بازارسال شده از هبوط | فاطمه سعادت🇮🇷
آقای صاحب زمان!
من میدانم شما آنقدر مهربان هستید
که صبح و شب برای ما دعا میکنید...
الهی که تن شما سالم از گزند دشمن باشد
و سایهتان بالای سر ما مستدام...
امشب خودتان از خدا بخواهید
ما را ببخشد
و شما را به زندگی ما برگرداند. . .
#اللهمعجللولیکالفرج@hobut68
من میدانم شما آنقدر مهربان هستید
که صبح و شب برای ما دعا میکنید...
الهی که تن شما سالم از گزند دشمن باشد
و سایهتان بالای سر ما مستدام...
امشب خودتان از خدا بخواهید
ما را ببخشد
و شما را به زندگی ما برگرداند. . .
#اللهمعجللولیکالفرج@hobut68
۰:۲۹
وسط ظرف شستن و کارای خونه، یادم میاد که چه خاکی به سرمون شده، همون جا میشینم زارزار گریه میکنم.
خانومه تو تجمع گفت.
@Zahrarash1d1
خانومه تو تجمع گفت.
@Zahrarash1d1
۱۰:۲۲
🪴بسم اللهسلام آقای جنتلمن.میخواهم برایتان اعتراف کنم.
اعتراف میکنم زمان انتخابات ریاست جمهوری، آنقدر هجمه علیهتان زیاد بود که من دعادعا میکردم رد صلاحیت شوید. رد صلاحیت شدید و یک نفس راحت کشیدم.اما وقتی رفتار آقامنشانه و سنجیدهتان را بعد از ردصلاحیتشدن دیدم، توی خودم مچاله شدم. گفتم هرکسی جای ایشان بود قهر میکرد، آسمان و ریسمان میبافت، انتخابات را تحریم میکرد. شما هیچ کدام را نکردید. گفتید به نظر شورای نگهبان احترام میگذارم.
گذشت. جنگ ۱۲ روزه رسید. درباره جنگ و مسائل آن مصاحبهای کردید. توی همه کانالهای خبری از مصاحبه دقیق و مهمتان میگفتند. ویدئوی مصاحبه را دانلود کردم و جمله به جملهتان را شنیدم. اولین بار بود اینطور مینشستم پای صحبت یک رجل سیاسی.
وقتی گفتید از قیافه ترامپ هم معلوم است که کم میفهمد بلندبلند خندیدم و به قد غرورم اضافه شد. وقتی همه دنیا در برابر آن مردک موزرد سر خم میکردند شما به تمسخر میگرفتیدش.
از همان موقع دیگر پیگیرتان شدم. هرجا اتفاقی و خبری میشد منتظر واکنشها و توییتهای شما میماندم.
توی همین #جنگ_رمضان هم چشمم به دهان شما بود. منتظر بودم تا پای مصاحبه طولانیتان بنشینم. آمدید و دوباره سنگ تمام گذاشتید. با توییتهاتان آب روی آتش اضطرابم میریختید. آرام و امیدوار میشدم. میدانستم جای درستی ایستادهاید و بار این اوضاع را خوب به دوش میکشید.
دیشب که توی گروه قربان صدقهتان میرفتم هیچ نمیدانستم امروز اضطراب نبودنتان قرار است اینجور یقهام را بگیرد. نمیدانستم قرار است با قلبی نگران و چشمی خیس خبرها را بالا و پایین کنم تا بلکه توییت جدیدی ازتان ببینم، صدا و تصویری پیدا کنم.
پیدا نکردم. هیچ خبری از شما نبود تا همین الان. خبرگزاریها یکییکی پای عکستان انا لله و انا الیه راجعون میگذارند.
حالا داغ علیِ دیگری روی قلبم سنگینی میکند.
سفرتان بخیر آقای جنتلمن. الان که دستتان بازتر است ما را ببخشید و برای ایرانمان بیشتر دعا کنید.
26 اسفند ماه ۱۴۰۴@zahrarash1d1🪴
اعتراف میکنم زمان انتخابات ریاست جمهوری، آنقدر هجمه علیهتان زیاد بود که من دعادعا میکردم رد صلاحیت شوید. رد صلاحیت شدید و یک نفس راحت کشیدم.اما وقتی رفتار آقامنشانه و سنجیدهتان را بعد از ردصلاحیتشدن دیدم، توی خودم مچاله شدم. گفتم هرکسی جای ایشان بود قهر میکرد، آسمان و ریسمان میبافت، انتخابات را تحریم میکرد. شما هیچ کدام را نکردید. گفتید به نظر شورای نگهبان احترام میگذارم.
گذشت. جنگ ۱۲ روزه رسید. درباره جنگ و مسائل آن مصاحبهای کردید. توی همه کانالهای خبری از مصاحبه دقیق و مهمتان میگفتند. ویدئوی مصاحبه را دانلود کردم و جمله به جملهتان را شنیدم. اولین بار بود اینطور مینشستم پای صحبت یک رجل سیاسی.
وقتی گفتید از قیافه ترامپ هم معلوم است که کم میفهمد بلندبلند خندیدم و به قد غرورم اضافه شد. وقتی همه دنیا در برابر آن مردک موزرد سر خم میکردند شما به تمسخر میگرفتیدش.
از همان موقع دیگر پیگیرتان شدم. هرجا اتفاقی و خبری میشد منتظر واکنشها و توییتهای شما میماندم.
توی همین #جنگ_رمضان هم چشمم به دهان شما بود. منتظر بودم تا پای مصاحبه طولانیتان بنشینم. آمدید و دوباره سنگ تمام گذاشتید. با توییتهاتان آب روی آتش اضطرابم میریختید. آرام و امیدوار میشدم. میدانستم جای درستی ایستادهاید و بار این اوضاع را خوب به دوش میکشید.
دیشب که توی گروه قربان صدقهتان میرفتم هیچ نمیدانستم امروز اضطراب نبودنتان قرار است اینجور یقهام را بگیرد. نمیدانستم قرار است با قلبی نگران و چشمی خیس خبرها را بالا و پایین کنم تا بلکه توییت جدیدی ازتان ببینم، صدا و تصویری پیدا کنم.
پیدا نکردم. هیچ خبری از شما نبود تا همین الان. خبرگزاریها یکییکی پای عکستان انا لله و انا الیه راجعون میگذارند.
حالا داغ علیِ دیگری روی قلبم سنگینی میکند.
سفرتان بخیر آقای جنتلمن. الان که دستتان بازتر است ما را ببخشید و برای ایرانمان بیشتر دعا کنید.
26 اسفند ماه ۱۴۰۴@zahrarash1d1🪴
۲۰:۵۷
زیبایی ببینیم
آخدا قربونت برم من.
آخدا قربونت برم من.
۱۶:۳۰
🪴سال نوتون مبارک.عید بندگیتون مبارک .انشاءالله امسال سال ظهور آقا و سال ظفر و سال سربلندی ایرانمون باشه.
#پاینده_باد_ایران🪴
#پاینده_باد_ایران🪴
۲۱:۴۸
امشب دورهمدیگه تخمه شکستیم و پشت سر سطلیا غیبت کردیم.
#بیش_باد#خدا_فامیلای_غیر_سطلی_رو_حفظ_کنه
#بیش_باد#خدا_فامیلای_غیر_سطلی_رو_حفظ_کنه
۰:۰۴
🪴بسمالله
محیا آنقدر بزرگ شده که میشود باب رفاقت را باهاش باز کرد. این را امشب فهمیدم؛ وقتی صدای ضبطشده خروپف مامان من و مامان خودش را برایم پخش کرد.ریزریز میخندید و میگفت: «این خروپوف مامانمه و اینم خروپوف ماخیرانه» ماخیران مخفف مامانخیرالنساست. از وقتی زبان باز کرد مامان رو اینطور صدا کرد.
امشب مردهامان خانه نبودند و جمعمان زنانه بود. محیا از همان سرشب بساط هلههوله خوری را راه انداخت. مامان میگوید هرشب وضعمان همین است.
اول مثل چایخورهای حرفهای یک لیوان چای با شیرینی و شکلات خورد. بعد مجبورم کرد برایش پف فیل درست کنم. تهماندهٔ قوطی ذرت را که ریختم توی تابه نمک را خالی کرد رویش.آنقدر شور شده بود که ته گلویم میسوخت. ولی خودش زیر بار نمیرفت. با ولع میخورد و میگفت: «کجاش شوره؟!»
پففیلش که تمام شد رفت کارت عابربانکش را آورد و خیلی جدی گفت: «ماخیران صدتومن تو کارتمه اینم پنجاه تومن پول، فردا برو صدوپنجاه تومنی ذرت بگیر!» من و مامان پقی زدیم زیر خنده. خندهمان بند نمیآمد. اشک از چشمهامان میریخت.تا بخوابیم کمی آلبالو خشکه و سیب و پرتقال هم خورد.بعد دوتایی آمیرزا حل کردیم و پایتخت دیدیم.
نمیدانم عشق مادرها به بچههایشان چطور است. لابد چیزی مثل عشق من به محیاست؛ قدری بیشتر. از بافتن و بوییدن موهاش، از دست کشیدن روی گونه نرم و لطیفش، از بغل کردنش، از حرف زدن و خندیدن باهاش سیر نمیشوم. حجم دوست داشتنم یک طوریست که توی جمله و کلمه جا نمیشود.
ساعت از سه صبح گذشته. کنارم دراز کشیده. دست میگذارم روی کمرش، به یاد دو سهسالگیاش که دوست داشت موقع خواب، مادرش دست بگذارد روی کمرش. پلکهایش سنگین شده.
یاد مادرهای مینابی میافتم. چیزی قد گردو توی گلویم سبز میشود و راه نفسم را میبندد. لابد آنها هم تازه باب رفاقتشان باز شده بود. آخر دخترهاشان دور از جان محیا هم سنوسال او بودند.
۱۱ فروردین ۱۴۰۴@zahrarash1d1
🪴
محیا آنقدر بزرگ شده که میشود باب رفاقت را باهاش باز کرد. این را امشب فهمیدم؛ وقتی صدای ضبطشده خروپف مامان من و مامان خودش را برایم پخش کرد.ریزریز میخندید و میگفت: «این خروپوف مامانمه و اینم خروپوف ماخیرانه» ماخیران مخفف مامانخیرالنساست. از وقتی زبان باز کرد مامان رو اینطور صدا کرد.
امشب مردهامان خانه نبودند و جمعمان زنانه بود. محیا از همان سرشب بساط هلههوله خوری را راه انداخت. مامان میگوید هرشب وضعمان همین است.
اول مثل چایخورهای حرفهای یک لیوان چای با شیرینی و شکلات خورد. بعد مجبورم کرد برایش پف فیل درست کنم. تهماندهٔ قوطی ذرت را که ریختم توی تابه نمک را خالی کرد رویش.آنقدر شور شده بود که ته گلویم میسوخت. ولی خودش زیر بار نمیرفت. با ولع میخورد و میگفت: «کجاش شوره؟!»
پففیلش که تمام شد رفت کارت عابربانکش را آورد و خیلی جدی گفت: «ماخیران صدتومن تو کارتمه اینم پنجاه تومن پول، فردا برو صدوپنجاه تومنی ذرت بگیر!» من و مامان پقی زدیم زیر خنده. خندهمان بند نمیآمد. اشک از چشمهامان میریخت.تا بخوابیم کمی آلبالو خشکه و سیب و پرتقال هم خورد.بعد دوتایی آمیرزا حل کردیم و پایتخت دیدیم.
نمیدانم عشق مادرها به بچههایشان چطور است. لابد چیزی مثل عشق من به محیاست؛ قدری بیشتر. از بافتن و بوییدن موهاش، از دست کشیدن روی گونه نرم و لطیفش، از بغل کردنش، از حرف زدن و خندیدن باهاش سیر نمیشوم. حجم دوست داشتنم یک طوریست که توی جمله و کلمه جا نمیشود.
ساعت از سه صبح گذشته. کنارم دراز کشیده. دست میگذارم روی کمرش، به یاد دو سهسالگیاش که دوست داشت موقع خواب، مادرش دست بگذارد روی کمرش. پلکهایش سنگین شده.
یاد مادرهای مینابی میافتم. چیزی قد گردو توی گلویم سبز میشود و راه نفسم را میبندد. لابد آنها هم تازه باب رفاقتشان باز شده بود. آخر دخترهاشان دور از جان محیا هم سنوسال او بودند.
۱۱ فروردین ۱۴۰۴@zahrarash1d1
🪴
۱۶:۴۸
بازارسال شده از لوح هنر
گیف
۳۰:۲۸
۱۸:۳۳
اگه همه عالم جمع شن تا نفرتم رو از این دهاننجسها نشون بدن بازم نمیتونن.
۲۲:۵۶
🪴بسماللهشبهای اول تجمعات چشمم به پنجرهٔ خانهها بود. ازشان میترسیدم. شنیده بودم توی روزهای شوم دیماه از پنجرهها آجر و گلدان پرت میکردند روی سر پلیسها.هرآن منتظر بودم دستی از پنجره، تکه سنگی را سمتان نشانه بگیرد.هر سَری که از لای پردهها بیرون میآمد دلنگرانی هوار میشد روی قلبم. یکی از شبها چشمم خورد به یکی از این قابهای شیشهای. دودست ازش بیرون آمده بود و توی هوا بالا و پایین میشد. با خودم گفتم لابد دارد نفرینمان میکند. فورا چشم ازش گرفتم و نگاهم را سنجاق جمعیت کردم. انگار از تماشای تلخیها وهم داشتم.فردایش دوباره همان دستها را دیدم. اینبار نور افتاده بود رویش. دیدم که دستها سنوسالدار هستند. پنجره نیمهباز بود، نتوانستم چهرهاش را ببینم. صورتش توی تاریکی بود.هنوز مطمئن نبودم که دارد نفرین میکند یا دعا.روز بعدتر پنجره کامل باز بود. میتوانستم ببینمش. صاحبشان پیرزنی با لپهای گلانداخته و لبخندی روی لب بود. دو گوشه لبم تا بناگوش کش آمد. دلم برای صورتش غنج رفت. معلوم شد با هر اللهاکبرمان او هم با ما همصدا میشود.حالا هرشب چشمم به پنجرههاست. منتظر دیدن دستهایی هستم که صاحبانشان با ما اللهاکبر میگویند. پیرزن را هم هرشب میبینم؛ بدون غیبت.
14 فروردین ۱۴۰۴
@zahrarash1d1🪴
14 فروردین ۱۴۰۴
@zahrarash1d1🪴
۳:۲۵
آقای میرکریمی میتونم تا آخر عمر ایستاده به افتخارتون دست بزنم.
۱۹:۲۲
ما ایستاده میمیریم
هیهات من الذله
هیهات من الذله
۱۴:۲۹
اَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا وَ غَيْبَهَ إِمَامِنَا وَ شِدَّهَ الزَّمَانِ عَلَيْنَا وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الأَْعْدَاءِ عَلَيْنَا وَ كَثْرَهَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّهَ عَدَدِنَا...
🥺
خدایا به نزد تو شکایت میآوریم از:
نبود پیامبرمان
و غیبت اماممان
و سختی و شدت زمانه بر علیه ما
و فرود فتنهها بر ما
و پشتیبانی دشمنان ما از یکدیگر
و فراوانی دشمنان
و کمی نفرات ما...


#لبنان
https://eitaa.com/kashkool_seyed
خدایا به نزد تو شکایت میآوریم از:
https://eitaa.com/kashkool_seyed
۱۳:۳۹
🪴بسماللهپنجشنبه مهمان خانه شهید صاحبدل بودیم. شهیدی که ۴۴ سال، اتاق کارش دیواربهدیوار خانهٔ رهبر شهیدمان بود. کارهای شخصی و امورات آقا را رتق و فتق میکرد. شهید صاحبدل هم در همان صبح نحس در کنار رهبر بود. جز پاهایش چیزی از پیکرش نمانده است.حاجخانم روی صندلی چرم قهوهای رنگی نشسته بود. از همسرش و رهبر میگفت. نه بغض داشت نه صدایش میلرزید. آنقدر آرام بود که گاهی شک میکردی فقط چهل روز است که همسرش را از دست داده. چادرش را مرتب کرد و گفت: «نوهام عطا میگه مادر، الان که پدری شهید شده تو چرا گریه نمیکنی؟» پشتبندش هم خندید. با خودم فکر کردم لابد حاجخانم هنوز با شهید است. با او سر میز صبحانه مینشیند، با او نماز میخواند، با او خرید میرود، با او از مهمانها پذیرایی میکند.چشمهایم را دوخته بودم به صورت مهربانش. کلمهبهکلمهاش را روی قلب و روحم حک میکردم. هرچه بیشتر حرف میزد من رقیقتر میشدم. اما از یک جایی به بعد دیگر زمان برایم یخ کرد. ذهنم روی جملهای قفل شد. حاجخانم گفت رهبرشهیدمان هرماه اجارهٔ خانهٔ خودش و بچههایش را پرداخت میکرده. هرسال هم اجاره را طبق قیمت آن منطقه افزایش میداده. دو روز است که هی به عقب برمیگردم و جمله را توی مغزم پِلِی میکنم و بیشتر فرو میریزم. شایعات این چندسال را مرور میکنم؛ از بیمارستان فوق تخصصی در بیت و پناهگاه زیر حرم امام رضا بگیر تا خرید عمارت در روسیه و ونزووئلا. دو روز است با خودم فکر میکنم چرا علیها انقدر مظلومند؟۲۲ فروردین ۱۴۰۵@zahrarash1d1🪴
۱۵:۳۲
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۴۳
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴:۴۵
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۱۵
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۱۹
🪴
بسم الله
سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟!
بعدها وقتی دیدم توی کتابهای علوم به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.»
همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ چَپه شد، روی تمام پوزخندهای قدیمیام. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید.
لابد آنوقتها هم که آقا میگفت خودمان باید سانتریفیوژ و پالایشگاه بسازیم، آدمهای همهچیزدانی بودند که میگفتند: «این بیشتر شبیه رویا میماند تا هدف.»
فهمیدم آن پافشاری روی زبان، پافشاری روی باور خودمان بوده.
آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.»
من فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما همهچیزدانها نوک دماغمان را میدیدیم، آقا قلههای فتحشده را.
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
@zahrarash1d1
🪴
بسم الله
سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟!
بعدها وقتی دیدم توی کتابهای علوم به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.»
همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ چَپه شد، روی تمام پوزخندهای قدیمیام. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید.
لابد آنوقتها هم که آقا میگفت خودمان باید سانتریفیوژ و پالایشگاه بسازیم، آدمهای همهچیزدانی بودند که میگفتند: «این بیشتر شبیه رویا میماند تا هدف.»
فهمیدم آن پافشاری روی زبان، پافشاری روی باور خودمان بوده.
آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.»
من فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما همهچیزدانها نوک دماغمان را میدیدیم، آقا قلههای فتحشده را.
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
@zahrarash1d1
🪴
۲۰:۵۸