکنیم. بیش‌تر از وظایفش کارمان را راه می‌انداخت؛ خیلی بیشتر. از 15 تیر تا همین روز چندبار به یادش افتادم. کارهایش را توی ذهنم مرور می‌کردم و با خودم می‌گفتم چقدر این زن آدم حسابی بود.
امروز که آگهی فوتش را دیدم باورم نشد. عکسش را با دو انگشت بزرگ کردم. انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشتم تا خیالم راحت شود این خانم حسینی، همان خانم حسینی حوزه‌هنری نیست. ولی خودش بود. اشک‌هام گوله‌گوله باریدند برای زنی که عمر آشنایی‌مان فقط سه روز بود.
پ. ن: منت سرم بگذارید به فاتحه و صلواتی مهمانش کنید. @zahrarash1d1
۱۲ شهریور ۱۴۰۵
undefined۲۴
undefined۴
undefined۲

۱.۱K

۱۴:۵۲

۱۹ شهریور
زهرا رشیدی
بسم‌الله آستین‌های خدا صبح که از خواب بیدار شدم به خانم صفاییه پیام دادم که من دوتا صوت پیش‌مصاحبه دارم و دوتا مصاحبهٔ جلسه سیزدهم و شانزدهم؛ باقی جلسات را ندارم. با این همه جای خالی صوت‌ها چه کنم؟ مطمئن بودم با این همه ناقصی متوجه سیر کار نمی‌شوم تا متن به درد بخوری ازش بنویسم‌. عصر بود که خانم صفاییه باقی جلسات را هم فرستاد. یک حساب سرانگشتی کردم و دیدم بالای بیست ساعت مصاحبه‌ است. قد یک کتاب می‌شود از سارا و زندگی‌اش نوشت. دلم می‌خواست بزنم زیر کاسه کوزهٔ همه چیز و بگویم خیلی سخت است‌، از من بر نمی‌آید. نمی‌توانم این همه صوت را توی همین یک هفته ده روز حتی بشنوم چه رسد به باقی کارها. توی گروه دوستانم نوشتم: «بچه‌ها مثل آهو تو عسل گیر کردم، دلم می‌خواد لفت بدم.» خانم سین گفت: «چرا قبول کردی؟ می‌گفتی نمی‌تونم!» به چرایش فکر کردم. بدم نمی‌آمد به مسئولش بگویم یک مصاحبه دیگری بدهید از همین دو سه ساعته‌ها. اما نگفتم. انگار ته دلم می‌خواستم کار سخت‌تر را انجام بدهم؛ مثل قدیم‌ها. خیلی سال بود که دیگر زیر بار کارهای سخت و خیلی‌ سخت نرفته‌ بودم. کتاب‌های سخت نمی‌خواندم. مسئولیتی قبول نمی‌کردم. مهمانی‌های بزرگ برگزار نمی‌کردم. غذاهای زمان‌بر درست نمی‌کردم. دست به چرخ خیاطی نمی‌زدم. کارهای خانه را سمبل می‌کردم، حتی امسال خانه‌تکانی هم نکردم. حالا بعد از سال‌ها کار سختی بهم چشمک می‌زد. تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ شده بود برای سخت تلاش‌کردن. برای وقتی که وسط کار وابمانم، دست‌هایم را بالا ببرم و به خدا بگویم: «من نمی‌دونم، از عهدهٔ من خارجه، خودت یک کاریش کن.» خدا هم آستین‌هایش را بالا بزند و دستی به سروگوش کارها بکشد. دوست دارم مثل قبل‌ دوباره آستین بالازدن‌های خدا را ببینم. @zahrarash1d1 ۲ شهریور ۱۴۰۵
بلاخره روایتش رو تحویل دادم.
تا اطلاع ثانوی هرکسی جلو من اسم پهپاد، شهپاد، زهپاد، شمپاد، ویپاد، ایرپاد رو بیاره جیغ می‌زنم فرار می‌کنم.undefined

پ. ن: مصاحبه‌ها روایت پیشرفت کارگاه تولید پهپاد بود‌.
undefined۲۶
🥳۲

۲۰۱

۲۱:۵۳

۲۲ شهریور
thumbnail
لاله خانوم فیلم سخنرانی‌ات را چند بار گوش کردم. هی گشتم تا ببینم از دخترهای میناب چیزی گفته‌ای یا نه؟از عروسی که با دامن خونی رفت به خانه بختش، از زنی که آخرین بوسه را بر پیشانی شوهر جوانش زد و راهی میدان کرد، از دختر دو ساله‌ای که دلش برای بابای شهیدش تنگ شده بود و گریه‌هایش دل سنگ را آب می‌کرد؟
لاله خانوم این‌ها را از قلم انداختی، این‌ها هم زن بودند‌.
راستش الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم انتظارم بی‌جا بود‌. اینکه توقع داشتم آن بالا سینه سپر کنی و از دو جنگ و‌ چندهزار کشته بگویی، از سر خوش خیالی بود.
تو همین که فیلمت را بازی کنی، جیبت را پر کنی، آروغ روشنفکری‌ات را بزنی و ژست مبارز به خودت بگیری، برایت کافیست.
راستی لاله‌خانوم یادم رفت بگویم از آن تکه پارچه‌ای که روی سرت گذاشتی تا بتوانی به فیلم بازی‌کردنت ادامه بدهی و جیبت را پرپول نگه داری عوقم می‌گیرد.
@zahrarash1d1
undefined۱۶
undefined۱۳

۲۱۸

۱۰:۲۶

۳۰ شهریور
thumbnail
حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده‌ام!
چهارشنبه برای بازدید از روند بازسازی‌های فولاد مبارکه رفتم اصفهان. از وقتی پا توی محوطۀ فولاد گذاشتم و آدم‌ها برایمان حرف زدند، چیزی لابه‌لای حرف‌هاشان ذهنم را کشید سمت خودش. عِرق به فولاد از کلمه به کلمه‌ همۀ کارکنانش شره می‌کرد. مهندس نظری گفت: «وقتی بعد از بمباران، اولین کورۀ ذوب را بازسازی کردیم، کنار کوره ایستادم و ده دقیقه به صدایش گوش کردم. بعد از 45 روز خاموشی دلم خیلی برای صدایش تنگ شده بود.»
صدای کوره برای من مهیب بود. سرسام گرفته بودم، دوست‌داشتم هرچه زودتر از سالن فولادسازی بیرون بزنم. اما حتم دارم اگر از مهندس نظری می‌پرسیدم دلنشین‌ترین صدای عمرت کدام است می‌گفت صدای کوره بعد از بازسازی.
یکی دیگر از کارکنان گفت موقع انفجار به خاطر حجم زیاد گردوغبار و گوگرد چشم‌هایم آسیب دید. وقتی به بیمارستان منتقل شدم مدام اشک می‌ریختم. دکتر گفت: «نگران نباش چشات خوب می‌شه.» در جواب دکتر گفتم: «من دارم برای فولاد گریه می‌کنم نه برای خودم!»
وقتی ازشان پرسیدیم این عِرق از کجا می‌آید، دکتر محمدی گفت: «فولاد نون‌دونی ماست!»
«نون‌دونی» نمی‌توانست جواب کاملی باشد. با خودم گفتم اگر دکتر محمدی روی سوال بیشتر فکر می‌کرد به جواب دیگری می‌رسید. تجربه‌ام این را می‌گفت.
توی محل کار سابقم هیچ خبری از این عرق نبود. چندسال پیش پمپ چاه کارخانه خراب شد و خرج زیادی گذاشت روی دست مدیرعامل. هرکدام از همکارهایم که می‌شنیدند، شانه بالا می‌انداختند که یعنی به درک که خراب شد.
منقاش دست گرفتم و نشستم پای حرف‌ فولادی‌ها. باید دلیل اصلی این عرق را پیدا می‌کردم. یکی از کارکنان گفت: «اونقدری که من شاهد بزرگ‌شدن فولاد بودم، قد کشیدن بچه‌ام را ندیدم.»
جواب همین بود. فولادی‌ها به قول خانم جهان‌احمدی از مجالست به موانست رسیده بودند. خودشان را مدیون فولاد می‌دانستند. یک عمر با او زندگی کرده بودند، حالا که چنگال‌های دشمن توی تنش فرو رفته بود، به آب و آتش می‌زدند تا مرهم بگذارند روی زخم‌هایش.
فولاد را طوری بمباران کرده بودند که تا پنج‌سال نتواند کمر راست کند. اما خبر نداشتند دنیا روی دودوتا چهارتای آن‌ها نمی‌چرخد. آن‌ها آدم‌هایی را که می‌توانستند جان بدمند توی رگ و پی سوله‌ها و کوره‌ها ندید گرفته بودند.
فولاد بعد از شش ماه با جای زخم‌هایی که هنوز روی تنش مانده سرپا شد. اگر زبان داشت حتمی فریاد می‌زد: «حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده‌ام!»
@zahrarash1d1۳۰ شهریور ۱۴۰۵
undefined۲۶
undefined۸
undefined۳

۳۴۰

۱۱:۴۹

۹ مهر
thumbnail
یه طوری اینجا همه چی جدیه که خوف کردم.
#رویداد_همچو_سرو#بهترین_رویداد_کل_تاریخ
undefined۵
undefined۵
undefined۲

۱۴۱

۵:۰۹

۱۲ مهر
thumbnail
گیف
۴۰:۲۲
من بعد تحویل پروژه:
undefined۱۵
🥳۱

۸۹

۱۲:۳۱

۱۳ مهر
هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستمundefined‍undefined
زندگی‌نامهٔ خوب ایرانی یا خارجی چی خوندین؟


#موقت
undefined۹

۴۳

۱۶:۲۲