لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 💠کانال رسمی زنان موفق🦅  #صباکاشانی💠
۱۶۸ عضو

💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی

لبخند تو زیباترین شعر جهان استعکسها و خاطرات شما دوستان
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ مرداد
بازارسال شده از آموزش فن بیان، زبان بدن و پروتکل مدیریتی و سخنرانی
thumbnail
#dr_ali_mozafar@protocol_bodylanguege_trainer

۱

۱۵:۰۴

۶ مرداد
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
زیبا تعريف می کرد که  چند وقت پیش یه خواستگار برام اومد undefinedخواستگارم دو ساعت تمام از صداقت و نظم حرف زد می‌گفت آدم باید توی زندگی روی حرفش بایسته و همه چیزش مرتب و حساب‌شده باشهجلسه که تموم شد و رفتن،پدربزرگم گفت:«این پسر داره یه چیزی رو از ما پنهون میکنه!»گفتم: «از کجا فهمیدی؟»گفت:«از کفش‌هاش»منومادرم  خندیدیمundefinedگفتیم: پدربزرگ جان، از کفش که نمی‌شه آدم  روشناخت!»گفت: «بعدا میفهمین چی گفتم»حالا قیافه ماundefinedundefined‍undefinedچند روز بعد که دوباره برای صحبت قرار گذاشتیم، اتفاقی متوجه شدیم شغلش اون چیزی نیست که جلسه اول گفته بود!نه اینکه بیکار باشه یا آدم بدی باشه؛فقط موقع معرفی خودش شغلش رو خیلی بزرگ‌تر و رسمی‌تر از واقعیت تعریف کرده بود.بعدأ پدربزرگم گفت:«جلسه اول کفش‌هاش کاملاً ساییده و کهنه بود، ولی بقیه ظاهرش از سر تا پا خیلی پرزرق‌وبرق و حساب‌شده بود. به چشم من نمی‌اومد که این دو تا به هم بخورن.»من برای کلکی که زده بود  بهش جواب رد دادمالبته پدربزرگم  می گفت :قدیم از  لبه کلاه مردها رو می شناختند که مرد کار هست یانه اگه کثیف بود زود بهش دختر می دانند چقدر خوب که انسان  همیشه  صادق باشه از اون روز هر وقت کسی خیلی از خودش تعریف می‌کنه، توی خونه میگیم:«اول کفش‌هاشو ببین!» undefinedهمه چی  اول از مهربانی و صداقت شروع  میشه باهم  صادق باشیم همه چی قشنگتر undefinedundefinedundefinedundefined
#صباکاشانی #نویسنده  undefinedundefined@ghccgghgh

۱

۱۳:۰۱

بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
undefined خواب سید محمدفرزند شهید مدافع حرم#سید_رضا_طاهر 
قصد داشتم برای #اربعین به کربلا برم.پیاده روی نجف تا #کربلا، به نیابت از شهیدم و همه شهدا...
همه بهم میگفتن سید محمدو تنها نذار و نرو؛ اون بچه تو این موقعیت به حضورت نیاز دارهولی با اطمینان میگفتم:  سید محمد مشکلی نداره، اونو می سپرم به باباش. حتما باباش مراقبش هست که این سفرو برام جور کرده.دلم پر میزد برای رفتنسید محمدو گذاشتم پیش مامانم و رفتم.مامانم باجون ودل مراقبش بود
یه شب که همه خواب بودن، مامانم با صدای بلند خنده های سید محمد از خواب بیدار میشه.میبینه که اون بلند بلند و از ته دل میخنده.بعد چند لحظه بیدار میشه و میگه: «مادر جون، باباجونم اومد پیشم. بالا بود، پیش سقف.کلی باهام بازی کرد. برام غذا آورد. بهم گفت:سیدمحمد از چیزی نترس من همیشه پیشتم
⚘شهید سید رضا طاهر⚘
•┄┅✫❁undefined❀undefined❀undefined❁✫┅┄•
#نویسنده #صباکاشانی@ghccgghgh

۱

۲۰:۵۸

۷ مرداد
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
شهید الیاس چگینی در یک خانواده فوق العاده مذهبی بزرگ شده است که روحیات جدی داشتند. با این حال او خیلی اهل مزاح و شوخی و شیطنت های خاص خودش بود. خنده‌رو، بذله‌گو، شوخ‌طبع، پرهیجان، پرهیاهو و در عین حال صاف و زلال است که شوخی‌ها و شلوغ‌کاری‌هایش تمامی ندارد، به‌طوری که از این ویژگی پر رنگ او، از در و همسایه و دوست و رفیق تا معلم و پدر و مادر و همسر بی‌بهره نمی‌مانند. از غافلگیر کردن آدم ها و بعد دادن حس و حال شادی به آنها لذت می برد. البته همیشه از افراد برای شوخی هایی که با آنها می کرد حلالیت می گرفت. بعد از خدمت سربازی وارد سپاه می‌شود و در چرخشی شگفت‌آور، دیگر آن آدم سابق در چشم همگان نیست. سربه‌زیر، متین، موقر و کم‌حرف می‌شود و برای دفاع از حرم و حریم بی‌بی زینب بی‌تاب.

_شهید شوخ طبع خوش اخلاق شهید الیاس چگینی
#صباکاشانی#نویسنده
@ghccgghgh

۱

۷:۵۷

بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
دلم شده چه تنها ، قطره منم تو دریا تو باغ سبز یاسی، منم کویر و صحرا دلم شده چه تنها ، دردم که گفتنی نیست اگه عاشق نباشی حرفام شنیدنی نیست دلم شده چه تنها ،بهونه ی قشنگم منتظر تو هستم ، تو عاشقات یه رنگم دلم شده چه تنها دلتنگتم همیشه زندگی مرگه برام بی تو به سر نمیشهدلم شده چه تنها، تموم خاطراتم دشمن بشه هزارتا همیشه من باهاتم دلم شده چه تنها ،درد که دیدنی نیستصدای مرگ عاشق، عزیز، شنیدنی نیست #نویسنده #صباکاشانی

۱

۸:۲۲

۹ مرداد
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
"ناامید شدن  کار قشنگی نیست"ساغر تعریف می کرد که دوم راهنمایی یه معلم ریاضی داشتیم تیکه کلامش این بود؛ که «خدا رو چه دیدی شاید شد»undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined‍undefined️undefined‍undefined️undefined‍undefined️undefined‍undefined️undefinedهمون سال من   تصادف کردم و دیگه نتونست راه برم... دیگه مدرسه نرفتم  هر دوتا پاهام فلج‌ شدفقط یه بار رفتم  واسه خداحافظی که شبیه مراسم عزاداری بود. undefinedهمه گریه می‌کردیم و حالمون خراب بود.undefined گریه‌مون وقتی شروع شد که گفت: به درک که نمی‌تونم راه برم، فقط از این ناراحتم که نمی‌تونم بازیگر بشم. آخه عشق سینما بودمسینما پارادیزو رو صد بار دیده بودم. سی دی ۹ تایتانیک رو اون برای همه‌بچه  . معلم ریاضی‌مون undefined  وقتی حال ما رو دید اون تیکه کلام معروفش رو به‌خودم  گفتم...« خدا رو چه دیدی شاید شدیک شب تو همین محرم گذشته پای تلویزیون نشسته بودم که   یه فیلم  سینمایی گذاشتundefinedکه داخلش معجزه ای اتفاق افتاده بود نذر کرده بود پسرش مداح بشه ولی  پسر زبانش خیلی سنگین بود انگار لال بود که شفا پیدا کرد اینقدر گریه کردم تا خواب رفتم در خواب دیدم یه صدای  می گفت ساغر خانم یک دور کامل  قرآن رو نذر کن برای سلامتی امام زمان (ع) بخون بهت قول میدم خوب خواهی شد undefined شاید هیچ کس باور نکنه ولی من بعد چند سال که فلج  بودم شفای کامل پیدا کردمundefinedرفتم دنبال آرزو هایم undefinedپس همیشه امیدوار باشیم خدای همه مهربان و بزرگ است #داستان_های_کوتاه undefinedundefined#نویسنده #صباکاشانی@ghccgghgh

۱

۲۰:۱۴

۱۲ مرداد
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
به نام خدای  گلهای قمصر کاشان  undefinedundefinedundefinedخاتون برایم  تعريف  کرد حالا که صحبت از لطف و کرم امام رضاست منم بگم که 5سال بچه دار نمی شدیم؛بچه میخواستیم .ولی هرجا رفتیم دکترا گفتن: شوهرم خیلی ضعیفه و با آی وی اف هم، تنها 30درصد امکان باروری وجود داشت .خلاصه ناامید بودیم ،تو این شرایط ،برادرم که دیر تر از من ازدواج کرده بود 2قولو بچه دار شدن ،طفلی شوهرم خیلی ناراحت بود،سال 95 بود که ماشین خریدیم و خواهر شوهرو مادر شوهرمو بردیم مشهد ،من روز اول حالم بد بود  نرفتم زیارت .تو حیات حرم ایستادم و چشمم که به ضریح افتاد دلم بدجور شکست و کلی با آقا درد دل کردم ،که هروقت میام دست خالی برم میگردونی؛ حسابی گریه کردم ،همچنان یه روز زیارت خلوت بود  رفتم داخل‌ ،خیلی دلم میخواست خدا بهم دختر بده اسمش رو بزارم زینب ،وقتی رفتم داخل حرم تو دلم می گفتم یا امام رضا بهم زینب بده ولی به زبون که میخواستم اسم زینب رو بیارم می گفتم امیر عباس میخوام ،خودم موندم چرا بجای زینب هر بار میگم امیر عباس میخوام؛ دلم یه چیزی میگفت ولی زبانم چیز دیگه ای ،از مشهد اومدیم و دقیقا 1ماه بعد در کمال ناباوری باردار شدم و اون هم پسر و خدا به لطف و کرم امام رضا در شب تولد حضرت عباس بهم یه پسر ناز با چشمای آبی داد واقعا بهم عباس داد، إن شاءالله که عباس وار زیر پرچم امام زمانش رو بگیره undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedإن شاءالله هرچه زود تر امام زمان ظهور کنندنامیدی  کار قشنگی  نیست  باید همیشه به حدا امید داشت
#داستان#نویسنده #صباکاشانی  undefinedundefined

۱

۲۲:۱۷

۱۳ مرداد
بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail
به نام خدا سما خانم undefinedتعریف می کرد که ما عروسی نگرفتیم به جاش رفتیم سفر همین قم خودمون زیارت حضرت معصومه (ع) اکثر زن و شوهر جوون بودن ماهم با یک زن و شوهر اونجا دوست شدیم که هنوزم بعد از سالها باهاشون در ارتباطیم خلاصه منو اون خانوم باهم رفتیم زیارت ضریح بودیم خیلی ام جامون تنگ بودچون خیلی شلوغ بودمنو دوستم وایساده بودیم یه خانم با چادر عربی و پوشیه دقیقا کنار ما بود و ابرو و چشماشم سیاهه سیاه بود هاااا خیلی سیاه کرده بود این دوست منم با صدای بلند گفت اووه اینو نگاه اومده عروسی انگار منم گفتم بنده خدا عربه اینا همیشه اینجورین...یهو خانمه گفت به شما چه ربطی داره که من اهل کجام و چرا انقدر چشمامو سیاه کردم اومدین زیارت یا فوضولی undefined
مارو میگی اولش از خجالت سرخ شدیم بعدش همو بغل کردیم داشتیم از خنده منفجر میشدیمundefinedundefinedundefined
زنه ایرانی بود اومدیم برای شوهرامون تعریف کردیم مردن ازخندهشوهرم گفت وای چقدر هم پرو بوده خودش رو به نشنیدن نزده فوری جواب داده
#نویسنده #صباکاشانی undefinedundefined

۱

۱۸:۰۲

۱۸ مرداد
thumbnail
به نام خدای مهربان ها نا جان تعریف  می کرد که ما ساکن روستای گلستانه بودیم تا یه روز منو دختر خاله جانا برای کاری رفتیم  تهران مسافر خونه  یه اتاق کریه کردیم برای ده روزالبته صاحب مسافر خونه با پدرم آشنا بود یه شب توی خیابان خیام با رعا داشتیم می رفتیم  undefinedو دست هر کدوم چند تا نایلون خرید اینم بگم توی مسیری که میرفتیم یه قسمت از پیاده رو تاریک و بدون مغازه و با پوشش فضای سبز بود ما هم توحال خودمون گرم صحبت  ولی در ضمن خوف از تاریکی اونجا داشتیم  که یه لحظه صدای پای کسی رو پشت سرم احساس کردم  که بر گشتم دیدم به فاصله ۱۰ متر یه پسرجوون داره قدم بلند میدوعه  که خودشو به ما برسونه  اونم با شلوارک فقط توتستم بگم جا نا  بدوو undefined پشت سرتو هم نگاه نکنundefinedوبا سرعت هر چه تمام تر شروع کردیم به دویدن اما با وجود وسایل سنگین   دیگه انگار رمقی برامون نمونده بود و به روشنایی نمیرسیدیم که یه دفه دیدیمundefinedپسره از کنارمون رد شد و به  دویدنش ادامه  داد    من که تازه متوجه اوضاع شده بودم  دیگه نمیتونستم از خنده یه قدم بردارم جانا هم متوجه شد،اینقدر به   اینکه که طفلی پسره چی فک کرده درباره ما خندیدیم که اشکامون در اومددر حالی که روی نیمکت کنار خیابان  وار رفته بودیم undefinedباز پسر سرو کله اش پیدا  شد  خواهش کرد به ما کمک کنه  وسیله ها رو از دست ما گرفت ،ما رو تا مسافر خونه همراهی کرد undefinedبا کمال تعجب پرسید یعنی شما ساکن اینجا هستید جانا گفت نه داداش ما از روستای گلستانه سمت کاشان هستیم دیگه ادامه ندادخدا حافظی کرد و رفت undefinedفردا غروب بود که اومدم  برم نونوایی  که یه خانمی میان سال گفت  ببخشید خانم سلام و احوالپرسی کردیم !گفت والا شما با پسر من دیشب آشنا شدیدundefinedاصلا اون جوان  رو نشناختم با اون تیپ شیک خلاصه بعدا به روستای ما تشریف آوردن و سرنوشت ما به هم گره خورد الان پنج سالی هست که شدم تهرانی  یه دختر دوساله هم دارم جانا همیشه میگه  خدا شانس بده والا undefinedundefinedundefined
#داستانکوتاه #نویسنده #صباکاشانی undefinedundefined

۶

۴:۰۴

بازارسال شده از # صباکاشانی پژوهشگر
thumbnail

۱

۹:۴۹