بازارسال شده از مجله تصویری منادیان
قیام ملتفریاد ملت ایران علیه جنایت
وعده حماسه ما میدان انقلاب
ساعت ۱۰:۳۰ جمعه ۲۳ خرداد


ـــــــــــــــــــــــ

مجله تصویری منادیان
اینستاگرام | ایتا | بله | تلگرام | اپارات |
@monadian_com
اینستاگرام | ایتا | بله | تلگرام | اپارات |
۱
۵:۵۸
بازارسال شده از دیدگاه
الهیات نبرد، جنگ حق علیه باطل
۵
۶:۳۳
از کودکستان به یاد داریم که ایستاده کنار هم، دوشادوش میگفتیم: یکی از نشانههای ایمان، عشق به وطن است.ایمان؟ همانیکه پناهت میشود در تمام بی پناهی و بی قراری ات. مادری که دستانش را به وسعت یک ایران میگستراند و دو زانو نشسته در انتظار آغوشت، سخت میفشارد تو را در کنار قلب خسته و داغ دیدهاش و لالایی شبهای هزار و یک را به گوشهای سرگشته و حیرانت میخواند. هم اوست که ایمان دارد به حضور تو در کنار تمام دلخستگی هایش. همینک تویی که ایمان داری آغوش مادرت امن ترین جای جهان برای تکاندن برگهای پاییزیِ قلبِ ناآرامت است. ایمان یعنی حضور. ایمان یعنی آغوش. ایمان یعنی پناه.وطن؟ وطن هم، تو دلیِ ایمان است. آنی که پناهمان شد در بالا و پایین ها، پستی ها و بلندی ها. آنی که دستش را گرفتیم، تاتی تاتی کردیم. ایستادن یادمان داد. راه رفتن یادمان داد. خندیدن و گریستنمان را دید. شادی هامان را جشن گرفت و در غم هایمان به خون نشست. اما پناهمان داد؛ همیشه. وطن بود و پر شد از تن هایی که حاضر شدند تا در حریم قدسیاش پر کِشند و دگربار سخت تر او را در آغوش گیرند. امروز ماییم و وطن. وطن و چه تنهایی که او را تنها نگذاشتند. آن روز که ما نبودیم، او ایستاد برای بود و نبودمان. امروز که اوست، ما میمانیم به پای بود و نبود او؟ پناهش میدهیم؟ مباد آن دم که اهرمنان و صفاکان عالم، پیراهن پاک مادرمان را به دندان کشیده و سپیدی اش را به سرخی گلگون کنند. بایست. به سان سرو، آزاده و تمام قد و سبز، بایست و فریاد بزن. بخوان که این خانواده، باید دستانشان را به یکدیگر حلقه کنند و این آواز را سر دهند که: چو ایران نباشد تن من مباد. وطن من و تن من!
••• زنـــــان تــاریخ ساز
•••
️ @zanantarikhsaz
••• زنـــــان تــاریخ ساز
۵۲۰
۲۱:۳۳
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
پس موشکِ خودتو بزن! 🧨
جهت شرکت در پویش کلیک کنید
۱۲
۲۰:۵۱
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
۹
۲۰:۵۱
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
۱۱
۲۰:۵۱
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
۱۰
۲۰:۵۱
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
(۱)
قبل از اینکه بروم سراغ نوشتن این متن، دنبال ردی از دکتر سهیل کیارش در هرجا که امکان داشت گشتم. مردی را پیدا کردم که به نظر نمیرسید جوانیاش را آنطور که مرسوم است جوانهای امروز بگذرانند، گذرانده باشد. از مسئولیتهایی که در اوایل دهه بیست سالگی به دوشش گذاشته شده بگیر تا میزان تلاشی که در علمآموزی و کف میدان بودن داشته. و دستِ آخر این تفاوت و ره دیگر رفتن، سحر ۲۷ اسفندماه، دکتر سهیل کیارش را در میانهی جنگ رمضان، زمانی که برای کمک به بچههای گشت در یکی از ایستهای بازرسی مستقر بودند، در حملهی هوایی وحشیانه آمریکایی_صهیونی به شهادت رساند.شهادت اتفاقی نیست، مدلیست از رفتن که نتیجهای از برآیند تمام لحظههای زندگیست.آدمهایی که از او خاطرههای گفتنی داشتند زیاد بودند. یکی از اعضای واحد خواهران بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد، که شهید کیارش آن زمان فرمانده بسیجشان بودند یک پیام صوتی پر کرد و کمی بیش از ربع ساعت بیوقفه و نفسگرفتن، از او برایمان گفت. حالا خیلی از ما بی آنکه حتی یکبار شهید دکتر کیارش را دیدهباشیم، انگار که او را میشناسیم و اینجور پرکشیدنش بر دلِ ما هم زخم گذاشته.
- سال ۹۳ بود که آقای کیارش فرمانده بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد شدند. واقعیتش قبل اون واحد خواهرها و برادرهای بسیج با همدیگه تعامل خاص و سازندهای نداشتن. یعنی عملاً خواهرها در تشکیلات نقش تعیینکنندهای نداشتن. وقتی ایشون اومدن دوباره واحد خواهران رو تشکیل دادیم. توی جلسهای که با ایشون آشنا شدیم فهمیدیم که واقعاً شخصیت منعطف و محترمی دارن.ایشون سن کم یعنی ۲۱-۲۲ سالگی ازدواج کرده بودن و همزمان دانشجوی پزشکی هم بودن. (همینقدر پُرکاار!) زمانی که ایشون فرماندهی ما شدن متاهل بودن و ما با خانمشون هم در ارتباط بودیم.
- با حضور ایشون ورق برگشت!ما اصلا چیزی به اسم دوره تشکیلاتی نداشتیم، آقای کیارش این دورهها رو راه انداختن. ما رو اغلب میبردن قم و جمکران و اساتید مختلفی رو دعوت میکردن. چکیدهای از طرح ولایت رو توی این دورهها برگزار میکردن و بابت دورههایی که شرکت میکردیم هیچ هزینهای دریافت نمیکردن!برامون کلاس شناخت ولایت فقیه و تحلیل سیاسی میذاشتن که واقعاً کلاسهای خوبی بود.جدای از این برنامههای سطح دانشگاه رو هم ایشون تغییر دادن. همهی برنامههایی که زمان مسئولیت ایشون انجام شد به لحاظ محتوا و مهمانان و... یه سر و گردن بالاتر از همیشه بود.
- دانشگاه ما(شاهد) خارج از شهره و برای هرکاری ما رفت و آمد زیادی داشتیم. ایشون ماشین داشتن و همیشه ماشینشون رو هم توی دانشگاه و هم بیرون دانشگاه در اختیار برادران میذاشتن یا خودشون میومدن دنبالمون که بریم و کارهای لازم رو انجام بدیم(خریدها و هماهنگیها و..).بعداً متوجه شدیم که ایشون همون ماشینشون رو هم فروختن و برای کارهای بسیج دانشجویی هزینه کردن.و حتی متوجه شدیم وام ازدواجشون رو هم گذاشته بودن برای تشکیلات!
اولین باری که به این قسمت پیام صوتی میرسم. ساکت و ساکن سرجایم میمانم. پخش صدا را متوقف میکنم و به دیوار روبهرویم خیره میمانم. روایتهایی هست در این دنیا که بعد شنیدنش دست و بال آدم از کلمه خالی میشود. اینجا همهی کلماتم مثل ماهی از بین انگشتهایم لغزیدند و در هیبت خاطرات حضور این شهید غرق شدند.
هدی
#روایت_فتح
@Fatholfotoh1404
قبل از اینکه بروم سراغ نوشتن این متن، دنبال ردی از دکتر سهیل کیارش در هرجا که امکان داشت گشتم. مردی را پیدا کردم که به نظر نمیرسید جوانیاش را آنطور که مرسوم است جوانهای امروز بگذرانند، گذرانده باشد. از مسئولیتهایی که در اوایل دهه بیست سالگی به دوشش گذاشته شده بگیر تا میزان تلاشی که در علمآموزی و کف میدان بودن داشته. و دستِ آخر این تفاوت و ره دیگر رفتن، سحر ۲۷ اسفندماه، دکتر سهیل کیارش را در میانهی جنگ رمضان، زمانی که برای کمک به بچههای گشت در یکی از ایستهای بازرسی مستقر بودند، در حملهی هوایی وحشیانه آمریکایی_صهیونی به شهادت رساند.شهادت اتفاقی نیست، مدلیست از رفتن که نتیجهای از برآیند تمام لحظههای زندگیست.آدمهایی که از او خاطرههای گفتنی داشتند زیاد بودند. یکی از اعضای واحد خواهران بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد، که شهید کیارش آن زمان فرمانده بسیجشان بودند یک پیام صوتی پر کرد و کمی بیش از ربع ساعت بیوقفه و نفسگرفتن، از او برایمان گفت. حالا خیلی از ما بی آنکه حتی یکبار شهید دکتر کیارش را دیدهباشیم، انگار که او را میشناسیم و اینجور پرکشیدنش بر دلِ ما هم زخم گذاشته.
- سال ۹۳ بود که آقای کیارش فرمانده بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد شدند. واقعیتش قبل اون واحد خواهرها و برادرهای بسیج با همدیگه تعامل خاص و سازندهای نداشتن. یعنی عملاً خواهرها در تشکیلات نقش تعیینکنندهای نداشتن. وقتی ایشون اومدن دوباره واحد خواهران رو تشکیل دادیم. توی جلسهای که با ایشون آشنا شدیم فهمیدیم که واقعاً شخصیت منعطف و محترمی دارن.ایشون سن کم یعنی ۲۱-۲۲ سالگی ازدواج کرده بودن و همزمان دانشجوی پزشکی هم بودن. (همینقدر پُرکاار!) زمانی که ایشون فرماندهی ما شدن متاهل بودن و ما با خانمشون هم در ارتباط بودیم.
- با حضور ایشون ورق برگشت!ما اصلا چیزی به اسم دوره تشکیلاتی نداشتیم، آقای کیارش این دورهها رو راه انداختن. ما رو اغلب میبردن قم و جمکران و اساتید مختلفی رو دعوت میکردن. چکیدهای از طرح ولایت رو توی این دورهها برگزار میکردن و بابت دورههایی که شرکت میکردیم هیچ هزینهای دریافت نمیکردن!برامون کلاس شناخت ولایت فقیه و تحلیل سیاسی میذاشتن که واقعاً کلاسهای خوبی بود.جدای از این برنامههای سطح دانشگاه رو هم ایشون تغییر دادن. همهی برنامههایی که زمان مسئولیت ایشون انجام شد به لحاظ محتوا و مهمانان و... یه سر و گردن بالاتر از همیشه بود.
- دانشگاه ما(شاهد) خارج از شهره و برای هرکاری ما رفت و آمد زیادی داشتیم. ایشون ماشین داشتن و همیشه ماشینشون رو هم توی دانشگاه و هم بیرون دانشگاه در اختیار برادران میذاشتن یا خودشون میومدن دنبالمون که بریم و کارهای لازم رو انجام بدیم(خریدها و هماهنگیها و..).بعداً متوجه شدیم که ایشون همون ماشینشون رو هم فروختن و برای کارهای بسیج دانشجویی هزینه کردن.و حتی متوجه شدیم وام ازدواجشون رو هم گذاشته بودن برای تشکیلات!
اولین باری که به این قسمت پیام صوتی میرسم. ساکت و ساکن سرجایم میمانم. پخش صدا را متوقف میکنم و به دیوار روبهرویم خیره میمانم. روایتهایی هست در این دنیا که بعد شنیدنش دست و بال آدم از کلمه خالی میشود. اینجا همهی کلماتم مثل ماهی از بین انگشتهایم لغزیدند و در هیبت خاطرات حضور این شهید غرق شدند.
#روایت_فتح
۳
۱۹:۲۱
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
(۲)
بعد صحبت از همراه و همسفر شهید کیارش شد.
- گاهی پیش میومد جلساتمون تا دیروقت طول میکشید، همسرشون تمام این مدت رو بیرون از جلسه منتظر ایشون میموندن و همراهی میکردن با آقای کیارش. من همیشه با خودم میگفتم ایشون چجوری با این حجم از مشغله و پرکاریِ همسرش کنار میاد؟
بعد رفتیم سراغ اینکه نگاه شهید کیارش به واحد خواهران و فرصتهای پنهانش چگونه بوده؟ اینجا هم افق دید او آدم را به تحسین میکشاند. صرفا مطالعه تعامل ایشان با واحد خواهران خودش یک الگوی کار تشکیلاتی موفق است.
- من طی تجربهای که حین همکاری با ایشون داشتم متوجه شدم به واحد خواهران نگاه بستهای ندارن. اینطوری نبود حس کنیم نظرات ما در نگاه ایشون بهایی نداره. اتفاقا ایشون گوش میکردن، حتی یک تنه بها میدادن. خیلی برادران بودن که موافق این مسیر نبودن اما ایشون فضا رو مدیریت میکردن و حتی بعد مدتی به واسطه رفتار خوب و تکریمی که اتفاق میافتاد اون برادران هم عوض میشدن!ایشون ما رو در جریان اتفاقات قرار میدادن، برای ما هویت قائل میشدن و نکات رو بهمون میگفتن و مشورت میکردن باهامون.
یادمه یکبار یه صحبتی بین خواهران پیش اومده بود و ما میخواستیم از ایشون یاد کنیم که اگر متوجه مسئله بشن چطوری رفتار میکنن. ناخودآگاه میگفتیم: ایشون که پدرن..!اهل لقب دادن به کسی نبودیم ولی حقیقتا لقب پدر با میزان دلسوزی ایشون متناسب بود.
خیلی وقتا پیش میومد که جلسه هماهنگ میکردن و مارو میبردن قم و با یه سری اساتید صحبت میکردیم. صبح میرفتیم تا غروب و ممکن بود حتی ساعتش بیشتر هم بشه، حواسشون به خواهرها بود. براشون ماشین هماهنگ میکردن. نمیگفتن حالا با مترو و اینا برید. حتی با اینکه راننده ماشین مطمئن بود باز هم هماهنگ میکردن یکی از برادران مورد اعتماد رو و همراهمون میفرستادن.بعداً به این نتیجه رسیدن که ممکنه بعضی خواهران مثلاً دیرتر برسن خونه، خوابگاه دانشگاه رو هماهنگ میکردن که اگه کسی دوست داره خوابگاه بمونه.از هر نظر شرایط رو برای خانمها میسنجیدن که چه کاری برای خانمها خوب و مناسبه.انقدر فضا باز بود و این جایگاه خوب تعریف شده بود که اگر جایی احساس میکردیم خواهرها در نظر گرفته نشدن به راحتی بهشون میگفتیم و ایشون هم میپذیرفتن.مسیر تعامل در چارچوب درست رو برای خانمها و آقایون باز میگذاشتن و اجازه میدادن هر دو طرف مسئولیت پیدا کنن. ما خانمها توی ستاد راهیان، ستاد جذب، ستاد اعتکاف مسئولیت داشتیم و این واقعا باعث رشد ما میشد. همه این مسئولیتها حق طبیعی ما بود اما در دورههای قبلی ایشون میسر نشده بود که خواهران ایفای نقش کنند.من خودم یه مدت مسئول پایگاه دانشکده علوم پایه بودم و برادرانش پویا و فعال نبودن. ایشون به ما گفتن منتظر نمانیم و مستقل برنامه برگزار کنیم. آدمها رو طوری تربیت میکردن که در نبود ایشون هم در همین حد به خواهران اختیار بدن.
با این همه فعالیتهای سنگین دانشجویی، دوست داشتم بدانم پس از تمام شدن دوران دانشجویی شهید کیارش کجا رفت و چه کارهایی کرد که جوابش را زود گرفتم؛
- بعد از دانشگاه هم ایشون تو همین مسیر کارشون رو ادامه دادن. میتونستن منصبهای مختلفی داشته باشن به واسطه ارتباطاتی که داشتن اما ایشون کارهای کف میدان رو انتخاب کردن.ایشون انتخاب کردن برن مسجد به مسجد و محله به محله روشنگری کنن. من یادمه مسجد محلهی خودمون هم از ایشون دعوت کردن. حتی شهرهای مختلف میرفتن.من همیشه فکر میکردم همسرشون و دخترشون چی میشن واقعاً؟ چطور با اینهمه نبودن ایشون کنار میان؟خیلی کارهای سختی انجام میدادن، جهاد تبیین و ارتباط چهره به چهره واقعا سخته.
و حالا بعد از انفجار آن شب، نبودنِ آقای کیارش سهم همیشهی دختر و همسرشان شد.
این متن نسبتاً بلند روایتی بود بر وجهه تشکیلاتی و اجتماعی شهید دکتر سهیل کیارش در یک دههی اخیر. بسیاری سوالهای جدید در ذهنم شکل گرفت. دلم خواست گریزی به زندگی شخصیتر او بزنم و بیشتر از او و خانوادهاش که در همان یک صوت ضبط شده رگههایی درخشان از صبر و شکوهشان آشکار بود، بدانم. هنگام نوشتن بخشهایی از این نوشته به واسطهی یادآوری تجربههای زیستهی خودم عمیقاً همذات پنداری کردم و ارزش منش و رفتار شهید کیارش در نظرم بیشتر شد. شاید به خاطر همین در فکر فروررفتنهای طولانی بود که نوشتن این متن انقدر سخت بود و زمانبَر.
برای شهید شدن باید شهیدانه زیست.تقدیم به روح بلندِ شهید دکتر سهیل کیارش، شهید آخرالزمانی امام مهدی(عج)
به امید شفاعتش.
هدی
#روایت_فتح
@Fatholfotoh1404
بعد صحبت از همراه و همسفر شهید کیارش شد.
- گاهی پیش میومد جلساتمون تا دیروقت طول میکشید، همسرشون تمام این مدت رو بیرون از جلسه منتظر ایشون میموندن و همراهی میکردن با آقای کیارش. من همیشه با خودم میگفتم ایشون چجوری با این حجم از مشغله و پرکاریِ همسرش کنار میاد؟
بعد رفتیم سراغ اینکه نگاه شهید کیارش به واحد خواهران و فرصتهای پنهانش چگونه بوده؟ اینجا هم افق دید او آدم را به تحسین میکشاند. صرفا مطالعه تعامل ایشان با واحد خواهران خودش یک الگوی کار تشکیلاتی موفق است.
- من طی تجربهای که حین همکاری با ایشون داشتم متوجه شدم به واحد خواهران نگاه بستهای ندارن. اینطوری نبود حس کنیم نظرات ما در نگاه ایشون بهایی نداره. اتفاقا ایشون گوش میکردن، حتی یک تنه بها میدادن. خیلی برادران بودن که موافق این مسیر نبودن اما ایشون فضا رو مدیریت میکردن و حتی بعد مدتی به واسطه رفتار خوب و تکریمی که اتفاق میافتاد اون برادران هم عوض میشدن!ایشون ما رو در جریان اتفاقات قرار میدادن، برای ما هویت قائل میشدن و نکات رو بهمون میگفتن و مشورت میکردن باهامون.
یادمه یکبار یه صحبتی بین خواهران پیش اومده بود و ما میخواستیم از ایشون یاد کنیم که اگر متوجه مسئله بشن چطوری رفتار میکنن. ناخودآگاه میگفتیم: ایشون که پدرن..!اهل لقب دادن به کسی نبودیم ولی حقیقتا لقب پدر با میزان دلسوزی ایشون متناسب بود.
خیلی وقتا پیش میومد که جلسه هماهنگ میکردن و مارو میبردن قم و با یه سری اساتید صحبت میکردیم. صبح میرفتیم تا غروب و ممکن بود حتی ساعتش بیشتر هم بشه، حواسشون به خواهرها بود. براشون ماشین هماهنگ میکردن. نمیگفتن حالا با مترو و اینا برید. حتی با اینکه راننده ماشین مطمئن بود باز هم هماهنگ میکردن یکی از برادران مورد اعتماد رو و همراهمون میفرستادن.بعداً به این نتیجه رسیدن که ممکنه بعضی خواهران مثلاً دیرتر برسن خونه، خوابگاه دانشگاه رو هماهنگ میکردن که اگه کسی دوست داره خوابگاه بمونه.از هر نظر شرایط رو برای خانمها میسنجیدن که چه کاری برای خانمها خوب و مناسبه.انقدر فضا باز بود و این جایگاه خوب تعریف شده بود که اگر جایی احساس میکردیم خواهرها در نظر گرفته نشدن به راحتی بهشون میگفتیم و ایشون هم میپذیرفتن.مسیر تعامل در چارچوب درست رو برای خانمها و آقایون باز میگذاشتن و اجازه میدادن هر دو طرف مسئولیت پیدا کنن. ما خانمها توی ستاد راهیان، ستاد جذب، ستاد اعتکاف مسئولیت داشتیم و این واقعا باعث رشد ما میشد. همه این مسئولیتها حق طبیعی ما بود اما در دورههای قبلی ایشون میسر نشده بود که خواهران ایفای نقش کنند.من خودم یه مدت مسئول پایگاه دانشکده علوم پایه بودم و برادرانش پویا و فعال نبودن. ایشون به ما گفتن منتظر نمانیم و مستقل برنامه برگزار کنیم. آدمها رو طوری تربیت میکردن که در نبود ایشون هم در همین حد به خواهران اختیار بدن.
با این همه فعالیتهای سنگین دانشجویی، دوست داشتم بدانم پس از تمام شدن دوران دانشجویی شهید کیارش کجا رفت و چه کارهایی کرد که جوابش را زود گرفتم؛
- بعد از دانشگاه هم ایشون تو همین مسیر کارشون رو ادامه دادن. میتونستن منصبهای مختلفی داشته باشن به واسطه ارتباطاتی که داشتن اما ایشون کارهای کف میدان رو انتخاب کردن.ایشون انتخاب کردن برن مسجد به مسجد و محله به محله روشنگری کنن. من یادمه مسجد محلهی خودمون هم از ایشون دعوت کردن. حتی شهرهای مختلف میرفتن.من همیشه فکر میکردم همسرشون و دخترشون چی میشن واقعاً؟ چطور با اینهمه نبودن ایشون کنار میان؟خیلی کارهای سختی انجام میدادن، جهاد تبیین و ارتباط چهره به چهره واقعا سخته.
و حالا بعد از انفجار آن شب، نبودنِ آقای کیارش سهم همیشهی دختر و همسرشان شد.
این متن نسبتاً بلند روایتی بود بر وجهه تشکیلاتی و اجتماعی شهید دکتر سهیل کیارش در یک دههی اخیر. بسیاری سوالهای جدید در ذهنم شکل گرفت. دلم خواست گریزی به زندگی شخصیتر او بزنم و بیشتر از او و خانوادهاش که در همان یک صوت ضبط شده رگههایی درخشان از صبر و شکوهشان آشکار بود، بدانم. هنگام نوشتن بخشهایی از این نوشته به واسطهی یادآوری تجربههای زیستهی خودم عمیقاً همذات پنداری کردم و ارزش منش و رفتار شهید کیارش در نظرم بیشتر شد. شاید به خاطر همین در فکر فروررفتنهای طولانی بود که نوشتن این متن انقدر سخت بود و زمانبَر.
برای شهید شدن باید شهیدانه زیست.تقدیم به روح بلندِ شهید دکتر سهیل کیارش، شهید آخرالزمانی امام مهدی(عج)
به امید شفاعتش.
#روایت_فتح
۷
۱۹:۲۱
بازارسال شده از فَتْحُ الْفُتوُحْ
4_5828046925890328802.mp3
۰۲:۲۴-۲.۲۳ مگابایت
۱
۱۹:۲۱