در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بسم الله الرحمن الرحیمدیروز همه دور نشسته بودند. بحث چاقی و لاغری بود. توی این بحثها شرکت نمیکنم. چون بیشتر وقتها حرف به این جا میرسد که فلانی فلان جایش چاق است. یکی از این فلانیها هم منم. گاهی تا مدتها بعد از این دورهمیهای اجباری زنانه، به زور میتوانم جلوی آینه بروم. تا چند هفته، حتی توی خانه، لباسهای گشاد میشوند اولین انتخابم. نمیدانم چه شد که یکهو «سین» با چسباندن انگشت اشاره به شست حلقۀ نازکی درست کرد و گفت: «مچ پاهای زهرا انقدره، به ساق پاش که میرسه یهو میترکه.» لپهایش را هم باد کرد تا حق مطلب ترکیدن را خوب ادا کند. «ص» پشت بندش گفت: «آدم میترسه مچ پاش نتونه وزنش رو تحمل کنه و بشکنه!» سکوت کردم و یواشکی دامن را کشیدم روی پاهای تپلم.
از دیروز باد لپهای «سین» توی مغزم وول میخورد و نگذاشته که بروم جلوی آینه. لابهلای مرور کردن هزاربارۀ جمع دیروز و دقت کردن روی جملهها و حالت چهرهها، یاد جملۀ آقای فرهودی افتادم. میگفت برای آنکه بتوانید شخصیتِ باورپذیری بسازید باید خودتان را بگذارید در شرایط او تا ببینید چطور فکر میکند و چه تصمیماتی میگیرد. جای دیگری هم گفت نویسندگی یعنی عشقورزیدن به همه چیز و همه کس. گفت شما باید حتی آدم بدهای قصهتان را دوست داشته باشید.
این دو جمله را گذاشتم کنار هم. سعی کردم «سین» و شرایط زندگیاش را لمس کنم. او توی خانوادهای پرجمعیت و شلوغ بزرگ شده. فکر و ذهن مادرش برق انداختن خانه بوده و هیچ حواسش به بچهها نبوده. هنوز دیپلمش را نگرفته بود که راهی خانۀ بخت شد. بعد از ازدواج هم تا ده پانزده سال درگیر اعتیاد همسرش بود و بارها تا مرز طلاق پیش رفت. چند سالی هم طعم فقر و نداری مطلق را چشید. تازه چند وقتی است که دارد روی آرامش را میبیند. «سین» توی زندگی شلوغ و سختش فرصت و موقعیت این را نداشته که بفهمد هر حرفی را نباید زد. یادنگرفته که نظردادن روی هیکل بقیه میتواند چقدر آزاردهنده باشد.
نمیدانم صغرا و کبرایم درست است یا نه اما هرچه هست زهر کلام سین را برایم از بین برد. باعث شد خودم را بگذارم جای او. من هم اگر زندگی سختی مثل او میداشتم شاید همین جملهها از دهانم خارج میشد.
این صغرا و کبراها باعث شد کمی «سین» را دوست بدارم.
23 آبان ماه#سه_از_سی
اینجا یا @zahra_rash1d1 پیاماتون رو میخونم.
@Zahrarash1d1
از دیروز باد لپهای «سین» توی مغزم وول میخورد و نگذاشته که بروم جلوی آینه. لابهلای مرور کردن هزاربارۀ جمع دیروز و دقت کردن روی جملهها و حالت چهرهها، یاد جملۀ آقای فرهودی افتادم. میگفت برای آنکه بتوانید شخصیتِ باورپذیری بسازید باید خودتان را بگذارید در شرایط او تا ببینید چطور فکر میکند و چه تصمیماتی میگیرد. جای دیگری هم گفت نویسندگی یعنی عشقورزیدن به همه چیز و همه کس. گفت شما باید حتی آدم بدهای قصهتان را دوست داشته باشید.
این دو جمله را گذاشتم کنار هم. سعی کردم «سین» و شرایط زندگیاش را لمس کنم. او توی خانوادهای پرجمعیت و شلوغ بزرگ شده. فکر و ذهن مادرش برق انداختن خانه بوده و هیچ حواسش به بچهها نبوده. هنوز دیپلمش را نگرفته بود که راهی خانۀ بخت شد. بعد از ازدواج هم تا ده پانزده سال درگیر اعتیاد همسرش بود و بارها تا مرز طلاق پیش رفت. چند سالی هم طعم فقر و نداری مطلق را چشید. تازه چند وقتی است که دارد روی آرامش را میبیند. «سین» توی زندگی شلوغ و سختش فرصت و موقعیت این را نداشته که بفهمد هر حرفی را نباید زد. یادنگرفته که نظردادن روی هیکل بقیه میتواند چقدر آزاردهنده باشد.
نمیدانم صغرا و کبرایم درست است یا نه اما هرچه هست زهر کلام سین را برایم از بین برد. باعث شد خودم را بگذارم جای او. من هم اگر زندگی سختی مثل او میداشتم شاید همین جملهها از دهانم خارج میشد.
این صغرا و کبراها باعث شد کمی «سین» را دوست بدارم.
23 آبان ماه#سه_از_سی
اینجا یا @zahra_rash1d1 پیاماتون رو میخونم.
@Zahrarash1d1
۱۸:۵۷
🪴بسم الله
دیشب دوباره همان خواب تکراری را دیدم. خواب دیدم شب عروسیام است. اما آرایشگر در نشاندادن نابلدیاش سنگ تمام گذاشته. موهایم آشفته است. چتریهای روی پیشانی کج شدهاند و کرم روی صورتم ماسیده است. همه توی مراسم زل میزنند بهم. بعد سرشان را نزدیک هم میکنند و پچپچ راه میاندازند. توی خواب دست میکشم به صورت و کرمپودر چرب و بیکیفیت مالیده میشود به سر انگشتم. در عالم رویا استرس میگیرم. شرم و خجالت از سر و رویم شره میکند.
ده سال است حداقل ماهی یکبار این خواب و این حال بد تکرار میشود. نطفۀ این کابوسها شب حنابندانمان بسته شد. برای مراسم ازدواج، آرایشگرم را با وسواس انتخاب کردم. به بیشتر سالنهای منطقه سر زدم و نمونه کارهاشان را زیر ذرهبین گذاشتم. قرارداد را که بستیم خیالم راحت بود. خاطرم جمع بود که انتخاب درستی کردهام.
به رسم ترکها دو شب مراسم داشتیم. شب حنانبندان، آرایشگر که از علاقۀ ما ترکها به پوست سفید بیخبر بود، دچار اشتباهی استراتژیک شد و صورتم را یکی دو درجه تیرتر از پوست طبیعیام کرد. من اما از روی صندلی سالن که بلند شدم راضی بودم . از رنگ پوستم خوشم آمد. ولی ماجرا از وقتی شروع شد که پا توی مراسم گذاشتم. عمه زهره نگاهی به صورتم انداخت و سر تکان داد. مریم گفت: «خودت اجازه دادی آرایشگر برنزت کند؟» خاله فاطمه دو دستش را تکیه داد به میز و سرش را آورد نزدیک صورتم و گفت: «چرا گذاشتی انقدر زشتت کنه؟ من اگه جای تو بودم صورتمو میشستم و بلند میشدم و میاومدم.» در جواب لبخندی زورکی زدم و گفتم: «خوبه که قشنگ شده.» ولی در درون متلاشی شده بودم. دلم میخواست هرچه زودتر مراسم تمام شود تا سرم را بگیرم زیر شیر آب.
آن شب نمیدانستم قرار است زهر این جملهها و نگاهها به ناخودآگاهم نشت کند و ماهی یکی دوبار سروکلهشان در کابوسها پیدا شوند. هرچه درباره آن لحظه و کابوسها مینویسم تا بلکه ذهنم خالی شود، فایدهای ندارد. تیغ جملهها روحم را زخم کرده است. زخم کاری است و هیچ مرهمی افاقه نمیکند.
#نه_از_سی
تو کامنتها، اینجا یا @zahra_rash1d1 پیامهاتون رو میخونم
@zahrarash1d1
🪴
دیشب دوباره همان خواب تکراری را دیدم. خواب دیدم شب عروسیام است. اما آرایشگر در نشاندادن نابلدیاش سنگ تمام گذاشته. موهایم آشفته است. چتریهای روی پیشانی کج شدهاند و کرم روی صورتم ماسیده است. همه توی مراسم زل میزنند بهم. بعد سرشان را نزدیک هم میکنند و پچپچ راه میاندازند. توی خواب دست میکشم به صورت و کرمپودر چرب و بیکیفیت مالیده میشود به سر انگشتم. در عالم رویا استرس میگیرم. شرم و خجالت از سر و رویم شره میکند.
ده سال است حداقل ماهی یکبار این خواب و این حال بد تکرار میشود. نطفۀ این کابوسها شب حنابندانمان بسته شد. برای مراسم ازدواج، آرایشگرم را با وسواس انتخاب کردم. به بیشتر سالنهای منطقه سر زدم و نمونه کارهاشان را زیر ذرهبین گذاشتم. قرارداد را که بستیم خیالم راحت بود. خاطرم جمع بود که انتخاب درستی کردهام.
به رسم ترکها دو شب مراسم داشتیم. شب حنانبندان، آرایشگر که از علاقۀ ما ترکها به پوست سفید بیخبر بود، دچار اشتباهی استراتژیک شد و صورتم را یکی دو درجه تیرتر از پوست طبیعیام کرد. من اما از روی صندلی سالن که بلند شدم راضی بودم . از رنگ پوستم خوشم آمد. ولی ماجرا از وقتی شروع شد که پا توی مراسم گذاشتم. عمه زهره نگاهی به صورتم انداخت و سر تکان داد. مریم گفت: «خودت اجازه دادی آرایشگر برنزت کند؟» خاله فاطمه دو دستش را تکیه داد به میز و سرش را آورد نزدیک صورتم و گفت: «چرا گذاشتی انقدر زشتت کنه؟ من اگه جای تو بودم صورتمو میشستم و بلند میشدم و میاومدم.» در جواب لبخندی زورکی زدم و گفتم: «خوبه که قشنگ شده.» ولی در درون متلاشی شده بودم. دلم میخواست هرچه زودتر مراسم تمام شود تا سرم را بگیرم زیر شیر آب.
آن شب نمیدانستم قرار است زهر این جملهها و نگاهها به ناخودآگاهم نشت کند و ماهی یکی دوبار سروکلهشان در کابوسها پیدا شوند. هرچه درباره آن لحظه و کابوسها مینویسم تا بلکه ذهنم خالی شود، فایدهای ندارد. تیغ جملهها روحم را زخم کرده است. زخم کاری است و هیچ مرهمی افاقه نمیکند.
#نه_از_سی
تو کامنتها، اینجا یا @zahra_rash1d1 پیامهاتون رو میخونم
@zahrarash1d1
🪴
۷:۴۱
🪴بسم الله
ساعت از یازده شب گذشته بود. از دور دیدمش که لب خیابان ایستاده. هودی خاکی رنگ به تن داشت و شلوار جین آبی. موهای بلندش را دم اسبی بسته بود. حرکتهایش عجیب بود. انگار نمیتوانست یک جا بند شود. نزدیکتر شدیم. چشمم از مژههای بلندش روی گردی صورتش تاب خورد. استیصال را میتوانستی توی چهرهاش ببینی. چشمهایمان بهم تلاقی کرد. غم داشت. غمش سنگین بود. آنقدر که قلبم را لخت و سنگین کرد. آنقدر که تا کلمه نمیکردم آرام نمیشدم. خسته و کلافه بود انگار. همسرم زیر لب لااله الاالله میگفت. سرم را سمتش چرخاندم و گفتم: «زنه معتاد بود؟!»
نفسش را با صدا بیرون داد: «معتاد کجا بود، منتظر مشتریه.» این را که گفت یکهو از درون خالی شدم. انگار لیوان آبی تویم چپه شد. نفسم را با صدا بیرون دادم گفتم:«چه عجیب!» تابهحال همچین زنهایی را از نزدیک ندیده بودم. شاید هم دیدهام ولی نتوانستهام بفهمم که شغلشان چیست.
نگاه زن توی ذهنم چرخ میخورد و قلبم را فشار میداد. یاد حرفهای استاد فرهودی افتادم. میگفت وظیفهٔ فیلمنامه نویس پیام اخلاقی دادن نیست. وظیفهاش پیدا کردن دلیل بد شدن شخصیتهاست. از وقتی این را گفته آدمهای ظاهراً بد را ریختهام روی دایره. مدام علتهای به کج رفتنشان را مثل پازل کنار هم میچینم. لرز افتاده به جانم. من اگر به خودم واگذاشته شوم معلوم نیست چه بلایی سر خودم و عاقبتم بیاورم.
دلم میخواست ماشین را گوشهای پارک کنیم و بروم کنارش بایستم و به حرفهایش گوش دهم. دلم میخواست بروم دست بگذارم روی شانهاش تا زن سفرهٔ دلش را برایم باز کند.دوتایی باهم اشک بریزیم و به دنیایی که پاکی را ازش دزدیده لعنت بفرستیم.
کاش خدا راه نجاتی برایش باز کند.
6 آذر 1404
تو کامنتها اینجا یا @zahra_rash1d1 نظرتتون رو میخونم.
@zahrarash1d1
🪴
ساعت از یازده شب گذشته بود. از دور دیدمش که لب خیابان ایستاده. هودی خاکی رنگ به تن داشت و شلوار جین آبی. موهای بلندش را دم اسبی بسته بود. حرکتهایش عجیب بود. انگار نمیتوانست یک جا بند شود. نزدیکتر شدیم. چشمم از مژههای بلندش روی گردی صورتش تاب خورد. استیصال را میتوانستی توی چهرهاش ببینی. چشمهایمان بهم تلاقی کرد. غم داشت. غمش سنگین بود. آنقدر که قلبم را لخت و سنگین کرد. آنقدر که تا کلمه نمیکردم آرام نمیشدم. خسته و کلافه بود انگار. همسرم زیر لب لااله الاالله میگفت. سرم را سمتش چرخاندم و گفتم: «زنه معتاد بود؟!»
نفسش را با صدا بیرون داد: «معتاد کجا بود، منتظر مشتریه.» این را که گفت یکهو از درون خالی شدم. انگار لیوان آبی تویم چپه شد. نفسم را با صدا بیرون دادم گفتم:«چه عجیب!» تابهحال همچین زنهایی را از نزدیک ندیده بودم. شاید هم دیدهام ولی نتوانستهام بفهمم که شغلشان چیست.
نگاه زن توی ذهنم چرخ میخورد و قلبم را فشار میداد. یاد حرفهای استاد فرهودی افتادم. میگفت وظیفهٔ فیلمنامه نویس پیام اخلاقی دادن نیست. وظیفهاش پیدا کردن دلیل بد شدن شخصیتهاست. از وقتی این را گفته آدمهای ظاهراً بد را ریختهام روی دایره. مدام علتهای به کج رفتنشان را مثل پازل کنار هم میچینم. لرز افتاده به جانم. من اگر به خودم واگذاشته شوم معلوم نیست چه بلایی سر خودم و عاقبتم بیاورم.
دلم میخواست ماشین را گوشهای پارک کنیم و بروم کنارش بایستم و به حرفهایش گوش دهم. دلم میخواست بروم دست بگذارم روی شانهاش تا زن سفرهٔ دلش را برایم باز کند.دوتایی باهم اشک بریزیم و به دنیایی که پاکی را ازش دزدیده لعنت بفرستیم.
کاش خدا راه نجاتی برایش باز کند.
6 آذر 1404
تو کامنتها اینجا یا @zahra_rash1d1 نظرتتون رو میخونم.
@zahrarash1d1
🪴
۱۱:۲۲
میتونم برای این چند خط تا آخر عمر زار بزنم.
۲۲:۴۸
۲۲:۴۸
🪴بسم الله
صف مثل واگنهای قطار تا آن سر سالن دراز شده بود. هوای سالن دمکرده و داغ بود. پیراهن مردها به تنشان چسبیده بود و خیسی عرق رد انداخته بود. پشت سرش ایستاده بودم و این پا و آنپا میکردم. چند سانت از بیخ موهایش جوگندمی بود و مابقی بلوند. صورتش خسته و رنگپریده بود. سرتا پایش را انگار با قلمو، یکدست، مشکی کرده بودند. سروکار مشکیپوشها بیشتر با باجۀ مستمری بگیرهاست. نمیدانم چه گره کوری افتاده بود به کارش که اینطور بین اتاق کارمندها صفا و مروه میکرد.
مثل دوندههای مارتن یکی یکی از موانع کارمندها رد میشدم. به پشت هر اتاقی که میرسیدم او جلوتر از من منتظر ایستاده بود. چندتا اتاق اول، موقع تلاقی چشمهامان به لبخندهای کمجان بسنده کردیم. توی آخرین مرحلۀ ماراتنِ امضا گرفتنها، نطقمان باز شد. گفت همه جا پشت سرهمیم. با لبخند گفت. خنده رنگ پاشید به صورت بیروحش. با خودم گفتم آخجان سوژه. نیش تا بناگوش کش آمدهام را جمع کردم و گفتم: «ایشالا دیگه آخراشه.» پرسید برای چه آمدهام بیمه. جوابش را که دادم بقچۀ دلش را برایم باز کرد.
گفت دوماه پیش همسرش که از سر کار میآید خانه کمی درد توی دست چپ و قفسۀ سینه حس میکند. خودش با پای خودش میرود درمانگاه. آنجا بهش میگویند باید با آمبولانس به بیمارستان متنقل شود. اما عمر مرد به رسیدن آمبولانس قد نمیدهد.
اشک توی چشمخانهاش حلقه زد. گفت آن روز خانه نبودم که برای آخرین بار ببینمش. زن دلش سوخته بود. هرم قلبش را داشت با قطرههای اشک خاموش میکرد. خاموش نمیشد. نمیدانستم چه کنم. چه بگویم که آرام شود. دست گذاشتم روی شانهاش و گفتم: «چقدر روزهای سختی رو میگذرونید خدا بهتون صبر بده.» آب بینیاش را با دستمال گرفت: «کاش قلم پام میشکست و اون روز نمیرفتم خونه خواهرم. کاش قلبش ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیشتر میزد تا بتونم برای آخرین بار ببینمش که اینطور دلم نسوزه»
از وقتی که آمدهام خانه آن ده دقیقه و صدای هقهق زن توی سرم چرخ میخورد. من این ده دقیقههای پشت هم را چه مفت و ارزان میفروشم.
15 آذر 1404https://ble.ir/zahrarash1d1
🪴
صف مثل واگنهای قطار تا آن سر سالن دراز شده بود. هوای سالن دمکرده و داغ بود. پیراهن مردها به تنشان چسبیده بود و خیسی عرق رد انداخته بود. پشت سرش ایستاده بودم و این پا و آنپا میکردم. چند سانت از بیخ موهایش جوگندمی بود و مابقی بلوند. صورتش خسته و رنگپریده بود. سرتا پایش را انگار با قلمو، یکدست، مشکی کرده بودند. سروکار مشکیپوشها بیشتر با باجۀ مستمری بگیرهاست. نمیدانم چه گره کوری افتاده بود به کارش که اینطور بین اتاق کارمندها صفا و مروه میکرد.
مثل دوندههای مارتن یکی یکی از موانع کارمندها رد میشدم. به پشت هر اتاقی که میرسیدم او جلوتر از من منتظر ایستاده بود. چندتا اتاق اول، موقع تلاقی چشمهامان به لبخندهای کمجان بسنده کردیم. توی آخرین مرحلۀ ماراتنِ امضا گرفتنها، نطقمان باز شد. گفت همه جا پشت سرهمیم. با لبخند گفت. خنده رنگ پاشید به صورت بیروحش. با خودم گفتم آخجان سوژه. نیش تا بناگوش کش آمدهام را جمع کردم و گفتم: «ایشالا دیگه آخراشه.» پرسید برای چه آمدهام بیمه. جوابش را که دادم بقچۀ دلش را برایم باز کرد.
گفت دوماه پیش همسرش که از سر کار میآید خانه کمی درد توی دست چپ و قفسۀ سینه حس میکند. خودش با پای خودش میرود درمانگاه. آنجا بهش میگویند باید با آمبولانس به بیمارستان متنقل شود. اما عمر مرد به رسیدن آمبولانس قد نمیدهد.
اشک توی چشمخانهاش حلقه زد. گفت آن روز خانه نبودم که برای آخرین بار ببینمش. زن دلش سوخته بود. هرم قلبش را داشت با قطرههای اشک خاموش میکرد. خاموش نمیشد. نمیدانستم چه کنم. چه بگویم که آرام شود. دست گذاشتم روی شانهاش و گفتم: «چقدر روزهای سختی رو میگذرونید خدا بهتون صبر بده.» آب بینیاش را با دستمال گرفت: «کاش قلم پام میشکست و اون روز نمیرفتم خونه خواهرم. کاش قلبش ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیشتر میزد تا بتونم برای آخرین بار ببینمش که اینطور دلم نسوزه»
از وقتی که آمدهام خانه آن ده دقیقه و صدای هقهق زن توی سرم چرخ میخورد. من این ده دقیقههای پشت هم را چه مفت و ارزان میفروشم.
15 آذر 1404https://ble.ir/zahrarash1d1
🪴
۱۸:۴۹
حمدحمدحمد
راستی روزتون مبارک، عیدتون مبارک 🪴
پی نوشت: حمل بر تفاخر باشه امروز اولین برف ۱۴۰۴ رو هم دیدم.
۱۸ آذر ۱۴۰۴
۱۴:۰۴
۱۴:۰۴
🪴بسم الله
روز اولی که پوستر چالش «سی روز نوشتن» را دیدم، به همین اندازه که الان مطئنم شب است، آن موقع هم مطمئن بودم چالش را نصفه رها خواهم کرد. قبل از ثبتنام یک دور برای آن صدهزارتومن روضه خواندم که طفلک بینوا قرار است به تمامی کلاسها و دورههایی که ناکام مانده بپیوندد. سه ترم سر کلاس داستاننویسی گلشیری نشستم. جز یک داستان نصفه نیمه دستاورد دیگری نداشتم. دو ترم سر کلاس جهاناحمدی از رویکردهای مختلف نقد شنیدم؛ نقد که هیچ حتی یک مرور سادۀ رمان هم ننوشتم. از این مسیر سی روزه چه انتظاری میتوانستم داشته باشم؟!
روز اول، دوم، سوم، چهارم را نوشتم. روز پنجم ورِ غروغرویم گفت: «تا پنج اومدی ولی ده و پانزده را نمیبینی» نوشتم. هفت، هشت، نه، ده، ... روز پانزدهم وقتی هشتگ ۱۵ را پایین متن مینوشتم باورم نمیشد. حس کسی را داشتم که تا نیمۀ کوه بالا آمده، با چشمانی گرد از آن بالا نگاهی به پایین میاندازد و میگوید: «پسر یعنی این همه راه رو من اومدم؟!» از روز پانزدهم به بعد ماجرا جدیتر شد. دلم نمیآمد بعد از آمدن نصف مسیر، قلهندیده پایین بروم. روز شانزدهم سختترین روز بود. آنقدر روز سختی را گذرانده بودم که اگر نمینوشتم شاید ور غروغرو دعوایم نمیکرد. ولی ازش میترسیدم. همین دیروز به خودم قول داده بودم. وقتی آدم به خودش قول میدهد همۀ ذرات عالم دست به دست هم میدهند تا زیر قولت بزنی. نباید پا پس میکشیدم. این بار باید به ورِ غرغرو و سرزنشگرم نشان میدادم کت تن کیست. نوشتم، با اشک، بیصحنه، بی نگو نشان بده، بی پایانبندی؛ اما نوشتم. روز شانزدهم انگار غول مرحلۀ آخر بود. شاخش را شکستم. بعد از نوشتن متن آدرنالین خالص بودم. حال فاتح قله را داشتم.
از روز هفدهم افتادم روی غلطک. غولهایی قد غول روز شانزدهم دوباره جلویم سبز شدند. اما دیگر میدانستم چطور از سر راهم باید کنارشان بزنم. بلدشان شده بودم. هجده، نوزده، بیست، ... بیستونه. خودم را کشاندم. افتان خیزان. متن بعضی روزها مثل انشای بچههای کلاس اول ابتدایی بود. ولی هنوز اسمش متن بود.
سی. سی. سی. از صبح علیالطلوع دنبال فرصتی بودم که انگشتهایم را برسانم به صفحه کلید لپتاپ. برایش لحظهشماری میکردم. باید فتح قله را بهتر کلمه میکردم. باید مدال گردنم را به خودم نشان میدادم. باید به خودم میگفتم: «دیدی شد؟»
۲۱ آذر ۱۴۰۴
🪴
روز اولی که پوستر چالش «سی روز نوشتن» را دیدم، به همین اندازه که الان مطئنم شب است، آن موقع هم مطمئن بودم چالش را نصفه رها خواهم کرد. قبل از ثبتنام یک دور برای آن صدهزارتومن روضه خواندم که طفلک بینوا قرار است به تمامی کلاسها و دورههایی که ناکام مانده بپیوندد. سه ترم سر کلاس داستاننویسی گلشیری نشستم. جز یک داستان نصفه نیمه دستاورد دیگری نداشتم. دو ترم سر کلاس جهاناحمدی از رویکردهای مختلف نقد شنیدم؛ نقد که هیچ حتی یک مرور سادۀ رمان هم ننوشتم. از این مسیر سی روزه چه انتظاری میتوانستم داشته باشم؟!
روز اول، دوم، سوم، چهارم را نوشتم. روز پنجم ورِ غروغرویم گفت: «تا پنج اومدی ولی ده و پانزده را نمیبینی» نوشتم. هفت، هشت، نه، ده، ... روز پانزدهم وقتی هشتگ ۱۵ را پایین متن مینوشتم باورم نمیشد. حس کسی را داشتم که تا نیمۀ کوه بالا آمده، با چشمانی گرد از آن بالا نگاهی به پایین میاندازد و میگوید: «پسر یعنی این همه راه رو من اومدم؟!» از روز پانزدهم به بعد ماجرا جدیتر شد. دلم نمیآمد بعد از آمدن نصف مسیر، قلهندیده پایین بروم. روز شانزدهم سختترین روز بود. آنقدر روز سختی را گذرانده بودم که اگر نمینوشتم شاید ور غروغرو دعوایم نمیکرد. ولی ازش میترسیدم. همین دیروز به خودم قول داده بودم. وقتی آدم به خودش قول میدهد همۀ ذرات عالم دست به دست هم میدهند تا زیر قولت بزنی. نباید پا پس میکشیدم. این بار باید به ورِ غرغرو و سرزنشگرم نشان میدادم کت تن کیست. نوشتم، با اشک، بیصحنه، بی نگو نشان بده، بی پایانبندی؛ اما نوشتم. روز شانزدهم انگار غول مرحلۀ آخر بود. شاخش را شکستم. بعد از نوشتن متن آدرنالین خالص بودم. حال فاتح قله را داشتم.
از روز هفدهم افتادم روی غلطک. غولهایی قد غول روز شانزدهم دوباره جلویم سبز شدند. اما دیگر میدانستم چطور از سر راهم باید کنارشان بزنم. بلدشان شده بودم. هجده، نوزده، بیست، ... بیستونه. خودم را کشاندم. افتان خیزان. متن بعضی روزها مثل انشای بچههای کلاس اول ابتدایی بود. ولی هنوز اسمش متن بود.
سی. سی. سی. از صبح علیالطلوع دنبال فرصتی بودم که انگشتهایم را برسانم به صفحه کلید لپتاپ. برایش لحظهشماری میکردم. باید فتح قله را بهتر کلمه میکردم. باید مدال گردنم را به خودم نشان میدادم. باید به خودم میگفتم: «دیدی شد؟»
۲۱ آذر ۱۴۰۴
🪴
۲۰:۳۷
🪴بسم الله
مجری پرتاب ماهواره را ثانیهشماری میکرد. عددها را بیکه شوری داشته باشند پشت هم ردیف میکرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجاندار کند، کاش آقای فلانی بود، او استاد شوردادن و بالابردن تبوتاب است.
من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بیحال بغض کردم. هرچه شعلۀ پایین موشک جاندارتر میشد قد بغضم بلندتر میشد. توی جنگ دوازده روزه موشکها را با «و جعلنا من بین ایدیهم سدا...» بدرقه میکردم. نمیداستم اینبار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لبهایم را جنباندم و تندتند صلوات را پشت موشکها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پنهای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشکهایم غافلگیرم میکردند.
من آدم کمگریهکنی هستم. همسرم همیشه میگوید مغز ریاضی خواندهات را دوست دارم، کم پیش میآید احساساتی شوی. منِ کم گریهکن توی این سیوچند سال سهبار بیاختیار برای وطن اشک ریختهام. هرسهبار غافلگیر شدم. اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جامجهانی 2022 بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت، خنج میکشید. به شلوغترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمامی عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت، آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمیزد. هیچ سری از شیشه پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند. روی گونۀ هیچ بچهای سهرنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای 1401 خوشیهای دستهجمعی را ازمان گرفته بود. هرم نفسم را به دستهای کرخت شدهام ها کردم.
موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشتِ سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم میپیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر، ها میکرد. به خودم که آمدم رد اشک گرم را روی گونهام حس کردم. تا مدتها ذهنم روی آن اشکهای گرم قفل کرده بود. تا آن روز وطن همیشه دم دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشکها از سر شوق میچکیدند. آن جوانها خیالم را راحت کردند که هنوز آدمهایی هستند که پرچم سه رنگ را با الله وسطش توی دستهاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند.
دفعه دوم وقتی بود که کنار سفره شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشکهای آن خونخوار پخش میکرد که چنگزده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود جوانی تکههای بزرگ آسفالت را کنار زد. نمیدانم زیر آن تکهها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بیتفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدمها اضافه شد. هر کسی گوشه کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمیآمدند کار بیخ پیدا میکرد. چشمهایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشکهایم روان شدند. اما چرا؟ برای جانهایی که زیر تکههای آسفالت مانده بود؟ یا برای آدمهایی که کمکم اضافه میشدند تا کار بیخ پیدا نکند؟ خوب که فکر کردم فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همینها سرپا نگه داشتند. با دست خالی. با قلبی رنجور از همه ناملایمتها. خودم را کنارشان حس میکردم و برای حضورشان اشک میریختم.
مجری می گفت سازندگان ماهواره همه دهه هفتادی هستند و باید ایستاده به افتخارش دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک میریختم. برای طول عمرشان صلوات میفرستادم.
دوستم نعیمه میگوید: «وطن برای من آنجاییست که دلم میخواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتیست با خودم فکر میکنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کمگریهکن آنجاییست که بتوانم بیاختیار برایش اشک بریزم.
۹ دی ۱۴۰۴
@zahrarash1d1
🪴
مجری پرتاب ماهواره را ثانیهشماری میکرد. عددها را بیکه شوری داشته باشند پشت هم ردیف میکرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجاندار کند، کاش آقای فلانی بود، او استاد شوردادن و بالابردن تبوتاب است.
من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بیحال بغض کردم. هرچه شعلۀ پایین موشک جاندارتر میشد قد بغضم بلندتر میشد. توی جنگ دوازده روزه موشکها را با «و جعلنا من بین ایدیهم سدا...» بدرقه میکردم. نمیداستم اینبار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لبهایم را جنباندم و تندتند صلوات را پشت موشکها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پنهای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشکهایم غافلگیرم میکردند.
من آدم کمگریهکنی هستم. همسرم همیشه میگوید مغز ریاضی خواندهات را دوست دارم، کم پیش میآید احساساتی شوی. منِ کم گریهکن توی این سیوچند سال سهبار بیاختیار برای وطن اشک ریختهام. هرسهبار غافلگیر شدم. اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جامجهانی 2022 بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت، خنج میکشید. به شلوغترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمامی عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت، آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمیزد. هیچ سری از شیشه پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند. روی گونۀ هیچ بچهای سهرنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای 1401 خوشیهای دستهجمعی را ازمان گرفته بود. هرم نفسم را به دستهای کرخت شدهام ها کردم.
موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشتِ سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم میپیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر، ها میکرد. به خودم که آمدم رد اشک گرم را روی گونهام حس کردم. تا مدتها ذهنم روی آن اشکهای گرم قفل کرده بود. تا آن روز وطن همیشه دم دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشکها از سر شوق میچکیدند. آن جوانها خیالم را راحت کردند که هنوز آدمهایی هستند که پرچم سه رنگ را با الله وسطش توی دستهاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند.
دفعه دوم وقتی بود که کنار سفره شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشکهای آن خونخوار پخش میکرد که چنگزده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود جوانی تکههای بزرگ آسفالت را کنار زد. نمیدانم زیر آن تکهها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بیتفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدمها اضافه شد. هر کسی گوشه کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمیآمدند کار بیخ پیدا میکرد. چشمهایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشکهایم روان شدند. اما چرا؟ برای جانهایی که زیر تکههای آسفالت مانده بود؟ یا برای آدمهایی که کمکم اضافه میشدند تا کار بیخ پیدا نکند؟ خوب که فکر کردم فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همینها سرپا نگه داشتند. با دست خالی. با قلبی رنجور از همه ناملایمتها. خودم را کنارشان حس میکردم و برای حضورشان اشک میریختم.
مجری می گفت سازندگان ماهواره همه دهه هفتادی هستند و باید ایستاده به افتخارش دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک میریختم. برای طول عمرشان صلوات میفرستادم.
دوستم نعیمه میگوید: «وطن برای من آنجاییست که دلم میخواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتیست با خودم فکر میکنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کمگریهکن آنجاییست که بتوانم بیاختیار برایش اشک بریزم.
۹ دی ۱۴۰۴
@zahrarash1d1
🪴
۱۶:۳۸