بازارسال شده از آموزش فن بیان، زبان بدن و پروتکل مدیریتی و سخنرانی
#dr_ali_mozafar@protocol_bodylanguege_trainer
۱
۱۵:۰۴
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
زیبا تعريف می کرد که چند وقت پیش یه خواستگار برام اومد
خواستگارم دو ساعت تمام از صداقت و نظم حرف زد میگفت آدم باید توی زندگی روی حرفش بایسته و همه چیزش مرتب و حسابشده باشهجلسه که تموم شد و رفتن،پدربزرگم گفت:«این پسر داره یه چیزی رو از ما پنهون میکنه!»گفتم: «از کجا فهمیدی؟»گفت:«از کفشهاش»منومادرم خندیدیم
گفتیم: پدربزرگ جان، از کفش که نمیشه آدم روشناخت!»گفت: «بعدا میفهمین چی گفتم»حالا قیافه ما
چند روز بعد که دوباره برای صحبت قرار گذاشتیم، اتفاقی متوجه شدیم شغلش اون چیزی نیست که جلسه اول گفته بود!نه اینکه بیکار باشه یا آدم بدی باشه؛فقط موقع معرفی خودش شغلش رو خیلی بزرگتر و رسمیتر از واقعیت تعریف کرده بود.بعدأ پدربزرگم گفت:«جلسه اول کفشهاش کاملاً ساییده و کهنه بود، ولی بقیه ظاهرش از سر تا پا خیلی پرزرقوبرق و حسابشده بود. به چشم من نمیاومد که این دو تا به هم بخورن.»من برای کلکی که زده بود بهش جواب رد دادمالبته پدربزرگم می گفت :قدیم از لبه کلاه مردها رو می شناختند که مرد کار هست یانه اگه کثیف بود زود بهش دختر می دانند چقدر خوب که انسان همیشه صادق باشه از اون روز هر وقت کسی خیلی از خودش تعریف میکنه، توی خونه میگیم:«اول کفشهاشو ببین!»
همه چی اول از مهربانی و صداقت شروع میشه باهم صادق باشیم همه چی قشنگتر 



#صباکاشانی #نویسنده
@ghccgghgh
#صباکاشانی #نویسنده
۱
۱۳:۰۱
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
قصد داشتم برای #اربعین به کربلا برم.پیاده روی نجف تا #کربلا، به نیابت از شهیدم و همه شهدا...
همه بهم میگفتن سید محمدو تنها نذار و نرو؛ اون بچه تو این موقعیت به حضورت نیاز دارهولی با اطمینان میگفتم: سید محمد مشکلی نداره، اونو می سپرم به باباش. حتما باباش مراقبش هست که این سفرو برام جور کرده.دلم پر میزد برای رفتنسید محمدو گذاشتم پیش مامانم و رفتم.مامانم باجون ودل مراقبش بود
یه شب که همه خواب بودن، مامانم با صدای بلند خنده های سید محمد از خواب بیدار میشه.میبینه که اون بلند بلند و از ته دل میخنده.بعد چند لحظه بیدار میشه و میگه: «مادر جون، باباجونم اومد پیشم. بالا بود، پیش سقف.کلی باهام بازی کرد. برام غذا آورد. بهم گفت:سیدمحمد از چیزی نترس من همیشه پیشتم
⚘شهید سید رضا طاهر⚘
•┄┅✫❁
#نویسنده #صباکاشانی@ghccgghgh
۱
۲۰:۵۸
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
شهید الیاس چگینی در یک خانواده فوق العاده مذهبی بزرگ شده است که روحیات جدی داشتند. با این حال او خیلی اهل مزاح و شوخی و شیطنت های خاص خودش بود. خندهرو، بذلهگو، شوخطبع، پرهیجان، پرهیاهو و در عین حال صاف و زلال است که شوخیها و شلوغکاریهایش تمامی ندارد، بهطوری که از این ویژگی پر رنگ او، از در و همسایه و دوست و رفیق تا معلم و پدر و مادر و همسر بیبهره نمیمانند. از غافلگیر کردن آدم ها و بعد دادن حس و حال شادی به آنها لذت می برد. البته همیشه از افراد برای شوخی هایی که با آنها می کرد حلالیت می گرفت. بعد از خدمت سربازی وارد سپاه میشود و در چرخشی شگفتآور، دیگر آن آدم سابق در چشم همگان نیست. سربهزیر، متین، موقر و کمحرف میشود و برای دفاع از حرم و حریم بیبی زینب بیتاب.
_شهید شوخ طبع خوش اخلاق شهید الیاس چگینی
#صباکاشانی#نویسنده
@ghccgghgh
_شهید شوخ طبع خوش اخلاق شهید الیاس چگینی
#صباکاشانی#نویسنده
@ghccgghgh
۱
۷:۵۷
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
دلم شده چه تنها ، قطره منم تو دریا تو باغ سبز یاسی، منم کویر و صحرا دلم شده چه تنها ، دردم که گفتنی نیست اگه عاشق نباشی حرفام شنیدنی نیست دلم شده چه تنها ،بهونه ی قشنگم منتظر تو هستم ، تو عاشقات یه رنگم دلم شده چه تنها دلتنگتم همیشه زندگی مرگه برام بی تو به سر نمیشهدلم شده چه تنها، تموم خاطراتم دشمن بشه هزارتا همیشه من باهاتم دلم شده چه تنها ،درد که دیدنی نیستصدای مرگ عاشق، عزیز، شنیدنی نیست #نویسنده #صباکاشانی
۱
۸:۲۲
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
"ناامید شدن کار قشنگی نیست"ساغر تعریف می کرد که دوم راهنمایی یه معلم ریاضی داشتیم تیکه کلامش این بود؛ که «خدا رو چه دیدی شاید شد»




️
️
️
️
همون سال من تصادف کردم و دیگه نتونست راه برم... دیگه مدرسه نرفتم هر دوتا پاهام فلج شدفقط یه بار رفتم واسه خداحافظی که شبیه مراسم عزاداری بود.
همه گریه میکردیم و حالمون خراب بود.
گریهمون وقتی شروع شد که گفت: به درک که نمیتونم راه برم، فقط از این ناراحتم که نمیتونم بازیگر بشم. آخه عشق سینما بودمسینما پارادیزو رو صد بار دیده بودم. سی دی ۹ تایتانیک رو اون برای همهبچه . معلم ریاضیمون
وقتی حال ما رو دید اون تیکه کلام معروفش رو بهخودم گفتم...« خدا رو چه دیدی شاید شدیک شب تو همین محرم گذشته پای تلویزیون نشسته بودم که یه فیلم سینمایی گذاشت
که داخلش معجزه ای اتفاق افتاده بود نذر کرده بود پسرش مداح بشه ولی پسر زبانش خیلی سنگین بود انگار لال بود که شفا پیدا کرد اینقدر گریه کردم تا خواب رفتم در خواب دیدم یه صدای می گفت ساغر خانم یک دور کامل قرآن رو نذر کن برای سلامتی امام زمان (ع) بخون بهت قول میدم خوب خواهی شد
شاید هیچ کس باور نکنه ولی من بعد چند سال که فلج بودم شفای کامل پیدا کردم
رفتم دنبال آرزو هایم
پس همیشه امیدوار باشیم خدای همه مهربان و بزرگ است #داستان_های_کوتاه 
#نویسنده #صباکاشانی@ghccgghgh
۱
۲۰:۱۴
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدای گلهای قمصر کاشان 

خاتون برایم تعريف کرد حالا که صحبت از لطف و کرم امام رضاست منم بگم که 5سال بچه دار نمی شدیم؛بچه میخواستیم .ولی هرجا رفتیم دکترا گفتن: شوهرم خیلی ضعیفه و با آی وی اف هم، تنها 30درصد امکان باروری وجود داشت .خلاصه ناامید بودیم ،تو این شرایط ،برادرم که دیر تر از من ازدواج کرده بود 2قولو بچه دار شدن ،طفلی شوهرم خیلی ناراحت بود،سال 95 بود که ماشین خریدیم و خواهر شوهرو مادر شوهرمو بردیم مشهد ،من روز اول حالم بد بود نرفتم زیارت .تو حیات حرم ایستادم و چشمم که به ضریح افتاد دلم بدجور شکست و کلی با آقا درد دل کردم ،که هروقت میام دست خالی برم میگردونی؛ حسابی گریه کردم ،همچنان یه روز زیارت خلوت بود رفتم داخل ،خیلی دلم میخواست خدا بهم دختر بده اسمش رو بزارم زینب ،وقتی رفتم داخل حرم تو دلم می گفتم یا امام رضا بهم زینب بده ولی به زبون که میخواستم اسم زینب رو بیارم می گفتم امیر عباس میخوام ،خودم موندم چرا بجای زینب هر بار میگم امیر عباس میخوام؛ دلم یه چیزی میگفت ولی زبانم چیز دیگه ای ،از مشهد اومدیم و دقیقا 1ماه بعد در کمال ناباوری باردار شدم و اون هم پسر و خدا به لطف و کرم امام رضا در شب تولد حضرت عباس بهم یه پسر ناز با چشمای آبی داد واقعا بهم عباس داد، إن شاءالله که عباس وار زیر پرچم امام زمانش رو بگیره 





إن شاءالله هرچه زود تر امام زمان ظهور کنندنامیدی کار قشنگی نیست باید همیشه به حدا امید داشت
#داستان#نویسنده #صباکاشانی

#داستان#نویسنده #صباکاشانی
۱
۲۲:۱۷
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
به نام خدا سما خانم
تعریف می کرد که ما عروسی نگرفتیم به جاش رفتیم سفر همین قم خودمون زیارت حضرت معصومه (ع) اکثر زن و شوهر جوون بودن ماهم با یک زن و شوهر اونجا دوست شدیم که هنوزم بعد از سالها باهاشون در ارتباطیم خلاصه منو اون خانوم باهم رفتیم زیارت ضریح بودیم خیلی ام جامون تنگ بودچون خیلی شلوغ بودمنو دوستم وایساده بودیم یه خانم با چادر عربی و پوشیه دقیقا کنار ما بود و ابرو و چشماشم سیاهه سیاه بود هاااا خیلی سیاه کرده بود این دوست منم با صدای بلند گفت اووه اینو نگاه اومده عروسی انگار منم گفتم بنده خدا عربه اینا همیشه اینجورین...یهو خانمه گفت به شما چه ربطی داره که من اهل کجام و چرا انقدر چشمامو سیاه کردم اومدین زیارت یا فوضولی 
مارو میگی اولش از خجالت سرخ شدیم بعدش همو بغل کردیم داشتیم از خنده منفجر میشدیم


زنه ایرانی بود اومدیم برای شوهرامون تعریف کردیم مردن ازخندهشوهرم گفت وای چقدر هم پرو بوده خودش رو به نشنیدن نزده فوری جواب داده
#نویسنده #صباکاشانی

مارو میگی اولش از خجالت سرخ شدیم بعدش همو بغل کردیم داشتیم از خنده منفجر میشدیم
زنه ایرانی بود اومدیم برای شوهرامون تعریف کردیم مردن ازخندهشوهرم گفت وای چقدر هم پرو بوده خودش رو به نشنیدن نزده فوری جواب داده
#نویسنده #صباکاشانی
۱
۱۸:۰۲
به نام خدای مهربان ها نا جان تعریف می کرد که ما ساکن روستای گلستانه بودیم تا یه روز منو دختر خاله جانا برای کاری رفتیم تهران مسافر خونه یه اتاق کریه کردیم برای ده روزالبته صاحب مسافر خونه با پدرم آشنا بود یه شب توی خیابان خیام با رعا داشتیم می رفتیم
و دست هر کدوم چند تا نایلون خرید اینم بگم توی مسیری که میرفتیم یه قسمت از پیاده رو تاریک و بدون مغازه و با پوشش فضای سبز بود ما هم توحال خودمون گرم صحبت ولی در ضمن خوف از تاریکی اونجا داشتیم که یه لحظه صدای پای کسی رو پشت سرم احساس کردم که بر گشتم دیدم به فاصله ۱۰ متر یه پسرجوون داره قدم بلند میدوعه که خودشو به ما برسونه اونم با شلوارک فقط توتستم بگم جا نا بدوو
پشت سرتو هم نگاه نکن
وبا سرعت هر چه تمام تر شروع کردیم به دویدن اما با وجود وسایل سنگین دیگه انگار رمقی برامون نمونده بود و به روشنایی نمیرسیدیم که یه دفه دیدیم
پسره از کنارمون رد شد و به دویدنش ادامه داد من که تازه متوجه اوضاع شده بودم دیگه نمیتونستم از خنده یه قدم بردارم جانا هم متوجه شد،اینقدر به اینکه که طفلی پسره چی فک کرده درباره ما خندیدیم که اشکامون در اومددر حالی که روی نیمکت کنار خیابان وار رفته بودیم
باز پسر سرو کله اش پیدا شد خواهش کرد به ما کمک کنه وسیله ها رو از دست ما گرفت ،ما رو تا مسافر خونه همراهی کرد
با کمال تعجب پرسید یعنی شما ساکن اینجا هستید جانا گفت نه داداش ما از روستای گلستانه سمت کاشان هستیم دیگه ادامه ندادخدا حافظی کرد و رفت
فردا غروب بود که اومدم برم نونوایی که یه خانمی میان سال گفت ببخشید خانم سلام و احوالپرسی کردیم !گفت والا شما با پسر من دیشب آشنا شدید
اصلا اون جوان رو نشناختم با اون تیپ شیک خلاصه بعدا به روستای ما تشریف آوردن و سرنوشت ما به هم گره خورد الان پنج سالی هست که شدم تهرانی یه دختر دوساله هم دارم جانا همیشه میگه خدا شانس بده والا 

#داستانکوتاه #نویسنده #صباکاشانی

#داستانکوتاه #نویسنده #صباکاشانی
۶
۴:۰۴