بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا یه همسایه داشتیم خیلی به آینه دین و اهمیت میداد وضع مالی خیلی خوبی هم داشت حالا چه جوری از کجا بگذریم خودش می دونه و خدای خودش،تا اینکه حاجی پشت سر هم صاحب چند تا عروس خوشگل مُشگل شد چون ۸ تایی ماشالله پسر پشت سرهم داشت تا اینکه متوجه شدن اصلا رفتارش به عروسها اونجوری که باید باشه ، نیستبه ظاهرأ به پسرهاش یاد داد بود که همیشه همسرانتون رو خالی از پول نگهدارین تا محتاج باشن ،یه وقت خیلی پِروشدن یا هوای رفتن به سرشون نزنه!یه روز همراه همسرم رفتیم به باغ حاجی که کنار باغ قرار داشت همسایه بودیم دیگه بارها دیده بودم عروس های حاجی خیلی بهش نفرین می کنن،ولی هرگز ندیده بودم که همسرش ازش گله کنه همین که ما رفتیم بعد از کلی نشست دوره هم چای زغالی نوشیدن صحبت سرمون گرم بود که متوجه شدیم هوا تاریک شد،اونجا خیلی پشه دور نور چراغ جمع میشه ،حاج خانم یه دونه چراغ روشن کرد وبا کمال تعجب صدای داد بی داد حاجی رفت هوا که چرا همه چراغها رو روشن نکردی !'زنکه ی فلان فلان شده
مگه کوری مهمون داریم،زن بیچاره کلا آبروش پیش ما رفت سرخ شد سفید شد زرد شد خلاصه وقتی ما رو داشت بدرقه می کرد با چشم گریان گفت دیدی این همه آبرو جمع کرده بودم در یک آن همه رو ریخت عروسها رو هم اذیت می کنه خیر ندیده امیدارم که خدا عوضش رو بهش بده به همین زودی میدونی چی همسايه مدام مالش رو تو سر من می زنه پا درد دارم اجازه نمیده حتی دکتر برم 
کلی بهش دلداری دادم بعد خداحافظی در رو بستم همراه همسرم چند قدم رفتیم اون طرف باغ که ماشین پرایدی ترمز کیشد !یکی از عروسهای حاجی پرید پایین ،شوهرش پی بردم باید حسابی دعواشون شده باشه
بله صدای پسر حاجی که دادو بی داد هی می گفت :الهی خانواده ات بیچاره بشن درد بی درمان بگیرن انگار نه انگار ما دو تا آدم حضور داریم دختربچه ای هم داشتن که اونم گریه میکردرفتم جلو بچه رو درآغوش گرفتم عروس جوان شروع کرد از سوز دل گریه و ناله نفرین جوری که داشت قلب من از کار می افتاد عروس هی می گفت،این پدرش نمیذاره ما زندگی کنیم یه دفعه در باغ شد حاجی خودش رو انداخت بیرون دستش رو برد بالا محکم زد زیر گوشش جوری که صداش دل هر شنونده ای رو از حال می بُرد
زن حاجی رسید دم در دستهاشو برد بالا شیون کشید از ته دل گفت الهی دستت خشک بشه به حق امام علی چرا صورت این دختر بی گناه رو اینجوری ضربه زدی
تو سرت بخوره مال منالت معلوم که عروس هم از خسیس بودن شوهرش شکایت داشت ،اون روز با دخالت منو همسرم ظاهرا همه چی تمام شد اون شب همه باهم به منزل ما برای شام اومدن، آخر شب با کلی تعارف های بی دست و ما خدا حافظی حلالیت رفتن به باغ خودشون
فردای همون روز ساعت دو بود که صدای آمبولانس رو شنیدیم !بله حاجی ته باغ سکته کرد بودبازم حاج خانم به دادش رسیده بود که زنده بود،بله حاجی برای همیشه دست راستش خشک شد که خشک شد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی تمام دارو ندارش افتاد دست همسرش حاجی برای همیشه تقریبا خانه نشین شد چقدر خوب که باهم خوب باشیم خدا همیشه ناظر رفتار و نیت های ما هست پس مواظب رفتارهایمان در همه جا با همه بنده های خدا باشیم ......#نويسنده #پژوهشگر #صباکاشانی
۱
۷:۲۵
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
این داستان پلیس فراری سالها پیش خانم فلاحی که دختر بچه ای بیش، نبود خیلی به شغل پلیسی علاقه داشت ،به سختی با وجود مخالفت های پدر و مادر به مدرسه می رفت ،کنار دست مادرش قالیبافی هم می آموخت، خیلی زود سالهای تحصيلي او به اتمام رسید،خانم فلاحی رفت دورِ های نظامی قانون همه را با موفقیت پشت سر گذاشت،تا اینکه در اداره ژاندارمری مرکزی در بالا شهر تهران استخدام شد،با هزار شوق و ذوق مشغول کار شد ،چند سالی میشد که از کار اداري پلیسی اون میگذشت، بعد چند بار تقدیر نامه ،یه روز در حالی که داشت در حیاط ژاندارمری قدم می زد ،یه دفع مثل برق و باد پسر بچه ای خودش را در آِغوش، خانم فلاحی پنهان کرد با التماس و گریه
،پشت سرش مردی لات و لوت با یقه باز و چشم دریده وارد شد،فقط فریاد می زد و می گفته این پسر از زمانی که مادرش به درک واصل شده،منو دیوانه کرده تا میاد دست پسر را بگیره خانم فلاحی چنان می زنه زیر گوشش میگه تو غلط می کنی مگه اینجا شهر هرت !،وقتی کار به داخل و ریس ژاندارمری کشیده میشه متوجه میشن بله همون مردیکه لات پسر یکی از گردن کلفت های کشور !خانم فلاحی که خیلی خیلی به کارش علاقه داشته،بعد گوش دادن به صحبتهای تلخ پسر بچه
بهش قول میده که نجاتش بده
پسر بچه رو در یک شب تصمیم میگیرد که کار در ژاندارمری را رها کنه
چون بهش ثابت میشه، که صد در صد پسر بچه به دست پدر و زن پدرش نابود خواهد شد
دست مسلم را میگیرد و با یک چمدون لباس از اداره و شهر خانه فرار می کندچون اگر به دست اون مردک می افتاد،حتما سرو کارش با حضرت ازرائیل خواهد بود می رود یه جای ناشناس، در روستایی در جنوب کشور که خیلی دور افتاده بوده،با پسانداز ی داشته خونه باغی می خرد و مشغول زندگی می شود حتی خانواده اش ازش خبر نداشتن تا بیست سال قالی می بافته و پسر مسلم را نگهداري و اداره میکند، پسر درس می خواند و قد می کشد ،خانم فلاحی ازدواج نمی کند ،تا اینکه انقلاب جمهوری اسلامی در سال ۵۷ پیروز می شود خانم فلاحی به همان ژاندارمری که قبلا سابقه کارداشته خودش را معروفی می کند ، همه متوجه می شوند که اون زن برگشته مسلم به سراغ خانواده پدرش می رود اونجا با خبر میشود که پدرش از دار دنیا رفته است و ثروت عجیب غریبی به مسلم می رسد چون بعد از اون پدرش بچه دار نشده بوده آقا مهندس یعنی مسلم سنده کل اموالش رو به نام مادر خوانده اش وقتی مسلم ازدواج می کند .خانم فلاحی هم با مردی که سالها پیش بهش علاقه داشته سرو سامان می گیرد
بله کشور ما از این دخترهای مهربان هم دارد که از همه چی می گذرند تا دیگری آرامش بگیرد پایان داستان نویسنده پژوهشگر #صباکاشانی
۱
۱۱:۴۰
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
۱
۱۱:۴۴
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
عباس آقا تعریف می کرد، در روستایی که ما ساکن بودیم به بدبختی بعد کلاس پنجم و شش پیاده با بچه ها می رفتیم نطنز مدرسه راهنمایی یه روز که خیلی خسته و کلافه بودم ، پاهام هم زخمی بود از کفشهایی که اسمش گیوه بود، چون خیلی کهنه خشک بود چون مادرم خودش می دوخت
در حالی که رسیدم کنار جوی آب همین که رفتم صورتم رو بشورم یه توت از درخت افتاد تو دستم خندیدم گذاشتم تو دهنم مثل قند آب شد،نگاهم افتاد به درخت گردویی که جلو در خونه ی ما بود چند نفر داشتن بگو مگو می کردن ،فوری خودم رو رسوندم به اونا دیدم مادرم گریه می کنه !پرسیدم چی شده؟ گفت نگاه کن اون حسن کچله تلویزیون از شهر آورد رفتم ،چرا ما نداریم ،گفتم ننه غصه و گریه نداره خودم برات می خرم صبر کن
بدو بدو رفتم ببین چه خبر یه دفع حسن کچل گفت عباس بیا اینجا این آنتن رو خوب نگهدار تا برم ببینم نشون میده یا نه منم گفتم ای وای مگه آدما از اینجا میان تو تلویزیون زد تو سرم و گفت خفه بابا آدم گدا چون عقلش فقیر خودش ام فقیر برو گم شو بیخود نیست که من پسر مشتی میرزا هستم ،رفتیم خونه اون شب تا صبح به خواب نرفتم به خودم پیچیدم از این پهلو به اون پهلو
حرفش خیلی برام سنگین بود،به خودم قول دادم که یه روزی از همه مردم روستا بالاتر میشم ،پشت درس و ریاضی رو گرفتم بکوب اینقدر خوندم تا دانشجوی نمونه شدم،توی بانک استخدام شدم بعد چند سال یه مغازه بنگاهی خریدم کارم گرفت تو افسریه تهران دیگه حالا هم ریس بانک بودم هم بنگاه املاک داشتم ،یه روز در حالی که داشتم چای می نوشیدم و خدا رو شکر می کردم برای تمام نعمتهایی که خدا بهم داده ،یه دفع دیدم حسن کچل وارد مغازه شد دیگه میان سال بود !دیدم گریه افتاد رو بوسی ،اول حسابی تحویلش گرفتم ، خوش آمد گفتم پرسیم ؟ شما اینجا با ناراحتی نا امیدی برام تعریف کرد که خیلی وضع مالیش خراب شده اومده تا کمکش کنم ادامه داد که راستش پسرم همه مال منو حروم کرد کلاه سرش گذاشتن اینجور شد و اونجورشد!اگه تا فردا پول جور نکنم جام تو زندان ،یه آپارتمان کوچیک دارم می خوام بفروشم برم تو دِه دیگه از شهر خسته شدم،یاد حرفی که در زمان بچه گی بهم زنده بود افتادم ،بهش گفتم به یه شرط ازت می خرم، پرسید چی؟جواب دادم با تمام وسیله ای که داری تو خونه می خرم یعنی همین الان فوری کلید می خوام
با هزار تشکر قبول کرد گفتم چقد همه رو باهم گفت صد هزار تومن ده هزار بالای قیمت ازش خریدم و چکش رو دستش دادم ،روزی که سند رو به نامم زد ، گفت عباس آقا میشه زن و بچه هام بیان وسایل های شخصي خودشون رو بردارن ؟
لبخندی زدم و کمی موهامو زدم بالا و جواب دادم ، نخیر نمیشه با تعجب نگاهم کرد،!بهش گفتم یادت میاد روزی که تو دِه تلویزیون خریدی بهم چی گفتی؟ بالا پشت بوم کمی فکر کرد و سرش رو پایین انداخت ،گفتم اگه پسرت عقل میداشت ، حالا نباید جلو من اینقدر التماس می کردی معلومه که فکرتون فقیر به هرحال رسیدیم به جای خوب داستان ،من همیشه تو ذهنم حرفهات بود و حالا دلم خواسته همه چی تو رو بخرم خصوصا لباس زیر های زن و دخترهاتو دیدی برای خدا هیچ کاری نداشت مادرم رو تحقير کرده بود،فقط خواستم یه روز همون حرفها و سرزنش ها رو بهت پس بدم من از بدهی کلا خوشم نمیاد 
حس کچل پول دار با عقل حالا برو تو روستا به مرغ داری و گوسفند چرانی کشاورزی خودت بپرداز سعی کن تخممرغ برام جمع کنی بیام ازت بخرم
بله کوه به کوه نمیرس ولی آدم به آدم میرسه... 

#داستان #نویسنده #صباکاشانی
با هزار تشکر قبول کرد گفتم چقد همه رو باهم گفت صد هزار تومن ده هزار بالای قیمت ازش خریدم و چکش رو دستش دادم ،روزی که سند رو به نامم زد ، گفت عباس آقا میشه زن و بچه هام بیان وسایل های شخصي خودشون رو بردارن ؟
۱
۲۲:۱۵
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا زهره خانم برایم تعریف کرد که
ما طبقه ۴ بودیم آسانسور چند روز خراب بود منم حامله بودمیهو یه بوی خوبی از لای پنجره وارد اتاق من شد،اون بو بوی خوشمزه دیوانه کننده یکله جوش بود منم به جور عجیب غریب گریه میکردم تا این حد
حالا نمیتونستم پله رو برم پایین که از مغازه کشک بخرم همسرم تا غروب نمیتونست بیاد خونهرفتم دم خونه همسایه با اون شکم وضع با خجالت
️سلام و عذرخواهی فلان گفتم یه بسته کشک دارید بهم بدینهمسرم غروب میاد تقدیم تون میکنم.یهو صدای شوهرش رو شنیدم که با عصبانیت و خشم، اومد جلو گفت نخیر نداریم یعنی جوری برخورد کرد که انگار ارث پدرشو ازش خواستم و در و محکم به روم کوبید
.من اصلا فکر نمی کردم شوهرش خونه باشه
غروب همسرم کشک خرید و آورد اما خدا شاهده اصلا بهم نچسبید
الان چندین سال گذشت هنوز یادم نرفته آن خاطره تلخ رودیگه از آن زمان به بعد درس گرفتم اگه یه چیزی مثل اِشکنه یا همون کله جوش یا هر غذایی که خیلی بوی خوش داره، میپزم حواسم به همسایه بغلدستی خودم باشه که اون رو هم با خوشحالی و مهربانی خودم خوشحال کنم
#نویسنده #صباکاشانی🌱🌱🌱🌱
#نویسنده #صباکاشانی🌱🌱🌱🌱
۱
۶:۱۵
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا
خانم گُرگبند برام تعریف کرد که من معلمم چند سال پیش در روستای نزدیک کاشان کار میکردم و با اتوبوسی که نیم ساعت یکبار می اومد میرفتم مدرسه، بچه کوچیک هم داشتم باید میذاشتمش پیش مادر شوهرم بعد می رفتم مدرسه مجبور بودم با اتوبوس ساعت ۷برم مدرسه چون زودتر از اون مادر شوهرم میگفت باید صبح زود بیایی و حدود ۵ دقیقه دیرتر میرسیدم مدرسه که از زنگ تفریح جبران میکردم... اما مدیر سخت گیر و بی انصافی داشتیم که برای همه همکارانی که مثل من بودند توی دفتر حضور و غیاب تاخیر میزد و بعدش هم به اداره گزارش میداد خلاصه که اول صبح کلی اعصاب خوردی راه میانداخت.. گذشت وگذشت تا اینکه یه روز بارونی خودش حدود نیم ساعت دیر رسید به مدرسه منم توی دفتر حضور و غیاب دبیران جلوی اسمش نوشتم "تاخیر" جلوی اسم خودمو امضا کردم و رفتم سر کلاسچند دقیقه که گذشت صدای جیغ مدیر رفت هوا.. خدمتکار مدرسه رو فرستاد سر همه کلاسها و گفت بیاین دفتر
ما هم رفتیم مثل اسفند رو آتیش بود بالا و پایین میپرید میگفت کی این کارو کرد منم خودمو زدم به اون راه گفتم چی شده ؟ماجرا رو گفت.. گفتم هرکی بوده شوخی کرده به دل نگیریدخلاصه که راضی نشد حرص می خوردااا
منم کیف می کردم پیش خودم گفتم :حقته تا تو باشی صبح به صبح انقدر مارو حرص ندی آدم خود خواه
تا باز چندی پیش همین خانم مدیر سخت گیر برای خواستگاری به منزل مادر شوهرم برای دخترش اومد
بگذریم از کجا چطوری با با خواهر شوهرم آشنا شده بود
بعد کلی سلام احوالپرسی که حالا خیلی خانم خوش اخلاق شده بود منم درحالی که داشتند حرفهای خوب خوب می زنند
منم به قول قدیما پا برهنه پریدم وسط صحبتاشون گفتم ببخشید به هر حال من چندین سال همکار خانم مدیر بودم اخلاقش که صفر صفر
خیلی هم سخت گیر مقرراتي دیگه نمی دونم پسرش چه اخلاقی داره
حالا خانم مدیر به پِتِ پِتِ افتاده بود با چشماش التماس می کرد ادامه دادم ولی نمی دونم پسرش چجوری شاید زیر دست چنین مادری خب تربیت شده باشه
مادرشوهرم چشمک زد که بس دیگه چون خودش در جریان اذيت های خانم مدیر بود
خواهر شوهرم با پسر خانم مدیر ازدواج کرد ولیباورش نمیشد گذر پوست به دباغ خونه هم خواهد افتاد ولی هرگز پشیمون نشدم دلم خوب خنک شداز اون تاریخ به بعد کلی اخلاقش عوض شد 
خوب ادب شد
#نویسنده # صباکاشانی
۱
۸:۲۳
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا
زهره خانم دوست عزیز من
البته دوست شبانه که برای پیاده میریم خیابان یا گاهی در تجمع ها شرکت می کنیم ،یه شب داشتیم شونه به شونه ی هم توی پیاده رو به سمت خونه می رفتیم زهره خانم گفت خانم کاشانی من پدر و مادرم وقتی عاشقانه سرو سامون می گیرن بعد عروسی میرن زير یه سقف پدرم به مادرم میگه اِلا و بِلًا تو باید پسر به دنیا بیاری من تو رو خیلی دوست دارم ولی اگه دختر به دنیا بیاری جور دیگه ای با تو رفتار خواهم کرد
به هرحال مادرم چندتا مرتبه بار میشه با وجود اینکه بچه ها پسر بودن نارس و مرده به دنیا می آمدن
یه شب پوری خانم که مادرم باشه از خواب می پره متوجه صدای گریه پدرم میشه که سر نماز داشته به تکرار ازخدا معذرت خواهی می کرده با گریه و آه ناله میگه باشه خدایا تو بچه بهم بده دختر هم باشه اشکالی نداره بعد چند ماه پدرم در عالم خواب میبینه که در یه باغ بزرگ و خیلی زیبا و سرسبز پر از میوه دختری زیبا که تقریبا ۱۵ ساله داشته میبینه که به سمتش میاد و می خنده که اسمش هم زهره بوده میگه بابا من دختر تو هستم ببین چقدر خوشگلم ، ببین موهامو چه بلند و نازه
مدتی بعد پوری خانم بار داره میشه و یه دختر زیبا به دنیا میاره 

و همه خوشحال میشن زهره جان میگفت خانم کاشانی پدرم برام گفت که زهره جان من تو رو قبلا که همین سن و داشتی در خواب دیدم درست مثل تو فیلم ها پوری خانم سه تا دوختر زیبا و دانا و زرنگ به و ترگل و بر گل به دنیا میاره وچه دخترایی درجه یکی با سواد با خدا با تربيت اصلا ویژه 
دیگه همه چی تمام میشه بعد از سه تا دختر یعنی زهره و شُهره و مریم خدا سه تا پسر بعدا بهش میده و حالا بعدها مادر و پدر فقط می تونن روی زهره خانم شهره حساب باز کنند فعلا پدر به رحمت خدا رفته و آنها کنار مادر به زندگی ادامه میدن
️الهی شکرپس متوجه شدیدم که با خدا نمیشه روی دنده افتاد خدا پدر آدم رو در حسابی در
میاره پس توکل به خدای مهربان داریم و بس
#نویسنده #صباکاشانی
#نویسنده #صباکاشانی
۱
۱۲:۵۷
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا فاطمه خانم تعریف برام تعریف که چند سال پیش که هنوز دختر خونه بودم 🥰بیست سال بیشتر نداشتم
هر خدمتی برای مادرم انجام میدادم می گفت الهی بری خونه درجه یک ، تا اینکه قسمت شد بریم به پا بوسه امام رضا جانم منم شنیده بودم اگه نامه تو زیارت بندازی زود حاجت روا می شوئی
نامه رو نوشتم خیلی به امام رضا جانم التماس کردم فقط طرف خیلی خوش اندام باشه چون من خیلی حساسم
نامه رو انداختم تو زیارت
بعد از زیارت و ارسال نامه به آقا جانم وسفارشاتبرگشتن رفتیم داخل بازارش مامانم گفت : وایستا ببینم جنس این کت تن مانکن چجوریه و جنسش چیه اومد و گوشه کت و گرفت و هی اینور اونورش میکرد و نگا کرد دست روی دستاش گذاشت و گفت وا چقد واقیعه ی خوب باهاش یه عکس بگیریم که یهو مانکن راه افتاد
اصلا مانکنی در کار نبود مامانم اقا رو با مانکن اشتباهی گرفته بود
حالا مارو نگو از خنده ریسه میرفتیم وسط خیابون
مرد جوان بیچاره مونده بود چجوری بفهمونه به مامانم که بابا جان من مانکن نیستم
شروع کرد به راه رفتن 

مرد جوان دنبال ما رو گرفت 

مادرم می گفت وا حالا ما یه غلطی کردیم ها چرا این پسر مجسمه دست از سر ما برنمی داره
بیچاره کمی اومد جلو و گفت ببخشید خانم من فقط لاغر اندام هستم ولی مجسمه که نیستم منم گفتم ببخشید ولی شما بی نظیر زیبا هستید
خلاصه به زحمتی شماره مادرم رو گرفت ،یک ماه کشید و خبری از پسر نشدشب نماز حاجت خوندم برا امام رضا جانم و خوابیدم
چون خیلی از پسر خوشم اومده بود
اسم پسر هم اتفاقا رضا بود فردای همون شب یه خانم با مادرم تماس گرفت
البته رضا با خانوادهاش در همین تهران شلوغه خودمون ساکن بودن روز تولد امام رضا جان (ع) جشن عروسی ما به پا شد حالا دوتا پسر گل دارم پشت سر هم دارم هیچی مثل نیت خوب و دعا و پاک بودن و بی ریا بودن عالی نیست امیدارم حال دلتون همیشه عالی باشه #نویسنده #صباکاشانی 

۱
۵:۴۱
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
۱
۱۰:۴۳
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا سلام بر حسین شهید (ع)
سادات خانم برایم تعریف می کرد که من خیلی ارادت به امام حسین داشتم و دارمهروقت ، هرجای زندگیم، تا به مشکل بر بخورم، فوری 40 تا زیارت عاشورا نذر میکنم ومیخونم...فورا حاجتمو میگیرم :)بی شمار حاجت گرفتم و این معجزه ها برام زیاد بوده که قابل ذکر و شمارش نیست... از ازدواج پر درد سرم بگیر تا بارداریهای پرخطرمو مریضیای خانوادم... حتی کربلا رفتنم... همه و همه رو مدیون امام حسین و خوندن زیارت عاشورا هستم...میخوام اینو بگم که اگه کسی هر مشکلی داره تجربه ی منو امتحان کنه. انشاالله که حاجت روا بشه:) بچه اول من دختر شد اسمشرو گذاشتم غزل دخترم بزرگ شد منم اصلا به فکر بچه دار شدن نبودم که نبودم ولی وقتی می رفتم تو هیئت ها زنان جوان رو میدیم که دست پسرهاشون رو گرفتن با چه پزی لباس مشکی تنشون بود
با هزاران حرف و حدیث خانواده شوهرم تصمیم گرفتم یه پسر گل بیارم ولی نمیشد تا قسمت شد باخانواده شوهرم رفتیم کربلا اونجا دیگه بقدری گریه و زاري کردم که خدا فقط می دونه چه حالی من داشتم پدرشوهرم یه نگاهی به من انداخت و گفت نه نه اگه من بار دار شدم این خانم هم باردار خواهدشد اون شب تاصبح تو مثل دیوانه ها در کوچه پس کوچه های کربلا راه رفتم و اشک ریختم
نذر کردم اسم پسرم رو بذارم امیر عباس و چهل تا زیارت عاشورا که نقدا همونجا خوندم زیاد طول نکشید
همین سالی که گذشت هم شب احیا امام علی(ع) هم شب عیدنوروز بود که پسرم امیر عباس به دنیا اومد جوری زیبا بود کههمه پرستارها حیران بودن از دیدن بچه زیبای من
شک نکنید اگه خالصانه در خونه حضرت عباس ویا امام حسین (ع)رو بزنید دست خالی بر نخواهید گشت #نویسنده #صباکاشانی
۱
۲۲:۱۶